و اخبار از طريق اهل بيت (عليهم السلام) وارد شده است كه اين آيه در باب امامت
نازل شده است چنانكه عياشى از جابر جعفى روايت كرده است كه گفت: در خدمت حضرت امام محمد باقر (عليه السلام) اين آيه را خواندند كه ليس
لك من الامر شى ء حضرت فرمود كه: بخدا سوگند كه براى حضرت
رسول (صلى الله عليه و آله و سلم) بود اختيار چيزى و چيزى و چيزى، و مراد از آيه آن نيست كه تو فهميده اى وليكن تو را خبر مى دهم به سبب
نزول آيه، بدرستى كه حق تعالى چون امر كرد پيغمبرش را كه اظهار كند ولايت و امامت على (عليه السلام) را، حضرت متفكر گرديد در باب عداوت
قومش نسبت به اميرالمؤمنين (عليه السلام) چون ايشان را مى شناخت و مى دانست كه چون حق تعالى آن حضرت را
تفضيل داد بر ساير صحابه در جميع خصلتهاى او زيرا كه او اول كسى بود كه ايمان آورد به خدا و
رسول، و پيش از همه نصرت و يارى خدا و رسول كرد، و دشمنان خدا و رسول را بيش از همه كشت و دشمنى با مخالفان خدا و
رسول زياده از همه كس كرد، و علمش از همه بيشتر بود و مناقبش آنقدر بود كه احصا نمى توان كرد؛ پس حضرت
رسول (صلى الله عليه و آله و سلم) چون فكر كرد در عداوت قومش نسبت به اميرالمؤمنين (عليه السلام) به سبب اين خصلتها و حسدى كه بر او مى بردند
ترسيد كه ايشان اطاعت او نكنند در اين باب، پس خدا او را خبر داد كه او را در امر امامت و خلافت اختيارى نيست و اختيار با خداست و خدا على (عليه
السلام) را وصى او گردانيده است و بعد از آن حضرت او را صاحب اختيار امور امت ساخته، مراد از اين آيه اين است.(134)
و باز به سند ديگر از جابر روايت كرده است كه از حضرت باقر (عليه السلام)
سؤال كرد از تفسير اين آيه، حضرت فرمود كه: اى جابر! حضرت رسول (صلى الله عليه و آله و سلم) حريص بود بر آنكه خلافت بعد از او بر على
(عليه السلام) قرار گيرد، و علم الهى چنان بود كه مردم را از براى امتحان به
حال خود بگذارد و جبر بر امرى نفرمايد و مى دانست كه ايشان غصب خلافت از آن حضرت خواهند كرد.
جابر گفت: پس مراد از اين آيه چيست؟
حضرت فرمود: مراد آن است كه: يا محمد! تو را هيچ اختيارى نيست در باب خلافت و امامت على (عليه السلام) و غصب كنندگان خلافت او، من در قرآن
فرستاده ام بر تو: الم # احسب الناس ان يتركوا ان يقولوا آمنا و هم لا يفتنون # و لقد فتنا الذين من قبلهم فليعلمن الله الذين صدقوا وليعلمن
الكاذبين (135) يعنى: ((آيا گمان مى كنند مردم كه ايشان را خواهند گذاشت به محض آنكه گفتند ايمان آورديم و ايشان را امتحان نخواهند
كرد؟ و بتحقيق كه ما امتحان كردم امتها را كه پيش از ايشان بودند پس البته خدا ايشان را امتحان مى كند تا معلوم شود كه كى راستگو است در دعوى
ايمان و كى دروغ گويد و منافق است.))(136)
