((بدان كه لباب و مقصود عبادات ياد كردن حق تعالى است كه عماد مسلمانى نماز است ، و مقصود وى ذكر حق تعالى است ، چنان كه گفت : ان
الصلوه تنهى عن الفحشاء و المنكر، و لذكرالله اكبر - ((به درستى كه نماز باز مى دارد از زشتى و بدى ، و هر آينه ياد خدا بزرگ تر است
.)) و قرآن خواندن فاضل ترين عبادات است به سبب آن كه سخن حق تعالى است و مذكر است ، و هر چه در وى است همه سبب تازه گردانيدن ذكر حق
تعالى است ، و مقصود از روزه كسر شهوات است تا چون دل از كثرت شهوت خلاص يابد صافى گردد و قرارگاه ذكر شود، كه چون
دل به شهوات آكنده باشد ذكر از وى ممكن نشود و در وى اثر نكند، و مقصود از حج كه زيارت خانه خداست
جل جلاله ، ذكر است خداوند خانه را و تهييج شوق به لقاى او، پس سر و لباب همه عبادات ذكر است .))(32)
ذكر در حكم آتش است و آن چه كه آتش با غير مى كند همان را با قلب اهل سلوك و ايمان مى كند، يعنى سوختن و خاكستر ساختن ، و در اين كار آدمى را از
هواهاى نفسانى و از ياد خود غافل و به آن كه باقى است متوجه مى سازد. ذكر آن گاه كه در خلوت با توجه به شرايطى كه براى آن گفته اند
صورت بگيرد فرد را به استغراق مى كشاند و او را با عوالم بالاى عشق آشنا و مرتبط مى گرداند. در اين ذكر آن گونه كه پير ولى تراش
حضرت شيخ نجم الدين كبرى (مقتول به سال 618 هجرى ) گفته است گاه آدمى را به استغراق مى كشاند و در آنجا سالك مى بيند كه دريچه اى
به واسطه ذكر از بالاى سرش گشوده شده و پارچه اى دايره مانند كه گشوده است چيزى بر سر سالك قرار مى دهد و در نتيجه گشايش آن
تيرگى و آتش و سبزى از بالا به پايين نازل مى گردد، و اين سه هر كدام مظهرى هستند. تيرگى مظهر وجود سالك است كه به نفس آميخته است و
هنوز صاحب هوا و شهوت است و آتش مظهر ذكر و ياد خداست كه سوزاننده و از بين برنده است و سبزى نشانى از قلب سالك است كه رنگ حيات نيز
مى تواند باشد.
شيخ نجم الدين كبرى به اين پرسش كه چرا در استغراقى كه از ذكر حاصل مى شود سالك شاهد باز شدن دريچه اى از بالا مى گردد اين گونه
پاسخ مى دهد كه : ذكر كلمه طيبه اى است كه همراه با مواجهه هويت از طرف بالاى سر صعود مى كند و به پيشگاه حق تعالى معرفى مى شود و خدا
هم او را در پرتو فضل خود قرار مى دهد و از نعمت خويش كه از واردات روحانيه و انوار قدسيه است برخوردار مى سازد و سراپاى او را امن و ايمان ،
و رغبت و شوق ، و محبت و ايقان و اتقان و عرفان فرا مى گيرد و مملو از فيض و
كمال مى شود و در اين هنگام كه قلب سالك آزاد شده و از هر گونه عارضه اى در امان است و با
كمال تندرستى به سوى پروردگار توجه مى نمايد، ذكر حق تعالى در دل او استغراق يافته آن هم نه استغراق فنا بلكه استغراق وقوع و ورود
در قلب و در اين موقع چنين وانمود مى شود كه قلب همانند چاه است و ذكر به مثابه دلوى كه در آن واقع مى شود تا از آن آب بكشد و به
دنبال آن پيش آمد پرشى در اعضا و حركاتى ناخودآگاه كه سابقه اى نداشته از
قبيل حركتى كه در وجود رعشه دار مى باشد به وجود مى آيد و هر گاه انسان سالك از ذكر موظف خود باز بماند قلب حركتى در سينه نظير حركت
جنين در شكم مادر ايجاد مى كند و در نتيجه آن طالب ذكر مى شود.(33)
ذكر حق تعالى از چنان اهميت خاصى برخوردار است كه گفته اند: اهل بهشت بر هيچ چيز حسرت نخورند مگر بر يك ساعت كه در دنيا برايشان
گذشته باشد كه ذكر حق تعالى نكرده باشند. به راستى كه حاصل تلاش آدمى اگر ياد خدا نباشد عمر را به عبث سپرى كرده و اگر
اهل معنى باشد به اين زندگى به باد رفته و خسارت ديده جز با حسرت و تاءسف نگاه نمى كند. فلسفه اين همه آفرينش و
ارسال حدود يكصد و بيست هزار پيامبر و ولى همه براى اين بوده كه آدمى به اين حسرت نرسد و زندگى را مفت و ارزان نبازد. زندگى بدون
((او)) زندگى بى نفس است ، زندگى بى لذت و آرامش است ، مردگى متحرك است . اما با او زندگى كردن كه
اصل زندگى است حضورى كامل است ، حضورى بى من ، حركتى بى نفس و سيرى مجذوب . در اين جا حسرت به عمر رفته نيست حسرت به دير
رسيدن است ، حسرت به كم دريافت كردن است ، و بين اين دو حسرت و اين دو خسارت البته كه فرق هاست . بارى ارزش زندگى به زيستن با
اوست و اگر زندگى بدون او باشد به داشتن نمى ارزد و جان كلام عارفان همين جاست كه ما براى او آمده ايم ، آمده ايم تا با او زيست كنيم ، و لازمه
اين زيستن يافت و دريافت اوست ، برخى مى يابند و مى رسند و برخى مى رسند و مى يابند و هر دو رستگارند حسرت براى آنان است كه نه مى
يابند و نه مى رسند، و اين جاست كه انتهاى سير را به پشيمانى مى كشاند و به
قول حكيم سخن ، سعدى بزرگ :
|
هر چه گفتيم جز حكايت دوست | |
در همه عمر از آن پشيمانيم |
3. مراتب و انواع ذكر
صاحبان ذوق و حكمت براى ذكر مراتب و انواعى آورده اند كه هر يك در جاى خود
قابل نظر و تاءمل است . بعضى ذكر لفظى و لسانى را اولين مرتبه دانسته و پس از آن ذكر معنوى را معرفى كرده اند و آخرين مرتبه آن را ذكر
قلبى قلمداد نموده اند، حال آن كه هيچ گاه ذكر لفظى و لسانى در باطن قضيه مقدم بر ساير اذكار نيست ، چرا كه
محل اساسى و اصلى ذكر، قلب آدمى است و تا قلب آدمى متذكر نشود و رابطه با مقام ربوبى كه مذكور نهايى است
حاصل نكند چگونه مى تواند لسان را متحرك سازد و به زبان ياد حق كند؟
در روايات تقسيمات ديگرى نيز براى ذكر آورده اند كه آن را به هفت دسته و مرتبه تقسيم كرده اند و آن مراتب عبارتند از:
1- ذكر اللسان حمد و ثناء.
