next page

fehrest page

back page

با در نظر داشتن آيه ((اذكرونى اذكركم ))، و اين كه در آيات فوق خداوند از بندگان خاص خود ياد مى كند خود بزرگ ترين گواه است بر اين كه مذكورين از ذاكرين خداوند تعالى بوده اند و آنى از خداوند غفلت نكرده و هيچ گاه نسيان رب بر آنان مستولى نشده است . اگر آيات مذكور را با دقت تحت بررسى قرار دهيم با به دست آوردن صفاتى كه خداوند به يكايك اين بزرگان نسبت مى دهد به خوبى ، صفات ذاكر به دست مى آيد.
يكى از بهترين بخش هاى قرآن كريم آياتى است كه از نبوت انبياى الهى سخن مى گويد و هم آن دسته از آياتى كه از اولياى او ياد مى كند، شايد جزو شيرين ترين آيات قرآن نيز همين باشد چه از يك سو ربط ايشان است با خدا و از يك سو ارتباط آنان است با جامعه بشرى و در اين قسمت رنج ها و آسيب ها و استقامت و پايدارى ها و بسيارى مسائل ديگر وجود دارد كه بهاى هر كدام از آنان را مى توان در اين چالش ها ديد. ارزش ‍ انبيا در نزد خداوند آن قدر هست كه سبب وساطت او و خلق باشند و چنان معتبرند كه سراسر قرآن به ذكر ايشان و سلوك عرفانى و چالش هاى آنان با گروه هاى مخالفان پرداخته است و به راستى كه شناخت هر يك از آنان چنان تاثير گذار است كه با آشنايى هر يك از آنان يك گام بلند به كمال و هدايت مى توان برداشت .
تفصيل صفات ، سلوك و فرمان پذيرى هر يك از پيامبران را در كتاب هاى تاريخ و قصص در تفاسير معتبر مى توان جست و جو نمود. ما نيز در دو كتاب قرآنى با نام هاى سروش آسمانى و نسيم وحى به تفصيل از اين بابت سخن گفته و آيات هر پيامبرى را به تفكيك ثبت كرده ايم . شرحى عرفانى و برداشتى باطنى و معنوى نيز توسط شيخ اكبر محيى الدين بن العربى در كتاب بى نظير فصوص الحكم درباره انبياى الهى صورت گرفته است و هر پيامبرى چونان نگينى است كه بر انگشترى نشسته است ، با هر نبى يك واژه عرفانى هم راه شده و مباحث شگرفى در آن باره صورت گرفته است . فهرست انبياء و صفات معنوى رمزآميزى كه در فصوص ‍ الحكم آمده بدين شرح است :
1- حكمه الهيه فى كلمه آدميه
2- حكمه نفثيه فى كلمه شيثيه
3- حكمه سبوحيه فى كلمه نوحيه
4- حكمه قدوسيه فى كلمه ادريسيه .
5- حكمه مهيمنيه فى كلمه ابراهيميه
6- حكمه حقيه فى كلمه اسحاقيه
7- حكمه عليه فى كلمه اسماعيليه .
8- حكمه روحيه فى كلمه يعقوبيه
9- حكمه نوريه فى كلمه يوسفيه .
10- حكمه احديه فى كلمه هوديه .
11- حكمه فاتحيه فى كلمه صالحيه .
12- حكمه قلبيه فى كلمه شعيبيه .
13- حكمه ملكيه فى كلمه لوطيه .
14- حكمه قدريه فى كلمه عزيريه .
15- حكمه نبويه فى كلمه عيسويه .
16- حكمه رحمانيه فى كلمه سليمانيه
17- حكمه وجوديه فى كلمه داووديه .
18- حكمه نفسيه فى كلمه يونسيه .
19- حكمه غيبيه فى كلمه ايوبيه .
20- حكمه جلاليه فى كلمه يحياويه .
21- حكمه مالكيه فى كلمه زكرياويه .
22- حكمه ايناسيه فى كلمه الياسيه .
23- حكمه احسانيه فى كلمه لقمانيه .
24- حكمه اماميه فى كلمه هارونيه .
25- حكمه علويه فى كلمه موسويه .
26- حكمه صمديه فى كلمه خالديه .
27- حكمه فرديه فى كلمه محمديه .
غير از اين تفصيل شرح حال انبيا به انضمام فهرست آياتى كه در قرآن درباره هر كدام از انبياى الهى و اولياى عظام او وجود دارد در كتاب سروش آسمانى ثبت كرده ايم كه براى اهل تحقيق و پژوهندگان علوم قرآنى مى تواند محل رجوع باشد.
و لكل امه رسول فاذا جاء رسولهم قضى بينهم بالقسط و هم لا يظلمون .(337)
((و براى هر امتى پيامبرى هست . پس هنگامى كه پيامبرشان آمد بر اساس عدل ميان آن ها حكم خواهد شد و بر هيچ كس ستم نخواهد شد.))
اين آدمى كه به زير سلطه نفس مى رود و شيطان و وسوسه هاى اماره او را از راه منحرف مى سازد و از ذكر دو روش مى گرداند از الطاف خداست كه اوليا خود را به سوى ايشان گسيل نمايد تا از پس غفلت ، بيدارى ، از پس ‍ جهل و نادانى ، دانش و معرفت و از پس فراموشى حق ، ياد او را برايشان زنده گرداند. اين اوليا كسانى هستند كه به واسطه لطف حق بر شيطان و نفس خويش احاطه پيدا كرده اند و از فيض ذكر حق صاحب نفس ‍ شده اند.
