next page

fehrest page

back page

2 - طبرانى از ابوهريره (با همه عناد و دشمنى كه با اهل بيت داشته و احاديث مجعولى كه در زمان معاويه ساخته است ) نقل نموده است كه گفت : با اين دو گوشهاى خودم شنيدم و با اين چشمانم ديدم كه رسول خدا دست هاى حسين يا حسن را گرفته در حالى كه پاهاى حضرت حسين بر روى قدم و پاى آن حضرت بود، مى فرمود:
اى بچه كوچكم از روى زانوهايم بالا بيا و حسين از روى زانوهاى پيغمبر خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) بالا مى آمد تا به روى سينه آن بزرگوار مى رسيد و سپس مى فرمود: دهانت را باز كن آن وقت آن حضرت او را مى بوسيد و مى گفت : پروردگارا! حسينم را دوست بدار زيرا من او را دوست مى دارم (179).
3 - ترمذى از يعلى بن مره نقل كرده است كه گفت : رسول خدا فرموده است حسين از من است و من هم از حسين خدايا دوست دار كسانى را كه حسينم را دوست مى دارند حسينم سبط و امتى است از امت ها(180).
يعنى اعمال صالحه و كارهاى نيك و شايسته فرزند رسول خدا در اين دنيا به اندازه كردارهاى يك امت مى باشد و در آخرت و روز جزا در عظمت و بزرگوارى مانند و نظير امت خواهد بود.
وجه تشبيه بچشم پشه :
در بعضى اخبار از ابوهريره منقول است كه : پيامبر خدا پس از نوازش و مهربانى بسيار فرمود:
((جسم و بدن حسينم نظير چشم پشه است )).
در آن موقع شايد كسى مقصود و مراد پيامبر خدا را نفهميده و ندانست لكن پس از پيشرفت و ترقى علوم با وسائل و دستگاه هاى جديد (ميكروسكوپ ) چون به چشم پشه نگاه كردند، چشم او را تورى و سوراخ سوراخ ديدند و متوجه شده و فهميدند آن بزرگوار به اين وسيله از قضيه و حادثه جانگداز كربلا خبر داده و اشاره مى كرد كه در اثر زيادى زخم شمشيرها و نيزه ها و تيرها كه بر آن بدن نازنين وارد مى نمايند، بدن عزيز زهرا مشبك و سوراخ سوراخ خواهد شد(181).
سخنرانى ششم : استقامت و پايدارى
قال الله تعالى فى كتابه : ان الذين قالوا ربنا الله ثم استقاموا تتنزل عليهم الملائكه الا تخافوا و لا تحزنوا و ابشروا بالجنه التى كنتم توعدون (182).
امشب به حول و قوه الهى در پيرامون اهميت يك موضوع مهم اسلامى و حياتى به نام استقامت و اعتدال و ذم و نكوهش تزلزل و ناپايدارى صحبت نموده و عرايضى در اين زمينه به سمع شنوندگان ارجمند مى رساند اميد است سودمند و مؤ ثر واقع شود.
حسن استقامت و پايدارى :
صفت استقامت و اعتدال از موضوعات مهمى است كه خداوند متعال همه انبيا و پيامبران و سفراى خود را به آن خوانده و دعوت نموده است و دستور اكيد داده كه تمام كارهاى خودشان را از همين راه انجام بدهند و آيات قرآنى بهترين شاهد و گواه گفتار ما است .
شرع مقدس اسلام در بين برنامه هاى خويش به موضوع مزبور بيش از دستورهاى ديگر ارزش قائل شده و مى ستايد و با عبارات گوناگون پيروان و علاقه مندان خود را به كسب و به دست آوردن آن دعوت نموده و از عكس ‍ و خلاف آن منع و جلوگيرى كرده است .
مقصود از استقامت چيست ؟
به طورى كه از آيات قرآنى استفاده مى شود، منظور از استقامت اين است كه : انسان پس از معرفت و شناخت حق و حقيقت به مفاد و مضمون آن عمل نموده و از آن سرپيچى نكند تا آن را به سرحد كمال و مقصود برساند.
