next page

fehrest page

back page

بنابراين به خوبى معلوم است كه رسيدن به اطمينان ايده آل تمامى انسان هاست ، چرا كه اطمينان نهايت و انتهاى جهل و ترس و اضطراب است و انسانى كه به مقام اطمينان دست يافته نه جاهل است و نه ترسو و هيچ گونه تشويش خاطرى ندارد، اما بايد در نظر داشت كه اطمينان مراتبى دارد و آن مراتب دقيقا باز مى گردد به نوع بينش انسان نسبت به خدا. هر چه ميزان اين بينش و آگاهى بيش تر و دامنه دارتر باشد درجات اطمينان بالاتر خواهد بود، لذا مى بينيم كه حتى پيامبران هم به دنبال اطمينانى فوق ايمان گذشته خود مى باشند. در اين باره قرآن از حضرت ابراهيم ياد مى كند كه وى از خداوند تقاضايى دارد كه انجام آن تقاضا منجر به كسب اطمينان قلبى مى شود:
و اذ قال ابراهيم رب اءرنى كيف تحيى الموتى قال اءولم تؤ من قال بلى و لكن ليطمئن قلبى قال فخذ اءربعه من الطير فصرهن اليك ثم اجعل على كل جبل منهن جزءا ثم ادعهن ياتينك سعيا و اعلم اءن الله عزيز حكيم (59)
((و چون گفت ابراهيم بار پروردگارا به من بنما كه چگونه مردگان را زنده خواهى كرد، خداوند فرمود آيا باور ندارى ؟ گفت : آرى باور دارم ليكن مى خواهم تا به مشاهده آن دلم آرام گيرد. خداوند فرمود: چهار مرغ بگير و گوشت آنها درآميز نزد خود آنگاه هر قسمتى بر سر كوهى بگذار سپس آن مرغان را بخوان تا سوى تو شتابان پرواز كنند و آن گاه بدان كه همانا پروردگار تو بر همه چيز توانا و به حقايق امور عالم آگاه است .))
بنابراين اطمينان قلب حالتى از كمالات روحى است كه همه به آن محتاجند و در سايه اين آرامش خاطر مى توان به كارهاى بسيار بزرگ و ارزنده در جهت رشد و تعالى انسانى و شكوفايى درون و برون پرداخت و نيز توسط آن با در نظر داشتن اميد به آينده اى مطلوب و نتيجه اى حتمى با سعى و جديت ، انسان به آن چه كه مى خواهد مى تواند برسد.
اينك به اين مطلب مى رسيم كه چرا و چگونه ذكر الهى موجب اطمينان و آرامش قلب مى شود؟ با در نظر داشتن فطرت انسانى كه به خودى خود تمايلاتى را در پى دارد و يكى از اين تمايلات ميل به قدرت هاى مافوق است و ما اين حالات را ((پرستش )) مى ناميم همان طور كه مى دانيد اين حس مربوط به زمان و مكان نبوده و از مرز جنس و سن و سواد هم خارج است ، از حد متمدن بودن و غير متمدن بودن هم بيرون است . از حيطه رنگ و نژاد و زبان و به طور كلى از احاطه جغرافيايى خارج است و اين ، حس مشترك همه انسان ها است ، از اين جهت است كه در طول تاريخ گرايشات بشرى به قدرت هاى معلوم و مجهول ثبت و ضبط مانده است و براى همين خاطر هم هست كه هيچ پيامبرى دعوت به خدا پرستى را شعار خويش قرار نداده است بلكه به جاى دعوت به خدا پرستى كه در ذات و فطرت همه انسان هاست . دعوت به توحيد و نفى شرك را تاءكيد كرده است .
انسان همواره به دنبال كمال و سعادت خود بوده و هست و آنى از آن غافل نبوده و نيست و از آن جايى كه اين ميل و گرايش درونى در نهاد انسان وجود دارد و هميشه او را به سمت بالا مى كشاند در جست و جوى رسيدن به نقطه اى است كه ديگر سعادت خويش را تاءمين و لا يتغير ببينند، روى همين حساب گرايش و پرستش بتها و انواع و اقسام آن در بين انسان ها در طول تاريخ مطرح بوده و هست ، اين وابستگى به قدرت ها انسان را به بندگى مى كشاند، بندگى اى كه نهايت آن از نظر آنان سعادت است و رستگارى ، ولى از ديدگاه وحى الهى و تعاليم انبياى عظام اين تمايل براى رسيدن به مقصد نهايى و تحصيل سعادت واقعى بايد تعديل شود و براى تعديل شدن آن بايد ذهن انسان در جهت مثبت و مطلوب خويش قرار گيرد، يعنى از آن چه كه انسان و قواى وى را حبس مى كند بيرون باشد و خود را در اسارت خدايان ، قدرتمندان و بت هاى دروغين قرار ندهد، چرا كه هر قدر اين بت هاى ضعيف بيش تر باشد اضطراب در وجود آدمى بيش تر خواهد بود. روى همين اصل است كه خدايان ذهنى و دروغى هيچ كدام نه تنها عامل آرامش درونى نگشته اند بلكه اسباب اضطراب و موجبات پريشانى خاطر انسان ها را فراهم كرده است . بنابراين بشر براى رسيدن به اطمينان بايد از كفر و شرك و نفاق خود را بيرون بكشد و به خدايى واحد و قادر و حى ايمان آورد و به آن سخت متكى باشد، و گرنه گرايش به قدرت هاى آفل و ميرا نه تنها نجات بخش ‍ نيست بلكه از عوامل ايجاد ترس هم مى تواند باشد. لذا مى بينيم كه حضرت ابراهيم در مواجهه و محاجه با قوم مشرك به اين نكته اشاره مى كند، ((قال لا احب الافلين ))(60) ولى قرآن براى بيان و معرفى خدايى كه به آن دعوت مى كند و مردم را به پرستش آن مى خواند هيچ گونه ضعف و نقصى را دارا نيست . قرآن در اين باره مى فرمايد:
الله لا اله الا هو الحى القيوم ، لا تاءخذه سنه و لا نوم له ما فى السموات و ما فى الارض من ذا الذى يشفع عنده الا باذنه يعلم ما بين اءيديهم و ما خلفهم و لا يحيطون بشى ء من علمه الا بماشاء وسع كرسيه السموات و الارض و لا يؤ ده حفظهما و هو العلى العظيم (61)
((خدايى كه نيست خدايى جز او، زنده و پاينده است ، او را نه نيم خواب (كسالت و چرت ) فرا مى گيرد و نه خواب ، هر چه در آسمان و زمين است از آن اوست ، كيست كه نزد او شفاعت كند جز به اذن و اجازه او؟ داناست به آن چه بوده و خواهد بود، مردم به چيزى از دانش خدا نرسند جز آن كه او بخواهد، كرسى او آسمان ها و زمين را فرا گرفته و نگاه داشت آسمان ها و زمين بر او گران نيست و او برتر و مهتر است .))
