|
برافكن پرده تا معلوم گردد | |
كه ياران ديگرى را مى پرستند |
از احاديث قدسى است كه ((تا تو غير ما را خواهى ، غير ما را پرستى )).
|
ما را خواهى خطى به عالم دركش | |
كاندر يكدل ، دو دوستى نايد خوش |
هرچه دلبند تو است ، خداوند تو است و هرچه هواى تو است ، خداى تو است . ارايت من اتخذ الهه هواه ((سوره فرقان آيه 439)).
|
اى هواهاى تو، خدا انگيز | |
وى خدايان تو، خدا آزار |
از گفتن و اقرار كردن كه ((الله )) يكى است ، چه سود؛ كه در پيش هزار صنم مى كنى سجود. علم بى
عمل وبال است و قول بى قعل نكال .
|
اى يكدله صد دله ، دل يكدله كن | |
از هرچه بغير دوست ، دل را يله كن |
خواهى كه توحيد تو مسجل شود، قبله دل يكتا كن و از غير حق تبرى ، تا فعل تو مصدق
قول تو باشد.
|
اى آنكه به قبله وفا روست تو را | |
از مغز چرا حجاب شد پوست تو را | |
دل در پى اين و آن نه نيكوست تو را | |
يك دل دارى ، بس است يكدوست تو را |
اشهد ان محمدا رسول الله گواهى مى دهم كه همانا محمد فرستاده خداست
((جل جلاله )) و بايد كه چون اين شهادت دهد، به اقتضاى آن رفتار كند و مقتضاى آن اينكه ، اوامر و نواهى آن حضرت را (صلى الله عليه و آله
و سلم ) فرمانبردارى نمايد.
چنانكه حق تعالى فرمايد: و ما اتيكم الرسول فخذوه و ما نهيكم عنه فانتهوا ((سوره حشر آيه 7)) آنچه آورده است شما را
رسول ، فراگيريد و از آنچه بازداشته است شما را، از آن باز ايستد.
حى على الصلوة بشتاب ! روى آر به نماز، ترغيب به نماز در اذان ، از آن جهت است كه وضع اذان از براى اخبار است به
دخول وقت . چه ، معنى ((اذان )) اشعار است ، يعنى : آگاه گردانيدن .
حى على الفلاح بشتاب ! روى آر به كارى كه موجب فوز و رستگارى و ظفر يافتن به سعادت عظمى است در آخرت .
حى على خير العمل بشتاب ! روى آر به بهترين كار كه نماز به درگاه ايزد بى نياز است .
|
نزديكى بندگان نماز است | |
معراج روندگان نماز است | |
موقوف عليه كل طاعات | |
سركرده جمله عبادات | |
ركن شرع و ستون دين است | |
شايد گفتن كه دين همين است |
قد قامت الصلوة به تحقيق كه برپا شد نماز. يعنى : هنگام شروع آن فرا رسيد. و اين كلمه مخصوص ((اقامت )) است و در اذان نيست .
نيز در آخر هر يك تكبير و تهليل دعاهاى مخصوص بايد گفت .
و همه اذكار در هر كدام دو نوبت است ، مگر تكبيرهاى اول اذان كه چهار نوبت بايد گفت و
تهليل در آخر اقامت به يك نوبت ...
و اذان را بلند و به تاءنى بايد گفت و اقامت را آهسته تر و تندتر و وقف در اواخر و
فواصل هر دو بايد نمود.
و فاصله ميان هر دو، به دو ركعت نماز، يا يك سجده ، يا يك نشستن ، يا يك گام برداشتن ، يا به گفتن يك تسبيح يا تحميد است .
اللهم اجعل قلبى بآرا و عملى سآرا، و عيشى قآرا واجعل لى عند قبر رسولك محمد صلى الله عليه و آله مستقرا و قرارا
بار خدايا، بگردان دلم را نيكى كننده ، و عمل مرا مسرور و خوشحال گرداننده ، و رزق و روزيم را تازه بتازه آينده ، و زندگانى مرا در خوشى و
شادمانى گذرنده ، و بگردان از براى من نزد قبر پيغمبر خود، حضرت محمد (صلى الله عليه و آله و سلم )، مكان و منزلى در دنيا و جاى اقامت و درنگ
در آخرت .
