next page

fehrest page

back page

صورتى كه يوسف ار ديدى عيان دست از حيرت بريدى چون زنان
همچو گل پيشش بروييد او ز گل چون خيالى كه بر آرد سر ز دل
گشت مريم بى خود و بى خويش او گفت بجهم در پناه لطف هو
زان كه عادت كرده بود آن پاك جيب در هزيمت رخت بردن سوى غيب
چون جهان را ديد ملكى بى قرار حازمانه ساخت زان حضرت حصار
تا به گاه مرگ حصنى باشدش كه نيابد خصم راه مقصدش ‍
از پناه حق حصارى به نديد پورتگه نزديك آن دز برگزيد
چون بديد آن غمزه هاى عقل سوز كه از او مى شد جگرها تيردوز
شاه و لشگر حلقه در گوشش همه خسروان عقل بى هوشش همه
صد هزاران شاه مملوكش به رق صد هزاران بدر را داده به دق
زهره نى مر زهره را تا دم زند عقل كلش چون ببيند كم زند
چون كه مريم مضطرب شد يك زمان هم چنان كه بر زمين آن ماهيان
بانگ بر وى زد نمودار كرم كه امين حضرتم از من مرم
از سرافرازان عزت سر مكش از چنين خوش محرمان خود در مكش
اين همى گفت و ذباله نور پاك از لبش مى شد پياپى بر سماك
از وجودم مى گريزى در عدم در عدم من شاهم و صاحب علم
خو بنه و بنگاه من در نيستى است يك سواره نقش من پيش ستى است
مريما بنگر كه نقش مشكلم هم هلالم هم خيال اندر دلم
چون خيالى در دلت آمد نشست هر كجا كه مى گريزى با توست
جز خيالى عارضيى باطلى كه بود چون صبح كاذب آفلى
من چو صبح صادقم از نور رب كه نگردد گرد روزم هيچ شب
هين مگو لا حول عمران زاده ام خود ز لا حول اين طرف افتاده ام
مر مرا اصل و غذا لا حول بود نور لا حولى كه پيش از قول بود
تو همى گيرى پناه از من به حق من نگاريده پناهم در سبق
آن پناهم من كه مخلصهات بوذ تو اعوذ آرى و من خود آن اعوذ
آفتى نبود بتر از ناشناخت تو بر يار و ندانى عشق باخت
يار را اغيار پندارى همى شاديى را نام بنهادى غمى
اذ قالت الملائكه يا مريم ان الله يبشرك بكلمه منه اسمه المسيح عيسى بن مريم وجيها فى الدنيا والاخره و من المقربين . و يكلم الناس فى المهد و كهلا و من الصالحين . قالت رب انى يكون لى ولد و لم يمسسنى بشر قال كذلك الله يخلق ما يشاء اذا قضى امرا فانما يقول له كن فيكون .(214)
((چون فرشتگان مريم را گفتند كه خدا تو را به كلمه اى كه نامش مسيح بن مريم است بشارت مى دهد كه در دنيا و آخرت آبرومند و از مقربان درگاه خداست ، و با خلق در گهواره سخن گويد بدان گونه كه در سنين بزرگى و او از جمله نيكويان جهان است . مريم عرض كرد پروردگارا مرا چگونه فرزندى تواند بود و حال آنكه با من مردى نزديك نشده گفت چنين است كار خدا هر چه بخواهد بدون اسباب مى آفريند چون اراده چيزى كند به محض اين كه گويد موجود باش همان دم موجود شود.
مسئله بكرزايى يكى از مسائل حل شده علوم پزشكى روز است محققين بزرگى بر روى اين مسئله مطالعه كرده و بر صحت و درستى آن گواهى داده اند. دكتر آلكسيس كارل (1944 - 1873 م ) carrel alexis.Dr يكى از اين ناموران علمى فرانسه است كه به درستى آن صحه گذارده است . بنابر اين امروز ديگر اين مسئله از لحاظ علوم حل شده و هيچ گونه مشكل اساسى ايجاد نمى كند بلكه موضوع بحث ما را آشكارتر كرده و مفهوم آن را رساتر مى سازد.
مريم بسى به نام بود، لكن رتبت يكى است مريم عذرا را(215)
3- متولد شدن فرزند از زن نازا
ذكر رحمه ربك عبده زكريا. اذنادى ربه نداء خفيا. قال رب انى و هن العظم منى و اشتعل الراءس شيبا و لم اكن بدعاتك رب شقيا. و انى خفت الموالى من ورائى و كانت امراءتى عاقرا فهب لى من لدنك وليا. يرثنى و يرث من آل يعقوب واجعله رب رضيا. يا ذكريا ان نبشرك بغلام اسمه يحيى لم نجعل له من قبل سميا. قال رب انى يكون لى غلام و كانت امراتى عاقرا و قد بلغت من الكبر عتيا. قال كذلك قال ربى هو على هين و قد خلقتك من قبل و لم تك شيئا،...(216)
((در اين آيات پروردگار تو از رحمتش بر بنده خاص خود، زكريا سخن مى گويد، ياد كن حكايت او را وقتى كه خداى خود را پنهانى و از صميم قلب ندا كرد، عرض كرد پروردگارا استخوان من سست گشته و فروغ پيرى بر سرم بتافت و با وجود اين من از دعايى به درگاه تو (چشم اميد و) خود را محروم از عطاى تو هرگز ندانسته ام ، بار الها من از اين وارثان كنونى كه هستند بيمناكم و همسر من هم نازا و عقيم است تو خدايا از لطف خاص خود فرزندى صالح و جانشينى شايسته به من عطا فرما كه او وارث من و همه آل يعقوب باشد و تو اى خداوند او را وارثى پسنديده و صالح مقرر فرما، (ما گفتيم ) اى زكريا همانا ما تو را به فرزندى كه نامش ‍ ((يحيى )) است و از اين پيش همنام و همانندش در تقوى نيافريديم بشارت مى دهيم ، زكريا عرض كرد الها مرا از كجا پسرى تواند بود، در صورتى كه زوجه من نازا و عقيم و من هم از شدت پيرى خشك و فرتوت شده ام ، خدا فرمود اين كار براى من بسيار آسان است و منم كه تو را پس ‍ از هيچ و معدوم صرف بودن نعمت وجود و هستى بخشيدم .))
