نام كتاب: امام شناسى
نام نويسنده: علامه مجلسى (رحمة الله عليه)
تحقيق: سيد على اماميان
سر آغاز
بسم الله الرحمن الرحيم
اين مجلد سوم است از كتاب ((حيوة القلوب)) تاءليف خادم اخبار ائمه اطهار محمد باقر بن محمد تقى حشرهما الله مع مواليهما الاءخيار در بيان
وجوب وجود امام (عليه السلام) و منصوب بودن او از جانب ملك علام و عصمت او از گناهان صغيره و كبيره و اتّصاف او به صفات كماليه بغير از
نبوت و آياتى كه در شاءن ائمه (عليهم السلام) مجملا نازل شده است.
و آن مشتمل است بر دو باب:
باب اول: در بيان وجوب وجود امام (عليه السلام) در هر عصر، و آنكه هيچ عصر خالى از امام نمى باشد؛ و در وجوب اطاعت او، و آنكه هدايت
نمى يابند مردم مگر با او، و آنكه مى بايد از گناهان معصوم و از جانب خدا منصوص باشد، و بيان بعضى از
نصوص مجمل بر ايشان و برخى از فضايل ايشان و در آن چند فصل است.
فصل اول: در وجوب امامت و آنكه هيچ زمانى خالى از امام نمى باشد
بدان كه خلاف است ميان علماى امت در آنكه نصب امام آيا واجب است بعد از انقراض زمان نبوت يا نه، و بر تقدير وجوب آيا بر خدا واجب است يا بر
امت؟ و بر هر تقدير آيا وجوبش عقلى است كه عقل حكم مى كند به وجوبش يا از
دلايل سمعيّه وجوبش معلوم شده است؟ پس قاطبه علماى اماميه را اعتقاد آن است كه نصب امام بر حق تعالى واجب است عقلا و سمعا؛ و بعضى از معتزله
اهل سنت و جميع خوارج را اعتقاد آن است كه نصب امام مطلقا بر خدا و خلق واجب نيست؛ و اشاعره و اصحاب حديث
اهل سنت و بعضى از معتزله قائلند كه نصب امام بر مردم واجب است به دليل سمعى نه عقلى؛ و جمعى از معتزله را اعتقاد آن است كه واجب است بر مردم
نصب امام با امن از فتنه نه با خوف فتنه؛ و بعضى بر عكس گفته اند.
و امام در لغت عرب به معناى مقتدا و پيشوا است، و در اصطلاح فرقه ناحيه در باب صلاة كه امام مى گويند غالبا به معنى پيشنماز است، و در علم
كلام كه امام مى گويند مراد شخصى است كه از جانب خدا به خلافت و نيابت حضرت رسالت پناه معين شده باشد، و گاهى هست كه به پيغمبر صلى
الله عليه و آله نيز امام اطلاق مى نمايند. و از بعضى اخبار معتبره كه انشاء الله بعد از اين مذكور خواهد شد معلوم مى شود كه مرتبه امامت بالاتر از
مرتبه پيغمبرى است چنانچه حق تعالى بعد از نبوت به حضرت ابراهيم خطاب فرموده كه انى ششجاعلك للناس اماما.(1)
و بعضى از محققان گفته اند: امام شخصى است كه حاكم باشد بر خلق از جانب خدا بواسطه آدمى در امور دين و دنياى آنها
مثل پيغمبر الا آنكه پيغمبر از جانب خدا بى واسطه آدمى نقل مى كند و امام به واسطه آدمى كه آن پيغمبر است.
مولف گويد:
اين تعريف نيز مشكل است زيرا كه بسيارى از پيغمبران غير اولوالعزم تابع انبياى اولوالعزم بوده اند و شريعت ايشان را به خلق مى رسانيدند، و
احاديث بسيار خواهد آمد كه ائمه اطهار ما (صلوات الله عليهم)به توسط ملائكه و روح القدس استفاده علوم از خداوند حى و قيوم مى نمودند، و فرقى
چند در احاديث ميان نبى و امام مذكور است كه بعد از اين انشاء الله بيان خواهد شد؛ و حق اين است كه در كمالات و شرايط و صفات، فرقى ميان
پيغمبر و امام نيست بغير آنچه در اخبار ذكر خواهد شد، و از براى تعظيم حضرت رسالت پناه (صلى الله عليه و آله و سلم) و آنكه آن جناب خاتم انبياء
باشد منع اطلاق اسم نبى و آنچه مرادف آن است بر آن حضرت كرده اند. و شيخ مفيد در كتاب
((مسائل)) به اين قائل شده و نسبت به فرقه ناجيه اماميه داده است.
