next page

fehrest page

back page

آنگاه كه بنده اى بگويد: سبحان الله والحمدلله ، ولا اله الا الله والله اءكبر، فرشته اى آنها را به آسمان مى برد و به پيشگاه خداوند رحمان تبريك مى گويد، ولى آنگاه كه براى او عمل صالحى نبوده باشد از او قبول نمى شود.
آرى ، ذكر را بايد خالصانه بر زبان آورد، آن كس كه مى خواهد به يگانگى خداوند شهادت دهد و بگويد لا اله الا الله ، بايد روحى خالص و قلبى سرشار از محبت به خدا داشته باشد، نه قلبى آكنده از ريا، و نفاق و شرك ...
بايد همچون اميرالمومنين (عليه السلام) ذكر گفت و شهادت داد:
واءشهد اءن لا اله الا الله شهادة يوافق فيها السر الاعلان ، والقلب اللسان (65).
((و شهادت مى دهم به اينكه بجز او خدائى نيست ، شهادتى كه در آن پنهان و آشكار و دل و زبان موافقت دارند)).
واءشهد اءن لا اله الا الله وحده لا شريك له ممتحناء اخلاصها معتقدا مصاصها(66).
((و شهادت مى دهم بر اينكه نيست خدائى بجز او و تنها كسى است كه براى او شريكى نيست ، و اين گواهى از روى اخلاص و راستى مى باشد)).
آرى كسى كه توحيدش برپايه اخلاص استوار است ، ذكرش هم پايه اخلاص ‍ استوار است ؛ آيا كسى كه بدون اخلاص ، خدا را مى خواند، به جايى مى رسد؟ كسى كه در دلش غير خدا مسكن دارد و افسارش را به دست گرفته ، مى تواند ذكر خدا گويد و بالا رود؟ جز اينكه قلب ، خالص و متذكر شود، تا ذكر زبان كارساز گردد.
فادعوه مخلصين له الذين (67).
((او را در حالى كه در دين براى او اخلاص مى ورزيد بخوانيد)).
اءلالله الدين الخالص (68).
بدانيد دين خالص از آن خدا مى باشد.
آنكس كه دين خالص مى خواهد بايد رابطه اش با صاحب و مالك دين خالص باشد.
واءقيموا وجوهكم عند كل مسجد وادعوه مخلصين له الذين (69).
آرى ، بايد در هنگام عبادت دل متوجه خدا باشد و زبان سخن دل را جارى كند و هماهنگ با دل ، ذكر خدا گويد.
توجه دل و ديده را از غير خدا منقطع سازد و خدا را در حاليكه خالص در دين اوست بخواند و اطاعت كند، ذكر زبان بايد خالص باشد و به عمل آيد، نه تنها در ميدان حرف باشد، بلكه از وادى حرف به عمل آيد و به زبان عمل هم بگويد لا اله الا الله و سراسر وجودش نداى لا اله الا الله سردهد و به خدا محبت و عشق ورزد.
اگر على (عليه السلام) مى فرمود: (در دعاى كميل )
واجعل لسانى بذكرك لهجا.
به دنبالش مى فرمود:
وقلبى لحبك متيما.
و يا اينكه خداوند به عيسى (عليه السلام) فرمودند:
يا عيسى ، اءحى ذكرى بلسانك ، وليكن ودى فى قلبك (70).
((اى عيسى ، بازبانت مرا ياد كن و در قلبت مرا دوست بدار)).
و چنانچه ذكر شد امام حسين (عليه السلام) در دعاى عرفه فرمودند:
الهى انك تعلم و ان لم تدم الطاعة منى فعلا جزما فقد دامت منى محبة وعزما.
حال به رواياتى در مورد ذكر قلبى توجه فرمائيد:
10 - عن اءبى عبدالله (عليه السلام) قال : قال الله عزوجل لموسى : اءكثر ذكرى بالليل والنهار و كن عند ذكرى خاشعا، وعند بلائى صابرا، واطمئن عند ذكرى ، واعبدنى ولا تشرك بى شيئا، الى المصير، يا موسى اءجعلنى ذخرك وضع عندى كنزك من الباقيات الصالحات (71).