عين همين مسئله را قرآن به حضرت ابراهيم و همسرش نسبت مى دهد، متن آيات چنين است :
هل اتيك حديث ضيف ابراهيم المكرمين . اذ دخلوا عليه فقالوا سلاما قال سلام قوم منكرون . فراغ الى اهله فجاء بعجل سمين . فقر به اليهم قال الا تاءكلون . فاوجس منهم خيفته قالوا لا تخف و بشروه بغلام عليم . فاقبلت امراءته فى صره فصحكت وجهها و قالت عجوز عقيم . قالوا كذلك قال ربك انه هو الحكيم العليم .(217)
((آيا خبر مهمانان گرامى ابراهيم به تو (اى محمد) رسيده است ؟ آن گاه كه بر او وارد شدند، و گفتند: سلام بر تو (اى ابراهيم ) گفت : سلام بر شما اى گروه ناشناخته ! آن گاه ابراهيم پنهانى نزد اهل خانه خود رفت و برگشت و گوساله فربهى آورد پس گوساله بريان را نزد آن ها نهاد و گفت : شما نمى خوريد؟ پس ابراهيم ترسى در دل خود از آن ها پنهان داشت ، گفتند: مترس ، و او را به پسرى دانا بشارت دادند. زن ابراهيم شنيد و با صدايى بلند پيش آمد، و انگشتان بر پيشانى زد و گفت : من فرزندى زايم ؟ من كه پيرزنى نازا هستم (گويند 99 ساله بوده و بعضى نيز گفته اند كه وى در جوانى هم نازا بوده است )، فرشتگان گفتند: خداى تو اين چنين گفت ، به راستى كه او حكيم و دانا است .))
اين ماجرا در آيه اى ديگر اين چنين آمده است :
و لقد جائت رسلنا ابراهيم بالبشرى قالو سلاما قال سلام فما لبث ان جاء بعجل حنيذ. فلما رآ ايديهم لا تصل اليه نكرهم و اوجس منهم خيفه قالوا لاتخف انا ارسلنا الى قوم لوط. و امراته قائمه فضحكت فبشرناها باسحق و من وراء اسحق يعقوب . قالت ياويلتى ءالدوانا عجوز و هذا بعلى شيخا ان هذا لشى ء عجيب . قالوا اتعجبين من امرالله رحمت الله و بركاته عليكم اهل البيت انه حميد مجيد.(218)
((و فرستادگان ما به ابراهيم آمدند و بشارت آوردند (به فرزند) و گفتند: درود بر تو، و ابراهيم درود گفت و درنگ نكرد تا براى آن ها گوساله اى بريان شده آورد، چون ابراهيم ديد كه دست هاى ايشان فرا گوساله نمى رسد، ايشان را به انكار (ناشناخت ) ديد و ترس در دل مى پوشيد آنان گفتند: اى ابراهيم ، نترس ، ما براى هلاكت قوم لوط فرستاده شده ايم ، و زن ابراهيم آن جا ايستاده بود، چون ما او را به فرزند بشارت داديم از شگفتى بخنديد، پس ما به آن زن بشارت داديم كه فرزندى اسحق نام از او و يعقوب نام از اسحق به جهان خواهد آمد. زن گفت : واى بر من آيا من مى زايم در حالى كه پيرم و اين شوهر من پير است ؟ اين امرى شگفت آور است ! گفتند (به آن زن ) آيا تو از كار خداوند و رحمت و بركات خدا بر شما خانواده ابراهيم در شگفتيد؟ بدانيد كه خداوند ستوده و بزرگوار است .))
4- سرد شدن آتش بر ابراهيم (ع )
قالوا حرقوه و انصروا الهتكم ان كنتم فاعلين . قلنا يا نار كونى بردا و سلاما على ابراهيم . و ارادوا به كيدا فجعلناهم الاخسرين .(219)
((قوم گفتند ابراهيم را بسوزانيد و خدايان خود را يارى كنيد اگر (بر رضاى خدايان ) كارى خواهيد كرد، ما خطاب كرديم كه اى آتش سرد و سالم براى ابراهيم باش ، باز قوم در مقام كيد و كينه او برآمدند و ما كيدشان را باطل كرده آن ها را در سخت ترين زيان و حسرت انداختيم .))