آيه ديگر آن است كه خدا مى فرمايد:: و قالوا لولا نزل هذا القرآن على رجل من القريتين عظيم # اهم يقسمون رحمة ربك نحن قسمنا بينهم معيشتهم فى
الحيوة الدنيا و رفعنا بعضهم فوق بعض درجات ليتخذ بعضهم بعضا سخريا و رحمة ربك خير مما يجمعون (137) و خلاصه مضمونش آن است
كه كفار قريش گفتند كه: چرا اين قرآن نازل نشد بر مردى از دو قريه - كه مكه و طايف است - كه عظيم باشد از جهت جاه و
مال مانند وليد بن مغيره و عروة بن مسعود ثقفى؟ زيرا كه رسالت منصب عظيم است و لايق نيست مگر به مرد عظيمى، و ندانسته اند كه اين رتبه اى
است روحانى و استدعاى عظمت نفس مى كند كه متحلى باشد به فضايل قدسيه نه حيازت زخارف دنيويه؛ پس حق تعالى فرمود كه: آيا ايشان مى
خواهند كه قسمت كنند رحمت پروردگار تو را - كه پيغمبرى باشد - و به هر كس كه خواهند مى دهند؟ ما قسمت كرديم ميان ايشان معيشت ايشان را در
زندگانى دنيا و بلند كرديم بعضى از ايشان را بر بالاى بعضى درجه هاى بسيار، و تفاوت قرار داديم در روزى ايشان براى آنكه بعضى از
ايشان بعضى را به كار دارند در حوايج خود و ميان ايشان الفت بهم رسد و نظام عالم به آن منتظم گردد، و در آن قسمت بر ما اعتراضى وارد نمى
آيد، و رحمت پروردگار تو كه پيغمبرى و توابع آن است بهتر است از آنچه ايشان جمع مى كنند از
اموال و اسباب دنيا.
و حاصل اين آيه آن است كه نبوت بهتر و مرتبه او بزرگتر است از مال و معيشت دنيا، و ما قسمت آن را به اختيار ايشان نگذاشتيم بلكه خود تقسيم
نموديم و براى هر كس آنچه خواستيم مقرر داشتيم، پس چون قسمت نبوت را با آن رفعت مكان و عظمت شان به اختيار ايشان گذاريم و خود نظر توجه
از آن برداريم؟ و چون معلوم است كه مرتبه امامت نظير مرتبه نبوت است و بعد از نبوت هيچ نعمت و رحمتى جناب مقدس سبحانى را بر بندگان
مثل امامت نيست، پس هرگاه تقسيم معيشت دنيا را كه ادناى نعمتها است و عطاى نبوت را كه نظير امامت است به اختيار بندگان نگذارد بلكه به اراده و
اختيار خود مقرر دارد بالضروره نصب و تعيين امام را كه فى الحقيقه نبوتى است به حسب معنى البته به اختيار امت نخواهد گذاشت.
و آيه ديگر آن است كه حق تعالى مى فرمايد: و ربك يخلق ما يشاء و يختار ما كان لهم الخيرة سبحان الله و تعالى عما يشركون (138) يعنى
: ((پروردگار تو مى آفريند هر چه را مى خواهد و اختيار مى كند براى هر امرى هر كه را مى خواهد، نيست ايشان را كه به خواهش خود اختيار كنند
امرى را، و حضرت عزت مقدس و منزه است از آنكه ايشان به او نسبت مى دهند و خود و ديگران را در اختيار شريك او مى دانند و صاحب اختيار مى
گردانند.))
مفسران روايت كرده اند كه: اين آيه در وقتى نازل شد كه كفار قريش گفتند: لولا
نزل هذا القرآن على رجل چنانچه پيش تفسير شد،(139) و وجه استدلال به اين آيه در نهايت وضوح است و اخبار بسيار در
تاول آن وارد شده است كه مذكور خواهد شد.
