next page

fehrest page

back page

مترجم گويد كه:
تفسير عصمت به اعتصام به حبل الله كردن يا به اعتبار اين است كه عاصم است خدا او را از گناهان به سبب اينكه او به قرآن معتصم است، يا مراد از معصوم آن است كه خدا او را معتصم به قرآن گردانيده كه عمل نمايد به جميع قرآن و معانى جميع قرآن را بداند.
و ايضا روايت كرده است كه: هشام بن الحكم از حضرت صادق (عليه السلام) پرسيد از معنى معصوم، حضرت فرمود كه: معصوم آن است كه خود را نگاه دارد به توفيق خدا از جميع محرمات خدا چنانچه حق تعالى مى فرمايد: و من يعتصم بالله فقد هدى الى صراط مستقيم (92) كه معنى ظاهر لفظش آن است كه:((هر كه چنگ زند به دين خدا يا در جميع امور به خدا، پس البته هدايت يافته شده است بسوى راه راست))، و بنابر تاءويلى كه آن حضرت فرمودند كه:((هر كه خود را نگاه دارد از گناهان به توفيق خدا پس البته هدايت يافته شده است به راه راست (93).))
و كراجكى در كنز الفوائد روايت كرده است از رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) كه: خبر داد مرا جبرئيل كه كاتبان اعمال اميرالمؤ منين (عليه السلام) گفتند كه: از روزى كه با آن حضرت مصاحب شده ايم تا حال گناهى بر آن حضرت ننوشته ايم (94).
و از طريق اهل بيت روايت كرده است از عمار بن ياسر كه رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) فرمود كه: دو ملك كه كاتب اعمال حضرت اميرالمؤ منين (عليه السلام) فخر مى كنند بر ساير كاتبان به آنكه با آن حضرتند، زيرا كه هرگز عملى را بالا نبردند كه موجب غضب خدا باشد(95).
و در عقايد اماميه كه حضرت صادق (عليه السلام) براى اعمش بيان كرده مذكور است كه: پيغمبران و اوصياء ايشان معصومند از گناهان و مطهرند از صفات ذميمه (96).
و در عقايد بيت (عليه السلام) كه حضرت امام رضا (عليه السلام) براى ماءمون نوشته مذكور است كه: حق تعالى واجب نمى گرداند بر خلق اطاعت كسى را كه داند كه او كافر خواهد شد به او و عبادت او و اطاعت شيطان خواهد كرد(97).
و در علل الشرايع به سند معتبر از سليم بن قيس هلالى روايت كرده است كه حضرت امير المؤ منين (عليه السلام) فرمود كه: واجب بودن اطاعت نمى باشد مگر از براى خدا و رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) و اولى الامر، و امر به اطاعت اولى الامر از براى آن كرده اند كه ايشان معصومند از گناهان و پاكيزه اند از بديها و امر نمى كنند مردم را به معصيت خدا(98).
و شيخ طوسى در مجالس و ابن مغازلى شافعى از طريق عامه روايت كرده اند از عبدالله بن مسعود كه حضرت رسول (صلى الله عليه و آله و سلم) فرمود كه: منم دعا كرده پدرم ابراهيم (عليه السلام).
گفتم: يا رسول الله! چگونه تو دعا كرده اوئى؟
فرمود كه: حق تعالى وحى كرد بسوى ابراهيم (عليه السلام) كه انى جاعلك للناس اماما(99)، پس ابراهيم (عليه السلام) از بس كه شاد شد از وعده امامت خواست كه از فرزندان او بدر نرود گفت: و از ذريه من امام قرار ده، پس خدا وحى كرد بسوى او كه: اى ابراهيم! من با تو عهدى نمى كنم كه به آن وفا ننمايم، ابراهيم (عليه السلام) گفت: پروردگارا! كدام است آن عهدى كه وفا به آن نمى نمائى از براى من؟ فرمود كه: با تو عهد نمى كنم كه ظالمى از ذريه تو را امام بگردانم، گفت: پروردگارا! كدام است آن ظالمى كه عهد امامت به او نمى رسد؟ فرمود كه: كسى است كه سجده كند بتى را او را هرگز امام نمى گردانم و نمى تواند بود كه او امام باشد، پس ‍ ابراهيم (عليه السلام) گفت و اجنبنى و بنى ان نعبد الاصنام رب انهن اضللن كثيرا من الناس (100) يعنى: ((و اجتناب فرما مرا و فرزندان مرا از آنكه بپرستيم بتها را، پروردگارا! اين بتها گمراه كردند بسيارى از مردم را))، پس حضرت رسول (صلى الله عليه و آله و سلم) فرمود كه: پس منتهى شد دعوت امامت بسوى من و بسوى برادرم على كه هيچيك از ما هرگز سجده نكرديم بتى را پس مرا پيغمبر گردانيد و على را وصى من (101).