ماجراى ابراهيم (ع ) كاملا مشهور عام و خاص است ، وى اولين پيامبرى بود كه برخوردى روياروى با بتان جاهلى داشته و آنان را سرنگون كرده و به مقابله با آنان پرداخته و در پى آن محاجه هاى عقلى و دقيق و منطبق با معيارهاى منطقى كرده است . خليل خدا دلايل عقلى و قطعى خويش را مبنى بر عدم قدرت و حيات و كفايت بتان به خوبى ابراز كرده است . واضح است كه پيامد آن در زمان جاهلى چيزى جز سركوبى اين نوع فكر و انديشه نباشد، لذا ((نمرود)) حاكم زمان ابراهيم دستور مى دهد كه ابراهيم را بگيرند و به عذابى كه مهيا كرده اند دچار سازند، بنابراين ابراهيم را با تصميم قبلى به داخل آتش پرتاب مى كنند تا از دست وى خلاصى جويند. ولى اينان نمى دانند كه آتش به عنوان يك اسباب ، به خودى خود قادر بر انجام كارى نيست بلكه اين مسبب است كه سوزانيدن را در نهاد آتش قرار داده و هر لحظه كه اراده اش اين باشد كه آتش نسوزاند، نخواهد سوزاند، كما اين كه ابراهيم در آن آتش عظيم نه تنها نسوخت بلكه در آن جا احساس امن كرده و حتى به قولى از سرماى آن حالت لرز به خود گرفته بود و از اين مهلكه اى كه دشمنان خام برايش ‍ مقرر كرده بودند به سلامت بيرون آمد و همين به سلامت خارج شدن از مهلكه خود براى صاحبان فهم آيتى از قدرت مطلق خداى بزرگ بود و از اين طريق گرونده اى به سلك مومنين افزوده گشت :
آتش ابراهيم را دندان نزد چون گزيده حق بود چونش گزد
زاتش شهوت نسوزد اهل دين باقيان را برده تا قعر زمين (220)
5- خارج شدن چشمه از سنگ
و اذ استسقى موسى لقومه فقلنا اضرب بعصاك الحجر فانفجرت منه اثنتا عشره عينا قد علم كل اناس مشربهم كلوا و اشربوا من رزق الله و لا تعثوا فى الارض مفسدين .(221)
((و ياد آريد وقتى را كه موسى براى قوم خود به جست و جوى آب بر آمد و ما به او دستور داديم كه عصاى خود را بر سنگ زن ، پس دوازده چشمه آب از سنگ بيرون آمد و هر سبطى را آبشخورى معلوم گرديد و گفتيم كه بخوريد و بياشاميد از آن چه خداوند روزى شما كرده و در روى زمين به نابكارى و فساد كردن برنخيزيد.))
6- قدرت هدايت و ضلالت
ربنا لاتزغ قلوبنا بعد اذ هديتنا وهب لنا من لدنك رحمه انك انت الوهاب .(222)
((بار پروردگارا ما را به باطل ميل مده پس از آن كه به حق هدايت فرمودى و به ما از لطف خويش رحمتى عطا فرما كه همانا تويى بخشنده بى عوض و منت .))
والذين جاهدوا فينالنهدينهم سبلنا.(223)
((و آنان كه در راه ما به جان و مال جهد و كوشش كردند محققا آن ها را به راه خويش هدايت مى كنيم ))
والله يهدى من يشاء الى صراط مستقيم .(224)
((خدا هر كه را خواهد به راه راست هدايت مى كند.))
و من اضل ممن اتبع هويه بغير هدى من الله ان الله لا يهدى القوم الظالمين .(225)
((و كيست گم راه تر از آن كسى كه راه هدايت خدا را رها كرده و از هواى نفس خود پيروى كند، البته خدا قوم ستم كار را هرگز هدايت نخواهد كرد.))
انك لا تهدى من احببت و لكن الله يهدى من يشاء و هو اعلم بالمهتدين .(226)
((اى رسول ما چنين نيست كه هر كس را تو بخواهى هدايت توانى كرد ليكن خدا هر كه را خواهد هدايت مى كند و او به حال آنان كه قابل هدايتند آگاه تر است .))
بل اتبع الذين ظلموا اهوآئهم بغير علم فمن يهدى من اضل الله و ما لهم من ناصرين .(227)
((آرى مردم ستم كار (مشرك ) با هواى نفس خود از جهل و نادانى پيروى كردند، و آن را كه خدا گم راه كرد چه كسى مى تواند هدايت كند و آن گم راهان ستم كار را (در قيامت ) هيچ يار و ياورى نخواهد بود.))
فان الله يضل من يشاء و يهدى من يشاء.(228)
((خدا هر كه را خواهد گم راه سازد (يعنى به گمراهى واگذارد) و هر كه را خواهد هدايت فرمايد.))
كذلك يضل الله من يشاء و يهدى من يشاء.(229)
((چنين قرار داد تا هر كه را خواهد به ظلالت بگذارد و هر كه را خواهد هدايت نمايد.))
