next page

fehrest page

back page

مرحوم آيت الله طالقانى بيانى شبيه به مطلب فوق را در تفسير خود دارد، در ذيل آيات مذكور مى نويسد: گويند: چون قطعه هاى ابر سياه يا دسته هاى مرغان پيش آمد و با ريزش سنگ ريزه هاى سوزان ، سپاه ابرهه را ناگهان از پاى درآورد. بيش تر آنان يك جا هلاك شدند و بعضى كه گويا از معرض اصابت دورتر بودند در اطراف بيابان و بين راه مردند، و در ابدانشان جراحات و تاول هايى چون آبله ديده مى شد. همان جا كه مقدرات مردمى را پيوسته به قدرت خود مى پنداشتند و زمين زير پايشان مى لرزيد، در يك لحظه ، مانند كاه و برگ پوسيده و خورد يا خورده شده گشتند كه بادها و شن هاى بيابان ، اجزاى بدن هاشان را به اين سو و آن سو مى افكند: ((فجعلهم كعصف ماكول (304)))
مرحوم طالقانى در ذيل همين مطلب از قول مورخين نيز تاءييدى براى گفتارش مى آورد و نظر آنان را راجع به گرفتارى پيل بانان و دچار شدن به بيمارى آبله نقل مى كند و مى نويسد: چون در ابدان آن ها اين گونه زخم ها و تاول هاى چركين ديده شده بود؛ بعضى از مورخين مانند ابن هشام ((متوفى به سال 218 هجرى )) كه سيره ابن اسحق ((متوفى به سال 151 هجرى )) را جمع آورى نموده ، در سيره خود گفته است كه سپاه ابرهه دچار بيمارى حصبه و آبله شدند. فخر رازى و فيض گفته اند كه از بدن هاى آن ها مانند جاى آبله خون و چرك مى آمد، و طبرى به اسناد خود از يعقوب بن عتبه نقل كرده كه گفت اولين بار كه بيمارى حصبه و آبله در سرزمين عرب ديده شد همين سال ((570 يا 571م )) بود، و به پيروى آن ها بعضى مفسرين و همچنين بعضى حروف آبله را با ابابيل ياد آورى نموده اند.(305)
29- گرفتن نسيان از پيغمبر اسلام
سنقرئك فلا تنسى . الا ماشاء الله انه يعلم الجهر و ما يخفى (306)
((و ما آيات قرآن را بر تو قرائت مى كنيم تا هيچ فراموش نكنى ، مگر آن چه كه خدا خواهد كه او به امور آشكار و پنهان عالم آگاه است .))
پيش از اين اشاره اى به علوم فوق روانى داشتيم كه تمركز يكى از مسائل مورد تحقيق و توجه آنان است ، يكى ديگر از مباحث مورد مطالعه علماى اين رشته بررسى مسئله عدم نسيان و غفلت است ، يعنى دائم الحضور بودن و يا دائم الذكر شدن ، و اين كارى است بسيار خارق العاده و قهرا نوعى اعجاز بزرگ به حساب مى آمد كه عامل اصلى آن خداوند بزرگ است ، چرا كه خداوند فعل عدم نسيان و فراموشى را به خود نسبت مى دهد، و مى فرمايد اى رسول بزرگ ! ما فراموشى را از تو خواهيم گرفت . لازمه اين كه فراموشى از كسى رخت بندد اين است كه آن فرد هميشه در حال تمركز باشد و تمركز در بحث ما همان چيزى است كه در طول كتاب از آن به عنوان ذكر ياد كرديم ، پر واضح است كه دائم الذكر كه همان معصومين (ع ) هستند دائم الحضور هم مى باشند و چون دائم الحضور هستند هميشه و در همه حال در حال تمركز هستند و چون مدام در حال تمركز قرار دارند لذا آنى نسيان و غفلت ايشان را فرا نمى گيرد و لازمه اين ، توجه به مقام ربوبى است ، هر چه توجه به خدا بيش تر باشد دست يافتن به اين مقامات بيس تر، سهل تر و بهتر خواهد بود.
30- عذاب ها و بلاياى آسمانى
فارسلنا عليهم الطوفان و الجراد و القمل و الضفادع و الدم آيات مفصلات فاستكبروا و كانوا قوما مجرمين .(307)
((پس بر آن ها (قوم موسى ، به كيفر كفرشان ) طوفان و ملخ و شپشك و وزغ و خون (خون شدن آب ) آن نشانه هاى آشكار (قهر و غضب را) فرستاديم باز طريق كبير و گردنكشى پيش گرفتند و قومى نابكار شدند.))
گاهى كفر و سركشى قوم كه فراوان مى شود خداوند بزرگ براى اين كه به آنها بفهماند كه نبايد از ياد خدا غافل شد و نبايد در فساد و كفر و طغيان فرو رفت ، آياتى را به ظهور و شهود مى رساند تا از اين طريق مردم را به تذكر درآورد و لذا گاهى براى آن سركشان قوم و قوم سركش عذاب هايى مقرر مى كند كه توسط اين بلاها و عذاب ها آن ها را متوجه قدرت خود سازد و مجددا رابطه آنها را با خود برقرار كند وگرنه از خداوندى كه بزرگى اش اجل از توصيف است هيچ گاه در مقام مقابله با بندگان ضعيفى كه حتى گاهى از اوقات قادر به دفع پشه اى از خود نمى باشند بر نمى آيد.