اين كاملان كه از سوى خداوند حكيم مامور هدايت و ارشاد بشرند داراى عقولى عالى و اراده اى نيرومندند، و از سوى او برآنند تا آدميان را هماره در بيم و اميد و بشارت و انذار نگاه دارند تا از خدا غافل و دور نشوند. قرآن در اين باره مى فرمايد:
رسلا مبشرين و منذرين لئلا يكون للناس على الله حجه بعد الرسل و كان الله عزيزا حكيما.(338)
((پيامبرانى كه بشارت دهنده و بيم رسان بودند تا براى مردم پس از آمدن انبيا بر خدا حجتى باقى نماند و خداوند با عزت و حكيم است .))
و نيز مى فرمايد:
ولو انا اهلكناهم بعذاب من قبله لقالوا ربنا لولا ارسلت الينا رسولا فنتبع آياتك من قبل ان نذل و نخزى . قل كل متربص فتربصوا فستعلمون من اصحاب الصراط السوى و من اهتدى .(339)
((و اگر پيش از آمدن پيامبرى عذابشان مى كرديم مى گفتند: اى پروردگار ما، چرا رسولى به ما نفرستادى تا پيش از آن كه به خوارى و رسوايى افتيم از آيات تو پيروى كنيم ؟ بگو: همه منتظرند شما نيز منتظر بمانيد. به زودى خواهيد دانست آن ها كه به راه راست مى روند و آن ها كه هدايت يافته اند چه كسانى هستند.))
بر اساس تعاليم قرآن اهداف رسالت و بعثت انبياى الهى كه ذاكران حق و مذكران خلق هستند صرف نظر از ذكر آيات مربوطه به اين شرح خواهد بود:
1- دعوت به توحيد و پرستش خدايى واحد.
2- آشنايى دادن مردم با اسماء و صفات خداى جهان آفرين ((الله )).
3- اشاره داشتن به اين كه انسان ها همگى بندگان خدايند و معبودى جز الله ، آفريننده همه موجودات نيست .
4- آشنايى دادن مردم به رسم و آئين و احكام و فرمان هاى خداوند.
5- هشدار دادن نسبت به جهان پس از مرگ و حتمى بودن قيامت و معاد.
6- هشدار دادن نسبت به خطاهاى بشرى و بيدار كردن حس فطرى آن ها.
7- هشدار دادن به مردم براى وقوع عذاب الهى در صورت تداوم كفر و ظلم و شرك و نفاق .
8- معرفى آيات و بينات الهى در همه جوانب آن .
9- بر پا داشتن عدل و قسط در جامعه انسانى .
10- اصلاح امور شخصى و اجتماعى مردم .
11- تلاوت آيات الهى بر مردم .
12- تعليم كتاب و حكمت دينى .
13- پاكسازى و تزكيه باطن و روان آدميان .
14- دعوت به تقواى الهى و اطاعت از اوامر خداوند.
15- آزاد كردن انسان ها و باز كردن عقل و زنجير از دست و گردن آن ها.
16- خارج كردن انسان ها از ظلمات و راهنمايى نمودن آنان به نور و روشنايى .
و قرآن كريم ذكر يكايك رسولان و كارهايى كه براى سعادت مردم و كمال بشرى انجام داده اند را متذكر شده و آنان را اوصاف بلندشان الگويى مناسب براى جامعه هاى انسانى قرار داده است .
8. ايجاد زمينه ذكر
قرآن كريم براى اين كه در وجود انسان ها ذكر ايجاد شود و متذكر انسان ها باشد مطالبى را بيان مى كند و اظهار مى دارد كه اين سلسله مطالب ممكن است كه شما را به تذكر برساند در صورتى كه نسيان و غفلت ناخودآگاه صورت گرفته باشد و حالتى از جحد و انكار دانسته در آن مشاهده نشود. اينك آيات قرآنى كه اين مطلب را بيان مى كند ذيلا مى آوريم تا ببينيم كه چه چيزهايى زمينه ساز ايجاد ذكر خداوند در انسان مى باشد:
ولا تنكحوا المشركات حتى يؤ من و لامه مؤ منه خير من مشركه و لو اعجبتكم و لا تنحكوا المشركين حتى يؤ منوا و لعبد مؤ من خير من مشرك ولو اعجبكم اولئك يدعون الى النار والله يدعو الى الجنه و المغفره باذنه و آياته للناس لعلهم يتذكرون .(340)
((به زنى مگيريد زنان مشرك را مگر آن كه ايمان آورند و كنيز با ايمان بهتر از زن مشرك است هر چند كه شما را خوش آيد از جهت مال يا نسبت يا صورت ، و زن مسلمان را به مردان مشرك ندهيد مگر ايمان آورند و هر آينه بنده با ايمان بهتر از مشرك است هر چند كه شما را از دارايى او خوش آيد، كه آن ها به آتش خوانده مى شوند و خداوند آيات خود را براى مردم بيان مى كند شايد كه ايشان متذكر شوند پند پذيرند و حق را دريابند.))
يا بنى آدم قد انزلنا عليكم لباسا يوارى سوآتكم و ريشا و لباس التقوى ذلك خير ذلك من آيات الله لعلهم يذكرون .(341)
((اى فرزند آدم ، ما بر شما پوشيدنى و جامه و متاع مناسب هر گروه فرستاديم ، ليكن جامه پرهيزكارى بهترين لباس است و اين از نشانه هاى نيك و شگفتى هاى لطيف خداوند است تا شايد متذكر شويد.))