و به تعبير ديگر هميشه از ميان جاده و وسط راه حركت كرده و پيوسته در مراقبت آن باشد و هيچ وقت از خط مستقيم بيرون نرفته و راه اعوجاج و انحراف را نپيمايد و در عظمت و بزرگى اين مطلب بس است كه ذات پروردگار پيامبر عظيم الشاءن اسلام و پيروان آئين مقدس را ماءمور نموده كه در فريضه و نمازهاى روزمره همان موضوع را هميشه از معبود خودشان درخواست كرده و بگويند:
((خدايا ما را به راه راست كه طريق استقامت و اعتدال است راهنمايى فرما(183))).
زيرا يگانه راه موفقيت و پيروزى در اثر و نتيجه صفت مزبور بوده و انسان به وسيله آن مى تواند از كارهاى نيك و كردارهاى شايسته خود استفاده برده و بهره مند گردد.
و اگر در وسط كار و اثناى عمل از آن منحرف گشته و طرف چپ و يا راست راه را اختيار نمايد از اعمال خير و شايسته خود آن طورى كه بايد نتيجه بگيرد، نگرفته و عاقبت به خير نمى گردد.
و از اين لحاظ بود كه هيچ آيه اى از آيات قرآنى به اندازه آيه استقامت سوره هود به رهبر عاليقدر اسلام سخت تر و مشكلتر نبود چنانچه اين معنى از ابن عباس نقل شده است .
و لذا وقتى كه از آن حضرت مى پرسيدند: يا رسول الله چه زود پير شدى مى فرمود: ((سوره هود مرا پير كرد)) و در بعضى نقل ها آمده است كه ((سوره هود و سوره واقعه مرا پير گرداند)).
و با اينكه در سوره واقعه نام و صحبتى از استقامت نشده است شايد وجه اشتراك و شباهت اين باشد كه ((اوضاع قيامت و حشر و روز جزا در آنجا ذكر و ياد شده است (184))).
بعضى از مفسرين داستان مزبور را اين طور آورده اند: از شخصى منقول است كه رسول خدا را در عالم رؤ يا و خواب ديده و زيارت نمود و عرض ‍ كرد: يا رسول الله (صلى الله عليه و آله و سلم ) از تو نقل مى نمايند كه فرموده ايد: مرا پير نكرده جز سوره هود و نظاير آن ، حضرت فرمود: آرى درست مى گويند سپس آن شخص عرض كرد كدام آيه از سوره ؟ فرمود: آيه فاءستقم (185) كما امرت (186).
خوف رهبر اسلام از چه بود؟
و از اين جهت بود كه رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) در بعضى اوقات گريه مى كرد زيرا مى ترسيد استقامت را در امر تبليغات دين و ارشاد و هدايت مردم آن طورى كه خداوند دستور داده بود انجام نداده و به جا نياورد.
بعضى از مفسرين در تفسير خود ذكر نموده است : پيامبر اسلام را مشاهده كردند كه آيات الهى را تلاوت و قرائت مى كرد در حالتى كه قطرات اشك از ديدگانش سرازير مى شد عرض كردند:
يا رسول الله (صلى الله عليه و آله و سلم ) تو هم از خوف و ترس خدا گريه مى كنى ؟ فرمود:
آرى مرا به ماءموريت بزرگ و صراطى اعزام نموده اند كه مانند لبه شمشير تيز و بران است . اگر آن را راست پيموده و طى نمايم نجات يافته و اگر كم و اندكى منحرف و كج شوم هلاك خواهم شد(187).
و از اين لحاظ بود كه صفت استقامت را رهبر اسلام پس از توحيد و رسالت ذكر نموده و علاقه مندان خويش را به آن سفارش و توصيه مى فرمود.
مسلم از سفيان ثقفى نقل كرده است كه به پيامبر خدا عرض كردم در اسلام به من دستورهايى بفرما كه پس از تو به ديگرى محتاج و نيازمند نگشته و از كسى ديگر نپرسم . حضرت در پاسخ فرمود:
به خدا ايمان بياور و بر آن ثابت باش و آگاه باش كه بهترين عزت و شرافت همان استقامت است (188) و به سبب بزرگى اين صفت بود كه رهبران اسلامى در كلمات و سخنان درربارشان به شيعيان و پيروان خودشان دستور مى دادند كه هميشه پايدارى و مقاومت خودشان را در دين مقدس ‍ اسلام از خداى يگانه و معبودشان درخواست نمايند.