و ظاهر است كه در امم سابقه بعد از وفات پيغمبرى از انبياى صاحب شريعت تا مبعوث گرديدن صاحب شريعت ديگر، پيغمبران بسيار بودند كه
اوصياى پيغمبر سابق و حافظ ملت و شريعت او بودند، لهذا روايت شده است از حضرت
رسول (صلى الله عليه و آله و سلم) كه: علماى امت من مانند پيغمبران بنى اسرائيلند.(2)
و تفسير علما در بعضى از روايات به ائمه (عليهم السلام) شده است،(3) و معلوم است كه هر فايده اى كه بر وجود
رسول و نبى مترتب مى شود بر وجود امام مترتب است از دفع فساد و حفظ شريعت و منع مردم از ظلم و جور و معاصى.
و اما وجوب نصب امام بر حق تعالى، پس فرقه ناجيه اماميه را بر آن دلايل عقليه بسيار است كه در كتب مبسوطه ايراد نموده اند مانند ((شافى))
سيد مرتضى و ((تلخيص)) شيخ طوسى قدس سره هما و غير آنها، و ما به ايراد دو
دليل از آنها اكتفا مى نمائيم زيرا كه موضوع اين كتاب ايراد دلايل سمعيه است از قرآن مجيد و اخبار متواتره از طريق خاصه و عامه:
دليل
اول:
آن است كه لطف بر خدا واجب است، زيرا كه كردن آنچه نسبت به بندگان اصلح است بر خدا لازم است از جهت آنكه
عقل حاكم است بر آنكه افعال كريم لايزال مبنى بر حكمت و مصلحت است، و هرگاه اصلح كه راجح و انفع است مانع باشد ترك آن و تبديلش به غير
اصلح با آنكه ترجيح مرجوح است از فاعل مختار غنى كريم، قبيح نيز هست عقلا، و چون وجوب اصلح ثابت شد بايد كه لطف نيز بر خدا واجب باشد
زيرا كه لطف عبارت است از امرى كه به سبب آن فعل مامور به و ترك منهىّ عنه بر مكلف آسان شود، و به سبب آسانى
فعل و ترك آن از او بعمل آيد اما به شرطى كه به حد الجاء و اضطرار نرسد چه علت استحقاق ثواب و عقاب اختيارى بودن
فعل است، پس به اين سبب قايلان به حسن و قبح عقلى و وجوب اصلح قايلند به وجوب لطف بر حق تعالى.
و دليل بر اين آن است كه تكليف مشتمل است بر منافع و مصالح بسيار به حسب دنيا و عقبى براى عباد و تكليف
مشتمل است بر لطف، و لطف البته اصلح است از غير آن، پس لطف بر خدا واجب باشد بنا بر وجوب اصلح، و اين معلوم است كه وجود امام لطف است
زيرا كه علم ضرورى همه كس را حاصل است كه هرگاه مردم را سركرده اى بوده باشد كه ايشان را منع كند از فتنه و فساد و ظلم و ستم بر يكديگر
و ارتكاب معاصى و بدارد آنها را بر طاعات و عبادات و انصاف و مروت، البته امور مردم منسّق و منظم مى گردد و به صلاح اقرب و از فساد ابعد
خواهد بود.
دليل دوم:
آن است كه شريعت حضرت رسول را حافظى ضرور است كه از تحريف و تغيير و زيادت و نقصان آن را نگاه دارد، و آيات قرآنى
مجمل است و اكثر احكام از ظاهر قرآن معلوم نمى شود و از جانب خدا مفسرى مى بايد كه استنباط احكام از قرآن تواند نمود، بر خلاف آنكه عمر در وقتى
كه حضرت رسول (صلى الله عليه و آله و سلم) در هنگام ارتحال به عالم قدس دوات و قلم طلبيد كه نامه اى براى امت بنويسد كه هرگز گمراه نشوند
گفت: ان الرجل ليهجر حسبنا كتاب الله (4) يعنى: ((اين مرد هذيان مى گويد، كتاب خدا ما را كافى است)). با آنكه آن ملعون تفسير يك
آيه قرآن را نمى دانست و هر مساله كه عارض مى شد او و رفيقش معطل مى ماندند و پناه به حضرت اميرالمؤمنين (عليه السلام) مى آوردند تا آنكه
سنيان نقل كرده اند كه در هفتاد موضع عمر گفت: لولا على لهلك عمر(5) ((اگر على نمى بود عمر هلاك مى شد.))
