| ||||||||||||||||
|
حب اختصاص
سومين علتى كه در بشر موجب تشكيل خانواده مىشود حب اختصاص است. حب اختصاص تا حدى فطرى بسيارى از حيوانات مىباشد. حب اختصاص، غريزه بشرى و امرى فطرى كه ربطى به عقل و ادراك ندارد. كودكى كه تازه زبان گشوده و هنوز سود و زيان خود را تشخيص نمىدهد مىگويد: اين مال من است و اگر آن را از او بستانند، به گريه مىافتد. صفات ملكى كه در دستور زبان تمام زبانها موجود است، از آثار حب اختصاص است كه بشر بدان وسيله، فطرت خود را اظهار مىكند. كسانى كه منكر اختصاص و قايل به اشتراك هستند، بر خلاف فطرت خودشان قدم بر مىدارند؛ اين جهت است كه نظريه اشتراك بايد با ديكتاتورى كه اشتراكىها آن را انضباط مىنامند، بر مردم تحميل شود. حب اختصاص تا چه اندازه صحيح و بيشتر از آن حرص و طمع است و بايد تعديل شود؟ ربطى به سخن ما ندارد. موضوع گفتار ما در اصل حب اختصاص است كه موجب تشكيل خانواده مىشود. زن من، شوهر من، فرزند من، مارد من، پدر من، خانه من، مال من، كلماتى است كه مانع از شركت ديگران در اين امور اختصاصى است؛ از اين جهت، دفاع از خانواده يكى از فطريات بشر، بلكه بسيارى از حيوانات است. علل اساسى خانواده عامل اساسى و اصلى تشكيل خانواده، زن است؛ زيرا مرد هر چند دوست دار تشكيل خانواده باشد نمىتواند رل اساسى را در آن بازى كند از اين نظر، بزرگترين و مهمترين وظيفهاى كه بر دوش زن نهاده شده است و او نيز توانايى انجام آن را دارد، همانا تشكيل خانواده است كه پايه و بنياد تمام تشكيلات اجتماعى است، اگر تشكيلات خانواده منظم و مرتب شد، تشكيلات اجتماعى مرتب خواهد شد؛ پس گزافه نگفتهايم اگر بگوييم پايه اساسى تمام سازمانهاى اجتماعى بر دوش زن نهاده شده است. زن به واسطه چنين مقام پرارزش و مهمى كه در اجتماع بشر داراست، ناموس ناميده مىشود و دفاع از ناموس، يكى از غرايز فطرى بشر است، بلكه بسيارى از حيوانات نيز داراى اين غريزه مىباشند؛ فرقى كه هست آن است كه: حيوانات فقط در اثر غريزه فطرى از ناموس، يكى از غرايز بشر است، بلكه بسيارى از حيوانات نيز داراى اين غريزه فطرى بشر است، بلكه بسيارى از حيوانات نيز داراى اين غريزه مىباشند؛ فرقى كه هست آن است كه: حيوانات فقط در اثر غريزه فطرى از ناموس خود دفاع مىكنند، ولى دفاع بشر از ناموس خود از دو نظر است: يكى فطرى كه با حيوانات شريك است و ديگرى عقلى؛ يعنى تشخيص دادن مرد، مقدار احتياج خود را به زن و عدم توان او در زندگى بدون زن، دفاع از ناموس را وظيفه حقيقى وى قرار مىدهد و بر طبق آن چه كه قبلاً ذكر شد: دفاع از ناموس، دفاع از خانواده است و دفاع از خانواده، دفاع از خويشتن است، بلكه دفاع از ناموس، پرارزشتر از دفاع از جان خويش مىباشد؛ زيرا مرگ از زندگى ناراحت و بىاساس، بهتر است و زن، يگانه وسيله آسايش و استراحت زندگى مرد است. نقطه اتكاى زن و از نظر آن كه پيش آمدهاى ناگوار هميشه نقطه اتكاى زن مرد است، مرد كسى است كه بتواند نقطه اتكاى خوبى براى زن باشد و تنها وظيفهاى كه به مرد محول شده همين است كه در هر حال، نقطه اتكا براى زن باشد و مردى كه نتواند يا نخواهد اين وظيفه خود را انجام دهد، نامرد است. مردى كه واقعاً مرد باشد، دفاع از ناموس را يكى از افتخارات بزرگ خود مىداند. مردى و مردانگى آن است كه تا حد جان دادن، در راه دفاع از ناموس بكوشد و جان خود را در اين راه ببازد. روزى، عدهاى از كفار را كه در جنگ به دست مسلمانان اسير شده بودند، به حضور رسول خدا - صلى الله عليه و آله و سلم - آوردند. آن حضرت يكى از آنها را بخشيد، علت را پرسيدند. فرمود: اين مرد چند صفت پسنديده دارد: يكى آن كه بر ناموس خود غيرتمند است. آن مرد كه بر حال خود آگاه بود اسلام آورد و آن قدر در ركاب رسول خدا - صلى الله عليه و آله و سلم - نبرد كرد تا شهيد شد. مردى كه غيرت نداشته باشد و از ناموس خود دفاع نكند، نامرد و پست طبيعت و از بشريت دور، بلكه از حيوانات نيز پستتر است. استقامت مرد در حفظ ناموس هر چه بيشتر باشد و در دفاع از آن كوشاتر باشد، به همان اندازه مردى و مردانگى او افزونتر خواهد بود؛ زيرا دفاع از ناموس، با مردانگى تناسب مستقيم دارد. مرد شرافتمند در سختترين حالات هم كه باشد اگر چه در منتهاى ضعف و ناتوانى هم به سر برد از دفاع از ناموس خود دست بر نمىدارد و در آن حال، به هر وسيلهاى كه ممكن شود توسل مىجويد و ناموس خود را حفظ مىكند. غيرت سيد الشهدا - عليه السلام - سيد الشهدا - عليه السلام - در حالى