و ابن بابويه از ابن عباس روايت كرده است كه: شنيدم از رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) كه فرمود: من و على و حسن و حسين (عليه السلام) و نه نفر از فرزندان حسين (عليه السلام) مطهرند از عيبها و معصومند از گناهان (102).
و عياشى و ديگران روايت كرده اند از صفوان جمال كه گفت: ما در مكه بوديم سخن از تاءويل اين آيه جارى شد و اذ ابتلى ابراهيم ربه بكلمات فاتمهن (103) حضرت صادق (عليه السلام) فرمود كه: پس تمام كرد امامت را به محمد (صلى الله عليه و آله و سلم) و على و امامان از فرزندان على (عليه السلام) در آنجا كه فرموده است:ذرية بعضها من بعض والله سميع عليم (104)، پس گفت انى جاعلك للناس اماما قال و من ذريتى قال لا ينال عهدى الظالمين (105) گفت: پروردگارا! در ميان فرزندان من ظالم خواهد بود؟ وحى آمد كه: بلى ابوبكر و عمر و عثمان و هر كه متابعت ايشان كند، ابراهيم (عليه السلام) گفت: پروردگارا! پس تعجيل كن از براى محمد و على آنچه وعده داده اى مرا در حق ايشان و تعجيل كن يارى و نصرت ايشان را.
و اشاره به اين است آنچه خدا فرموده و من يرغب عن ملة ابراهيم الا من سفه نفسه و لقد اصطفيناه فى الدنيا و انه فى الاخره لمن الصالحين (106) كه مفاد لفظش آن است كه: ((كيست كه نخواهد ملت ابراهيم را مگر كسى كه نفس خود را سفيه و بى خرد گرداند، و بتحقيق كه برگزيده ايم او را در دنيا و بدرستى كه او در آخرت از جمله شايستگان است.))
حضرت فرمود كه: مراد از ملت، امامت است، پس چون ساكن گردانيد ذريه خود را در مكه گفت ربنا انى اسكنت من ذريتى بواد غير ذى زرع عند بيتك المحرم ربنا ليقيموا الصلاة فاجعل افئدة من الناس تهوى اليهم و ارزقهم من الثمرات،(107) و در جاى ديگر فرمود رب اجعل هذا بلدا آمنا و ارزق اهله من الثمرات من آمن منهم بالله و اليوم الاخر،(108) ظاهر آيه اولى اين است كه: ((اى پروردگار ما! بدرستى كه من ساكن گردانيدم بعضى از اولاد خود را در واديى كه در آن زراعت نمى شود نزد خانه صاحب حرمت تو، اى پروردگار ما! از براى آنكه نماز را برپا دارند، پس بگردان دلهايى از مردم را كه مايل گردند بسوى ايشان و روزى كن ايشان را از ميوه ها))، و ظاهر آيه ثانيه آن است كه: ((پروردگارا! بگردان اين را شهر صاحب ايمنى و روزى نما اهلش را از ميوه ها هر كه ايمان آورد از ايشان به خدا و روز قيامت)).
