پيامبر در مدينه
بسم الله الرحمن الرحيم
رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم به خانه كلثوم بن هدم - از قبيله بنى عمرو بن
عوف - در مى آيد. ابوبكر به خانه خبيب بن اساف - از قبيله بنى الحارث بن خزرج - كه
در سنخ است مى رود.
على بن ابيطالب (عليه السلام ) سه شبانه روز در مكه مى ماند تا وديعه را كه مردم
نزد رسول خدا گذاشته اند به آنان باز گرداند. چون از اين كار مى پردازد به
رسول خدا- در مدينه - مى پيوندد، و همراه وى در خانه كلثوم بن هدم زندگى مى كند. على
ابن ابيطالب كه در قباء يك يا دو شب زندگى مى كند بعدها مى گويد:در قباء زن
مسلمانى بود بى شوهر. مى ديدم كه در دل تاريكى شب مردى به در خانه وى آمده در مى
زند، و زن به در خانه مى آيد و آن مرد چيزى را كه همراه دارد به وى مى دهد تا به
داخل خانه مى برد. به حال وى ظنين شدم . به او گفتم : اى كنيز خدا، اين مرد كيست كه هر
شب مى آيد و درب خانه تو را مى زند و تو بيرون ميآيى و او چيزى به تو مى دهد كه
نمى دانم چيست ، در حاليكه تو زن مسلمانى هستى كه شوهر ندارى ؟ زن گفت : اين
سهل بن حنيف بن واهب است . چون داند كه من زنى هستم كه كسى را ندارم وقتى شب در مى
آيد دست به بتهاى قبيله اش دراز مى كند و آنها را شكسته پيش من مى آورد كه اينها را آتش
كن .(1) رسول خدا روزهاى دوشنبه - دوازدهم ربيع
الاول - و سه شنبه و چهار شنبه و پنجشنبه را در قباء در محله قبيله عمرو بن عوف مى
گذراند، و مسجد خويش را بنيان مى نهد. روز جمعه از محله آنان ميرود و در محله بنى سالم
بن عوف مى ماند. نماز جمعه را در مسجدى كه در ته دره - دره رانوناء- است اقامه مى كند.
اين نخستين نماز جمعه اى است كه در مدينه مى خواند. (2) خطبه نمازش پس از حمد و
ثناى خدا چنين است :
اما بعد، اى آدميان ، براى خودتان توشه فرستيد، بدانيد كه بخدا سوگند هر يك از
شما از بانگى لرزاننده مد هوش گردد آنگاه رمه خويش بى چوپان رها كند، آنوقت
پروردگارش - در حاليكه نه ترجمانى هست و نه پرده دارى كه راه بر او ببندد- به او
گويد: مگر پيامبرم نزد تو نيامد و به تو پيام نر سانيد، و مگر به تو
مال ندادم و بخشايشها ننمودم ؟ پس چه توشه از پيش براى خويش فرستادى ؟ در اين
هنگام به راست و چپ نگرد و هيچ چيزى نبيند، سپس به رو بروى خويش نگرد و جز دوزخ
نبيند پس هر كس تواند كه وجود خويش از آتش در پناه دارد گر چه پاره خرمايى بايد
كه كند، و هر كس حتى پاره خرمايى نيابد بايد با سخن پاكيزه اى اين كند، زيرا هر
كار نيكى با ده برابرش و گاهى تا هفتصد برابرش پاداش داده مى شود. (3)عتبان
بن مالك ، و عباس بن عباده بن بنى نضله همراه تنى چند از مردان بنى سالم بن عوف به
خدمت وى آمده مى گويند: اى پيامبر خدا، در محله ما اقامت كن كه در ميان كثرت و تجهيزات
و سايه دفاع خواهى بود. مى فرمايد:راه اين - اشاره به ماده شترى كه بر آن
سوار است - را باز بگذاريد زيرا اين فرمانى دريافته است . راه براى آن شتر مى
گشايند، تا ميرود و ميرسد به محله بنى بياضه . زياد بن لبيد، و فروه بن عمرو،
همراه چند نفر از بنى بياضه به ديدارش مى شتابند و مى گويند: اى پيامبر خدا، بيا در
ميان ما و در ميان كثرت و تجهيزات و سايه دفاع باش . مى فرمايد: راه اين شتر
را باز بگذاريد زيرا آن ماءمور است . راه آن رامى گشايند تا مى رود و به محله بنى
ساعده مى گذرد. سعده بن عباده ، و منذر بن عمرو، همراه چند تنى از بنى ساعده به
پيشوازش مى آيند كه : اى پيامبر خدا، نزد ما بمان كه در ميان كثرت و تجهيزات و
سايه دفاع باشى . مى فرمايد:بگذاريد برود كه اين ماءموريت دارد. راه آن
مى گشايند تا مى رود و به محله بنى حارث بن خزرج مى رسد. سعد بن الربيع ، و
خارجه بن زيد، و عبدالله بن رواحه ، همراه مردانى از بنى حارث بن خزرج آمده مى
گويند: اى پيامبر خدا، نزد ما باش تا در ميان كثرت و تجهيزات و سايه دفاع
باشى . مى فرمايد: بگذاريد برود، اين ماءمور است . راه را به روى آن مى
گشايند تا مى رود و به محله بنى عدى بن نجار- كه دايى هاى او هستند- ميرسد. سليط
بن قيس ، و ابو سليط اسيره بن ابى خارجه همراه چند از بنى عدى بن نجار مى آيند كه
اى پيامبر خدا، بشتاب نزد دايى هايت تا دردامان كثرت و تجهيزات و دفاع باشى
. مى فرمايد:بگذاريد برود زيرا آن ماءمور است . راهش را بازمى كنند تا
روانه مى شود. چون به محله بنى مالك بن نجار مى رسد بر نقطه اى كه بعدها درب
مسجد مى شود زانو مى زند و آنروز يك ميدان خرما خشك كنى است
مال دو پسرك يتيم از بنى نجار كه تحت سرپرستى معاذبن عفراءقرار دارند و نامشان
سهل وسهيل پسران عمرو است . ماده شتر زانو مى زند.
رسول خدا كه بر آن نشسته است فرود نمى آيد. شتر بر مى خيزد و مسافت كوتاهى مى
رود در حاليكه رسول خدا عنان آن را رها كرده هيچ نمى كشد. سپس نگاهى به پشت سرش
افكنده آنگاه باز مى گردد به همان جا كه نخست زانوزده بود و دوباره زانو مى زند،
سپس جا خوش مى كند و سينه و زير گلو بر خاك مى نهد. در اين هنگام پيامبر خدا فرود
مى آيد. ابوايوب - خالد بن زيد- خورجين وى را بر گرفته به خانه مى برد. پيامبر
ميهمان او مى شود. پيامبر مى پرسد كه اين ميدان خرما خشك كنى از كيست ؟ معاذ بن عفراءمى
گويد: آن اى رسول خدا از سهل وسهيل فرزندان عمرو است ، دو يتيمى كه تحت
سرپرستى من هستند ودرازاى آن زمين چيزى به آنان مى دهم تا خشنود شوند، اين زمين را
مسجد قرار ده .
بناى مسجد
پيامبر خدا دستور مى دهد تا در آن زمين مسجدى ساخته شود. خود ميهمان ابو ايوب مى ماند
تا مسجد و خانه هاى خويش را مى سازد. شخصادر بناى مسجد شركت مى كند تا مسلمانان را
به كار كردن در آن تشويق كند.
مهاجران وانصار به كار مى پردازند و يكسره كار مى كنند يكى از مسلمانان چنين مى
سرايد:
اگر بنشينم در حاليكه پيامبر كار مى كند سرزدن آن از ما كارى بس
گمراهانه باشد
ومسلمانان اين سرود را خواندن مى گيرند:
لاعيش الاعيش الاخره اللهم ارحم الانصار و المهاجره
زندگانيى جز زندگانى آخرت نباشد خدايا، بر انصار و مهاجران ببخشاى
رسول خدا وزن سخنان آنان را بر هم مى زند و مى گويد:
لاعيش الاعيش الاخره ، اللهم ارحم المهاجرين و الانصار زندگانيى جز زندگانى آخرت
نباشد، خدايا بر مهاجرين وانصار ببخشاى . بر دوش عمار ياسر خشت بيش از حد مى نهند
كه : به حضور پيامبر مى آيد كه اى پيامبر خدا، مرا كشتند. بر من آن قدر خشت مى نهند
كه خود بر دوش نمى كشند. رسول خدا با دست خويش بر گيسوان مجعد عمار ياسر
مى كشد و مى گويد: دريغا بر پسر سميه ! اينها نيستند كه تو را مى كشند، در واقع
تو را دارودسته تجاوز كاران مسلح داخلى مى كشند.(4)
على ابن ابى طالب اين سرود را مى خواند:
كسى كه مسجدبنا مى كند و نشسته و برخاسته سر گرم كار در آن است
باكسى كه تن از گرد و غبار به يكسو مى كشد برابر نيست
عمار ياسر اين سرود را از وى فرا گرفته بناى خواندن را مى گذارد. چون بسيار مى
خواند عثمان بن عفان گمان مى برد كه وى كنايه به او مى زند. به وى مى
گويد:پسر سميه ! از صبح مى شنوم كه چه مى خوانى . بخدا سوگند خواهى ديد كه
اين چوبدستى را با بينى ات آشنا خواهم كرد. پيامير خدا به خشم مى آيد، و مى
گويد:از جان عمار چه مى خواهند! او آنان را به بهشت مى خواند و آنان وى را به دوزخ
مى خوانند. عمار پوست ميان دوديده و بينى من است ...(5)
هجرت خانواده پيامبر
رسول خدا از خانه ابوايوب انصارى به زيد بن حارثه وابو رافع دو شتر
وپانصد درهم پول مى دهد و آنان را به مكه مى فرستد تا دختران پيامبر- فاطمه وام
كلثوم - را با سوده دختر زمعه همسر پيامبر به مدينه آوردند. رقيه ديگر دختر پيامبر
پيش از اين با شوهرخود عثمان هجرت كرده است . زينب دختر بزرگ پيامبر را شوهرش ابو
العاص كه هنوز كافر است نزد خويش نگاه مى دارد. زيد بن حارثه همسر خويش - ام ايمن -
و پسر خود- اسامه - را نيز به مدينه مى آورد و آنان را در خانه حارثه بن نعمان جاى مى
دهد. طلحه نيز با همين عده به مدينه مى آيد.(6)
نخستين آيات مدنى
در همين ايام ،مطلع سوره مباركه بقره فرود مى آيد:(7)
به نام خداوند بخشاينده مهربان
الف . لام . ميم . آن كتاب شكى در آن نيست كه هدايت است براى پرهيزكاران ،كسانى كه
به ناديده مى گروند و نماز بپا مى دارند و از آنچه روزيشان كرديم انفاق مى كنند، و
كسانى كه به آنچه به سوى تو فروفرستاديم ايمان مى آورند و به آخرت ايشان
يقين دارند. آنان بر هدايتى از پروردگار خويشند و آنان هستند كه رستگارند.(8)
در خانه ابوايوب
در خانه ابوايوب مى ماند تا مسجد وخانه هاى وى را مى سازند. آنوقت از خانه ابوايوب
به خانه هاى خويش رخت مى كشد. ابوايوب مى گويد: وقتى
رسول خدا (ص ) به خانه من آمد در طبقه پايين اقامت گزيد ومن ومادر ايوب در طبقه بالا
بوديم . به او گفتم : اى پيامبر خدا، پدر ومادرم فدايت ، من خوش نمى دارم و گناه مى
شمارم كه من برفراز باشم وتو در طبقه زيرين . باشيم . فرمود: اى ابوايوب ، براى
من و براى كسانى كه به ديدنم مى آيند راحت تر اين است كه در طبقه پايين خانه باشيم
. پيامبرخدا (ص ) در طبقه پايين ماند و ما بر فرازوى مسكن داشتيم . روزى خمره آب
مابشكست ، من ومادرايوب برخاستيم و با ملافه اى كه داشتيم و تنها رو انداز ما بود بنا
كرديم به خشك كردن آب از بيم اين كه قطره اى از آن بر پيامبرخدا (ص ) بچكد و باعث
ناراحتى او شود.
