و نيز بايد واقف باشيم كه خداوند لحظه به لحظه همراه ماست و بى خود به اين طرف و آن طرف براى يافتن خدا نشانه نرويم ، به خود فرو
رويم و در خود بنگريم و چشم دل بگشاييم كه خدا با ماست ، دگر بار حافظ چه زيبا به اين مطلب اشاره مى كند:
|
بى دلى در همه احوال خدا با او بود | |
او نمى ديدش و از او دور خدايا مى كرد |
3- قال
رسول الله (ص ): ذكر الله شفاء القلوب .(97)
حضرت رسول اكرم (ص ) فرمود: ياد خداوند موجب شفاى قلب ها مى گردد.
همين مفهوم از امام على بن ابى طالب (ع ) نيز در بخشى از دعاى عارفانه كميل
نقل شده است : يا من اسمه دواء و ذكره شفاء.(98)
و يا به قول مولانا جلال الدين :
|
آن چه حق است اقرب از حبل الوريد | |
تو فكندى تير فكرت را بعيد | |
اى كمان و تير را بر ساخته | |
صيد نزديك و تو دور انداخته | |
هر كه دور اندازتر او دورتر | |
وز چنين گنج است او مهجورتر(99) |
4- عن على عليه السلام قال : ذكر الله دعامه الدين (الايمان ) و عصمه من الشيطان .(100)
على (ع ) فرمود: ياد خدا ستون دين و مايه مصونيت از شيطان و افكار و وساوس شيطانى است .
5- ذكر الهى موجب جلاء قلب ها و صيقل
دل ها مى گردد، و نيز آن را آماده مى سازد تا بتواند محل ظهور تجليات خداوندى گردد. امام على (ع ) در اين خصوص مى فرمايد:
ان الله سبحانه و تعالى جعل الذكر جلاء للقلوب ، تسمع به بعد الوقره و تبصر به بعد العشوه و تنقاد به المعانده و ما برح لله عزت آلاؤ
ه فى البرهه بعد البرهه و فى ازمان الفترات رجال ناجاهم فى فكرهم و كلمهم فى ذات عقولهم .(101)
خداوند ياد خود را صيقل دلها قرار داده است ، دل ها بدين وسيله از پس كرى شنوا و از پس نابينايى بينا و از پس سركشى و عناد رام مى گردند،
همواره چنين بوده و هست كه خداوند متعال در هر برهه اى از زمان و در زمان هايى كه پيامبرى در ميان مردم نبوده است بندگانى داشته و دارد كه در سر
ضمير آن ها با آنها راز مى گويد و از راه عقل هايشان با آن ها تكلم مى كند.
با استفاده از جملات عميق و عرفانى مولا مى توان پى به اعجاز ذكر الله برد، در صورتى كه با
كمال خلوص و علم كامل به آن ، ذكرى گفته شود انسان توسط آن از آن چه هست به سوى آن چه كه بايد باشد مى رود و از آن چه كه مى داند مى
تواند به سوى آن چه كه بايد بداند رهنمون گردد.
جلاء قلب و صيقل دادن دل يكى از اهداف بالاى عرفان است ، عرفا معتقدند كه انسان براى دريافت حقايق بايد به ابزارى كه قوى تر از
عقل باشد تكيه كند و آن ابزار از نظر آن ها قلب است كه مركز ادراكات حقايق است ، و براى اين كه از اين مركز خوب استفاده شود، انسان بايد
متحمل رياضاتى باشد كه در حد شريعت بوده و اين رياضات به انسان اراده اى مى بخشد كه غبار هواى نفس را كه بر روى صفحه
دل نشسته پاك كند و چون آن صفحه پاك شد و به مرور صيقل گرفت آن گاه چشم
دل انسانى باز شده و چيزهايى را مى بيند كه قبلا توان آن را نداشته است :
|
چشم دل باز كن كه جان بينى | |
آنچه ناديدنى است آن بينى (102) |
پس از اين دل
صيقل خورده و قلب جلا يافته مبدل به آينه اى مى شود كه ذكر الهى را انعكاس مى دهد و
محل تجلى اسماء و صفات الهى مى شود، مولانا جلال الدين به اين حقيقت اشارتى داشته مى نويسد:
|
آينت دانى چرا غماز نيست | |
زان كه زنگار از رخش ممتاز نيست | |
رو تو زنگار از رخ خود پاك كن | |
بعد از آن ، آن نور را ادراك كن (103) |
عارفان منبع معرفت واقعى را قلب پاك صيقل خورده مى دانند و مى گويند منبع شناخت روايت معروف ((من عرف نفسه فقد عرف ربه )) همى قلب
آدمى است و در حقيقت قلب انسان آينه اى است كه جميع صفات الهى بايد در آن جلوه گر شود، ولى اگر قلب انسان ها همچون آينه حقايق را منعكس
نسازد به اين جهت است كه زنگ زده و گرد كدورت و قساوت بر آن نشسته و غبار هواى نفس آن نقش را مكدر ساخته و آلودگى هاى غبار نفس بر آن نقش
بسته است و اين همه مانع ديد انسان مى گردد و اجازه انعكاس حقايق را نمى دهد، پس براى درك حق و دريافت صفات و اسماء او، چاره اى جز پاك
سازى مركز ادراك حقايق كه همان قلب است نداريم و اين همان است كه در قرآن به آن ((تزكيه )) مى گويند، و هر كس بيش تر به تزكيه نفس
بپردازد وسعت خويش را براى درك حقايق افزون كرده است :
|
هر كسى ز اندازه روشندلى | |
غيب را بيند به قدر صيقلى | |
هر كه صيقل بيش كرد او بيش ديد | |
بيش تر آمد بر او صورت پديد | |
گر تو گويى آن صفا فضل خداست | |