قرآن هر گاه كه از رسولان و فرستادگان الهى ياد مى كند براى آنهايى كه آنان را تكذيب مى كردند و اهل ايمان و عمل صالح نبودند و در حقيقت از انسانيت خود خارج گشتند عذاب هايى را بيان مى كند كه خداوند بزرگ در ازاى عملشان براى آن ها فرو مى فرستد تا اين كه اولا به آن ها بفهماند كه آن كس را كه انكار مى كنند وجود داشته و نيز قادر بر انجام هر كارى مى باشد و همچنين به كفر آن ها پاسخ بدهد تا براى ديگران نيز عامل ذكر و ياد بيش تر باشد. از اين روست كه در قرآن از بلاياى گوناگونى سخن مى گويد و آيه بالا نيز مبين همين نوع عذاب است كه در آن از چند عذابى كه براى قوم بنى اسرائيل فرستاده ياد مى كند و آن ها عبارتند از:
1- طوفان
2- جراد (ملخ )
3- قمل (شپش )
4- ضفادع (وزغ )
5- دم (خون )
و در آيه اى ديگر در همين سوره به دو نوع عذاب ديگر به اين شرح اشاره مى كند:
و لقد اخذنا آل فرعون بالسنين و نقص من الثمرات لعلهم يذكرون .(308)
((و فرعونيان را سخت به قحطى و تنگى معاش و نقص و آفت بركشت و زرع مبتلا كرديم تا شايد متذكر شوند))
دو نوع عذاب الهى كه در آيه به آن اشاره شده است يكى سنين است كه لفظا به معناى سال (12 ماه ) است و اصطلاحا به معناى قحطى و خشك سالى به كار مى رود و ديگرى نقص من الثمرات است و آن يعنى اين كه درختان ديگر ميوه و ثمره نمى دهند، چرا كه هر گاه خشك سالى پديد آيد و بارش باران قطع گردد نتيجه و پيامد آن چيزى جز عدم ثمره و ميوه نخواهد بود.
اكنون به ساير آيات قرآنى كه اشاره اى به عذاب هاى ديگر آسمانى مى كند مى پردازيم :
الف : قوم لوط
قالوا يا لوط انا رسل ربك لن يصلوا اليك فاسر باهلك بقطع من الليل و لا يلتفت منكم احد الا امراتك انه مصيبها ما اصابهم ان موعدهم الصبح اليس الصبح بقريب . فلما جاء امرنا جعلنا عاليها سافلها و امطرنا عليها حجاره من سجيل منضود. مسوعه عند ربك و ما هى من الظالمين ببعيد.(309)
((فرشتگان به لوط گفتند (تو انديشه مداركه ) ما رسولان پروردگاريم و هرگز دست آزار قوم به تو نرسد تو با اهل بيت خود شبانه از اين ديار بيرون شو و از اهل خود هيچ كس جز آن زن كافرت كه آن هم با قوم بايد هلاك شود يكى را وامگذار كه وعده عذاب صبح گاه است و تا صبح وقت بسيار نيست ، پس چون صبح شد فرمان قهر ما ديار آن قوم نابكار را ويران و زير و زبر ساخت و بر سر آن ها مرتب از آسمان سنگ هلاك فرو ريختيم ، كه آن سنگ هاى بلا بر سر ستم كاران از امر خدا نشاندار و معين بود و البته چنين هلاكتى از ظالمان دور نخواهد بود.))
ب : قوم شعيب
و يا قوم اعملوا على مكانتكم انى عامل سوف تعلمون من ياءتيه عذاب يخزيه و من هو كاذب و ارتقبوا انى معكم رقيب . و لما جاء امرنا نجينا شعيبا و الذين آمنوا معه برحمه منا و اخذت الذين ظلموا الصيحه فاصبحوا فى ديارهم جاثمين . كان لم يغنوا فيها الا بعدا لمدين بعدت ثمود.(310)
((باز گفت اى قوم شما هر كارى كه مى توانيد انجام دهيد من هم هر چه موظفم خواهم كرد، به زودى شما خواهيد دانست كه عذاب ذلت و خوارى بر كدام يك از من و شما مى آيد و دروغ گوى ما كيست ، پس شما منتظر (نزول عذاب ) باشيد كه من هم منتظر لطف او هستم ، و هنگامى كه حكم قهر ما فرا رسيد ما شعيب و كسانى كه به او ايمان آوردند به لطف و مرحمت خود نجات داديم و ستم كاران امت او را صيحه عذاب فرا گرفت كه صبح گاه همه در ديار خود هلاك شدند، چنان كه گويى هرگز در آن ديار نبودند (اى مردم شما) آگاه باشيد كه اهل مدين هم مانند كافران قوم ثمود از رحمت خداوند دور شدند.