حضرت صادق (عليه السلام) فرمود: خداى عزوجل به موسى (عليه السلام) فرمودند: ((در شب و روز مرا بسيار ياد كن و هنگام ذكر من خاشع باش ، و به هنگام بلايم صابر و شكيبا باش ، و پيش از ذكر مطمئن و آرام باش ‍ و مرا بپرست و عبادت كن و چيزى را شريك من قرار مده ، بازگشت به سوى من است .
اى موسى ، مرا ذخيره خودساز، وگنج كردارهاى شايسته و پاينده خود را به من بسپار)).
اكنون بايد گفت : كه اين كدام ذكر است كه انسان را تثبيت مى كند، او را در بلايا و شدايد شكيبا مى كند؟ و در هنگام ذكر مطمئن و آسوده خاطر مى گرداند؟
همانگونه كه گذشت ، دل باياد حق آرامش مى يابد؛ آن هم ياد قلبى ، پس ‍ ذكر قلب است كه انسان را استقامت و اطمينان مى بخشد و از لرزش او در برابر حوادث جلوگيرى مى كند و حالت آسودگى و آرامش به او مى بخشد، لذا آدمى با ذكر قلب مطمئن مى شود و خود را به خدا مى سپارد.
11 - عن اءبى عبدالله (عليه السلام) قال : فيما ناجى الله به موسى (عليه السلام) قال : يا موسى لا تنسنى على كل حال ، فان نسيانى يميت القلب (72).
امام صادق (عليه السلام) فرمود، در آنچه خدا با موسى مناجات كرد، فرمود: ((اى موسى مرا در هيچ حالى فراموش مكن ، كه فراموش كردن من ، دل را مى ميراند)).
دل به ياد حق زنده است :
آنچه كه دل را زنده نگه مى دارد ذكر خداست .
وبذكرك عاش قلبى .
ذكر براى انسان مومن حيات است ، وعدم آن برايش مرگ است . او باياد حق زندگى مى كند، و هر لحظه كه از ياد او غافل شد، ديگر خود را زنده نمى داند، و به همين خاطر مى نشيند و مى نالد ومغفرت مى طلبد.
حال ، اين ذكر زنده كننده ، كدام ذكر است ؟، كه اگر فراموش شود قلب مى ميرد؟.
آيا آنان كه دائم بر زبانشان ذكرى نيست دل مرده اند، و آنان كه دائم ذكرى بر زبانشان جارى است زنده دلند؟
مسلما چنين نيست ، البته چه بسا زنده دلى كه جز ذكر خدا بر زبان نداشته باشد، كه ندارد، او سخن لغو و بيهوده نمى گويد هر چه مى گويد از خدا و براى خدا مى گويد؛ اما نمى شود گفت آن انسان كه لب نمى جنباند مرده دل است ، البته انسان مرده دلى هم هست كه اصلا زبانش به ذكر حق گويا و ماءنوس نيست . پس معيار، لب جنباندن نيست ، بلكه قلب حاضر و ذاكر بودن است ، ومنظور از اين ذكر حيات بخش كه عدمش مرگ دل است ، ((ذكر)) قلب است .
12 - عن اءبى عبدالله (عليه السلام) قال : ((قال الله عزوجل : من ذكرنى سرا ذكرته علانية ))(73).
حضرت امام صادق (عليه السلام) فرمود: خداى عزوجل فرموده :
هر كس كه مرا در نهان ياد كند، من او را آشكارا ياد كنم .
منظور از ذكر درنهان ، ذكر در قلب است . اگر چه بر اين هم اطلاق مى كند كه انسان در خلوت و بازبانى آرام ذكر خدا بگويد، ولى قول اول مهمتر وصادقتر است ، و منظور اين است كه انسان خدا را در قلبش ياد كند و از غير او منقطع گردد، و گفته اند كه منظور از علانية ، همان روز قيامت است ، كه خداوند در آن روز يك عده را فراموش وعده اى را ياد مى كند، البته منظور از اين فراموشى ، اين نيست كه خداوند چيزى را از ياد مى برد و فراموش ‍ مى كند (استغفر الله ) نه ، بلكه منظور از نظر دور داشتن است .
13 - قال اءميرالمومنين (عليه السلام) ((من ذكر الله عزوجل فى السر فقد ذكرالله كثيرا، ان المنافقين كانوا يذكرون الله علانية ولا يذكرونه فى السر، فقال الله عزوجل : يرائون الناس ولايذكرون الله الا قليلا))(74).