و اگر كتاب خدا بس بود امت را، اينقدر اختلاف در ميان آنها چرا بهم رسيد؟ و در ضمن تفسير آيات و ترجمه احاديث
دلايل بسيار مذكور مى شود انشاء الله.
اما آيات؛ خدا مى فرمايد:: انما انت منذر و لكل قوم هاد(6) بعضى از مفسران گفته اند كه يعنى ((توئى ترساننده و هدايت كننده هر قوم))
كه هاد عطف باشد بر منذر؛ و بعضى گفته اند مراد آن است كه ((توئى ترساننده كفار و فجار از عذاب الهى و هر قوم را هدايت كننده اى هست
))(7) پس از قبيل عطف جمله بر جمله خواهد بود و دلالت مى كند بر آنكه هيچ عصرى خالى از امام هدايت كننده نيست، و بر تفسير اخير احاديث از
طريق عامه و خاصه بسيار است چنانكه عامه از ابن عباس روايت كرده اند كه: چون اين آيه
نازل شد رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) فرمود كه: من انذار كننده ام و على هدايت نماينده، يا على! به تو هدايت مى يابند هدايت يافتگان.(8)
و ابوالقاسم حسكانى در كتاب شواهد التنزيل
روايت كرده است از ابى بريده اسلمى كه: حضرت رسول (صلى الله عليه و آله و سلم) آب وضو طلبيد و حضرت على بن ابى طالب (عليه السلام)
حاضر بود، چون از وضو فارغ شد دست حضرت اميرالمؤمنين را گرفت و به سينه مبارك خود چسبانيد و فرمود كه: ((انما انا منذر)) يعنى
((منم منذر))، پس دست خود را به سينه على گذاشت و فرمود: ((و لكل قوم هاد)) يعنى: ((توئى هدايت كننده امت بعد از من))، پس فرمود
كه: توئى نور بخشنده مردم و توئى علامت و هدايت و پادشاه قاريان قرآن و گواهى مى دهم كه تو چنينى.(9)
و در بصائر الدرجات به سند صحيح از حضرت امام محمد باقر (عليه السلام) روايت كرده است كه:
رسول خدا منذر است، و بعد از آن حضرت در هر زمان هدايت كننده اى از ما هست كه هدايت مى نمايد مردم را به سوى آنچه حضرت
رسول خدا از جانب او آورده است، و هاديان بعد از او على بن ابى طالب و امامان بعد از او، هر يك بعد از ديگرى تا روز قيامت.(10)
و به سندهاى معتبر روايت شده است از آن حضرت كه: حضرت رسول (صلى الله عليه و آله و سلم)، منذر؛ و على (عليه السلام) هادى است.(11)
و به سند ديگر وارد شده است كه: فضل بن يسار از حضرت صادق (عليه السلام) روايت كرده است در تفسير انما انت منذر
ولكل قوم هاد فرمود كه: هر امامى هدايت كننده آن قومى است كه او در ميان ايشان است.(12)
و به سند معتبر از حضرت امام محمد باقر (عليه السلام) روايت كرده است كه: حضرت
رسول (صلى الله عليه و آله و سلم) منذر است و على (عليه السلام) هادى است و بخدا سوگند كه هدايت كننده از ميان ما برطرف نمى شود و پيوسته در ميان
ما هست تا روز قيامت.(13)
و به سند صحيح از حضرت صادق (عليه السلام) روايت كرده است كه در تفسير اين آيه فرمود كه: حضرت
رسول (صلى الله عليه و آله و سلم) منذر و على (عليه السلام) هادى است. پس حضرت از راوى پرسيد كه: آيا امروز در ميان ما هادى هست؟ گفت: بلى فداى
تو شوم پيوسته در ميان شما هادى بعد از هادى بوده تا به تو رسيده. پس حضرت فرمود كه: خدا رحمت كند تو را؛ اگر چنين مى بود كه آن آيه
بر كسى نازل شود و آن شخصى كه آيه بر او نازل شده بميرد و كسى بعد از او نباشد كه معنى آن آيه را بداند و حكم آن را در ميان مردم جارى كند
هر آينه كتاب بميرد يعنى بى فايده شود و حكمش برطرف گردد وليكن كتاب خدا زنده است تا روز قيامت و حكم قرآن به اجماع جميع امت باقى است
تا روز قيامت و تكليف الهى از مردم هرگز ساقط نمى شود.(14) و هرگاه مفسرى نباشد كه معصوم از خطا شود و حكم كتاب را براى امت بيان كند
كتاب بى فايده خواهد بود، و اگر تكليف باقى باشد تكليف غافل لازم مى آيد و آن ظلم است و بر خدا روا نيست، و اين يكى از
دلايل بينه وجوب نصب امام است از جانب خدا.