نيز اين توفيق صيقل زان عطاست | |
قدر همت باشد آن جهد و دعا | |
ليس للانسان الا ما سعى | |
واهب همت خداوند است و بس | |
همت شاهى ندارد هيچ خس (104) |
و نيز:
|
همچو آهن ز آهنى بى رنگ شو | |
در رياضت آينه بى زنگ شو | |
خويش را صافى كن از اوصاف خويش | |
تا ببينى ذات پاك صاف خويش | |
بينى اندر دل علوم انبياء | |
بى كتاب و بى معيد و اوستا(105) |
و به گفته عارف بزرگ قرن چهارم ، شيخ ابو سعيد ابوالخير (متوفى به
سال 440 هجرى ):
|
اى دل اگر آن عارض دلجو بينى | |
ذرات جهان را همه نيكو بينى | |
در آينه كم نگر كه خودبين نشوى | |
خود آينه شو تا همگى او بينى |
به طور خلاصه و فهرست وار مى توان خواص و نتايج ذكر را بر اساس روايات چنين شرح داد كه ذكر كليد آرامش ،
عامل زنده شدن قلب و عامل تقويت روح است ، به قلب ها نور و روشنايى مى بخشد،
عامل گشايش محبت است ، دور كننده شيطان و وساوس شيطانى از انسان است و مانع از ايجاد نفاق در
دل است . محبت از ثمرات ذكر است عامل عصمت و دورى از گناه است ، سعه صدر ايجاد مى كند و
عامل آرامش و اطمينان قلب و دل مى شود.
و به قول داناى حكيم ، سعدى شيرازى (متوفى به سال 695 هجرى ):
|
دل آينه صورت غيب است وليكن | |
شرط است كه بر آينه زنگار نباشد |
5. اثر فراموشى و نسيان خدا و اعراض از ياد او
آن چه كه پيش از اين از طريق آيات و روايات به آن اشاره كرديم بعضى از خصوصيات و نتايج ذكر و ياد خداوند را مشخص نمود، اينك مى خواهيم
بدانيم اگر كسى از خدا و ياد او غفلت بورزد و او را به دست فراموشى سپرده و از ياد ببرد و يا از ياد و ذكر او سرباز زده ، اعراض نمايد چه
نتيجه و يا نتايجى را به بار آورد. در اين باره نيز با در نظر داشتن آيات و روايات به نكاتى چند اشاره خواهيم كرد:
1 خود فراموشى و بيگانگى از خود
و لا تكونوا كالذين نسوا الله فاءنسيهم انفسهم اولئك هم الفاسقون .(106)
((و نباشيد مانند كسانى كه خدا را فراموش كردند پس به خود فراموشى دچار گشتند و هم اينان از خود بيگانگانند.))
در اين آيه بسيار عميق و جالب قرآنى نكاتى از شناخت روان آدمى وجود دارد و نوعى روان كاوى دقيق در آن مشاهده مى شود. اين آيه به سه مطلب
اشاره مى كند:
الف - خدا فراموشى (نسواالله )
ب - خود فراموشى (فانسيهم انفسهم )
ج - از خود بيگانگى (فاسقين ).
قاموس قرآن در معناى نسيان مى نويسد: ((نسى و نسيان ، هم به معنى فراموش كردن آيد و هم به معنى
اهمال و بى اعتنايى .))(107) راغب اصفهانى نيز در مفردات خود مى نويسد: ((نسيان آن است كه انسان محفوظ در ذهن خود را از ياد ببرد و به
واسطه ضعف قلب يا غفلت و يا از روى قصد تا از قلب او محذوف شود و از يادش برود.))(108)
پس دو نوع نسيان وجود دارد، يكى نسيانى كه از روى غفلت ايجاد مى شود و ديگرى نسيانى كه از روى عمد و آگاهانه ايجاد مى گردد. اين نوع از
نسيان يعنى كم بها تلقى كردن چيز فراموش شده ، چرا كه اگر چيزى براى انسان از ارزش و بهايى والا برخوردار باشد هيچ گاه فراموش
نمى شود، پس اگر چيزى مهم باشد ولى در عين حال به دست فراموشى و نسيان سپرده شود خود دلالت دارد بر اين كه شخص فراموش كار نسبت
به آن مهم هيچ گونه احساسى نداشته و آن را از روى عمد و اراده از ياد برده است ، يعنى آن را بى ارزش و بى اهميت تلقى كرده و قرآن كريم از
اين نوع نسيان كه ارادى صورت مى گيرد به بدى ياد مى كند و براى آن نتايج منفى پيش بينى مى كند. قرآن به سه نوع نسيان ارادى اشاره مى
نمايد كه اين هر سه از ارزشى فوق العاده برخوردارند و هر سه مرتبط با تمامى وجود آدمى مى باشند كه به ترتيب عبارتند از:
الف - نسيان خدا.
ب - نسيان خويشتن .
ج - نسيان گناه و عمل خطا.
|
گر نخواهى خود فراموشت شود | |
ياد او كن ، ياد او كن ، ياد او |
رابطه انسان با خداوند يك رابطه عميق و دقيق است ، آيات قرآنى اين رابطه را بارها و بارها در زمينه هاى گوناگون بيان داشته اند، در اين جا
نيز از نوعى رابطه كه از ظرافت و دقت خاصى برخوردار است گفت و گو مى شود و آن اين كه اگر انسان خداى خويش را به دست نسيان و
فراموشى بسپارد، در نتيجه اين كار خويشتن خويش را هم فراموش مى كند و اين موجب مى شود كه از مسير انسانى خود خارج گردد و به تعبير روان
شناسان از خود بيگانه شود و اين چيزى است كه امروز در غرب و در روان شناسى به آن اليناسيون (Alienation) گفته مى شود و انواع و اقسام
گوناگونى را نيز شامل مى گردد.