كه از هزاران زخم شمشير و نيزه و تير بر پيكر دارد، بر زمين افتاده و آن قدر خون از بدن مباركش رفته است كه توان حركت ندارد، آفتاب گرم كربلا بر تن پاره پارهاش مىتابد سوزش زخمها را چندين برابر مىكند، تشنگى و عطش، جگر او را مىگدازد، رمقى در پيكر ناتمامش نمانده است! از ضعف و ناتوانى نمىتواند چشم باز كند. ناگاه صداى سم ستوران و هلهله دشمن و ضجه نواميس خود را مىشنود، چشم باز مىكند و مىبيند دشمن به خيمههاى او حمله كرده است؛ تمام كوشش خود را به كار مىبرد كه از جاى برخيزد و از حرم خود دفاع كند، هنوز مقدارى از زمين بلند نشده كه در اثر ضعف بر زمين بر زمين مىخورد، ديگر قدرت حركت ندارد، در آن حال فرياد مىزند: اى فداييان خاندان ابوسفيان! اگر دين و ايمان نداريد اقلاً در دنيا آزاده باشيد، من با شما جنگى دارم و شما با من؛ زنان چه كردهاند كه بر آنان مىتازيد؟ آن قدر مىكوشد تا آنها را از حمله به خيمهها باز مىدارد و تا هنگامى كه زنده بود، حتى در چنين حالى نگذاشت احدى از سپاه دشمن به خيمههاى حرمش نزديك شود. نامرد كسى است كه ناموس خود را در خطر ببيند و از آن دفاع نكند، زن مىگويد: خاك بر سر چنين مرد نامردى كه پستترين موجودات است، زيرا وظيفه اساسى خود را كه هم فطرت و هم عقل به او محول گردانيده انجام نداده است. زن چنين مردى را لايق زندگى نمىداند و او را هم رديف خاك و كثافت مىداند. زن، مرد را دوست دارد، ولى مردى كه مرد باشد، نه مردى كه نامرد باشد. زن بسيارى از مردان را كه در وظيفه دفاع از ناموس خود كوتاهى مىكردهاند تحريك كرده است تا وظيفه خود را به خوبى انجام دادهاند. غيرت زنان اسلام تعداد سپاهيان اسلام در جنگ شام اندك بود، ولى سپاه روم بسيار، مسلمانان آهنگ گريز كردند، ولى زنهاى مسلمانان كه در ميدان جنگ نيز دست از وفادارى با مردان خود برنداشتند، آنان را سرزنش كردند و فرياد زدند: خاك بر سر شما اى مردان! خود مىگريزيد و جان سالم به در مىبريد و ناموس خود را به دشمن مىدهيد؟ آن قدر ملامت كردند، تحريض كردند و ترغيب نمودند، تا رگ مردانگى فراريان را بيدار كردند و كسانى را كه پشت به دشمن كرده بودند به ميدان باز گرداندند و آن قدر كوشيدند و داد مردى را دادند تا فتح و پيروزى را نصيب اسلام كردند. زنده باد چنين زنانى كه وظيفه خود را به خوبى انجام مىدهند و مردان را به وظايف خود آشنا مىكنند. آرى، زن است كه مىگويد:
دفاع از حرمت زنان تنها آن نيست كه مرد آرام بنشيند و نزديكى خطر راه نظاره كند و اقدامى نكند تا وقتى كه خطر قطعى شد از جاى خيزد و براى دفاع از ناموس خود قدم بردارد، اين خود نوعى نامردى است. مرد نبايد زن را آزاد بگذارد كه مطابق دل خواه خود به راهى برود كه پايان آن شوم باشد، بلكه بايد از همان ابتدا از لغزش او جلوگيرى كند كه به راه خطر نرود و گرنه گاه شود كه موقع خطر كارى از دستش ساخته نباشد و پشيمانى سودى ندهد و جز خود، كس ديگر را نبايد سرزنش كند.
سخن پيامبر رسول خدا - صلى الله عليه و آله و سلم - مىفرمايد: أيما رجل تزين امرأته و تخرج من باب دارها فهو ديوث و لا يأثم من يسميه ديوثاً145؛ هر مردى كه همسر او آرايش كرده از خانه بيرون رود بىغيرت است و كسى كه او را بىغيرت بخواند گناهى نكرده است. و نيز مىفرمايد: و المرءة اذا خرجت من باب دارها متزينة متعطرة والزوج بذلك راض يبنى لزوجها بكل قدم بيت فى النار146؛ زن اگر از خانه بيرون رود، در حالى كه خودش را آرايش نموده و معطر كرده باشد و شوهرش به اين كار راضى باشد، به هر قدمى كه آن زن بر مىدارد براى شوهرش خانهاى در آتش ساخته خواهد شد. زنى كه آرايش كرده بيرون رود، آرزو دارد كه ديگران او را نگاه كنند و او را دوست بدارند مرد نبايد از چنين زنى انتظار عفت و پاكدامنى داشته باشد؛ نزديك شدن به جرم، خود جرم است. آرايش زن براى غير شوهر، نانجيبى است. مرد بايد از آغاز ازدواج با همسر خود طورى رفتار كند كه روز به روز بر عفت و پاكدامنى او افزوده شود؛ نه آن كه از روى نادانى، آن فرشته پاك را طورى پرورش دهد كه به صورت يك عفريت نانجيبى خودنمايى كند تمام پيش آمدهاى ناگوارى كه در زندگى زناشويى رخ مىدهد، گناه آن از مرد است دختران نجيبى را مىشناسم كه در آغاز زناشويى نمونهاى از تقوا و پاكى بودند، ولى پس از ازدواج از بس كه شوهر احمق، آنان را به اين سو و آن سو كشانيد و به دوستان چشم چران خود و دزدان ناموس، معرفى نمود، به شبنشينى هايشان برد، با جوانانى به نام دوست و آشنا به