حضرت فرمود كه: بر اين تخصيص كرد به مؤمنان از ترس آنكه مبادا مانند سؤال امامت در معرض قبول در نيايد چنانچه فرمود كه: ((نمى رسد عهد من به ستمكاران))، پس خدا فرمود و من كفر فامتعه قليلا ثم اضطره الى عذاب النار و بئس المصير(109) كه ظاهرش آن است كه: ((هر كه كافر باشد او را برخوردار مى گردانم اندكى كه مدت زندگانى دنيا باشد، پس ‍ مضطر مى گردانم او را بسوى عذاب جهنم و بد محل بازگشتى است جهنم از براى ايشان))، چون اين را فرمود ابراهيم (عليه السلام) پرسيد كه: كيستند آنها كه ايشان را برخوردار مى گردانى از نعمتهاى دنيا و بازگشت ايشان بسوى جهنم است؟ وحى به او رسيد كه: ابوبكر و عمر و عثمان و تابعان ايشانند. (110)
و كلينى و شيخ مفيد و ديگران از حضرت صادق (عليه السلام) روايت كرده اند كه: حق تعالى حضرت ابراهيم (عليه السلام) را وصف كرد به بندگى پيش از پيغمبرى، و او را پيغمبر گردانيد پيش از آنكه او را رسول گرداند، و رسول گردانيد او را پيش از آنكه خليل خود گرداند، و خليل گردانيد او را پيش از آنكه امام گرداند، پس اين پنج صفت عظيم بزرگوار از براى او جمع شد و حق تعالى فرمود انى جاعلك للناس اماما از بس كه عظيم نمود در ديده ابراهيم (عليه السلام) خواست كه اين بزرگوارى از فرزندان او بدر نرود گفت قال و من ذريتى حق تعالى در جواب فرمود قال لا ينال عهدى الظالمين حضرت فرمود: يعنى سفيه پيشواى پرهيزكار نمى تواند بود.(111)
و ايضا روايت كرده اند از ائمه (عليهم السلام) كه: انبياء و رسولان بر چهار طبقه اند، پس پيغمبرى باشد كه بر خود پيغمبر است و به ديگرى تعدى نمى كند و در خواب مى بيند و صداى ملك را مى شنود، و در بيدارى ملك را نمى بيند و بر احدى مبعوث نشده و بر او ديگرى امام است، مثل حضرت لوط (عليه السلام) كه حضرت ابراهيم (عليه السلام) بر او امام بود؛ و پيغمبرى باشد كه در خواب مى بيند و صدا مى شنود و ملك را مى بيند و بر جماعتى فرستاده شده خواه كم و خواه زياد باشند چنانچه حق تعالى در باب حضرت يونس (عليه السلام) فرموده است:و ارسلناه الى ماءة الف او يزيدون (112) يعنى: ((فرستاديم او را بسوى صد هزار بلكه زياده)) حضرت فرمود كه: سى هزار كس زياده بر صد هزار كس بوده اند، و بر او امام بود؛ و پيغمبرى هست كه در خواب مى بيند و صداى ملك را مى شنود و خود امام است بر ديگران، و در اول حضرت ابراهيم (عليه السلام) پيغمبر بود و امام نبود تا آنكه حق تعالى به او فرمود انى جاعلك للناس ‍ اماما و چون از براى ذريه خود استدعا كرد حق تعالى فرمود لا ينال عهدى الظالمين حضرت فرمود: يعنى كسى كه بت يا صورتى و مثالى را بپرستد.(113)
و ثعلبى از حضرت صادق (عليه السلام) روايت كرده است كه: ((طه)) اشاره است به طهارت اهل بيت (عليهم السلام) از رجس كه شك و گناه است چنانچه در آيه تطهير فرموده است:كه انما يريد الله ليذهب عنكم الرجس (114).(115)
و محمد بن عباس بن ماهيار در تفسيرش از حضرت صادق (عليه السلام) روايت كرده است كه: حق تعالى ما را به خود نمى گذارد، و اگر ما را به خود بگذارد ما نيز مثل ساير مردم خواهيم بود در گناه و خطا و ليكن خدا در حق ما فرموده است:ادعونى استجب لكم (116) يعنى: ((دعا بكنيد و بخوانيد مرا، مستجاب مى كنم دعاى شما را.))(117)
فايده - دانستى كه علماى اماميه رضوان الله عليهم اتفاق كرده اند بر عصمت ايشان از جميع گناهان، و در بسيارى از دعاها و ادعيه صحيفه كامله اعتراف به گناه از ائمه (عليهم السلام) واقع شده، و در بعضى از احاديث نيز امرى چند كه موهم صدور معصيت باشد وارد شده و آنها را به چند وجه تأويل مى توان كرد:
اول آنكه: ترك مستحب و فعل مكروه را گاه هست كه گناه و معصيت مى نامند بلكه ارتكاب بعضى از مباحات نر به جلالت و رفعت شاءن آنها تعبير از آن به گناه مى كنند به اعتبار پستى اين مرتبه نسبت به ساير احوال ايشان، چنانچه صاحب كشف الغمه گفته است كه: اكثر اوقات ايشان به ياد خدا و مراقبت الهى مصروف است و خاطر ايشان به ملاء اعلى متعلق است، پس گاهى كه از آن مرتبه نزول كنند و مشغول شوند به خوردن و آشاميدن و جماع كردن و ساير مباحات اينها را گناه مى نامند و استغفار از آن مى كنند، نمى بينى كه اگر غلامان بعضى از ارباب دنيا در حضور آقاى خود متوجه اين امور گردند محل ملامت است و از آن عذر خواهند طلبيد.(118)