اين رابطه (انسان و خدا) به قدرى مهم است كه اگر انسان خدا را فراموش كند بى وقفه دچار خود فراموشى مى شود، اين مفهوم در عبارات ديگرى
نيز آمده است ، از جمله در كلام مشهور حضرت اميرالمومنين ، على بن ابيطالب (ع ) چنين آمده است كه : من عرف نفسه فقد عرف ربه .(109) كسى
كه نفس خود را بشناسد خداى خود را شناخته است .
اين روايت شناخت ((رب )) را منوط به شناخت ((نفس )) دانسته است ، چرا كه انسان همين كه خود را شناخت و نسبت به كم و كيف وجودى خود واقف
گشت نهايتا به اين جا مى رسد كه من مخلوق هستم و خالقى دارم و نيز عبدى هستم كه خداوند بزرگ معبود من است . از اين روست كه شناخته خود به
عنوان يك معلول ، اثر و مخلوق ، به خودى خود مبين وجود خالقى است كه علت اولى بوده ، مؤ ثرى حكيم و خالقى توانا مى باشد، پس انسان ريشه
در اولوهيت دارد يعنى اگر خداى را از زندگى بشر حذف كنيد نابودى معنوى بشر حتمى خواهد بود، پس براى حيات معنوى و انسانى انسان ، وجود
خدا و اعتقاد به وى از ضروريات است . روى همين حساب است كه در قرآن و روايات معتبر اسلامى تا اين حد روى اين مسئله و همچنين ارتباط مستقيم و بى
واسطه انسان با خدا تاءكيد داشته و تكيه مى شود. چرا كه از اين ديد ارزش انسان به خدا است و اين وابستگى به خداست كه براى انسان مطرح
است و از اين روست كه اگر انسان خداى را به دست فراموشى بسپارد خودش را هم فراموش كرده و نهايتا دچار ((فسق )) مى گردد.
حال بايد ببينيم كه فسق به چه معنايى است و از نظر قرآن چه مفهومى را دارا بوده و چه كسانى از اين ديدگاه از ((فاسقين )) به حساب مى
آيند.
قاموس قرآن در شرح لغت فسق مى نويسد: ((خروج از حق . اهل لغت گفته اند: (فسقت الرطبه عن قشرها)، خرما از غلاف خود خارج شد. به تصريح
راغب فسق شرعى از همين ريشه است . به قولى در مصباح و اقرب گفته آن به معنى خروج شى از شى على وجه الفساد است . پس فسق و فسوق
خروج از حق است چنان كه درباره ابليس فرمود: كان من الجن ففسق عن امر ربه (110) يعنى او از جن بود و از دستور خدايش خارج شد و اطاعت
نكرد، كافر، فاسق است كه بالتمام از شرع خارج شده و گناه كار فاسق است كه به نسبت گناه از شرع و حق كنار رفته است .))(111)
پس فسق به معناى خروج هسته از پوسته اصلى خود است و چون به كسى فاسق اطلاق شود به اين معنى است كه شخص از انسانيت خود كه همان قوه
فطرت وى مى باشد خارج شده است و از مسير اصلى انحراف جسته و به جاى آن در وادى برهوتى سير مى كند كه حتى خودش هم نسبت به آن آگاهى
ندارد. از نظر ما چون توحيد مبناى همه نيات ، تفكرات و اعمال ما مى باشد شخص ديندار هم بايد موحد باشد يعنى تمامى
اعمال ، حركات و سكناتش دقيقا منطبق بر توحيد بوده ، لحظه اى از ياد خداوند غفلت ننمايد و در همه
احوال هر كارى كه انجام مى دهد به نام او، براى او، به ياد او و براى قرب و نزديكى او انجام دهد، و چون اين همه را انجام داد و درست هم انجام داد
به هويت رسيده و در حقيقت خويشتن خويش را بازيافته است ، در غير اين صورت انسان خود خويش را فراموش مى كند و به جاى آن يك شخصيت كاذب
و دروغينى جانشين مى شود، و در آن حال احساس هاى گوناگون و متضادى به انسان دست مى دهد و در پيش خود احساس استغناء و
استقلال مى كند و به خيال خويش بر بالاى تكبر مى رود و به اوج غرور دست مى يازد، و در آن
حال ، خداوند و قدرتش را منكر مى شود و فراموشى مى كند كه از كجا آمده ، از چه چيزى به دنيا آمده و به كجا خواهد رفت ، براى اين انسان ها كه
داراى شخصيتى كاذب بوده و از خويشتن خويش خارج گشته اند و هيچ گونه هويتى الهى را در خود ندارد اميرالمومنين على (ع ) كلامى بس زيبا بيان
كرده است ، حضرت مى فرمايد:
عجبت لمتكبر كان اءمس نطفه و هو غدا جيفه (112)
((تعجب مى كنم از كسى كه اداى استكبار و بزرگى را در مى آورد در حالى كه ديروز نطفه اى پست بيش نبود و فردا كه خواهد مرد لاشه اى عفن
بيش نخواهد بود.))