درِ دوم : ادعيه افتتاحيه ، تكبيرات هفتگانه
اينك دعاى افتتاح كه نوبت آن پس از تكبير سوم است : اللهم انت الملك الحق المبين ، لا اله الا انت ، سبحانك انى عملت سوء، و ظلمت نفسى ، فاغفرلى
ذنبى ، انه لايغفر الذنوب الا انت
اللهم انت الملك الحق المبين بار خدايا توئى پادشاه استوار و پايدار و پديدار لا اله الا انت نيست معبودى سزاى پرستش ، جز تو.
سبحانك پاك مى دانم و منزه مى خوانم جناب تو را، از هرچه به جلال تو نسزد و
جمال تو را نزيبد.
|
پاك از آنها كه جاهلان گفتند | |
پاك تر زانكه عاقلان گفتند |
انى عملت سوء و ظلمت نفسى همانا كه من بد كردم و به نفس خود ستم روا داشتم . و فاغفرلى ذنبى پس بيامرز گناهانم را. انه لايغفر
الذنوب الا انت بدرستى كه نيامرزد گناهان را احدى غير از تو.
و پس از تكبير پنجم : لبيك وسعديك ، والخير فى يديك ، والشر ليس اليك ، والمهدى من هديت ، عبدك وابن عبدك . بين يديك ، منك وبك ، ولك
واليك ، لاملجا ولامنجا منك الا اليك ، سبحانك و حنانيك ، تباركت وتعاليت ، سبحانك رب البيت
((لبيك )) كنايه از آنكه : مى ايستم به خدمت تو، ايستادنى ، پس از ايستادنى . يعنى : هميشه تو را خدمتگزارم . و سعديك كنايه از آنكه :
فرمان برم تو را، فرمان بردنى ، پس از فرمان بردنى يعنى : پيوسته تو را فرمانبردارم .
|
يك نگاه از تو و در باختن جان از من | |
يك اشارت ز تو و بردن فرمان از من |
و الخير فى يديك آنچه نيك است ، در دست تو است و از تو برآيد. والشر ليس اليك بد را به سوى تو راه نيست و به تو نسبت آن
نشايد.
|
هرچه هست از قامت ناساز كج اندام ماست | |
ور نه تشريف تو بر بالاى كس كوتاه نيست |
و المهدى من هديت راه يافته آنكه تو او را ره نمودى . عبدك وابن عبدك تو را بنده و بنده زاده ام . بين يديك كه در حضورت ايستاده
ام . ((منك )) از تو است تمام وجود من . ((وبك )) و به تو است قوام بود و نبود من . ((ولك )) و تو راست تملك من . ((واليك )) و به
سوى تو است بازگشت من . لاملجاء ولامنجا منك الا اليك نيست پناهى و نه گريزگاهى از تو مگر به سوى تو.
|
غير از در تو، درى ندانم ، | |
غير از تو، كس دگر نخوانم | |
اى نام خوش تو بر زبانم | |
از درگه خويشتن مرانم | |
گر تو ز در خودت برانى | |
روى از تو بدرگه كه آرم |
سبحانك وحنانيك پاك و منزه مى دانم ساحت كبريائى تو را، از غبار آنچه تو را نسزد و نشايد اى پروردگار.
و درخواست مى كنم از تو، عطوفت فراوان و بخشش بسيار.
|
گر ما مقصريم ، تو درياى رحمتى | |
جرمى كه مى رود به اميد عطاى تست | |
دانم كه در حساب نيايد گناه ما | |
آنجا كه فضل و رحمت بى منتهاى تست |
((تباركت )) بزرگوار و برتر و استوار و قائم و دائم و مبداء و موجب همه خير و بركتها توئى . ((و تعاليت )) و بس والا جاهى ، دست
ادراك از دامن معرفت تو، كوتاه است و پاى سعى را از وصول به جنابت ، خارها در راه .
