fehrest page

back page

پس از آن قرآن به ذكر پذيرى بشر اشاره مى كند و از آن جا كه بشر عموميت انسان را شامل مى شود ظاهرا سطحى بالاتر از ذكر قلبى را دارا مى باشد، چرا كه ذاكر در اين مقام بشر است كه اخص از عالمين مى باشد، پيرو آن ، بحث و حالت ذكر پذيرى ، دايره اى تنگ تر و موقعيتى بالاتر را شامل مى گردد و از ذكر پذيرى صاحبان قلب ياد مى كند، قلبى كه مركز ادراك حقايق است بعد از آن اشاره به مقامى بالاتر مى شود و آن ذكر پذيرى عابدان است ، كسانى كه از معبود خود فاصله نمى گيرند و تداوم در عبادت دارند و خويش را از بندگى خدا خارج نمى كنند. سپس اشاره به ذكر پذيرى مومنين مى كند و دايره اى تنگ تر و در عين حال عميق تر و بزرگ تر از دايره عابدين را ياد مى كند، سپس از بين مومنين حلقه اى مخصوص را معين مى نمايد و از قوم مومنون مثال مى آورد، و اينان كسانى هستند كه نسبت به ديگران ايمانى فزون تر دارند. آن گاه از بين اين بندگان مومن اشاره به بندگانى مى كند كه احيانا دچار خطا و گناهى شده اند ولى اين را مانع براى اتصال با مركز حقيقت نمى بيند و سريعا با اتصال به حق خلاء ايجاد شده را تامين شده مى يابد. اينان كسانى هستند كه خداوند مى فرمايد عبد منيب ، از پس اين خداوند بزرگ به دو گروه ديگر اشاره مى كند، يكى ذكر پذيرى ((اولى الالباب )) يعنى كسانى كه تا مغز حقيقت فرو رفته اند و نيز از ذكر پذيرى ذاكران ، آن كسانى كه ديگر نسيان و فراموشى آنان را فرا نمى گيرد، و مدام اشتغال به ذكر حق دارند. اين شمارش ها گويا حلقه بزرگى را به دست مى دهد كه با هر بيانى باريك تر و تنگ تر مى شود ولى در عين حال ظريف تر و ارزشمندتر و ظاهرا بزرگ ترين حلقه ذكر مربوط به عالمين و ظريف ترين و عالى ترين آن مربوط به ذاكرين مى باشد، كه يكى عام عام و ديگرى خاص خاص ‍ است .
11. موانع ذكر
قرآن در آيات زيادى از موانع ذكر ياد مى كند و آن ها را يك به يك بر مى شمرد، اين قسمت نيز داراى تقسيماتى است كه ذيلا همراه با آيات مى آوريم :
1 عن ذكر الله
يا ايها الذين آمنوا انما الخمر و الميسر و الانصاب و الازلام رجس من عمل الشيطان فاجتنبوه لعلكم تفلحون . انما يريد الشيطان ان يوقع بينكم العداوه و البغضاء فى الخمر و الميسر و يصدكم عن ذكر الله و عن الصلوه فهل انتم منتهون .(373)
((اين اهل ايمان شراب و قمار و بت پرستى و تيرهاى گروبندى (كه رسمى بود در جاهليت ) همه اين ها پليد و از عمل شيطان است از آن البته دورى كنيد تا رستگار شويد، شيطان قصد آن دارد به وسيله شراب و قمار ميان شما عدوات و كينه برانگيزد و شما را از ذكر خدا و نماز باز دارد، پس شما آيا از آن دست برمى داريد (تا به فتنه شيطان مبتلا نشويد؟))
يا ايها الذين آمنوا لا تلهكم اموالكم و لا اولادكم عن ذكر الله و من يفعل ذلك فاولئك هم الخاسرون .(374)
((الا اى اهل ايمان مبادا هرگز مال و فرزندان شما، شما را از ياد خداوند غافل سازد و كسانى كه به امور دنيا از ياد خدا غافل شوند آن ها به حقيقت زيان كاران هستند.))