2- ذكر النفس ، جهد و عناء.
3- ذكر الروح ، خوف و رجاء.
4- ذكر القلب ، صدق و صفاء.
5- ذكر العقل ، تعظيم و حياء.
6- ذكر المعرفه تسليم و رضاء.
7- ذكر السر، رويه و لقاء.(34)
اما تقسيم ديگر كه عام تر و كلى تر مى باشد تقسيم ذكر است به ((جلى )) و ((خفى )) كه اين تقسيم بندى مشهور بين عام و خاص است و
قرآن نيز هر دو ذكر را در آيات خود بيان كرده است و به آن امر فرموده است .
واذكر ربك فى نفسك تضرعا و خيفه و دون الجهر من القول بالغدو والاصال و لاتكن من الغافلين . ان الذين عند ربك لايستكبرون عن عبادته و
يسبحونه و له يسجدون .(35)
((اى محمد، خداى خويش را در دل خويش به زارى و بيم و به آوازى فروتر از بانگ ، در بامدادها و شبان گاه ياد كن و از غافلان مباش ، آنان كه
به نزديك خداوند تو هستند از بندگى و پرستش او سر نمى پيچند و گردن نمى كشند و او را به پاكى مى ستايند و وى را سجده مى كنند.))
خواجه عبدالله انصارى (متوفى به سال 481) در ذيل آيه شريفه در تفسير نفيس عرفانى خود مى نويسد: ((ياد كنندگان خدا سه دسته اند: يكى
به زبان ياد كند در حالى كه دل از آن بى خبر، يكى به زبان و دل هر دو ياد كند اما كارش بر خطر، يكى به زبان خاموش ، و
دل در او مستغرق )).(36)
چنان كه از آيه شريفه پيداست امر ذكر را اول به نفس يا قلب نسبت مى دهد، يعنى ذكر بايد درونى باشد و آن گاه به ذكر آهسته قولى امر مى
فرمايد كه اين نوع ذكر، پى آمد ذكر اولى است ، تا ذكر اول كه ذكر قلبى يا نفسى است نباشد ذكر دوم صورت نمى گيرد و جالب اين جاست كه
قرآن كريم ذكر را به صبح گاه تا شام گاه امر فرموده است . يعنى تمام اوقات بايد
مشغول به ذكر حق بود و اين يعنى همه كارها بايد با نام خدا، براى خدا، به سوى خدا و با ياد خدا صورت بگيرد و اگر چنان شد مصداق ذاكر محقق
خواهد شد چنان كه خداوند حضرت ابراهيم (ع ) و سلوك وى را بر همين مبنا مقرر كرده است ، آنجا كه صريحا مى فرمايد:
قل ان صلاتى و نسكى و محياى و مماتى لله رب العالمين .(37)
((بگو اى پيغمبر همانا نماز و طاعت و كليه اعمال من و حيات و ممات من همه براى خداست كه پروردگار جهانيان است .))
و اين بدين معنى است كه در زندگى ظاهرى كه از روزها و شب ها تشكيل مى شود لحظه اى بدون ياد و حضور خداوند نگذرد، آن چنان كه در ادامه آيه
مشهود است آنان كه چنين هستند از نزديكان خدا مى باشند و هم اينان هستند كه خويش را بندگان خدا مى دانند و هيچ گاه به سمت استكبار و بلندى
طلبى هاى دروغين نمى روند و هميشه در حال ركوع و سجود حقند و چون چنين اند هيچ گاه در جرگه غافلان قرار نمى گيرند كه بزرگترين خطر
براى بندگان خدا چيزى جز غفلت نيست . به گفته سلطان العارفين بايزيد بسطامى آن چه غفلت با جان سالك مى كند آتش تند با هيزم خشك نمى
كند.
امام محمد غزالى در تحقيقات خود به چهار نوع ذكر اشاره مى كند، وى در درجات چهارگانه ذكر مى نويسد: ((بدان كه ذكر را چهار درجه است :
اول - آن كه به زبان باشد و دل
غافل ، و اثر اين ضعيف بود، وليكن هم از اثر خالى نباشد، چه زبانى را كه به خدمت
مشغول باشد فضل بود بر زبانى كه بيهوده مشغول گردد يا معطل بگذارد.
دوم - آن كه در دل بود، وليكن متمكن نبود و قرار نگرفته باشد، و چنين بود كه
دل را به تكلف بر آن بايد داشت ، تا اگر آن جهد و تكلف نبود، دل به طبع خويش شود. از سر غفلت و حديث نفس .