گردشهاى ييلاقى رفتند، به مجالس فاميلى حاضرشان كرد، در مجالس قمار و باده گسارى آنها را ساقى قرار داد، تسليم افكار زنانه آنان گرديد، سرانجام از آن مرد چشم پوشيدند و با او سر ناسازگارى برداشتند. آرى، بايد هم چنين باشد، چون آن چه كشته است بايد بدرود، اين هنگام است - هزاران كس دلباخته آن زن خواهند شد و دل آن زن در پىهزاران مرد روان مىشود. موافقت مرد با اين گونه آزادى همسر، خود بىغيرتى و نامردى است و زندگانى زناشويى آنان را بر هم خواهد زد. شكايت شوهر اگر مرد از همسر خود شكايت دارد، تقصير خود اوست زيرا يا در انتخاب همسر كوتاهى كرده و تنها به زيبايى او يا ثروت و مقام اجتماعى او نگريسته و پاك دامنى و خانه دارى را كه عامل اساسى زناشويى است در نظر گرفته است، با آن كه پس از ازدواج به واسطه رفتار ناهنجار دور از شؤون اخلاقىاش، زن نجيب و عفيف خود را از راه راست منحرف كرده و به سوى سياه چال بدبختى سوق داده است. مردى كه ناموس خود را در اثر نفهمى و نادانى به خطا وادارد از جامعه انسانيست و از جرگه بشريت دور است. رفتار شور امام صادق - عليه السلام - فرمود: ان المرء يحتاج فى منزله و عياله الى ثلاث خصال و ان لم يكن فى طبعه ذلك، معاشرة جميلة و سعة بتقدير و غيرة بتحصين147؛ مرد براى اداره منزل و خانواده خود احتياج به سه صفت دارد و اگر داراى آن نباشد بايد آن صفات را به دست آورد معاشرت خوش اولين صفتى كه مرد بايد در منزل مراعات كند، معاشرت نيكوست يعنى با زن خود تندخويى نكند و تعدى را بر او روا ندارد، سختگيرى ننمايد، كارى نكند كه در اثر فشار و سختگيرى او، زن از ازدواج پشيمان بشود؛ زيرا همانطور كه آزاد كردن زن در هر محفل و مجلس ارتباط او با هر خويش و بيگانه، موجب از بين رفتن گوهر عفت اوست، همانطور نسبت به او سختگيرى كردن و او را در خانه زندانى نمودن و از ديدار محارم خود محروم كردن و به او سوء ظن داشتن و مطابق سوء ظن با او رفتار كردن، نيز موجب به تنگ آمدن او و در خطر افتادن گوهر عفت اوست. اين دسته از مردان كه چنين فكر مىكنند نيز مانند دسته سابق باعث بر هم زدن آشيانه خود خواهند شد، يا آن كه موجودى شريف را تا آخر عمر مىسوزانند كه آه نتواند بكشد، اينان مردانى ظالم و ستمكار نيز هستند. گشايش بر همسر دومين صفتى كه بايد در مرد باشد آن است كه از لحاظ مخارج بر خانواده خود تنگ نگيرد و بسيارى از مخارج و هزينه زندگى را به رخ همسر خود نكشد، بلكه تا اندازهاى براى خانواده خود گشايش بخواهد، گشايش در خوارك، پوشاك، خانه و... و تا حد امكان سطح زندگى خود را بالا ببرد. تنگ گرفتن بر همسر، موجب بر هم زدن آسايش خانواده است، بلكه اساس خانواده را متزلزل مىكند، البته اين نكته نيز معلوم است كه تنگ گرفتن و گشايش در زندگى هر كس به حسب حال خود اوست. غيرت شوهر سومين صفتى كه به فرمايش امام صادق - عليه السلام - بايد در مرد باشد، غيرت و مردانگى است كه مرد بتواند ناموس خود را در دژ عفت و پاكدامنى با بهترين طرز محافظت نمايد و او را طورى نگهدارى كند كه هيچ گاه از چهار چوب عفت و نجابت خارج نشود. آن مقدار كه شوهر مسئول نگهدارى عفت و محافظت زن بايد باشد، خود زن و بلكه ساير خويشان او شايد چنين مسئوليتى را نداشته باشند. چون زن در درجه اول، از آن شوهر است و ناموس اوست و در درجه دوم از آن پدر و يا برادر اوست و ناموس آنهاست، بلكه اگر بگويم كه زن در درجه او از آن شوهر است و در درجه دوم از آن خود مىباشد نزد خردمندان و دانشمندان گزافه نگفتهام. آرى زنهاى پاك دامن عموماً شوهر را بيش از خود دوست مىدارند و خود را و همه كس و همه چيز خود را براى شوهر مىخواهند و بس، و جز شوهر در تمام جهان هستى به چيز ديگر چشم ندارند. مقدسترين چيز مقدسترين و شايستهترين مورد استقامت، استقامت در ايمان به خدا و عقيده راسخ است. هر چند موضوع هر كدام از بحثهاى گذشته شاخهاى از اين ريشه مقدس بودند، ولى اهميت آن چنين اقتضا مىكند كه مستقلاً نيز از آن بحث كنيم. استقامت در هر مقصدى، تا حدى شايستگى دارد و تا اندازهاى پسنديده است، ولى استقامت در ايمان، حد و اندازهاى ندارد؛ هر چه بيشتر در اين راه استقامت شود و بر پايدارى و ثبات بيشتر افزوده شود، شايستهتر و پسنديدهتر خواهد بود. ارزش هدف مقدار ارزش هر هدف و مقصودى، محدود است و به اندازه ارزش آن بايد در رسيدن به آن كوشش نمود، كوشش و پايدارى بيشتر از مقدار ارزش هدف، نادانى و تعصب خواهد بود، ولى ارزش ايمان به خدا نامحدود و