چنانچه منقول است : مردى به محضر رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) مشرف شد و از صفت خوب و شايسته اى كه به آن تمسك و چنگ بزند سؤ ال نمود حضرت فرمود: بگو پروردگار من ، خداى يكتاست پس بر آن عقيده ثابت قدم باش (189).
سپس گفت : يا رسول الله (صلى الله عليه و آله و سلم ) هولناك ترين چيزى كه بايد از آن ترسيد چه چيز است ؟ حضرت زبان خويش را نشان داده و به آن اشاره كرد و به اين وسيله به او فهماند كه زبانش را بايد كنترل كند زيرا به وسيله زبان ممكن است عبادات و بندگى چندين ساله خود را به باد داده و خويش را به روز سياه و بدبختى بنشاند.
چگونه استقامت را دريابيم ؟
قبل از بيان اين مطلب مقدمه اى مختصر و كوچك به عرض مى رسانم و آن اينكه : از مسلمات بلكه از فطريات موجودات جاندار و جنبندگان روى زمين به ويژه انسان است كه اگر به سود و منافع چيزى اعتقاد و جزم داشته باشد به دنبال آن رفته و تا سرحد امكان تعقيب مى نمايد و در طريق و راه تحصيل و به دست آوردن آن غايت سعى و كوشش خود را انجام داده و هيچ گونه مسامحه و سهل انگارى را بر خود جايز نمى شمارد و در راه فراهم آوردن و كسب آن به زحمات و مشقات گوناگون متحمل و تمام ناملايمات را بر خود هموار مى سازد زيرا مى بيند كه در آينده نزديك ميوه شيرين آن را خواهد چيد.
و همين طور اگر در امرى از امور ضرر و خسارت و زيان خويش را تشخيص ‍ دهد و درك و احساس نمود، از آن كناره گيرى كرده و پا به فرار مى گذارد.
پس از روشن شدن اين مطلب فطرى بايد توجه داشت : يگانه راهى كه انسان و آدمى را با اراده و پايدار بار مى آورد، ايمان و اعتقاد است .
زيرا كسى كه به خداى توانا و با قدرت اعتقاد داشته باشد و به رهبران و پيامبران معصوم و راستگوى او باور و به اخبار و سخنان غيبى آنان كه از آينده خبر مى دهند اعتراف نموده و تصديق نمايد، مسلما و بدون شك طبق فطرت و غريزه جلب منفعت و دفع ضرر از كارهاى زشت و قبيح اجتناب و پرهيز نموده و به كارهاى نيك و شايسته اقدام مى كند و در راه نيل به مقصود و آرمان هاى خود بر تمام ناراحتى ها و رنج هاى گوناگون متحمل و سازگار مى شود زيرا يقين دارد در برابر زحمات و ناملايماتى كه كشيده است ، ذات احديت بهشت ابدى و دائمى و نعمت هاى مختلف و رنگارنگ به او عطا نموده و از همه گرفتارى ها نجات خواهد داد.
مقصود از بعثت انبيا دو چيز است :
و در واقع انبيا و پيامبران الهى مبعوث شدند كه غرائز و فطريات بشرى و انسانى را كه خواب رفته و يا به دست فراموشى و نسيان سپرده شده است ، بيدار ساخته و دلهاى خفته آنها را آگاه سازند و لذا دانشمندان و رهبران اسلامى فرموده اند: غرض و مقصود از بعثت انبيا و ارسال رسل دو چيز است :
1 - چيزهايى كه جامعه بشرى و مردم گيتى دانا و آگاه نيستند، رهبران اسلامى آنها را تعليم نموده و يادشان بدهند. چنانچه خداوند متعال در قرآن مجيد رهبر عاليقدر اسلام را به عنوان معلم و ياد دهنده آيات قرآن معرفى نموده است (190).
2 - غرايز فطرى و طبايع انسان را كه در اثر عوامل و عوارض گوناگون به خواب رفته يا به دست فراموشى سپرده شده اند، بيدار نموده و به وظايفشان آشنا سازند و از اين جهت رهبر و قائد بزرگ اسلام هم عنوان مذكر ((يادآور)) و هم معلم ((ياد دهنده )) را دارد.