و ابن بابويه در كتاب اكمال الدين به سند صحيح از امام محمد باقر (عليه السلام) روايت كرده است كه فرمود در تفسير آيه
ولكل قوم هاد كه: مراد، امامى است كه در هر زمان هادى آن قوم است كه در ميان ايشان است.(15)
و على بن ابراهيم به سند صحيح از آن حضرت روايت كرده است كه: منذر،
رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم)؛ و هادى، اميرالمؤمنين (عليه السلام) و امامان بعد از او (عليهم السلام) اند،(16) يعنى در هر زمانى امامى هست كه
مردم را هدايت مى كند به راه خدا و بيان مى كند حلال و حرام الهى را براى ايشان.
و آيه دوم آن است كه خدا مى فرمايد: ولقد وصلنا لهم القول لعلهم يتذكرون (17) اكثر مفسران گفته اند كه: يعنى ((پيوند كرديم براى
ايشان آيه اى را بعد از آيه اى و قصه اى را بعد از قصه اى و وعد را بعد از وعيد و نصايح را به قصه ها كه موجب عبرت گردد كه شايد ايشان
متذكر شوند و پندپذير گردند.))(18)
اما احاديث بسيار از طريق اهل بيت وارد شده است كه: مراد، نصب امامى است بعد از امامى، چنانچه على بن ابراهيم در تفسير خود و صفار در بصائر و
كلينى در كافى و محمد بن العباس ابن ماهيار در تفسير خود و شيخ طوسى در مجالس رضوان الله عليهم به سندهاى معتبر از حضرت امام جعفر
صادق (عليه السلام) روايت كرده اند كه: در تفسير قول حق تعالى و لقد وصلنا لهم القول يعنى امامى بعد از امام ديگر.(19) و اين
تأويل چند احتمال دارد:
اول آنكه: مراد آن باشد كه ((پيوند كرديم براى مردم قول را)) يعنى بيان حق و تبليغ احكام حق و شرايع را به نصب كردن امامى بعد از امامى.
دوم آنكه: مراد آن باشد كه ((پيوند كرديم براى مردم قول را)) يعنى
قائل شدن به امامت امايم بعد از امامى تا روز قيامت.
سوم آنكه: اشاره باشد به آيه كريمه كه خدا در هنگام اراده خلق آدم به ملائكه خطاب كرد كه انى
جاعل فى الارض خليفة (20) يعنى اين وعده خليفه در زمين قرار دادن مخصوص زمان آدم نيست بلكه
متصل است تا روز قيامت و هيچ زمانى بدون خليفه نمى باشد.
و وجه اول اظهر است، و بر هر تقدير شايد تأويل بطن آيه شريفه باشد و منافات با ظاهر آيه كه مفسران گفته اند نداشته باشد، و الله يعلم.
و در بصائر الدرجات از حضرت باقر (عليه السلام) روايت كرده است در
تأويل آيه و ممن خلقنا امد يهدون بالحق و به يعدلون (21) كه ظاهر لفظش آن است كه: ((از آن جماعت كه ما خلق كرده ايم گروهى هستند كه
هدايت مى نمايند مردم را به حق، و به آن عدالت مى كنند.)) حضرت فرمود كه: مراد از اين گروه امامان بر حقند،(22) و تفسير اين آيه بعد از
اين مذكور خواهد شد انشاء الله.