پس براى راه نجات چاره اى جز پذيرفتن قدرتى كه نه تنها مافوق قدرت ها بوده بلكه قدرت آفرين هم باشد چيز ديگرى به نظر نمى رسد و از اين رو خداى قرآن ، خدايى قادر، حى ، قيوم ، قدوس ، سبوح ، مالك ، ملك ، جبار، قهار، ستار، رحمن ، رحيم ، غفور، تواب و... است .
هو الله الذى لا اله الا هو عالم الغيب و الشهاده هو الرحمن الرحيم . هو الله الذى لا اله الا هو الملك القدوس السلام المؤ من المهيمن العزيز الجبار المتكبر سبحان الله عما يشركون . هو الله الخالق البارى ء المصور له الاسماء الحسنى يسبح له ما فى السموات و الارض و هو العزيز الحكيم (62)
((اوست خدايى يگانه ، هيچ خدايى جز او نيست . داناى نهان و آشكار و بخشاينده و مهربان است . اوست خداى يگانه كه هيچ خداى ديگرى جز او نيست ، فرمانرواست ، پاك است ، عارى از هر عيب است ، ايمنى بخش ‍ است ، نگهبان است ، پيروزمند است ، با جبروت و بزرگوار است . و از هر چه براى او شريك قرار مى دهند منزه است . اوست خدايى كه آفريدگار است . موجد و صورت بخش است ، نام هاى نيكو از آن اوست . هر چه در آسمان ها و زمين است تسبيح گوى او هستند و او پيروزمند و حكيم است .))
با در نظر داشتن آيات فوق به خوبى معلوم است كسانى كه به چنين خدايى با اين صفات متوجه باشند و اتكا و وابستگى شان به وى باشد ديگر هيچ عاملى براى اضطراب آنان باقى نمى ماند و دليلى هم ديده نمى شود كه چنين فردى داراى صلح و آرامش درونى نباشد، چرا كه با داشتن چنين خدايى ديگر ترس و جهل مفهومى نخواهد داشت و شك و ترديد نسبت به حيات خود و همچنين نسبت به فلسفه حيات و آينده و سرنوشت جايى نبايد داشته باشد.
مطلب ديگرى كه در اين خصوص مورد بررسى و نظر است اين كه چرا اطمينان در قلب مطرح مى شود و در عقل و ذهن مطرح نمى گردد؟ معلوم است كه اطمينان و يا طماءنينه يك حالت است و درك حالت و يا حالات گوناگون از وظايف قلب مى باشد و قلب را هم از آن رو قلب گفته اند كه گاه به گاه متغير مى شود و تغيير حال و حالت مى دهد، اين كه مى گوييم مركز اطمينان عقل نيست از اين جهت است كه عقل قوه مميزه است و كار اساسى آن تمييز دادن و تعيين جهت و مسير براى انسان است و بدين سان عقل به هيچ گاه دچار تشويش و اضطراب نمى گردد ولى در عوض ‍ قلب كه مركز و كانون اصلى عواطف انسانى است در لحظات شادى و غم ، امنيت و ترس ، حالت اضطراب و تپش به خود مى گيرد و اين تپش كه از روى اضطراب است در وجود انسان علامت تشويش را به نمايش ‍ مى گذارد به واقع در قلب جاى دارد. پس با اين حساب اگر اطمينانى بايد باشد براى رفع اين حالت است و چون اين حالت فقط در قلب آدمى است بنابراين اطمينان هم بايد در آن محل جاى داشته باشد.
2 ترس در دل و وجل قلب
الذين اذا ذكر الله وجلت قلوبهم و الصابرين على ما اصابهم و المقيمى الصلوه و مما رزقناهم ينفقون (63)
((آنان كه چون ياد خدا كنند دل هايشان بترسد و كسانى كه بر آن چه به ايشان رسد از سختى ها، شكيبا باشند و همچنين نمازگزاران و كسانى كه از روزى خداداد خود انفاق مى كنند.
انما المؤ منون الذين اذا ذكر الله و جلت و اذا تليت عليهم آياته زادتهم ايمانا و على ربهم يتوكلون (64)
((همانا گرويدگان كسانى هستند كه چون خدا را ياد كنند، از عظمت و انتقام او دل ها بترسد (و به لرزه افتد) و چون سخنان حق را برايشان بخوانند، برايمان آنان افزوده شود و به خداى خويش توكل كنند.))