|
اسلام ز جانب فرنگ آوردن | |
آيينه چين ز سوى زنگ آوردن | |
از باده رخ شيخ به رنگ آوردن | |
بتوان ، نتوان تو را به چنگ آوردن |
((سبحانك )) مقدس و منزهى . ((رب البيت )) اى خداى خانه كعبه . به اين معنى كه به امر تو روى به جانب كعبه آورده و به سوى آن توجه
كرده ام وگرنه ، كعبه نيز آفريده تست و نه سزاى پرستش است و نه آن است كه پرستش آن مى كنم :
|
كعبه سنگى بر آستانه تست | |
قبله راهى به سوى خانه تست |
و بعد از تكبير هفتم : وجهت وجهى للذى فطر السموات والارض ، عالم الغيب والشهادة ، حنيفا مسلما على ملة ابراهيم ودين محمد (صلى الله عليه و آله
و سلم ) و هدى اميرالمؤمنين (عليه السلام )، و ما انا من المشركين ، ان صلواتى ونسكى و محياى ومماتى لله رب العالمين ، لاشريك له و بذلك امرت و
انا من المسلمين .
وجهت وجهى للذى فطر السموات والارض روى دل خود را متوجه ساختم به آنكه ، به قدرت محض بيافريد آسمانها و زمين را. عالم الغيب و
الشهاده داناى نهان و آشكارا. ((حنيفا)) در حالتى كه متمايلم از همه دين ها به دين توحيد. ((مسلما)) در صورتى كه فرمانبردارم . على
ملة ابراهيم به روش حضرت ابراهيم (عليه السلام ). ودين محمد (صلى الله عليه و آله و سلم ) و راه روش دين محمد (صلى الله عليه و آله و
سلم ) و بر هدايت و راهنمائى ولى الله اعظم على بن ابيطالب اميرمؤمنان كه سلام بر او باد. و ما انا من المشركين و نيستم از شرك
آورندگان مرحق تعالى را، جل شاءنه . ((ان صلوتى )) همانا كه نماز من . ((ونسكى )) و قربانى يا حج يا همه عبادتهاى من . ((ومحياى
)) و زندگانى من ، يعنى : آنچه برآنم در مدت حيات ، از اعتقادات صحيحه و
افعال حسنه و جمله خيراتى كه بجاى مى آورم . ((ومماتى )) و آنچه بر آن مى ميرم از ايمان و طاعت و مبراتى كه پس از مرگ ، عوائد آن به روان
من عائد گردد. ((لله )) مر خداى راست . رب العالمين كه پروردگار جهانيان است . ((لاشريك له )) نيست مر او را شريكى . يعنى : من در
عبادت خود كسى را با او شركت ندهم ، چون بت پرستان . و اين كلماتى است كه حق تعالى در قرآن مجيد از ابراهيم
خليل (عليه السلام ) حكايت فرمود و گفته اند كه مراد از اين ، تفويض جميع امور است به حق تعالى ، يعنى : هرچه كنم و بگويم همه محض خداست .
|
سفر به سوى تو پويم ، حضر بكوى تو جويم | |
سخن براى تو گويم ، خمش براى تو باشم |
و بذلك امرت و به اين ماءمور شده ام . و انا من المسلمين و من از زمره فرمان بردارانم .
و بايد كه در اين قول نيز صادق باشد، يعنى : روى دل با حق داشته و همه كارها، به او وا گذاشته باشد، نه آنكه بسته كار و بار و رهان دكان
و بازار و محو آمال و اميال و مستغرق ، شهوات و غرقه وسوسه ها گردد.
|
در طريقت كجا روا باشد | |
دل به بتخانه رفته ، تن به نماز |
پس دروغ گفته ، آنكه روى دل به خدا نياورده و كار خود به او رها نكرده است و بسا
اول كلامى كه در نماز، افتتاح به آن كنند، دروغ محض باشد.
و مستحب است كه در حال تكبيرات ، دستها را تا برابر گوشها بردارد، چنانكه كفها به جانب قبله باشد و انگشتان بهم بچسبد، مگر دو انگشت
بزرگ . و ابتداى تكبير، ابتداى دست برداشتن باشد و انتهاى آن به انتهاى آن . و همچنين مى توان هر يك از اين تكبيرات هفتگانه را در آغاز نماز و
قبل از آن گفته مى شود، مقارن نيت فرض گفت و تكبيرة الاحرام قرار داد و با آن نماز بست .