برايش شام تهيه مى كرديم و به خدمتش مى فرستاديم ، و چون باقيمانده را باز مى
گرداند من ومادر ايوب از جاى انگشتان وى شروع به خوردن مى كرديم وبدينكار بركت
مى جستيم . شبى شام او را به خدمتش فرستاديم ، شامى بود كه در آن پياز يا سير بكار
برده بوديم . رسول خدا (ص ) آن را باز گردانيد و در آن اثرى از انگشتانش نبود.
سراسيمه به خدمتش شتافتم و گفتم : اى رسول خدا، پدرو مادرم فدايت ، ظرف شامت را
باز گرداندى بدون اين كه اثرى از دستت بر آن باشد
حال آنكه من ومادرايوب چون ظرف شام را بر مى گردانى از جاى دست تو شروع به
خوردن مى كنيم و بدين كار تبرك مى جوييم . فرمود: من در آن بوى اين گياه را يافتم ، و
من مردى هستم كه با من راز (وحى ) گفته مى شود، اما شما ميتوانيد از آن بخوريد. آن شام
را خورديم ، و ديگر براى وى از آن گياه نپختيم .
هجرت پيوسته
مهاجران دسته دسته به رسول خدا مى پيوندند تا در مكه هيچ مسلمانى باقى نمى ماند
مگر تحت شكنجه يا محبوسى . خانواده هايى كه با همه اعضاءوتمامى دارايى هاى خويش
از مكه سوى خداى تبارك وتعالى و سوى پيامبر خدا هجرت مى كنند چند خانواده بش
نيستند كه نامشان در تاريخ ثبت است : خانواده بنى مظعون از قبيله بنى جمح ، خانواده
بنى جحش بن رئاب از همپيمانان بنى اميه ، خانواده بكير از قبيله بنى سعدبن ليث كه
همپيمان بنى عدى بن كعب هستند. اينها خانوادهايى هستند كه درهاى خانه هايشان بعلت
مهاجرت به مدينه بسته مى شود و هيچكس در آنها نيست . وقتى همه افراد خانواده بنى
جحش بن رئاب از خانه هايشان كوچ مى كنند ابوسفيان بن حرب خانه هاى آنان را به
عمرو بن علقمه - از قبيله بنى عامر بن لوى - مى فروشد. چون خبردار مى شوند كه
ابوسفيان با خانه هايشان چه كرده است عبدالله بن جحش با
رسول خدا در ميان مى گذارد. حضرتش به وى مى گويد: آيا خشنود نيستى كه خدا در
ازاى آن ، خانه اى بهتر در بهشت به تو دهد؟ مى گويد: آرى خشنودم . مى
فرمايد: آن ، تراست . وى در شعرى به ابوسفيان چنين مى گويد:
ابلغ اباسفيان عن امر عواقبه ندامه
دارابن عمك بعتها تقضى بها عنك الغرامه
وحليفكم بالله رب الناس مجتهد القسامه
اذهب بها، اذهب بها طوقتها طوق الحمامه (9)
پايان بيم دهى به مشركان مكه
سيزده سال تبليغ و ارشاد براى اين كه هر گمراه مشركى به توحيد و فضيلت بگرود
كافى است . از كسانى كه سالها تبليغ و دعوت و هدايت فايده اى به آنان نبخشيده است
تا همچنان بر كافرى اصرار ورزيده و پاى فشرده اند بايد نوميد شد. براى آنها
اخطار و تذكار دوران دادرسى و كيفر آخرت سودى نمى دهد. آنها را چه بيم دهى وچه بيم
ندهى فرقى نمى كند. آيات ششم و هفتم سوره مباركه بقره در بيان اين حقيقت فرود مى
آيد:
ان الذين كفروا سواءعليهم ءانذرتهم ام لم تنذرهم لا يومنون . ختم الله على قلوبهم و
على سمعهم ، و على ابصارهم غشاوه ، و لهم عذاب عظيم .
بيگمان ، كسانى كه كه كافر شدند برايشان يكسان است چه بيم داديشان چه بيم
نداديشان ، ايمان نياوردند. خدا بر دلهايشان و بر گوششان مهر نهاد و بر ديدگانشان
پرده اى است و عذابى سهمگين دارند.
گرويدن پيوسته مردم
از دوازدهم ربيع الاول تا ماه صفر سال بعد كه پيامبر در مدينه اقامت دارد از انصار قبيله
خزرج بتدريج مسلمان مى شوند، بطوريكه خانه اى از خانه هاى انصار نيست كه اهلش
مسلمان نشده باشند جز خانواده هاى خطمه ، وائل ، واميه كه عشيره اى از اوس را
تشكيل مى دهند. تنها اينها بر شرك باقى مى مانند.
از خطبه هاى نماز جمعه پيامبر در اين مدت يكى اين است :
ستايش خداى راست . او را مى ستايم و از او كمك مى جويم . از شر نفس هاى خويش و كارهاى
بدمان به خدا پناه مى جوييم . هر كه را خدا هدايت كند او را گمراه گرى نباشد، و هر كه
گمراه كند اورا هدايتگرى نباشد. و گواهى مى دهم كه معبودى جز خداى يگانه بى شريك
نيست . بيگمان ، بهترين گفتار كتاب خداى تبارك وتعالى است . براستى كسى كه خدا
قرآن رادردلش بياراست رستگارگشت و او را پس از كافرى به اسلام در آورد، و خدا
قرآن را بر ديگر گفتارها كه از آن آدميان است برترى نهاد زيرا آن نيكوترين و
رساترين گفتار است . آنچه را خدا دوست مى دارد دوست بداريد، و خدا را با همه دلتان
دوست بداريد. از كلام خدا و پندش خسته نشويد و دلتان را بروى آن فرو مبنديد، زيرا
خدا از همه آنچه مى آفريند چيزى را بر مى گزيند و برتر مى دارد. و اينك خدا آن را
نيكوترين كار خويش و برگزيده خويش براى بندگان و گفتار شايسته ناميده است . و
از آنچه به آدميان داده شده است حلالى هست و حرامى . پس خدا را بپرستيد و چيزى را با
وى انباز مگيريد، واز او چنانكه وى را سزد پروا گيريد، و بهترين آنچه را كه به
زبان آوريد با خدا راست بتحقيق آريد، و ميان خويشتن يكديگر را با رحمت خدا دوست داريد.
بيگمان خدا از اين كه پيمان وى شكسته شود به خشم مى آيد. والسلام عليكم . (10)
نخستين قرارداد اجتماعى - سياسى - نظامى
پيامبر خدا ميان مهاجران و انصار قرار دادى مى نويسد و در آن با اموالشان تثبيت مى كند و
تعهداتى را نسبت به آنان مى پذيرد و ضمنا تعهداتى از آنان مى گيرد، بدين مضمون :
بسم الله الرحمن الرحيم
اين قرارداد مكتوبى است از محمد پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم ميان مومنان و مسلمانان
كه از قريش و يثرب مدينه اند و هر كس از آنان پيروى كرده به ايشان بپيوندد
و همراه آنان جهاد كند، زيرا آنان در ميان آدميان يك امتند. مهاجرانى كه از قريشند بر همان
حال عشيره اى خويش در ميان خود خونبها كى پردازند و فديه اسير خويش را بمقدار
متداول و عادلانه به مومنان مى دهند. بنى عوف بر همان
حال عشيره اى خويش در ميان خود همان خونبهاى پيشين را به يكديگر مى پردازند و هر
شاخه از آنان فديه اسير خويش را بمقدار متداول و عادلانه به مومنان مى دهند. بنى
ساعده ... و بنى الحارث ...و بنى جشم ... و بنى النجار... و بنى عمروبن عوف ... و
بنى النبيت ...