ج : قوم صالح
و يا قوم هذه ناقه الله لكم آيه فذروها تاءكل فى ارض الله و لا تمسوها بسوء فياخذكم عذاب قريب . فعقروها فقال تمتعوا فى داركم ثلاثه ايام ذلك وعد غير مكذوب . فلما جاء امرنا نجينا صالحا والذين آمنوا معه برحمه منا و من خزى يومئذ ان ربك هو القوى العزيز. واخذالذين ظلموا الصيحه فاصبحوا فى ديارهم جاثمين . كان لم يغنوا فيها الا ان ثمودا كفروا ربهم الا بعدا لثمود.(311)
((صالح (ع ) باز گفت اى قوم اين ناقه آيت خدا و معجز براى اتمام حجت الهى بر شما است او را به حال خود آزاد گذاريد تا در زمين خدا چرا كند و قصد آزار او مكنيد وگرنه خدا شما را به زودى به عذاب گرفتار مى سازد، قوم پند صالح را نشنيده و ناقه را پى كردند صالح هم به آن ها وعده عذاب داد كه بعد از اين عمل تا سه روز ديگر در منازل خود از زندگى تمتع بريد و اين وعده البته دروغ نيست ، چون وقت فرمان قهر ما فرا رسيد تنها صالح و مومنان او را به رحمت خاص خود از بلاى آن روز نجات داديم كه خدا بر هر چه خواهد مقتدر و تواناست ، و آن گاه ستم كاران را شبانه صيحه عذاب آسمانى بگرفت كه صبح گاه در ديارشان بى حس و خاموش ابدى شدند، گويى آن ها در آن ديار هرگز زنده نبودند، آگاه شويد كه قوم ثمود چون به خداى خود كافر شدند دور از رحمت ابدى خدا گرديدند.))
د: قوم نوح
قال رب ان قومى كذبون . فافتح بينى و بينهم فتحا و نجنى و من معى من المومنين . فانجيناه و من معه فى الفلك المشحون . ثم اغرقنا بعد الباقين . ان فى ذلك لايه و ما كان اكثرهم مومنين ، و ان ربك لهو العزيز الرحيم .(312)
((نوح گفت پروردگارا قوم سخت مرا تكذيب كردند، بارالها بين من و قوم حكم فرما و به ما گشايشى عطا كن و من و مومنانى كه با من هم راه هستند از شر قوم نجات بده ، ما هم دعاى نوح را اجابت كرديم و او را با همه آنان كه در آن كشتى نجات در آمدند به ساحل سلامت رسانديم ، و باقى آن قوم سركش را به دريا غرق كرديم ، همانا در نجات مومنان و هلاك كافران قوم نوح آيت عبرتى است و ليكن باز هم اكثر مردم ايمان نمى آوردند، و همانا خداى تو خداى بسيار مقتدر و مهربان است .))
ه : قوم هود
وفى عاد اذ ارسلنا عليهم الريح العقيم . ما تذر من شى ء اتت عليه الا جعلته كالرميم .(313)
((و در قوم عاد كه بر هلاكتشان تند باد خزان فرستاديم عبرت خلق است ، كه آن باد هلاك به چيزى نمى گذشت جز آن كه او را مانند استخوان پوسيده مى گردانيد.))
كذبت عاد فكيف كان عذابى و نذر. انا ارسلنا عليهم ريحا صرصرا فى يوم نحس مستمر. تنزع الناس كانهم اعجاز نخل منقعر. فكيف كان عذابى و نذر.(314)
((قوم عاد پيغمبرشان هود را تكذيب كردند، پس بنگريد عذاب و تنبيه ما چگونه سخت بود، ما بر هلاك آن ها تند بادى در روز پايدار نحسى فرستاديم ، كه آن باد مردم را از جا بر مى كند چنان كه ساق درخت خرما از ريشه افكنند، پس باز بنگريد كه عذاب و تنبيه ما چگونه سخت بود.))
و اما عاد فاهلكوا بريح صرصر عاتيه . سخرها عليهم سبع ليال و ثمانيه ايام حسوما فترى القوم فيها صرعى كانهم اعجاز نخل خاويه . فهل ترى لهم من باقيه .(315)
((و اما قوم عاد به بادى تند و سركش به هلاكت رسيدند، كه آن باد تند را خداوند هفت شب و روز پى در پى بر آنها مسلط كرد كه ديدى آن مردم گويى ساقه نخل خشكى بودند و به خاك در افتادند، آيا هيچ بينى كه به روزگاران از آنان اثرى باقى باشد.))
علاوه بر اين سى و يك موردى كه در اين بخش از كتاب به آن اشاره كرديم و هر يك را با آيات آن آورديم موارد فراوان ديگرى نيز وجود دارد كه اين كتاب بيش از اين را اجازه نمى دهد ولى در عين حال از موارد ذيل نيز مى توان نام برد و از آيات آن بهره اى فراوان در اين خصوص گرفت :
1- غيب ، جهان غيب و موجودات غيبى از قبيل ملائك ، جن ، شيطان ، و... كه در سراسر قرآن فراوان بحث شده است .
2- سخن گفتن اعضاء و جوارح آدمى ، سوره هاى نور، 24، فصلت ، 19 - 18 و ياسين ، 65 به اين موضوع اشارت دارند.
3- ادراك ، شعور، سير و تسبيح تكوينى موجودات (ذرات )، سوره هاى فصلت (سجده )، 19 - 22. اسراء، 36 و 44. يس ، 65. احقاف ، 6 و... كه در بين اين آيات واژه هاى قول ، تكلم ، شهادت دادن و نطق را مى بينيم كه به موجودات به ظاهر بدون ادراك و شعور نسبت مى دهد كما اين كه اين سير و حركت عمومى و هدف مند را مولانا در كتاب شريف خويش آورده است .
جمله اجزاء در تحرك در سكون ناطقان كنا اليه راجعون
ذكر و تسبيحات اجزاى نهان غلغلى افگنده اندر آسمان (316)
4- پيشگويى هاى قرآن
5- قدرت گمراه كردن عمل (اضل اعمالهم )، از بين بردن عمل (حبط عمل )، و نيز قدرت دگرگون كردن و تغيير داده عمل (تبديل عمل )، كه انتساب به خداوند دارد، يكى ديگر از مباحث بسيار جالب اين بخش ‍ است كه جاى وسيعى را براى مطالعه و بررسى دارد.