امام معلم است ، براى اين كه چيزهايى كه فطرى و سرشت بشرى نبوده ، به او تعليم و ياد داده است (191) و اما مذكر است به جهت آن كه فطريات و غرائز خواب رفته و فراموش شده بشر را به او تذكر داده و متوجه آنها ساخته است .
چنان كه حضرت على (عليه السلام ) در نهج البلاغه در بيان مقصود از بعثت انبيا و سفراى الهى اين طور فرموده است (192).
خلاصه اگر كسى به مطلب و موضوعى اعتقاد و يقين داشته باشد، از او دست نكشيده و برنمى دارد و لذا در اخبار و روايات اهل بيت (عليه السلام ) آمده است كه : اگر كسى ايمان خود را از منبع اصلى و مركز حقيقى و واقعى به دست آورده باشد، با گفته هاى مردم و وسوسه هاى شيطانى از دين و آيين خود دست بر نمى دارد. چنانچه از حضرت امام صادق (عليه السلام ) منقول است كه فرمود:
كسى كه دين اسلام را از افواه و دهان مردم ياد گرفته و از اين راه آيين اسلام را پذيرفته و قبول نمود، همان مردم و جمعيت كه او را وارد اسلام نموده بودند، با اندك بهانه اى نيز از دين بيرون مى برند و اما اگر از راه كتاب خدا و شريعت و سيره پيامبر خدا داخل اسلام شود، كوه ها از محل و مكانشان كنده مى شوند ولكن مرد مؤمن از جايش تكان نمى خورد(193).
يعنى : اشخاصى كه اعتقادات خويش را از روى دليل و برهان و از راه منطق كه كتاب خدا و قرآن مجيد، جامعه انسانيت و بشريت را به سوى آن دعوت مى نمايد و همچنين از رهبران اسلامى كه مفسر آن مى باشند، ياد بگيرند، با شبهات و دغدغه هاى شيطانى از دين و آيين خدا دست برنداشته و همانند كوه ثابت و پايدار و محكم مى ماند.
و رهبر عاليقدر اسلام و خاتم پيامبران در سخنان درربار خويش مردان خدا و مسلمانان حقيقى را اين طور معرفى نموده و فرموده است :
((مرد مؤمن و موحد همانند كوه استوار و ثابتى است كه حوادث و تغييرات جهان و گيتى و طوفان هاى شهوات و آرزوها او را از جا تكان نداده و ايمانش را از دستش بيرون نمى برد(194))).
و از وارث علوم آن بزرگوار حضرت امام محمد باقر (عليه السلام ) نيز منقول است كه فرمود: مردان حق و پيروان آيين مقدس اسلام از كوه سخت تر و محكم ترند زيرا جبل و كوه به وسيله ابزار و آلات ، كاسته مى شود ولكن از ايمان مردان الهى ذره اى كم و كسر نمى شود(195).
پيروزى در سايه استقامت و پايدارى :
ما اگر صفحات تاريخ سابقين و پيشينيان را ورق زده و حالات و سرگذشت مردان بزرگ روزگار را خواه مادى و معنوى و خواه طبيعى و الهى باشند مورد مطالعه قرار داده و كاملا بررسى نماييم ، خواهيم ديد: نود درصد موفقيت و پيروزى ايشان در اثر و نتيجه نيروى استقامت و پايدارى و ايستادگى بوده است كه بر تمام مشكلات فائق و پيروز آمده و كوشش و فعاليت ، آنان را به ثمر و نتيجه رسانيده است .
شما اگر اوضاع و احوال مسلمانان صدر اسلام را به نظر بياوريد كاملا اين مطالب را تصديق خواهيد فرمود زيرا آيين مقدس اسلام در آغاز طلوع و ظهور كه رهبر عاليقدراسلام تازه مردم را به دين و كيش خود دعوت مى نمود، ناتوان و ضعيف و تعداد نفرات پيروان و تابعين آن بزرگوار بسيار محدود بود. تا آنجا كه حتى در جنگ بدر شماره مسلمانان كه خودشان را در مقابل و برابر قوى ترين و نيرومندترين دشمنان و معاندين اسلام يعنى اهل مكه مى ديدند، از سيصد و سيزده تن تجاوز نمى كرد در حالى كه تعداد ارتش و قشون مشركين مكه متجاوز از نهصد نفر بود(196).