دوم آنكه: هرگاه مرتكب بعضى امور گردند از معاشرت خلق و تكميل و هدايت ايشان كه از جانب حق تعالى مامور به آنها شده اند پس عود كنند به مقام قرب و وصال و مناجات حضرت ذوالجلال، چون اين مرتبه عظيمتر از آن مرتبه است خود را مقصر مى يابند و استغفار و تضرع مى نمايند هر چند آن حالت نيز به امر پروردگار باشد، همچنانكه بلا تشبيه اگر يكى از پادشاهان بعضى از مقربان را كه پيوسته در مجلس حضور بوده باشد به خدمتى از خدمات مامور گرداند و به سبب آن از مجلس حضور مهجور گردد بعد از وصول به مقام وصال، خود را به جرم و تقصير نسبت مى دهد به اعتبار حرمان از مجلس انس و محل قرب.
سوم آنكه: چون علوم و فضايل و عصمت ايشان از لطف و فضل جناب اقدس الهى است، و اگر اين نبود ممكن بود كه انواع معاصى از ايشان صدور يابد، پس چون نظر به اين حالت خود مى نمايند اقرار به فضل پروردگار و عجز و نقص خود به اين عبارات مى فرمايند، و حاصلش بر آن مى گردد كه اگر عصمت تو نبود گناه خواهم كرد و اگر توفيق تو نبود خطاى بسيار از من صادر مى شد.
چهارم آنكه: چون مراتب معرفت غير متناهى است و انبياء و اوصياء و اولياء پيوسته در ترقى اند در حصول كمالات و صعود بر معارج ترقيات، در هر ساعتى از ساعات بلكه در هر آنى از آنات در درجه اى از مدارج عرفان و در مرتبه اى از مراتب ايقان بر مى آيند كه مرتبه سابقه را نسبت به اين مرتبه قاصر مى شمارند، و عباداتى كه با آن حالت واقع شده خود را در آن عبادات مقصر مى دانند و از آنها استغفار مى نمايند، و شايد اشاره به اين معنى باشد اينكه حضرت رسول (صلى الله عليه و آله و سلم) مى فرمود كه: من در هر روز هفتاد مرتبه استغفار مى كنم.(119)
پنجم آنكه: چون ايشان معرفت معبود را در مرتبه كمال دارند و نعمتهاى الهى را نسبت به خود تمام مى يابند، چندان كه سعى در طاعات و عبادات مى نمايند لايق آن جناب نمى دانند و طاعات خود را از اين جهت معصيت مى شمارند و از آنها استغفار مى نمايند. و بغير وجه اول كه اكثر علما گفته اند ساير وجوه به خاطر اين قاصر رسيده و كسى كه از باده محبت قطره اى به كامش رسيده كمال اين وجوه را تصديق مى نمايد، و من لم يجعل الله له نورا فما له من نور.(120)
و ابن بابويه (رحمة الله عليه) در رساله عقايد گفته است كه: اعتقاد ما در انبياء و رسل و ائمه (عليهم السلام) آن است كه ايشان معصوم و مطهرند از هر دنس ‍ و گناه و عيبى و آنكه گناه صغيره و كبيره از ايشان صادر نمى شود و معصيت خدا نمى كنند در آنچه خدا امر كرده است ايشان را به آن، و مى كنند آنچه به آن مامور شده اند، و كسى كه نفى عصمت از ايشان نمايد در حالى از احوال ايشان پس نشناخته است ايشان را، و اعتقاد ما در ايشان آن است كه ايشان موصوفند به كمال و تماميت علم از اوايل امور ايشان تا اواخر احوال ايشان و در هيچ حالى از احوال موصوف به نقص و عصيان و جهل نيستند.(121)
فصل سوم: در بيان آنكه امامت به نص خدا و رسول (صلى الله عليه و آله و سلم) مى باشد نه به بيعت و اختيار مردم، و آنكه واجب است بر هر امام كه نص كند بر امام بعد از خود و بعضى از دلايل اين مطلب در فصل اول مذكور شد
بدان كه اجماع علماى اماميه منعقد است بر آنكه امام مى بايد كه از جانب خدا و رسول منصوص باشد؛ و عباسيه مى گويند كه: يا به نص مى بايد يا ميراث؛ و زيديه مى گويند: يا به نص است يا به دعوت بسوى خود؛ و كافه اهل سنت مى گويند: يا به نص است يا به اختيار و بيعت اهل حل و عقد. و دلالت عقليه بر حقيت مذهب اماميه بسيار است:
دليل اول آنكه: معلوم شد كه امام مى بايد معصوم باشد، و عصمت امرى است مخفى كه بغير از خدا كسى نمى داند، پس مى بايد كه نص از جانب خدا باشد زيرا كه او عالم است به عصمت.