خداوند بزرگ هدايت و ضلالت را به خود اختصاص داده است و كس ‍ ديگر را در اين امر ذى صلاح نمى داند، حتى رسولان خويش را با اذن و اجازه خود به اين كار فرمان مى دهد، در غير اين صورت اگر خواست الهى در كار نباشد حتى رسولان نيز توان هدايت ديگران را ندارند كما اين كه در چندين جاى قرآن صريحا اعلام داشته ، هر كس را كه خداوند هدايت كند ديگر ضلالتى او را تهديد نمى كند و هيچ كس ياراى منحرف ساختن وى را ندارد، و هر كس را خداوند ضلالتش دهد و گمراهش كند كسى توان هدايت كردن چنين فردى را ندارد. و اين به خوبى مى رساند كه هدايت و ضلالت مستقيما به دست خداوند بزرگ است ، منتهى مقدمه اين هدايت و ضلالت در دست خود انسان است ، چرا كه انسان خودش ‍ سرنوشت و آينده خود را مى سازد، و نيز اين انسان است كه هدايت و راه يابى خود را به هدايت الهى متصل مى سازد و يا گم راهى خود را به ضلالت الهى مى كشاند، البته واضح است كه خداوند بندگان خويش را هيچ گاه گمراه نمى كند، و هيچ گاه بنده اى را در گم راهى نمى خواهد، و اصولا گمراهى به زعم فلاسفه يك مسئله عدمى است و هر گاه كه هدايت و كشش به سوى خدا نباشد گم راهى است ، و گم راهى خود به تنهايى فعلى مستقيم نبوده و امرى وجودى نيز نمى باشد، پس ضلالت الهى همان گم راهى اى است كه انسان با دست خود براى خودش فراهم مى سازد و اين مانند حالتى است كه خداوند عمل ((ختم قلب )) را به خود نسبت مى دهد ختم الله على قلوبهم و على سمعهم و على اءبصارهم غشاوه و حال آن كه خداوند بزرگ و مهربان هيچ گاه چنين كارى نكرده و نمى كند، اين خود انسان است كه با اختيار و اراده خويش به سمت گناه و عصيان مى رود و غرق شرك و كفر مى گردد و بر نفس خويش ‍ ظلم مى كند و در نتيجه دريچه قلبش را مى بندد و مانع ادراكات آن مى شود و قلب آدمى هنگامى كه مدرك نبود همين عدم ادراك كم كم آن را قسى مى كند و چون قلب را قساوت فرا گرفت و انسان در قساوت فرو رفت آنگاه مرحله ختم قلب آغاز شده و پيرو آن ختم سمع و بصر را نيز به دنبال مى آورد.
7- طولانى ساختن عمر بشر
و لقد ارسلنا نوحا الى قومه فلبث فيهم الف سنه الاخمسين عاما فاءخذهم الطوفان و هم ظالمون .(230)
((و همانا نوح را به رسالت به سوى قومش فرستاديم او هزار سال ، پنجاه سال كم ميان قوم درنگ كرد و خلق را دعوت به خدا پرستى نمود و اجابت نكردند و چون همه ستم گر و ظالم بودند غرق طوفان گشتند و هلاك شدند.))
البته طبق نوشته برخى منابع بسيارى از افراد انسانى را داريم كه مدت بسيار طولانى عمر كرده اند، مثلا معروف است كه ذوالقرنين سه هزار (3000) سال و ضحاك دو هزار (2000) سال ، ادريس پيامبر نهصد و شصت و پنج (965) سال و نيز فرعون پانصد(500) سال عمر كرده اند، و جرايد نيز اخيرا، كمابيش مطالبى پيرامون طول عمر بشرى نوشته و گاهى اشاراتى به مردان و يا زنانى دارد كه عمرشان از يك قرن گذشته و حتى متجاوز از دو قرن مى باشد، و از آن ها هم كه بگذريم باز سخن خود قرآن است كه در خصوص حضرت مسيح (ع ) صريحا بيان كرده است كه وى را نه به صليب كشيدند و نه او را كشتند بنابراين هيچ سندى بر مرگ قطعى وى در آن ماجراى نقل شده ، از ديدگاه قرآنى به چشم نمى خورد لذا در قرآن مى خوانيم : و ما قتلوه و ما صلبوه و لكن شبه لهم .(231) و نه او را كشتند و نه به دار و صليب كشيدند بلكه امر به آن ها مشتبه شد.
و نيز در خصوص عمر حضرت ولى عصر (عج ) هم روايات بسيارى داريم كه مى تواند ياراى ما در اين باب باشد، اما قدرت الهى در ارائه طول عمر و حيات فقط در عالم بشرى خلاصه نمى شود بلكه اين قدرت نمايى در عالم نباتات و حيوانات هم كاملا مشهود است و دلايل علمى و شواهد نقلى قطعى تاريخى نيز گواه صادق بر اين مسئله است . چندى قبل در جرايد اعلام شده بود كه در ميان يخ ‌هاى قطبى كه به گواهى قشرهاى آن ، مربوط به چند هزار سال قبل بوده ، ماهى منجمدى پيدا شد كه پس از قرار دادن آن در آب ملايم زندگى را از سر گرفت ، و در مقابل ديدگان حيرت زده ناظران شروع به حركت كرده است .))(232)
همچنين در يكى از مجلات علمى اين خبر انتشار يافت كه در سالهاى اخير كتابى درباره منجمد ساختن بدن انسان به خاطر يك عمر طولانى به قلم ((رابرت نيلسون )) منتشر شده كه در جهان دانش انعكاس وسيع و دامنه دارى داشته است . در مقاله اى كه در مجله مربوط در اين زمينه تنظيم شده بود تصريح شده بود كه اخيرا يك رشته خاص علمى ، در ميان رشته هاى علوم نيز به همين عنوان به وجود آمده است . در آن مقاله آمده است كه : زندگى جاويدان در طول تاريخ همواره از روياهاى طلايى و ديرينه انسان بوده . اما اكنون اين رويا به حقيقت پيوسته است ، و اين امر مديون پيشرفت هاى شگفت انگيز علم نوينى است كه ((كريونيك )) نام دارد (علمى كه انسان را به عوالم يخبندان مى برد و از او هم چون بدن منجمد شده اى نگهدارى مى كند، به اميد روزى كه دانشمندان او را به زندگى دوباره بازگردانند.)(233)
اين ها همه نمونه هايى است از قدرت خداوند كه در عالم وجود دارد و امروزه همان طور كه در بالا آورديم به دنبال دليل علمى براى اثبات اين مهم مى گردند و ديگر در جهان و عرصه علم كسى دست به انكار اين حقايق نمى زند بلكه به دنبال اثبات آن مى روند و شرايط را نيز مى خواهند طورى فراهم كنند تا بتوانند در مسير و مدار حقايق خارق العاده طبيعى كه قدرت خداوند در آن نمودار است قرار گيرند.