با نگاهى به دو آيه فوق كه روى سخن آن با انسان هاى مومن است براى اين كه اين ارتباط (ايمان ) قطع نشود مى فرمايد نزديك شراب و قمار و بت ها نشويد كه اين ها انسان را چنان به خود مشغول مى سازد كه خداوند فراموش مى شود و رابطه انسان با خدا براى لحظاتى هر چند كوتاه قطع مى شود و چون رابطه با خداوند قطع شد انسان خود را براى مدتى مريد شيطان مى بيند. و نيز در آيه دوم به اهل ايمان هشدار مى دهد كه ثروت هايشان و فرزندانشان آن ها را از ياد خدا غافل نسازد، كه اگر انسان از ياد خداوند غافل شود خسارت جبران ناپذيرى خواهد ديد، خسارتى كه جبران آن بسيار دشوار است .
2 عن ذكر ربى (ربه - ربهم )
و وهبنا لداود سليمان نعم العبد انه اواب . اذ عرض عليه بالعشى الصافنات الجياد. فقال انى احببت حب الخير عن ذكر ربى حتى تورات بالحجاب . ردوها على فطفق مسحا بالسوق و والاعناق .(375)
((به داود فرزندش سليمان را عطا كرديم ، او بسيار نيكو بنده اى بود زيرا بسيار به درگاه خداوند (با تضرع و زارى ) رجوع مى كرد. (اى رسول ما) ياد كن وقتى را كه بر او اسب هاى بسيار تندرو و نيكو را هنگام عصر ارائه دادند و او به بازديدن اسبان از نماز عصر غافل شد، در آن حال گفت من از علاقه و حب (اسب هاى ) نيكو از ذكر پروردگارم و نماز غافل شدم تا آن كه آفتاب در حجاب شب رخ بنهفت . (آن گاه با فرشتگان موكل آفتاب خطاب كرد كه به امر خدا، آفتاب را بر من بازگردانيد) و چون اداى نماز كرد و شروع به دست كشيدن بر ساق و يال گردن اسبان كرد (همه را براى جهاد در راه خدا وقف كرد).))
لنفتنهم فيه و من يعرض عن ذكر ربه يسلكه عذابا صعدا.(376)
(((ما آن خوشى ها را داديم ) تا آنان را بيازماييم و هر كه از ياد خداوند خويش و پرستش او روى گرداند، خداوند او را به عذابى سخت افكند.))
قل من يكلؤ كم بالليل و النهار من الرحمن بل هم عن ذكر ربهم معرضون .(377)
((اى رسول ما به خلق ) بگو كيست به جز آن خداى مهربان كه شما را در شب و روز محافظت مى كند؟ بلكه اين مردم از ياد پروردگارشان اعراض ‍ مى كنند.))
3 عن ذكر الرحمن
و من يعش عن ذكرالرحمن نقيض له شيطانا فهو له قرين و انهم ليصدونهم عن السبيل و يحسبون انهم مهتدون .(378)
((و هر كس از ياد خداوند رحمن بگردد، ديوى را فرا دست او سازيم تا او را دمسازى باشد. تا آن ديو آن ها را از راه باز گرداند (و گم راه كند) و آنان گمان برند كه راهنمايى شده اند))
4 عن ذكرى (ذكرنا)
و من اعرض عن ذكرى فان له معيشه ضنكا و نحشره يوم القيامه اعمى .(379)
((هر گاه از ياد و سخن من رو گرداند (و آن را نپذيرد) او راست زندگى بد، و زيستى به تنگى و سختى ، و روز رستاخيز او را كور برانگيزيم .))
الذين كانت اعينهم فى غطاء عن ذكرى و كانوا لايستطيعون سمعا(380)
((آن كافرانى كه چشم هاى دلشان از شناخت ما در پرده است و گوش ‍ نداشتند و نتوانستند ياد ما بشنوند.))
اصبر نفسك مع الذين يدعون ربهم بالغداوه و العشى يريدون وجهه و لا تعد عيناك عنهم تريد زينه الحيوه الدنيا و لا تطع من اغفلنا قلبه عن ذكرنا و اتبع هويه و كان امره فرطا.(381)
((و شكيبايى ده خويشتن را با كسانى كه خداى خود را هر بامداد و شامگاه مى خوانند و در آن چه مى كنند خدا را مى خواهند و تو دو چشم را از ايشان مگردان كه رموز اين جهان و آرايش آن را بخواهى ، و فرمان بردار و سخن نيوش مباش كسى را كه ما دل او را از ياد خويش غافل ساختيم و او بر پى هواى نفس خويش ايستاد و كار او تباه شد.))