حضرت اميرالمؤمنين على (ع) را پرسيدند، از علت و مصلحت برداشتن دستها در
حال تكبير فرمود: ((مقصود آنكه خداى بزرگتر است ، يكتاى بى همتاست ، نيست
مثل او چيزى و بسوده نشود به انگشتها و دريافته نگردد به حس ها.))
|
نه ادراك در كنه ذاتش رسد | |
نه فكرت بغور صفاتش رسد | |
نه بر اوج ذاتش پرد مرغ وهم | |
نه بر ذيل وصفش رسد دست فهم |
و به روايت ديگر: دست برداشتن ، اشاره اى است به اينكه : اى خداى آمرزگار، در يم گناه غرقه ام ، دستم گير تا برآيم .
|
مانده در دشت فراقم ره نما، اى رهنما | |
غرقه در درياى هجرم دست گير، اى دستگير |
درِ سوم : تفسير سوره حمد
اعوذ بالله من الشيطان الرجيم ، بسم الله الرحمن الرحيم ، الحمد لله رب العالمين ، الرحمن الرحيم ، مالك يوم الدين ، اياك نعبد و اياك نستعين ،
اهدنا الصراط المستقيم ، صراط الذين ، انعمت عليهم ، غيرالمغضوب عليهم ولا الضالين
اعوذ بالله پناه مى برم و التجاء مى كنم به معبود به حق و خداوند مطلق . من الشيطان الرجيم از شر وسوسه ديو فريبنده سركش ، يا
دور مانده از رحمت رحمان ، يا رانده از رياض رضوان .
و گفتن اين كلمات به جهت آن است كه از شر وسواس وى محفوظ ماند، و ((استعاذه )) فى الحقيقة پاك گرداندن زبان و رفتن خلوتسراى
دل است از غبار اغيار، و صفا دادن آن از براى آن يگانه محبوب نهان و آشكار، و
مثل كسى كه استعاذه مى كند و خاطرش متعلق است به غير حق و در دلش فكرهاى نفسانى و وسوسه هاى شيطانى است ،
مثل كسى است كه بر در حصار استوارى ايستاده و ددى درنده درصدد است كه او را بگيرد و بردرد، و او پى در پى به زبان گويد كه : پناه مى
برم از شر اين دد به اين قلعه محكم و همى بر جاى خود ايستد و درون آن نرود تا در را بربندد و از گزند او ايمن گردد:
|
تا ز هر بد، زبانت كوته نيست | |
يك اعوذت ، اعوذ بالله نيست | |
بلكه آن نزد صاحب عرفان | |
نيست الا اعوذ بالشيطان | |
گاه گوئى اعوذ و گه لا حول | |
ليك فعلت همه مكذب قول | |
بر زبانت اعوذ، ميرانى | |
يار شيطانى و نمى دانى | |
طرفه حالى كه دزد بيگانه | |
شده ، همراه صاحب خانه | |
مى زند، همچو او صلا و صفير | |
دربدر، كوبكو، كه دزد بگير |
بسم الله بنام خداى سزاى پرستش . ((الرحمن )) نيك بخشنده بر بندگان ، به هستى و حيات . ((الرحيم )) نكو بخشاينده برايشان
به بقاء و حفظ از آفات . ((الحمد)) هر ثنا و ستايش كه از ازل تا ابد موجود و معلوم بود و هست و خواهد بود، سراسر ((لله )) خداى راست
كه مسمى و موصوف است به همه اسماء و صفات كماليه از جلاليه و جماليه :
|
آن به تسبيح و جلال و حمد سبوحى سزا | |
وان به تقديس و كمال و نعمت قدوسى جدير | |
آن سزاى آفرين ، كز حمد او زنده ست جان | |
وان بدايع آفرين ، كز شكر وى روشن ضمير |
رب العالمين آفريننده و پرورنده و دارنده و كارساز عالميان ، از ملائكه و جن و انس و وحوش و طيور و بهائم و سباع و انواع حيوانات و غير آن
... ((الرحمن )) بخشنده وجود، بار ديگر در آخرت پس از فناى جهانيان ((الرحيم )) بخشنده ديگر بار، به راءفت و رحمت بر مؤمنان و جاى
دادن ايشان در بهشت جاودان به امن و امان . مالك يوم الدين خداوند روز پاداش يا مالك و متصرف محض در روز رستاخيز، يا حافظ
اعمال بندگان به روز بازپسين تا در دادن و ستدن ، كم و كاستى نشود و كارى بر غلط نرود، يا، داور روز جزا كه ميان بندگان به حق حكم كند.
