next page

fehrest page

back page

تقوى :
تقوى يعنى صيانت ذات از مداخله شيطان ، يعنى خود را حفظ كردن . تقوى يعنى آن نيروئى معنويى كه انسان را از انجام گناه باز مى دارد، آن نيرويى كه انسان در اثر حمايتش از گناه دورى جسته و از خدا مى ترسد و در عين حال عاشقانه به سوى او گام بر مى دارد، تقوى يعنى نيروئى كه انسان را مالك خود مى كند و به انسان ارزش مى بخشد و از ضد ارزشها پاك مى كند تقوى يعنى عمل به واجبات الهى و ترك محرمات الهى ؛ يعنى عمل به آنچه كه خدا امر فرموده و ترك آنچه كه خدا نهى فرموده است . ما در اينجا قصد بحث مفصلى پيرامون تقوى را نداريم ، بلكه تنها مختصرى در اين مورد از ديدگاه نهج البلاغه بحث مى كنيم :
امام على (عليه السلام) مى فرمايند: الا وان الخطايا خيل شمس حمل عليها اهلها وخلعت لجمها فتقحمت بهم فى النار الا وان التقوى مطاياذلل حمل عليها اهلها واعطوا ازمتها فاوردتهم الجنة (105).
((آگاه باشيد كه همانا خطاها و گناهان ، مانند اسبهاى سركش و لجام گسيخته اى هستند كه لجام از سر آنها بيرون آورده شده و اختيار از كف سوار بيرون رفته باشد و عاقبت ، اسبها سواران خود را در آتش اندازند. و آگاه باشيد كه تقوى مانند مركب هاى رهوار و مطيع و رامى هستند كه مهارشان در دست سوار است و آن مركبها با آرامش سواران خود را به سوى بهشت مى برند)).
آرى ، انسانهاى باتقوى نسبت به دايره وجود خويش مديريت لايقى كسب كرده اند و بر وجود خويش حاكم گشته اند، و بر نفس اماره سركش خود ولايت و ربوبيت يافته اند؛ زيرا كه به دهن اسب سركش نفس اماره ، لجام زده اند، چنانكه پيشواى متقيان على (عليه السلام) فرمودند:
فاخذ امرؤ من نفسه لنفسه واخذ من حى لميت ومن فان لباق ومن ذاهب لدائم ، امروخاف الله وهو معمر الى اجله ومنظور الى عمله . امرؤ لجم نفسه بلجامها وزمها بزمامها فامسكها بلجامها عن معاصى الله وقادها بزمامها الى طاعة الله (106).
((مردانى كه از خود براى خود و از زندگى براى مرگ و از فنا براى هستى و بقا، و از رونده و گذرنده براى پاينده و باقى ، بهره گرفته اند و مايه فراهم آورده اند تا در آخرت آنها را بكار آيند. مردانى كه از خدا ترسيدند در حاليكه تا رسيدن مرگ آنها را فرصت داده اند و تا انجام عمل آنها را مهلت داده اند. آنها مردانى اند كه نفس سركش خود را لجام زده و مهار آنرا در اختيار دارند، پس نفس سركش را بوسيله لجام كردنش از آنچه كه خداوند نهى فرموده باز داشته و مهار آنرا بسوى طاعت و فرمانبرى از خداوند مى كشند)).
ببينيد اميرالمومنين على (عليه السلام) در اين جملات درربار شان مردانى را معرفى مى كند كه :
اهل تقوى يند كه مى توانند خود را از گناه حفظ كنند و شيطان را با ياد خدا فرارى دهند، آنان با تقواى الهى نفس خويش را مهار كرده و بر سر آن افسار انداخته اند و آن افسار را بدست خويشتن خويش گرفته اند تا با وسوسه هاى شيطانى به هر سمتى سوق داده نشوند، بلكه تنها به يك سمت حركت كنند؛ آن هم الى طاعة الله .