فاعرض عن من تولى عن ذكرنا و لم يرد الا الحيوه الدنيا(382)
((پس تو (اى محمد) از كسانى كه از ياد ما برگشتند و از پذيرفتن سخن ما باز ماندند، روى بگردان كه آنان جز زندگانى همين جهان را نمى خواهند.))
علاوه بر موانعى كه در آيات فوق بدان اشارت رفته است ، در روايات پيشوايان بزرگ ، ذكرالناس ، ذكرالدنيا، غرور، كبر و جهل را از جمله عوامل غفلت از ذكر الله دانسته اند، چنان كه از حضرت اميرالمومنين على بن ابى طالب (ع ) نقل كرده اند كه :
من اشتغل بذكر الناس قطعه الله سبحانه عن ذكره .(383)
((كسى كه اشتغالى به ذكر و ياد مردم داشته باشد ياد خداوند سبحان از وى قطع مى گردد.))
به طور كلى علاقه هاى انسانى به غير حق خود تنها عامل غفلت از خداست ، و هر چه كه دامنه تعلقات انسانى به غير بيش تر باشد اسارت انسان نيز بيش تر خواهد بود و انسان اسير كه در بند خواسته ها و هواهاى نفسانى خود است و در دنياى دون و دنى و پست ، خويشتن را اسير و زندانى كرده است توان ذكر حق را ندارد، اصلا چنين فردى متوجه حق نمى شود، چه برسد كه به ذكرش هم بپردازد، ذكر حق ، آزاده عارف و آگاه مى طلبد:
زير بارند درختان كه تعلق دارند اى خوشا سرو كه از قيد غم آزاد آمد(384)
و يا به قول حضرت مولانا جلال الدين :
اين جهان زندان و ما زندانيان حفره كن زندان و خود را وارهان
چيست دنيا از خدا غافل بدن نه قماش و نقده و ميزان و زن (385)
هر آن كس كه وجود و قلبش را محبت دنيا پر كرده باشد چگونه به ذكر خداوند مى تواند اهتمام بورزد، مگر انسان چند قلب دارد؟ اين گونه است كه ذكر حق در حين آسان بودن بسى مشكل است و چنين است كه باز حضرت مولانا مى سرايد:
اذكروا الله كار هر اوباش نيست ارجعى بر پاى هر قلاش ‍ نيست (386)
12. اهل الذكر
و ما ارسلنا من قبلك الا رجالا نوحى اليهم فسئلوا اهل الذكر ان كنتم لاتعلمون .(387)
((اى محمد، ما پيش از تو نفرستاديم مگر مردانى كه به آنان وحى مى فرستاديم ، پس (اى مردم ) از اهل ذكر بپرسيد اگر خودتان نمى دانيد.))
چنان كه از متن آيه پيداست اهل الذكر را عالمانى تلقى كرده است كه مردم مى توانند رسالت هاى پيشينيان را از آنان سؤ ال كنند و فقط اينان هستند كه توان پاسخ گويى به اين سلسله مسائل را دارند، و هنگامى كه خداوند افراد را دعوت مى كند كه اين گونه مسائل را از ((اهل الذكر)) سؤ ال نمايند به خوبى مى رساند كه اهل الذكر مورد تاييد مقام ربوبى بوده و توان پاسخ گويى دقيق و مثبت را به سائلين در حد كفاف و به قدر عقول سائل دارند و مطلب ديگرى كه از همين آيه استنباط مى شود اين كه مراد از اهل الذكر كسانى هستند كه آنى از ذكر خارج نمى شوند چرا كه اگر از ذكر خارج شوند يا به وادى غفلت از خدا و يا به برهوت نسيان رب دچار مى گردند و حال آن كه چنين كسى كه در مواقفى ناسى از خداست و از وى غفلت مى ورزد در همان حال در دام نفس و وساوس شيطانى اسير است و چنين كسى را خداوند معرفى نمى كند كه مردم پرستش هايشان را از آنان بپرسند. با اين بيان به خوبى روشن مى شود كه اهل ذكر كسانى ، جز معصومين و اولياى الهى نيستند، چرا كه اينان تمامى لحظات حياتشان به ياد خدا و براى خداست و آنى از خداوند غفلت نمى ورزند و خداوند هم از اين مردان بزرگ غافل نيست . نه اولياى خداوند را به دست نسيان مى سپارند و نه خداوند بزرگ اينان را فراموش مى كند.