و اما اخبار؛ ابن بابويه در كتاب مجالس و اكمال الدين از حضرت امام زين العابدين (عليه السلام) روايت كرده است كه: مائيم پيشوايان مسلمانان و
حجتهاى خدا بر عالميان و سادات مؤمنان و كشاننده رو و دست و پا سفيدان بسوى بهشت - يعنى شيعيان كه در روز قيامت روها و دستها و پاهاى ايشان از
نور وضو سفيد و نورانى خواهد بود - و مائيم مولا و آقاى مؤمنان و مائيم باعث ايمنى
اهل زمين از عذاب الهى چنانچه ستاره ها امان اهل آسمانند، يعنى ما تا در زمينيم قيامت برپا نمى شود و عذاب بر مردم
نازل نمى شود، و تا ستاره ها در آسمان هستند ملائكه خوف قائم شدن قيامت ندارند، چون ما از زمين برطرف شويم علامت برطرف شدن نظام زمين و
مردن اهل آن است، و چون ستاره ها از آسمان فرو ريزند علامت برطرف شدن آسمانها و متفرق شدن ملائكه است از جاهاى خود.
و فرمود: مائيم آنان كه به بركت ما خدا نگاه مى دارد آسمان را از آنكه بر زمين فرود آيد مگر به اذن او كه در قيامت باشد، و به بركت ما خدا نگاه
مى دارد زمين را از آنكه در گردد با اهلش و سرنگون گردد، و به بركت ما خدا باران را مى فرستد و رحمت خود را پهن مى كند، و به سبب ما خدا
بركتهاى زمين را بيرون مى آورد، و اگر امامى از ما بر روى زمين نباشد هر آينه فرو رود زمين با اهلش.
پس حضرت فرمود كه: هرگز خالى نبوده است زمين از روزى كه خدا خلق كرده است حضرت آدم (عليه السلام) را از حجتى كه خدا را در زمين بوده
باشد يا حجت ظاهر مشهور يا حجت غايت مستور، و خالى نمى باشد زمين تا روز قيامت از حجت خدا، و اگر حجت خدا در زمين نباشد عبادت كرده نخواهد شد
زيرا كه طريق عبادت را از او مى آموزند و او مردم را امر به عبادت مى فرمايد:.
راوى پرسيد كه: چگونه منتفع مى شوند مردم به حجتى كه غايب و پنهان باشد از ايشان؟
فرمود كه: چنانچه شما منتفع مى شويد از آفتابى كه در زير ابر پنهان است (23).
مولف گويد كه:
از اينجا معلوم مى شود كه امام غايب فيوض و بركاتش به خلق مى رسد، و اگر شبهه عامى در ميان خلق بهم رسد ايشان را هدايت مى نمايد به
نحوى كه او را نشناسند، و بسا باشد كه غيبت او براى جمعى لطف باشد كه حق تعالى داند كه اگر آن حضرت حاضر شود ايمان نخواهند آورد،
بلكه اكثر خلق چنينند زيرا كه در حضور آن حضرت تكاليف شديدتر خواهد بود در جهاد با اعداى دين و غير آن، و بسا باشد كه ديده هاى كور و
دلهاى اخفش ايشان تاب انوار و اسرار آن حضرت نياورند چنانچه شب پره از نور آفتاب منتفع نمى گردد، و بسيارى از سلاطين و متكبران هستند كه
در غيبت امام ايمان دارند و آرزوى حضور او مى نمايند و با حضور آن حضرت كه شريف و وضيع و پادشاه و گدا را با هم برابر گرداند بسا باشد
كه تاب نياورند و كافر شوند چنانكه طلحه و زبير را حضرت اميرالمؤمنين (عليه السلام) با غلامى كه در روز پيش آزاد شده بود در عطا برابر
گردانيد و باعث كفر ايشان گرديد، و آن ضررها كه از ايشان به دين و اهل دين رسيد، و از براى لطف بودن وجود امام (عليه السلام) در
حال غيبت همين بس است كه اعتقاد به وجود او و امامت او موجب حصول ثواب غير متناهى براى ايشان مى گردد.
و سيد مرتضى عليه الرحمه در شافى در رساله غيبت و غير او چند جواب فرموده اند از اعتراض به عدم انتفاع مردم به امام غايب:
اول آنكه: چون در همه وقت احتمال ظهور آن حضرت مى دهند همين معنى باعث انزجار ايشان از بعضى قبايح مى گردد، پس فرق است ميان عدم امام و غيبت
او.