مقدسترين مقاصد است، از اين جهت، استقامت در آن حد و اندازهاى ندارد. كسى كه در پى مقصودى روان است و در راه رسيدن به آن رنجها را تحمل مىكند، از آن جهت است كه خودش به آن هدف برسد و از آن بهرهمند شود. پس اگر از خود دست بردارد منتهاى جهالت و نادانى خواهد بود؛ چون بر خلاف آرزوى خود قدم برداشته است، ولى ايمان به خدا به قدرى عالى و مقدس بالاست كه مرد با ايمان بايد خود را براى ايمان بخواهد، نه ايمان را براى خود. بزرگترين و عالىترين مقامى كه مؤمن بدان مىرسد همين مرتبه است كه دست از خود بشويد و به سوى او روان باشد، خود ديدن را كنار گذارد و پيوسته او را ببيند. ايمان دروغين اگر كسى دين و ايمان را براى خود بخواهد، آن را سايبانى قرار دهد كه در زير آن با آسايش زندگى كند و مادامى كه دين خدا را به نفع خود مىداند تظاهر به ايمان و ديندارى بكند و هنگامى كه با منافع او سازگارى نباشد و او را از رفتن به سوى شهوات جلوگيرى كند، دين و ايمان را كنار بگذارد، چنين كسى را نمىتوان مسلمان و دين دار ناميد و ايمان او، ايمان دروغين مىباشد. هر قدمى كه بر مىدارد، براى شهوت پرستى يا پول است؛ خداپرست نيست و مقصدى جز جلب منافع ندارد و دين را وسيله جمع ثروت يا حفظ ثروتى كه از راه نامشروع اندوخته است قرار مىدهد تا وقتى كه دين سنگر خوبى براى اوست از آن دفاع مىكند و بدان تظاهر مىكند، ولى هنگامى كه دين به او گفت: اين ثروتى كه گرد آوردهاى از راه نامشروع تهيه شده است و بايد به صاحبان اصلىاش برگردانى يا از منافعى كه به دست آوردهاى بايد حق فقرا و بىچارگان را بدهى و گرنه پيشواى مسلمانان با قدرت از تو خواهد گرفت و به فقرا خواهد رسانيد، اين جاست كه درست از ديندارى بر مىدارند و مىگويد: حرف حساب اين آخوندها چيست؟ چرا نمىگذارند ما زندگانى كنيم؟ به آخوند دشنام مىدهند، چون تنها كسى كه حق فقرا و بىچارگان را از آنها مطالبه مىكند، آخوند است، به آخوند بد مىگويند، چون با شهوترانى و هرزه درآيى ايشان مخالف است، با آخوند مخالفند چون او مىگويد: زن هر كس از آن شوهرش باشد، نه از آن همه، اگر آخوند فاسدى را ديدند حكم كلى مىكنند و مىگويند: تمام آخوندها خرابند. چه كسى با ايمان است؟ با ايمان كسى است كه در راه حفظ عقيده خود از هستى و ثروت خود صرف نظر كند، از جاه و مقام خود دست بكشد، جان خود را كه عزيزترين چيزهاست، كف دست نهاده، آماده فداكارى باشد، چنين كسى شايستگى دارد كه او را مؤمن و ديندار بخوانيم به همان مقدار كه ارزش ايمان از ساير مقاصد بيشتر است، دزدان ايمان هم بيشترند، خطرات ايمان هم از آنها افزونتر است، پس استقامت در ايمان و عقيده مشكلتر خواهد بود. دزد ايمان دزدان ايمان در هر لباسى هستند، گاه در لباس خويشان و دوستان در آيند و گاه در لباس بيگانگان و دشمنان، گاه در لباس زن و همسر و گاه در لباس استاد و شاگرد، گاه در لباس زر، گاه در لباس زور، گاه در لباس باغ و بهار و صدها لباس ديگر كه ذكرش موجب تطويل است و نگهدارى سرمايه ايمان در برابر اين سارقين متعدد و تشخيص دزدى كه نقاب دوستى به صورت زده است بسيار دشوار خواهد بود. منصور عباسى شبى منصور، خليفه مقتدر عباسى، يكى از اميران خود را خواست و از پرسيد: در راه ما تا چه حد براى فداكارى آمادهاى، آن مرد جواب داد كه، در راه خليفه تمام هستى و ثروت خود چشم مىپوشم و سپس به سوى خانه خود شد، با ديگر منصور احضارش كرد و پرسش خود را تكرار نمود، آن مرد جواب داد: در راه خليفه از مال و جان خود صرف نظر مىكنم، سومين بار كه منصور احضارش كرد همان پرسش را نمود، پاسخ داد كه، در راه خليفه از مال و جان و ايمان خود دست بر مىدارم؛ آن گاه به او دستور داد كه بسيارى از فرزندان اميرمؤمنان على - عليه السلام - را سر ببرد. اين مرد متملق جانى احمق، جز روح تملق و چاپلوسى و جنايت كارى او موجب ديگرى نداشت كه در راه مردى خودخواه ستمكارى لئيم هم چون منصور دوانقى، اين گونه قتلهاى فجيع را مرتكب شود، ايمان وقتى از قلب كسى رخت بربست به جاى او تملق جنايتكارى جاى گزين مىشود، دلهاى بى ايمان اين قدر نادانند كه فكر سود و زيان خود را نمىكنند و خود را روسياه نزد خدا و خلق مىنمايند، ولى كسى كه در ايمان خود پايدار و ثابت قدم باشد نزد خدا و خلق روسفيد و هميشه سربلند است. استقامت مؤمن رسول خدا - صلى الله عليه و آله و سلم - فرمود: المؤمن أشد فى دينه من الجبال الراسية و ذلك أن الجبل قد ينحت منه و المؤمن لا يقدر أحد على أن ينحت من