انسان با تقوى افسار نفس خويش را بدست گرفته و تمايلات نفسانى خويش را مسخر خود گردانيده و اختيار قواى نفسانى اش را به عهده گرفته و بر آنان غالب و قاهر گرديده است . انسان باتقوى لجام نفس خويش را در دست دادن و آن را در مسير خاصى حركت مى دهد. اساسا هر چيزى را كه افسار مى كنند براى آن است كه در اختيار باشد، اسب را دهنه به دهانش ‍ مى كنند تا در اختيار سوار قرار گيرد و هر سمت كه سوار مى خواهد حركت كند.
لجام نفس انسان مومن در اختيار اوست ، آن را تنها در مسير خدا حركت مى دهد. و اين زمامدارى نفس ، انسان را از گمراهى و بيراهه رفتن حفظ مى كند و از معصيت باز مى دارد، بار ديگر سخن حضرت امير را بخوانيم :
...لجم نفسه بلجامها وزمها بزمامها فامسكها بلجامها عن معاصى الله وقادها بزمامها الى طاعة الله (107).
و در خطبه ديگر على (عليه السلام) مى فرمايد: عبادالله ان تقوى الله حمت اولياء الله محارمه والزمت قلوبهم مخافته حتى اسهرت لياليهم واءظماءت هواجرهم فاخذوا الراحة النصب والرى بالظماء واستقربوا الاجل فبادروالعمل ، وكذبوا الامل فلاحظوا الاجل (108).
((بندگان خدا همانا تقواى الهى ، اولياى خدا را در حمايت خود، از تجاوز به حريم منهيات الهى باز داشته است و ترس از خدا را ملازم دلهاى آنان قرار داده است ، تا آنجا كه شبهايشان را بى خواب (بواسطه عبادت ) و روزهايشان را بى آب (به سبب روزه ) گردانيده است ، پس آسايش (آخرت ) را به رنج (دنيا) و سيراب شدن (در آن روز) را به تشنگى (امروز) تبديل نمودند و مرگ را نزديك دانسته و به انجام عمل نيكو شتافتند و آرزوها را دروغ پنداشته و بسر رسيدن عمر را در نظر گرفتند)).
پس ، آنانكه اهل تقواى الهى اند، به گرد معاصى نگردند و لحظه اى از خوف خدا غافل نباشند، و بدينوسيله لحظه اى دلشان به خواب نمى رود، اگر چه چشم بر روى هم نهند، خواب را به بيدارى و راحتى را به رنج مبدل كردند تا بدينوسيله گوهرجان خويش را پخته گردانند و نفس خود را به كمال رسانند، از خوردنيها و نوشيدنيها لب بسته اند تا در روز موعود الهى افطار نمايند و لحظه به لحظه مرگ را مشاهده كرده و لحظه اى دست از كوشش باز نمى دارند و خود را مهياى رفتن مى كنند؛ لذا از عمر گذراى خود بزرگترين بهره هاى جاودانه را بر مى گيرند.
تقوى حصارى بلند و غير قابل نفوذ:
واعلموا عبادالله ان التقوى دارحصن عزيز والفجور حصن ذليل ، لايمنع اهله ولايحرز من لجاء اليه ، الا وبالتقوى تقطع حمة الخطايا وباليقين تدرك الغايد القصوى (109)
((بندگان خدا بدانيد كه تقوى و پرهيزگارى حصار و باروئى بلند و غير قابل نفوذ است ، و بى تقوائى و گناه حصار و باروئى پست است كه مانع و حافظ ساكنان خود نيست و آنكس كه به آن پناه ميبرد حفظ نمى كند. همانا بانيروى تقوى ، نيش گزنده خطاكاريها بريده مى شود و با يقين ، سرانجامى بلند مرتبه بدست مى آيد)).
تقوى ديواريست باصلابت ، ديواريست باعزت كه چيزى در آن نفوذ نمى يابد، پس بيائيد تا به اين حصن حصين وارد شويم و خود را از گزند خطاكاريها مصون بداريم .
تقوى كليد هدايت و رهائى :
حضرت على (عليه السلام) مى فرمايند: فان تقوى الله مفتاح سداد و ذخيره معاد وعتق من كل ملكة ونجاة من كل هلكة ، بها ينجح الطالب وينجوا الهارب وتنال الرغائب (110).