امام على (عليه السلام) فرمودند:
((هر كس خداى عزوجل را در نهان ياد كند، پس او بسيار ذكر خدا كرده است ، زيرا شيوه منافقين اين بود كه آشكارا ذكر خدا مى كردند ولى در نهان ذكر خدا نمى كردند، پس خداوند عزوجل فرمودند:
منافقان به مردم خودنمائى كنند و جز اندك از خدا ياد نمى كنند)).(75)
در اينجا حضرت امير (عليه السلام) بسيار جالب فرمودند: كه خدا را در قلب خويش ياد كنيد. زيرا كه ((ذكر)) كثير، همين ذكر خدا در دل مى باشد، ذكر در دل است كه كثيرا فى نفس است .
اگر چه گفته شد: معمولا كثرت و قلت را به امور لفظى نسبت مى دهند، ولى در اينجا منظور از قلت و كثرت ، كميت نيست ، رقم نيست ، بلكه منظور كيفيت در دل است كه دل چقدر به ياد خداست .
آنگاه حضرت به معرفى مومن و منافق مى پردازند: كه مومن در دل بسيار ياد خدا مى كند ولى منافق در زبان ، آن هم ظاهرا و در حضور مردم . او براى خدا ((ذكر)) نمى گويد، بلكه براى شكار مردم و جذب آنان به طرف خود ((ذكر)) مى گويد، اين ((ذكر)) گفتن ، خود دامى است براى ربودن مردم .
منافق تا در حضور مردم است زبانش ذكر مى گويد و تامردم نيستند، ديگر ذكرى ندارد او با جدائى از مردم ، از ذكر هم جدا مى شود، پس اين ((ذكر)) كه بدون رابطه ذكرى با خداست ، ((ذكر)) بسيار قليل است ، هر چقدر هم كه زياد باشد، بازكم است چون از مرز دنيا بيرون نمى رود، زيرا كه ذكر اينها براى دنياست ، چون دل اينها وابسته به دنياست ؛ دل به هركجا كه وابسته است ، ذكرش براى همانجاست ؛ دل هر كس ‍ آنجاست كه گنجش آنجاست ؛ گنج منافق در حصار دنياى مادى است ، دلش هم در همين حصار است و ذكرش هم در همين جا و براى همين جا است .
از حضرت عيسى (عليه السلام) روايت شده است كه فرمود:
بحق اءقول لكم : ان قلوبكم بحيث تكون كنوزكم ولذلك الناس يحبون اءموالهم وتثوق اليها اءنفسهم ، فضعوا كنوزكم فى السماء حيث لاياكلها السوس ولا ينالها اللصوص (76).
پس فرمودند حق مى گويم به شما: مسلما دل شما در جائى است كه گنج شما در آنجاست و براى اين است كه مردم اموال خود را محبوب مى دارند و نفوسشان مشتاق آنهاست ؛ پس گنج هاى خود را در آسمان بگذاريد، درجائى كه نه كرمى آنها را بخورد و نه دزدى آنها را بدزدد.
انسان مومن ذخيره اش خداست و گنجش را نزد خدا بوديعت نهاده ؛ پس ‍ دلش هم پيش خدا و مشتاق خداست ، ذكر خدا در دلش پرتوافكنده و جز خدا و سخن حق ، چيزى بر زبان جارى نمى كند.
تذكر چند نكته :
چون ((ذكر)) منافقين براى دنياست ، قليل است ، چون دنيا قليل است .
فما متاع الحياة الدنيا فى الاخرة الا قليل (77).
متاع زندگى دنيا در مقام آخرت جز متاعى اندك ، چيزى نمى باشد.
اما انسان مومن ذكر خدا در دل دارد و دل را ماءواى خدا قرار داده ، لذا ذكرش ‍ كثير است ، كثيرا فى نفس است .