سوم - آن كه ذكر قرار گرفته باشد و در دل و مستولى شده و متمكن گشته ، چنان كه به تكلف وى را به كار ديگر بايد برد، و اين عظيم بود.
چهارم - آن بود كه مستولى بر دل مذكور بود و بس ، و آن حق تعالى است نه ذكر، كه فرق است ميان آن كه همگى
دل دوست دارد و ميان آن كه ذكر دوست دارد، بلكه ذكر آن است كه ذكر و آگاهى از
دل شود، مذكور ماند و بس .))(38)
در نظر برخى از عارفان ذكر به سه گونه وجود دارد كه يا لسانى و زبانى است ، يا قلبى و يا سرى . و بر هر كدام نتايجى مترتب است كه
اگر با دقت و درستى و با شرايط خاص صورت گيرد مى تواند كمك كننده فرد مومن جهت دريافت حقيقت و كشف و مكاشفه عوالم غيبى و ناشناخته
باشد.
ذكر زبانى ذكرى است كه در آن حضورى پيدا نيست و در عوض ذكر قلبى ذكرى است كه حضورى در قلب صورت گرفته و فرد ذاكر به ادراك آن
حضور نيز نائل آمده باشد و هر ذكرى كه انسان ذاكر را از غيب به حضور دعوت كند ذكرى سرى است . با اين كه ذكر زبانى و لسانى چندان اهميت
ندارد و در مراحل سلوك عرفانى چيزى به حساب نمى آيد ولى در عين حال حتى ذكر زبانى هم نوعى از سلطنت معنوى را بر وجود
اهل ايمان مستقر و حاكم مى سازد، اما اين سلطنت ، از نوع كامل آن نيست چرا كه هنوز در پرده است و سلطنت
كامل بى پرده و صريح است . و لذا ذكر لسانى و ذاكرى كه ذكرش لسانى است هنوز در پرده حجاب گرفتار است ، حجاب اصوات و الفاظ، حجاب
واژه ها، و لذا هنوز پرده از رخسار كلمات برنگرفته و حقايق پس پرده كلمات را به مشاهده ننشسته است ، بديهى است كه آن
حال بايسته را نمى تواند از ذكر كه به راستى سلطنت كردن بر خود است را داشته باشد.
سلطنت ذكر همان نورى است كه از بالاى سر و يا از پيش روى سالك مى درخشد و يا درخشش آن حالت
تزلزل و يا فشار در سالك به وجود مى آيد و در اين حال بر اثر بيمى كه در باطن او پيدا مى شود ((لا اله الا الله )) مى گويد و نيروى
عظيم و يا شدت فوق تصورى به او دست مى دهد تا به حدى كه به سجده در مى آيد و دست توبه و انابه به درگاه خداى عز اسمه دراز مى كند
و از اين راه سلامتى و ايمنى خود را تحصيل مى نمايد و اين جريان در حد خدمتى است كه سالك نسبت به ذكر انجام مى دهد و مواظبتى است كه در دوران
سلوك از آن داشته است .
اعتبار ذكر گذشته از مناسبت آن با حال سالك و خلوت ، مخصوص است به دوام آن و اگر ذكر دوام نداشته باشد حالت كشف و شهود به فرد مومن
دست نمى دهد و لذا در اين باره از كثرت و دوام ذكر بايد مراد حاصل كردن مذكور باشد بنابراين بايد چنان ذكر گفت كه مذكور را حاضر و خود
ذاكر ناپيدا شود و اين هر دو حالت نيز براى سالك قابل بررسى و دسترسى باشد.
برخى از عارفان نيز ذاكران را به چهار مرتبه به اين شرح تقسيم بندى كرده اند، از جمله عزيزالدين نسفى مى گويد: ذاكران چهار مرتبه دارند،
بعضى در مرتبه ميل اند و بعضى در مرتبه ارادت اند، و بعضى در مرتبه محبت اند و بعضى در مرتبه عشق اند، و از
اهل تصوف هر كه را عروج افتاد در مرتبه چهارم افتاد. و تا ذاكر به مرتبه چهارم نرسيد روح او را عروج ميسر نشود.
مرتبه اول ، آن است كه ذاكر به صورت در خلوت خانه باشد و به زبان ذكر مى گويد و به
دل در بازار بود و مى خرد و مى فروشد، و اين ذكر را اثر كم تر بود. اما از فايده خالى نباشد.
مرتبه دوم ، آن است كه ذاكر ذكر مى گويد و دل وى غايب مى شود و او به تكلف
دل خود را حاضر مى گرداند و بيش تر ذاكران در اين مرتبه باشند كه دل خود را به تكلف حاضر گردانند.
مرتبه سوم ، آن است كه ذكر به دل مستولى شود و همگى دل را فرو گيرد و ذاكر نتواند كه ذكر نگويد و اگر خواهد كه ساعتى به كار بيرونى
كه ضرورى باشد مشغول شود به تكلف تواند مشغول شد، چنان كه در مرتبه دوم به تكلف
دل خود را حاضر مى گرداند، در مرتبه سوم دل خود را به كار بيرونى مشغول گرداند و اين مقام قرب است و از ذاكران كم به اين مقام برسند، و
اين سخن را كس فهم كند كه وقتى محبوبى داشته باشد. از جهت آن كه محب هميشه ذكر محبوب خود كند، و بى ذكر محبوب خود نتواند بود، همه روز
خواهد كه با ديگران مدح محبوب خود گويد يا ديگران پيش وى مدح محبوب وى كنند و اگر خواهد كه به سخنى ديگر يا به كارى ديگر
مشغول شود به تكلف مشغول تواند شدن .