دينه شيئاً148؛ پايدارى مؤمن در حفظ ايمان خود از كوههايى كه به زمين ريشه دوانيده بيشتر و استوارتر است؛ زيرا كوه تراشيده مىشود، ولى كسى را توانايى آن نيست كه اندكى از دين مؤمن بكاهد. مؤمن از همه چيز دست بر مىدارد تا دينش سالم بماند، نه مانند آن جنايت كار متملق كه براى تقرب به منصور، دست از دين خود بكشد. ترس كسانى هستند كه ترس و بيم، آنان را از ايمان باز مىدارد، اين دسته داراى ايمان مستقر و ثابتى نبوده و نيستند، بلكه ظاهر فرمايش پيامبر - صلى الله عليه و آله و سلم - آن است كه: ايشان ايمان نداشتهاند و خود چنين مىپنداشتند كه ايمان دارند، اينها پستترين مردمانند، بلكه از انسانيت دورند؛ زيرا به خودشان نيز علاقه ندارند، چون دوست داشتن معتقد اثرى از دوست داشتن خود مىباشد و لجاج به همين سبب پيدا مىشود، چنين كسانى بيشتر آلت اجراى مقاصد قدرتمندان و زورگويان مىباشند و اين گونه روحيه اغلب در پيران يافت مىشود. طمع كسانى هستند كه از اينان قوىتر و بالاترند، در برابر زور و فشار پايدارى مىكنند و دست از ايمان خود نمىكشند، بلكه فشار، آنان را در ايمان خود ثابتتر مىكند، ولى در برابر طمع به مال و جاه، شل مىشوند و ايمان خود را از كف مىدهند. ابان بن سويد از امام صادق - عليه السلام - مىپرسد: چه چيز ايمان را در قلب استوار مىسازد؟ آن حضرت مىفرمايد: الذى يثبته فيه، الورع و الذى يخرجه منه الطمع149؛ ورع و پرهيزكارى، ايمان را در دل استوار مىسازد و طمع، ايمان را از قلب بيرون مىكند. كسى كه دوستدار مال و جاه است باور نمىكند كه ايمانش از دست خواهد رفت، خود را قوى مىپندارد، ولى ايمان او به تدريج كم مىشود و ضعيف مىگردد و بدون آن كه خودش ملتفت شود، ايمانش از دست مىرود، سر انجام مىفهمد كه در راه طمع و جاهطلبى، ايمانش بر باد رفته است؛ زيرا براى رسيدن به مقامى عالى يا حفظ آن مقام، هر عمل نامشروعى را انجام داده، محرمات الهى را مرتكب شده، بدبخت و سياهدل از كار بيرون آمده است. بسيارى بودند كه طمع آنان را به گرداب بدبختى و هلاكت سوق داد، در ابتدا زيان را نيز تشخيص مىدادند، ولى طمعشان نگذاشت كه به تشخيص خود عمل كنند. زياد بن ابيه وقتى كه معاويه با زياد بن ابيه از در تهديد و زور گويى در آمد، او مقاومت كرد و از وفادارى با امام حسن - عليه السلام - دست بر نداشت، ولى وقتى كه معاويه نقطه ضعف او را تشخيص داد و با او از سر دوستى و تطميع با جاه و مقام در آمد، كم كم با معاويه دوست شد و نسبت به او وفادارى كرد و دست از امام مجتبى - عليه السلام - بشست و سرانجام از دشمنان سرسخت آن حضرت و پدر بزرگوارش گرديد و بسيارى از شيعيان را به طرز فجيعى به خاك و خون كشانيد. عمر بن سعد عمر بن سعد بن ابى وقاص براى آن كه به استاندارى رى برسد دامن خود را به خون جگر گوشه رسول خدا - صلى الله عليه و آله و سلم - آلوده ساخت و خود را مخلد در آتش جهنم نمود و لكه ننگى بر دامان خود نهاد كه تا دامنه قيامت پاك نخواهد شد. آن چه كه ابن سعد را به اين روسياهى و بدبختى كشانيد، طمع رياست و امارت بود؛ او از ابتدا زشتى و پليدى اقدام خود را مىدانست، ولى طمعش او را فريفت كه آن جنايت را مرتكب شود و سپس توبه كند، سرانجام موفق به توبه هم نشد و روسياه دو جهان گرديد، بر خلاف سعد ابن سعد كسانى كه در برابر جاه و مال مقاومت كردند و فريب آنها را نخوردند، سربلندى دو جهان را از آن خود كردند. ابوذر ابوذر از ياران با وفاى رسول خدا - صلى الله عليه و آله و سلم - بود؛ از رفتار عثمان خليفه وقت انتقاد مىكرد، بر روش او خرده مىگرفت، عثمان براى آن كه ابوذر را راضى كند دويست دينار طلا به وسيله دو تن از نزديكان خود براى او فرستاد؛ ابوذر از آن دو پرسيد: اين پول براى من به تنهايى است يا براى همه مسلمانان؟ گفتند: براى تو است، گفت: عثمان اموال مسلمانان را به چه سبب به من مىدهد؟ گفتند: اين از مال خود خليفه است و ربطى به بيتالمال مسلمانان ندارد. ابوذر گفت: من غنى هستم. گفتند: تو چيزى ندارى. گفت: همين جلى را كه در زير پاى من مىبينيد براى من بس است. بزرگ منشى ابوذر بهترين ثروت او بود و احتياج به گرفتن اين گونه پولها نداشت. ابوذر از خردهگيرى بر عثمان دست نكشيد تا عثمان او را به بيابانى بىآب و گياه تبعيد كرد، ابوذر در آن بيابان ماند تا جان داد و هنگام مرگ كسى جز دختر هفت سالهاش بر بالينش نبود، آرى خردهگيرى و انتقاد ابوذر از كارهاى عثمان، از ايمان بود. و عثمان به هر طريقى خواست ابوذر را راضى كند، نتوانست. انتقاد در زمان ما در زمان ما انتقاد يكى از وسايل اكتساب شده است و سخن گفتن از روى ايمان رخت بربسته، پايدارى و استقامت در ايمان از ميان رفته است، و نتيجه آن است كه مسلمانان به اين روز سياه نشسته و در خرابه مسكن گزيدهايم، بعضى از مسلمانان براى خاطر منافع مادى، از ايمان خود دست برداشتند، ولى بخت بد آنان را از همان منافع نيز محروم كرد، اكنون مسلمانان، فقيرترين و بىكسترين ملل عالم هستند، حتى آن چه را كه از خودشان است، دشمنان نمىگذارند بهرهبرگيرند، نفوذ خارجيان در هر كشورى از كشورهاى اسلامى، به وسيله چند مسلمان نماى خيانت كار بىايمان مىباشد، اينان اگر در برابر بيگانگان مقاومت مىكردند اكنون به آقايى سرافراز بودند، نه به نوكرى، شنيدم مسلمان نماى نادانى افتخار مىكرد كه تجريش پسر ميليسپور150، هنگام كودكى در دامان او ادرار كرده است! خاك بر سر تو اى مرد پست فطرت احمق. وقتى بود زمانى مسلمانان سرافرازترين ملل جهان بودند؛ زيرا ايمان داشتند و در راه ايمان خود پايدارى و فداكارى مىنمودند. هنگامى كه استقامت در ايمان از ميان آنها رخت بربست، دشمن بر ايشان تسلط يافت، بدبختى ما مسلمانان به حدى است كه هنوز مقدار بدبختى خود را ادراك ننمودهايم، آيا مسلمانان مىدانند كه غريبان با چشم حقارت بديشان مىنگرند؟ مادامى كه بىايمانى در ميان مسلمانان باشد، جز سياه روزى نصيب ديگرى ندارند، همه كشورهايشان پايمال ستوران بيگانگان خواهد بود، ثروتشان را به يغما مىبرند، ناموسشان را به اسارت مىگيرند، خود را به بردگى استثمار مىكنند، آيا بردگى جز اين است كه كسى از خود اختيارى نداشته باشد؟ به طور مستقيم نتواند فكر كند؟ اراده و افكارش تحت تأثير ديگران باشد؟ هر طور آنها بخواهند، بگويد و بكند؟ ولى آن چه خود بخواهد، نتواند انجام دهد؟ خدا مىداند كه مرا شرم مىآيد كه موقعيت كنونى مسلمانان را قدرى روشن كنم، تا كى بايد اختيار مسلمانان سراً يا علناً ديگران باشد؟ جوابش واضح است: تا وقتى كه ايمان از دست رفته خود را دوباره به دست آورند، اسلام، مسلمانان را بر همه كس مقدم داشته است، ولى فساد اخلاق بر مسلمانان طورى چيره گشته كه خود آنها، بيگانگان را برتر از خود مىدانند، بلكه يك عده پست فطرت، اين سخنان را شعار خود قرار داده و برادران خود را تنقيذ مىكنند. بسيارى از ملتهاى كوچك به واسطه فداكارى و از خودگذشتگى، استقلال واقعى به دست آوردند، جز مسلمانان كه به استقلال صورى دلخوشند. هر كشورى از كشورهاى اسلامى به اندازهاى در بدبختى و فساد غوطهور است كه حد ندارد، گويا مسلمانان به سرنوشت كورشان بىعلاقه هستند كه همت نمىكنند تا دست يك مشت زمامدار فاسد و خيانت كار را از كشور خود قطع كنند. عرب قبل از اسلام عرب قبل از اسلام در بدترين حالات به سر مىبرد؛ پستترين ملل عالم به شمار مىرفت؛ فساد داخلى و اخلاقى به حدى در عرب زياد بود كه روز به روز نابودى و فنا به ايشان نزديك مىشد، قتل و غارت گرى، ناموس دزدى، خيانت، تعدى، شهوت رانى، رباخوارى و بادهگسارى، از امور عادى به شمار مىرفت، آفتاب اسلام طالع شد، دلهايى كه پر از ظلمت فساد بود به نور ايمان روشن گرديد، مسلمانان سربلندترين ملل عالم گرديدند، بيگانگانى را كه سرزمين آنها را در اختيار داشتند شكست دادند و خراج گذار خود نمودند، قرنها در كمال آقايى به سر بردند، همين كه در ايمان آنها فتور و سستى رخ داد از قله عزت به سراشيبى ذلت، سرازير شدند و هم اكنون با با سرعت از فراز به نشيب مىروند، تفرقه و نفاق در ميان مسلمانان به حدى است كه هيچ يك از ملل اسلام با يكديگر همكارى نمىكنند، گاه به زبان مىگويند، ولى در عمل احتراز مىكنند، هم كارى در ميان مسلمانان يك ملت هم نيست، آنها هم از يكديگر پشتيبانى نمىكنند بلكه به كمك دشمن بر هم مىتازد. كشورهاى عرب تمام كشورهاى عربى در اين نبرد151 اخير نتوانستند بر كشورى نيم ميليونى پيروز شوند، بلكه شكست خوردند، چرا؟ چون نفاق داخلى داشتند، چون به يكديگر حسد مىورزيدند، چون زمامداران خيانت كار داشتند، چون كه از خود اختيارى نداشتند، بىايمانى اختيارشان را به دست ديگران داده بود. اى كاش مسلمانان از اين خواب بيدار مىشدند و اندكى به خود مىآمدند و ضعف كنونى خود را در نظر مىآوردند و به حال خود چارهاى مىكردند.