و اما اخبار:
ابن شهر آشوب در ((مناقب)) از حضرت صادق (عليه السلام) در تفسير اين آيه روايت كرده است و ربك يخلق ما يشاء و يختار فرمود كه:
محمد (صلى الله عليه و آله و سلم) و اهل بيت او را اختيار كرده است. و ايضا از طرق عامه از انس بن مالك روايت كرده است.(140)
و سيد ابن طاووس نيز در طرائف از تفسير محمد بن مؤمن روايت كرده است از انس كه گفت: پرسيدم از حضرت
رسول (صلى الله عليه و آله و سلم) از تفسير و ربك يخلق ما يشاء گفت: خدا خلق كرد آدم را از
گل به هر نحوى كه خواست، پس گفت ((و يختار)) بدرستى كه برگزيد مرا و
اهل بيت مرا بر جميع خلق و اختيار كرد ما را، پس مرا رسول گردانيد و على بن ابى طالب را وصى من گردانيد، پس گفت ما كان لهم الخيرة
يعنى: نگردانيدم از براى مردم كه اختيار كنند، وليكن من اختيار مى كنم هر كه را مى خواهم، پس من و
اهل بيت من برگزيده و اختيار كرده خدائيم از خلق، پس گفت ((سبحان الله)) يعنى: منزه است خدا از آنچه شريك مى گردانند با خدا كفار مكه،
پس گفت ((و ربك)) ((پروردگار تو اى محمد)) يعلم ما تكن صدورهم ((مى داند آنچه را پنهان مى كند سينه هاى ايشان))، حضرت
فرمود: يعنى بعضى منافقان نسبت به تو و اهل بيت تو، ((و ما يعلنون))(141) يعنى ((آنچه آشكارا مى كنند به زبانهاى خود از دوستى
تو و اهل بيت تو)).(142)
و حميرى در قرب الاسناد به سند صحيح از حضرت امام رضا (عليه السلام) روايت كرده است كه: واجب است بر امام در وقتى كه خوف وفات داشته
باشد آنكه حجت بر مردمان تمام كند در باب امام بعد از خود به حجت معروف ظاهرى، حق تعالى مى فرمايد: در كتابش و ما كان الله
ليضل قوما بعد اذ هداهم حتى يبين لهم ما يتقون (143) يعنى: ((حكم نمى كند خدا به گمراهى گروهى بعد از آنكه ايشان را هدايت كرده باشد
تا آنكه بيان كند از براى ايشان آنچه بپرهيزند از آن.)) پس راوى پرسيد كه: امام وصيت مى كند به امام بعد از خود هر كس را كه خواهد تعيين
مى كند؟ فرمود: وصيت را به امر خدا مى كند به هر كه خدا تعيين نمايد.(144)
و در بصائر الدرجات نيز اين روايت به سند معتبر منقول است.(145)
و شيخ طبرسى در احتجاج و ديگران روايت كرده اند كه: سعد بن عبدالله به خدمت حضرت امام حسن عسكرى (عليه السلام) رفت كه از مساله اى چند
سؤال كند، ديد كودكى در كنار آن حضرت نشسته، چون مسائل خود را پرسيد حضرت به آن كودك اشاره كرد و فرمود: از مولاى خود
سؤال كن - يعنى حضرت صاحب الامر (عليه السلام) -، پس از جمله مسائلى كه
سؤال كرد اين بود كه: اى مولاى من! مرا خبر ده كه چه علت دارد كه امت اختيار امام از براى خود نمى توانند كرد؟
حضرت فرمود: امامى كه مصلح احوال ايشان باشد يا مفسد؟
گفت: امامى كه مصلح باشد.
حضرت فرمود: آيا جايز است كه اختيار ايشان بر مفسدى واقع شود و ايشان گمان كنند كه او مصلح است براى آنكه كسى اطلاع بر ضمير ديگرى
ندارد كه اراده صلاح دارد يا اراده فساد؟
گفت: بلى.
حضرت فرمود: به همين علت نمى توانند اختيار امام كرد، و اين مطلب را تقويت مى كنم از براى تو به برهانى كه
قبول كند عقل تو.
گفت: بلى.
حضرت فرمود: خبر ده مرا از رسولانى كه حق تعالى برگزيده است ايشان را و كتابها براى ايشان فرستاده است و ايشان را تقويت به وحى و
عصمت نموده زيرا كه ايشان راهنماى امتهايند، از جمله ايشان حضرت موسى و حضرت عيسى (عليهما السلام) اند، آيا جايز است با وفور
عقل و كمال و علم ايشان هرگاه قصد كنند كه جمعى را اختيار نمايند اختيار ايشان بر منافقى واقع شود و گمان كنند كه مؤمن است؟
گفت: نه.