با اين حال خودشان را در برابر دشمنان آئين اسلام آماده ساخته و آراستند در صورتى كه واجد و داراى ضروريات حياتى و لوازم جنگ و نبرد آن روز را مانند اسب و شتر و شمشير و نيزه و كلاه خود و زره و ساير آلات جنگى آن روز نبودند و مخالفين آنان با لوازم و اسلحه جنگى آن روز مجهز و آماده بودند(197).
در عين حال مسلمانان با سرعت فوق العاده و غير مترقب جلو رفتند و روز به روز بر عظمت و قدرت و نيرويشان افزوده مى گشت و در اثر و نتيجه همين استقامت و پايدارى در برابر حوادث بود كه از يهود و نصارى جزيه و باج و خراج و ماليات براى متاركه جنگ در مدت موقت و معين مى گرفتند.
در اثر مساعى و جانفشانى هاى آنان بود كه : در فرصت كوتاه دولت اسلام از قوى ترين و نيرومندترين دول جهان به شمار رفت و از مقتدرترين ملل و اقوام دنيا محسوب گشت .
به عنوان شاهد مورخين اين چنين مى نويسند:
در جنگ بدر كبرى سربازان دلير و غيور و با ايمان مسلمانان در برابر اردوگاه ارتش و قشون مجهز و مرتب مشركين مكه صف آرايى نمودند چون كفار مكه سياهى و تعداد نفرات مسلمانان را كم حدس و تخمين زدند و از كمين نمودن مسلمانان و قواى امدادى آنان ترسيدند، براى آزمودن نيروى طرف مقابل و كشف نيروى امدادى احتمالى ، عمير بن وهب را كه از هوشمندترين و آگاه ترين و داناترين ايشان بود، براى همين كار نامزد نمودند(198).
عمير اسب خود را دور تا دور اردو و لشكرگاه مسلمانان به حركت آورد و برگشت و گفت :
((تعداد ارتش اسلام در حدود سيصد نفر يا مختصر كم و بيش هستند، لكن به من مهلت دهيد خوب رسيدگى نموده و بازرسى نمايم .
لذا دوباره مراجعت نمود، پس از كنجكاوى و بررسى دقيق و ارزيابى كامل حدس و نظريه و تخمين خود را اين طور ابراز نمود و گفت :
((آنان گروه امدادى و ارتش سرى در كمين ندارند ولكن اى طايفه قريش ! بدانيد: من شتران آبكش يثرب و مدينه را ديدم ، همانند آن است كه مرگ و زهر مهلك و كشنده بار كرده اند آيا نمى بينيد خاموش و ساكتند و هيچ حرف و سخنى نمى گويند و همانند مار افعى زبان در دهان حركت داده و مى گردانند و جز شمشيرشان ملجاء و پناه و اميدى ندارند و هرگز پشت به نبرد و جنگ نمى كنند تا كشته شوند؟ به خدا سوگند كشته نمى شوند تا به اندازه و تعداد خودشان را از بين ببرند و پس از كشته شدن اين عده از بزرگان و عزيزان و سروران ديگر زندگى شيرين نخواهيد ديد خوب جوانب كار خودتان را بررسى نمائيد))(199).
كلاس استقامت :
همه مسلمانان درس پافشارى و پايدارى را در مدرسه عالى و دانشگاه بزرگ رهبر عظيم الشاءن اسلام تحصيل نموده و ياد مى گرفتند.
زيرا مى ديدند آن بزرگوار در برابر مشكلات و زحمات طاقت فرسا بردبارى نموده و ايستادگى نشان مى داد و شاگردان و دانشجويان آن حضرت نيز در شدايد و سختى ها و گرفتاريها طاقت فرسا و كمرشكن همانند رهبر و قائدشان صبور بوده و خودشان را نمى باختند براى نمونه دو داستان از استقامت و پايدارى مسلمين ذكر مى شود:
((داستان عبدالله بن حذاقه ))
1 - از مسلمانانى كه درس استقامت و پايدارى به مردم دنيا تعليم داده اند، سرباز دلير و قوى قلبى به نام عبدالله بن حذاقه مى باشد.
او از مسلمانانى است كه در اسلام آوردن به افراد بسيارى سبقت و پيشى گرفته و مصاحبت پيغمبر خدا را درك نموده و از اصحاب آن بزرگوار به شمار آمده است (200).