و بنى الاوسد بر همان حال عشيره اى خويش همان خونبهاى پيشين را به يكديگر مى
پردازند و هر شاخه از آنان فديه اسير خويش را به مقدار
متداول و عادلانه به مومنان مى دهند. و مومنان از اين كه فديه يا خونبهايى را بجاى مومن
بدهكارى بمقدار متداول بپردازند دريغ نمى ورزند. و هيچ مومنى مومنى با آزاد شده مومنى
جز بموافقت وى همپيمان نشود. و مومنان پرهيزگار عليه كسى از ايشان كه اقدام به
تجاوز مسلحانه كند يا در پى ستمى يا گناهى يا تعرضى فاحش يا افسادى ميان مومنان
باشد همدستند و همه نيرويشان يكپارچه عليه وى خواهد بود گر چه وى فرزند يكى از
آنان باشد. و هيچ مومنى مومن ديگر را در ازاى كافرى نكشد و نه كافرى را در برابر
مومنى پشتيبانى كند. و بيگمان تعهدى كه در برابر خدا شود يكپارچه است ، كم رتبه
ترين فرد مومنان از طرف آنان پناهندگى مى دهد. و مومنان در برابر آدميان كافران
مولاى يكديگرند. و هر كس از يهوديان از ما پيروى كند حق يارى و همترازى بر ما
خواهد يافت بطوريكه بر او ستم نرود و نه مخالفش يارى شود. صلح مومنان يكپارچه
است بطوريكه هيچ مومنى بجاى مومنى در جنگ راه خدا قرار صلح ننهد مگر بر عهده همه
آنان يكسان باشد. هر جنگجويى كه همراه ما بجنگد در جنگهاى بعدى بايد شركت كند.
مومنان خونهايى را كه از آنان در راه خدا ريخته شود دسته جمعى خونخواهى كنند.
مومنان پرهيزگار بر بهترين و ارزشمندترين هدايتند. هيچ مشركى و يهوديى
مال يا جانى از آن قريش را در پناه خويش نگيرد و مانع دسترسى مومنى به آن نشود. هر
كس مومنى را بى جنايت قتلى بكشد با آگاهى روشن از آن بايد كه قصاص شود مگر اين
كه ولى مقتول راضى شود، و مومنان همگى عليه وى بايستند و براى آنان جز اين كه
عليه وى بايستند روا نباشد. براى هيچ مومنى كه بر آنچه در اين قرار كتبى هست صحه
گذارد و به خدا و دوران رستاخيز ايمان آورد روا نباشد كه متخلفى را يارى يا پناه دهد.
هر كس وى را يارى يا پناه دهد لعنت و خشم خدا در دوران قيامت بر او باشد و از او
تبديل و تاوانى پذيرفته نمى شود. شما درباره هر چيزى كه اختلاف پيدا كرديد بايد
آن را نزد خداى عزوجل و نزد محمد صلى الله عليه و آله و سلم باز بريد.
يهوديان وقتى كه مومنان در حال جنگيدن باشند همراه آنان تاءمين هزينه خواهند كرد.
يهوديان بنى عوف گروهى هستند با مومنان . براى يهوديان دين آنان است و براى
مسلمانان دين ايشان ، چه براى خودشان و چه براى آزاد شدگان آنان ، مگر كسى كه ستم
كند و گناه كند كه وى جز خويشتن و خانواده خويش را به تباهى نبرد. يهوديان بنى نجار
همان حقوقى دارند كه يهوديان بنى عوف راست . يهوديان بنى ساعده همان را دارند كه
يهوديان بنى عوف دارند. يهود بنى جشم راهمان حقوقى است كه يهوديان بنى عوف
راست . يهوديان بنى الاوس نظير حقوق يهوديان بنى عوف را دارند. يهوديان بنى
ثعلبه همان حقوق يهوديان بنى عوف را دارند. مگر كسى كه ستم كند يا گناه كند كه در
آن صورت جز خويشتن و خانواده خود را تباه نكند. جفنه كه شاخه اى از قبيله ثعلبه است
مانند ايشان باشد.
براى بنى شطيبه حقوقى مانند يهوديان بنى عوف است . و نيكوكارى باشد نه تعدى .
آزاد شدگان قبيله ثعلبه مثل خود ايشان هستند، و خانواده يهوديان
مثل خود ايشان هستند. هيچيك از آنان بدر نشونداز عضويت قبيله مگر به اجازه محمد
صلى الله عليه و آله و سلم . هيچكس مانع كيفر زخمى نتواند شد. و هر كس به
ديگرى آسيب رساند بر عهده خويش و خانواده خويش كرده باشد مگر كسى كه ستم
كندو با او در آسيب رسانى شركت كند. و خداوند بر اين قرار خشنود باشد.
خرجى يهوديان بر عهده ايشان است و خرجى مسلمانان بر عهده آنان . قرار آنان اين است
كه يكديگر را در برابر كسى كه با امضاء كنندگان اين پيمان بجنگد يارى دهند. قرار
آنان بر اين است كه يكديگر را نصيحت و دلسوزى كنند و نيكوكارى كنند نه تعدى . و
اين كه هيچكس بخاطر همپيمان خويش مرتكب گناه وتعدى نشود. و اين كه ستمديده
اى را يارى كنند. و اين كه يهوديان با مومنان - تا وقتى كه در
حال جنگ باشند- در مخارج شركت كنند. و اين كه درون يثرب مدينه براى امضاء
كنندگان اين پيمان محترم باشد. و اين كه پناهنده هر كس چون خود وى ايمن از گزند و
تعدى باشد. و اين كه هيچ زنى را بدون اجازه خانواده اش پناه ندهند. و اين كه هر تخلف
يا كشمكشى ميان امضا كنندگان اين پيمان رخ دهد كه بيم آشوبى از آن رود بايد كه به
آستان خداى عزوجل و آستان محمد صلى الله عليه و آله و سلم باز برده شود. و
اين كه خدا از آنچه در اين قرارداد مكتوب آمده است خشنود باشد. و اين كه هيچكس از قبيله
قريش و پشتيبانان آنان پناه داده نشود.
و اين كه در برابر هر كس كه به يثرب هجوم آورد همديگر را يارى دهند، و چون به
صلحى خوانده شوند كه آنان آن صلح بپذيرند ايشان نيز آن صلح را پذيرفته باشند،
و ايشان چون به صلحى مانند آن خوانده شوند همين تعهد پذيرى بر مومنان واجب آيد مگر
تعهد كسى كه عليه دين جنگيده باشد. بر عهده هر دسته اى سهم آن بخشى است كه در
طرف ايشان است . يهوديان اوس - چه خودشان و چه آزاد شدگانشان - داراى همان حقوق و
تعهداتى هستند كه امضاء كنندگان اين پيمان هستند بشرط نيكوكارى خالصانه با امضاء
كنندگان اين قرارداد مكتوب . و بايد كه نيكوكارى باشد نه تعدى . هر كه كارى كند
بمسووليت خويشتن كرده باشد. خداوند از مفاد اين قرارداد مكتوب خشنود است . اين قرارداد
مانع كيفر ستمكار يا تعدى كننده اى نخواهد بود. هر كه در مدينه هست - چه در
حال سفر و چه در حال اقامت - در امان باشد مگر كسى كه ستم كند يا تعدى كند. و بيگمان
خداوند و محمد پيامبر خدا صلى الله عليه و آله و سلم پناه دهنده هر نيكوكار و
پرهيزگارى هستند. (11)
پيمان برادرى ميان مومنان
پيامبر ميان يارانش - از مهاجران و انصار- پيمان برادرى مى بندد تا دو تن دو تن در راه
خدا برادر مى شوند. آنگاه دست على ابن ابيطالب را گرفته مى گويد: اين برادر من
است . بدينسان رسول خدا كه سرور پيامبران و امام پرهيزگاران و فرستاده پروردگار
عالمهاى آفريدگان است و در ميان بندگان خدا همتا و همانندى ندارد با على ابن ابيطالب
برادر مى شود. حمزه پسر عبدالمطلب كه شير خدا و شير پيامبر خدا و عموى او است با
زيد بن حارثه كه آزاد شده پيامبر است برادر مى شود چنانكه حمزه در جنگ احد وقتى
كارزار آغاز مى كند وصيت مى كند كه اگر كشته شد زيدبن حارثه ميراث بر وى خواهد
بود. جعفربن ابطالب ملقب به ذوالجناحين وپرنده بهشت با معاذبن
جبل كه از قبيله بنى سلمه است برادر مى شود. ابوبكر پسر ابى قحافه با خارجه بن
زهير از قبيله بلحارث بن خزرج برادر مى شود. عمرابن خطاب با عتبان بن مالك از قبيله
بنى سالم بن عوف برادر مى شود.