حضرت فرمود: حضرت موسى (عليه السلام) كليم خدا با وفور عقلش و كمال و علمش و
نازل شدن وحى بر او اختيار كرد از اعيان قوم و وجوه لشكر خود از براى ميقات پروردگار خود هفتاد مرد را از جماعتى كه شكى در ايمان و اخلاص
ايشان نداشت، پس معلوم شد كه آنها منافق بودند چنانچه خدا فرموده است:و اختار موسى قومه سبعين رجلا لميقاتنا فلما اخذتهم الرجفة (146) تا آخر آيات كه تفسير آنها در مجلد اول گذشت.
پس حضرت فرمود كه: چون يافتم اختيار آن كسى را كه خدا از براى پيغمبرى برگزيده است بر فاسدترين مردم افتاد و او گمان مى كرد كه
ايشان صالح ترين مردمند، دانستيم كه اختيار نمى تواند كرد كسى كه نداند چيزهائى كه در سينه هاى مردم پنهان و در ضماير خلق مستور است، و
كسى اختيار مى تواند كرد كه رازهاى پنهان مردم نزد او هويدا است، و هرگاه پيغمبران اختيار اصلح نتوانند نمود مهاجرين و انصار چگونه اختيار امام
توانند كرد؟(147)
و تمام حديث در ابواب احوال صاحب الامر (عليه السلام) بيان خواهد شد انشاء الله.
و ابن بابويه به سند معتبر از حضرت صادق (عليه السلام) روايت كرده است كه: حق تعالى حضرت
رسول (صلى الله عليه و آله و سلم) را صد و بيست مرتبه به آسمان برد، و در هر مرتبه وصيت كرد بسوى آن حضرت در باب ولايت جناب على بن ابى
طالب (عليه السلام) و امامان بعد از او زياده از آنچه وصيت كرد در باب فرايض ديگر.(148)
و در قرب الاسناد از حضرت موسى (عليه السلام) روايت كرده است كه: حق تعالى در هيچ امرى بر بندگان تاكيد نكرده است آنقدر كه در باب
اقرار به امامت تاكيد نموده است، و مردم در هيچ امر آنقدر انكار نكرده اند كه در امامت كردند.(149)
و ابن بابويه و كلينى و ديگران به سندهاى معتبر روايت كرده اند كه از حضرت صادق (عليه السلام) پرسيدند كه: چگونه امامت در فرزندان
حضرت امام حسين (عليه السلام) قرار يافت نه در فرزندان امام حسن (عليه السلام) و
حال آنكه هر دو فرزند رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) و فرزند زاده او و بهترين جوانان
اهل بهشت بودند؟
حضرت فرمود كه: موسى و هارون (عليهما السلام) هر دو پيغمبر مرسل بودند و برادر، حق تعالى پيغمبرى را در صلب هارون قرار داد نه در صلب
موسى، و كسى را روا نبود كه بگويد چرا خدا چنين كرد؛ و بدرستى كه امامت، خلافت خداست و كسى را نيست كه بگويد چرا امامت را در صلب حسين
(عليه السلام) قرار داده اند نه در صلب حسن (عليه السلام)، زيرا كه حق تعالى حكيم است در افعالش و
سؤال كرده نمى شود از آنچه او مى كند و ديگران سؤال كرده مى شوند.(150)
و كلينى و ابن بابويه و صفار و ديگران زياده از بيست سند معتبر روايت از حضرت صادق (عليه السلام) كرده اند كه فرمود كه: شما گمان مى
كنيد كه اختيار امامت با ماست به هر كه مى خواهيم، مى دهيم؟ والله امامت عهدى است از جانب
رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) بسوى يك يك بخصوص تا آخر ائمه (عليهم السلام).(151)
و به سندهاى معتبر ديگر از آن حضرت روايت كرده اند كه: هيچ امامى از ما از دنيا نمى رود مگر آنكه خدا او را اعلام مى كند كه كى را وصى خود
گرداند.