حضرت در اين روايت فوق مومن ومنافق را در كثرت وقلت از نظر رقم ندانسته است بلكه از نظر قلب و زبان ، ظاهر و باطن ، سر وعلن بيان داشته است . يعنى منافق زبانش ذاكر است و باطنش غافل ، اما مومن باطنش ذاكر وظاهرش عامل است ، او چه مردم باشند چه نباشند خود را در حضور خدا مى داند، و براى آنكه هميشه در حضور اوست ذكر مى گويد: چنانكه منافق براى آنكه در حضور مردم است ذكر مى گويد و تا در حضور كسى نباشد زبان از ذكر مى بندد، تا مردم رفتند يا او از حضور مردم رفت ، ذكرهم از لبش ‍ مى رود، چون قلبش وابسته به دنيا و منقطع از خداست اما مومن هميشه در حضور خدا است ، لذا هميشه و در همه حال ذاكر و عامل است .
بله ، خيلى ها هستند كه به زبان ذكر مى گويند ولى درونى تاريك و غافل از خدا دارند، در صورتى كه خيلى ها زبان بسته اند در حاليكه درونى روشن و مرتبط با خدا دارند و بازبان دل و عشق ((سبحان الله )) مى گويند.
چه زيبا فرمود امام صادق (عليه السلام):
عن عمرو عن اءبى عبدالله (عليه السلام) قال ، قال لنا ذات يوم : تجد الرجل لايخطى بلام ولا واو خطيبا مصقعا ولقلبه اءشد ظلمد من الليل المظلم ، و تحد الرجل لايستطبع يعبرعما فى قلبه بلسانه وقلبه يزهر كما يزهرالمصباح (78).
عمرو مى گويد، روزى حضرت صادق (عليه السلام) به ما فرمودند:
((مى يابى مردى را چنان خطيب و بليغ ، كه در سخنورى نه لامى ونه واوى خطا نمى كند، خطيبى است زبر دست و شيوا ولى قلبش از ظلمت شب ظلمانى و تاريك ، تاريكتر است ، و همچنين مى يابى مردى را كه نتواند آنچه كه در قلب دارد به زبان آورد، اما قلبش روشن است و مانند چراغ ، نور افشانى مى كند)).
به اين دو بيت هم توجه فرمائيد:
او به ظاهر واعظ احكام بود ليك در باطن صفيرودام بود
من گروهى را ميشناسم زاولياء كه دهانشان بسته باشد از دعا
خداوند متعال به حضرت عيسى (عليه السلام) فرمودند:
يا عيسى قل لظلمة بنى اسرائيل : غسلتم وجوهكم ودنستم قلوبكم اءبى تغترون اءم على تجترئون تطيبون بالطيب لاءهل الدنيا واءجوافكم عندى بمنزله الجيف المنتنة كاءنكم اءقوام ميتون (79).
((اى عيسى بگو به ستمكاران بنى اسرائيل :
كه صورتهاى خود را شستيد ولى دلهايتان را زشت و چركين ساختيد، آيا مرا فريب مى دهيد؟ يا برمن جراءت مى كنيد؟ خودتان را براى اهل دنيا با عطر خوشبو مى كنيد با اينكه اندرونتان در نزد من به منزله مردارهاى گنديده بد بو است ، به طورى كه گويا شما اقوامى مرده هستيد)).
اين جيفه هاى گنديده با قلبى سياه مى خواهند بگويند لا اله الا الله !
كلمه طيب و پاك و منزه موحدان برلبهاى منافقان و ظالمان مكار جارى شود نمى شود، مگر براى بى دين كردن مردم وجا دادن خودشان ؟
آرى ، اينان ظاهر خود را مى آرايند در حالى كه درونى گنديده و تاريك دارند، گويا خود را در محضر خدا نمى بينند و او را برخود ناظر نمى دانند؟
دل نگه داريد اى بى حاصلان در حضور حضرت صاحب دلان
پيش اهل تن ادب برظاهر است كه خدا زيشان نهان را ساتر است
پيش اهل دل ادب برباطنست زآنكه دلشان برسراير فاطنست
تو بعكسى پيش كوران بهرجاه باحضور آيى نشينى پايگاه
پيش بينايان كنى ترك ادب نارشهوت را از آن گشتى حطب
چون ندارى فطنت و نورهدى بهركوران روى را ميزن جلا
پيش بينايان حدث در روى مال نازميكن با چنين گنديده حال (80)
پس بيائيم با قلبى پاك و پر از محبت خدا و منقطع از تعلقات مادى و دنيوى ، زبان به ذكر خدا بگشائيم و سرود جاودان (( لا اله الا الله )) را خالصانه از اعمال وجود خود سردهيم و از زبان تمام كائنات بشنويم .