وى را در جنگ و نبردى كه پيروان آيين توحيد با نصارى و مسيحيان كشور روم داشتند، با عده و جمعى اسير كرده و نزد امپراطور نصارى آوردند و مسلمانان را در ميان مرگ و انتخاب كيش نصرانيت مخير و آزاد گذاشتند و امپراطور مسيحيان روم دستور داد كه ديگهاى بزرگ را كه مملو از روغن زيتون بوده بجوشانند، سپس سربازان مسلمانان را طلبيده و احضار نمود و آنان را در انتخاب دو چيز: پذيرفتن آيين مسيحيت و سوختن در روغن زيتون ، آزاد گذاشت . يكى از اسيران را جلو آوردند و پيشنهاد قبلى را به او تذكر دادند، چون كيش نصرانيت را نپذيرفت ، او را به ميان ديگها انداختند گوشتهاى بدن و جسمش پايين نشسته و استخوان هايش روى روغن زيتون قرار گرفت .
نفر دومى كه پيش كشيدند، عبدالله بن حذاقه بود، به او نيز همانند سرباز پيشى مطلب فوق را تذكر دادند و چون او هم مانند رفيق خود از قبول دين نصارى ابا و امتناع نمود، او را به جانب ديگها نيز بردند.
در اثناى راه مشاهده كردند كه عبدالله گريه كرد و قطرات اشك از ديدگانش ‍ سرازير است . رئيس و سركرده ماءمورين گفت :
او را برگردانيد زيرا نادم و پشيمان شده است . از اين جهت او را پيش ‍ امپراطور بردند، عبدالله گفت : خيال نكنيد كه از ترس و خوف مرگ گريه مى كنم ، بلكه ناله ام بر اين است كه جز يك روح و جان بيش ندارم و دوست داشتم به تعداد شماره موهاى بدنم روح و جان داشتم و همين عمليات و معامله را با من انجام مى داديد.
امپراطور از ايمان نيرومند و قوت قلب او به تعجب و شگفت آمده ، و حيران و شگفت زده شد و تصميم گرفت از قتل و كشتن او صرف نظر نموده و خلاص كند و لذا گفت :
((از سرم ببوس تا تو را آزاد و رها كنم )) عبدالله گفت :((اين كار امكان پذير نيست )). او دوباره پيشنهاد ديگر كرده و گفت : ((آيين مسيحيت را بپذير تا تو را به دامادى خود بپذيرم و حكومت و قدرتم را با تو تقسيم نمايم )) باز پاسخ منفى شنيد.
در مرتبه سوم گفت :
((سرم را ببوس تا تو را با هشتاد نفر ديگر از اسراى مسلمانان رها سازم )).
عبدالله در اين صورت كه آزادى جان ده ها نفر از مسلمانان را در برداشت ، پاسخ موافق و جواب مثبت داد و به سر او بوسه زد امپراطور نيز به وعده خويش وفا نموده ، او را با هشتاد نفر ديگر آزاد و رها ساخت .
اصحاب و ياران پيغمبر خدا بعضى اوقات با او مزاح و شوخى كرده به او چنين مى گفتند: سر آن كافر و خدانشناس را بوسيدى ؟ او نيز در جواب مى گفت : به وسيله يك بوسه هشتاد نفر مسلمان را از مرگ نجات دادم (201).
((داستان عثمان بن مظعون ))
2 - منقول است به اصحاب و ياران پيغمبر خدا كه به كشور حبشه هجرت و كوچ كرده بودند، خبر و اطلاع رسيد كه اهل مكه مسلمان شده و دين و آيين رسول خدا را قبول نموده اند، لذا سى و پنج نفر از مسلمانان از مملكت حبشه به جانب مكه رهسپار شدند و در جوار و نزديكى مكه كذب و دروغ خبر مزبور معلوم و روشن گشت و فهميدند گزارشى كه به آنان رسيده بود، صحيح و درست نبوده ، از اين جهت سه نفر از آنان با امان و پناه بعضى از مشركين مكه (202) و بقيه مخفيانه و با تغيير سيما و قيافه داخل شهر مكه معظمه شدند سپس عده اى از آنجا به مدينه مهاجرت كردند و در جنگ بدر كبرى واحد حاضر شده و شركت نمودند.