اين حالت كاذب كه به شكل منيت و تكبر در انسان جلوه گر مى شود، حجابى است بر ديدگان دلش كه از حقيقت حق دورش مى گرداند. چون از حق دور
گشت ، در حقيقت از خود خودش دور گشته ، و كارى كه ذكر انجام مى دهد اين است كه چنين كسى را متوجه حق و خدا مى كند، و چون به خدا توجه كرد به
خود به عنوان يك مخلوق و عبد توجه مى كند و چون مقام بندگى را بازيافت به خود خودش خواهد رسيد و از آن خود كاذب و دروغين كه استكبار و
انانيت نام داشت بيرون مى آيد و چون از آن حال بيرون شد چنين فردى مسلم مى شود به معناى تسليم گشتن در
مقابل حق و حقيقت و يافتن راه حق و رهسپار شدن در آن مسير. در اين جا بد نيست به شعرى از مرحوم علامه
اقبال لاهورى (متوفى به سال 1983 م ) در اين مورد اشاره اى داشته باشيم :
|
اى ز خود پوشيده خود را بازياب | |
در مسلمانى حرام است اين حجاب |
اين مسئله از ديرباز مورد توجه حكما و عرفا نيز بوده است ، و حتى در اصطلاح عامه مردم اين مفاهيم وجود داشته و كلمات و واژه هايى چون مجنون و
ديوانه ، خود گواه اين مطلب مى تواند باشد.
مجنون كسى است كه جن در وجود او خانه كرده است و دست به اعمالى مى زند كه از آن خودش نيست و همچنين ديوانه به كسى گفته مى شود كه ديو در
خانه وجودش مستقر شده و به جاى وى فعاليت و كوشش مى كند، و اين هر دو
حال نوعى مسخ است كه فرد، خود واقعى و حقيقى اش را گم مى كند و به خودى كه از آن خودش نيست مى پردازد. و از اين ها به ((انسان بى
خود))، ((ناخود))، ((خود باخته )) و يا ((از خود بيگانه )) تعبير مى كنند.
مولوى ، انسان شناسى كه همواره سعى داشته اين ((خود)) آدمى را به وى بنماياند و انسان ها را به ((خود آگاهى )) برساند، در مثنوى
خويش بارها و بارها اين قبيل مطالب را به صورت حكايت نقل كرده است ، منتها سبك خاص عرفان خويش را هم حفظ كرده و از آن جا كه كالبد مادى را
به عنوان قفس ياد مى كند و روح ملكوتى را چون مرغى اسير در آن مى پندارد، و ارزش انسانى را در اين مى بينند كه به آن بعد روحانى و مرغ
ملكوتى اش پرداخته و آن را مورد عنايت قرار دهد، و گرنه پرداختن به جسم و كالبد مادى نوعى پرداختن به بيگانه است و نوعى رها كردن ((خود
حقيقى ))، از اين رو حضرت مولانا جلال الدين مى فرمايد:
|
در زمين ديگران خانه مكن | |
كار خود كن كار بيگانه مكن | |
كيست بيگانه ؟ تن خاكى تو | |
كز براى اوست غمناكى تو | |
تا تو تن را چرب و شيرين مى دهى | |
گوهر جان را نيابى فربهى (113) |
واضح است كه تن خاكى را بيگانه مى پندارد و گوهر جان را به عنوان حقيقت انسان معرفى مى كند، و نيز بيان مى دارد كه هر چه به اين تن خاكى
بپردازد از گوهر جان يعنى خود خودتان دورتر مى شويد، و گويا رابطه اين دو رابطه شرق و غرب است كه اگر به سمتى برويد از ديگر سو
دورتر مى شويد. امام على بن ابى طالب (ع ) سخنى گهربار در اين مورد دارد كه :
عجبت لمن ينشد ضالته و قد اضل نفسه فلا يطلبها.(114)
((تعجب مى كنم از كسى كه در جست و جوى گم شده اش برمى آيد و حال آن كه ((خود)) را گم كرده و در جست و جوى آن برنمى آيد.
چرا هر چيزى كه از تو گم مى شود به دنبال آن مى گردى و تلاشى پى گير براى يافتن آن مى نمايى ؟ و چرا در جست و جوى خويشتن خويشت بر
نمى آيى ، آيا آن را گم نكرده اى ؟
2 غفلت قلب
و اصبر نفسك مع الذين يدعون ربهم بالغداوه و العشى يريدون وجهه و لا تعد عيناك عنهم تريد زينه الحيوه الدنيا و لا تطع من اغفلنا قلبه عن
ذكرنا و اتبع هويه و كان امره فرطا.(115)
((و هميشه خويش را با كمال شكيبايى به محبت آنان كه صبح و شام خدا را مى خوانند و رضاى او را مى طلبند وادار كن و يك لحظه از آن فقيران چشم
مپوش كه به زينت هاى دنيا مايل شوى و هرگز با آن كه ما دلهاى آن ها را از ياد خود
غافل كرديم و تابع هواى نفس خود شدند و به تبهكارى پرداختند متابعت مكن (يعنى با اشراف و ثروتمندان ظالم هواپرست نپيوند).))