در كتاب هاى لغت ترسيدن و يا تكان خوردن از ترس بيم را وجل گويند.(65) در ذيل آيه مذكور مفسرين در تفسير نمونه مى نويسند: ((وجل )) همان حالت خوف و ترس است كه به انسان دست مى دهد كه سرچشمه آن يكى از دو مورد زير است :
1- به خاطر درك مسؤ وليت ها و احتمالا عدم قيام به وظايف لازم در برابر خدا.
2- و گاهى به خاطر درك عظمت مقام و توجه به وجود بى انتها و پرمهابت خدا.
گاهى انسان به ديدن شخص بزرگى كه به راستى از هر نظر شايسته عنوان بزرگى و عظمت است مى رود، شخص ديدار كننده گاهى آن چنان تحت تاءثير مقام ديدار شونده قرار مى گيرد كه احساس يك نوع وحشت در درون قلب خويش مى نمايد، تا آن جا كه به هنگام سخن گفتن ممكن است دچار لكنت زبان شود و يا حرف خود را كه براى گفتن از پيش آماده كرده بود به دست فراموشى بسپارد، هر چند كه آن شخص بزرگ نهايت محبت و علاقه را به او و همه داشته باشد، اين نوع ترس و اضطراب درونى بازتاب و عكس العمل درك عظمت است ،(66) بر اين مبنا نوعى پيوند بين ((خوف )) با ((آگاهى )) برقرار است و هر چه ميزان اين درك و آگاهى بيش تر باشد در عمل خوف هم بيش تر خواهد بود، از اين روست كه در روايات مى خوانيم : ((من عرف الله ، خاف الله .(67))) هر كس كه نسبت به خداوند عارف گردد از وى خائف و ترسان هم مى گردد.
در قرآن كريم در خصوص ترس و انواع آن مطالب و آيات فراوانى وجود دارد. واژه هايى فراوان در قرآن به چشم مى خورد كه هر يك هم مفهوم ترس را القا مى كند و هم كاربردى خاص براى خود دارد. در بين اين واژه ها مى توان از خوف ، خشيت ، انذار، تقوى شفقه ، رعب ، رهبه ، فزع ، دهشت و همچنين خود ((وجل )) نام برد.
اينك با در نظر داشتن اين كه در قسمت قبل گفتيم ياد خداوند موجب ((اطمينان )) قلب مى شود و در اين جا كه مى گوييم ياد خداوند موجب ((وجل )) قلب مى شود، ممكن است براى خواننده ما سؤ الى ايجاد شود و شايد هم اين را ضد هم بدانند و شايد بپندارد كه اشتباهى صورت گرفته است و حال آن كه هيچ كدام از اين ها نيست ، براى پاسخ به اين مشكل و نيز براى اين كه به اختصار به آن بپردازيم جواب اين مشكل را از تفسير خواجه عبدالله انصارى اتخاذ مى نماييم ، وى در اين خصوص مى نويسد: ((در اين آيت فرمود: مؤ منان ايشانند كه با ذكر خدا دلهاشان بياسايد ((تطمئن قلوبهم بذكرالله )) و آرميده گردد، آن نشان مبتديان است و اين نشان منتهيان ، كه بنده در بدايت روش خويش پيوسته مى گريد و زارى مى كند و مى نالد، چندان از بيم فراق بگريد كه نداى (الا تخافوا) به سر او رسد و از بيم فراق به روح وصال باز آيد، و در آن مقام بياسايد و بنازد و دلش بيارامد.(68) و نيز مى نويسد: گفته اند: وجلت قلوبهم وصف مريد است و تطمئن قلوبهم وصف مراد اولى اهل شريعت را شعار است و دومى ارباب حقيقت را دثار است ، اولى مقام روندگان است و دومى مقام ربودگان .(69)
3 خشوع قلب
اءلم ياءن للذين آمنوا اءن تخشع قلوبهم لذكر الله و ما نزل من الحق و لايكونوا كالذين اتوا الكتاب من قبل فطال عليهم الامدفقست قلوبهم و كثير منهم فاسقون .(70)
((آيا هنگام آن نرسيده كه كسانى كه ايمان آورده اند دل هايشان به ياد خدا و آن چه از حق و راستى فرود آمده خاشع باشد؟ و مانند كسانى نباشيد كه از پيش آنها را تورات و انجيل دادند و روزگار درنگ ايشان دراز شد تا دل هاشان سخت گشت و بيش تر آن ها از اطاعت بيرون شدند و كافر گشتند.
شيخ طبرسى عالم و مفسر بزرگ شيعه در معنا و مفهوم ((خشوع )) مى نويسد: ((خشوع نرم شدن دل است براى حق و مطيع شدن و بر آن و مثل آن است خضوع ، و الحق چيزى خواستن كه عقل به سوى آن دعوت مى كند و آن عملى است كه هر كس عمل كند به آن ، ناجى و رستگار است و كسى كه عمل به خلاف آن كند هالك است و حق مطلوب هر عاقل است در نظر او هر چند كه در طريق آن اشتباه كند.))(71)
در برابر خشوع ، قساوت قرار گرفته است و قساوت ، سختى و سنگى دل است به سبب امتناع كردن از قبول حق ، و خشوع قلب آن تاءثرى است كه قلب آدمى در قبال مشاهده عظمت و كبريايى به خود مى گيرد، اما لازمه خشوع شناختن موجود برتر است يعنى هرگاه مقدار و ميزان شناخت انسان نسبت به خدا زياد شود در نتيجه خشوع بيش تر را نيز به دنبال دارد، ولى هر گاه شناخت حضرت ربوبى براى انسان وجود نداشته باشد، ترس و خشوع از خدا هم بى معنا بوده و هيچ موردى پيدا نمى كند.