14 - قال الله عزوجل لعيسى (عليه السلام): ((يا عيسى اذكرنى فى نفسك اءذكرك فى نفسى واذكرنى فى ملاءك اءذكرك فى ملاء خير من ملاء الادميين ))(81).
يا عيسى اءلن لى قلبك و اءكثر ذكرى فى الخلوات واعلم اءن سرورى اءن تبصبص الى و كن فى ذلك حيا ولا تكن ميتا(82).
خداوند عزوجل به عيسى (عليه السلام) فرمود:
((اى عيسى مرا در نفس خود يادكن تا من نيز تو را به ياد آرم ، و مرا در ميان مردمان ياد كن تا من نيز تو را در ميان جمعى بهتر از آدميان ياد كنم )).
((اى عيسى دلت را براى من نرم كن و در خلولتها بسيار ياد من كن ، و بدان كه شادى من به اين است كه براى من تواضع كنى و در اين باره زنده باش و مرده مباش )).
آرى ، پاداشى بالاتر از ذكر براى خدا نيست ، اگر مى خواهيم دست عنايت خدا بالاى سرما باشد كه باشد و خدا ما را از ياد نبرد (از نظر دور نكند) بايد ياد او كنيم آنهم در قلب ، يعنى در هر جا كه هستيم قلبمان به ياد خدا متذكر باشد، و چيزى جز ياد او دل ما را به تصرف در نياورد. در اجتماع و در ميان مردم كه قرار مى گيريم ، اگر آنان به ما احترام مى گذارند، يا با ما بدرفتارى مى كنند،... خدا را ياد كنيم تا هم در برابر احترام مردم طغيان نكنيم ، و غرور نورزيم ، و هم در برابر بدرفتاريها نگران و مضطرب نشويم .
به ياد او باشيم ، تا آنچه كه در بازار وجود دارد، دل ما را نفريبد و موجب غفلت ما نشود.
بايد دل خويش را با شب زنده داريها، كمك به فقراء و مستمندان ، دست كشيدن بر سر يتيمان و تيغ كشيدن بر گلوى ظالمان و دشمنان خدا... نرم گردانيم و از قساوت و سختى به در آوريم تا در آن تخم نيك روئيده شود.
پس در جمع و در خلوت در منبر و محراب در سنگر و در اطاق رياست ... بالاخره در همه جا خدا را ناظر و شاهد ببينيم و با ياد او خود را زنده و شاداب گردانيم و آنطور كه او مى خواهد يادش كنيم . و همانند طفلى كه گريه مى كند و ناله سر مى دهد، تا مادر پستانش را به دهن او بگذارد و وقتى كه مادر مى خواهد پستان به دهانش بگذارد، چنان از شوق نفس مى زند و خود را تكان مى دهد... و يا همانند بچه اى كه براى گرفتن پول يا چيز ديگر از پدر خود، به دور او مى چرخد و گريه مى كند و او را به جان عزيزانش ‍ سوگند مى دهد... تا از پدر آنچه را كه مى خواهد بگيرد.
و به زبان لغت : همانند كلبى كه به دور خانه براى خورد غذا... چنان از خود تملق نشان مى دهد، دم تكان مى دهد، مى نشيند و بلند مى شود، تا صاحبخانه را راضى كند و از او غذا بگيرد (البته گرچه اين مثالها همه دورند) ولى بايد خدا را هم آنچنان كه او راضى باشد ياد كنيم ، يعنى يادى نيازمندانه ، فقيرانه ، متملقانه ، ملتمسانه ...
آنگاه ، در اين ياد كردن زنده باشيم ، نه مرده ؛ فقط به جسم زنده نباشيم ؛ بلكه به دل و جان زنده باشيم دل بايد زنده باشد، بعضى ها لب هايشان زنده است و حال آنكه دلهايشان مرده ، اين ذكر رضايت بخش نيست ، چون دل ، زنده و ذاكر نبود، بلكه فقط بازى و جنبش لب بوده است .
وكن فى ذلك حيا ولا تكن ميتا.