الم تر كيف ضرب الله مثلا كلمه طيبه كشجره طيبه اصلها ثابت و فرعها فى السماء. توتى اكلها كل حين باذن ربها و يضرب الله الامثال للناس لعلهم يتذكرون .(342)
((نبينى چگونه خداوند مثل زده است سخن خوش پاك را به درخت خوش پاك كه بيخ آن در زمين استوار و شاخ و برگ آن در بالاست ، آن درخت هر زمان ميوه خود را به دستور پروردگارش مى دهد و خداوند اين مثل ها را براى مردم مى زند، باشد كه دريابند و متذكر شوند))
و لقد آتينا موسى الكتاب من بعد ما اهلكنا القرون الاولى بصائر للناس ‍ و هدى و رحمه لعلهم يتذكرون .(343)
((ما پس از آن كه مردمان پيشين را هلاك كرديم ، موسى را كتاب تورات داديم كه در آن حكم ها و پيغام هاى روشن براى مردم و راه نمونى و بخشايش است ، تا مگر آنان متذكر شوند.))
و ما كنت بجانب الطور اذ نادينا و لكن رحمه من ربك لتنذر قوما ما اتيهم من نذير من قبلك لعلهم يتذكرون .(344)
((و تو (اى محمد) به آن سوى طور نبودى آن گاه كه ندا داديم ، ليكن از رحمت خداوند تو بود كه تو را پيغام داديم تا با سخنان ما آن گروه را بيم دهى ، گروهى كه پيش از تو بيم دهنده اى براى آن ها نيامده بود، تا مگر آنان متذكر شوند.))
و لقد وصلنا لهم القول لعلهم يتذكرون .(345)
((و ما براى آنان (كافران ) سخن در سخن پيوستيم (از وعده و وعيد و قصه ) تا مگر آنان پذيراى ذكر شوند.))
و لقد ضربنا للناس فى هذا القرآن من كل مثل لعلهم يتذكرون . قرآنا عريبا غير ذى عوج لعلهم يتقون .(346)
((ما در اين قرآن براى مردم از هر سانى (مثل ) زديم تا مگر متذكر شوند، قرآنى عربى ، بدون هيچ كژى و انحراف تا مگر از گناه و عذاب بپرهيزند و پرهيزكار شوند.))
در آيات اين بخش اگر توجه كنيم در مى يابيم كه خداوند تعالى جهت ايجاد زمينه هاى ذكر چه مطالبى را بيان داشته است ، براى توضيح بيش تر آن مفاهيم ، آيات را فهرست وار مرور مى كنيم : در آيه اول (بقره ، 221) بيان مى كند كه زنان مشرك را به عقد و نكاح نگيرند مگر اين كه ايمان آورند، در اين جا اشاره به قدرت و نفوذ زنان دارد كه گاه با جاذبه هاى مخصوص زنانه مشغوليت هاى فراوانى را مى توانند به بار آورند و در قسمت دوم آيه مى فرمايد زن مسلمان را به مرد مشرك در صورتى كه مومن نشود ندهيد، در اين صورت نيز اشاره به سلطه مردان دارد كه به راحتى مى توانند مانع طاعات و عبادات زنان شوند. در آيه دوم (اعراف ، 26) از تقوى به عنوان لباسى ياد مى كند كه به خودى خود به علت خود نگهدارى از گناه و فساد مى تواند عامل يا زمينه ساز ذكر الهى باشد.
در آيات سوم (ابراهيم 25 -24)، پنجم ، ششم و هفتم (قصص ، 51 - زمر، 28 - 27)، به مفاهيم مثال ها و قول اشاره مى كند از آن ها به عنوان مقدمه ايجاد زمينه ذكر ياد مى كند، و نهايتا در آيه چهارم مستقيما كتاب الهى را كه عامل هدايت و داراى رحمت است براى زمينه ذكر معرفى مى نمايد.
چنان كه از آيات مذكور پيداست خداوند بزرگ براى اين كه انسان ها را متذكر سازد مدام با آن ها در تماس بوده و آنى آنان را به حال خويش ‍ واگذار نكرده است و هيچ گاه نخواسته است آن ها در سرگردانى خود غوطه ور گردند، از اين اين رو گاهى آياتش را براى مردم بيان كرده است و آشكارا آن را براى مردم به نمايش مى گذارد. گاهى مثل هايى ملموس و عينى مى زند و حال افراد متذكر و غير متذكر را ياد آور مى شود و نيز آدميان را به سمت تقوى كه به معناى كنترل كردن خود مى باشد فرا مى خواند تا از اين طريق مردم را از گرايش به سوى فساد و گناه برحذر دارد تا در نتيجه دورى از گناه و فساد منعى براى رسيدن به تكامل و كمال انسان ها پديد نيايد و چون منعى در مسير كمال انسان نباشد قهرا انسان در مسير فطرت خويش حركت مى كند و بديهى است كه حركت مبتنى بر فطرت در مسير الهى بوده و ختم به خير هم مى باشد و همه كس را معلوم است كه پايان هر خيرى خداوند و كمال هر خيرى نيز هم اوست و بس .