با در نظر داشتن روايتى كه پيش از آن آورديم و عرفان الهى را به خوف از عظمت و جلال وى نسبت داديم به خودى خود اين معيار از شناخت خدا براى ما واضح و معلوم مى شود و آن اين كه ، اگر مى خواهيم بدانيم كه تا چه حد نسبت به پروردگار گيتى آگاهى و معرفت داريم بايد ببينيم در عمل و كردار تا چه حد خوف و خشوع وى در دل ما وجود دارد. آيا نسبت به پروردگار جهان واقعا خوف و خشوع قلبى برايمان وجود دارد آيا اين خشوع قلبى و اين خوف دل لحظه اى نيست اگر شناخت الهى در قلب ما خشوع و خضوع ايجاد كرده باشد و اين حالت لحظه اى و آنى هم نباشد مى تواند ملاكى باشد نسبت به شناخت عميق و قلبى پروردگار، نه يك شناخت ذهنى و عقلى كه هيچ گونه انعكاسى در بر ندارد. لذا خشوع قلب به هنگام ذكر و ياد حضرت بارى تعالى خود دليل شناخت فرد نسبت به آن مقام است و قساوت قلب كه دقيقا در مقابل خشوع و خضوع قلب قرار دارد به معناى عدم شناخت خداوند به حساب مى آيد و چون آگاهى و معرفت در فرد قسى حاصل نشده در مقابل كبريايى هم سر تعظيم و خشوع فرود نمى آورد بر اين اساس هر چه ميزان شناخت خدا كم تر گردد اين حالت تمرد و سركشى در آدمى فزونى مى گيرد و چون از حد خود فراتر رفت آدمى را مبدل به يك خودپرست كامل مى گرداند و چنين شخصى هر چه از اين نردبان كه تكيه گاه منيت است بالاتر رود سقوط دردناك ترى در پى خواهد داشت ، به قول حضرت مولانا جلال الدين محمد مولوى :
نردبان خلق اين ما و من است عاقبت زين نردبان افتادن است
هر كه بالاتر رود ابله تر است كاستخوان وى بتر خواهد شكست (72)
و نيز:
دور باش از صحبت خود پرور عادت پرست بوسه بر خاك كف پاى ز خود بيزار زن
مرحوم علامه طباطبايى ، ذيل آيه مورد بحث مى نويسد: اين عتابى است به مؤ منين كه چنان قساوت قلب آن ها را در خود فرو برده است كه به هنگام شنيدن ذكر الله قلبشان به خشوع در نمى آيد.(73)
خشوع و حالات گوناگون آن در آياتى ديگر به تكرار آمده است ، و مى نماياند كه خشوع بازتاب ايمان و ايمان موجب خشوع است و اين هر دو در سايه معرفت الهى تحقق پيدا مى كند و ذكر كه وظيفه و اساس ايمان و شريعت مؤ منين است در دل مؤ منينى مى نشيند كه خاشع باشند و لذا خشوع ، ايمان ، معرفت و ذكر الهى عناصرى به هم چسبيده اند كه يكى بى ديگرى هرگز آن چنان كه بايد تاءثير نمى بخشد. اكنون به تعدادى از آن آيات اشاره مى كنيم ؛
لو انزلنا هذا القرآن على جبل لرايته خاشعا متصدعا من خشيه الله ، و تلك الامثال نضربها للناس لعلهم يتفكرون .(74)
((اگر ما اين قرآن را بر كوه نازل مى كرديم مشاهده مى كردى كه كوه از ترس خدا خاشع و ذليل و متلاشى مى گشت و اين مثل ها را براى مردم بيان مى كنيم باشد كه اهل عقل و فكرت شوند.))
قد افلح المومنون . الذين هم فى صلاتهم خاشعون .(75)
((به تحقيق اهل ايمان پيروز و رستگار شدند، مومنين كسانى هستند كه در نماز خاضع و خاشعند))
روايت است كه حضرت رسول صلى الله عليه و آله شخصى را ديد كه در هنگام نماز با ريش خود بازى مى كرد، فرمود اگر دلش داراى خشوع مى بود جوارحش نيز خاشع مى شد. كه بزرگان گفته اند: الظاهر عنوان باطن .
در روايات و احاديث پيرامون خوف از خدا و گريستن از خوف خدا كه هر دو از آثار خشوع به حساب مى آيند بسيار بحث شده است براى نمونه به دو روايت اشاره مى كنيم :
1- ما من قطره احب الى الله من قطره دمع خرجت من خشيه الله .(76)
هيچ قطره اى خداى را محبوب تر از قطره اشكى نيست كه از خوف خداى تعالى از چشم در آمده باشد.
2- و عن ابى جعفر عليه السلام ، ان ابراهيم النبى (ص ) قال : الهى مالعبدبل وجهه من الدموع من مخافتك ؟ قال تعالى : جزاوه مغفرتى و رضوانى يوم القيمه .(77)
امام باقر عليه السلام فرمود: كه ابراهيم پيغمبر درود خدا بر او باد عرض ‍ كرد بارالها چه پاداشى براى آن بنده است كه از ترس تو صورتش از اشك ، تر شود؟ خداى تعالى فرمود: پاداشش آمرزش من و رضايت من از او در روز قيامت خواهد بود.