25 - شمهاى از استقامت رسول خدا - صلى الله عليه و آله و سلم - فاصبر كما أولوالعزم من الرسل152.خداى تعالى پيامبر خود را به پايدارى و استقامت امر مىكند: پايدارى و استقامتى كه پيامبران صاحب عزم و اراده و ثابت قدم دارا هستند، رسول خدا - صلى الله عليه و آله و سلم - فرمان خدا را از جان پذيرفت و اطاعت كرد و مثل اعلا و نمونه كاملى از ثبات، حكايت مىكند. هر ورقى برگرفته شود، شاهدى كافى و گواهى محكم براى اين سخن خواهد بود و اگر كسى بخواهد به طور كامل از استقامت آن وجود مقدس بحث كند، بايد تاريخ حيات آن حضرت را از آغاز تا انجام بيان كند، زيرا هر ورقش دفترى از ثبات و استقامت مىباشد، ولى اكنون مختصرى از زندگانى آن وجود مقدس - جز آن چه در گذشته سخن رفت - بيان مىشود تا پايان سخنان ما در استقامت متبرك و با ميمنت گردد. تكليف انحصارى امام صادق - عليه السلام - مىفرمايد: خداوند تعالى پيامبر خود را به تكليفى مكلف ساخت كه هيچيك از بندگانش را قبل از آن حضرت به چنين تكليفى مكلف نفرمود. پيامبر اسلام را مأمور فرمود با تمام مشركان جهان به جهاد بپردازد و اگر ياورى نيافت به تنهايى به نبرد با كافران قيام كند. آن گاه امام صادق - عليه السلام - اين آيه شريفه را تلاوت كرد: فقاتل فى سبيل الله لا تكلف الا نفسك153؛ پس در راه خدا پيكار كن؛ جز عهدهدار شخص خود نيستى. آن حضرت را به چنين فرمان عظيم و سهمناك فرمان دادن كشف از شايستگى فوقالعاده و لياقت بزرگى مىنمايد و مىرساند كه آن وجود مقدس، لايقترين و قوىالارادهترين افراد بشر بوده است، چون تا خداوند عالم توانايى اطاعت امر را در كس نبيند، او را بدان فرمان نمىدهد. رسول اكرم - صلى الله عليه و آله و سلم - فرمان حق را به كار بست و استقامتى نمود كه نظير آن ديده نشد. ثروت حضرت خديجه - عليها السلام - رسول خدا - صلى الله عليه و آله و سلم - محترمترين فرد قريش از لحاظ خانوادگى و موقعيت شخصى به شمار مىرفت ولى دستش از ثروت خالى بود، تهى دستان هنگامى كه به مال و منال مىرسند چون مزه تهىدستى را چشيدهاند آن را سخت نگهدارى مىكنند و بسيار عزيزش مىدارند و آن را به آسانى از كف نمىدهند. هنگامى كه حضرت خديجه - عليها السلام - تمام اموال خود را در اختيار آن وجود مقدس گذاشت، آن حضرت تمام آن را در راه خدا و تبليغ رسالت الهى صرف نمود؛ مال نزد همه كس عزيز است، ولى در نظر آن حضرت، دين خدا عزيزتر بود و راه خدا را بر هواى نفسانى خود مقدم داشت و پاى بر آن چه خود مىخواست گذارد و آن چه خدا فرموده و خواسته بود، آن را انجام داد. مبارزه با خويشان از موارد استقامت آن حضرت كه بسيار بسيار ناگوار و مشكل بود، بلكه نزد مردمان آن عصر محال شمرده مىشد مبارز با خويشان و نزديكان است، قرابت و خويشاوندى در نظر عرب خيلى اهميت دارد و در عصر جاهليت به حد اعلاى از اهميت رسيده بود، چه بسا براى آن كه يك تن از عشيره كشته شده بود، دودمان عشيره قاتل بر باد مىرفت، جنگ بسوس كه چهل سال است در عرب دوام يافت، از روى عرق و حميت و رگ خويشاوندى برخاسته بود، رسول خدا - صلى الله عليه و آله و سلم - خويش پرستى را كنار گذاشت و جز خداپرستى راه ديگرى نپيمود. با منتهاى علاقه و محبتى كه به خويشان خود داشت و از كوچكترين آزارى كه به آنها مىرسيد، آزرده خاطر مىگشت، ولى هر كدام از خداپرستى منحرف بودند، نزد آن حضرت ارزشى نداشتند. در جنگ بدر هنگامى كه عباس عموى آن حضرت اسير شد و او را در بند كردند، صبحگاهان معلوم شد كه آن حضرت از شدت تأثر براى شنيدن نالههاى عباس شب را به خواب نرفته بود، ولى در عين حال از گناه عباس در نگذشت و او را با اسيران ديگر يك سان ديد و از عباس فدا گرفت. ابولهب عموى ديگر آن حضرت چون اسلام نياورده بود و در اذيت و آزار مسلمانان مىكوشيد، مرود نفرت آن حضرت قرار داشت چند آيه قرآن نيز در نكوهش او نازل شد، ولى فرزندان او عتبه و معتب را - كه دختران آن حضرت را روى دشمنى با اسلام طلاق داده بودند - هنگامى كه در فتح مكه اسلام آوردند، نوازش فرمود و آنها از بس با حضرت بد كرده بودند، از آن وجود مقدس حيا مىكردند، ابوسفيان بن حارث، پسر عموى آن حضرت تا اسلام نياورده بود، مورد لطف آن حضرت واقع نشد، ولى هنگامى كه مسلمان شد، مورد عنايت واقع گرديد. ابوسفيان به واسطه آزار بسيارى كه در زمان كفرش به آن حضرت رسانيده بود، تا آخر عمر از شرم به روى آن حضرت نگاه كرد. در جنگ بدر قسمتى از سپاه كفر را بنىهاشم تشكيل مىدادند، حتى رايت هم داشتند، آن حضرت آنان را مانند دشمن انگاشت و با آنها از در جنگ درآمد، با آن كه فرمود: قريش آنها را با زور و فشار و بر خلاف ميل، به جنگ آوردند. بيگانگان