8- طولانى ساختن خواب موجودات
الف : داستان اصحاب كهف :
يكى ديگر از مواردى كه در قرآن كريم مطرح شده در خصوص خواب طولانى اصحاب كهف است كه در زمان ((دقيانوس )) به وقوع پيوسته است . در قرآن سوره اى به همين نام ((كهف )) نام گذارى شده است . در قسمتى از اين سوره مى خوانيم :
و لبثوا فى كهفهم ثلاث مائه سنين و ازدادوا تسعا.(234)
((آن ها در غار خود سى صد سال درنگ كردند و نه سال نيز بر آن افزودند.))
جالب اين جاست كه پس از اين خواب بسيار طولانى كه بيدار شده بودند با هم به گفت و گو پرداختند كه چه مدت است به خواب رفته ايم همه آنان متفق بودند كه نيم روز يا يك روز است كه به خواب رفته ايم ولى آنان 309 سال بود كه به خواب عميقى فرو رفته بودند ولى خودشان از آن اطلاع و آگاهى نداشتند ((والله اعلم بمالبثوا.)) قرآن كريم علاوه بر مدت خواب اصحاب كهف اشاره اى به حالات خوابيدن آن ها نيز كرده است و در اين خصوص مى فرمايد:
و تحسبهم ايقاظا و هم رقود و نقلبهم ذات اليمين و ذات الشمال و..(235)
((چنان بودند كه بيدارشان پنداشتى ولى خفتگان بودند به پهلوى چپ و راستشان همى گردانيديم و....))
مسائل ساده تر از اين را در دل طبيعت به طور طبيعى و يا مصنوعى مشاهده مى كنيم ، مثل زمستان خوابى يا خواب زمستانى بسيارى از حيوانات خون سرد و تعداد قليلى از حيوانات خون گرم كه براى مدت طولانى به طور طبيعى به خواب مى روند.
نوع ديگرى كه اين خواب نسبتا بلند را به ثبت مى رساند اعمال حيرت انگيز عده اى از مرتاضان است كه گاهى خواب هاى طولانى دارند و گاهى در مقابل ديدگان بسيارى با تابوت يكى از اينان را حمل و در قبر گذاشته و در زير انبوهى از خاك جاى مى دهند و پس از يك هفته تا چهل روز از دل خاك بيرونشان مى آورند و با كمى كمك درمانى معمولى به حال اول خود باز مى گردند، نه تنها اين مورد و مواردى مشابه اين از نظر علم روز خيال نيست بلكه كاملا صحت داشته و حتى دانشمندان بزرگ نيز طرح هايى در اين زمينه به صورت تئورى و فرضيه ارائه داده اند كه بتوانند به نحوى انسان را در نوعى خواب و يا بى حسى و بيهوشى قرار دهند كه سالهاى سال در آن حال باقى بماند و پس از مدتى لازم به طريق خاصى آنان را بيدار ساخته و يا به حال آورند.
از مواردى هم كه در اين باره قابل ذكر است يكى هم مسئله موت ارادى است كه عارفان دارند و آن مبناى روايتى نبوى است كه ((موتوا قبل ان تموتوا.)) و آن مرگ پيش از مرگ را بيان و به آن دعوت مى كند. از اين دست نيز گزارشاتى چند از احوال مشايخ بزرگ طريقت كه معرفتى وسيع و همتى عالى دارند در آثار اهل طريقت ثبت و درج شده است . بر اين مبنا برخى چنان بر روح خود مسلط شده اند كه به راحتى ، خويش را از بدن خلع مى كنند و به همان آسانى كه ما لباس از تن بدر مى كنيم ايشان اراده بر خلع حجاب تن دارند.
عزيز الدين نسفى در كتاب كم نظير خود: كتاب الانسان الكامل در بيان عروج اهل تصوف مى نويسد: ((بدان كه انبيا و اوليا را پيش از موت طبيعى موت ديگر هست ، از جهت آن كه ايشان به موت ارادى پيش از موت طبيعى مى ميرند. و آن چه ديگران بعد از موت طبيعى خواهند ديد ايشان پيش از موت طبيعى مى بينند، و احوال بعد از مرگ ايشان را معاينه مى شود و از مرتبه ((علم اليقين )) به مرتبه ((عين اليقين )) مى رسند از جهت آن كه حجاب آدميان ((جسم )) است . چون روح از جسم بيرون آمد هيچ چيز ديگر حجاب او نمى شود و عروج انبيا دو نوع است ، شايد كه به روح باشد بى جسم و شايد كه به روح و جسم باشد. و عروج اوليا يك نوع است ، به روح است بى جسم .