((همانا تقوى كليد هدايت و رستگارى و ذخيره روز قيامت و سبب آزادى از هر بندگى و رهائى از هر تباهى است ، باتقوى ، حاجت در خواست كننده روا مى گردد و گريزان نجات مى يابد و عطاها و بخششهاى بسيار دريافت مى شود)).
تقوى انسان را از بردگى هوا و هوس آزاد مى كند، انسان را از زندان ، ماده و طبيعت رهائى مى بخشد و بطور كلى مى توان گفت از مملوكيت بيرون مى آورد و براى او مالكى جز خدا باقى نمى گذارد. تقوى انسان را از قيد هر رقيتى آزادى مى بخشد، - آن هم آزادى معنوى ، آزاديى كه نهايت عبوديت است . تقوى انسان را از بردگى پول و مقام و راحت طلبى و... آزاد مى سازد و محفوظ مى دارد. تقوى منجى انسان است ؛ و انسان را از هر پرتگاهى (چه فكرى و چه عملى ) نجات مى دهد، او را از ورطه هلاكت به ميدان صلابت و سلامت مى آورد، ((ونجاة من كل هلكة )).
تقوى نور است رهائى بخش و حفظ كننده ، هم آزاد مى كند و هم آزاد شده را حفظ مى نمايد، بدان شرط كه او هم تقوى را حفظ نمايد، همچنانكه تقوى او را پاسدارى مى كند.
تقوى مهار رفتار است :
اوصيكم عبادالله بتقوى الله فانهاالزمام والقوام ، فتمسكوا بوثائقها واعتصموا بحقائقها، تؤ ل بكم الى اكنان الدعة واوطان السعة ومعاقل الحرزومنازل العز...(111)
((اى بندگان خدا، شما را به تقواى الهى سفارش مى كنم ، زيرا تقوى مهار است (كه دارنده را به سعادت مى رساند) و به ستونى مى ماند (كه نظم كارها را نگاه مى دارد)، پس به بندهاى استوار آن بياويزيد و به حقائق آن دست اندازيد تا شما را به مواضع آسايش و آسودگى و سرزمينهاى گسترده و حصارهاى محفوظ و منزلهاى ارجمند برساند...)).
و در جاى ديگر مى فرمايد: فاعتصموا بتقوى الله فان لها حبلا وثيقا عروته ومعقلا منيعا ذروته (112).
((پس به تقواى الهى چنگ زنيد كه همانا ريسمانى است با رشته هاى محكم و پناهگاهى است با ديوار بلند)).
و در وصيتش به امام حسن مجتبى (عليه السلام) مى فرمايد: فانى اءوصيك بتقوى الله - اى بنى - و لزوم امره و عماره قلبك بذكره ، والاعتصام بحبله ، واى سبب اوثق من سبب بينك وبين الله ان انت اخذت به (113).
((پس اى پسرم تو را به تقواى الهى و ملازمت فرمان او و آباد نمودن دل خود را به ذكر او و چنگ زدن به ريسمان او سفارش مى كنم . و كدام سبب و رشته اى از سبب و رشته بين تو و خدا استوارتر مى باشد اگر به آن دست اندازى ؟)).
پس بيائيد، تا تقواى الهى را پيشه خود سازيم و بدينوسيله خود را از حضيض ذلت به اوج عزت برسانيم . بيائيد تا به حبل الهى ؟ رشته اى محكمتر از آن نيست ، اعتصام جوئيم ، و خود را از فرش به عرش الهى برسانيم بيائيد تا به ريسمانى كه يك سر آن بدست خدا است كه فوق دستهاست ، چنگ بزنيم و به لقاء او نائل آئيم . بيائيد تا با وارد شدن به حصن و مرز تقوى ، خود را مهالك و بدبختى ها مصون و محفوظ بداريم بيائيد ريسمان خدا را رها نكنيم كه هيچ ريسمانى و ارتباطى قويتر از ريسمان خدا و ارتباط با خدا نيست .
همه رابطه ها زوال پذيرند؛ الا رابطه با خدا، كه ارتباط با مبداء قدرت است . بيائيد تا بدينوسيله اخذ ارتباط كنيم و به اصل خويش وصل گرديم .