و به روايت ديگر: امام مى داند امام بعد از خود را و به او وصيت مى كند.
و به روايت ديگر: امام از دنيا نيم رود تا مى داند كه كى بعد از او امام است.(152)
و ابن شهر آشوب در مناقب از محمد بن جرير طبرى روايت كرده است كه: در وقتى كه حضرت
رسول (صلى الله عليه و آله و سلم) خود را عرض مى كرد بر قبايل عرب و از ايشان بيعت مى خواست، بسوى قبيله بنى كلاب آمد و از ايشان اسلام و بيعت
طلبيد، ايشان گفتند كه: ما بيعت مى كنيم بشرط آنكه امر خلافت را بعد از خود به ما بگذارى، حضرت فرمود كه: اين امر بدست خداست، اگر
خواهد در شمار قرار مى دهد و اگر خواهد در غير شما، ايشان كه اين را شنيدند بيعت نكردند و گفتند: ما بيائيم و از براى تو شمشير بزنيم و تو
ديگرى را بر ما حاكم نمائى؟(153)
و ايضا روايت كرده است كه: ابوالحسن رفا از يكى از علماى اهل سنت پرسيد: وقتى كه پيغمبر از مدينه بيرون رفت آيا كسى را در مدينه خليفه كرد؟
گفت: بلى، على را خليفه كرد.
گفت: چرا به اهل مدينه نگفت كه شما كسى را در ميان خود اختيار كنيد كه شما اجتماع در ضلالت نمى كنيد؟
سنى گفت: از مخالف يكديگر و حدوث فتنه ترسيد.
ابوالحسن گفت كه: اگر فسادى ميان ايشان بهم مى رسيد بعد از برگشتن به اصلاح مى آورد.
سنى گفت: اين روش محكمتر و از حدوث فتنه دورتر بود.
ابوالحسن گفت: آيا كسى را تعيين كرد كه بعد از وفات جانشين او باشد؟
گفت: نه.
ابوالحسن گفت: حالت فوت اعظم و احتياج مردم به خليفه بيشتر بود از حالت سفر، پس چگونه در حالت موت نترسيد از اختلاف امت و فتنه، و در
حالت سفر كه تداركش بزودى ممكن بود ترسيد؟
سنى ساكت شد و جواب نتوانست گفت.(154)
فصل چهارم: در بيان وجوب معرفت امام است، و آنكه مردم معذور نيستند در ترك ولايت امام حق، و آنكه هر كه بميرد و امام خود را نشناسد مرده
خواهد بود با كفر و نفاق
بدان كه نزد شيعه اقرار به امام از اصول دين است و به ترك آن در احكام آخرت با كفار شريك است، و در اكثر احكام دنيوى به روش مسلمانان با
ايشان سلوك مى كنند مگر آنها كه اظهار عداوت اهل بيت (عليهم السلام) كنند مانند خوارج كه ايشان در احكام دنيوى نيز حكم كفار دارند، و از بعضى
روايات ظاهر مى شود كه در زمان عدم استيلاى امام حق از براى شفقت بر شيعه حكم اسلام بر ايشان ظاهرا جارى كرده اند كه كار بر شيعه در
معاشرت ايشان دشوار نشود و بعد از ظهور دولت حق و قيام قائم (عليه السلام) حكم كفار صرف بر ايشان جارى مى شود، و اكثر علماى شيعه را
اعتقاد اين است كه بغير از مستضعفين ايشان در جهنم مخلد خواهند بود مثل ساير كفار، و نادرى از علماى شيعه
قائل شده اند كه بعد از مكث طويل در عذاب الهى اميد نجات در باب ايشان هست، و مستضعف آن است كه به اعتبار ضعف
عقل تمييز ميان حق و باطل نتواند كرد، يا آنكه دليل حقيت مذهب حق با عدم تقصير بر او تمام نشده باشد مانند كسانى كه در ميان حرم پادشاهان سنى
بر آمده باشند و اختلاف مذاهب را نشنيده باشند يا اگر شنيده باشند كسى را نيابند كه حقيت مذهب اماميه را بر ايشان اثبات كند، ايشان را اميد نجات
در آخرت هست، و حق اين است كه غير از مستضعفين را اميد نجات نيست و در عذاب الهى مخلد خواهند بود.