بدان كه عروج اهل تصوف عبارت از آن است كه روح سالك در حال صحت و بيدارى از بدن سالك بيرون آيد و احوالى كه بعد از مرگ بر وى مكشوف خواست گشت ، اكنون پيش از مرگ بر وى مكشوف گردد و بهشت و دوزخ را مطالعه كند و احوال بهشتيان و دوزخيان را مشاهده كند و از مرتبه علم اليقين به مرتبه عين اليقين رسد و هر چه دانسته بود ببيند. روح بعضى تا به آسمان اول برود، و روح بعضى تا به آسمان دوم برود، همچنين تا به عرش بروند. روح خاتم الانبياء تا به عرش برود از جهت آن كه هر يك تا به مقام اول خود عروج مى توانند كرد، اما از مقام اول خود در نمى توانند گذشت ، و هر يك تا بدان جا كه بروند و آن چه ببينند چون باز به قالب آيند، جمله ياد ايشان باشد و آن چه ديده باشند حكايت كنند اگر در صحو باشند، يعنى چون از اين عروج باز آيند بعضى در صحو باشند و بعضى در سكر از جهت آن كه قدح هاى مالامال از شراب طهور در كشيده باشند و ساقى ايشان پروردگارشان بوده باشد. به اين سبب بعضى كه ضعيف ترند ظاهر خود را نگاه نتوانند داشت و مستى كنند و ظاهر شريعت را فرو گذارند، و بعضى كس قوى تر باشند، ظاهر خود را نگاه بتوانند داشت و اگر چه مست باشند مستى نكنند و ظاهر شريعت را نگاه دارند، و اين سخن را كسى فهم كند و يا درآرد كه وقتى از اين معنى بويى به مشام او رسيده باشد، و روح بعضى يك روز در آسمان ها بماند و روح بعضى سه روز و روح زياده از اين بماند تا به ده روز و بيست روز و چهل روز ممكن است در آسمان ها بمانند.))
عزيزالدين نسفى پس از اين مقدمه از شيخ بزرگ خود، سعدالدين حموى ، عارف دانشمند و يكى از جانشينان شيخ نجم الدين كبرى چنين نقل مى كند كه : شيخ ما مى فرمود كه روح من سيزده روز در آسمان ها بماند، آن گاه به قالب آمد و قالب در اين سيزده روز هم چون مرده افتاده بود و هيچ خبر نداشت ، و ديگران كه حاضر بودند گفتند سيزده روز است كه قالب تو اين چنين افتاده است . و عزيزى ديگر مى فرمود كه روح من بيست روز بماند آن گاه به قالب آمد و عزيزى ديگر مى فرمود كه روح من چهل روز بماند آن گاه به قالب آمد و هر چه در اين چهل روز ديده بود جمله در ياد او بود.
ب : داستان عزير نبى (ع )
اءو كالذى مرعلى قريه و هى خاويه على عروشها قال انى يحيى هذه الله بعد موتها فاماته الله مائه عام ثم بعثه قال كم لبثت قال لبثت يوما او بعض يوم قال بل لبثت مائه عام فانظر الى طعامك و شرابك لم يتسنه و انظر الى حمارك و لنجعلك آيه للناس و انظر الى العظام كيف ننشزها ثم نكسوها لحما فلما تبين له قال اعلم ان الله على كل شى ء قدير.(236)
((يا همانند كسى كه از كنار يك آبادى عبور كرد در حالى كه ديوارهاى آن بر روى سقف ها فرو ريخته بود (و اجساد و استخوان هاى اهل آن در هر سو پراكنده بود، او با خود) گفت ، چگونه خدا اين ها را پس از مرگ زنده مى كند (اين سؤ ال ، سؤ ال انكار و تكفير نيست بلكه سؤ ال تعجب آميز بود؛ در اين هنگام ) خدا او را يك صد سال ميراند و سپس زنده كرد و به او گفت ، چقدر درنگ كردى ؟ گفت يك روز يا قسمتى از يك روز فرمود (نه ) بلكه يك صد سال درنگ كردى ، نگاه كن به غذا و نوشيدنى خود (كه همراه داشتى با گذشت سالها) هيچ گونه تغييرى نيافته ، (خدايى كه يك چنين مواد سريع الفساد را در طول اين مدت حفظ كرده بر همه چيز قادر است ) ولى نگاه به الاغ خود كن (كه چگونه از هم متلاشى شده ، اين زندگى پس از مرگ هم براى اطمينان خاطر تو است و هم ) براى اين كه تو را نشانه اى براى مردم (در مورد معاد) قرار دهيم ، اينك نگاه كن به استخوان ها (ى مركب سوارى خود) كه چگونه آن ها را برداشته و به هم پيوند مى دهيم و گوشت بر آن ها مى پوشانيم ، هنگامى كه (اين حقايق ) بر او آشكار شد گفت مى دانم كه خدا بر هر كارى قادر است .))