ابوعبيده جراح كه عامر بن عبدالله نام دارد با سعدبن معاذ از قبيله
عبدالاشهل برادر مى شود. عبدالرحمن بن عوف با سعد بن ربيع از قبيله بلحارث بن
خزرج برادر مى شود. زيبربن عوام با سلمه بن سلامه از قبيله
عبدالاشهل يا بروايتى با عبدالله بن مسعود همپيمان بنى زهره برادر مى شود. عثمان بن
عفان با اوس بن ثابت از قبيله بنى النجار برادر مى شود. طلحه بن عبيدالله با كعب بن
مالك از قبيله بنى سلمه ، سعدبن زيدبن عمرو با ابى بن كعب از قبيله بنى النجار،
مصعب بن عمير بن هاشم با ابو ايوب - خالد بن زيد- از قبيله بنى النجار، ابوحذيفه
پسر عتبه بن ربيعه با عبادبن بشر از قبيله عبد
الاشهل ، عمار بن ياسر- همپيمان بنى مخزوم - با حذيفه بن اليمان از قبيله عبد عيس - و
همپيمان قبيله عبدالاشهل ، ابوذر- كه همان بريربن جناده يا جندب بن جناده غفارى باشد-
با منذر بن عمرو از قبيله بنى ساعده ، حاطب بن ابى بلتعه - همپيمان بنى اسد- با عويم
بن ساعده از قبيله عمرو بن عوف ، سلمان فارسى با ابودرداء- عويمر بن ثعلبه - از
قبيله بلحارث بن خزرج ، بلال - آزاد شده ابوبكر و موذن پيامبر- با ابورويحه عبدالله
بن عبدالرحمن خثعمى برادر مى شوند. عده اى از ياران پيامبرند كه ميانشان پيمان
برادرى مى بندد و نامشان برده شده است . (12)
اين پيمان براى ياران پيامبر چندان عزيز است كه بعدها وقتى عمربن خطاب ديوان حقوق
مجاهدان را تدوين مى كند و بلال مى خواهد به شام رفته جهاد كند عمر از او مى پرسد
حقوقت را اى بلال به كه مى سپارى ؟ مى گويد: به ابورويحه ، من هرگز از او جدا
نخواهم گشت ! به احترام او به پاس آن پيمان برادرى كه
رسول خدا ميان آن دوبسته است ... (13)
مسلمان شدن عبدالله بن سلام
عبدالله بن سلام كه حبر دانشمندى است در مورد مسلمان شدن خويش مى گويد:چون از
رسول خدا خبر يافتم خصوصيات و نام و هنگامى را كه در انتظار وى بوديم بياد آورديم
و آن را پنهان مى داشتم و هيچ دم نمى زدم ، تا آنكه
رسول خدا به مدينه آمد. وقتى در قباو محله قبيله عمروبن عوف اقامت گزيد مردى بيامد و
خبر رسيدنش را آورد. من در آن لحظه برفراز نخلى بودم كه
مال خودم بود و داشتم كار مى كردم ، و عمه ام - خالده دختر حارث - پايين درخت نشسته
بود. با شنيدن خبر رسيدن رسول خدا تكبير گفتم . عمه ام وقتى بانگ تكبيرم را شنيد
به من گفت : ناكام شوى ! بخدا اگر شنيده بودى كه موسى بن عمران آمده است بيش از
اين نمى گفتى . به ام گفتم : آرى عمه جان ، بخدا سوگند او همكار موسى بن عمران ست
و بر آيين وى ، و رسالت وى همان است كه او آورد. گفت : آه ، برادرزاده ام ، آيا او همان
پيامبرى است كه پيشگويى مى كرديم پيش ازرستاخيز بر انگيخته خواهد گشت ؟ به او
گفتم : آرى . گفت : پس كه اينطور. آنگاه به حضور
رسول خدا رسيدم و مسلمان شدم . سپس پيش خانواده ام باز گشتم و به آنان گفتم تا
مسلمان شدند. من مسلمان شدنم را از يهوديان مخفى نگهداشتم . آنگاه به خدمت
رسول خدا رفتم و گفتم : اى پيامبر خدا، يهوديان مردمى بر
باطل و بهتان - بندند. من دوست ميدارم كه تو مرا در يكى از اطاقهاى خانه ات پنهان
سازى تا مرا نبينند،آنوقت پيش از اين كه بدانند من مسلمان شده ام از آنان درباره من
بپرسى تا بگويند وضع من در ميان آنان چگونه است ؟ زيرا اگر بدانند مسلمان شده ام
بر من بهتان مى بندند و مرا سر زنش مى كنند. پيامبر خدا. مرا در يكى از اطاقهاى خانه
اش پنهان ساخت . آنان پيش او آمدن و با وى سخن گفتند وسوالهايى مطرح ساختند. سپس
از آنان پرسيد: حصين بن سلام بنظر شما چگونه آدمى است ؟ گفتند: سرور ماست و
سرورزاده ما، حبر ما و دانشمند ماست . چون اين بگفتند بيرون آمدم و به آنان گفتم : اى
گروه يهود، از خدا بترسيد و آنچه را براى شما آورده است بپذيريد، زيرا بخدا
سوگند كه شما ميدانيد كه وى پيامبر خداست ، اورا با خصوصيات و نامش در تورات كه
نزد شماست نوشته مى يابيد. من گواهى مى دهم كه او پيامبر خداست . و به وى ايمان مى
آورم و او را تصديق مى كنم و او را مى شناسم . گفتند: دروغ مى گويى ! آنگاه بناى بد
گفتن به من را گذاشتند. رو به پيامبر خدا كردم كه مگر به تو اى پيامبر خدا نگفتم كه
اينها مردمى بر باطل و بهتان بندند و اهل ناجوانمردى و دروغ وزشتكارى اند؟
در اين هنگام ، مسلمانى خويش ومسلمانى خانواده ام را آشكار كردم ، و عمه ام - خالده
دخترحارث - مسلمان گشت و چه مسلمان خوبى هم شد. (14)
در گذشت ابو امامه
در ماههايى كه مسلمانان سر گرم ساختن مسجدند ابوامامه - اسعدبن زراره - از دنيا ميرود.
رسول خدا مى فرمايد:چه بد مرده اى است ابو امامه ! اينك يهوديان و منافقان عرب مى
گويند: اگر او پيامبر بود يارش نمى مرد! حال آنكه من نه براى خودم و نه براى يار و
پيروم در برابر خدا قادر به كارى نيستم .
بنى نجار- كه ابوامامه نقيب و سر دسته ايشان است - به خدمت
رسول خدا مى آيند و مى گويند: اى پيامبر خدا، اين شخص را ميدانى كه در ميان ما چه
منزلتى بود، از اينرو يكى ديگر از ما را به مقام او برگزين تا عهده دار همان
مسووليتى شود كه وى داشت . رسول خدا كه نمى خواهد يكى از آنان را بر ديگرى
برترى دهد مى فرمايد:شما دايى زاده هاى من هستيد و من با شما همپيوندم . نقيب و سر
دسته شما من خواهم بود. بدينسان از افتخاراتى كه بعدها بنى النجار براى خويش بر
مى شمارند يكى هم اين است كه رسول خدا نقيب وسر دسته ايشان بوده است . (15)
مردى بر كيش ابراهيم
ابوقيس - صرمه بن ابى انس - از قبيله عدى بن النجار مردى است كه در جاهليت به سلك
رهبانان در مى آيد. جامه خشن مى پوشد، از بت ها كناره مى جويد.
غسل جنابت مى كند و از زن حائض دورى مى گزيند. بر آن مى شود. كه به كيش مسحيت در
آيد، اما منصرف مى شود. خانه خويش را مسجد مى سازد و نمى گذارد هيچ حائض يا مرد
جنبى به آن در آيد. چون از بت ها بيزارو بر كنار مى شود مى گويد: پروردگار
ابراهيم را مى پرستم . وقتى پيامبر به مدينه مى آيد وى كه پير كهنسالى است مسلمان
مى شود آنهم چه مسلمان خوبى . در دوره جاهليت هم خداى
عزوجل را بزرگ ميدارد و سخن به حق مى گويد.
چون پيامبر در سراى هجرت قرار مى گيرد و خدا دين وى را در آنجا نيرومند مى سازد و با
فراهم آوردن مهاجران و انصار دوستدارش به گرد وى او را شاد مى گرداند ابوقيس اين
شعار را مى سرايد:
سبحوالله شرق كل صباح طلعت شمسه و
كل هلال
عالم السروالبيان لدينا ليس ما قال ربنا
بضلال
وله الطير تستر يد وتاوى فى و كور من آمنات
الجبال
وله الوحش بالفلاه تراها فى حقاف و فى
ضلال الرمال
وله هودت يهود ودانت كل دين اذا ذكرت
عضال
وله شمس النصارى و قاموا كل عيد لربهم
واحتفال
وله الراهب الجيس تراه رهن بوس و كان ناعم
بال
يانبى الارحام لا تقطوع ها وصلوها قصيره من
طوال
واتقوالله فى ضعاف اليتامى ربما
يستحل غير الحلال
واعلموان لليتيم وليا عالمايهتدى بغير
السوال
ثم مال اليتيم لا تاكلوه ان مال يتيم يرعاه والى
يابنى التخوم لا تخزلوها ان خزال التخوم ذو
عقال
يا بنى الايام لا تاءمنونها واحذر و امكرها و مر الليالى
واعلموان مرها لنفادالخلق ماكان جديد و بالى
واجمعوا امركم على ابروا التقوى وترك الخنا و اخذ الحلال
(16)
دشمنان يهودى ، و منافقان
احبار يهود از آنجا كه خداوند مردم عرب را اين افتخار داده است كه پيامبرش را از آنان
برگزيده ازره حسد و كينه و تجاوز كارى بناى دشمنى با پيامبر خدا را مى گذارند. عده
اى از مردان دو قبيله اوس و خزرج كه به جاهليت خو گرفته اند به آنان مى پيوندند. با
اين كه بر كيش پدران خويشند و مشرك و منكر رستاخيزند چون اسلام با پيروزى و
نيرومنديش و وحدت مردم بر سر ايشان را مقهور و خوار كرده است ناچار تظاهر به اسلام
مى كنند. اين مسلمان نمايى را وسيله ايى براى زنده ماندن مى سازند و در پنهان راه كفر
مى سپارند و هواى دلشان با يهوديان است زيرا يهوديان پيامبر را تكذيب مى كنند و منكر
اسلامند.
در اين ميان احبار يهود براى پيامبر پياپى طرح مساءله مى كنند و با او به كشمكش بر
مى خيزند و مطالبى مى گويند كه بتوانند حق را بوسيله
باطل بپوشانند و مستور گردانند. آيات قرآن درباره آنان و مسائلى كه طرح مى كنند
فرود مى آيد، و نيز در جواب مسلمانان كه درباره
حلال وحرام بودن اين يا آن كار مى پرسند كه البته اينها نسبت به
مسائل نوع اول اندك است .