9. دعوت به ذكر
دعوت به تذكر يكى ديگر از مباحثى است كه در قرآن به آن توجه فراوانى شده است ، آيات زيادى وجود دارد كه آدميان را به ياد خدا دعوت مى كند، نمونه اى از اين آيات چنين است :
و حاجه قومه قال اتحاجونى فى الله و قد هدين و لا اخاف ما تشركون به الا ان يشاء ربى شيئا وسع ربى كل شى ء علما افلا تتذكرون .(347)
((خويشان او (ابراهيم ) بر او پيكار نموده و دعوى حق كردند گفت : شما با من محاجه مى كنيد درباره خداى در صورتى كه او مرا به راه راست هدايت كرده و من از آن چه شما انباز براى خدا مى گيريد نمى ترسم مگر آن كه خدا گزندى براى من بخواهد، چون خداى من به دانش خود به همه چيز از بودنى ها رسيده است ، آيا در نمى يابيد و متذكر نمى شويد؟))
ان ربكم الله الذى خلق السموات و الارض فى سته ايام ثم استوى على العرش يدبر الامر ما من شفيع الا من بعد اذنه ذلكم الله ربكم فاعبدوه افلا تذكرون .(348)
((پروردگار شما خدايى است كه آسمان ها و زمين را در شش روز آفريد آن گاه بر عرش مستولى شد، او كار را پيش مى برد و مى اندازد، هيچ شفيعى بى اذن او نيست ، اوست خداوند شما پس او را بپرستيد، آيا متذكر نمى شويد؟))
مثل الفريقين كالاعمى و الاصم و البصير و السميع هل يستويان مثلا افلا تذكرون .(349)
((مثل اين دو گروه (مومنان و كافران ) به سان نابينا و ناشنوا، و بينا و شنوا است ، آيا اينان در صفت برابرند، آيا متذكر نمى شويد و در نمى يابيد كه چنين نيست .))
قال يا قوم اءراءيتم ان كنت على بينه من ربى و اتانى رحمه من عنده فعميت علكم انلزمكموها و انتم لها كارهون . و يا قوم لا اسئلكم عليه مالا ان اجرى الا على الله و ما انا بطارد الذين آمنوا انهم ملاقو ربهم ولكنى اريكم قوما تجهلون . و يا قوم من ينصرنى من الله ان طردتهم افلا تذكرون .(350)
((نوح قومش را پاسخ داد كه چه مى گوييد، هرگاه ببينيد كه مرا دليل روشن و رحمت مخصوص از جانب پروردگار عطا شده باز هم حقيقت حال بر شما پوشيده خواهد ماند آيا من به رحمت و سعادت شما را اجبار كنم و شما تنفر اظهار كنيد، باز گفت (بدانيد كه ) من از شما ملك و مالى نمى خواهم اجر من بر خداست و من هرگز آن مردم با ايمان را هر چند (به نظر شما) فقير و بى قدر باشند از خود دور نمى كنم كه آن ها به شرف ملاقات خدا مى رسند ولى به نظر من شما خود، مردم نادانى هستيد، باز گفت : اى قوم اگر من آن مردم پاك خدا پرست را از خود برانم (و خدا از من برنجد) به مدد كه از (خشم ) خدا نجات يابم آيا از اين سخنان متذكر نمى گرديد.))
افرايت من اتخذ الهه هويه و اضله الله على علم و ختم على سمعه و قلبه و جعل على بصره غشاوه فمن يهديه من بعد الله افلا تذكرون .(351)
((اين رسول ما) مى نگرى آن را كه هواى نفسش را خداى خود قرار داده و خدا او را دانسته (و پس از ارائه حجت ) گمراه ساخته و مهر (قهر) بر گوش و دل او نهاده و بر چشم وى پرده ظلمت كشيده پس او را بعد از خدا ديگر كه هدايتش خواهد كرد، آيا متذكر اين معنى نمى شويد (كه جز راه خدا پرستى ديگر همه گم راهى است ).))
همان طور كه در پنج آيه بالا مشاهده مى شود تمامى موارد مستقيما مرتبط با عموم انسان هاست از اين جهت كه همگى بندگان خداوند هستند و نيز از اين بابت كه همگى مخلوق آن خداى يكتا هستند و چنان كه قبلا هم بيان كرديم ذكر به معناى ارتباط مستقيم انسان به خداست .
در آيه اول اين بحث مستقيما از مشيت الهى و از وسعت و احاطه علمى آن حضرت ياد مى كند و در كنار اين دو صفت از شرك و ذكر ياد مى كند، در آيه دوم از قدرت آفرينش گرى خداوند و صفت ربوبيت وى ياد مى كند و در انتها از عبوديت و تذكر. در آيه سوم از ايمان و كفر كه به معناى پيوستن به خدا و آن ديگرى به معناى گسستن از خدا مى باشد ياد مى كند و اين دو را به كور و كر و بينا و شنوا مثل مى زند و پيرو آن دعوت به تذكر مى نمايد، به اين مفهوم كه خوب ياد آور آن زمان را كه چون آفريديمت تو نه كور بودى ، نه گنگ بودى و نه كر، چرا كه ((بلى )) گفتن و ((شهدنا)) گفتن خود گواه شنوايى و بينايى كامل است و چون در آن حال انسان مستقيما مرتبط با خداوند بود، مومن هم بود، و بين او و خداوند واسطه اى نبود ولى اينك كفر و شرك واسطه گشته و پيرو آن كورى و كرى حاصل بندگان شده است . در آيه چهارم بحث از مسئوليت و سازندگى حضرت نوح (ع ) است كه با قوم خود محاجه مى كند و به آنان پاسخ مى دهد كه اگر ارتباط بندگان مومن خدا را با خداوند قطع كند عذابى دردناك در انتظارش است و چون به اين عمل اقدام نمايد هيچ كس ‍ ياراى نجات دادن وى را از عذاب الهى نخواهد داشت ، و آن جا كه مى فرمايد پس آيا متذكر نمى شويد، به خوبى مى رساند كه مسئوليت انبيا چيزى جز ارتباط دادن بندگان به خداوند نبوده است و كسى كه بندگان را از خداوند جدا سازد خود از دايره و مسير ذكر خارج گشته و همين عمل موجب عذابش خواهد گشت .