دليل دوم آن است كه: به حكم تتبع عادات بنى آدم و ملاحظه آثار طبايع خلق عالم عقلا را معلوم مى شود كه هرگاه ايشان را حاكمى زاجر و سلطانى قاهر نباشد كه ايشان را از ظلم و غضب و اتباع شهوات و ارتكاب منهيات باز دارد اكثر آدميان را داعيه غلبه بر بنى نوع خود به وجه ظلم و تعدى و دست درازى و غارت اموال و قتل نفوس بغير حق خواهد شد، و اين سبب انواع فساد و هرج و مرج انتظام عالم و خلل در سلسله بنى آدم مى شود؛ و يقين است كه حق تعالى به اين خصال راضى نيست چنانكه مى فرمايد: والله لايحب الفساد(122) پس بر حق تعالى واجب است كه دفع فساد نمايد، و اين به حكم عادت نمى شود الا به آنكه در هر زمانى حكومت و رياست بنى آدم به شخصى مفوض شود كه از جاده صلاح و طريق فلاح اصلا پا بيرون ننهد و به مقتضاى شريعت ضبط مصالح معاش و معاد كافه عباد نمايد، و چنين شخصى امام است، پس اگر حق تعالى در هر زمانى تعيين امام نكند هر آينه به فساد راضى خواهد بود، و فساد قبيح است و رضا به قبيح بر حق تعالى محال است.
دليل سوم آن است كه: به عقل و نقل به ثبوت پيوسته كه شفقت و راءفت حق تعالى درباره عباد و هدايت ايشان به راه سداد و ارشاد به صلاح معاش ‍ و معاد بى غايت است چنانچه در چند موضع در قرآن فرموده است: والله رؤوف بالعباد(123) و دليل كمال رافت و نهايت شفقت حضرت عزت با كافه بندگان خود آنكه در اصلاح جزئيات اعمال و افعال، اهمال جايز نداشته، چنانچه قاعده نوره كشيدن و شارب گرفتن و كيفيت داخل شدن بيت الخلا و بيرون آمدن و استنجا به آب و سنگ كردن و آداب جماع نمودن و امثال آن از امور جزئيه را بالتمام و الكمال بر زبان رسول ذو الراءفد و الافضال به تفصيل اعلام بندگان خود كرده چنانچه بر كافه انام ظاهر و باهر گشته، و يقين است كه تعيين خليفه براى رسول كه بعد از او ضبط شريعت و نسق قواعد دين و ملت نمايد و از شر و فساد مخالفان و امثال آن مردم را محافظت نمايد به چندين مرتبه اهم است از جزئيات مذكوره، و چون حضرت بارى در آن امور جزئيه مساهله را جايز ندانسته چگونه در مثل اين امر خطير كه اعظم اركان دين است اهمال فرمايد؟ پس يقين است كه تعيين خليفه كه حاكم بر جميع عباد باشد فرموده، و به حضرت رسول الله (صلى الله عليه و آله و سلم) به تعيين امام وحى فرستاده، و اجماع مسلمانان منعقد است بر اينكه بر غير حضرت اميرالمؤمنين (عليه السلام) نص نشده، پس بايد كه آن حضرت به نص تعيين شده باشد.