از جمله اين احبار يهودى ، حيى بن اخطب و دو برادرش ابوياسر پسر اخطب و جدى پسر
اخطب هستند و سلام بن مشكم ، و كنانه بن ربيع بن ابى حقيق ، عمروبن جحاش ، كعب بن
اشرف از قبيله طى ، حجاجبنعمرو همپيمان كعب بن اشرف ، كردم بن قيس همپيمان كعببن
اشرف . اينها همه از بنى نضيرند. از بنى ثعلبه بن فطيون ، عبدالله بن صورياى
اعور- كه در حجاز عصر وى هيچكس تورات شناستر از او نيست ، و ابن صلوبا، و مخيريق
كه روحانى آنان بود و بعد مسلمان شد. از بنى قينقاع ، زيدبن لصيت ، سعدبن حنيف ،
محمودبن سيحان ، عزيربن ابى عزير، عبدالله بن صيف ، سويدبن حارث ، رفاعه بن
قيس ، فنحاص ، اشيع ، نعمان بن اءضا، بحرى بن عمرو، شاس بن ابى سكين ، عدى بن
زيد، نعمان بن ابى اوفى ، ابوانس ، محمودبن دحيه ، مالك بن عوف ، رفاعه بن زيد بن
تابوت ، عبدالله بن سلام بن حارث - كه روحانى و دانشمندترين آنان است و حصين نام
دارد پس از مسلمان شدن پيامبر او را عبدالله نام مى نهد. اينها از بنى قينقاع هستند. از بنى
قريظه ، زيبر بن باطا، غزال بن شمويل ، كعب بن اسد،
شمويل بن زيد، جبل بن عمرو، نحام بن زيد، قروم بن كعب ، وهب بن زيد، نافع بن ابى
نافع ، ابو نافع ، عدى بن زيد، حارث بن عوف ، كردم بن زيد، اسامه بن حبيب ، رافع
بن رميله ، جبل بن ابى قشير، وهب بن يهودا. از يهوديان بنى زريق ، لبيد بن اعصم . از
يهوديان بنى حارثه ، كنانه بن صوريا، ازبنى عمروبنعوف ، قردم بن عمرو. از بنى
نجار، سلسله بن پرهام . اينها احبار يهود و افراد شريرى هستند كه با
رسول خدا و يارانش دشمنند و كسانى كه پيوسته مساءله طرح مى كنند و عليه اسلام
توطئه مى چينند تا نورش را خاموش كنند باستثناى عبدالله بن سلام و مخيريق . (17)
صفيه - دختر حيى بن اخطب - مى گويد:من عزيزترين فرزند براى پدروعمويم - ابو
ياسر- بودم . هرگز نشد كه من با فرزند يكى از آندو باشم و مرا و نه او را به بر
گيرند. فرداى روزى كه رسول خدا به مدينه آمد و در قبا و محله عمرو بن عوف اقامت
گزيد پدرم حيى بن اخطب و عمويم - ابوياسر پسر اخطب - در تاريكى آخر شب به
ديدار وى شتافتند و بر نگشتند تا غروب شد. غروب در حالى آمدند كه خسته وكوفته و
افسرده بودند و آهسته آهسته راه مرفتند. من مثل هميشه خزان پيش آنان رفتم اما بخدا
سوگند كه هيچيك ازشدت افسردگى به من نگاهى نيافكندند. عمويم - ابوياسر- به
پدرم - حيى بن اخطب - مى گفت : آيا او خود آن است ؟ جوابداد: آرى بخدا. پرسيد: دقيقااو
را مى شناسى و تشخيص ميدهى ؟ گفت : آرى . پرسيد: نسبت به او چه احساسى در
دل دارى ؟ گفت : بخدا: تا زنده ام با وى دشمنم . (18)
منافقانى كه به يهوديان مى پيوندند
از منافقان دو قبيله اوس وخزرج كه به يهوديان مى پيوندند- و نامشان در تاريخ مانده
است - از قبيله اوس و عشيره عمروبن عوف آن ، زوى بن حارث ، و جلاس بن سويد بن صامت
، و برادرش حارث بن سويد، و بجاد بن عثمان بن عامر، و
نتبل بن حارث هستند. از بنى ضبيعه - يكى از شاخه هاى عمروبن عوف - ابو حبيبه بن
ازعر، ثعلبه بن حاطب ، معتب بن قشير، حارث بن حاطب ، عبادبن حنيف - برادر
سهل بن حنيف - بحزج ، عمرو بن خذام ، و عبدالله بن
نتبل . از بنى ثعلبه - يكى ديگر از شاخه هاى عمروبن عوف - جاريه بن عامر، و دو
پسرش - زيد و مجمع . از بنى اميه بن زيد بن مالك ، وديعه بن ثابت . از بنى عبيد بن
زيد، خذام بن خالد، و بشر ورافع دو پسر زيد. از بنى نبيت - كه همان عشيره عمرو بن
مالك بن اوس باشد- مربع بن قيظى ، و برادرش اوس بن قيظى . از بنى ظفر- كه همان
عشيره كعب بن حارث بن خزرج باشد- حاطب بن اميه بن رافع - كه پسرش يزيد بن حاطب
است از بهترين مسلمانان است - و بشير بن ابيرق - ابوطعمه - و قزمان - كه همپيمان آنان
بود. در ميان عشيره عبدالاشهل هيچ مردوزن منافقى نبود مگر ضحاك بن ثابت - از شاخه
سعدبن زيد- كه متهم بود به نفاق و دوستى با يهوديان . حسان بن ثابت اشاره به وى
چنين مى سرايد:
من مبلغ الضحاك ان عروقه اعيت على الاسلام ان تتمجدا
اتحب يهدان الحجاز و دينهم كبد الحمار، ولاتحب محمدا
دينالعمرى لا يوافق ديننا ما استن آل فى الفضاءو خودا
از قبيله خزرج ، از عشيره بنى نجار آن ، رافع بن وديعه ، زيد بن عمرو، عمروبن قيس ،
وقيس بن عمرو بن سهل . از عشيره جشم بن خزرج ، جد بن قيس . از عشيره عوف بن خزرج ،
عبدالله بن ابى بن سلول - كه سر دسته منافقان است و همه به دور او جمع مى شوند-
ووديعه ، و مالك بن ابى قوقل ، و سويد، وداعس كه همگى از شاخه عبدالله بن ابى
سلول هستند. (19)
احبار منافق
از جمله احبار يهود كه خود را در پناه اسلام حفظ مى كنند و همراه مسلمانان تظاهر به
مسلمانى مى نمايند و با اين كه منافقند خود را مسلمان جلوه مى دهند از قبيله قنيقاع عبارتند
از سعد بن حنيف ، زيد بن لصيت ، نعمان بن اوفى بن عمرو، عثمان بن اوفى ، رافع بن
حريلمه ، رفاعه بن زيد بن تابوت ، سلسله بن پرهام ، و كنانه بن صوريا. (20)
يكصد آيه طليعه سوره بقره درباره اين عده از احبار يهود و منافقان دو قبيله اوس
وخزرج فرود مى آيد.و الله علم . (21)
جايگاه طبقاتى برخى از منافقان نامدار
رسول خدا در حالى به مدينه مى آيد كه عبدالله بن ابى بن
سلول عوفى سرور مردم مدينه است و هيچكس از قوم وى مخالف رياست وى نيست . دو قبيله
اوس و خزرج پيش از وى و پس از وى تا به ظهور اسلام در مورد سرورى هيچكس از ميان
خويش اتفاق نظر نيافته اند. ديگر از سران مردم مدينه ، ابو عامر- عبد عمرو بن صيفى
بن نعمان - از قبيله اوس كه در ميان آن قبيله صاحب افتخارو فرمانروا است و او پدر حنظله
غسيل الملائكه است كه در جنگ احد به شهادت ميرسد. ابو عامر در دوره جاهليت به سلك
رهبانان در مى آيد و جامه خشن زهد مى پوشدوراهب نام مى گيرد. اين دو تن بسب
افتخار و برترى دنيوى به بدبختى مى افتند و زيان مى بينند.
مردم مدينه نگين هايى را به رشته مى كشند و تاجى مى سازند تا بر سر عبدالله بن
ابى بگذارند واورا پادشاه خويش كنند. اماخداوند پيامبرش را در اين
احوال مى فرستد و مردم مدينه روى از عبدالله بن ابى و پادشاهى وى مى گردانند و
اسلام مى آورند، ووى كينه به دل مى گيرد وفكر مى كند كه
رسول خدا سلطنت را از وى ربوده است . وقتى مى بيند هموطنانش اصرار به مسلمانى دارند
ازره نفاق و در حاليكه كينه به دل مى پرورد بناچار اظهار مسلمانى مى كند.
ابو عامر وقتى مى بيند كه هموطنانش يك دل به اسلام پيوسته اند ره كفر مى گيرد و راه
جدايى از مردم ، و با ده پنزده نفر ديگر ترك اسلام و پيامبر مى گويد و رهسپار مكه مى
شود. ازينرو، رسول خدا مى فرماييد: نگوييد راهب ، بگوييدفاسق .
گويند: وقتى رسول خدا به مدينه مى آيد ابو عامر به خدمت وى رفته مى پرسد: اين
دينى كه آورده اى چيست ؟ مى فرمايد: پاكدينى را كه كه دين ابراهيم است آورده ام
. مى گويد: من خود بر اين دينم .
رسول خدا مى فرمايد: تو بر آن دين نيستى . مى گويد: آرى ، ولى تو اى
محمد چيزهايى بر پاكدينى افزوده اى . مى فرمايد: چنين نكرده ام ، و آنرا
همانگونه خالص و بى پيرايه آورده ام . مى گويد: خدا دروغگو را در
حال آوارگى و غربت و تنهايى بميراند- و اين را كنايه به
رسول خدامى زند، يعنى كه تو آن دين را چنان آورده اى !
رسول خدا مى فرمايد: باشد، هر كس دروغ بگويد خدا او را بدين
حال گرفتار آورد. بر اثر آن دعا، همان دشمن خدا چنان مى شود. وقتى
رسول خدامكه را فتح مى كند او به طائف مى گريزد. بعد چون مردم طائف مسلمان مى
شوند به شام مى گريزد و در آنجا آواره و غريب و تنها مى ميرد...