و نيز در آخرين آيه اين قسمت از شركى ياد مى كند كه هواى نفس خويش ‍ را خدا دانسته و از آن پيروى مى كند و از پس آن به گمراهى افتاده و علت گم راهى هم خروج از ذكر است چرا كه راه فقط ((ذكر)) است و بس ‍ غافلين و معرضين از ذكر راه انسانى خود خارج گشته اند و چون از مسير انسانى خارج شوند ديگر گوش و قلبشان مدرك حقايق نيست ، نه با گوششان ذكر عوالم را مى شوند و نه با قلبشان ادراك ذكر مى كنند.
اين جهان در نظر اهل توحيد داراى احساس و شعور است و هرگاه در تصرف ولى خدا باشد تسليم و گوش به فرمان است و آن چه مامور باشد عينا و بى دخل و تصرف انجام مى دهد و اين در حالى است كه براى ديگران اين جهان بى احساس و بى شعور مى نمايد. مولانا بيان مى كند كه همه آفرينش ، ذره به ذره بندگى حق و ذكر و تسبيح وى مى كنند و آنى از اين امر غافل و خارج نمى گردند و مدام بر اين مدار سير مى كنند تا به كمال خويش نائل آيند.
باد را بى چشم اگر بينش نداد فرق چون مى كرد اندر قوم عاد
چون همى دانست مومن از عدو چون همى دانست مى را از كدو
آتش نمرود را گر چشم نيست با خليلش چون تجشم كردنيست
گر نبودى نيل را آن نور و ديد از چه قطبى را ز سبطى مى گزيد
گر نه كوه و سنگ با ديدار شد پس چرا داود را او يار شد
اين زمين را گر نبودى چشم جان از چه قارون را فرو خورد آن چنان
گر نبودى چشم دل حنانه را چون بديدى هجر آن فرزانه را
سنگ ريزه گر نبودى ديده ور چون گواهى دادى اندر مشت در
اى خرد بركش تو پر و بال ها سوره برخوان زلزلت زلزالها
در قيامت اين زمين بر نيك و بد كى زناديده گواهى ها دهد
كه تحدث حالها و اخبارها تظهر الارض لنا اءسرارها(352)
جهان هستى به منزله آيات الهى يك پارچه دعوت به ياد خداست و اگر چشمى بينا و گوشى شنوا باشد به خوبى مى يابد كه ذرات هستى همه ذكر او و تسبيح او مى كنند و آدمى را نيز به اين امر دعوت مى نمايند.
چون عصاى موسى اين جا مار شد عقل را از ساكنان اخبار شد
پاره خاك ترا چون مرد ساخت خاك ها را جملگى شايد شناخت
مرده زين سواند و زان سو زنده اند خامش اين جا و آن طرف گوينده اند
چون از آن سوشان فرستد سوى ما آن عصا گردد سوى ما اژدها
كوه ها هم لحن داودى كند جوهر آهن به كف مومى بود
باد حمال سليمانى شود بحر با موسى سخن دانى شود
ماه با احمد اشارت بين شود نار ابراهيم را نسرين شود
خاك قارون را چو مارى در كشد استن حنانه آيد در رشد
سنگ بر احمد سلامى مى كند كوه يحيى را پيامى مى كند
ما سميعيم و بصيريم و خوشيم با شما نامحرمان ما خامشيم
چون شما سوى جمادى مى رويد محرم جان جمادان چون شويد
از جمادى عالم جان ها رويد غلغل اجزاى عالم بشنويد
فاش تسبيح جمادات آيدت وسوسه تاءويل ها نربايدت
چون ندارد جان تو قنديل ها بهر بينش كرده اى تاءويل ها
كه غرض تسبيح ظاهر كى بود دعوى ديدن خيال غى بود
بلكه مر بيننده را ديدار آن وقت عبرت مى كند تسبيح خوان
پس چو از تسبيح يادت مى دهد آن دلالت همچو گفتن مى بود
اين بود تاويل اهل اعتزال و آن آن كس كو ندارد نور حال
چون ز حس بيرون نيامد آدمى باشد از تصوير غيبى اعجمى (353)
پس از اين بيان مى رسيم به كم بودن تعداد متذكرين ، قرآن خود اين موضوع را به خوبى مطرح ساخته و آياتى چند را به اين بحث اختصاص ‍ داده است ، نمونه هايى از اين آيات بدين شرح است :
كتاب انزل اليك فلا يكن فى صدرك حرج منه لتنذر به و ذكرى للمومنين اتبعوا ما انزل اليكم من ربكم و لا تتبعوا من دونه اولياء قليلا ما تذكرون .(354)
((اى رسول كتابى بزرگ براى تو نازل شد پس تو دلتنگ و رنجيده خاطر (از انكار مردم ) مباش تا مردمان را به آيات عذابش بترسانى و اهل ايمان را به بشارتش يادآور شوى (اى اهل ايمان ) از آن چه خدا به سوى شما فرستاده پيروى كنيد و پيرو دستورهاى غير او نباشيد و جز خدا به دوستى نگيريد، اما اندك مردمى بدين پند متذكر مى گردند.))