6- بازگشت دادن عمل و تجسم بخشيدن عمل موضوعى ديگر است كه سوره هاى نمل ، 90. ياسين ، 54. تحريم ، 8. نحل ، 36 و همچنين زلزال ، 8-6 به آن پرداخته است .
و چندين مسئله ديگر در اين سرى مباحث وجود دارد كه از اين طريق خواننده محقق خود مى تواند به آن ها در قرآن كريم توجه و تامل كافى داشته باشد.
در خاتمه اين بخش لازم به نظر مى رسد كه بحثى كاملا فشرده در باب اعجاز و كرامت داشته باشيم ، چرا كه مطالبى كه به آن اشاره كرديم بخشى از اعجاز و كراماتى است كه از اولياى حق صادر شده و سر نخ اصلى اين ها در دست خداوند متعال قرار دارد، يعنى قدرت از آن خدا بوده ولى مجراى انجام فعل حضرات اوليا هستند. اينك به اختصار به ذكر اين دو مورد مى پردازيم :
معجزه نوع عملى است كه به اذن حق توسط يكى از انبيا جهت اثبات توحيد و نبوت نبى به مرحله ظهور مى رسد و اين عملى است كه كسى را نه ياراى آوردن مانند او است و نه مرتفع كردن و نابود ساختن آن را مى تواند انجام دهد. پس معجزه امرى است الهى كه توسط پيغمبران صورت مى گيرد در حالى كه مردم از آوردن مثل آن ، خنثى كردن آن هم انجام عين آن عاجز هستند.
معجزاتى كه به مرور رخ داده است به گفته فرستادگان خداوند فقط و فقط از ناحيه آن يگانه هستى بوده است و بس ، و شخص نبى در انجام آن هيچ گونه اراده و دخالتى نداشته است .
كرامت هم به معنى بزرگى است و به اين مفهوم است كه عارفان حق و يا هر كس ديگرى بر اثر رياضت و مخالفت با نفس و هواهاى نفسانى و هم بر اثر ممارست تمرين و سختى دادن به خود به نتايج مطلوبى مى رسند، كه بروز اين نتايج را در چنين افرادى به عنوان كرامت ياد مى كنند، مانند اعمالى كه مرشدان و پيران طريقت به انجام رسانيده اند و يا خوارقى كه به مشايخ متصوفه نسبت داده اند و نيز كارهاى جالبى كه توسط دراويش ‍ صورت مى پذيرد، همچنين مى توان از كارهاى خارق العاده و نيز محير العقول مرتاضان هندى و يوگى ها نام برد.
گويا اين اساس و ناموس هستى است كه هر كس در مسيرى زحمتى بكشد و سختى اى را متحمل شود پاداش وى را كرامت مى دهند. اما مطلب مهم اين جاست كه اولياى حق اين كرامت ها را بر حسب خلوص و پاكى ، و طاعات و عبادات به دست آورده اند و نه تنها اين ها را مايه فخر و بزرگى خود بر ديگران نمى دانند بلكه بر خلاف سايرين به خاطر رسيدن به كرامت نيز خود را به مشقت نمى اندازند و اين همه را طفيلى عبادتشان داده اند بى اين كه تقاضايشان چنين بوده باشد.
پس كرامت آن امر خارق العاده اى است كه به دست ((ولى )) به انجام مى رسد، حال آن كه معجزه نوع امر خارق عادتى است كه توسط ((رسول )) به وقوع مى پيوندد.
در آيات قرآن مواردى يافت مى شود كه اشارتى وسيع و جالب جهت امور خارق العاده در آن مطرح شده كه انجام آن را به غير امام يا پيغمبر نسبت مى دهد، مثلا آن جا كه سليمان (ع ) تقاضاى حضور تخت بلقيس ، ملكه سبا را از نزديكان خود مى كند، دو تن به ترتيبى كه قرآن ياد مى كند توانايى خود را مبنى بر انجام آن عمل اعلام مى كنند يكى از آنها عفريتى است از جن و ديگرى وزير حضرت سليمان ، آصف بن برخيا است كه قرآن از آن به : قال الذى عنده علم من الكتاب تعبير مى كند، حال آن كه از اين دو هيچ كدام نبى نبوده اند ولى توان و ياراى انجام امور خارق العاده را داشته اند. مورد ديگرى هست كه قرآن به حضرت مريم در دوران اعتكاف در محراب نسبت مى دهد حال آن كه مريم با اين كه پيغمبر نبوده ولى دارى كرامتى كه در قرآن ثبت است بوده است .
اما مطلبى كه در اين جا وجود دارد فرق كرامت و معجزه است ، كه معجزات انبيا جهت اثبات صدق رسالت و نبوتشان مى باشد و چون فعل از ناحيه اى برتر صادر مى شود لذا با تحدى تواءم است تحال آن كه كرامت نه نشانه نبوت و خبرآورى از غيبت است و نه دعوى تحدى و مقابله به مثل را دارد.