دليل چهارم آن است كه: به اعتراف اهل سنت عادت جناب اقدس الهى نسبت به همه انبياء از آدم تا خاتم اين بوده كه تا خليفه براى ايشان تعيين ننموده از دنيا رحلت نفرموده، و سنت حضرت رسالت پناهى (صلى الله عليه و آله و سلم) در همه غزوات و سفرهاى جزئى كه آن حضرت را از مدينه مشرفه سانح مى شد بلكه مادام كه در مقام شريف خود نيز مقيم مى بود و در هر قريه از قراى اسلام كه جمع قليلى در آنجا ساكن بودند يا سريه و لشكرى به جائى مقرر مى نمود تعيين رئيس و خليفه را مهمل و به اختيار رعيت نمى گذاشت تا خود به امر حق تعالى امير و حاكم تعيين نمى فرمود، پس در مثل اين سفر بى انجام چون تمام اهل اسلام را در همه شرايع و احكام الى يوم القيام معطل و به اختيار جمعى مهمل مى گذاشت؟
دليل پنجم آن است كه: منصب امامت نظير نبوت است زيرا كه هر دو رياستى عام است بر همه مكلفين در جميع امور دين و دنيا، و مردم را شناختن چنين شخصى كه قابل چنين منصب بزرگ باشد ميسر نيست و با اين همه راءيهاى مختلف باطل بر تقديرى كه اتفاق بر امرى توانند نمود به قدر فهم و همت و اغراض باطله ايشان خواهد بود نه موافق مصلحت كلى و حكمت الهى و حال آنكه بالضروره آراء متفرقه هر يك اختيار كسى كند كه براى خود اصلح داند.
بلى، اتفاق بر اين قسم امور به غلبه و قهر تواند شد، و اين سلطنت سلاطين و ملوك جبابره است نه امامت ملت و امارت شريعت؛ ايضا هرگاه رعيت موافق مصلحت الهى اختيار امام توانند كرد اختيار نبى نيز مى توانند نمود، و آن به اتفاق باطل است، و طرفه اين است كه اگر پادشاهى حاكم شهرى را عزل كند و به عوضى او كسى را نصب ننمايد يا رئيس دهى از دهى بيرون رود و به جاى خود كسى تعيين نكند كه مباشر رتق و فتق امور رعيت شود بلكه به اختيار خودشان گذارد، هر آينه آن جماعت كه قائل به وجوب نصب امام بر خدا و بر رسول نيستند آن پادشاه رئيس را نهايت مذمت و توبيخ كنند و اين امر قبيح را كه از رئيس قريه مستحسن نشمارند و از خدا و رسول حسن دانند و گويند: پيغمبر خود را از دنيا برد و تعيين خليفه نكرد بلكه نصب امام را به اختيار رعيت گذاشت.
دليل ششم آن است كه: بر تقديرى كه امت از همه غرضها و هواى نفس ‍ خود منزه شوند و با اهتمام تمام متوجه اختيار امام گردند، چون همه جايز الخطايند تواند بود كه اختيارشان خطا باشد و ترك مستحق امامت و اختيار نامستحق كرده باشند چنانكه در اختيار ملوك و سلاطين و ساير مردم واقع مى شود كه مدتى كسى را براى امرى امين و معتمد و قابل مى دانند و بعد از آن خلاف آن ظاهر مى شود، و در حديث حضرت صاحب الامر (عليه السلام) اين دليل به تفصيل مذكور خواهد شد.
دليل هفتم: بر تقديرى كه اختيار امت تعلق به صواب هم گيرد بسى ظاهر است كه عالم السر و الخفيات بندگان خود را بهتر مى شناسد و مى داند كه هر كس براى چه كار مناسب است و اين كار بر او البته آسانتر است، پس با وجود اين خود ترك كردن و تفويض به ديگران نمودن كه اگر دانند و توانند، در كمال اشكال خواهد بود و ترجيح مرجوح است و صدورش از قادر حكيم، قبيح و محال نيز هست.