امن يجيب المضطر اذا دعاه و يكشف السوء و يجعلكم خلفاء الارض ‍ ءاله مع الله قليلا ماتذكرن .(355)
((آيا آن كيست كه دعاى بيچارگان مضطر را به اجابت مى رساند و رنج و غم آنان را برطرف مى سازد و شما مسلمين را جانشينان اهل زمين قرار مى دهد آيا با وجود خداى يكتا خدايى هست ( هرگز نيست ) ليكن اندكى مردم متذكر اين حقيقت هستند.))
ميبدى در ذيل اين آيه مى نويسد: عارفى بزرگوار بر بيمارى وارد شد، بيمار خواهش دعاى شفا از عارف كرد، او گفت : تو خود مضطر هستى و دعا كن تا خدا شفايت دهد، نخوانده اى يا نشنيده اى : امن يجيب المضطر اذا دعاه بدان كه اين آيه دست گير درماندگان و فريادرس نوميدان و داروى بيماران و يادگار بى دلان است ، كه خداوند گوش هاى بندگان را به جزا پاسخ گويد و اميد عاجزان را به وفا جواب دهد، و دعاى ضعيفان به عطا اجابت كند. چنان كه در ازل همه احسان او و در حال همه انعام او در ابد همه افضال او است .(356)
و ما يستوى الاعمى و البصير و الذين آمنوا و عملوا الصالحات و لا المسى ء قليلا ما تتذكرون .(357)
((و هرگز نابينا و شخص بينا يك سان نيستند و هم آنان كه به خدا ايمان آورده و نيكوكار شدند (نزد خدا) با (كافران ) بدكرار مساوى در درجات آخرت نيستند (ليكن ) بسيار كمند مردمى كه اين حقيقت را متذكر مى شوند.))
و بدين سان هر چه انسان از معنويات دورتر گشته و به ماديت و مادى گرايى نزديك تر شود از ذكر كم بهره تر خواهد بود و هر چه بهره ورى از ذكر كمتر باشد تسريع در كمال نيز كاهش مى يابد و چون انسان از ذكر واماند در گرداب جهل ، شك و ترس فرو مى رود و مدام از تجرد دورتر مى گردد و چون از تجرد دور گشت به برهوت كثرت و ظلمت فرو مى رود. در اين حال است كه از هر اسفلى پايين تر گشته از هر انعامى گم راه تر مى گردد.
دعوت به تذكر كه موضوع مورد بحث ما است ارتباط مستقيم با فطرت آدمى دارد همان طور فطرتى كه خداجوست و انسان را مدام به سمت خدا مى خواند، همان فطرتى كه در آيات به آن دين حنيف گفته اند و دعوت به قيام كرده اند تا به سمت وجه وجيه آن متوجه شويم ، همان فطرتى كه مسيرش تغيير نمى كند، از كارش هيچ باز نمى ايستد و مسئوليت و وظيفه خويش را هيچ گاه فراموش نمى كند و هرگز نقش ‍ محيط را نمى گيرد و تاثير محيط را بر خود دفع و نفى مى سازد و همان فطرتى كه چون دين الهى ، قيمتى و گران بها بوده و هميشه در حال قيام است و در راه انسان ها نور افشانى مى كند.
اگر مسئوليت رسولان ذكر كردن است ، مبناى اين ذكر همين وجود فطرت و نقش آن در نهاد انسان است . رسولان به چيزى دعوت مى كنند كه انسان ها در درون خويش به آن واقفند ولى مركز وقوف دعوت انبيا را گردى از وساوس و هواهاى نفسانى پوشانيده و مانع نور افشانى آن مى شود، تذكرى كه رسولان به انسان ها مى دهند اين پرده هاى نفسانى را كه حجاب راه خدا و انسان است مرتفع مى سازد و چون اين حجاب ها كه همان هواهاى نفسانى است از بين رفت انسان دوباره با اصل خويش ‍ مرتبط مى شود و آن گاه است كه مى گوييم انسان هدايت شده است . چنين به نظر مى رسد كه دعوت به تذكر دعوت به ((فطرت )) است و براى اين كه انسان به فطرت خويش توجه داشته باشد لازم است كه بر عليه خويش كاذب خود قيامى نصوح وار نمايد تا اين قيام وى را بر فطرت خويش بازگرداند و راه اين بازگشت به خويش ((ذكر)) است ، منتهى ذكرى كه انسان را متوجه خداوند بزرگ سازد و تداومى در روابط انسان و خدا ايجاد نمايد.
وحى آمد سوى موسى از خدا بنده ما را ز ما كردى جدا
تو براى وصل كردن آمدى نى براى فصل كردن آمدى
تا توانى پا منه اندر فراق ابغض الاشياء عندى الطلاق
هر كسى را سيرتى بنهاده ام هر كسى را اصطلاحى داده ام
در حق او مدح و در حق تو ذم در حق او شهد و در حق تو سم
ما برى از پاك و ناپاكى همه از گران جانى و چالاكى همه
من نكردم خلق تا سودى كنم بلكه تا بر برندگان جودى كنم (358)
10. ذكر پذيرى
يكى از مباحثى كه قرآن به آن عنايتى خاص دارد، مسئله ذكرپذيرى است از اين جهت در آيات زيادى از اين خاصيت نام برده و گروههايى را كه به آنها اشاره خواهيم كرد به عنوان پذيرندگان ذكر معرفى كرده است .