مرتبه چهارم ، آن است كه مذكور بر دل مستولى شود، چنان كه در مرتبه سوم ذكر بر
دل مستولى بود، در مرتبه چهارم مذكور بر دل مستولى شود و فرق بسيار است ميان آن كه نام معشوق بر
دل مستولى باشد با آن كه معشوق بر دل مستولى شود.(39)
ارزش ذكر به تداوم آن است و در غير اين صورت اگر انسان مدتى از ذكر
غافل شود همين غفلت ، خود از وساوس نفس است از اين روست كه قرآن هم به طور مداوم به ذكر فرمان مى دهد و هم به ذكر مداوم امر مى كند و بنده حق
كه حكم سالك كمال را دارد به هر دو صورت به آن دعوت مى كند، لذا مى فرمايد:
الذين يذكرون الله قياما و قعودا و على جنوبهم و يتفكرون فى خلق السموات و الارض ربنا ما خلقت هذا باطلا سبحانك فقنا عذاب النار(40)
((آنانى كه در هر حالت ايستاده و نشسته و خفته ، خدا را ياد مى كنند و دايم در خلقت آسمان ها و زمين به تفكر و انديشه مى پردازند، مى گويند
پروردگارا اين دستگاه با عظمت را بيهوده نيافريده اى پاك و منزهى ما را به لطف خويش از عذاب آتش دوزخ نگاه دار.))
آيه كاملا واضح و بى نقص تمامى لحظات آدمى را بيان مى دارد و مى فرمايد آدمى از ذكر الله در هيچ حالى نبايد خالى باشد، ايستاده و نشسته و
درازكش ، فرقى نمى كند مهم اين است كه رشته اتصال انسان با خدا حتى براى لحظه اى قطع نگردد. چرا كه پيرو قطع ذكر انقطاع فكر براى
انسان حاصل مى شود و چون انقطاع فكر براى آدمى ايجاد شد، انسان از انسانيت خود خارج گشته و
مبدل به حيوان از بند گسسته مى شود، بل پست تر از حيوان و آن گاه حياتى
باطل و بى هدف را دنبال مى كند، چرا كه ارزش آدمى به فكر است و ارزش فكر به ذكر.
شيخ علاء الدوله سمنانى (متوفى به سال 737 هجرى ) در رساله سلوه العاشقين مى نويسد: ((هيچ كس به هيچ عبادت به حق نرسيد الا به مداومت
ذكر الله - جل جلاله - و ذكر كه افضل اعمال و خير الاعمال و اشراف الاعمال است بدين معنى است ، و اين اختصاص كه ذكر راست هيچ عبادت ديگر را
نيست .))(41)
افضل ذكر در نزد اهل معرفت عبارت شريف ((لا اله الا الله )) است اين عبارت چنان ارزنده است كه همه عارفان از آن سخن گفته اند و در خلوت و
حلقه جلوت ذكر از آن بهره ها مى گيرند كه اين ذكر قلاووز راهروان و بدرقه طالبان و اميد خائفان است . هم حفيظ
مال توانگران و سرمايه درويشان و مرهم جراحت دردمندان است .
ذكر ((لا اله الا الله )) مست كننده عاشقان است و مونس مشتاقان و آفت جان بى دلان .
باطل كننده خيال و گمان است بر باد دهنده تميز و معرفت الله است ، خانه براندازنده علم و فهم و ارادت است و عارفان بزرگ گفته اند تا مريد
چهل سال به طريق ((لا اله الا الله )) سلوك نكند و به حقيقت الله نرسد و به سبب اين ذكر گفتن بر دوام ، موانع از پيش راه برگرفته اند و
به حضرت حق رفته اند و بدين ذكر رسيده اند.
آن چنان كه مولانا جلال الدين (متوفى به سال 672 هجرى ) مى فرمايد:
|
اين قدر گفتيم باقى فكر كن | |
فكر اگر جامد بود رو ذكر كن | |
ذكر آرد فكر را در اهتزاز | |
ذكر را خورشيد اين افسرده ساز(42) |
و نيز هم اوست كه مى گويد:
|
اى برادر تو همين انديشه اى | |
مابقى خود استخوان و ريشه اى (43) |
ابوالقاسم قشيرى (متوفى به سال 465 هجرى ) مى نويسد: ((و استاد ابوعبدالرحمن از استاد بوعلى دقاق پرسيد، گفت ذكر تمام تر يا فكر،
استاد ابو على گفت شيخ چه گويد اندرين ، شيخ ابوعبدالرحمن گفت : نزديك من ذكر تمام تر از فكر، زيرا كه حق سبحانه و تعالى را صفت كنند و
به ذكر و به تفكر صفت نكنند، و آن چه صفت حق عز اسمه باشد تمام تر از آن كه خلق به آن مختص است ، ابو على را نيكو آمد))(44)
لذا در قرآن كريم مى بينيم كه خداوند كريم خود را ((ذاكر)) مى خواند ولى ((فاكر)) و ((متفكر)) نخوانده است و چنان كه گفتيم فكر
دنبال ذكر است ، هر چه ذكر بهتر فكر بهتر و هر چه ذكر حق از سر صدق و خلوص بيش تر باشد فكر صادق و خالص بيش تر خواهد بود و
بنابراين هر چه ذكر حق عميق تر بيان گردد فكر نيز عمقى بيش تر مى يابد. ابوالقاسم قشيرى همچنين مى نويسد: ((و از خصايص ذكر يكى آن
است كه به وقت نبود كه هيچ وقت نبود از اوقات الا كه بنده مامور است به ذكر خداى تعالى ، اما فرض و اما مستحب و نماز اگر چه شريف ترين
عبادت هاست وقت ها بود كه روا نبود اندر او و ذكر دل دائم بر عموم احوال واجب آيد.))(45)
ميبدى (متوفى به سال 520 هجرى ) هم در تفسير زيباى خود مى نويسد:
شيخ جنيد (متوفى به سال 279 هجرى ) گويد: حقيقت ذكر، فنا در مذكور است ، ذكر تصنع است . ذكر حقيقى آن است كه زبان همه
دل شود و دل همه سر گردد و سر عين مشاهدات شود و اصول تفرقت منقطع گردد و
كمال جمعيت در عالم معيت از اين مقام پديد آيد، كه گفته اند: چون تجلى صحيح باشد، زبان و
دل سر يكى باشد، چنان كه ذكر در سر مذكور شود و جان در سر، نور عيان گردد و عيان از بيان دور.(46)
آن چيزى كه مورد عنايت حضرت حق بوده و هست و آن چه كه قرآن به آن دعوت كرده و مى كند حضور دائم يا دائم الحضور بودن بنده است .