خواجه عبدالله انصارى ، در تفسير عرفانى و ادبى خود ذيل آيه مورد بحث مى گويد، اين آيه سبب توبه ((فضيل عياض )) گشته است و در خصوص حال او مى نويسد: او دزدى سر راه زن بود كه ايمنى از مردم برداشته بود! در آغاز كار مردانه راه زدى و بر ناشايست گام نهادى ، روزى عشق زيبا جمالى در سر او افتاد و با وى وعده اى نهاد، در ميان شب به سر آن وعده باز شد و از ديوارى بالا مى رفت ، شنيد كه كسى اين آيه را ((اءلم ياءن للذين آمنوا...)) مى خواند، همان دم اين آيت تيروار بر دل او نشست و دردى و سوزى از درون او سر زد و كمين عنايت بر او گشاده شد و اسير كمند توفيق گشت ، از آن كار بازگشت و همى گفت : ((بلى والله قد آن ، بلى والله قد آن .)) آرى ، آرى ، هنگام آن رسيده كه بايد توبه كرد و براى خدا خاشع و خاضع بود فورا از آن جا بازگشت و در خرابه شد، گروهى از كاروانيان را ديد كه با يكديگر مى گفتند: فضيل بر سر راه است اگر برويم راه بر ما زند و رخت ما را برد. فضيل چون اين شنيد خود را سرزنش داد كه : اى بدمرد (كه منم ) اين چه سخت دلى است روى بر من نهاده كه ميانه شب براى گناه از خانه به در آمده و گروهى مسلمان از بيم من در اين خرابه گريخته اند، آن گاه رو سوى آسمان كرد و از دلى پاك توبه نصوح (ناشكستنى ) كرد و گفت : اللهم انى تبت اليك و جعلت توبتى اليك جوار بيتك الحرام ، خدايا من به سوى تو بازگشتم و در نزديكى مسجد الحرام توبه كردم ، خدايا از سزاى بد خود در دردم و از ناكسى خود به فغان ، دردم را درمان كن ، اى درمان كننده همه دردها، اى پاك صفت از عيب ، اى دور از هر گونه ريب ، اى بى نياز از خدمت من ، بر من ببخشاى و بند اسيرى هواى نفسم را بگشاى .
خداوند، دعاى او را پذيرفت و به او كرامت ها كرد و از آنجا برگشت و روى به خانه كعبه نهاد و سالها آن جا مجاور شد و از جمله اوليا گشت .(78 )
در انتهاى آيه مورد بحث مى خوانيم : ((و كثير منهم فاسقون )) و بيش تر آنان كه قساوت قلب آنان را در چنگ گرفته است از اهل ((فسق )) هستند، و فسق كه به معناى خروج شى ء از پوسته اصلى خود است به اين مفهوم آنان كه دچار قساوت قلب گشته اند از راه اصلى و پوسته اصلى خود و نيز از اصالت هاى خويش كه همگى در بندگى و عبوديت الهى متجلى مى گردد خارج گشته و اين خروج آنان را از مقام عبدگونگى خارج ساخته است و اين ها همان از خود بيگانگانند.
4 دورى شيطان از انسان
و من يعش عن ذكر الرحمن نقيض له شيطانا فهو له قرين . و انهم ليصدونهم عن السبيل و يحسبون انهم مهتدون . حتى اذا جائنا قال ياليت بينى و بينك بعد المشرقين فبئس القرين (79)
((و هر كه از ياد خدا رخ بتابد شيطان را برانگيزيم تا يار و هم نشين دايم وى باشد، و آن شياطين هميشه آن مردم از خدا غافل را از راه خدا بازدارند و به ضلالت افكنند و پندارند كه هدايت يافته اند. (و سرگرم دنيا شده ) تا وقتى كه از دنيا به سوى ما بازآيد آنگاه با نهايت حسرت گويد اى كاش ميان من و آن شيطان فاصله اى به دورى مشرق و مغرب بود كه او بسيار هم نشين و يار بدى بر من بود.))
تا زمانى كه انسان در قلب خويش حقيقت ذكر را كه ياد مستمر خداوند است داشته باشد جايى براى شيطان نخواهد بود و چنين فردى از شر خواهش هاى نفسانى و وسوسه هاى شيطانى در امن و امان خواهد بود ولى به محض اين كه ياد خداى رحمن را از خاطر خود ببرد شيطان قرين وى گشته هم نشين او مى شود آنگاه از راه به درش برده ولى او تصور مى كند كه هم چنان در راه اصلى حركت مى كند غافل از اين كه اين راه به ماءمنى ختم نمى گردد. نكته بسيار جالبى كه در اين جا مهم به نظر مى رسد اين است كه خداوند هيچ راهى براى نااميدى بشر باقى نگذاشته است ، انسان را كه جايزالخطاست و مادام در دام هواى نفس خويش اسير و گرفتار مى آيد نويد مى دهد كه بازآييد و به من رو كنيد و ماءيوس و نااميد نگرديد، با اين كه فعل خطاى شما بر اثر وساوس شيطانى بوده ولى هرگاه كه گناهى مرتكب شويد خويش را اسير ساير وسوسه هاى شيطانى نسازيد و با ياد اين كه خداوند رحمن است و صاحب بخشايش ، از اسارت وسوسه هاى شيطانى بيرون بياييد و از اين طريق در مسير هدايت الهى قرار گيريد.