در تفاسير قرآن پيرامون ماجراى اين شخص مباحث مختلفى بيان شده است . در اين كه اين شخص چه كسى بوده اختلاف است ، بعضى وى را حضرت عزير مى دانند و بعضى ديگر معتقدند كه نام اين شخص ارمياى نبى بوده است . مولانا در دفتر سوم مثنوى اين حكايت را با نام عزير نبى اين چنين نقل كرده است :
هين عزيرا درنگر اندر خرت كه بپوسيده است و ريزيده برت
پيش تو گرد آوريم اجزاش را آن سر و دم و دو گوش و پاش را
دست نه و جزو بر هم مى نهد پاره ها را اجتماعى مى دهد
درنگر در صنعت پاره زنى كو همى دوزد كهن بى سوزنى
ريسمان و سوزنى نى وقت خرز آن چنان دوزد كه پيدا نيست درز
چشم بگشا حشر را پيدا ببين تا نماند شبهه ات در يوم دين
تا ببينى جامعيم را تمام تا نلرزى وقت مردن زاهتمام
همچنان كه وقت خفتن آمنى از فوات جمله حس هاى تنى
بر حواس خود نلرزى وقت خواب گر چه مى گردد پريشان و خراب
9- بينا شدن يعقوب (ع )
فلما ان جاء البشير القاه على وجهه . فارتد بصيرا قال الم اقل لكم انى اعلم من الله مالا تعلمون .(237)
((اما هنگامى كه بشارت دهنده آمد، آن (پيراهن ) را بر صورت او افكند، ناگهان بينا شد، گفت آيا به شما نگفتم من از خداى چيزهايى سراغ دارم كه شما نمى دانيد؟
قرآن كريم مى فرمايد:
و تولى عنهم و قال يا اءسفى على يوسف و ابيضت عيناه من الحزن فهو كظيم . قالوا تالله تفتئوا تذكر يوسف حتى تكون حرضا او تكون من الهالكين .(238)
((و روى از آنان بگردانيد و گفت : اى دريغ از يوسف ، و ديدگانش از غم سپيد شد و دل از غم آكنده داشت ، گفتند: به خدا آن قدر ياد يوسف مى كنى تا سخت بيمار شوى يا به هلاك افتى .))
در آيه مى فرمايد: ((و ابيضت عيناه من الحزن ،)) از فرط اندوه چشمان او سفيد شد و سفيد شدن چشم به منزله نابينا گشتن است و اين مسئله به تعبير قرآن قطعى است و آن چه كه اين نكته را تثبيت مى كند كلام خود يوسف (ع ) است كه مى فرمايد: اذهبوا بقميصى هذا فاءلقوه على وجه ابى ياءت بصيرا.(239)
((اين پيراهن مرا ببريد و به صورت پدرم بيندازيد كه بينا مى شود و بصيرتش باز مى گردد.)) و نيز در آيت ديگر مى فرمايد: فلما ان جاء البشير اءلقاه على وجهه فارتد بصيرا.(240) و چون نويد رسان بيامد و پيراهن به صورت وى افكند در دم بينا شد.
كلمات لطيف و دلنشين پير هرات در تفسير كشف الاسرار، ذيل اين آيات بسى خواندنى است كه : چون يعقوب در فراق يوسف بى سر و سامان شد و درمانده درد بى درمان شد خواست كه از ياد آن عزيز جرح خويش را مرهم سازد و با پيوندى از آن يوسف عاشقى بازد، بنيامين را كه با او از يك مشرب آب خورده بود و در يك كنار پرورده يادگار يوسف ساخت و غم گسار خويش كرد و عاشق را پيوسته دل به كسى گرايد كه او را با معشوق پيوندى بود يا به وجهى مشاكلتى دارد، نبينى مجنون بنى عامر كه به صحرا بيرون شد و آهويى را صيد كرد و چشم و گردن وى به ليلى ماننده كرد، دست به گردن وى فرود مى آورد و چشم وى مى بوسيد و مى گفت : فعيناك عيناها و جيدك جيدها.
چون يعقوب دل بنيامين بست و پاره اى در وى آرام آمد، ديگر باره در حق وى دهره زهر از نيام بركشيدند، از پدر كردند تا نام دزدى بر وى افكندند بر بلاء وى افزودند و بر جراحت نمك ريختند و سوخته را باز بسوختند، چنان كه آتش خرقه سوخته خواهد تا بيفروزد، درد فراق دل سوخته اى خواهد تا با وى در سازد:
هر درد كه زين دلم قدم برگيرد دردى ديگر به جاش در بر گيرد
زان با هر درد صحبت از سر گيرد كاتش چو رسد به سوخته در گيرد
يعقوب تا بنيامين را مى ديد او را تسلى حاصل مى شد كه : ((منع من النظر تسلى بالاءثر،)) پس چون از بنيامين درماند سوزش به غايت رسيد و از درد دل بناليد، به زبان حسرت گفت : ((يا اسفى على يوسف ،)) وحى آمد از جبار كائنات كه : يا يعقوب تتاءسف عليه كل التاءسف و لا تتاءسف على ما يفوتك منا باشتغالك بتاءسفك عليه . ((اى يعقوب تا كى از اين تاءسف و تحسر بر فراق يوسف و تا كى بود اين غم خوردن و نفس سرد كشيدن ، خود هيچ غم نخورى ، بدان كه از ما بازمانده اى تا به وى مشغولى )):
با دو قبله در ره توحيد نتوان رفت راست يا رضاى دوست بايد يا هواى خويشتن
اى يعقوب ! نگر تا پس از اين نام يوسف بر زبان نرانى و گرنه نامت از جريده انبياء بيرون كنم .