در اين جا ضمن اين كه حضرت رسول را از متابعت كسانى كه قلبشان از ياد خدا غفلت يافته منع مى كند به اين مطلب هم اشارت مى دهد كه
محل ذكر خدا چيزى جز قلب آدمى نيست و اگر ذكر الهى كنار رود غفلت بر قلب انسان حاكم مى شود و چون غفلت بر قلب مستولى شد آدمى را به
تبعيت از هواى نفس وادار مى كند، پرواضح است كه نفس ، آدمى را از هويت انسانى تا حد حيوانى پايين مى آورد و او را به پستى و رذالت مى كشاند و
حتى به تعبير زيباى قرآن گاهى آدمى را از چهارپايان و حيوانات هم به پايين تر مى برد: ((اولئك كالانعام
بل هم اضل .))(116)
در صفحات بعد پيرامون قلب و حالات و كيفيات گوناگون آن سخن خواهيم گفت و توجه آيات و عنايت قرآن را به اين مركز بازگو خواهيم نمود، اما
اختصارا صفاتى چون : غفلت قلب ، كورى قلب ، اطمينان و آرامش قلب ، قساوت قلب ، زنگار گرفتن و زنگ زدگى قلب ، و نيز هدايت قلب از مواردى
است كه در قرآن به آن اشاره شده است .
3 كورى قلب
روايتى از حضرت اميرالمؤ منين (ع ) نقل شده است كه مى فرمايد:
من ينسى الله سبحانه اءنساه الله نفسه و اءعمى قلبه .(117)
كسى كه خدا را فراموش كند، خدا هم او را دچار خود فراموشى مى نمايد و چشم بصيرتش را نابينا مى سازد.
افلم يسيروا فى الارض فتكون لهم قلوب يعقلون بها او آذان يسمعون بها فانها لاتعمى الابصار و لكن تعمى القلوب التى فى
الصدور.(118)
((آيا آنان در زمين سير و سياحت نكردند تا دل هايى داشته باشند كه با آن هوشيارى دريابند، يا گوش هايى كه سخنان درست و راست را بشنوند؟
(بدان كه ) چشم هاى سر آنان نابينا نيست بلكه دل ها كه در سينه دارند كور و نابيناست .))
كورى قلب از جمله مسائلى است كه قرآن به آن اهميت زياد مى دهد و مى گويد هستند كسانى كه چشمانشان هيچ گونه عيب و ايرادى ندارد ولى بسيار
چيزها در جهان هستى وجود دارد كه آنان از ديدن آنها عاجز و ناتوانند، اين ها كسانى هستند كه چشم دلشان از فروغ و روشنايى باز ايستاده و قلبشان
را كورى فرا گرفته است . قرآن اين كورى قلب را به عدم توجه به ذكر حق و نسيان خداوند نسبت مى دهد، گويى ذكر حق
عامل بينايى دل بوده و بشر مادام كه در ذكر حق است دلش متجلى از انوار حق مى باشد و به آن وسيله حقايقى را در همين عالم مى بيند كه ديگران را
يارا و توان آن نيست ، مولا على ، اميرالمؤ منين (ع ) به اين مسئله اشاره فرموده ، بيان مى دارد:
ان الله تعالى جعل الذكر جلاء للقلوب تسمع به بعد الوقره ، و تبصر به بعد العشوه ، و تنقاد به بعد المعانده و ما برح الله عزت آلائه
فى البرهه بعد البرهه و فى اءزمان الفترات رجال ناجاهم فى فكرهم و كلهم فى ذات عقولهم فاستصبحوا بنور يقظه فى الاسماع و الابصار و
الافئده .(119)
خداى متعال ياد خود را مايه صفا و جلاى دلها قرار داده است . با ياد خدا دلها پس از سنگينى شنوا شده ، و پس از كورى بينا مى گردد، و پس از
سركشى نرم و ملايم مى شود، همواره چنين بوده كه در فاصله ها خداوند بندگانى (ذاكر) دارد كه در انديشه هايشان با آنان نجوا مى كند و در
عقل هايشان با آن ها سخن مى گويد.
دل آدمى اگر در فساد و تباهى فرو نرفته و در گناه غوطه نخورده باشد قوه ادراك كننده حقايق است و در حقيقت خداوند جهان آفرين به وسيله همين
قوه درك مى گردد، آن چنان كه آمده است :
هل راءيت ربك ؟ اءفا عبد مالاارى ؟ لا تراه العيون بمشاهده العيان و لكن تدركه القلوب بحقائق الايمان .(120)
از امام على (ع ) مى پرسند، آيا پروردگارت را ديده اى ؟ حضرت در پاسخ فرمودند: آيا چيزى را كه نمى بينم عبادت مى كنم ؟ و بعد بيان داشتند
كه : او هرگز با چشم سر ديده نمى شود ولى قلب ها با ايمان واقعى به درك آن
نائل مى شوند.
در آيات و روايات ديگر كه دقت كنيم مى بينم كه نه تنها به قلب آدمى شنوايى و بينايى را نسبت مى دهند، بلكه
تعقل و تفقه را نيز به قلب مربوط مى داند، اين آيه كه مى فرمايد: ((لهم قلوب يعقلون بها.))(121) و نيز مانند اين آيه : ((لهم قلوب لا
يفقهون بها.))(122)
4 قساوت قلب
افمن شرح الله صدره للاسلام فهو على نور من ربه فويل للقاسيه قلوبهم من ذكر الله ، اولئك فى
ضلال مبين .(123)
((آيا آن كس را كه خدا براى اسلام شرح صدر عطا فرمود كه وى به نور الهى روشن است (چنين كس با مردم كافر بى نور تاريك
دل يكسان است ، هرگز چنين نيست ) پس واى بر آنان از قساوت و شقاوت ، دلهاشان از ياد خدا فارغ است ، اينان هستند كه دانسته در ضلالت و گم
راهى اند.))