و خاصه و عامه به طريق متواتر از حضرت رسول (صلى الله عليه و آله و سلم) روايت كرده اند كه: من مات ولم يعرف امام زمانه مات ميتة الجاهلية (155) يعنى: ((هر كه بميرد و امام زمان خود را نشناسد مرده خواهد بود به روش مرده
اهل جاهليت پيش از مبعوث شدن رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) كه بر كفر و
جهل به اصول و فروع دين مى ميرند.))
و آنكه بعضى از متكلفين و متعصبين اهل سنت گفته اند كه مراد از امام زمان، قرآن است،(156) هر عاقلى مى داند كه تعبير از كتاب به امام كردن
مجاز و خلاف ظاهر است.
و ايضا اضافه ((زمانه)) ظاهر است در آنكه در هر زمانى امامى دارد و قرآن مشترك است ميان جميع زمانها، و اينكه مراد، حضرت
رسول باشد به وجه ثانى مندفع است. و ايضا امام گذشته را امام زمان نمى گويند پس معلوم شد كه در هر زمانى امامى مى بايد كه مردم او را
بشناسند، و به اتفاق بغير اماميه كسى قائل نيست به آنكه در هر عصرى امامى هست و هيچ عصر خالى از امام نمى باشد.
و برقى در محاسن به سند معتبر از حضرت صادق (عليه السلام) روايت كرده است كه حضرت
رسول (صلى الله عليه و آله و سلم) فرموده كه: هر كه بميرد و امام خود را نشناسد، به مردن جاهليت مرده است، پس شما را باد اطاعت امام خود، بتحقيق ديديد
اصحاب اميرالمؤمنين (عليه السلام) را كه متابعت نكردند به كجا منتهى شد امر ايشان و شما پيروى مى كنيد كسى را كه مردم معذور نيستند به
جهالت و نشناختن او؛ در شاءن ماست كرايم قرآن - يعنى هر آيه كه دلالت بر فضيلتى مى كند - و ما گروهيم كه خداوند عالم اطاعت ما را واجب
گردانيده است و زمينهاى انفال از ماست و برگزيده غنيمت از ماست.(157)
و ايضا به سند معتبر از حضرت صادق (عليه السلام) روايت كرده است كه: زمين صلاحيت ندارد مگر به امام، و هر كه بميرد و امام خود را نشناسد
مى ميرد به مردن جاهليت، و محتاجترين احوال هر يك از شما به معرفت امام در وقتى است كه جانش به اينجا برسد - و به دست اشاره كرد به سينه
مبارك خود و فرمود: - در آن وقت خواهد گفت: بر امر نيكى و مذهب خوبى بوده ام، و آن وقت است كه
احوال آخرت بر او ظاهر مى شود و حال خود را خوب مشاهده مى نمايد.(158)
و به سند حسن از حسين بن ابى العلا منقول است كه گفت: از حضرت صادق (عليه السلام) پرسيدم از معنى
قول رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) كه: هر كه بميرد و او را امامى نباشد به مرگ جاهليت مرده است؟
حضرت فرمود: بلى، اگر مردم متابعت على بن الحسين (عليه السلام) مى كردند ترك مى نمودند عبدالملك بن مروان را هدايت مى يافتند.
پس گفتم: كين كه بميرد و امام زمان خود را نشناسد به مرگ كفر مى ميرد؟
فرمود كه: نه، به مرگ ضلالت مى ميرد(159).