اكنون اين قسمت از بحث را كه پيرامون تقوى وتقوى پيشه گان بود با خطبه اى از على (عليه السلام) كه در قبرستان كوفه ايراد فرمودند به پايان مى رسانيم .
قبرستان خاموش : يااهل الديارالموحشة والمحال المقفرة والقبور المظلمة ، يااهل التربة يا اهل الغربة يا اهل الوحدة يا اهل الوحشة ، انتم لنا فرط سابق ، ونحن تبع لاحق ، اما الدور فقد سكنت واما الازواج فقدنكحت واما الاموال فقد قسمت ، هذا خبر ما عندنا، فما خبرما عندكم ؟.
ثم التفت الى اصحابه فقال : ((اما لواذن لهم فى الكلام ، لاخبروكم ان خيرالزاد، التقوى (114).
حضرت امير (عليه السلام) هنگامى كه از صفين بازگشت و به گورستان كوفه رسيد و چنين فرمودند:
((اى ساكنان خانه هاى ترسناك و جاهاى ناآباد و بى كس و قبرهاى تاريك ، اى خاك نشينان ، اى دور ماندگان از وطن ، اى اهالى تنهائى ، اى اهالى وحشت ، شما پيشرو مائيد كه جلو رفته ايد و ما پيران شمائيم كه به شما ملحق مى گرديم ، به شما بگويم كه خانه هايتان را ديگران ساكن شدند و زنهاى شما را ديگران گرفتند، مالهاى شما را قسمت كردند، اين گزارش ‍ چيزى است كه نزد ماست ، پس گزارش آنچه كه نزد شماست چيست ...؟)).
آنگاه حضرت به سوى يارانش نظر افكند و فرمودند: به خدا قسم اگر به آنها اجازه سخن گفتن داده مى شد به ما مى گفتد كه : ((ان خيرالزاد التقوى )).
((بهترين توشه و زاد براى سفر آخرت ، تقوى است )).
و چه خوب فرموده است استاد شهيد مرتضى مطهرى رضوان الله عليه :
((تقوى به معناى عام كلمه لازمه زندگى هر فردى است كه مى خواهد انسان باشد و تحت فرمان عقل زندگى كند و از اصول معين پيروى نمايد. تقواى دينى و الهى يعنى اينكه انسان خود را از آنچه كه از نظر دين در زندگى معين كرده ، خطا و گناه و پليد و زشتى شناخته شده و حفظ وصيانت كند و مرتكب آنها نشود)).
خدايا همه ما را از تقوى پيشه گان و مخلصين درگاهت قرار بده .
ذكر خدا اسلحه اهل تقوى
ان الذين اتقوا اذا مسهم طائف من الشيطان تذكروا فاذاهم مبصرون (115).
((به تحقيق كه تقوى پيشه گان چون با پندارى شيطانى برخورد كنند، خدا را ياد كنند و دردم به بصيرت آيند)).
اين قسمت از بحث پيرامون اثر ذكر خدا در دفع وسوسه هاى شيطانى است .
شيطان با وسوسه هايش به دور حرم دل انسان باتقوى طواف مى كند تا راهى به دل باز كرده و در آنجا خانه كند، و حصن دلش را به تصرف در آورد و از ذكر خدا غافل سازد، آنگاه به طرف جهنم سوقش دهد؛ اما انسان با تقوى با ياد خدا خود را متذكر ساخته و چشم دلش را بيدار گذاشته و بدين سبب او را از خود دور مى سازد.
شيطان طائف دور كعبه دل با وسوسه هايش به طواف مشغول است تا اينكه در كعبه باز شود و او داخل گردد، چه اگر داخل شد، ديگر خروجش مشكل است مشكل .
تمام تلاش شيطان اين است كه در دل انسان راه يابد؛ زيرا كه دل مركز فرماندهى است ، اگر سنگر فرماندهى به تصرف شيطان در آمد انسان را مغلوب خود مى كند و از حركت باز مى دارد و او را فرمانبر خود مى سازد.