رسول و نبى موظف هستند براى اثبات نبوت خويش و بيان قدرت خدا براى عموم ، اعجاز خويش را ظاهر و هويدا كنند و حال آن كه اوليا نه تنها كرامت خويش را هويدا نمى سازند بلكه در پوشانيدن آن هم دقت و كوشش فراوان به خرج مى دهند. ابوالقاسم قشيرى در رساله خويش ‍ مى نويسد: ((هر گاه هيچ كرامتى از ولى صادر نشود خللى به ولايت او نمى رساند در حالى كه صدور معجزه از نبى واجب است .))(317)
دكتر قاسمى غنى در تحقيقات خود در اين مورد مى نويسد: به عقيده بعضى ولى ممكن است از صدور كرامت از خود كاملا واقف و باخبر باشد. اما هيچ وقت نمى گويد كه فلان كرامت را ابراز داشته ام بلكه مى گويد فلان كرامت به من داده شده يا به من ظاهر شد، در هر حال از صدور كرامت باخبر است و به آن استشعار دارد، اكثر صوفيه معتقدند كه كرامت فقط در حال خلسه و بى خودى ولى صادر مى شود كه اين معنى كه به صدور كرامت مستشعر نيست بلكه در آن حال كاملا تحت اراده الهى و به كلى از خود بى خبر است و هيچ گونه تعين و شخصيتى ندارد، خلاصه در موقع صدور كرامت شخص ولى از ميان برخاسته و در خدا محو شده است و هر كه در آن حال با او مخالفت كند با خدا مخالفت كرده ، زيرا در آن حال خدا از لبان او حرف مى زند و با دست او كار مى كند.(318)
مولانا هم در قصه سبحانى ما اعظم شاءنى گفتن بايزيد بسطامى با مريدان را به همين جهت بيان داشته است .
با مريدان آن فقير محتشم بايزيد آمد كه نك يزدان منم
گفت مستانه عيان آن ذوفنون لا اله الا اناها فاعبدون
چون گذشت آن حال و گفتندش صباح تو چنين گفتى و اين نبود صلاح
گفت اين بار ار كنم اين مشغله كاردها بر من زنيد آن دم هله
حق منزه از تن و من با تنم چون چنين گويم ببايد كشتنم
چون وصيت كرد آن آزاد مرد هر مريدى كاردى آماده كرد
مست گشت او باز از آن سغراق زفت آن وصيتهاش از خاطر برفت
نقل آمد عقل او آواره شد صبح آمد شمع او بيچاره شد
عقل چون شحنه است چون سلطان رسيد شحنه بيچاره در كنجى خزيد
عقل سايه حق بود حق آفتاب سايه را با آفتاب او چه تاب
چون پرى غالب شود بر آدمى گم شود از مرد وصف مردمى
هر چه گويد او پرى گفته بود زين سرى نه زان سرى گفته بود
چون پرى را اين دم و قانون بود كردگار آن پرى خود چون بود
اوى او رفته پرى خود او شده ترك بى الهام تازى گو شده
چون به خود آيد نداند يك لغت چون پرى را هست اين ذات و صفت
پس خداوند پرى و آدمى از پرى كى باشدش آخر كمى
شير گير از شير كى ترسد بگو شرح راه از كور كه پرسد بگو
شير گير از خون نره شير خورد تو بگويى او نكرد آن باده كرد
ور سخن پردازد از راز كهن تو بگويى باده گفته است اين سخن
باده اى را مى بود اين شر و شور نور حق را نيست اين فرهنگ و زور
كه ترا از توبه كل خالى كند تو شوى پست او سخن عالى كند
گر چه قرآن از لب پيغمبر است هر كه گويد حق نگفت او كافر است
چون هماى بى خودى پرواز كرد آن سخن را بايزيد آغاز كرد
عقل را سيل تحير در ربود زان قوى تر گفت كاول گفته بود
نيست اندر جبه ام الا خدا چند جويى بر زمين و بر سما
آن مريدان جمله ديوانه شدند كاردها در جسم پاكش مى زدند
هر يكى چون ملحدان گرد كوه كارد مى زد پير خود را بى ستوه
هر كه اندر شيخ تيغى مى خليد باژگونه او تن خود مى دريد
يك اثر نى بر تن آن ذوفنون و آن مريدان خسته در غرقاب خون
هر كه او سوى گلويش زخم برد حلق خود ببريده ديده و زار مرد
و آن كه او را زخم اندر سينه زد سينه اش بشكافت شد مرده ابد
و آن كه آگه بود از آن صاحب قران دل ندادش كه زند زخم گران
نيم دانش دست او را بسته است جان ببرد الا كه خود را خسته كرد
روز گشت و آن مريدان كاسته نوحه ها از خانشان برخاسته
پيش او آمد هزاران مرد و زن كاى دو عالم درج در يك پيرهن
اين تن تو گر تن مردم بدى چون تن مردم ز خنجر گم شدى
با خودى با بى خودى دو چار زد بى خود اندر ديده خود خار زد
اى زده بر بى خودان تو ذوالفقار بر تن خود مى زنى آن هوش دار
زان كه بى خود فانى است و ايمن است تا ابد در ايمنى او ساكن است
نقش او فانى و او شد آينه غير نقش روى غير آن جاى نه
گر كنى تف سوى روى خود كنى ور زنى بر آينه برخود زنى
ور ببينى روى زشت آن هم تويى ور ببينى عيسى و مريم تويى
او نه اين است و نه آن او ساده است نقش تو در پيش تو بنهاده است
چون رسيد اين جا سخن لب در ببست چون رسيد اين جا قلم در هم شكست
لب ببند ار چه فصاحت دست داد دم مزن و الله اعلم بالرشاد