بازآ، بازآ هر آن چه هستى بازآ گر كافر و گبر و بت پرستى بازآ
اين درگه ما درگه نوميدى نيست صد بار اگر توبه شكستى بازآ؟(80)
مرحوم علامه طباطبايى ، در ذيل همين آيه مى نويسد: خداوند ذكر را اضافه بر كلمه رحمان نموده تا اشاره باشد به اين كه ياد خدا خود، رحمتى است از خدا.(81) خواجه عبدالله انصارى ، پير هرات نيز در ذيل همين آيه مى نويسد: هر كس قدر خلوت حق نداند از ذكر او بازماند و هر كه از ذكر او بازماند، حلاوت ايمان از كجا يابد؟ لاجرم به جاى ذكر رحمن بر وسوسه هاى شيطان نشيند و هواجس نفس بيند و هر كه بر پى شيطان رود و هواى نفس پرستد قدر ذكر خدا چه داند و از درد دين چه خبر دارد؟(82)
5 خداوند يار آور ياد آوران است
فاذكرونى اذكركم و اشكروا لى و لا تكفرون .(83)
((پس مرا ياد كنيد تا شما را ياد كنم و شكر نعمت من به جاى آوريد و كفران نعمت نكنيد.))
در روايات آمده است كه رسول اكرم (ص ) فرمود: كسى را كه چهار چيز داده باشند، چهار چيز ديگر هم داده اند و تفسير آن در كتاب خداست :
1- كسى كه توفيق ياد خدايش داده اند، خدا هم به ياد او خواهد بود اذكرونى اذكركم به يادم باشيد تا به يادتان باشم .
2- كسى كه توفيق دعايش داده اند، اجابت دعا هم داده اند. ((ادعونى استجب لكم )) مرا بخوانيد تا اجابت كنم شما را.
3- كسى كه مقام شكرش داده اند، زيادى نعمت هم داده اند. ((من شكرتم لازيدنكم )) اگر شكرم بگذاريد، حتما نعمت شما را زياد مى كنم .
4- و كسى كه توفيق استغفارش داده اند، آمرزشش هم داده اند. ((استغفروا ربكم انه كان غفارا)) از پروردگارتان آمرزش بخواهيد كه او آمرزگار است .(84)
آن چنان كه حضرت رب العالمين مى فرمايد، هر كس كه يادش كند او را ياد مى كند و از وى غفلت نمى نمايد، كما اين كه در قرآن مجيد كه مهم ترين مرجع ياد است خداوند بزرگ در آن ذاكرين خويش را ذكر كرده و چه نيكو ذكرى ، و چه تجليل بزرگى كه از حد بيان و وصف بيرون است .
6 پيدايش بصيرت
ان الذين اتقوا اذا مسهم طائف من الشيطان تذكروا فاذاهم مبصرون .(85)
((چون اهل تقوى را از شيطان ، وسوسه و خيالى به دل فرا رسد همان دم خدا را به ياد آورند و همان لحظه بصيرت و بينايى پيدا مى كنند.))
طائف يعنى طواف كننده . چرخش بر دور يك محور را طواف مى گويند، در اين جا منظور اين است كه طواف كننده بسيار كوشا پيرامون قلب و روح و فكر انسان پيوسته در حال گردش است بلكه بتواند راهى براى نفوذ به درون آدمى پيدا كند و انسان را از مسير اصلى خودش منحرف نمايد، ولى انسان به محض اين كه به ياد خداوند مى افتد اين ذكر، وى را نسبت به دشمن بزرگش ، شيطان و وساوس وى آگاه مى كند و اين حالت براى او مانند چراغى كه ناگهان در ظلمتى روشن شود كه همه جا را مى توان ديد مى باشد، در اين جا ذكر همان حالت است كه انسان را در صورتى كه توان مقابله با هواى نفس را داشته باشد و بتواند خود را كنترل كند، بينايى و بصيرت مى بخشد تا متوجه وسوسه هاى شيطانى باشد.
در روايتى وارده شده است كه امام صادق (ع ) در معنى آيه مذكور فرمودند: ((درباره عبد است كه تصميم مى گيرد گناهى مرتكب شود، ناگهان به ياد خدا افتاده و خوددارى مى كند، و اين است معناى ((تذكروا فاذاهم مبصرون (86)))
7 آگاهى بخش و مانع غفلت
واذكر ربك فى نفسك تضرعا و خيفه و دون الجهر من القول بالغدو والاصال و لا تكن من الغافلين (87)
((پروردگار خويش را به زارى و بيم ، در ضمير خود و به آواز غير بلند، بامداد و پسين ياد كن و از غفلت زدگان مباش .))
در اين آيه حالت و چگونگى ذكر را بيان داشته و نيز ميزان ذكر را هم مشخص نموده است . مرحوم علامه طباطبايى ذيل همين آيه مى نويسد: (و لا تكن من الغافلين ) اين جمله تاكيد امر به ذكر در اول است ، و در آن از خود غفلت نهى كرد بلكه از داخل شدن در زمره غافلان نهى فرمود و مقصود از غافلان آن كسانى هستند كه غفلت در ايشان مستقر شده ، با اين بيان روشن مى شود آن ذكر مطلوبى كه در اين آيه به آن امر شده عبارت است از اين كه ايشان ساعت به ساعت و دقيقه به دقيقه به ياد پروردگار باشد و اگر احيانا غفلت و نسيانى دست داد مجددا مبادرت به ذكر نموده و نگذارد كه غفلت در دلش مستقر گردد.(88)
8 رشد و تكامل انسان
و لا تقولن لشى ء انى فاعل ذلك غدا. الا ان يشاء الله و اذكر ربك اذا نسيت و قل عسى ان يهدين ربى لا قرب من هذا رشدا(89)
((اى رسول ما تو هرگز مگو كه من اين كار را فردا خواهم كرد، مگر آن كه بگويى اگر خدا بخواهد و خدا را لحظه اى فراموش مكن و به خلق بگو اميد است خداى من مرا به حقايقى بهتر و علومى برتر از اين هدايت فرمايد.))