اين مورد به علت اين كه بسيار اهميت دارد، آن را بارها در آيات مختلف آورده و هر بار تعبيرى از آن كرده است ، مثلا يكى از اين آيات كه مفهوم قساوت
قلب را به خوبى و بى نقص بيان مى دارد مى آوريم و سپس به شرح آن مى پردازيم :
ثم قست قلوبكم من بعد ذلك فهى كالحجاره او اشد قسوه و ان من الحجاره لما يتفجر منه الانهار و ان منها لما يشقق فيخرج منه الماء و ان منها لم
يهبط من خشيه الله و ماالله بغافل عما تعملون .(124)
((از پس اين جريان دل هايتان سخت شد كه چون سنگ يا سخت تر بود؛ كه بعضى سنگ ها، جوى ها از آن بشكافد و بعضى از آن ها دو پاره شود و
آب از آن بيرون آيد و بعضى از آنها از ترس خداوند فرود افتد و خدا از آن چه مى كنيد
غافل نيست .))
مرحوم آيت الله طالقانى ، در ذيل آيه مذكور در تفسير خود مى نويسد: ((لغت قساوت سختى و تاريكى و از قابليت افتادن و وازده شدن را مى
رساند، قسى و قاسى چيزى است كه سخت شده و خود را گرفته چنان كه استعداد پذيرش حركت و حيات از آن رفته . ((ارضه قاسيه )) زمينى
است كه گياهى از آن نمى رويد، و ((حجاره قاسيه )) آن سنگ سختى است كه پذيرش ندارد. ((قلب قسى )) آن سنگ سختى است كه پذيرش
ندارد. ((قلب قسى )) ضمير جامدى است كه احساس و عواطف و حيات معنوى از آن سلب شده است .))(125)
آيه مذكور نكاتى را متذكر مى شود كه از اهميت زيادى برخوردار است و ما اين نكات را از تفسير پرتوى از قرآن
نقل مى كنيم :
1- از دل و باطن سنگ ها چه بسا آب مى جوشد و نهر جارى مى شود ولى اين قلوب قاسيه جوشش درونى ندارد.
2- سنگ از تاءثير عوامل خلقت شكافته مى شود و از آن آبهايى بيرون مى آيد ولى مواعظ و عبرت ها، به دلهاى اينان راه نمى يابد و از آن خيرى
ترشح نمى كند.
3- سنگ ها در برابر قهر خداوند سر فرود آورند ولى دل هاى اينان در برابر عظمت و آيات حق خضوع نمى كند.(126)
از نظر قرآن كريم هستى داراى شعور و ادراك است و برحسب تكوين در مسيرى هدايت شده قرار دارد و در راهى كه جريان دارد خطا غفلت ندارد.
آيات قرآن شعور و ادراك هستى و اشياء را به دقت و زيبايى بيان مى كند در اين جا به ذكر يكى دو نمونه اشاره و اكتفا مى كنيم :
تسبح له السموات السبع و الارض و من فيهن و ان من شى ء الا يسبح بحمده و لكن لا تفقهون تسبيحهم انه كان حليما غفورا.(127)
((آسمان و زمين و هر كه در آنهاست خدا را به پاكى مى ستايد، و هيچ چيز نيست در جهان مگر آن كه خدا را به پاكى مى ستايد و لكن شما آن را در
نمى يابيد كه خداوند فراگذارنده دشمنان است به بردبارى ، پوشنده آشنايان است به آمرزگارى .))
و يسبح الرعد بحمده و الملائكه من خيفته و يرسل الصواعق فيصيب بها من يشاء و هم يجادلون فى الله و هو شديد
المحال (128)
((و رعد خداى را مى ستايد و فرشتگان هم او را از بيم مى ستايند و در هوا صاعقه ها و آتش سوزان مى فرستد و آن را بر آن كس كه مى خواهد مى
رساند، و خداى تعالى سخت مكر و زودكار است .))
در خصوص قساوت ، خواجه عبدالله انصارى ، پير مناجات حكايتى نقل كرده كه : در حكايت بيارند كه پيغمبرى به بيابانى گذشت ديد از سنگ
كوچكى آب زيادى بيرون مى جهد كه خيلى بيش از اندازه و تناسب سنگ است ، ايستاد و حيران شد و در شگفت ، با خود مى گفت : اين چه آب است و چنين
سنگى ؟ خداوند سنگ را به زبان آورد و گفت : اى پيغمبر اين آب كه تو مى بينى آب گريه من است كه از آن روز كه خداوند فرمود: دوزخ را به
سنگ ، گرم كنند من از حسرت و ترس مى گريم پيغمبر كه اين را شنيد گفت خداوندا، وى را از آتش ايمن گردان ، ندا رسيد كه ما او را ايمن كرديم ،
پس از مدتى باز گذر پيغمبر به آن سنگ افتاد، ديد باز آب مى آيد گفت خداوندا، او را از آتش ايمن كردى ولى باز مى گريد؟ سنگ به فرمان
خداوند گفت : آن گريستن از غم و حسرت بود و اين گريستن از شادى و خوش حالى است .(129)
مرحوم ملا احمد نراقى در كتاب اخلاقى خود معراج السعاده در خصوص قساوت قلب و سختى
دل مى نويسد: آن حالتى است كه آدمى به سبب آن از آلامى كه به ديگران رسد و به مصايبى كه به ايشان رو مى دهد متاءثر نمى گردد و شكى
نيست كه منشا اين صفت غلبه سبعيت است و بسيارى از افعال ذميمه چون ظلم و ايذا كردن و به فرياد مظلومان نرسيدن و دستگيرى فقرا و محتاجان را
نكردن از اين صفت ناشى مى شود.(130)
|
از بهاران كى شود سر سبز سنگ | |
خاك شو تا گل برويى رنگ رنگ | |
سالها تو سنگ بودى جان خراش | |
آزمون را يك زمانى خاك باش (131) |
مرحوم علامه مجلسى هم از حضرت اميرالمؤ منين على (ع ) روايتى به اين مضمون
نقل كرده است :
ما جفت الدموع الالقسوه القلوب ، و ما قست القلوب الالكثره الذنوب .(132)
اشك چشم را جز قساوت قلب ها نمى خشكاند و قلب ها را جز زيادى گناهان مبتلا به قساوت نمى گرداند.