كعب بن مالك درباره كار ابو عامر چنين مى سرايد:
معاذالله من عمل خبيث كسعيك فى العشيره عبد عمرو
فاماقلت لى شرف و نخل فقدما بعت ايمانابكفر
ولى عبدالله بن ابى يا همان موقيعتى كه در ميان هموطنانش دارد مى ماند تا اسلام چيره مى
شود و او بناچار و با بى ميلى به اسلام در ميآيد. اسامه پسر زيد بن حارثه مى
گويد: روزى رسول خدا براى عيادت سعدبن عباده كه بيمار بود سوار بر الاغى شد
كه نمدى بر پشت آن بود و رويش پارچه اى فدكى و افسارش ريسمانى از ليف خرما. و
مرا پشت سر خود سوار كرد. در راه به عبدالله بن ابى رسيديم كه در سايه برج دهكده
اش نشسته بود و در اطرافش عده اى از قبيله اش نشسته بودند. وقتى چشم
رسول خدا به او افتاد پسنديده نيافت كه بى اعتنا بگذرد. پياده شد و سلام گفت و
بنشست . پس از چند لحظه ، آياتى از قرآن خواند و به خداى
عزوجل دعوت فرمود و از خداوند ياد كرد و از او پرهيز داد و مژده و بيم داد. عبدالله همچنان
خاموش بود و دم نمزد. چون رسول خدا سخن خويش به پايان برد، او گفت : اى مرد! از
اين گفتارت اگر راست باشد بهتر نيست بنابراين در خانه ات بنشين تا هر كس به
سراغ آن آمد برايش بر خوانى ، و كسى را كه پيش تو نيامده است با آن سخن مرنجانى و
در انجمن وى سخنى را كه خوش نميدارد مرانى . عبدالله بن رواحه و عده اى از
مسلمانانى كه آنجا بودند گفتند: نه ، اين گفتار را بر ما عرضه بدار و در انجمن ما و
در سراى ما و در خانه ما بر زبان آور، زيرا بخدا سوگند اين گفتار را دوست ميداريم و
از آنهاست كه خدا بوسيله اش ما را به افتخار و كرامت
نائل آورده و بدان ره نموده است . عبدالله بن ابى وقتى ديد هموطنانش با او مخالفت
مى كنند اين ابيات را بخواند:
متى ما تكن مولاك خصمك لا تزول تذل و يصرعك الذين تصارع
و هل ينهض البازى بغير جناحه وان جذ يوماريشه فهو واقع
رسول خدا بر خاست و برفت و به خانه سعدبن عباده در آمد در حاليكه آثار حرف پسر
ابى - آن دشمن خدا - در چهره وى پديدار بود. گفت : اى
رسول خدا، بخدا من در چهره ات چيزى مى بينم ، پندارى حرف نا خوشايندى شنيده اى
. فرمود: آرى . آنگاه حرف ابن ابى را باز گفت . سعده بن عباده گفت .:
اى پيامبر خدا، با او مدارا كن زيرا بخدا قسم خداوند در حالى تو را به ما داد كه ما
رشته نگينى آماده كرده بوديم تا تاج برسر او بنهيم ، ازاينرو وى مى بيند كه سلطنتى
را از وى بر كنده اى . (22)
سيزده آيه از سوره مباركه بقره درباره منافقان و
حال و رفتارشان فرود(23) مى آيد:
و از ميان آدميان كسانى هستند كه مى گويند به خدا و به دوران آخرت ايمان آورديم
حال آنكه آنان مومن نيستند، با خدا و كسانى كه ايمان آوردند فريب ميورزند و جز خويشتن
را فريب نمى دهند حال آنكه اين حقيقت را احساس نمى كنند. در دلهايشان بيمارى
است پس خدا آنان را بيمار فزود، و عذابى درد ناك دارند بسبب آنچه دروغ مى گفتند. و
چون به آنان گفته شود: در زمين فساد مكنيد، گويند: ما فقط اطلاح كننده ايم . هان !
بيگمان آنان هستند كه مفسدند ولى درك نمى كنند. و چون به آنان گفته شود: ايمان آوريد
همانگونه كه آدميان ايمان آوردند، گويند: آيا ايمان آورديم همانگونه كه نابخردان
ايمان آوردند. هان ! بيگمان آنان هستند كه نابخردند ولى نمى دانند. و چون كسانى را كه
ايمان آوردند ديدار كنند گويند: ما با شماييم ، ما فقط مسخره مى كنيم مومنان را.
خدا آنان را به مسخره مى گيرد و آنان را در سر كشيشان بدارد تا سر گردانى كنند.
آنان هستند كه گمراهى را ببهاى هدايت خريدند، پس تجارتشان سود نداد و راه يافته
نبودند. مثل آنان مثل كسانى است كه آتشى افروختند ووقتى آتش گرادگردشان را روشن
ساخت خدا روشناييشان را ببرد و در تاريكى فرو گذاشتشان تا نمى بينند، كرند،
گنگند، كورند، در نتيجه آنان باز نمى گردند. يا مانند باران تندى از آسمانند كه در
آن تاريكيهايى است و رعدى و برقى است از بيم مرگ در برابر صاعقه ها انگشتانشان
را در گوششان مى نهند، حال آنكه خدا بر كافران احاطه دارد. چيزى نمانده كه برق نور
ديده شان را بربايد، هر گاه روشنى بر آنان بتابد در آن گام بردارند و چون
تاريكى فرا گيردشان بايستند. و اگر خدا مى خواست البته شنواييشان را مى برد،
بيگمان خدا بر هر چيز تواناست . (24)
بيمارى ياران
در مدينه ، زمانى كه رسول خدا وارد آن مى شود يك بيمارى مسرى شايع است . پيروان
وى بيمار مى شوند و به سختى مى افتند، اما وى را خدا در امان مى دارد. ابوبكر كه با
عامر بن فهيره ، و بلال - آزادشده اش - در يك خانه زندگى مى كنند مبتلا به همين بيمارى
مى شوند. عائشه به بالين پدرش مى نشيند و
حال او را مى پرسد. پدر مى گويد:
كل امرى مصبح فى اهله والموت ادنى من شراك نعله
عائشه مى گويد: بخدا پدرم نمى داند كه چه مى گويد! آنگاه به بالين عامر بن
فهيره رفته حال او را مى پرسد. مى گويد:
لقد وجدت الموت قبل ذوقه ان الجبان حتفه من فوقه
كل امرى مجاهد بطوقه كلثور يحمى جلده بروقه
عائشه مى گويد: بخدا عامر نمى داند كه چه مى گويد!
بلال هم چون تبش فرو كش مى كند به سايه خانه پيامبر آمده دراز مى كشد آنگاه فرياد
بر مى دارد:
الا ليت شعرى هل ابيتن ليله بفخ و حولى اذ خرو
جليل
وهل اردن يومامياه مجنه وهل يبدون لى شامه و
طفيل (25)
عائشه شنيده هايش را براى پيامبر نقل مى كند. مى فرمايد:اينها از شدت تب انديشه
خويش از دست مى دهند و هذيان مى گويند. آنگاه دست به دعا بر مى دارد كه خدايا
مدينه را براى ما همانقدر دوست داشتنى بساز كه مكه هست بلكه بيش از آن ، و بر خوار و
بارش بيافزا، و بيمارى مسرى آن را به جحفه بيرون بر.
مسلمانان از بيمارى چندان ناتوان مى شوند كه نماز را نشسته مى خوانند. پيامبر بر آنان
مى گذرد و چون آنان را بدانحال مى بيند مى فرمايد: بدانيد كه نماز نشسته برابر
با نيمى از نماز ايستاده است . بر اثرش مسلمانان با همه ناتوانى و بيمارى هر
طور هست به نماز مى ايستند تا ثواب آن را ببرند. (26)
آنگاه ، با آدميان - از مشرك و يهودى و نصرانى و... سخن مى رود:
ياايهاالناس اعبدواربكم الذى خلقكم و الذين من قبلكم لعلكم تتقون ...
هان اى آدميان ! پروردگارتان را- كه شما و كسانى را كه پيش از شما بودند آفريد-
بپرستيد مگر پرهيزگار شويد، آنكه زمين را براى شما بساطى و آسمان را بنايى
قرارداد و آبى از آسمان فرو فرستاد تا بوسيله آن از ميوه ها بيرون آوريد تا روزيى
برايتان باشد، پس براى خدا همتايانى قرار مدهيد در حالى كه مى دانيد. و اگر درباره
آنچه بر بنده خويش فرو فرستاديم شك ميورزيد اگر راست مى گوييد گواهان خود-
بغير از خداوند- را بخوانيد و سوره اى بمانند آن بياوريد. پس اگر اين كار را نكنيد و
هرگز نخواهيد كرد از آتشى پروا گيريد كه هيمه اش آدميان و سنگ است ، براى كافران
آماده شده است . (27)
ازدواج على ابن ابطالب و فاطمه زهرا سلام الله عليهما
در ماه رجب ، عده اى از انصار به على ابن ابطالب مى گويند: تو خويشاوندى
مثل فاطمه دارى ! به خدمت پيامبر مى رود. پيامبر كه متوجه شده است وى براى كارى
آمده است مى پرسد: پسر ابو طالب چه تقاضايى دارد؟ عرض مى كند: مى
خواهم سخن از فاطمه دختر پيامبر خدا بگويم . مى فرمايد: مرحباواهلا!على
بيرون آمده پيش انصار كه در انتضار او هستند مى رود مى پرسند:چه خبر شد؟ مى
گويد: نمى دانم . فقط به من فرمود: مرحباو اهلا! مى گويند: يكى از همين دو
كلمه كه از زبان رسول خدا بشنوى برايت كافى است . او هم آغوش خانوادگى به رويت
گشده است و هم به تو خوشامد گفته است .(28)
پيامبر به دخترش - فاطمه - خبر مى دهد كه على از او ياد كرده است . فاطمه سكوت مى
كند. و پيامبر سكوت او را جواب مثبت مى داند. از على ابن ابطالب مى پرسد: چه
مهريه او خواهى كرد؟ عرض مى كند: چيزى ندارم تا مهر او كنم . مى فرمايد:
آن زره حطميه اى كه فلان روز به تو اهدا كردم چه شد؟ مى گويد:آن را دارم
. مى فرمايد همان مهر او كن . مى پذيرد و آن را مهريه وى قرار مى دهد، و
به عقد او در مى آيد. (29)
براى مومنان نيكوكار، مژده اى مى آيد:
و كسانى را كه ايمان آوردند و كارهاى شايسته كردند مژده بده كه بهشتهايى دارند كه
از زير آنها جويها روان است ، هر گاه ميوه اى از آن به روزى داده شوند گويند: اين همان
است كه پيش از اين روزى ما شد، و آنان را بگونه ميوه دنيا آرند و در آنجا همسرانى
پاكيزه دارند و آنان در آنجا جاويدانند. (30)
عرسى دختر پيامبر
پيامبر به على ابن ابطالب مى فرمايد: وظيفه داماد است كه ضيافتى بدهد! على
زرهى را كه دارد پيش يك نفر يهودى گرو مى گذارد و مقدارى جو مى گيرد براى پختن
نان . سعدابن عباده هم مى گويد: من قوچى را هديه مى كنم . عده اى از انصار
براى او مقدارى ذرت فراهم مى آورند. ضيافتى كه على براى دامادى خويش بر گذار مى
كند بهترين ضيافت آن زمان است . از جهيزيه فاطمه ، تختخوابى است كه با ريسمان
گياهى و تخته ساخته شده است و بالشى چرمين كه از
پوشال خرما آكنده است و خمره مشكى چرمين . فرشى هم آورده در خانه مى گسترند. پيامبر
به على مى فرمايد تا منتظر او بمانند. چون عروس را به در خانه داماد مى آورند چند
دقيقه اى در گوشه اطاق مى مانند. پيامبر به درب خانه آمده در مى زند. ام اءيمن به در
خانه مى رود. پيامبر از او مى پرسد:برادرم اينجاست ؟ با تعجب مى گويد:
اگر او برادر تواست چگونه دخترت را به همسرى او داده اى ؟! مى
فرمايد:آرى او برادر من است . و مى پرسد: تو اسماءدختر عميس هستى ؟
مى گويد: آرى . مى فرمايد: آمده اى
براى پذيرايى دختر پيامبر خدا؟ مى گويد: همين طور است . در حق او دعا مى
فرمايد و از او تشكر مى كند. آنگاه دستور مى دهد تا آب بياورند. ودر ظرفى بزرگ آب
مى آورند. در آن وضو مى گيرد. سپس على را فرا مى خواند و از آن آب بر شانه و سينه
و بازوان وى مى پاشد. بعد، فاطمه را فرا مى خواند. و او در حاليكه از شرم پدر
نزديك است پا بر دامن خويش نهاده بر زمين بخورد آهسته پيش مى آيد پيامبر همانگونه
بر اندام وى آب مى پاشد، و مى فرمايد: فاطمه جان ، من سعى كردم تو را به
همسرى بهترين خويشاوندم در آورم . و اين دعا را مى خواند:اللهم بارك فيهما و
بارك عليهما و بارك لهما فى نسلهما. خدايا رابطه اين دو را فرخنده و مداوم ساز، بر هر
دو بركت بخش ، و نسل اين دو را فزونى و فرخندگى ده .