مستقر گاه روح است اين حصار باز داريدش زدشمن زينهار
دشمنان هستند افزون از شمار در كمين بنشسته در دور حصار
تابگيرند اين حصار بى نظير تا نمايند آن خليفه حق اسير
عقل را در چاه ظلمانى كنند پس در آن اقليم ويرانى كنند
عقل را دور افكنند از بزم روح پس بر او بندند ابواب فتوح
هم ببندندش ره افلاك را هم ره آمد شد افلاك را
دور او گيرند پس اهريمنان سوى خود خوانند او را هرزمان
تابه سوى خود كشند آن شاه را منسخف سازند چهره ماه را(116).
آرى وقتى كه قلعه دل به شيطان سپرده شود، تقوى بانگ الفرارسر مى دهد، چون اين دل ، افسار شده شيطان است و به دنبال تصرف دل ، اعضاء و جوارح آدمى هم به خدمت و اسارت او در مى آيند.
اگر شيطان در دل انسان راه يافت ، ديگر آن دل نمى تواند رخشنده گوهر سبحانى و مخزن اسرار الهى باشد؛ مگر در قلب پر شيد وريا، نور خدا، باصدق و صفا ديده مى شود؟ مگر دلى را كه پر از حرص و طمع به دنياست ، مى توان باغ رضوان يا عرش رحمان يا مرغ ايمان خواند؟
پس بيائيم : اين دل را نگهبانى كنيم ، تقوى را پاسدارى نمائيم ؛ تا ديو پليد به درون آن راه نيابد، دائم الذكر باشيم ، چنان باشيم كه وقتى شيطان اطراف دل ما حضور مى يابد و ما را به گناه تحريك مى كند، ماهم عهد خود را با خداى يكتا به ياد آوريم ، چنانكه گويا تازه عهد بسته ايم .
دمبدم دل ما را از الست پيغام است از بلى بلى جانرا تازه تازه اسلام است (117)
بيائيد در برابر حمله هاى شيطانى سپر ((ذكر الله )) را علم كنيم و بدينوسيله نگذاريم آسيبى به دل وارد آيد و دشمن به آن نزديك شود، زيرا كه نزديكى او برابر راست با دورى خدا، ((اين دل كه منزلگه يار است با اغيار چكار است ؟)) چرا بند ارتباط با خدا را رها كنيم و دل را به ناپايداران ببنديم ؟ مگر نه اين است كه اين ارتباط باغير، خفض قلب است .
قال الصادق (عليه السلام) ((خفض القلب فى الاشتغال بغير الله ))(118).
((پست و زبون مى شود قلبى كه به غير از خدا مشغول باشد)).
و همين اشتغال به غير خدا موجب مى شود كه آدمى از ذكر حق ملول و دل تنگ گردد.
چنانكه خداى سبحان در قرآن مى فرمايد:
واذا ذكرالله وحده اشماءزت قلوب الذين لايؤ منون بالاخرة واذا ذكرالذين من دونه اذاهم يستبشرون (119).
((و هرگاه كه خدا به يگانگى ياد شود، آنانكه به قيامت ايمان ندارد، ملول و دلتنگ مى شوند و چون هركس ديگر غير از خدا ياد بشود، آنان شاد و خرم مى گردند)).
و اينان سرانجام بر اثر اشتغال به غير حق و نسيان از ذكر خدا، بيشتر در دام هوا و هوس مى پيچند تا اينكه دست آخر به حال كفر جان دهند، يا كفر عملى يا كفر فكرى .
و اما الذين فى قلوبهم مرض فزادتهم رجسا الى رجسهم وماتوا وهم كافرون (120).
((واما آنانكه دلهاشان مريض است ، بر پليدى آنان پليدى افزود تا بحال كفر مردند)).
فى قلوبهم مرض فزادهم الله مرضا ولهم عذاب اليم بماكانوا يكذبون (121).
((دلهاى آنان مريض است ، پس خدا بر مرض ايشان بيفزايد، و براى آنان عذابى دردناك است به اين سبب كه دروغ مى گويند)).