حكيم بزرگ شيراز، شيخ مصلح الدين سعدى ، (متوفى به سال 695 هجرى ) حكايتى در اين خصوص ياد مى كند كه ذكر آن خالى از لطف نيست . مى
نويسد: ((آورده اند كه يكى از بزرگان را زانو درد كردى ، گفتندش زمانى پاى دراز كن چون تنهايى ، گفت : تنها نيستم كه خداوند
جل و علا حاضر است و شرم مى دارم كه در خدمت حضرت خداوندگار ترك ادب باشد.))(47)
علت سفارش زياد قرآن به ذكر اين است كه اگر حلقه اتصال انسان و خدا كه همان ذكر است از كف برود انسان در برهوت ظلمت غرق مى گردد و چون
حبل الله كه همان ذكر است در دست نيست سقوط آدمى حتمى است سقوطى به اسفل السافلين ، سقوطى كه آدمى را كه داراى كرامت و شرافت است حتى از
حيوانات و چهارپايان گم راه تر مى سازد، لذا براى اين كه انسان به چنين ورطه اى سقوط ننمايد اين همه تاءكيد بر ذكر شده است . البته ذكرى
كه خود خداوند نازل ساخته و خودش نيز حامى و حافظ و نگاهبان آن خواهد بود نحن نزلنا الذكر و انا له لحافظون (48)
ارزش انسان ها نيز به ميزان ذكرى است كه دارند و چون ذكر حبل الله است و ذاكر گويا با ذكر از اين ريسمان بالا مى رود و هر لحظه كه بالاتر
رود به خدا نزديك تر مى شود لذا انسانى كه حضور ذكرش بيش تر باشد و يا ذكرش همواره حاضر باشد، از لحاظ مقام و موقعيت نسبت به
سايرين كه غافلند دارى ارزش و موقعيت بيش ترى خواهد بود و اگر انسان به حالتى دست يابد كه هيچ گونه نسيانى وى را فرا نگيرد، چنان
كه حضرت رسول صلى الله عليه و آله چنين بود و دائم الحضور باشد و آنى از خدا و ياد او غفلت نورزد چنين كسى از اين ديدگاه انسان
كامل است و چون فقط و فقط رسولان و معصومان كه صاحبان ولايت حقند از اين حالت برخوردارند لذا هم اينان انسان هاى
كامل و بى نقص مى توانند باشند و از اين روست كه امامت و هدايت جامعه را چون تكليفى سنگين بر دوش مى گيرند و اين گروه رسالتى جز اين
ندارند كه مردم را ذاكر ذكر حق گردانند و اشارت قرآن هم مويد همين مطلب است كه فرمود:
فذكر انما انت مذكر. لست عليهم بمصيطر.
عزيزالدين نسفى (متوفى به سال 700 هجرى ) از شاگردان و مريدان عارف بزرگ شيخ سعدالدين حموى (متوفى به
سال 650 هجرى ) در بيان شرطى از شرايط چله نشينى مى نويسد: ((شرط دهم ، ذكر دائم است . بعد از اداى نماز پنج گانه به هيچ كارى ديگر
مشغول نشود الا به ذكر ((لا اله الا الله )) و بايد كه ذكر بلند بگويد، و جهد كند كه حاضر باشد، و داند كه نفى و اثبات مى كند))(49
) و همچنين در بيان آداب ذكر گفتن مى نويسد:
((بدان كه ذكر مرسالك را به مثابه شير است هر فرزند را، و سالك بايد كه ذكر از شيخ به طريق تلقين گرفته باشد، كه تلقين ذكر به
مثابه وصل درخت است ، و ذاكر چون ذكر خواهد گفت ، بايد اول تجديد طهارت كند و نماز شكر وضو بگذارد، و آن گاه روى به قبله نشيند و ذكر آغاز
كند، و بعضى گفته اند كه در ذكر گفتن مربع نشيند كه اين چنين آسوده تر باشد و بعضى گفته اند كه به دو زانو نشيند چنان كه در نماز، كه
اين چنين به ادب نزديك تر باشد، و شيخ ما مربع مى نشست و اصحاب هم مربع مى نشستند، و بايد كه در وقت ذكر گفتن چشم برهم نهد، و ذكر در
اول چند سال بلند گويد، و چون ذكر از زبان درگذشت و در اندرون جاى گرفت ، و در
دل ذاكر شد، اگر پست گويد، شايد، و ذكر به مدتى مديد در اندرون رود و جاى گيرد و
دل ذاكر شود، و گفته شد كه در ذكر گفتن جهد كند كه حاضر باشد، و نفى و اثبات به قدر مقام و علم خود مى كند و از اذكار، ((لا اله الا الله ))
اختيار كند، و هر نوبت كه الا الله گويد الف الا را بر مضغه كه در پهلوى چپ است زند، چنان كه مضغه به درد آيد. آن گاه بعد از چند روز آواز
بگشايد و درد مضغه ساكن شود، و چنان (شود) كه اگر يك شبانه روز به آواز بلند ذكر گويد، آواز نگيرد و مضغه به درد نيايد، و اين علامت آن
باشد كه ذكر وى به اندرون مى رود و دل ذاكر مى شود، و درويشان كه ذاكر باشند چون بشنوند كه كسى ذكر گويد چون با يك بار بگويد كه
((لا اله الا الله )) بدانند كه ذكر وى به اندرون رفته است يا نرفته است و