مطلب مهم ديگر اين جاست كه صاحبان كرامت به كرامت خود هيچ وقعى نمى نهند و كسانى را كه به كراماتى رو آورده و آن را فخر خويش ‍ مى دانند و به تكبر زيست مى كنند و به تمسخر گرفته و حقيرشان مى پندارند و اين مبين اين است كه كرامت نبايد غرور آفرين و فخرزا باشد، و چه بسا خداوند به بنده اى كرامت عنايت كند منتهى نه از سر استحقاق بل به جهت امتحان و ابتلاء و چون فرد را در غرور بيند به ابتذالش كشد، ورنه به ارشادش بكوشد، آن چنان كه از عارف بزرگ بايزيد بسطامى نقل شده است كه گفت : در بدايت احوال خداوند آيات و كرامات به من نشان مى داد ولى من به آيات و كرامات توجهى نداشتم ، چون خداوند مرا چنين يافت راه معرفت خود را به من نمود.(319)
شيخ فريدالدين عطار نيشابورى عارف نامدار، در ذكر بايزيد بسطامى مى نويسد گفتند: بر آب مى روى . گفت : چوب پاره اى بر آب برود. گفتند: در هوا مى پرى . گفت مرغ در هوا مى پرد. گفتند: در شبى به كعبه مى روى . گفت : جادويى در شبى از هند به دماوند مى رود. پس گفتند، كار مردان چيست ؟ گفت : آن كه دل در كس نبندد به جز خداى عزوجل .(320) و نيز از بايزيد نقل كرده اند كه گفته است : اگر ديديد كه مردى سجاده بر آب گسترده و در هوا مربع نشسته ، تا اعمال او را در اوامر و نواهى نديديد، فريب وى را نخوريد. (321)
چنان كه گفتيم نفس كرامت براى اولياء فخرى نيست تا آن چنان كه بايزيد بر روى آب راه رفتن را و در هوا پريدن را نه مقامى مى داند و نه فخرى ، بل كرامت واقعى را دل به خداوند بستن مى داند و بس ، اين آن چيزى است كه عرفان نام دارد ورنه اگر در هوا پريدن كرامت است و عرفان ، مگس نيز صاحب كرامت است و عارفى نامور، و اگر بر روى آب راه رفتن عرفان و كرامت باشد، بسيار خس و خاشاك بر روى آب راه مى روند پس آن خسان بايد كه عارف و صاحب كرامت باشند و حال آن كه نه اين عرفان است و نه آن كرامتى كه بتوان از آن ياد كرد.
عطار نيشابورى در ذكر شيخ ابوالحسن خرقانى عارف نام دار شهير مى نويسد: شيخ ابوالحسن خرقانى گفته است : هزار منزل است بنده را به خدا، اولين منزلش كرامات است اگر بنده مختصر همت بود به هيچ مقامات ديگر نرسد.(322)
كرامت رها كن سوى حق برو مكن جان خود را به اين ها گرو
هر آن كوبه سوى كرامت رود همانا زحق سوى ظلمت شود
كرامت درين مرحله هيچ نيست مشو غره بر آن چه كه هيچ نيست
هر آن كس كه قصد كرامت كند ز شيطان و نفسش اطاعت كند
كرامات برصيص و صنعان پير كجا بهر ايشان شدى دستگير
كرامت اگر ارزشى داشتى خدا كار شيطان نه بگذاشتى
كرامات و طاعات و شطح و جز اين رها كن بيا عاقبت را ببين
كرامات ابليس پير لعين نبودى ورا دستگير و معين
خداوند ترفند و خارق بدى به يك دم ز مغرب به مشرق شدى
كرامات و جادوى وى بى شمار هزاران هزاران هزاران هزار
كرامت عزيزم نخستين ره است از آدم به مولا هزاران ره است
هر آن كو كه در بدو اين ره بماند ز حق و حقيقت كناره بماند
ز طامات و شطح و چنين كارها رها شو مكن پشت خود بارها
ز جادو و سحر و كرامات و فن به حق رو كن اى سالك خوش ‍ ذقن
عنان دلت را به دستت بگير مخور گول وسواس شيطان پير
توجه به اين گونه فن عجيب ز گولى و از سادگى است حبيب
كرامت عزيزا به جز ذكر حق نباشد بدين شيوه گيرى سبق
دل از اين همه طاهر و پاك كن به فرق هر آن غير حق خاك كن
دلت را درين ره صفايى بده خدا را در آن خانه جايى بده
دل آئينه جلوه كبرياست محل تجلى دادار ماست (323)
و نيز از قول ابوعلى جوزجانى مى نويسد: صاحب استقامت باش نه صاحب كرامت كه نفس تو كرامت خواهد و خداى تو استقامت .(324) و همچنين از قول جنيد بغدادى نقل مى كند كه گفته است : حجاب سه است ، نفس و خلق و دنيا و اين سه حجاب عام است ، حجاب خاص سه است ، ديد طاعت و ديد ثواب و ديد كرامت و نيز گفته است كه : زلت عارف ميل است از كريم به كرامت .(325)
عبدالرحمن بن احمد جامى در كتاب تذكره خود، قسمتى تحت عنوان القول فى انواع الكرامات و خوارق العادات مى نويسد: انواع خوارق عادات بسيار است چو ايجاد معدوم و اعدام موجود، اظهار امرى مستور و ستر امرى ظاهر و استجابت دعا و قطع مسافت بعيده در مدت اندك و اطلاع بر امور غايبه از حسن و اخبار از آن و حاضر شدن در زمان واحد در امكنه مختلفه و احياى موتى و اماته احياء و سماع كلام حيوانات و نباتات و جمادات از تسبيح و غير آن و احضار طعام و شراب در وقت حاجت بى سبب ظاهر و غير آن و احضار طعام و شراب حاجت بى سبب ظاهر و غير آن از اعمالى كه ناقض عادات باشد.(326 )
اينك براى نمونه يكى از سخنان بسيار عميق و زيباى عارف نامى ، شيخ ابوالحسن خرقانى ، كه كرامتى نيز در پايان آن ثبت است به نقل استاد مجتبى مينوى در كتابى كه پيرامون شيخ ابوالحسن به نگارش در آمده را ذيلا براى حسن ختام اين بخش در مى آوريم .
