|
گفت عفريتى كه تختش را به فن | |
حاضر آرم تا تو زين مجلس شدن |
|
گفت آصف ، من به اسم اعظمش | |
حاضر آرم پيش تو در يك دمش |
|
گر چه عفريت اوستاد سحر بود | |
ليك آن از نفخ آصف رو نمود |
|
حاضر آمد تخت بلقيس آن زمان | |
ليك ز آصف نه از فن عفريتيان |
|
گفت حمدالله برين و صد چنين | |
كه بديدستم ز رب العالمين (250) |
در اين جا دو قدرت را به نمايش مى گذارد اول قدرت آن عفريت كه از جنيان بود و گفت پيش از آن كه از جاى خود برخيزى من مى توانم تخت بلقيس
را نزد تو حاضر نمايم و ديگر قدرت آن كس كه داناى علمى از كتاب الهى بود، وى به سليمان گفت پيش از آن كه چشم تو نگاه كند برايت تخت
سليمان را حاضر مى كنم و اين قدرت يعنى سرعتى بيش از قدرت سرعت نور؛ يعنى به محض اين كه اين حالت مكالمه صورت مى گرفت به محض
اراده آن شخص (كه مى گويند اين شخص آصف بن برخيا وزير حضرت سليمان بوده است ) تخت بلقيس نزد سليمان حضور يافت و سليمان از اين
حال تعبير كرد به فضل و بزرگى قدرت پروردگار، يعنى اين قدرت دقيقا در مسير قدرت الهى است و آن كس كه اين كار را كرد به اذن الهى
بود و خود نيز از بندگان خاص خداوند بوده است .|
احمد ار بگشايد آن پر جليل | |
تا ابد بى هوش ماند جبرئيل |
|
چون گذشت احمد ز سدره و مرصدش | |
وز مقام جبرئيل و از حدش |
|
گفت او را هين بپر اندر پيم | |
گفت رو رو من حريف تو نيم |
|
باز گفت او را بيا اى پرده سوز | |
من به اوج خود نرفتستم هنوز |
|
گفت بيرون زين حد اى خوش فر من | |
گر زنم پرى بسوزد پر من |
|
حيرت اندر حيرت آمد اين قصص | |
بيهشى خاصگان اندر اخص |
|
بيهشى ها جمله اين جا بازى است | |
چند جان دارى كه جان پردازى است |
|
جبرئيلا گر شريفى و عزيز | |
تو نه اى پروانه و نه شمع نيز |
|
شمع چون دعوت كند وقت فروز | |
جان پروانه نپرهيزد ز سوز(263) |
از امام باقر (ع ) روايت است كه : چون آن جناب را به سدره المنتهى رساندند
جبرئيل ديگر همراهى اش نكرد. رسول خدا (ص ) فرمود: آيا در چنين مقامى مرا تنها مى گذارى ؟ گفت : تو هم چنان پيش برو، به خدا سوگند تو به
حدى پيش رفته اى كه احدى از خلق خدا كه قبل از تو بودند به اين حد پيش نرفتند، در آن جا بود كه نورى از ناحيه پروردگارم و سجه بين من و
او حايل گرديد.