اين كه خود را فاعل مختار تلقى كنيم خود نوعى نسيان الهى است ، براى اينكه از اين نسيان كه ناشى شده از غفلت است بيرون آييم بايد به خداوند متوجه گرديم و ذكرش گوييم و همواره به يادش باشيم ، در اين حال است كه مى توانيم نسبت به آينده خود نظر داشته و حضور خود را به اثبات برسانيم . آن كه مى گويد فردا اين كار را خواهم كرد، آيا يقين دارد كه بعد از امروز فردايى باشد؟ و آيا مى تواند حتم داشته باشد كه فردا زنده خواهد بود؟ و آيا مى تواند توان جسمى و روحى خود را مبنى بر انجام كارى كه به فردا موكول مى كند ضمانت نمايد؟ مولانا جلال الدين در اين خصوص ‍ حكايتى بس شيرين و شنيدنى دارد، در حكايت پادشاه و كنيزك ، آن جا كه كنيزك را بيمارى سختى فرا مى گيرد، شاه را اضطرابى بس خطير در خود فرو مى برد اين حال ، وى را بر اين مى دارد كه به دنبال طبيبان حاذق گشته و آنان را بر سر بالين بيمار آورده و از آنان استمداد در رفع بيمارى كنيزك را نمايد.
شه طبيبان جمع كرد از چپ و راست گفت جان هر دو در دست شماست
جان من سهل است جان جانم اوست دردمند و خسته ام درمانم اوست
هر كه درمان كرد مر، جان مرا برد گنج و در و مرجان مرا
طبيبان كه نسبت به علم و تخصص خويش مطمئن بودند فريفته شدند و غرور آنان را در خود گرفت و لحظه اى پيش خود احساس كردند كه واقعا شفابخش اينانند، ديگر ندانستند كه خداوند است كه شفا مى دهد و بس ، از اين رو گفتند:
جمله گفتندش كه جان بازى كنيم فهم گرد آريم و انبازى كنيم
هر يكى از ما مسيح عالمى است هر الم را در كف ما مرهمى است
خداوند نيز در ازاى اين غرور، هر چه كردند عكس نمود و كارشان را دگرگون ساخت تا از غرور خويش فرود آيند:
گر خدا خواهد نگفتند از بطر پس خدا بنمودشان عجز بشر
ترك استثنا مرادم قسوتى است نى همين گفتن كه عارض حالتى است
هر چه كردند از علاج و از دوا گشت رنج افزون و حاجت ناروا
آن كنيزك از علاج چون موى شد چشم شه از اشك خون چون جوى شد
از قضا سر كنگبين صفرا نمود روغن بادام خشكى مى فزود
خداوند بزرگ عجز حكيمان را كه نسبت به فن خويش اعتمادى بس ‍ فزون از حد داشتند، هم به خودشان و هم به پادشاه نمايش داد، و و اين را بدين جهت انجام داد كه پادشاه را به سمت خويش بكشاند، چرا كه خداوند ختم هر راهى است و هر كس بر اساس فطرت خداجويش چون از طبيبان و اسباب خاصيتى نبيند به دنبال صاحب اسباب كه خداوند است مى گردد. از اين رو پادشاه مضطرب به جانب مسجد مى دود و از خداوند مى خواهد آن چه را كه مى خواهد:
شه چو عجز آن حكيمان را بديد پابرهنه جانب مسجد دويد
رفت در مسجد سوى محراب شد سجده گاه از اشك شه پر آب شد
چون به خويش آمد ز غرقاب فنا خوش زبان بگشا در مدح و ثنا
كاى كمينه بخششت ملك جهان من چه گويم چون تو مى دانى نهان
ليك گفتش گر چه مى دانم سرت زود هم پيدا كنش بر ظاهرت
چون بر آورد از ميان جان خروش اندر آمد بحر بخشايش به جوش (90)
در اينجا به طور كلى مراد اين است كه انسان هيچ گاه نبايد از ياد خداوند بزرگ در قلب خود غفلت نمايد چرا كه اگر چنين شود نتيجه اش جز معكوس بودن خواسته هاى بشرى نخواهد بود. مولوى در قسمتى ديگر از اشعار خويش با صراحت بيان مى كند كه :
بندگان بايد از اسباب و سبب ها بگذرند و به صاحب اسباب يعنى مسبب كه خداوند است توجه داشته باشند و نهايت هر سببى را نيز رسيدن به مسبب مى داند لذا مى فرمايد:
با سبب ها از مسبب غافلى سوى اين روپوش ها ز آن مايلى
چون سبب ها رفت بر سر مى زنى ربنا و ربناها مى كنى (91)
9 فلاح و رستگارى
يا ايها الذين آمنوا اذا لقيتم فئه فاثبتوا و اذكروا الله كثيرا لعلكم تفلحون (92)
((اى كسانى كه ايمان آورده ايد هر گاه با فوجى از دشمن مقابل شديد پايدارى كنيد و خدا را پيوسته ياد آريد، باشد كه فيروزمند و فاتح گرديد.))