شيخ گفت : جهد مردان چهل سال است : ده سال رنج بايد بردن تا زبان راست شود و به كم (از) ده سال راست نشود، و ده سال رنج بايد برد تا اين گوشت حرام كه به تن ما بر رسته است از ما بشود، و ده سال رنج بايد برد تا دل با زبان راست شود، هر كه چهل سال قدم چنين زند اميد باشد كه از حلق وى آوازى برآيد كه در وى هوا نبود. گفتند: آن را نشانى بود؟ شيخ روى سوى كوه كرد و بگفت : الله ! سنگ ها از كوه جدا شدن گرفت .(327)
5 توجه و ياد نشانه هاى لطف الهى
نشانه هاى لطف خداوند فراوان است و قرآن آيات بسيارى را به اين مورد اختصاص داده ، بخشى از صفات و نشانه هاى لطف الهى كه در خصوص ‍ روابط او با انسان است به اختصار با توجه به آيات آن در ذيل مى آيد:
1- خير حافظ يوسف 64
2- اهل المغفره مدثر، 56
3- ارحم الرحمين اعراف ، 151
4- خيرالراحمين مومنون ، 109 و 118
5- خير الرازقين مائده ، 114
6- خير الغافرين اعراف ، 155
7- خير الناصرين آل عمران ، 150
8- ذوالرحمه انعام ، 133 و 137
9- ذو الفضل بقره ، 105 - 243
10- ذومغفره رعد، 6
11- رفيع الدرجات غافر، 15
12- سميع الدعاء آل عمران ، 38
13- غافر الذنب غافر، 3
14- قابل التوب غافر، 3
15- نعم المولى انفال ، 40
16- نعم النصير انفال ، 40
17- نعم الوكيل آل عمران ، 173
18- واسع المغفره نجم ، 33
19- اكرم علق ، 3
20- باسط بقره ، 245
21- حفيظ هود، 57
22- رئوف بقره ، 143
23- رحمان حمد، 1
24- رحيم حمد، 1
25- رزاق ذاريات ، 58
26- سلام حشر، 23
27- شفيع انعام ، 51
28- العفو حج ، 60
29- غفار طه ، 82
30- غفور بقره ، 173
31- كافى زمر، 36
32- كريم انفطار، 6
33- لطيف انعام 103
34- مجيب هود، 61
35- مستعان يوسف ، 18
36- نصير نساء، 45
37- نور نور، 35
38- هادى حج ، 54
39- واسع بقره ، 115
40- وهاب ص ، 9
41- تواب بقره ، 37
7. ذكر رسولان
نبوت دومين اصل مشترك همه اديان الهى است ، نبى به كسى مى گويند كه از ناحيه اى خبرى تازه و بزرگ به هم راه آورد. آن خبر بزرگ چيزى جز بيان اصل اول و سوم مشترك در همه اديان نيست . خبر از مبدا و خبر از معاد، بزرگ ترين اخبارى است كه توسط رسولان الهى براى مردم آورده و ابلاغ شده است .
رسولان در بدو انجام مسئوليت سنگين و طاقت فرساى خويش به بندگى و عبوديت خود اعتراف داشته اند و قدرت احتمالى اى كه در مواقف گوناگون به مرحله انجام و ظهور مى رسيد و نام اعجاز به خود مى گرفت را منسوب به خداى خويش كه هم خالق آنان بوده و هم مبعوث كننده ايشان دانسته اند. پس از اين دعوت به توحيد را آغاز كرده و فرياد نفى شركت سر داده اند و خلايق را در جهت يكتايى و يگانگى دعوت مى نموده اند. و همچنين رسولان اخبار آينده دور را كه پيرامون مرگ و حيات جاويد كه در قيامت ظاهر مى شود ابلاغ و معرفى كرده اند.
خداوند بزرگ در كتاب خويش از رسولان خود ياد مى كند و اوصاف پاكشان را يك به يك بر مى شمرد. و اينان را الگوهاى عملى براى رسيدن به مقامات والاى سلوك معنوى معرفى مى نمايد.