دل وى ذاكر شده است ، يا نشده است . و اين چنين ذكر گفتن خاصيت هاى بسيار دارد كه به نوشتن راست نمى آيد و اين سخن را كسى فهم كند كه سالها
در اين بوده باشد، و اين احوال بر وى گذشته بود. مبتديان اين سخن فهم نكنند، بايد كه به ايمان
قبول كنند و در كار آيند تا اين احوال برايشان ظاهر شود.))(50)
آن گاه كه دل و روح از اجزاى خاكى و عنصرى رهايى پيدا كند و جنبه روحانيت آن تقويت بشود و سالك به جلوس در خلوت و شب زنده دارى و ذكر حق
تعالى ادامه بدهد به پايه اى ارتقا پيدا مى كند كه هر گاه پهلو براى خوابيدن به زمين بنهد بدون شك احساس مى كند كه با آن كه خوابيده است
براى ذكر حق تعالى جلوس كرده و با چشم بيدار به ياد حضرت دلدار پرداخته است از اين پيش آمد و از چنان احساس بسيار به شگفت مى آيد و مى
خواهد چگونگى آن را از ديد تصور خويش بگذراند، اين است كه بلافاصله خود را در خوابگاه خويش مى بيند كه هم چنان پهلو به بستر خواب
گذارده و در اين موقع خواب و بيدارى هر دو براى او مجسم مى شود و به همين كيفيت كسى كه قائم است سپس مى نشيند
خيال مى كند كه هنوز قائم است ، در اين هنگام كه حقيقت ((الحى القيوم لا تاءخذه سنه و لا نوم )) ((زنده پاينده اى كه چرت و خواب بر او
عارض نمى شود)) از جهت او آشكارا مى گردد و همچنين واقعيت الدائم القائم و القائم الدائم خداى هميشگى كه قوام ماسوا به اوست و خداى قائم
به خويش كه دوام ماسوا بسته به وجود اوست براى او هويدا مى شود.
ذكر گاه با تشويش خاطر تواءم است و اين خود باعث مى شود كه سالك از ذكر حقيقى كه توجه به مذكور مى دهد بكاهد و از حالت ذكر بيرون آيد.
چاره آن اين است كه سالك چنان با خلوت خويش ماءنوس گردد كه چيزى مانع ذكر نباشد و از تشويش او كاسته گردد. از اين رو سالك گاه به
جايى مى رسد كه شيخ به اين نظر مى رسد كه سالك را از ذكر مانع آيد و ذاكر او را قطع كند. كه گاه ((خود)) ذكر ((مانع )) ذكر و سبب
عدم ياد حق مى گردد و به منزله حجابى سخت بين ذاكر و مذكور مى شود و هم گاهى سالك ذاكر به مقامى
نايل مى آيد كه وى را از ذكر باز مى دارند و به او گفته مى شود دست از ذكر باز بدارد.
مرحوم ملاصدرا شيرازى (متوفى به سال 1050 هجرى ) عارف بزرگ و فيلسوف متاءله مى نويسد:
((ببين كه پروردگار قديم در كلام كريم خود چه بسيار امر به ذكر خداى فرمايد،
مثل ((فاذكروالله )) و ((اذكرالله فاذكرونى اذكركم )) و ((اذكر ربك )) و نظاير آن ، و مراد از ذكر خدا و معرفت و علم است نه مجرد
حرف و صوت و ذكر زبان و آواز بركشيدن چنان كه عادت متصوفه اين زمان است ، و نه نفوس معطله از ياد خالق انس و جان ، و ايشان فى الحقيقه از
ناسيان حقند نه از ذاكران .))(51)
ذكر قرآن ذكرى بسيار ساده ، شيوا و اساسى است ، كافى است كه ((معرفت )) و ((عشق )) با ذكر تواءم گردد آن گاه توان بروز و ظهور
كرامت بى انجام سختى به خودى خود حاصل مى شود ولى ذاكر حق محتاج كرامت نيست
بل حفظ ذكر و دائم الحضور بودن براى ذكر و دائم الذكر بودن براى او خود، بزرگ ترين كرامتى است كه سالك مى تواند به آن دست يابد اما
چه كسانى كه اين حقيقت را مى فهمند و چه محدودند صاحبان چنين كرامتى .
4. اثر ياد خدا
در خصوص اين كه اگر انسان به ياد خدا باشد چه فايده و اثرى خواهد داشت و نتايج ظاهرى و باطنى آن چيست بحث فراوان است . قرآن در بسيارى
از آيات در اين مورد به بيان نتايج و آثار ذكر خداوندى مى پردازد، ذيلا چندين مورد از تاءثيرات ذكر خدا كه مورد نظر قرآن است را بيان مى كنيم
.
1 آرامش و اطمينان قلب
الذين آمنوا و تطمئن القلوبهم بذكر الله اءلا بذكر الله تطمئن القلوب .(52)
((آنان كه ايمان آوردند آرام گيرد دل هايشان به ياد خدا، همانا به ياد خدا
دل ها آرام مى گيرد.))
در نگاه اول به آيه ، دو نكته به نظر مى رسد يكى اين كه هر كس كه به ياد خدا ايمان بياورد همين ايمان به خدا و ذكر الله برايشان موجب اطمينان
قلب مى شود و ديگر اين كه با در نظر داشتن تاءكيد آيه بر روى ذكر الله اين مطلب به دست مى آيد تنها چيزى كه موجب اطمينان واقعى قلب مى
شود همين توجه به خدا و ياد اوست .