مترجم گويد كه:
مى تواند بود كه مراد از اين حديث آن باشد كه در دنيا حكم كفر بر ايشان جارى نمى شود يا مراد مستضعفين باشد چنانچه در احاديث معتبره ديگر از
آن حضرت منقول است كه: يعنى مردن كفر و ضلالت و نفاق (160).
و ايضا در محاسن و غير آن به سندهاى معتبر روايت كرده اند از حضرت امام محمد باقر (عليه السلام) كه: هر كه بميرد و امام نداشته باشد پس
مردنش مردن جاهليت است و معذور نيستند مردم تا امام خود را بشناسند، و هر كه بميرد و امام خود را بشناسد ضرر نمى كند او را كه ظاهر شدن امام پيش
افتد يا پس، و هر كه بميرد و امام خود را بشناسد چنان است كه با حضرت قائم (عليه السلام) باشد در زير خيمه او(161).
و در اكمال الدين به سند معتبر روايت كرده است كه از حضرت امام رضا (عليه السلام) پرسيدند كه: هر كه بميرد و امام خود را نشناسد به مرگ
جاهليت مرده است؟
فرمود كه: بلى، هر كه شك كند و توقف نمايد در امامت امام، كافر است؛ و هر كه انكار كند يا اظهار عداوت امام نمايد، مشرك است يعنى مانند بت
پرست است (162).
و كلينى و نعمانى به سند صحيح از ابن ابى نصر روايت كرده اند كه از حضرت امام رضا (عليه السلام) پرسيد از تفسير اين آيه و من
اضل ممن اتبع هواه بغير هدى من الله (163) يعنى: ((كيست گمراه تر از كسى كه متابعت كند خواهش خود را بى هدايتى از جانب خدا)).
حضرت فرمود: مراد كسى است كه در دين خود به راءى خود عمل كند بى آنكه متابعت امامى از ائمه هدى (عليه السلام) نمايد(164).
و ايضا روايت كرده اند از حضرت صادق (عليه السلام) كه: هر كه شريك گرداند با امامى كه امامتش از جانب خداست كسى را كه امامتش از جانب خدا
نيست، پس او مشرك است و چنان است كه براى خدا شريك قرار داده است (165).
و نعمانى به سند قوى از ابن ابى يعفور روايت كرده است كه گفت: به حضرت صادق (عليه السلام) عرض كردم كه: مردى هست كه شما را دوست
مى دارد و از دشمنان شما بيزارى مى جويد و حلال شما را حلال و حرام شما را حرام مى داند و اعتقاد دارد كه امامت از شما
اهل بيت به سلسله اى ديگر بدر نمى رود اما مى گويد كه: ايشان اختلاف دارند و ايشان پيشوايان و راهنمايانند پس وقتى كه همه اتفاق كنند بر يك
كس من قائل به امامت او خواهم شد. حضرت فرمود كه: اگر به اين حالت بميرد به مرگ جاهليت مرده است (166).
و بر اين مضمون احاديث بسيار روايت كرده است (167).
على بن ابراهيم و ابن بابويه و غير ايشان به سندهاى معتبر روايت كرده اند از حضرت امام محمد باقر (عليه السلام) كه: معذور نمى دارد خدا در
روز قيامت كسى را كه گويد: پروردگارا! من ندانستم كه فرزندان فاطمه (عليه السلام) واليانند بر همه خلق، و در حق شيعه فرزندان حضرت
فاطمه (عليه السلام) و بس اين آيه نازل شده است قل يا عبادى الذين اسرفوا على انفسهم لا تقنطوا من رحمة الله ان الله يغفر الذنوب جميعا انه
هو الغفور الرحيم (168) يعنى: ((اى بندگان من كه بسيار ستم كرده ايد بر جانهاى خود به بسيار كردن گناهان! نا اميد مشويد از رحمت
خدا، بدرستى كه خدا گناهان همه را مى آمرزد اگر خواهد، بدرستى كه او آمرزنده و مهربان است))، مراد حضرت آن است كه شيعيانند كه استحقاق
آمرزش دارند نه غير ايشان، و غير ايشان مخلدند در جهنم (169).