1 للعالمين
اولئك الذين هدى الله فبهديهم اقتده قل لا اسئلكم عليه اجرا ان هو الا ذكرى للعالمين .(359)
((آن ها (پيغمبران ) كسانى بودند كه خدا خود، آنان را هدايت نمود، تو نيز از راه آن ها پيروى نما و امت را بگو كه من مزد رسالت از شما نمى خواهم جز آن كه مى خواهم اهل عالم به ياد (خدا) متذكر شوند.))
2 للبشر
و ما جعلنا اصحاب النار الا ملائكه و ما جعلنا عدتهم الا فتنه للذين كفروا ليستيقن الذين اوتوالكتاب و يزداد الذين آمنوا ايمانا و لا يرتاب الذين اوتوا الكتاب و المومنون و ليقول الذين فى قلوبهم مرض و الكافرون ماذا اراد الله بهذا مثلا كذلك يضل الله من يشاء و يهدى من يشاء و ما يعلم جنود ربك الا هو و ماهى الا ذكرى للبشر.(360)
((ما دوزخ ‌سازان را از فرشتگان ساختيم و اين شماره نوزده (عليها تسعه عشر) را نكرديم مگر براى شوراندن و آزمايش كافران تا آن ها را كه تورات دادند تعيين كنند و مومنان هم برايمان خود بيفزايند، تا آن ها را كه تورات دادند و مومنان شك و گمان نكنند و تا منافقان و بيمار دلان و كافران بگويند: خداوند را از اين عدد نوزده چه اراده كرده است ؟ آرى ، اين چنين خداوند هر كه را كه بخواهد گم راه مى كند و هر كه را كه بخواهد راه مى نماياند، و شمار سپاه خداوند را جز او كسى نداند و اين دوزخ و اين سخن نيست جز ياد آورى و پند براى مردمان .))
3 لمن كان له قلب
و كم اهلكنا قبلهم من قرن هد اشد منهم بطشا فنقبوا فى البلاد هل من محيص . ان فى ذلك لذكرى لمن كان له قلب او القى السمع و هو شهيد.(361 )
((و چقدر طوايفى را پس از اينان ما هلاك كرديم كه با قهر و قوت تر از اينان بودند و در هر ديار راه جستند، آيا با همه نيرومنديشان هيچ راه نجاتى يافتند؟ در اين هلاك پيشينيان ، پند و تذكر است آن را كه قلب هوشيارى باشد يا گوش دل به كلام حق فرا دهد و به حقايقش توجه كامل كند.))
4 للعابدين
و ايوب اذنادى ربه انى مسنى الضر و انت ارحم الراحمين . فاستجبنا له فكشفنا ما به من ضر و آتيناه اهله و مثلهم معهم رحمه من عندنا و ذكرى للعابدين .(362)
((و ياد كن اى رسول حال ايوب را وقتى كه دعا كرد كه اى پروردگار، مرا بيمارى و رنج سخت رسيده و تو از همه مهربانان عالم مهربان ترى . پس ‍ ما دعاى او را مستجاب كرديم و درد و رنجش را برطرف ساختيم و به لطف و رحمت خود اهل و فرزندانش را با عده ديگر به مثل آنها، باز به او اعطا كرديم تا اهل عبادت متذكر لطف و احسان ما شوند.))
5 للمومنين
المص . كتاب انزل اليك فلا يكن فى صدرك حرج منه لتنذربه و ذكرى للمومنين .(363)
((اين كتابى است نازل شده به سوى تو، مبادا در دل تو نگرانى و گمانى از آن باشد، (اين كتاب فرستاده شده ) تا با آن بيم دهى و آگاه نمايى و يادى براى مومنان باشد.))
و كلا نقص عليك من انباء الرسل ما نثبت به فؤ ادك و جائك فى هذه الحق و موعظه و ذكرى للمومنين .(364)
((و ما همه اين حكايات و اخبار انبياء را بر تو بيان مى كنيم تا قلب تو را به آن قوى و استوار گردانيم و در اين حال (شرح الحال رسولان ) طريق حق و راه صواب بر تو روشن شود و اهل ايمان را پند و عبرت و تذكر باشد.))
6 لقوم يومنون
اولم يكفهم انا انزلنا عليك الكتاب يتلى عليهم ان فى ذلك لرحمه و ذكرى لقوم يؤ منون .(365)
((آيا ايشان را بسنده نيست كه ما قرآن را بر تو فرستاديم كه بر آنها خوانده مى شود؟ و به راستى در اين كتاب رحمت و يادگار براى گروهى است كه ايمان آورده اند.))
7 لكل عبد منيب
افلم ينظروا الى السماء فوقهم كيف بنيناها و زيناها و مالها من فروج . و الارض مددنا و القينا فيها رواسى و انبتنا فيها من كل زوج بهيج . تبصره و ذكرى لكل عبد منيب .(366)
((آيا منكران حق آسمان را فراز خود نمى نگرند كه ما چگونه بناى محكم اساس نهاده ايم و آن را به زيور ستارگان درخشان آراسته ايم و هيچ شكافى و خللى در آن راه ندارد و زمين را نمى نگرند كه آن را بگسترديم و در آن كوه هاى استوار بيفكنديم و هر نوع گياه با حسن و طراوت از آن برويانيديم . اين دلايل قدرت در آسمان و زمين موجب بصيرت و تذكر براى هر بنده اى است كه به توبه از گناه و غفلت رو به درگاه خدا آرد.))