15 - عن اءحدهما (عليهما السلام ) قال : لايكتب الملك الا ماسمع ، وقال الله عزوجل : واذكر ربك فى نفسك تضرعا وخفية ، فلا يعلم ثواب ذلك الذكر فى نفس الرجل غير الله عز وجل لعظمته (83).
از امام صادق يا امام باقر (عليهما السلام ) روايت شده كه فرمود:
فرشته جز آنچه را كه مى شنود نمى نويسد، و خداى عزوجل فرموده است : و يادكن پروردگار خويش را در درون خود با حالت تضرع و خوف ، پس ‍ كسى نمى داند ثواب و عظمت اين ذكر را كه در درون مرد است جز خداى عزوجل .
چقدر سخنى جالب و درربار است ، درود خدا بر گوينده اين سخن و آنانكه اين سخن در عظمتشان بيان شد.
مى فرمايد: فرشته تنها آن چيزهايى را مى نويسد كه مى شنود، او اذكار مسموع را ثبت مى كند، ولى آنچه در قلب و جان است ، خدا مى داند، و ثوابش را هم خدا مى داند، زيرا آن ذكر بقدرى عظيم است كه حتى فرشتگان به عظمت آن پى نمى برند و نمى توانند و نمى دانند درجه آن ذكر را بنويسند، درجه آن را خداوند متعال مى داند.
اين است عظمت ذكر درون ، و اين است مقام و ارزش صاحبان خالص اين ذكر با اين اذكار و افعالشان در پرتو لطف حق به جائى مى رسند كه گاهى فرشتگان از رسيدن به آنجا عاجز و ناتوانند، همچنانكه از ثبت و ضبط درجات ذكر قلب آنان ناتوانند.
((شد فزون از ملائك اين بشر در آزمون )).
اين قسمت بحث خود را با ذكر نمونه اى از زندگى گويندگان خالص الله اءكبر به اتمام مى رسانيم :
با بانگ الله اكبر بت خانه را ويران كرد:
مرحوم ميراءبوالقاسم ميرفندرسكى از جمله عرفا و حكماى عصر شاه عباس بزرگ صفوى بوده كه زندگى آزاد و بدون قيد و تكلف او، احوال عارفانه و سير وسياحتش در هندوستان معروف مى باشد.
ما، در اينجا توجه شما را به نمونه اى از سيرو سياحت ايشان در هندوستان جلب مى كنيم :
اين نمونه را مرحوم حاج ملا احمد نراقى اين مرد فاضل و عالم ربانى در كتاب معروفش ((مثنوى طاقديس )) ذكر نموده است :
ميرفندرسكى در سياحت خود در هندوستان ، گذارش به شهرى افتاد كه آباد و بسيار خوش آب و هوا بود، و آن مردمى داشت كه تماما بت پرست بودند. ميرفندرسكى مدتى در آن شهر اقامت گزيد روزى براى تماشاء به بت خانه بزرگ شهر رفت ، بت خانه بسيار وسيع و مستحكم بود، مردم در آنجا به پرستش بت ها مشغول بودند. ميرفندرسكى داخل آن بت خانه شد و گفتگوهاى ميان او و بت پرستان در گرفت ، از هر درى سخنى به ميان آمد، تا اينكه يكى از برهمنها رو به ميرفندرسكى كرد و گفت : كه هر چيزى كه اصالت داشته باشد ماندگار مى ماند، اين بت خانه بيش از دوهزار سال است كه هم چنان محكم و استوار برجاى مانده است ، در حاليكه مساجد مسلمانان پنجاه يا شصت سال كه عمرشان بگذرد فرو مى ريزد و اين دليل آنست كه مساجد اصالت و منشاء صحيحى ندارند.