در توضيح و تشريح اطمينان قلب كه در نتيجه مستقيم ذكر خداوندى است . مطالب
ذيل بايد مورد بررسى قرار بگيرد:
الف - اطمينان يعنى چه ؟
ب - اطمينان قلب چه مفهومى دارد؟
ج - اثر و فايده اطمينان قلب چيست ؟
د- چگونه ذكر خدا عامل اطمينان قلب مى شود؟
ه - چرا محل اطمينان را قلب معرفى مى كنند، آيا براى اطمينان جايگاهى ديگر هم وجود دارد؟
لغت نويسان در معناى اطمينان : آرامش دل ، آرام گرفتن ، دلبستگى در مقابل شوريدن و اضطراب را بيان مى كنند(53) و به
قول مرحوم علامه طباطبايى ، اطمينان به معناى سكونت و آرامش است و نيز اطمينان به سوى چيزى به اين است كه آدمى با آن دلگرم و خاطر جمع
شود.(54)
اما اين كه اطمينان قلب چيست ؟ بايد گفت كه ما در قلب خود حالات و احوالات و دگرگونى هاى مختلفى مى بينيم و دو نوع از اين حالات يكى
اضطراب دل است و ديگرى آرامش دل ، اين دو مفهوم و يا موضوع در روان شناسى و روان كاوى امروز بسيار جاى بحث و بررسى دارد مخصوصا در
عصر حاضر و نيز پس از انقلاب كه اين دو عنوان را بارها و بارها يا در خود و يا در ديگران شاهد بوده ايم و از نزديك با آن برخورد داشته ايم .
در كتاب هاى لغت و فرهنگ نامه ها در معنا و فهوم اضطراب كلماتى چون : پريشانى ، لرزيدن ، جنبيدن ، سراسيمگى و نيز تپش
دل و قلب را آورده اند.(55)
دكتر ناصرالدين صاحب زمانى در اين باره مى نويسد: ((براى بررسى دقيق مسئله نگرانى و نوع سالم ، و مقدار ناسالم آن ، ناگزير بايد نخست
به تعريف صحيح آن پرداخت . در روان شناسى با توجه به تنوع و چگونگى سبب و غايت و احساس نگرانى ، از آن تعريف هاى مختلف كرده اند، كه
مهم ترين آن ها عبارتند از:
1- احساس ناگوارى كه در آن يك غريزه يا ميل موجود و پى گير به نظر مى رسد كه از رسيدن به غايت و هدف خود باز خواهد ماند.
2- احساس و هيجانى انگيخته از بيم ، در برابر شر يا خطرى احتمالى ، و نزديك .
3- بيم خفيف مزمن و مستمر.
4- احساس تهديد و تلاقى مبهم با خطر، بدون اين كه حتى شخص قادر باشد بگويد از چه چيز مشخص هراسان است .
5- كشش و بى قرارى و هيجان انتظار موجود ميان بيم و اميد.(56)
نامبرده در ادامه همين مطالب مى نويسد: نگرانى ، گاه مى تواند ((ناآگاه )) شود، يعنى با آن كه موجود است از نظر شخص نگران پنهان گردد،
و راه هاى انحرافى و عكس العمل هاى غير عاقلانه در پيش گيرد، و سراسر رفتار شخص نگران را تحت الشعاع اثر زيان مند قرار دهد.))(57)
همچنين اريك فروم (متولد به سال 1900م ) روان كاو مشهور و نامى ، براى نگرانى تقسيماتى دارد كه آن تقسيمات به قرار
ذيل است :
1- نگرانى وجودى يا فلسفى .
2- نگرانى اقتصادى .
3- نگرانى تكاپويى .(58)
روان شناسان بزرگ با در نظر داشتن مفهوم اضطراب در جست و جوى منشاء آن برآمده اند و
علل و عوامل آن را نيز تا حدودى شناخته و به جامعه معرفى نموده اند، اين
عوامل در طول تاريخ بشرى وجود داشته است . بعضى از اين عوامل كه مورد شناسايى و بررسى قرار گرفته اند عبارتند از:
الف - جهل .
ب - ترس .
ج - شك .
د- الحاد و بى خدايى (كفر).
جهل يكى از مشكلات اساسى بشر در طول تاريخ بوده است و امروز هم با اين كه در عصر ماشين و تكنيك و تمدن هستيم و علوم صنعتى پيشرفت
سريعى داشته و تكنولوژى روز به روز بر وسعت خود مى افزايد ولى مشكل
جهل هنوز دامن گير جوامع بشرى است . قرآن نيز از جهل فراوان ياد كرده است و مطالعه در آن خالى از فايده نيست .
جهل بشرى به علت نداشتن تمركز قواى دماغى خود به خود ذهن آدمى را مشوش كرده و بى خود به پرسه زدن در وادى هاى ناشناخته كه وجود
خارجى ندارد مى كشاند و اين كشش ذهنى به سوى تخيلات و موهومات ، انسان و درون و ماهيتش را به تشويش در مى آورد و اين حالت چيزى است شبيه
به حالت اضطراب و شايد هم مقدمه اى باشد براى ايجاد آن ، در اين خصوص
مسائل زيادى وجود دارد كه حتى خود خواننده با مواردى از آن آشنايى دارد.
عامل ديگر اضطرابات بشرى ((ترس )) است و آن عبارت است از عكس
العمل آدمى در مواجهه با خطرى كه انسان آن را حتمى مى داند. مقوله هاى ترس بشرى
قابل شماره كردن نيست چرا كه به قدرى ميزان اين ترس ها زياد است كه اگر به شمارش يكايك آن ها
مشغول شويم شايد صفحات فراوانى را به خود اختصاص بدهد، ولى قسمتى از ترس ها در عين
حال ، ترس هاى عام و اساسى است كه در تمام ادوار در زندگى انسان نقش به سزايى داشته است و قسمتى از اين ترس ها عبارتند از:
1- ترس از قواى طبيعى در طبيعت مانند سيل و زلزله و طوفان و صاعقه و آتش فشان و...