از مباحث زيباى قرآنى يكى هم ذكر انبيا و اولياى الهى است به عنوان كسانى كه دائم الذكر بوده و الگوى مناسب و خوب براى مردم به حساب مى آيند. اينان اهل الذكرند. بخش عمده اى از قرآن به بحث نبوت پرداخته و شخصيت ، صفات ، رفتار و رسالتشان را توضيح داده است و ذكر احوال بيش از 25 پيامبر و شرح صفات و حالات ايشان نشان از ارزش آنان و اعتبار بخشيدن به مسئله نبوت است . بحث نبوت به دو مقوله ديگر مربوط است يكى آفرينش و ديگر هدايت و رشد مخلوقات . در اين كه خداوند جهان آفرين آفريننده جهان هستى است ترديدى وجود ندارد و پيام و سخن اولياى الهى و انبيا با مردم و قوم خود نيز چيزى جز اين نبوده است . در سوره شريفه ابراهيم ، آيه 10 آمده است : قالت رسلهم افى الله شك فاطر السموات و الارض يدعوكم ليغفرلكم من ذنوكم و يؤ خركم الى اجل مسمى ... ((پيامبرانشان گفتند: آيا در خدا - آن آفريننده آسمان ها و زمين - شكى هست ؟ شما را فرا مى خواند تا گناهانتان را بيامرزد و تا مدتى معين شما را زنده گذارد.))
جهان آفرينش كه به قدرت آن حكيم لايزالى آفريده شده البته كه هدفى دارد و هيچ چيز در اين جهان با توجه به آيات شريفه سوره هاى ص و انبيا (آيات 27 و 16) بى هدف نيست و حتى ذره اى از ذرات باطل و عبث خلق نشده است . و ما خلقنا السماء و الارض و ما بينهما باطلا - و ما خلقنا السماء و الارض و ما بينهما لاعبين .
بديهى است كه اين عبث نبودن تنها به صورت جهان خلاصه و ختم نمى شود بلكه به جهان انسانى نيز مربوط است و همين نكته است كه ظهور و بروز نبوت را سبب مى شود. اما پيش از توجه به اين مسئله ، اشعار آيات نسبت به هدفمند بودن آفرينش انسان بسيار مهم و جالب است . در سوره شريفه مومنون ، آيه 115 مى خوانيم : افحسبتم انما خلقناكم عبثا و انكم الينا لا ترجعون ((آيا گمان كرده ايد كه شما را بيهوده آفريده ايم و شما به سوى ما بازگشت نمى كنيد؟))
اين آيه به جدى بودن نظام خلقت و آفرينش انسان اشاره دارد و هم به اين نكته تاكيد مى كند كه هم چنان كه آمدن و پديدار شدن از سوى اوست و بازگشت همه نيز به سوى اوست . اما براى آن كه اين آمدن با معرفتى بايسته تواءم باشد خارج نشود باز به وجود اهل الذكر كه اولياء و راهبران معنوى بشرند نياز اساسى است . پس اين كه ايشان حلقه هاى اتصال انسان و خدا و خدا و انسانند به خودى خود كافى است كه اعتبارى فزون داشته و در كتاب ذكر از ايشان نيز ياد شود.
قرآن نام بيست و پنج تن از پيامبران را ذكر كرده است . به ترتيب الفبا نام مباركشان به اين شرح است :
1- حضرت آدم (ع ).
2- حضرت ابراهيم (ع ).
3- حضرت ادريس (ع ).
4- حضرت اسحاق (ع ).
5- حضرت اسماعيل (ع ).
6- حضرت الياس (ع ).
7- حضرت ايوب (ع ).
8- حضرت ابراهيم (ع )
9- حضرت ذوالكفل (ع ).
10- حضرت ذكريا (ع ).
11- حضرت سليمان (ع ).
12- حضرت شعيب (ع ).
13- حضرت صالح (ع ).
14- حضرت عزير (ع ).
15- حضرت عيسى (ع )
16- حضرت لوط (ع )
17- حضرت موسى (ع ).
18- حضرت نوح (ع ).
19- حضرت هارون (ع ).
20- حضرت هود (ع ).
21- حضرت اليسع (ع ).
22- حضرت يحيى (ع ).
23- حضرت يعقوب (ع ).
24- حضرت يوسف (ع ).
25- حضرت يونس (ع ).
علاوه بر اين ، نام چندى از سوره هاى قرآن نيز به اسم بعضى از رسولان الهى است ، از جمله سوره يونس ، سوره هود، سوره يوسف ، سوره ابراهيم ، سوره محمد و سوره نوح را مى توان نام برد. علاوه بر اينها سوره اى نيز به نام سوره انبياء در قرآن وجود دارد. همچنين در سوره هاى ص ، طه ، مريم و نيز صافات و شعراء به تفضيل پيرامون رسولان بزرگ الهى و دعوت ايشان و دامنه گسترده رسالتشان بحث و گفتگو شده است .
اضافه بر همه اين ها در چند آيه از قرآن ، خداوند بزرگ به رسولش ‍ حضرت محمد (ص ) وحى مى فرستد كه از رسولانش و نيز پاكانى كه مدام در ياد خداوند مى باشند و صاحب اسماى حسنى و صفات نيك و برجسته انسانى اند ياد كند، نمونه اى از آيات كه خداوند امر به ياد كردن بندگان ذاكر خويش مى كند چنين است :
((ذكر رحمه ربك عبده زكريا(328)))
((واذكر فى الكتاب مريم ...(329)))
((واذكر فى الكتاب ابراهيم ...(330)))
((واذكر فى الكتاب موسى ...(331)))
((واذكر فى الكتاب اسمعيل ...(332)))
((واذكر فى الكتاب ادريس ...(333)))
((واذكر عبدنا ايوب ...(334)))
((واذكر عبادنا ابراهيم و اسحق و يعقوب ...(335)))
((واذكر اسمعيل و اليسع وذااكفل ...(336)))

next page

fehrest page

back page