ميرفندرسكى پاسخ داد كه مطلب برعكس است ، سنگ و گل مساجد چون تاب و تحمل نام خدا را ندارند از هم مى پاشند:
طاعتى كان را فلك ناوردتاب كوه از تحميل آن كرد اضطراب
كى تواند سنگ و گل آنرا كشيد مسجد و محراب زان نيروخميد
لوئيته قد تصدع خاشعا ضارعا من خشيت الله خاضعا(84)
نور اين نام گردان برطور تافت طور را تا پشت ماهى برشكافت
آتش سوزان از اين نام جليل سرد و سالم ماند از بهر خليل
پس مسجد و محراب چگونه مى توانند با شنيدن چنين نامى آرام و قرار گيرند، ميرفندرسكى خطاب به برهمن ادامه داد: آيا هيچ نام حق در اين مكان شنيده شده است ؟ آيا صداى ((الله اكبر)) هيچ در اينجا بلند شده است ؟ اگر ذكر حق در اين مكان آورده شود و بنياد اين مكان ازجا كنده نشود، آنگاه جاى تعجب است . برهمن در پاسخ ميرفندرسكى گفت : حالا تو برخيز و هر قدر كه مايل هستى در اينجا الله اكبر بگو و نماز بخوان تا ببينم چه اثرى خواهد داشت ؟
تادل مرد بزرگ آمد بجوش غيرت اسلامش آمد در خروش ‍
پس زراه دين و پاك اعتقاد كرد بر غيرت حق اعتماد
تارسيد الهامش از يزدان پاك لاتخف من سحرهم والق عصاك (85)
غيرت ميرفندرسكى بجوش آمد و به برهمن گفت : فردا همين مكان موعدما و شماست من فردا خواهم آمد ((والله اكبر)) خواهم گفت ، آنگاه خواهيد ديد كه اين بت خانه به چه حال و روزى خواهد افتاد. مير به خانه برگشت و شب با خداى خود به راز و نياز پرداخت و از خدا استعانت جست . بالاخره در روز موعود مردم به سوى بت خانه آمدند و با طبل و علم و پارچه هاى رنگارنگ و...
داخل بت خانه شدند و مانند هميشه به سجده افتادند و به طواف مشغول گشتند، و بعد منتظر ماندند كه حكيم ميرفندرسكى كى خواهد آمد و چه خواهد كرد؟
چشمشان بر راه پيرنيك راى كزدرآمد لب پراز ذكر خداى
پس بصدق نيت و دين درست كرد تجديد وضو اندر نخست
رفت بربام واذان آغاز كرد صد در رحمت در آنجا باز كرد
چونكه گفت الله اكبر گشت فاش بر در و ديوار آن شهر ارتعاش ‍
مردمان از هرطرف بى اختيار نغمه تكبير گفتند آشكار
چونكه گفت الله اكبر ناگهان شد بلند آواز تكبيربتان
از پس تكبير مير ارجمند خويش را بيرون از آن گنبد فكند
پابرهنه چون برون از خانه جست سقف و بنيادش همه درهم شكافت
پس از تكبير گفتن ميرفندرسكى بت خانه فروريخت ، مردم وقتى آن منظره را ديدند گرد ميرفندرسكى حلقه زدند و اظهار داشتند كه تا به حال از روى غفلت و جهالت عمرمان بر باطل مى رفت ، اينك آماده ايم كه پذيراى حق شويم .
ماگواهانيم بر توحيد حق توبه ، توبه اى امير از ماسبق
پس بسوى بت خانه ها برتاختند جمله بت ها را بخاك انداختند
اين يك نمونه از آثار فراوان ذكر خدا است در اين زمينه مردانى عارف و عامى بودند و هستند كه با ذكر خدا آب از زمين برچيدند و يا آب از دل كوير بركشيدند، باگامهاى استوار به روى امواج درياها راه رفتند و در لحظه اى كوتاه راه طويلى را طى كردند... و شما خود مى توانيد با مراجعه به كتب اخلاقى و تاريخى اين نمونه ها را دريابيد.
خاتمه
پس اى عزيزان ، وقت آن رسيده كه ماهم به خود آييم و خود را به خدا بسپاريم ، عاشق او باشيم و از معشوق ما، كه معشوق جان عاشق است و عاشق زنده به معشوق .
عاشق محتاج است و مشتاق ؛ و معشوق غنى است ، و مشتاق ، غنى است از كل شى ء و مشتاق است به كمال يافتن عاشق ...
گشوده بودن درهاى توبه به روى ما، خود دليلى است بر اشتياق معشوق به عاشق . بدان و آگاه باش ، كه انسان بدون عشق و ذكر خدا مرده است ، مرده اى كه تن او تابوت اوست ، انسان غافل از ((ذكر)) حق ، مرده است ؛ زيرا ((الذكر حياة النفوس )).

next page

fehrest page

back page