|
چون خدا خواهد كه مان يارى كند | |
ميل ما را جانب زارى كند | |
اى خنك چشمى كه آن گريان اوست | |
وى همايون دل كه آن بريان اوست | |
آخر هر گريه آخر خنده ايست | |
مرد آخر بين مبارك بنده ايست (133) |
با در نظر داشتن آيه و بيان اين كه سنگ ها در شوق الهى و به ياد خداوند مى گريند، ولى انسان نه تنها قلبش حالت خشوع و نرمى پيدا نكرده
بلكه از سنگ خارا هم سخت تر مى شود و امكان جوشش اختيارى مايه حيات را از خود سلب مى كند، روايت مولا به اين نكته اشارت دارد كه نتيجه
قساوت قلب خشك شدن چشمه اشك است و علت اساسى قساوت قلب تكرار و كثرت گناه مى باشد. پرواضح است كه گناه يك عملى ضد كرامت
انسانى و مخالف تكامل و كمال آدمى است ، اگر خداوند از سير به سمت گناه منع مى كند به دو
دليل است يكى اين كه ارزش آدمى را به قدرى بالا و والا مى داند كه حركت به سمت گناه را با بزرگى و كرامت او مخالف و معارض و ناسازگار
مى يابد و ديگر اين كه گناه را يك عمل ضد كمال تلقى مى كند و عملا بيان مى دارد كه هر چه دامنه گناه و آلودگى معنوى بيش تر شود امكان سير
به عوالم بالا كم تر شده و سير انسان را به سمت پايين و حتى پست تر از آن نيز ممكن مى داند تا جايى كه انسان از حق و حقيقت خارج شد و
مبدل به حيوان مى شود و بلكه از حيوانات هم گمراه تر و پايين تر: ((اولئك كالانعام
بل هم اضل ))
5 نزديكى شيطان
و من يعش عن ذكر الرحمن نقيض له شيطانا فهو له قرين (134)
((و هر كه از ياد خدا رخ بتابد شيطان را برانگيزيم تا يار و همنشين دايم وى باشد.))
6 عصيان و گناه
عن ابى عبدالله (ع ): من كان ذاكرا لله على الحقيقه فهو مطيع و من كان غافلا عنه فهو عاص ، و المعصيه علامه الضلاله واصله الغفله (135
)
حضرت صادق (ع ) فرمود: كسى كه از خداوند غافل است عاصى و گناه كار است و معصيت علامت گمراهى است و منشا و
اصل آن غافل شدن از خداست .
پيرامون گناه و عصيان در آيات قرآن و روايات اهل بيت مباحث بسيار مشروحى وارد شده است و آثار و نتايج آن ذكر شده و
اصل و منشا و ريشه همه گناهان نيز مورد بررسى قرار گرفته است . گناه در مجموع
عامل اصلى فساد قلب است ، تباهى قلب و فرو رفتن در ظلمات و تاريكى ها نتيجه مستقيم گناه و اصرار بر آن است . حديثى از حضرت امير در اين
خصوص نقل شده است كه جالب توجه است :
ما من شى ء اءفسد للقب من خطيئه ، ان القلب ليواقع الخطيئه فلا تزال به حتى تغلب عليه فيصير اءعلاه اءسفله (136)
هيچ چيز مانند گناه دل را فاسد نمى كند، همانا قلب با گناه در مى آميزد تا جايى كه گناه بر آن چيره مى شود و آن را زيرورو مى كند.
گناه از نظر صاحبان معرفت عملى است ضد اخلاقى و به نوعى ضد تكامل معنوى لذا آن كه مرتكب گناه مى شود در آن لحظات خداوند را از خانه
دل خويش بيرون كرده و شيطان و وسوسه هاى وى را ترجيح داده است و دل خويش را
محل غولان قرار داده است . واضح است كه چنين كسى در آن لحظه از اعتقاد و ايمان به خدا خالى است و در همان دم نخواسته غرق در برهوت كفر و شرك
شده است .