دليل هشتم آنكه: اگر امامت به اختيار امت باشد دو احتمال دارد: (اول) آنكه اختيار ايشان خطا باشد، و چون حضرت عزت البته پيش از اختيار مى دانست كه ايشان خطا خواهند كرد پس با وجود علم و قدرت و حكمت و شفقت تفويض تمشيت دين و تربيت مسلمين به جمعى كه البته خطا كنند و اختيار حاكم ظالم نمايند در غايت قباحت است، و از حكيم عليم صدورش محال؛ و اگر علم الهى تعلق گرفته كه ايشان قابل امامت را اختيار خواهند كرد، شناختن چنين كسى و شناسانيدن او به رعيت و ايشان را ملجاء به طاعت او كردن (124) و دفع نزاعهاى منازعان و دفع حسدهاى حاسدان نمودن، كارى است در نهايت اشكال و بر جناب مقدس الهى در نهايت سهل است، پس چنين كارى به اين دشوارى را به ديگران گذاشتن و جمعى از ضعفا را بر چنين امرى به اين عظمت گماشتن در نهايت قباحت است و بر حكيم متعال با آنكه خود فرموده است: يريد الله بكم اليسر ولا يريد بكم العسر(125) يعنى: ((خدا آسانى شما را مى خواهد و دشوارى شما را نمى خواهد))، و باز فرموده است: ما جعل عليكم فى الدين من حرج (126) يعنى: ((خدا قرار نداده است بر شما در دين هيچ تنگى و دشوارى را)) و كدام دشوارى از اين عظيمتر مى باشد؛ و اين دليل فى الحقيقه مركب است از دليل سابق.
و اما آيات: آيه اول آنكه حق تعالى مى فرمايد:: اليوم اكملت لكم دينكم و اتممت عليكم نعمتى (127) يعنى: ((امروز تمام كردم از براى شما دين شما را و تمام كردم بر شما نعمت خود را)) و به اتفاق بعد از نبوت دين را به هيچ چيز آنقدر حاجت و مسلمان را به هيچ نعمت آنقدر ضرورت نيست كه به وجود امام به حيثيتى كه اگر امام نباشد در اندك وقتى از دين اثرى و از مسلمين خبرى باقى نماند، پس با وجود اين همه احتياج دين و مسلمين هر دو بى امام ناتمام و بى نظام است؛ پس اگر حق تعالى تعيين امام ننموده و اقلا امت را به آن امر نفرموده و پيغمبر خود را از دنيا برده باشد لازم آيد كه دين و نعمت هر دو ناتمام باشند، و هر كه تجويز اين كند تكذيب قرآن و رسول خداوند رحمان نموده خواهد بود، و مكذب آنها كافر است.
قطع نظر از احاديث متواتره كه از طرق عامه و خاصه وارد شده است كه اين آيه كريمه بعد از نص بر حضرت اميرالمؤمنين (عليه السلام) نازل شد(128) و انشاء الله در محلش ايراد خواهم نمود.
آيه دوم آن است كه حق تعالى در بسيارى از آيات قرآنى فرموده است:كه: ما همه چيز را در قرآن بيان كرده ايم مثل قول حق تعالى ما فرطنا فى الكتاب من شى ء،(129) و فرموده و نزلنا عليك الكتاب تبينا لكل شى ء،(130) و فرموده است:و لا رطب ولا يابس الا فى كتاب مبين (131) و امثال اينها از آيات كه حاصل همه آن است كه: هيچ چيز نيست كه حكم آن را در كتاب بيان نكرده باشيم؛ پس هرگاه همه چيز را در كتاب بيان فرموده باشد حكم امامت و تعيين امام را كه اهم اشياء و اعظم احكام است البته بيان فرموده و ترك ننموده و به اختيار ديگران نگذاشته خواهد بود، و هر كس خلاف اين گويد تكذيب قرآن كرده و كافر خواهد بود.
سوم از آيات آن است كه در بسيار جائى از قرآن فرموده است:كه: همه امور در دست خداست و ديگرى را اختيارى نيست، مثل قول حق تعالى در وقتى كه منافقان مى گفتند كه: آيا ما را در امر اختيارى هست؟ حق تعالى فرمود قل ان الامر كله لله (132) يعنى: ((بگو - اى محمد - به ايشان كه: تمام كار با خداست و شما را هيچ اختيارى نيست))، و در جاى ديگر فرموده است:ليس لك من الامر شى ء(133) يعنى: ((اختيار هيچ چيز با تو نيست))، پس هرگاه اختيار هيچ كار با آن حضرت نباشد و امامت از آن جمله است پس ديگران سزاوارترند به آنكه بى اختيار باشند.

next page

fehrest page

back page