و بر قرائت ((ملك )) پادشاه روز جزا كه سلطنت در آن روز، جز او را نباشد. لمن الملك اليوم ، لله الواحد القهار
((اياك نعبد)) تو را مى پرستيم و بس ، كه غير تو، در خور عبادت نيست . بيان حقيقت عبادت ، در شهادت به توحيد گذشت و در اين موضع چون
بر عبوديت خود، مر خداى را تصريح كند و اين امر را منحصر به او ((جل شاءنه )) نمايد و طرف خطاب وى خداى ((علام الغيوب )) است ، پس
دروغ در آن افحش و اشنع است .
لاجرم بايد همه دم ، ترك هوس كرد و كركس مردار خوار هواى نفس را در قفس آورد:
|
چون شمع به سوز، زنده مى بايد بود | |
دل سوخته ، سرفكنده ، مى بايد بود | |
تا كامروا شوى ز انجامى خوش | |
ناكامى كش كه بنده مى بايد بود |
و بندگى از بهر او بايد كرد، نه از براى خود:
|
تو بندگى چو گدايان به شرط مزد مكن | |
كه خواجه خود روش بنده پرورى داند |
و گفته اند: كه نكته اينكه ((نعبد)) به صيغه جمع آمده است ، نه مفرد؛ آن است كه در احكام شرعيه مقرر است كه ((تبعض صفقه )) نشايد،
به اين معنى كه : هر كه متاعى چند در يك عقد بخرد و بعضى از آن عيبناك برآيد، خريدار را بايد كه يا همه را
قبول كند، يا همه را رد نمايد و اگر مشترى به معامله رضايت دهد، او را نرسد كه بعضى را نگاه دارد و بعضى را كنار گذارد. پس چون بنده اى
عبادت خود را با عبادت ديگران در آميزد، حق تعالى كريم تر از آن است كه عبادت كسى را، به علت عبادات با عيب ديگران رد كند، از طرفى ديگر
البته خداوند، عبادات با عيب را هم به طفيل عبادت بى عيب ، قبول كند.
|
به طفيل همه قبولم كن | |
اى خداى من و خداى همه |
و اياك نستعين و تنها از تو يارى مى خواهيم و در پرستش تو و انجاح حوائج و دفع آفات و رفع مشكلات . و بايد كه در اين
قول نيز صادق باشد، يعنى : از ديگرى در هيچ امرى يارى نخواهد، مگر آنكه آنكس را در آن امر واسطه و سبب و مسخر مشيت رب داند و داند كه اگر حق
تعالى نخواهد، در دل آنكش نيفكند كه يارى او كند، پس فى الحقيقة ، حق تعالى يارى او مى كند و دست ديگران آلتى است در يد قدرت حق تعالى و
تقدس .
|
درگه خلق ، به همه زرق و فسون است و هوس | |
چشم اميد به دادار جهان بايد و بس | |
بر در مخلوق بودن ، عمر ضايع كردن است | |
خاك آن در شوكه آب بندگان ، زان روشن است |
گويند: يكى از مشايخ ، چون در نماز به اياك نعبد و اياك نستعين رسيد، از هوش رفت و بيفتاد، چون سبب پرسيدند. گفت : ترسيدم كه مرا
گويند، چون او را بندگى كنى و بس و از او يارى خواهى و بس ، پس چرا حاجت خود به ديگران گوئى و از اين و آن يارى جوئى ؟
|
يارى از وى جو، مجو از زيد و عمرو | |
سرخوش از وى باش ، نه از بنگ و خمر |
((اهدنا)) ما را راه نماى . الصراط المستقيم به راهى راست در اقوال و
افعال و اخلاق كه آن راه متوسط است ، ميانه افراط و تفريط و غلو و تقصير. يا ثابت دار ما را به طريق قويم كه دين اسلام است و سنت سيد انام
صلى الله عليه و على اله الكرام و طريقه حقه ائمه معصومين صلوات الله عليهم اجمعين .