2- ترس از قدرت هاى برتر انسانى .
3- ترس از حيوانات عظيم الجثه و درنده خو.
4- ترس از اعمال منفى و زشت و كارهاى پليد و غيرانسانى خود.
6- ترس از دست دادن امكانات مادى .
7- ترس از ضعف و سستى و پيرى .
8- و بالاخره ترس از آينده و نهايت و نامعلومى سرنوشت .
مى توان گفت قسمت زيادى از ترس انسان ها مربوط مى شود به جهل آنان ، اگر در موارد فوق ، بشر براى خود علم و دانشى فراهم بكند و بتواند
نسبت به يكايك آنها خود را به سلاح آگاهى مجهز سازد و در نتيجه براى مرتفع كردن بعضى از ترس ها مى تواند در
مقابل آنها بايستد و با آنها مبارزه پيروزمندانه داشته باشد و نيز در مقابل بعضى ديگر ترس ها مى تواند با علم و آگاهى خود را در مسير مثبت و
نهايى انداخته و قسمتى از آنها را از اين طريق حل و فصل نمايد.
موضوع ديگر ((شك و ترديد)) است كه از آن به دودلى نيز ياد مى كنند. اين شك كه آگاهى و
جهل متوسط است اگر در مسير مثبت قرار گيرد مى تواند تبديل به علم و يقين شده و مشكلى از مشكلات انسانى را مرتفع نمايد ولى اگر اين شك به
سمت يقين كشيده نشود، به خودى خود در دل بشر ترس ايجاد كرده ، انسان را در حالت اضطراب قرار مى دهد و هر گاه كه شك بشرى از بين برود
با از بين رفتن شك نوعى آرامش خاطر را در خود احساس خواهد كرد، اما شك هايى كه بيش تر مطرح است و عموم انسان ها معمولا در داشتن آن اشتراك
دارند عبارتند از: شك و ترديد نسبت به اين كه آينده من چه خواهد شد؟ گذشته من و
اعمال قلبى من چه مى شود؟ آيا خطاها، مفاسد و گناه هاى من ثبت و ضبط شده است ؟ آيا از آن كس كه به عنوان خدا و معبود ياد مى كنند نسبت به
اعمال من چگونه خواهد نگريست ؟ آيا اصولا جهان هستى هدف دار است يا بى هدف ؟ آيا زندگى من داراى مسير معين است و من بايد هدفى خاص را
دنبال كنم يا نه زندگى و فلسفه خلقت يك سر پوچ در پوچ است و هيچ در هيچ ؟ و بسيارى
مسائل ديگر كه بشر نه آن ها را دقيقا مى داند و نه دقيقا از هويت آن ها بى اطلاع است ، لذا بر اساس شك ، بارها و بارها اين پرسش ها را از خود
كرده است .
دو مورد ديگر كه از عوامل اضطراب به حساب مى آيد يكى تفرق گرايى است يعنى اعتقاد به شرك ، چه شرك جلى و چه شرك خفى . انسان مشرك و
دوگانه گرا چون مسير واحدى ندارد و نيز به علت اين كه اربابان ، وى را به سويى مى خوانند و او بايد به آنان پاسخ دهد و چون توان
پاسخ گويى به همه آن ها را ندارند. لذا اضطراب و تشويش نه تنها قلب و
دل وى را فرا مى گيرد بلكه اين اضطراب بر سراسر وجود اين فرد حاكم شده و هستى وى را به چنگ مى گيرد، و نيز ((الحاد و بى خدايى ))
كه از آن تعبير به كفر هم مى شود، يكى ديگر از عوامل اضطراب است . در اين خصوص خلاصه مى توان گفت كه بى خدايى ، بى پايگاه بودن
انسان است يعنى نداشتن ملجاء و پناه گاهى كه بتوان با تمسك به آن خويشتن را از مرگ رهانيد، پرواضح است آنان را كه هيچ پناه گاهى نيست هيچ
گونه احساس امنيت درونى و بيرونى برايشان متصور نيست ، و برايشان نهايتى جز تشويش و نگرانى نيز پيش بينى نمى شود، اما اين ها همه از
طريق مذهب صحيح و مثبت و گرايش آگاهانه به آن قابل علاج و حل است و چاره همه اين اضطرابات ، ايمان محكمى است كه از روى آگاهى
كامل و بينش عميق و دقيق نسبت به وجود قدرتى مطلق كه هيچ حد و مرزى ندارد مى باشد، و اين قدرت بى انتها و
لايزال از آن خداست كه خالق جهان است و آفريننده انسان ، مبداء هستى و هم معاد آن است ، و همچنين داراى علم مطلق و حيات بى آغاز است و بالاخره او
ابدى و ازلى است يعنى آغازى نداشته و انجام هم نخواهد داشت ، و معلوم است آن كس كه به چنين قدرتى آگاهى يابد و با وى طرح دوستى بريزد و
به آن متكى باشد، ديگر دليلى براى ترس و اضطراب وى باقى نمى ماند و همچنين اين انسان آغاز و انجامش معلوم گشته و مسؤ وليتش نيز مشخص
مى گردد و نسبت به گذشته و آينده خويش هيچ گونه نگرانى و تشويش ندارد و هيچ گاه به مرگ به عنوان پايان هستى و انتهاى راه نمى نگرد و
بر اين اساس هرگز به سوى هلاكت و فناى مطلق نمى رود و همواره رو به سوى
كمال سير مى كند و چنين كسى ديگر نه ترسى برايش باقى مى ماند و نه تشويش و اضطرابى ، چرا كه اين انسان به مقام ايمان دست يافته و
ايمان يعنى رسيدن به امنيتى كه هيچ گونه خطرى توان تهديد آن را ندارد.
|