دوم آنكه: حق تعالى لطف را بعمل آورده و مانع از انتفاع مردم دشمنان آن حضرت شدند چنانچه
رسول (صلى الله عليه و آله و سلم) در مكه بود و كفار قريش مانع بودند از انتفاع مردم از آن حضرت خصوصا در آن چند
سال كه آن حضرت در شعب ابى طالب با ساير بنى هاشم پنهان بودند و كفار قريش مانع بودند از آنكه كسى به خدمت آن حضرت برسد، و در
آن ايام كه در غار مخفى بود تا هنگامى كه به مدينه مشرفه نزول اجلال فرمود، و هيچيك از اينها منافى لطف در وجود نبى نبود.
سوم آنكه: ممكن است كه علت غيبت امام به دوستان نيز راجع شود به آنكه حق تعالى داند كه اگر امام ظاهر شود ايشان ايمان نخواهند آورد و اين باعث
كفر ايشان مى گردد.
چهارم آنكه: لازم نيست كه انتفاع عام باشد، ممكن است كه جمعى آن حضرت را ببينند و از او منتفع شوند چنانكه
نقل مى كنند كه شهرى هست كه اولاد آن حضرت در آنجا مى باشند، و حضرت به آن شهر تشريف مى برند هر چند مردم آن جزيره آن حضرت را نمى
بينند اما مسائل خود را از آن حضرت به واسطه يا من وراء حجاب اخذ مى نمايند.
و سيد مرتضى (رحمة الله عليه) بعد از ذكر بعضى از وجوه متقدمه فرموده است:كه: انتفاع امت به امام تمام نمى شود مگر به امرى چند از جانب خدا كه
بايد بعمل آورد و امرى چند از جانب امام كه بايد حاصل شود و امرى چند از جانب ما كه بايد
بعمل آوريم: اما آنچه از جانب خداست آن است كه امام را ايجاد نمايد و متمكن گرداند او را از قيام به لوازم امامت از علم و شرايط امامت و نص كردن بر
امامت او و بر او لازم گردانيدن كه قيام نمايد به امور امت؛ و امورى كه از جانب امام است آن است كه
قبول نمايد آن تكليف را و بر خود قرار دهد كه قيام به آن نمايد؛ و اما آنچه راجع به امت مى شود آن است كه متمكن گردانند امام را از تدبير امور
ايشان و دفع حايلها و مانعها از آن بكنند و اطاعت و انقياد او نمايند و آنچه او تدبير مى نمايد،
بعمل آورند.
پس آنچه راجع به خدا مى شود و اصل است در اين باب بايد اول بعمل آيد، پس آنچه تعلق به امام دارد متفرع بر آن مى گردد، و آنچه تعلق به امت
دارد بر هر دو متفرع مى گردد؛ پس تا بعمل نيايد آنچه تعلق به خدا و به امام دارد، بر امت چيزى لازم نمى شود، و بعد از آنكه آنها متحقق شود از
جانب خدا و امام اگر مانع از جانب امت بهم رسد و باعث غيبت امام گردد ضرر به لطف الهى نمى رساند و آنچه بر خدا و امام لازم است
بعمل آورند و تقصير از جانب امت خواهد بود.(24) و تفصيل اين مبحث در كتاب ((غيبت)) مذكور خواهد شد انشاء الله تعالى.
و كلينى و ابن بابويه و ديگران به سند معتبر روايت كرده اند كه: حضرت امام جعفر صادق (عليه السلام) از هشام بن سالم كه از فضلاى
اصحاب آن حضرت است پرسيدند كه: چه كردى با عمرو بن عبيد بصرى كه از علماى صوفيه
اهل سنت بودند و چگونه از او سؤال كردى؟
هشام گفت: فداى تو شوم اى فرزند رسول خدا! من از شما شرم مى كنم و زبان من در خدمت شما كار نمى كند كه سخن بگويم.
حضرت فرمود: هرگاه ما شما را امر كنيم بايد اطاعت كنيد.