و برخى كه نتوانسته بودند خود را از مكه نجات دهند، حبس و زندانى شدند و بدين جهت نتوانستند جنگ بدر و غير آن را درك نمايند و جمعى هم در مكه از اين جهان به سراى سرمدى و هميشگى رخت بربستند.
عثمان بن مظعون مى گفت : من با امان وليد بن مغيره وارد مكه شده بودم و با كمال راحتى و آسودگى صبح و بامداد و شام و به حيات و زندگى خويش ‍ ادامه مى دادم و مسلمانانى كه بدون پناه و امان كسى داخل مكه شده بودند، مشركين مكه تمام آرامش و آسايش آنان را سلب نموده و انواع و اقسام شكنجه و ناراحتى هاى گوناگون بر آنها روا دانسته و وارد مى ساختند. عثمان مى گفت :
((من از ديدار منظره هاى دلخراش و كوبنده آنان فوق العاده ناراحت شده و در دل خود مى گفتم : سوگند به خدا آسودگى تو در شرائطى كه برادران هم كيش و هم عقيده تو در رنج و مشقت فراوان (در راه خدا و حمايت از آيين اسلام ) به سر مى برند، نقص بزرگ و ايراد عظيم و گناه نابخشودنى است )).
از اين لحاظ پيش وليد رفتم و گفتم : اى ابا عبدالشمس (لقب وليد) به عهد و پيمانى كه داده بودى عمل كردى . لكن امان تو را رد كرده و پس دادم وليد گفت :
((اى برادرزاده آيا كسى از منسوبين و بستگانم به تو سخنى ناروا گفته و تو را ناراحت ساخته و اذيت كرده است ؟)) گفتم نه بلكه نمى خواهم در غير امان و پناه خدا باشم .
وليد اظهار كرد حالا كه اين تصميم را دارى ، بايد در مسجدالحرام در منظر و ملاء عام و ميان انبوه جمعيت امانم را رد كنى . همان طورى كه من به تو در ميان جمعيت امان داده بودم ، آمادگى خودم را اظهار و اعلان نموده و با معيت او به مسجدالحرام آمديم .
وليد با صداى بلند و آواز رسا به مردم خطاب و اعلان نمود و گفت : ((هان اى مردم ! عثمان بن مظعون آمده و مى خواهد امانم را پس بدهد)).
گفتم : راست مى گويد من او را به عهد و پيمان خود وفادار و خوش امان يافتم لكن دوست ندارم در غير امان خدا به سر ببرم و لذا امان او را قبول نكردم .
عثمان از وليد كناره گيرى كرد و نزد لبيد بن ربيعه كه در يك ناحيه مسجدالحرام جلسه تشكيل داده بود و براى عده اى اشعار مى خواند رفت و در محفل او شركت نمود و به سخنان او گوش داده و مى شنيد.
لبيد در ضمن اشعار خويش گفت : آيا همه اشياء و موجودات جهان هستى جز خداى متعال باطل و ناچيز و بى ارزش نمى باشد(203)؟
عثمان گفت : راست گفتى سپس لبيد گفت همه نعمتها و آسايش و كامرانى و راحتى ها زائل و فناشدنى نيست ؟
عثمان گفت : دروغ گفتى زيرا نعمتهاى جنت و بهشت دائمى و هميشگى بوده و زوال و فناپذير نمى باشد.
لبيد بن ربيعه گفت : اى مردم و گروه قريش ! سوگند به خدا عادت و رسم شما قريش نبود كه همدم و رفيق و همنشين خودتان را ناراحت و اذيت نمائيد اين شخص كى است در ميانتان پيدا شده است ؟
مردى از آنان گفت : فكر خودت را ناراحت نساز، زيرا اين هم از يكى از آن نابخردان و احمق هايى كه از دين و آيين ما خارج و كيش ديگرى اختيار نموده اند، مى باشد.
عثمان پاسخ ياوه گويى هاى او را داده و سخنان خشن و تندى مابين آنها رد و بدل شده و كار آنها به جاهاى باريك كشيد.
آن مرد مشرك چند سيلى روى چشم عثمان نواخت و در اثر ضربه هاى آن چشم او ناراحت شده و سرخ و خونين گشت .

next page

fehrest page

back page