پير طريقت گفت : ياد يعقوب ، يوسف را تخم غمان است ، ياد يوسف ، يعقوب را تخم ريحان است ، چون يعقوب را به ياد يوسف چندان عتاب است ، پس هر چه جز ياد الله همه تاوان است . مى گويند ياد دوست چون جان بهتر بنگر كه ياد دوست خود جان است . يعقوب چون سياست عتاب حق ديد پس از آن نام يوسف نبرد تا هم از درگاه عزت از روى ترحم و تلطف به جبرئيل فرمان آمد كه اى جبرئيل در پيش يعقوب شو و يوسف را با ياد او ده ، جبرئيل آمد و نام يوسف برد يعقوب آهى كرد، وحى آمد از حق جل جلاله كه : يا يعقوب قد علمت ما تحت انينك فو عزتى لو كان ميتا لنشرته لك لحسن وفائك .
((اذهبوا بقميصى هذا،)) يوسف گفت ببريد پيراهن من بر يعقوب كه درد يعقوب از ديدن پيراهن خون آلوده گرگ ندريده بود، تا مرهم هم از پيرهن من بود، چون آن پيراهن از مصر بيرون آوردند باد صبا را فرمان دادند كه بوى پيراهن به مشام يعقوب رسان تا پيش از آن كه پيك يوسف بشارت برد از پيك حق تعالى بشارت پذيرد و كمال لطف و منت حق بر خود بشناسد، اين بر ذوق عارفان همان نفحه الهى است كه متوارى وار گرد عالم مى گردد به در سينه هاى مؤ منان و موحدان تا كجا سينه اى صافى بيند و سرى خالى و آن جا منزل كند.
((انى لا جدريح يوسف ،)) عجب آن است كه دارنده پيراهن از آن هيچ بويى نيافت و يعقوب از مسافت هشتاد فرسنگ بيافت زيرا كه بوى عشق بود و بوى عشق جز بر عاشق ندمد.
10- ميوه دادن درختى خشك شده
فحمله فانتبذت به مكانا قصيا. فاجائها المخاض الى جذع النخله قالت ياليتنى مت قبل هذا و كنت نسيا منسيا. فناديها من تحتها الا تحزنى قد جعل ربك تحتك سريا. و هزى اليك بجذع النخله تساقط عليك رطبا جنيا.(241)
((آن گاه كه او را درد زاييدن فرا رسيد زير شاخ درخت خرمايى رفت و از شدت حزن و اندوه با خود مى گفت اى كاش من از اين پيش مرده بودم و از صفحه روزگار نامم به كلى فراموش شده بود؛ از زير آن درخت (فرزندش عيسى ) او را ندا كرد كه غمگين مباش كه خداى تو از زير قدم تو چشمه آبى جارى كرد، اى مريم شاخ درخت را حركت ده ما از آن براى تو رطب تازه فرو مى ريزيم ....))
مريم آن زن پاك ، پس از آن كه باردار شد و فرزندش در جايگه رحم قرار گرفت او را بر اين داشت كه از محل خويش (بيت المقدس ) به مكانى دوردست برود، با تمامى مشكلاتى كه در مدت حمل داشت نهايتا اين دوران پايان يافت مريم خويش را برخلاف تمامى زنها كه وقتى در اين حال هستند خود را به سمت سايرين مى كشانند و از كمك ديگران بهره مى گيرند به علت مشكلى كه داشت به نقطه اى پناه جست و ظاهرا به كنار درخت خرمايى خشك شده رفت و در آن جا پناه گرفت ، مريم حالتى بسيار بحرانى را پشت سر گذاشت ، اين حال و وضع براى او به قدرى سخت و دشوار بود كه آرزو مى كرد كاش پيش از آن نه تنها مرده بود بلكه دوست مى داشت حتى نامى از وى بر صفحه روزگار نباشد. مريم در اين افكار و خيالات بود كه ناگهان صدايى از پايين به گوشش رسيد و به وى آرامش بخشيده و گفت كه هيچ اضطراب و نگرانى نداشته باش كه پروردگارت از زير پايت چشمه اى از آب جارى ساخته و نيز به درخت خشكى كه بر آن پناه جسته اى بنگر كه از آن ساقه اى روييده و آن را تكان بده تا برايت رطب و خرمايى تازه فرو بريزد و از اين آب گوارا بنوش و از اين غذاى مقوى تنول نما و از آينده نزديك نيز هيچ گونه نگرانى نداشته باش و هيچ هراسى به دل راه مده كه اين كودك مدافع تو در پاكى و صداقت خواهد بود.
11- ايجاد تغيير در سرنوشت بشر
يمحو الله ما يشاء و يثبت و عنده ام الكتاب .(242)
((خداوند محو و نابود مى كند و يا ثابت و استوار نگاه مى دارد آن چه را كه بخواهد و نزد اوست ريشه تمام مقدورات (ام الكتاب ).)) اين آيه يكى از موارد بسيار جالب قرآنى است كه مربوط به نوع سرنوشت بشر است و اين كه سرنوشت انسان قابل تغيير و دگرگونى است و در لابه لاى آيات قرآنى اين امكان را توسط دعاى راستين ، ايمان محكم ، تقوى و درستى و صدق در نيات و افكار و اعمال ممكن مى داند، و نيز عكس آن هم صادق است يعنى اگر كسى به مسير الهى و فطرت انسانى پشت نمايد و از آيات حق اعراض كرده و روى بگرداند، اين غرور و كبر و عصيان ، و اين خروج از فطرت انسانى و روى كردن به حيوانات و پستى مى تواند سرنوشت انسانى را دگرگون مى كند، اينك به يكى دو نمونه از آيات در جهت تغيير دادن سرنوشت اشاره مى كنيم :

next page

fehrest page

back page