خانه اى كه على به دستور پيامبر براى دامادى و اقامت بدست آورده است با خانه پيامبر
فاطله دارد. پيامبر چند روز بعد از عروسى به خانه دخترش آمده مى گويد: مى خواهم
ترا به خانه خويش ببرم . فاطمه مى گويد: نن با حارثه بن نعمان مذاكره كنيد
تا خانه اى را كه در اين نزديكى دارد تخليه كند. مى فرمايد: حارثه چند بار
بخاطر من از اين خانه به آن خانه و دور رفته است و ديگر من از او شرم دارم . خبر
به گوش حارثه مى رسد. خانه خود را تخليه مى كند و به دورتر
منتقل مى شود و به خدمت پيامبر آمده مى گويد: اى پيامبر خدا، اطلاع يافته ام كه مى
خواهى فاطمه را به خانه خودت منتقل كنى حال آنكه خانه هاى من اينجاست و از همه خانه
هاى بنى نجار به خانه شما نزديك تر است ، و خودم و دارايى ام
مال خداو مال پيامبراوست . بخدا اى رسول خدا مالى را كه ازمن بستانى برايم دوست
داشتنى تر از آن است كه برايم واگذارى . مى فرمايد: راست مى گويى . خدا
به تو بركت دهد. و فاطمه را به خانه اى كه
مال حارثه است منتقل مى فرمايد.(31)
ايراد بنى اسرائيلى !
چون در سوره هاى مكى خداوند براى مشركان از مگس وعنكبوت يادكرده و آنها را
مثل زده است يهوديان مى خندند و به مسخره مى گويند: اين ، شباهتى به كلام خداوند
ندارد! پس اين آيت فرود مى آيد:
ان الله لا يستحى ان يضرب مثلاما بعوضه فما فما فوقها... (32)
خداشرم نكند كه پشه اى حتى بالاتر از آن را به
مثل آورد. در آن حال ، كسانى كه ايمان آوردند بدانند كه آن گفته درستى از
پروردگارشان است ، اما كسانى كه كافر شدند مى گويند: خدا با
مثل زدن به اين چه منظور داشت ؟ بسيارى را بدان گمراه مى كند و بسيارى را بدان هدايت
مى كند! و جز زشتكاران را بدان گمراه نكند، آنان كه پيمان خدا را پس از بستن مى شكنند
و آنچه را كه خدا فرموده تا پيوسته باشد مى گسلند و در روى زمين فساد مى كنند، آنان
هستند كه زيانكارند. چگونه خدا را باور نمى كنيد
حال آنكه مرده بوديد پس زنده تان كرد آنگاه شما را مى ميراند سپس شما را زنده مى كند
سر انجام بسوى او باز گردانده مى شويد؟ اوست كه همه آنچه را كه در زمين است براى
شما آفريد آنگاه قصد آسمان كرد تا آنها را هفت ياچند آسمان ساخت در حالى كه
او به همه چيز دانا بود. و چون پروردگارت به فرشتگان گفت : من برآنم كه جانشينى
در زمين قرار دهم گفتند: آيا كسى را در آن قرار مى دهى كه در آن فساد مى كند و خون مى
ريزد حال آنكه ما به ستايش تو تسبيح گوييم و ترا تقديس كنيم ؟ فرمود: بيشك من
چيزهايى مى دانم كه شمانمى دانيد. و آدم را همه نامها آموخت آنگاه آنان را بر فرشتگان
عرضه نمود و فرمود: اگر راست مى گوييد نامهاى آنان را بمن خبر دهيد.
گفتند: پاكى توراست . ما جز آن كه به ما آموختى ندانيم ، براستى كه بسيار داناى
استوار كار تويى . فرمود: اى آدم ، اينان را از نامهاى آنان خبر بده . پس چون ايشان را
از نامهاى آنان خبر داد، فرمود: آيا به شما نگفتم كه من نهانى غيب آسمانها و زمين
را مى دانم و آنچه را آشكار مى نموديد و آنچه را كه پنهان مى كرديد مى دانم ؟ و چون
به فرشتگان گفتيم : آدم را سجده بريد. پس سجده بردند جز ابليس ، سرفراپيچيد و
استكبار ورزيد و از كافران شد. و گفتيم : اى آدم ، تو و همسرت در بهشت سكونت كنيد و
از آن به آسودگى و فراخى بخوريد هر جا خواستيد و به اين درخت نزديك مشويد كه از
ستمگران شويد. پس شيطان آن دو را از آن بهشت بلغزانيد و از آنجا كه بودند
بدرشان كرد، و گفتيم : ازاينجا فرو شويد در حالى كه برخى از شما دشمن برخى
ديگر باشد و شما را در زمين قرارگاه باشد و بهره منديى تا به هنگامى كه . آنگاه آدم
كلماتى يا عقايد ودستوراتى را از پروردگارش دريافت كرد، پس توبه او
پذيرفت زيرا كه توبه پذيرمهربان اوست .
گفتيم : همگى از آن بهشت فرو شويد. پس هرگاه از من هدايتى به شما رسد
آنان كه پيروى هدايت من كنند نه بيمى برايشان خواهد بود و نه ايشان اندوه خورند. و
كسانى كه كافر شدند وآيات ما را تكذيب نمودند آنان همدم دوزخ باشند آنان در آن
ماندگارند. اى بنى اسرائيل ، نعمت مرا كه به شما ارزانى داشتم ياد آوريد و به پيمان
من وفا كنيد تا به پيمانتان وفا كنم ، و تنها از من بيم داشته باشيد. و به آنچه فرو
فرستاديم كه تصديق كننده آن چيزى است كه همراه شماست ايمان آوريد و نخستين كافر
به آن نباشيد و آيات مرا به بهايى اندك مفروشيد و تنها از من پروا گيريد. و حق را
بوسيله باطل مپوشانيد تا در حالى كه شما مى دانيد حق را پنهان سازيد. و نماز را بر
پا داريد و زكات بدهيد و با ركوع كنندگان ركوع كنيد.
آيا آدميان را به نيكوكارى فرمان مى دهيد و خويشتن را فراموش مى كنيد
حال آن كه كتاب آسمانى را مى خوانيد؟ آيا نمى انديشيد؟ و از شكيبايى و نماز
يارى بجوييد و براستى كه نماز دشوار است مگر بر فروتنان ، آنان كه مى انديشند
كه آنان ديداركننده پروردگار خويشند و ايشان به سوى او باز مى گردند. اى بنى
اسرائيل ، نعمت مرا كه بر شما ارزانى داشتم بياد آوريد و اين را كه من شما را بر
عالمهاى آفريدگان فزونى دادم ، و از دورانى پروا گيريد كه هيچكس چيزى از كيفر
ديگرى را پذيرا نتواند گشت و نه از وى شفاعتى پذيرفته شود و نه از اوتادان
گرفته شود و نه آنان يارى شوند. و بياد آريد آنگاه كه شما را از كسان
فرعون رهانيديم ، بدترين آزارها را به شما مى رساندندپسرانتان را سر مى بريدند
و زنانتان را زنده مى گذاشتند و در آن براى شما آزمايشى سهمگين از پروردگارتان
بود. و آنگاه كه بوسيله شما دريا را بشكافتيم تا شما را برهانيديم و كسان فرعون را
در حالى غرق كرديم كه شما مى نگريستيد. و آنگاه كه با موسى
چهل شب را ميعاد نهاديم ، سپس در غياب وى گوساله را براى پرستيدن
گرفتيد در حالى كه ستمكار بوديد. آنگاه از شما پس از آن در گذشتيم مگر سپاسگزار
شويد. و آندم كه موسى را كتاب آسمانى و فرقان داديم مگر شما راه يابيد. و
آنگاه كه موسى به هموطنانش گفت : اى هموطنان من ، شما را با بر گرفتن گوساله بر
خويشتن ستم كرديد، پس به سوى آفريدگارتان توبه آريد و خويشتن را بكشيد، آن
براى شما نزد پروردگارتان بهتر است .