و حميرى به سند صحيح از حضرت امام رضا (عليه السلام) روايت كرده است كه: هر كه دوست دارد كه ميان او و خدا حجابى نباشد و او نظر كند به
رحمت الهى خدا نظر رحمت كند بسوى او، پس او دوست دارد آل محمد (عليه السلام) را و بيزارى جويد از دشمنان ايشان و متابعت كند امام از جمله ايشان
را، هر گاه چنين كند پيوسته نظر كند به رحمت و كرم خداوند عالم و نظر رحمت خدا از او منقطع نگردد(170).
و در عيون اخبار الرضا (عليه السلام) از آن حضرت روايت كرده است از پدران بزرگوارش كه حضرت اميرالمؤمنين (عليه السلام) فرمود كه: هر
كه بميرد و امامى از فرزندان من نداشته باشد به مرگ جاهليت بميرد و خدا او را عقاب كند به آنچه در جاهليت و اسلام كرده باشد(171).
و شيخ طوسى در مجالس روايت كرده است در تفسير اين آيه كريمه و انى لغفار لمن تاب و آمن و
عمل صالحا ثم اهتدى (172) كه حضرت فرمود كه: و الله اگر كسى توبه كند از شرك و ايمان بياورد به خدا و روز قيامت و
اعمال شايسته بكند و هدايت نيابد به ولايت و محبت ما و شناختن فضل ما، آنها هيچ فايده اى به او نمى بخشد(173)؛ پس عمده ايمان و جزء اخيرش
اعتقاد به امامت ائمه حق و متابعت ايشان است.
و در علل الشرايع روايت كرده است از حنان بن سدير كه از حضرت صادق (عليه السلام) پرسيد كه: چه علت دارد كه هر امامى كه بعد از پيغمبر
است مى بايد بشناسيم و امامهايى كه پيش از آن حضرتند واجب نيست كه بشناسيم؟
حضرت فرمود: علتش آن است كه شريعتهاى آنها كه پيش از آن حضرت بودند مخالف شريعت آن حضرت بود و ما مكلف به شريعت آنها نيستيم، به
اين سبب معرفت آنها در كار نيست به خلاف امامها كه بعد از آن حضرت بودند و حافظ شريعت آن حضرت بودند(174).
و در معانى الاخبار به سند معتبر روايت كرده است كه: سليم بن قيس از حضرت امير المؤ منين (عليه السلام) پرسيد كه: كمتر چيزى كه آدمى به آن
گمراه مى شود چيست؟
فرمود: آن است كه نشناسد كسى را كه خدا امر كرده است به اطاعت او و واجب گردانيده است ولايت و محبت او را و او را حجت خود گردانيده است در زمين و
گواه خود نموده است بر خلق.
پرسيد كه: كيستند ايشان يا اميرالمؤمنين؟
فرمود: آن جماعتند كه خدا اطاعت آنها را مقرون به اطاعت خود و پيغمبر خود كرده است و گفته است اطيعوا الله واطيعوا
الرسول واولى الامر منكم (175).
پس سليم سر مبارك حضرت را بوسيد و گفت: واضح كردى از براى من و غم از
دل من برداشتى و هر شكى كه در دل من بود بر طرف كردى (176).
و در علل الشرايع روايت كرده است از حضرت صادق (عليه السلام) كه: روزى حضرت امام حسين (عليه السلام) بيرون آمد بسوى اصحابش و گفت
: ايها الناس! بدرستى كه خداوند جليل خلق نكرده است بندگان را مگر براى اينكه او را بشناسند، پس هر گاه او را شناختند عبادت مى كنند او را هر
گاه عبادت كردند او را بى نياز مى شوند به عبادت او از عبادت غير او.
پس مردى گفت: يابن رسول الله! پدرم و مادرم فداى تو باد معرفت خدا چيست؟
فرمود كه: شناختن اهل هر زمان امامى را كه واجب است بر ايشان اطاعت او(177).
|