|
بايد كه دمى غافل از آن شاه نباشى | |
كو هست ز تو در همه احوال خبردار |
|
دائم بسوى تو نگران گوشه چشمش | |
باغير تو او را نبود هيچ سر و كار |
|
تو مقصد مقصود وئى از همه عالم | |
بشناس مقام خود و آداب نگهدار |
|
او يوسف وقتى و عزيز دو جهانى | |
تا چند در اين چاه طبيعت شده اى خوار |
|
شهزاد مگر دور شدى از وطن خويش | |
يكلحظه بخود آوطن خويش بياد آر |
|
اى طاير قدسى تو در اين دامگه دهر | |
بهر دو سه دانه شده اى سخت گرفتار |
|
تو مرغ بهشتى و نمودند تو را حبس | |
اندر قفس تن دو سه روزى زپى كار |
|
تو خضرى و دنيا ظلمات است حقايق | |
آبحيوان جهدى وسرچشمه بدست آر |
|
در ظلمت شب كوشه خلوت دل فارغ | |
ذكرى كن و فكرى كن و بين عاقبت كار |
|
بنشين بكنارى بدل پاك و ده انصاف | |
تا كشف شود بر تو حقيقت رود انكار |
|
اينك بتو بدهم درى از بحر حقايق | |
در حقه دل ضبط كن و نيك نگهدار |
|
از دوست مكن بخل و بدشمن مكن اظهار | |
كاين راهزنان را نتوان كرد خبردار |
|
با دوست هم اندازه فهمش بكن ابراز | |
در ظرف مكن بيشتر از ظرفيتش بار |
|
آن ذات كه شد مجمع هر گونه كمالات | |
جز خير در او نيست چه در ذات و چه كردار |
|
سر چشمه فيض است از او فيض بجوشد | |
درياى وجود است چه با وسعت و زخار |