هشام گفت كه: به من خبر رسيد دعوى فضيلت عمرو و نشستن او در مسجد بصره و افاده كردن او بر من بسيار گران آمد، پس روانه شدم و در روز
جمعه داخل بصره شدم و به مسجد بصره در آمدم و حلقه بزرگى ديدم كه بر دور عمرو در آمده بودند و او يك جامه سياهى از پشم به كمر بسته و
يك جامه ديگر چنين ردا كرده بود و مردم از او سؤالها مى كردند، پس راه گشودم و در ميان حلقه
داخل شدم و در آخر همه به دو زانو نشستم، پس گفتم: اى عالم! من مرد غريبم و مساءله دارم، رخصت مى دهى كه
سؤال كنم؟ گفت: بلى.
گفتم: آيا چشم دارى؟ گفت: اى فرزند! اين چه سؤال است؟
گفتم: سؤال من چنين است. گفت: اى فرزند! سؤال كن هر چند مساله احمقانه است.
گفتم: چشم دارى؟ گفت: بلى.
گفتم: به آن چه مى بينى؟ گفت: رنگها و شخصها را.
گفتم: آيا بينى دارى؟ گفت: بلى.
گفتم: به آن چكار مى كنى؟ گفت: استشمام مى كنم بوها را.
گفتم: آيا دهان دارى؟ گفت: بلى.
گفتم: به آن چكار مى كنى؟ گفت: به آن مزه چيزها را مى يابم.
گفتم: آيا زبان دارى؟ گفت: آرى.
گفتم: به آن چكار مى كنى؟ گفت: به آن سخن مى گويم.
گفتم: آيا گوش دارى؟ گفت: آرى.
گفتم: به آن چكار مى كنى؟ گفت: به آن صداها را مى شنوم.
گفتم: آيا دست دارى؟ گفت: بلى.
گفتم: به آن چكار مى كنى؟ گفت: چيزها را فرا مى گيرم.
گفتم: آيا دل دارى؟ گفت: آرى.
گفتم: به آن چكار مى كنى؟ گفت: به آن تمييز مى كنم آنچه را كه بر اين اعضاء و جوارح وارد مى شود.
گفتم: آيا آن جوارح بس نبودند و از دل مستغنى نبودند؟ گفت: نه.
گفتم: چرا مستغنى از دل نيستند و حال آنكه همه صحيح و سالم هستند؟ گفت: اى فرزند! وقتى كه اين اعضاء شك مى كنند در چيزى كه بوئيده اند يا
ديده و يا شنيده و يا چشيده و يا لمس كرده اند بر مى گردانند به دل پس او يقين را جزم مى كند و شك را
باطل مى كند.
گفتم: پس خدا دل را در بدن حاكم باز داشته است براى آنكه شك جوارح را برطرف كند؟ گفت: آرى.
گفتم: پس البته دل بايد در بدن باشد و ناچار است از آن، و اگر دل نباشد ادراكات جوارح مستقيم نمى گردد؟ گفت: بلى.
پس گفتم: اى ابو مروان! خداوند عالميان اعضاء و جوارح تو را نگذاشته است بى امامى و پيشوائى كه آنچه حق است براى ايشان بيان كند و شك را
از ايشان زايل گرداند، و جميع خلايق را در حيرت و شك و اختلاف گذاشته و امامى و مقتدائى از براى ايشان نصب نكرده است كه در حيرت و شك خود
به او رجوع كند كه ايشان را به حق مستقيم بدارد و شك را از ايشان بردارد؟
چون اين را گفتم ساكت شد و هيچ جواب نگفت، پس به جانب من التفات نمود و گفت: تو هشام نيستى؟ گفتم: نه.
گفت: آيا با او همنشينى كرده اى؟ گفتم: نه.
گفت: از مردم كجائى؟ گفتم: از اهل كوفه ام.
گفت: البته تو هشامى. پس برخاست و مرا در بر گرفت و در جاى خود نشانيد و حرف نزد تا من برخاستم.
چون اين قصه را نقل كردم حضرت صادق (عليه السلام) خنديد و فرمود: اى هشام! اين را از كه آموخته بودى؟
گفتم: اى فرزند رسول خدا! چنين بر زبانم جارى شد.
و به روايت ديگر گفت: از شما اخذ كرده بودم اجزاى آن را و با يكديگر تاءليف كردم.(25)
حضرت فرمود: بخدا سوگند كه اين مضمون در صحف ابراهيم و موسى (عليهما السلام) نوشته شده است.(26)
|