دلهاى پر از غبار و آشوب هرگز نشود مقام محمود
پس همان بهتر كه دل را از غير خدا پاك گردانيم و تنها دل به او ببنديم و بس . و به قول فيض كاشانى :
بهر چه بستم جز حق شكسته باز آمد دل مرا به جز از يا حق نمى شايد
اى برادر ياد او را پيشه كن :
براى مبارزه با هوا و هوس هيچ سلاحى بهتر و قوى تر از سلاح ذكر نيست . انسان باتقوى چون در همه حال با ياد خداست ، لذا شيطان هم در همه حال از او گريزان است . هر گنجى كه محافظ دارد و محافظين آن شبانه روز به پاسدارى از آن مشغول باشند راهى براى ربودن آن نيست ملا احمد نراقى مى گويد:
اى برادر ياد او را پيشه كن دل رها از چنگ هر انديشه كن
بند بردار اى پسر از پاى دل پس ببين جولان روح افزاى دل
دل بپرداز از هواى اين و آن بر دردل روز و شب شو پاسپان
تا در آن جز ياد جانان اى پسر ره نيابد هيچ سودائى دگر
شيطان از ياد خدا فرار مى كند:
به آياتى در اين زمينه توجه فرمائيد:
اذا مسهم طائف من الشيطان تذكروا.
((... وقتى كه انديشه شيطانى به سراغ ايشان (مؤمنين ) مى رود، خدا را به ياد مى آورند)).
بسم الله الرحمن الرحيم ، قل اعوذ برب الناس ملك الناس ، اله الناس من شرالوسواس الخناس ، الذى يوسوس فى صدور الناس ، من الجنة والناس .
((...بگو پناه مى برم به پروردگار مردم ، فرمانرواى مردم ، معبود مردم ، از شر وسوسه گر خناس آنكه در سينه هاى مردم وسوسه مى كند، چه خناسان جنى و چه انسانى )).
آنانكه تقوى پيشه كردند، هنگامى كه شيطان حول دل آنان مى چرخد و وسوسه مى كند به ياد خدا مى افتد و بينا مى گردند، لذا به دشمن مهلت انجام هيچگونه فعاليتى را نمى دهند. خداوند در اين زمينه مى فرمايد:
والذين اذا فعلوا فاحشة اوظلموا انفسهم ، ذكروالله ، فاستغفروا لذنوبهم (122)
((آنانكه وقتى كار زشتى مرتكب شدند يا بخود ستم كردند، به ياد خدا مى افتند و از گناهان خود استغفار مى كنند)). ياد خداست كه انسان را از زشتى و پليدى باز مى دارد، و دل او را بوسيله توبه و استغفار از گناهان مى شويد.
وسواس خناس :
بعضى گفته اند شيطان را از اين جهت وسواس خناس خوانده اند كه لايزال آدمى را وسوسه مى كند و به محض اينكه انسان به ياد خدا مى افتد پنهان مى شود و عقب مى رود، بازهمينكه انسان از ياد خدا غافل شود. جلو مى آيد و به وسوسه مى پردازد، و مراد از ((صدور الناس ))، محل وسوسه شيطان است ، چون شعور و ادراك آدمى بحسب استعمال شارع به قلب آدمى نسبت داده شده ، كه در قفسه سينه قرار دارد و قرآن هم در اين باب فرموده : ((ولكن تعمى القلوب التى فى الصدور)).(123) ((يعنى ولى دلهايى كه در سينه هاست كور مى شود))، و جمله ((من الجنة والناس ))، بيان وسواس خناس است ، و در آن به اين معنا اشاره شده كه بعضى از مردم كسانى هستند كه از شدت انحراف ، خود شيطانى شده اند و در زمره شيطانها قرار گرفته اند، همچنانكه قرآن ، درجاتى ديگر نيز فرمود: ((شياطين الانس والجن )).(124).