و در اخبار اهل بيت (عليهم السلام ) است كه مراد از صراط مستقيم حضرت على بن ابيطالب (سلام الله عليه ) است و به روايت ديگر: ((امام
مفترض الطاعة )) است . پس معنى آنكه : به ما بشناسان امام به حق را، تا متابعت و پيروى وى كنيم و به راهى كه او رفته برويم و امور خود را
تسليم اوامر او نمائيم و دستور او پذيريم و محبت او در دل گيريم . تا در آخرت با او محشور شويم و در آن سراى ، به سعادت عظمى رسيم ، يا
ثابت دار ما را بر معرفت و محبت و متابعت امام (عليه السلام ).
و در حديث نبوى (صلى الله عليه و آله و سلم ) وارد است كه : ((هر كه مرد و نشناخت امام زمان خود را، مرد، مردن زمان جاهليت )) يعنى : بى ايمان .
بزرگى گفته : بنماى ما را راه راست ، به اين معنى است كه : ما را به محبت ذاتى خود مشرف دار، تا از توجه و اتكاء به غير تو، آزاد گشته و به
تمامى در گيرو گرو تو باشيم ، جز تو ندانيم و جز تو نخوانيم و جز تو را نگزينيم ، تا در همه
حال جز تو را نبينيم .
|
مطلوب هركس از تو مرادى و مطلبى | |
مقصود ما ز دنيى و عقبى لقاى تست |
صراط الذين انعمت عليهم بنماى ما را، راه آنان كه به فضل خود برايشان انعام كردى ، به نعمت نبوت و رسالت و ولايت و صديقيت و شهادت
و صلاحيت ، يا راه آنان كه اهل قربند و ايشان را به كمال نعمت ظاهر كه قبول شريعت است و به
جمال نعمت باطن كه اطلاع بر اسرار حقيقت است ، آراسته و معزز و مكرم داشته اى . غيرالمغضوب عليهم نه راه آنان كه كافر شدند و خشم
گرفته اى بر ايشان ، يا راه جهودان كه به سبب تمرد و تجاوز و معانده و
قتل انبياء و تحريف تورات ، بر آنان خشم گرفتى ، يا هر كس كه طرف تفريط را دارد.
((ولا الضآلين )) و نه راه گمراهان ، يعنى : آنان كه در طريق مختلفه و
سبل منحرفه افتادند، يا راه ترسايان كه به علت افراط در شاءن حضرت مسيح على نبينا و (عليه السلام ) گمراه گشتند، يا هر كه جانب افراط را
داراست .
درِ چهارم : سوره قدر و توحيد
از اهل بيت (عليهم السلام ) منقول است كه در نمازهاى فريضه ، بهترين سوره كه بعد از (فاتحه ) خوانده شد، سوره ((قدر و توحيد)) است .
بدانكه : قدر سوره ((قدر)) را غير از شيعه ندارند. از حضرت امام محمد باقر (عليه السلام )
منقول است كه : فضيلت كسى كه بصير به تفسير اين سوره بوده و اعتقاد به مفاد آن داشته باشد، بر كسى كه
مثل او نباشد، فضيلت روشنى است بر تاريكى .
و در كتاب ((من لا يحضره الفقيه )) است كه : اولى آن است كه در ركعت
اول بعد از حمد، سوره ((قدر)) خوانده شود كه در آن اشارتى از مقام قدسى پيغمبر و
اهل بيت اوست سلام الله عليهم پس نمازگزار را بايد كه محض تقرب به خداى
((عزوجل ))، ايشان را وسيله سازد. چه ، به سبب آنان به معرفت او جل جلاله رسيده است و در ركعت دوم سوره ((توحيد)) كه در عقب آن دعا (كه
همان قنوت است ) مستجاب گردد. و در كتاب كافى روايتى به عكس اين نقل شده است و بنابراين
عمل به هر كدام كه كنند، نيكوست .
