|
چون زترك سجده آن ديورجيم | |
رانده شد از درگه حى قديم |
|
برميان بست آن لعين بدگهر | |
از براى كينه آدم كمر |
|
در هلاك دودمان بوالبشر | |
مى كند هر لحظه تدبيرى دگر |
|
دامها افكنده اندر راهها | |
كنده اندر راهها صد چاهها |
|
يكقدم نبود كه نبود در كمين | |
جامغولى از تبار آن لعين |
|
جامغولان جمله كف بردامها | |
در تكاپو بامها تاشامها |
|
در كف هر يك كمندى تابدار | |
تاكند فرزند آدم را شكار |
|
آدمى چون بگذرد پيرامنش | |
پالهنگى افكند درگردنش |
|
هيچ دانى چيست پيرامون آن | |
غيرياد حق به دل دادن نشان |
|
تاكه باياد حق باشد قرين | |
مى نيابد ره در آنجا آن لعين |
|
خانه اى كه آنجا عسس را مسكن است | |
كى در آنجا دزد راه رهزنست |
|
دور باش شه به شهرى چون رسيد | |
دزد از آنجا رخت خود بيرون كشيد |
|
پرتو خورشيد چونكه افتد در جهان | |
مى شود خفاش در كنجى نهان |
|
در رهى كانجا پى شيرى بود | |
نگذرد ديگر زآنجا ديو ودد |
|
پرتو خورشيد رخشان است اين | |
فوج خفاش است از آن خوار و مهين |
|
دل چو شد خالى زياد گردگار | |
منزل شيطان و ديو ودد شمار |
آرى آنجا كه انسان به ذكر حق متذكر است ، ديگر وسوسه شيطان از كار مى افتد و در آن
دل كه به ذكر خدا روشن است ، براى تاريكى و ظلمت گناه و معصيت ديگر جائى باقى نمى ماند، در آن
دل كه نور حق و فرشته حق وجود دارد جائى براى ديو رجيم وجود ندارد، به
قول حافظ.|
خانه آن دل كه ماند بى ضيا | |
از شعاع آفتاب كبريا |
|
تنگ و تاريك است چون جان جهود | |
بى نوا از ذوق سلطان و دود |
|
نى در آن دل تاب نور آفتاب | |
نى گشايد عرصه و نه فتح باب |
|
گور خوشتر از چنين دل مرتورا | |
آخر از گور دل خود برترا |
|
زنده و زنده زاداى شوخ و شنگ | |
دل نمى گيرد تو را زين گورتنگ |
|
يوسف وقتى و خوشيد سما | |
زن چه وزندان بر آور و نما |
|
يونست در بطن ماهى پخته شد | |
مخلصش رانيست از تسبيح بد |
|
گر نبودى او مسبح بطن نون | |
حبس و زندانش بدى تا يبعثون |
|
او به تسبيح از تن ماهى بجست | |
چيست تسبيح ، آيت روز الست (127) |