روايات فراوانى وجود دارد كه مطلب ما را به اثبات مى رساند، مرحوم علامه طباطبائى در جلد 24 تفسير الميزان ذيل آيه مربوطه بحثى روايى مطرح كرده است كه قسمتى از روايات آن را اين جا مى آوريم : در كافى به سند خود از عبدالرحمان بن كثير روايت كرده كه گفت به امام صادق (ع ) عرض كردم مقصود از آيه : فسئلوا اهل الذكر ان كنتم لا تعلمون چيست ؟ فرمود محمد و ما اهل اوييم كه بايد از ما بپرسند و در تفسير برهان از برقى و او به سند خود از عبدالكريم ابن ابى الديلم از ابى عبدالله (ع ) روايت كرده كه پرسيد خداى تعالى عزوجل دستور داد مردم از آل محمد بپرسند، و نيز در روايتى از امام على بن موسى الرضا (ع ) كه در تفسير نمونه آمده است در پاسخ سوال از آيه مذكور فرمودند: نحن اهل الذكر و نحن المسئولون ، ما اهل ذكريم و از ما بايد سوال شود.(388)
صاحب كشف الاسرار نيز در ذيل همين آيه در خصوص اهل الذكر مى نويسند: اهل الذكر اهل قرآنند كه در معانى و مبانى آن نظر كرده و به لطايف و حقايق آن راه برده و به احكام و مواعظ آن آگاه و رب عزت ، دل هاى آنان را به نور حكمت روشن گردانيده و چراغ معرفت در باطن ايشان افروخته و مومنان را به چراغ دانش ايشان راه حق يافته ، شواهد عزت و دلايل حكمت برايشان كشف گرديده .(389)
اگر چنان كه پيش از اين هم گفتيم ذكر را قرآن بدانيم كه خداوند هم در قرآن از آن به ذكر ياد كرده است پس اهل الذكر اهل قرآنند يعنى كسانى كه به باطن قرآن راه دارند و تاويل آيات را مى دانند يعنى راسخون فى العلم ، اما به هر جهت اهل الذكر، عاشقان پاكباز خداوند تعالى هستند، هر چه مى بينند از خدا مى بينند و با خدا مى بينند و چيزى نيست كه ببينند و از آن ياد محبوب خويش نكنند چنان كه از حضرت امير كه آنى از ذكر خدا غافل نبود بل مذكر حق هم بود نقل مى كنند در جواب كسى كه پرسيد آيا خداوندى را كه مى پرستى هيچ ديده اى ؟ فرمود: ما رايت شيئا، الا و راءيت الله قبله و بعده و معه . نديدم چيزى را مگر آن كه قبل از آن ، بعد از آن و با آن خداوند را ديدم . و اين حال اهل الذكر است كه عاشقان حق و خداوند هستند، آيا عاشقان حق كم تر از زنى چون زليخا هستند؟
گفته اند زليخا چون عشق يوسف در قلبش جاى گرفت ، آنى از ذكرش ‍ غافل نشد، و اين عشق روز به روز به فزونى مى رفت تا جايى كه بر همه چيز نام يوسف نهاد تا همه جا يوسف باشد. عارف بزرگ مولانا جلال الدين در مثنوى خويش اين مطلب را چنين آورده است :
آن زليخا از سپندان تا به عود نام جمله چيز يوسف كرده بود
نام او در نامها مكتوم كرد محرمان را سر آن معلوم كرد
صد هزاران نام گر بر هم زدى قصد او و خواه او يوسف بدى
گرسنه بودى چو گفتى نام او مى شدى او سير و مست جام او
تشنگيش از نام او ساكن شدى نام يوسف شربت باطن شدى
ور بدى درديش زان نام بلند درد او در حال گشتى سودمند
وقت سرما بودى او را پوستين اين كند در عشق نام دوست اين (390)

fehrest page

back page