به خوبى پيداست كه گروه ايمان به هنگامى كه در مقابل گروه كفر و شرك قرار مى گيرند چون به حيات پس از مرگ معتقدند و هم متكى به قدرتى كه حد و حدودى آن را فرا نمى گيرد و به علت اين كه در راه ايمان با بى ايمانان به مقابله مى پردازند از ناحيه خداوندى مورد تاييد قرار مى گيرند، در اين جا مومنين در صحنه ، كه همواره حضور خويش را به اثبات رسانيده اند يادآور مى شود كه شما در راه تحقق ايمان خود و در مقابله با كسانى كه مى خواهند ايمان شما را به خطر اندازند بايد ثابت قدم و استوار باشيد و چون استوار در مقابل كفر ايستاديد به خود نيز نبايد مغرور شويد بلكه بايد در اين حال متوسل به ذكر و ياد الهى شويد كه بزرگ ترين پشتوانه و قدرت اهل ايمان است . پس با اين همه مى خواهد بگويد آن ايمانى ارزش دارد كه داراى ثبات و ايستادگى باشد و ايستادگى خود را هم توسط ذكر تقويت و تثبيت نمايد و بدين وسيله زمينه رستگارى را براى خود فراهم نمايد. در اين جا براى تحقق رستگارى ثبات بنده را خواسته كه از روى ايمان باشد اما در آيه اى ديگر مى فرمايد:
يا ايها الذين آمنوا ان تنصروا الله ينصركم و يثبت اقدامكم .(93)
((اى كسانى كه ايمان آورده ايد اگر خداوند را يارى كنيد خداوند نه تنها ياريتان مى كند بلكه به شما ثابت قدمى نيز خواهد بخشيد.))
امام محمد غزالى در توضيح آيه مذكور مى نويسد: ((پس اصل مسلمانى كلمه ((لا اله الا الله )) و ((محمد رسول الله )) است ، و وى عين ذكر است ، و همه عبادات ديگر تاءكيد اين ذكر است ، و ياد كرد حق تعالى ، را ثمره ذكر تست و براى اين گفت حق تعالى : ((فاذكرونى اذكركم )) مرا ياد كنيد تا من شما را ياد كنم ، و اين ياد كرد بر دوام مى بايد، و اگر بر دوام نبود در بيش تر احوال مى بايد كه فلاح دروى بسته است ، و براى اين گفت : الذين يذكرون الله قياما و قعودا و على جنوبهم ثنا بر اين قوم كرد كه ايشان بر پاى و نشسته و خفته در هيچ حال غافل نباشند، و گفت : واذكر ربك فى نفسك تضرعا و خيفه و دون الجهر من القول بالغدو والاصال و لاتكن من الغافلين گفت : او را ياد كن به زارى و به بيم و ترس ، بامداد و شبان گاه و به هيچ وقت غافل مباش .(94)
علاوه بر آياتى كه براى نتايج ذكر آوريم ، روايات فراوانى اين بحث جالب را دنبال كرده اند و به ذكر نتايج آن پرداخته اند، براى اين كه بحث قرآنى ما به تمام بيان گردد به روايات جالبى كه در حقيقت مويد و مفسر بيشتر اين آيات خواهند بود اشاره مى كنيم ، و چون روايات و احاديث در اين خصوص فراوان است فقط چندى از آن ها را ذيلا مى آوريم .
1- عن ابى عبدالله (ع ) قال :
من كان ذاكرا لله على الحقيقه فهو مطيع و من كان غافلا عنه فهو عاص و الطاعه علامه الهدايه و المعصيه علامه الضلاله و اصلهما من الذكر و الغفله .(95)

امام صادق (ع ) فرمود:
كسى كه به حقيقت در ياد خداوند است مطيع و فرمان بردار خواهد بود و آن كس كه از خدا غافل است عاصى و گناه كار. اطاعت نشانه هدايت است و معصيت علامت گمراهى و منشاء اين هر دو، ياد خدا بودن و از خدا غافل شدن است .
در اين روايت اشارتى هست به اين كه اطاعت و هدايت از نتايج مستقيم ذكر، و معصيت و گم راهى (ضلالت ) نشانه غفلت از ذكر خداست .
2- عن على عليه السلام قال :
من عمر قلبه بدوام الذكر حسنت افعاله فى السر و الجهر.
(96)
على (ع ) فرمود:
آن كسى كه با ياد دائمى خداوند دل خود را معمور نگاه دارد تمام اعمالش در پنهان و آشكار پسنديده و نيكو خواهد بود.
روايت در حين اين كه بسيار كوتاه و مختصر است ولى از عمق و ژرفاى فراوانى برخوردار است ، مولا صريحا اشاره مى كند به ساختن قلب و تعمير آن از دريچه ذكر و پس از آن دعوت مى كند به دوام ذكر و تداوم بخشيدن به آن ، و چون ذكر تداوم يافت و خداوند در قلب آدمى مسكن گزيد عمل انسان ذاكر به خودى خود چه در خفا و چه در علن و آشكار نيكو مى گردد، چرا كه چنين كسى مى داند خداوند از وى غافل نيست و بر حسب ((ان ربك لبالمرصاد)) و نيز ((ان عليكم لحافظين )) و همچنين بر اساس ((نحن اقرب اليه من حبل الوريد))، متوجه عمل خود در پنهان و آشكار مى گردد، و چون عمل انسان در پنهان و آشكار يكى شد مسير مثبت و حسن به خود گرفت اين انسان از ريا و نفاق كه دو گانه گرى است بيرون آمده و چون دور نيست و ظاهر و باطنش يكى است به خودى خود وارد اخلاص مى شود و چنين فردى از نظر قرآن و اسلام ((موحد)) نام مى گيرد. و موحد كسى است كه هميشه با خداست و خدا هم هميشه با اوست و اين رابطه حتى براى لحظه اى قطع نمى شود، و خلاصه براى اين كه حضور خداوند را احساس كنيم به قول حافظ كافى است كه از او غايب نشويم . ((حضورى گر همى خواهى از و غايب مشو حافظ)).

next page

fehrest page

back page