هوالذى يريكم آياته و ينزل لكم من السماء و رزقا و ما يتذكر الا من ينيب .(367)
((و او خدايى است كه نشانه هاى خود را به شما مى نماياند و از آسمان روزى شما را فرو مى فرستد، و پندپذير نشود و ياد نياورد مگر كسى كه دل به من دارد و به من بازگشت كند.))
8 لاولى الالباب
واذكر عبدنا ايوب اذنادى ربه انى مسنى الشيطان بنصب و عذاب . اركض برجلك هذا مغتسل بارد و شراب . و وهبنا له اهله و مثلهم معهم رحمه منا و ذكرى لاولى الالباب .(368)
((اى محمد ياد كن داستان بنده ما ايوب را هنگامى كه به آواز، خداى خويش را خواند و گفت : كه ديو به من رنجورى و عذاب رسانيده ، (جبرئيل او را گفت ) پاى بر زمين زن ، اين يك آب خويشتن شوى توست هم سرد و هم آشامه توست (آشاميدنى )، و كسان او را به او بخشيديم و هم چندان با ايشان از فرزندان و بردگان داديم ، بخشايشى از ما و يادگارى براى زيركان و خردمندان امت .))
و لقد آتينا موسى الهدى و اورثنا بنى اسرائيل الكتاب . هدى و ذكرى لاولى الالباب .(369)
((و ما به موسى نامه راه شناسى داديم و فرزندان يعقوب را وارث تورات ساختيم ، كتابى كه رهنمون و يادگارى براى خردمندان باشد.))
الم تر ان الله انزل من السماء ماء، فسلكه ينابيع فى الارض ثم يخرج به زرعا مختلفا الوانه ثم يهيج فتريه مصفرا ثم يجعله حطاما ان فى ذلك لذكرى لاولى الالباب .(370)
((آيا نبينى كه خداوند آب از آسمان فرو فرستاد و آن را چشمه در زمين روان كرد و به آن آب كشت ها بيرون آورد به رنگ هاى گوناگون ، پس از آن خشك شود و شما آن را زرد بينى ، پس از آن خرد كنند و ريزه ريزه شوند، در همه آن ها ياد كردى (و عبرتى ) براى زيركان و خردمندان است .))
علاوه بر آيات فوق بحث ذكرپذيرى اولوالالباب را مى توان در آيات : بقره ، 269. آل عمران ، 7. ابراهيم ، 52. رعد، 19. زمر، 9. و سوره ص ، 29 نيز مورد بررسى و مطالعه قرار داد.
9 للذاكرين
و اقم الصلوه طرفى النهار و زلفا من الليل ان الحسنات يذهبن السيئات ذلك ذكرى للذاكرين .(371)
((و نماز را بر دو طرف روز بر پا دار و نماز شام و خفتن ، كه نيكى ها بدى ها را مى برد و اين دستور يادگارى براى يادداران است .))
چنان كه خواننده گرامى توجه دارد و ما بارها در خلال فصول اين اثر اشارت داده ايم ، ذكر قرآنى منحصر و در قيد دسته و گروه و يا شخص ‍ خاصى نبوده و نيست و همواره به اين مطلب نيز اشاره كرديم كه ذاكران ، هر يك نزد خداوند مقام و موقعيتى مخصوص به خود دارند، در اين بخش از كتاب كه موضوع ذكرپذيرى را بيان داشتيم ، قرآن به انواع و اقسام ذكر ياد مى كند و همگان را در اين بين مورد توجه و عنايت قرار مى دهد، آن جا كه ذكر را به عموم تخصيص مى دهد و جهانيان را ذكرپذير مى داند بيان گر اين است كه ذرات عالم خالى از ذكر نيستند و اين نوع ذكر، ذكر مشترك تمامى موجودات جهان است .
هود گرد مومنان خطى كشيد نرم مى شد باد كانجا مى رسيد
هر كه بيرون بود زان خط جمله را پاره پاره مى گسست اندر هوا
همچنين شيبان راعى مى كشيد گرد بر گرد رمه خطى پديد
چون به جمعه مى شد او وقت نماز تا نيارد گرگ آن جا ترك تاز
هيچ گرگى در نرفتى اندر آن گوسفندى هم نگشتى زان نشان
باد حرص گرگ و حرص گوسفند دايره مرد خدا را بود بند
همچنين باد اجل با عارفان نرم و خوش همچون نسيم يوسفان
آتش ابراهيم را دندان نزد چون گزيده حق بود چونش گزد
ز آتش شهوت نسوزد اهل دين باقيان را برده تا قعر زمين
موج دريا چون به امر حق بتاخت اهل موسى را ز قبطى واشناخت
خاك قارون را چو فرمان در رسيد با زر و تختش به قعر خود كشيد
آب و گل چون از دم عيسى چريد بال و پر بگشاد مرغى شد پريد
هست تسبيحت بخار آب و گل مرغ جنت شد ز نفخ صدق دل
كوه طور از نور موسى شد به رقص صوفى كامل شد و رست او زنقص
چه عجب گر كوه صوفى شد عزيز جسم موسى از كلوخى بود نيز(372)

next page

fehrest page

back page