ابو على بن راشد گويد: كه خدمت حضرت امام على نقى (عليه السلام ) مشرف شدم و گفتم : فدايت شوم ، محمد بن الفرج را تعليم كرده اى كه
فاضلترين سوره اى كه در فرائض خوانده شود، ((قدر و توحيد)) است و مرا به علت قلت آيات و قصر كلام و سرعت اتمام نماز،
دل تنگ گردد، فرمود: دل تنگ مدار كه به خدا قسم ، فضيلت در اين دو سوره است .
و ما هر دو سوره را ترجمه و تفسير مى كنيم تا تمامى اذكار نماز، بر وجه
افضل مترجم باشد.
سوره قدر:
ثقات اماميه روايت كنند كه حضرت رسول (صلى الله عليه و آله و سلم )، شبى بخواب ديد كه ((بنى اميه )) بر منبر او بالا مى رفتند
بصورت بوزينگان و مردمان را واپس مى راندند. آن حضرت را از اين رؤ يا خاطر بر آشفت ، حق تعالى اين سوره را فرو فرستاد.
بسم الله الرحمن الرحيم انا انزلناه فى ليلة القدر و ما ادريك ما ليلة القدر ليلة القدر خير من الف شهر
تنزل الملائكة والروح فيها باذن ربهم من كل امر سلام هى حتى مطلع الفجر
بسم الله الرحمن الرحيم انا انزلناه همانا فرو فرستاديم قرآن را فى ليلة القدر در شب قدر، يعنى : اندازه نهادن و آن شبى است كه
حق ((سبحانه و تعالى ))، در آن تقدير كند و اندازه نهد آنچه را كه در آن
سال بيايد.
و گفته اند كه : مراد از اين آيات آنكه ابتداى نزول قرآن در آن شب بوده ، يا تمام قرآن در آن شب از ((لوح محفوظ)) صادر شده و پس از آن ،
جبرئيل آن را در خلال بيست و سه سال ، آيه آيه ، سوره سوره ، به حسب مصالح و موارد،
نازل ساخته .
و از اهل بيت (عليهم السلام ) منقول است كه : در شب قدر ((ملائكه )) نازل مى شوند و تمام احكام و امور كليه و جزئيه بندگان را تا شب قدر
سال آينده بر معصوم (عليه السلام ) عرضه مى دارند، بدانگونه كه : اگر ((پيغمبر)) است بر
سبيل وحى ، بر جزء و كل آگاه گردد و فرشته را نيز رؤ يت كند و اگر ((وصى پيغمبر)) است ، به طريق ((تحديث )) چنانكه ((فرشته
)) با وى سخن گويد و آوازش بشنود و او را نبيند. و اين علوم كه در آن شب ايشان را
حاصل شود، تفصيل و بيان آن علمى است كه قبل از آنش بر سبيل اجمال مى دانسته اند. ((و ما ادريك )) و چه چيز دانا كرد تو را تا دانى ما ليلة
القدر چيست شب قدر؟ يعنى : شب با عزوشرف ، كه هركس در آن عبادت كند، عزيز و شريف گردد، يا
عمل خيرى كه در آن واقع شود، نزد خداى بس با قدر بود، يا تو را كه پيغمبرى و سائر ائمه معصومين (عليهم السلام ) را كه اوصياى تواند،
فتوحات وافره و فيوضات متواتره دست بدهد.
ليلة القدر خير من الف شهر شب قدر بهتر است از هزار ماه بنى اميه ، كه بعد از تو، به حكومت رسند و ايشان را شب قدرى نباشد و
اهل بيت تو را در اين شب ، قدرها و قربهاست و شيعيانشان را نيز بركتها رسد و كرامتها دست بدهد.
قاسم بن فضل گفت كه : ما شمرديم مدت تسلط (بنى اميه ) را و هزار ماه بود، نه يك روز كم و نه يك روز بيش !
و حكمت در اخفاء و ابهام اين شب ، به سبب قدر گذاشتن و مغتنم داشتن همه شبهاى محتمله است با شب زنده دارى آن به ذكر و احياء آن به عبادت ، يا آنكه
در واقع آن را شبى معين نيست ، بلكه متبدل شود در ليالى سنه .
|
اى خواجه چه جوئى ز شب قدر نشانى | |
هر شب ، شب قدر است اگر قدر بدانى |
|