مبناى اخلاق كه در حقيقت كنترل خود و مواظبت از عمل خود مى باشد چيزى جز اين نيست كه انسان به قدرتى برتر و والاتر كه از ناحيه اى مخفى مسلط
بر او و همه چيزهاى ديگر است معتقد باشد، اگر انسان به آن قدرت معتقد شد و نيز يقين
حاصل كرد كه وى حاضر و ناظر بر اعمال اوست و نه تنها شاهد بلكه كيفر و پاداش دهنده
اعمال نيز هست سير به سمت گناه را قطع مى كند و به سوى آن نمى رود و لذا هر چه آگاهى و يقين داشتن به چنين ناظرى قوى و دقيق ، بيش تر
باشد كنترل عمل بيش تر مى شود و دورى از گناه را نيز ضمانت مى كند و هر چه كه اين اعتقاد و آگاهى كم تر باشد
عمل كنترل كم تر شده و گرايش به گناه كه در حقيقت نفى اراده انسانى است بيش تر مى گردد و نفس اماره را كه امر به بدى مى كند بر خود مسلط
مى سازد، از اين روست كه خداوند خود را حاكم ، حاضر و ناظر مى داند و در جاى جاى قرآن به اين حقيقت اشاره مى كند و همواره حضور خويش را،
شنوايى و بصيرت خود را و هم محاسبه گرى و داورى خود را بيان مى كند و انسان ها را متوجه اين اوصاف مى سازد، تا بلكه انسان از طريق آگاهى
بر اين همه اوصاف الهى ، خويشتن خويش را در دست داشته باشد و خودش را ارزان به وساوس نفس و شيطان نفروشد. قرآن در بيان اين مطلب آيتى
زيبا را شاهد مى آورد:
والذين اذا فعلوا فاحشه او ظلموا انفسهم ذكرواالله فاستغفروا لذنوبهم و من يغفر الذنوب الا الله و لم يصروا على ما فعلوا و هم يعلمون .(137
)
((آنان كه چون مرتكب عمل زشتى شوند يا به خود ستم كنند، خدا را ياد كرده و از گناهان خويش استغفار مى كنند و جز خدا آمرزنده گناهان كيست ؟ و
از روى علم و آگاهى اصرار بر اعمال زشت خود نمى ورزند.))
آيه به خوبى نشان مى دهد كه اگر انسان مرتكب گناهى شد كه مبناى آن
جهل بود، خداوند بزرگ در صورتى كه انسان نسبت به خطاى خود آگاه شود آمرزنده و مهربان است ولى به شرطى كه آدمى متذكر الهى شود
يعنى پيوندش را با خداى خود قطع نكند كه پس از اين ، ذكر الهى چندين خاصيت را دارا است يكى اين كه پس از انجام
اعمال زشت چون ذكر خدا با ايمان و اعتقاد كامل ادا شود، گناه قبلى ناديده انگاشته مى شود و هم اين كه اين ذكر مانع از ارتكاب ساير گناهان مى
گردد و اگر بر همان ذكر توجه فراوان شود صفاتى چون تقوى و نهايتا اخلاص را براى ذكر ايجاد مى نمايد.
7 سختى زندگى و كورى در آخرت
و من اعرض عن ذكرى فان له معيشه ضنكا نحشره يوم القيامه اعمى . قال رب لم حشرتنى اعمى و قد كنت بصيرا.
قال كذلك اتتك آياتنا فنسيتها و كذلك اليوم تنسى . و كذلك نجزى من اسرف و لم يؤ من بايات ربه و لعذاب الاخره اشد و ابقى .(138)
((و هر كس از ياد من روى گردان شود زندگى تنگ و سختى خواهد داشت ، و روز قيامت او را نابينا محشور مى كنيم ، مى گويد: پروردگارا، چرا مرا
نابينا محشور كردى ؟ من كه بينا بودم مى فرمايد: اين به خاطر آن است كه آيات من به تو رسيد و آن ها را فراموش كردى ، امروز نيز تو فراموش
خواهى شد، و اين گونه جزا مى دهيم كسى را كه اسراف كند و ايمان به آيات پروردگارش نياورد، و عذاب آخرت شديدتر و پايدارتر است .))
اگر انسان خدا را نداشته باشد و بى ذكر و ياد او بخواهد زندگى كند، اين دنيا با تمامى فراخى و وسعت و بزرگى اش ، براى انسان تنگ خواهد
بود، ولى اگر خدا را داشته باشد و ذكر و ياد خدا در زبان و دلش مسكن گزيده باشد و همواره ذكر و ياد او در قلبش جارى باشد، چنين كسى حتى
اگر در تنگ ترين زندان ها و محبس ها هم باشد، احساس تنگى نخواهد كرد، چرا كه خدايى را داراست كه حد و مرزى ندارد و هيچ كس و هيچ چيز بزرگ
تر از او نيست ، هر چه كه هست اوست ، بى او بى هست است و بى هست مرده تمام عيار است .
امام حسين (ع ) در نيايش عارفانه خود مى فرمايد: ماذا وجد من فقدك و ما الذى فقد من وجدك .(139) چه يافت آن كس كه تو را گم كرد؟ و چه
گم كرد آن كه تو را يافت ؟ به راستى آن كس كه خداى را دارد همه چيز را دارد، چرا كه خداى حاكم و مالك و خالق
كل شى ء است ، او قدرتى بى حد و اندازه دارد، او را مرگى نخواهد بود، صاحب مقام ازلى و ابدى است مالك اسماى حسنى است ، اوست كه داراى اسم
اعظم است . هر كس كه به او بپيوندد قدرت و بزرگى مى يابد، از مرگ و فنا در امان مى شود و واجد كمالات و صفات مطلوب مى گردد و راستى
كه زندگى كردن با خدا چه خوش و زيباست و به گفته زيباى صاحبنظرى : ((اگر خدايى باشد چه شيرين است مرگ ، و اگر نباشد چه تلخ
است زندگى .))
جهان آخرت كه جهان تجرد است يك پارچه نور است و آن نور را كسانى ادراك مى نمايند كه به مقام تجرد رسيده و از كثرت گناه و معصيت پاك شده
و به وحدت نيكى و ايمان به خدا دست يافته باشند، اينان در آخرت همه چيز را با چشمان خويش ادراك مى كنند ولى كسانى كه
حامل بار كثرت گناه خويشند و دستاويز توبه نيز ندارند و مقامى از تجرد حسنى را نيز دارا نمى باشند چگونه مى توانند از آن جهان كه جهان
حقايق بى پرده است مشاهدتى داشته باشند؟
|