در مجمع البيان ، از انس ابن مالك روايت شده كه گفت ، رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) فرمود: ((شيطان پوزه خود را بر قلب هر انسانى خواهد گذاشت ، اگر انسان به ياد خدا بيفتد، او مى گريزد و دور مى شود؛ ولى اگر خدا را از ياد ببرد، دلش را مى خورد))، مرحوم ملا احمد نراقى تاءثير ياد خدا را در راندن شيطان ، در مثنوى طاقديس خود چنين آورده است :
چون زترك سجده آن ديورجيم رانده شد از درگه حى قديم
برميان بست آن لعين بدگهر از براى كينه آدم كمر
در هلاك دودمان بوالبشر مى كند هر لحظه تدبيرى دگر
دامها افكنده اندر راهها كنده اندر راهها صد چاهها
يكقدم نبود كه نبود در كمين جامغولى از تبار آن لعين
جامغولان جمله كف بردامها در تكاپو بامها تاشامها
در كف هر يك كمندى تابدار تاكند فرزند آدم را شكار
آدمى چون بگذرد پيرامنش پالهنگى افكند درگردنش ‍
هيچ دانى چيست پيرامون آن غيرياد حق به دل دادن نشان
تاكه باياد حق باشد قرين مى نيابد ره در آنجا آن لعين
خانه اى كه آنجا عسس را مسكن است كى در آنجا دزد راه رهزنست
دور باش شه به شهرى چون رسيد دزد از آنجا رخت خود بيرون كشيد
پرتو خورشيد چونكه افتد در جهان مى شود خفاش در كنجى نهان
در رهى كانجا پى شيرى بود نگذرد ديگر زآنجا ديو ودد
پرتو خورشيد رخشان است اين فوج خفاش است از آن خوار و مهين
دل چو شد خالى زياد گردگار منزل شيطان و ديو ودد شمار
آرى آنجا كه انسان به ذكر حق متذكر است ، ديگر وسوسه شيطان از كار مى افتد و در آن دل كه به ذكر خدا روشن است ، براى تاريكى و ظلمت گناه و معصيت ديگر جائى باقى نمى ماند، در آن دل كه نور حق و فرشته حق وجود دارد جائى براى ديو رجيم وجود ندارد، به قول حافظ.
خلوت دل نيست جاى صحبت اغيار ديو چو بيرون رود فرشته در آيد
و چه خوب فرمود على ابن ابيطالب (عليه السلام) به فرزندش امام حسن مجتبى (عليه السلام) كه : وعمارة قلبك بذكره والاعتصام بحبله (125). ((آباد كن قلبت را به ذكر خدا و چنگ بزن به ريسمان او)).
چونكه ياد حق ، حيات و آبادى دل است ، ذكر حق است كه كاخ رفيع فضائل اخلاقى را سالم و آباد نگه مى دارد. پس به ياد حق باش تا قلبت زنده و آباد باشد و اعمال نيكت محفوظ بماند هم براى زندگى دلت ، اهميت قائل باش و هم براى زحماتى كه در راه انجام اعمال حسنه كشيده اى .
حضرت على (عليه السلام) مى فرمايد:
يرون اهل الدنيا يعظمون موت اجسادهم وهم اشد اعظاما لموت قلوب احيائهم (126).
((دنيا داران ، مرگ جسمهاى خود را خيلى بزرگ و سخت مى بينند و حال آنكه مرگ دل زنده گان آنها شديدتر و سخت تر است ،)).
((وبذكرك عاش قلبى )) زندگى دل ، در پرتو ((ذكر)) است و مرگ آن در غفلت از ((ذكر))، زيرا كه ثمره گناه تاريكى و موت قلب است . مولانا در مثنوى معنوى در اين زمينه مى گويد:
خانه آن دل كه ماند بى ضيا از شعاع آفتاب كبريا
تنگ و تاريك است چون جان جهود بى نوا از ذوق سلطان و دود
نى در آن دل تاب نور آفتاب نى گشايد عرصه و نه فتح باب
گور خوشتر از چنين دل مرتورا آخر از گور دل خود برترا
زنده و زنده زاداى شوخ و شنگ دل نمى گيرد تو را زين گورتنگ
يوسف وقتى و خوشيد سما زن چه وزندان بر آور و نما
يونست در بطن ماهى پخته شد مخلصش رانيست از تسبيح بد
گر نبودى او مسبح بطن نون حبس و زندانش بدى تا يبعثون
او به تسبيح از تن ماهى بجست چيست تسبيح ، آيت روز الست (127)

next page

fehrest page

back page