پس توبه شما را پذيرفت زيرا اوست كه توبه پذير مهربان است . و آنگاه كه گفتيد
اى موسى ، تا خدا را آشكارا نبينيم هرگز به تو ايمان نمى آوريم . در نتيجه شما را
صاعقه در گرفت در حالى كه شما مى نگريستيد. سپس بعد از مرگتان شما را بر
انگيختيم شايد سپاس گزاريد. و پاره هاى ابر رابر سرتان سايه افكن ساختيم و بر
شما شكرك گياهى و پرنده خوش گوشت فرو فرستاديم كه بخوريد از پاكيزه هايى
كه روزيتان كرديم . و بر ما ستم نكردند بلكه بر خويشتن ستم مى كردند. و آن هنگام
كه گفتيم بدين شهر در آييد و از آن هر جا كه خواهيد به فراخى بر خوريد و از دروازه
در حال سجده در آييد و بگوييد گناهان ما را فرو ريز، لغزشهاى شما را مى آمرزيم و
نيكوكاران را پاداش مى افزاييم . پس كسانى كه ستم كردند آن رمز را
به گفته اى بدل كردند جز آنكه به ايشان گفته شده بود. بر اثر پليديى از آسمان
بر كسانى كه ستم كردند فرو فرستاديم بسبب زشتكاريهايى كه مى كردند. و آن زمان
كه موسى براى قوم خويش آب طلبيد، پس گفتيم عصاى خويش بر آن سنگ بزن ، تا از
آن دوازده چشمه بر جوشيد، هر قبيله اى آبشخور خود را شناخت . بخوريد وبياشاميد از
روزى خدا، و در زمين تبهكارانه فساد مكنيد. و آنگاه كه گفتيد اى موسى ، هرگز بر يك
غذا صبر نكنيم ،بنابراين از پروردگارت براى ما بخواه تا براى ما از آنچه زمين
ميروياند از سبزى و خيار و سير و عدس و پيازش بيرون آورد. گفت : آيا مى خواهيد آنچه
را كه فروتر است بدانچه بهتر است بدل كنيد؟ به مصر فرود آييد كه آنچه تقاضا
مى كنيد برايتان هست . و خوارى و بيچارگى بر آنان مقدر گشت و به خشمى از خدا
گرفتار شدند.
آن بدين سبب بود كه آنان آيات خدا را انكار مى كردند و پيامبران را بنا حق مى كشتند، آن
بدين سبب كه سر كشى كردند و تعدى مى نمودند. بيگمان كسانى كه ايمان آوردند و
كسانى كه يهودى شدند و مسيحيان و صائبان هر آنكس كه به خدا و دوران آخرت ايمان
آورد و كار شايسته كرد پس مزدشان را نزد پروردگارشان دارند و نه ترسى برايشان
هست ونه آنان اندوه خورند. و آنگاه كه پيمان شما را گرفتيم و طور را بر فرازتان
بالا داشتيم كه آنچه را به شما داديم كتاب آسمانى را محكم بگيريد و آنچه را
در آن هست ياد كنيد شايد شما پرهيزگار شويد. آنگاه پس از آن رو گردانديد، و اگر
فضل خدا بر شما و رحمتش نبود البته از زيانكاران بوديد. و بيقين ، كسانى از خودتان
را كه در روز شنبه از حكم خدا تجاوز نمودند شناختيد كه به آنان گفتيم
بوزينگانى خوار شويد. پس آن را كيفرى عبرت انگيز براى گذشته و براى آينده و
موعظه اى براى پرهيزگاران ساختيم . و آن هنگام كه موسى به هموطنانش گفت : خداوند
به شما دستور مى دهد كه ماده گاوى بكشيد.
گفتند: آيا ما را مسخره مى كنى ؟ گفت : به خدا پناه مى برم از اين كه از نادانان باشم .
گفتند: از پروردگارت براى ما بخواه تا براى ما بيان نمايد كه آن ماده گاو چگونه
باشد؟ گفت : او مى فرمايد: آن ماده گاوى باشد نه پير و نه جوان ، ميان اين و آن . پس
دستورى را كه مى گيريد بانجام رسانيد. گفتند: از پروردگارت براى ما بخواه تا
بيان نمايد كه رنگ آن چگونه باشد؟ گفت : او مى فرمايد: آن ماده گاوى باشد براستى
زرد فام كه رنگش نگرندگان را شادمان كند. گفتند: از پروردگارت براى ما بخواه تا
بيان نمايد كه آن چگونه باشد؟ زيرا آن گاو بر ما متشبه شده است و ما اگر خدا بخواهد
البته راه يافته خواهيم بود. گفت : او مى فرمايد كه آن ماده گاو نه گاو كار كرده اى
است كه زمين شخم زند يا كشتزار آب دهد، يك رنگ است و آميزشى در رنگش نيست . گفتند:
اينك حق را آوردى . آنگاه آن را سر بريدند در حالى كه نزديك نبود كه انجام دهند. و آن
هنگام را كه تنى را كشتيد و هر كدامتان مسووليت كشتنش را بديگران نسبت داديد
حال آنكه خدا آشكاركننده است آنچه را كه پنهان مى ساختيد.
پس گفتيم : آن كشته را با پاره اى از آن گاو قربانى بزنيد. اين چنين خداوند مردگان
را زنده مى كند و آياتشرا به شما نشان مى دهد شايد به انديشه دريابيد سپس دلهاى
شما پس از آن سخت شد تا چون سنگى يا سخت تر از آن بود زيرا از سنگ هست كه از آن
جويها پر مى جوشد و از آن هست كه مى شكافد تا از آن آب بدر آيد و باز از آن هست كه
مى شكافد تا از آن آب بدر آيد و باز از آن هست كه از ترس خدافرو مى ريزد، و خدا از
آنچه مى كنيد غافل نيست . آيا با وجود اينهادل بدان بسته ايد كه يهوديان بنفع
شما ايمان آورند حال آنكه گروهى از آنان كلام خدا را مى شنوند سپس آن را پس از درك آن
و در حالى كه آگاهند تحريف مى كنند، و چون كسانى را كه ايمان آوردند ببينندگويند
ايمان آورديم . و چون با هم خلوت كنند گويند آيا آنچه را كه خدا براى شما بر گشوده
وبيان نموده است با آنان در ميان مى گذاريد تا بوسيله آن نزد پروردگارتان
عليه شما حجت آورند و استناد كنند پس آيا نمى انديشيد؟ آيا نمى دانند كه خدا
آنچه را به راز مى گويند و آنچه را آشكار مى سازند مى داند. و از آنان عده اى كتاب
آسمانى نشناس هستند كه كتاب آسمانى را جز تمناهايى ندانند
حال آنكه جز گمان نكنند. پس واى بر كسانى كه كتاب را بدست خويش مى نويسند آنگاه
مى گويند اين از جانب خداست ، تا بوسيله اش بهايى اندك بدست آورند. پس واى بر
آنان در مورد آنچه دستشان بنگاشت وواى بر آنان در مورد آنچه بدست مى آورند.(33)
اعزام گروه رزمى حمزه بن عبدالمطلب
(ره ) ماه از هجرت ، در رمضان ، نخستين گروه رزمى را به فرماندهى حمزه بن عبدالمطلب
تشكيل مى دهد و اعزام مى دارد. پرچمى كه رسول خدا براى وى گره مى زند نخستين پرچم
جنگى است . گروه رزمى وى مركب است از سى سوار كه دو بخشند: پانزده مهاجر و
پانزده انصارى . عده اى از مهاجران عبارتنداز: ابو عبيده بن جراح ، ابو حذيفه پسر عتبه
بن ربيعه ، سالم آزاد شده ابو حذبفه ، عامر بن ربيعه ، عمروبن سراقه ، زيد بن
حارثه ، كناز بن حصين ، پسرش - مرثد بن كناز- انسه آزاد شده
رسول خدا. از انصار اين نامها در تاريخ هست : ابى بن كعب ، عماره بن حزم ، عباده بن
صامت ، عبيد بن اوس ، اوس بن خولى ، ابودجانه ، منذر بن عمرو، رافع بن كعب ، عبدااله
پسر عمروبن حرام ، وقطبه پسر عامر بن حديده . (34)
اين گروه رزمى چون به سيف البحر مى رسد راه بر كاروان قريش كه از شام آمده و رو
به مكه دارد مى بندد. ابوجهل با سيصد سوار از مردم مكه همراه اين كاروانند. دو سپاه
براى جنگيدن آرايش مى گيرند. اما مجدى بن عمرو كه با هر دو طرف همپيمان است ميانجى
مى شود و آنقدر با اين دسته آن دسته گفتگومى كند تا از هم جدا مى شوند. حمزه با
يارانش به مدينه باز مى گردند، و ابوجهل و دار ودسته اش با كاروان خويش رو به
مكه رو منهند. بدون اين كه جنگى ميان آنان در گيرد. حمزه به پيامبر خبر مى دهدكه مجدى
ميانجى شده و در كارايشان انصاف بخرج داده است . هياءتى از طرف مجدى به خدمت
پيامبر مى آيد، ايشان را خلعت مى پوشد و به گرمى پذيرايى مى كند، و از مجدى بن
عمرو ياد كرده مى فرمايد: تا جايى كه بياد مى آورم همواره همايون سيرت و فرخنده
كردار بوده است . (35)
يهوديان وعذاب آخرت
يهوديان اين گفته را بر زبان دارند كه دوره زندگى دنيا هفت هزار
سال است . مردم در ازاى هر يكهزار سال از روزهاى دنيا يكروز از روزهاى آخرت در آتش مى
مانند. بنابراين حساب ، آتش فقط هفت روزخواهدبود آنگاه عذاب قطع خواهدگشت ! پس
اين آيت اشاره به آن گفته ، فرود مى آيد: و قالوا لن تمسناالنار الا اياما معدوده ...
(36)
و گفتند: آتش هرگز با ما تماس نيابد مگر چند روزى : بگو آيا از نزد خدا پيمانى
گرفتيد و خدا هرگز پيمانش را خلاف نكند؟ يا چيزى را كه نمى دانيد بر عهده خدا مى
گوييد. آرى ، هر كس كار بدى كند و گناهش او را فرا گيرد پس آنان همدم دوزخ باشند،
آنان در آن ماندگارند. و كسانى كه ايمان آوردند و كارهاى شايسته كردند آنان همدم
بهشتند، آنان در آن جاويدانند. و آنگاه كه پيمان بنى
اسرائيل گرفتيم كه جز خداى يگانه مپرستيد و به پدرومادر نيكى كنيد و به
خويشاوندان و يتيمان و بيچارگان ، و به آدميان سخن خوش بگوييد و نماز به پا داريد
و زكات بپردازيد. آنگاه پشت كرديد به حق مگر عده كمى از شما در حالى كه رو
گردان بوديد. و آن هنگام را كه پيمان شما را گرفتيم كه خونهاى خود را بريزيد و
خوديهاتان را از ديارتان بيرون كنيد، سپس در حالى كه گواهى مى داديد اقرار نموديد.
(37)
اعزام گروه رزمى عبيده بن حارث
|