نزديك هنگامى كه بيگانگان ايمان مىآوردند، مورد مهر آن حضرت بودند و از خويشان و نزديكان بىايمان عزيزتر بودند، هر كس ايمان نمىآورد از آن حضرت دور بود، اگر چه نزديكترين كسانش بود و هر كس ايمان مىآورد نزديك بود، هر چند دورترين بيگانگان بود. وحشى حبشى، قاتل خيانت كار عموى عزيز آن حضرت هنگامى كه اسلام آورد از خون او در گذشت و از انتقام خون عمويش حمزه صرف نظر كرد. جنازه سعد بن معاذ رفتارى كه آن حضرت با جنازه سعد بن معاذ نمود، رفتارى است كه شخص، با عزيزترين خويشانش مىكند، بدون ردا و پاى برهنه از جنازه سعد تشييع فرمود و پيوسته چپ و راست جنازه را مىگرفت، بر گرد آن مىگشت، پيش از آن كه جنازه را وارد قبر كنند آن حضرت وارد قبر شد و سعد را وارد قبر كرد، آن گاه او را لحد نمود و خشت بر لحد او چيد و درزهاى خشت را گرفت، سپس خاك بر آن ريخت، اين نبود جز آن كه سعد ايمان كامل داشت و گرنه خويشى ميان سعد - كه سيد قبيله اوس در مدينه بود - و ميان آن حضرت - كه سيد قبيله بنى هاشم در مكه بود - وجود نداشت، خويشان آن حضرت كه اسلام مىآورند از دو جهت مورد مهر بودن، ولى همگى آنها در حقوق سهم غنايم و خطرات مهالك، با ديگر ياران آن حضرت، يك سان بودند و ابداً ترجيحى بر ديگران نداشتند154. رد تقاضاى فاطمه عزيز - عليها السلام - عايشه مىگويد: نزد رسول خدا - صلى الله عليه و آله و سلم - عزيزترين زنها، فاطمه - صلى الله عليه و آله و سلم - به خدمتش شرفياب شد، در حالى كه دستهاى مباركش از كثرت كار آبله كرده بود تقاضا كرد كه يكى از اسيران را براى خدمت كارى به او مرحمت كند آن حضرت نپذيرفت و فرمود: آنها را مىفروشم و صرف مسلمانان فقير مىكنم. على - عليه السلام - على - عليه السلام - را كه عزيزترين مردان نزد او بود، در تمام خطرات و مهالك جلو مىفرستاد و در طول حيات آن حضرت، موردى يافت نمىشود كه محبتش چيره شده باشد و على را از جنگ باز دارد. هنگامى كه در جنگ خندق خواست كسى به جنگ عمرو بفرستد و دو بار على - عليه السلام - براى رفتن به جنگ تن به تن عمرو، داوطلب شد پيامبر - صلى الله عليه و آله و سلم - از آن جلوگيرى فرمود از آن نظر بود كه مردانگى على - عليه السلام - و از جان گذشتگى و فداكارى او را به ياران خود بنمايد و معلوم سازد كه در ميان آنها كسى به فضيلت و شرافت على - عليه السلام - نيست. وقتى كه در هر سه بار جز على - عليه السلام - كسى نداى پيامبر - صلى الله عليه و آله و سلم - را پاسخ نگفت و هيچ كس آماده دفاع از هجوم پهلوان نامى عرب نبود، على را به نبود، على را به نبرد او فرستاد. جنگ بدر در جنگ بدر كه نخستين جنگ مهم اسلام است، عزيزترين كسانش؛ يعنى على، حمزه عمويش و عبيده (پسر عمويش) را از اول وارد نبرد كرد و هيچ به خاطر شريفش راه نيافت كه اينها عزيزان من هستند و شايد در جنگ كشته شوند، خوب است كه از مهاجران ديگر بفرستم. سوره برائت موقعى كه على - عليه السلام - را يكه و تنها براى قرائت سوره برائت به مكه فرستاد، نيديشيد كه اين جوان در مكه دشمنان بسيارى دارد، اهل مكه با او دشمن خونى و منتظر روز انتقام هستند، براى على - عليه السلام - كه نور دو چشم من است، اين سفر خطر دارد، خوب است شخص بىطرفى را بفرستم تا على از اين مهلكه نجات يابد آرى، هر چند على - عليه السلام - نزد او عزيز و گرامى بود، ولى فرمان خدا عزيزتر و گرامىتر بود، ديگران شايستگى اين سفر را نداشتند و على - عليه السلام - بايد اين پيام را ببرد هر چند كشته شود. هجرت از مكه ديگر از سختىهايى كه آن وجود مقدس ديد و استقامت كرد، آوارگى و هجرت از وطن اصلى خود بود. هر كس بر حسب نس فطرى و طبيعت خود وطن خود را دوست مىدارد و تا مجبور نشود، از آن هجرت نمىكند، چون كه از وقت به دنيا آمدن با آن آب و خاك انس گرفته و با آن آب و هوا پرورش يافته است و جدايى از آن جا براى او سخت و ناگوار خواهد بود. كسانى كه از وطن دورند، هنگامى كه باز مىگردند، نشاط و فرح بىپايانى در خود احساس مىكنند، هيچ كس به خودى خود بدون اجبار و اكراه از وطن خويش هجرت نمىكند و تا علتى از قبيل: طلب مال، جاه، آسايش بيشتر، فرار از دشمن يا مرض و بيمارى رخ ندهد، از آن هجرت نمىكند وطن رسول خدا - صلى الله عليه و آله و سلم - قطع نظر از آن كه زادگاه و پرورش گاه آن حضرت بود، از جهت آن كه زمين مقدسى نيز بود و خانه خدا در آن قرار داشت، بسيار مورد علاقه آن وجود مقدس بود. پنجاه سه سال نيز با آن آب و خاك انس گرفته بود؛ لذا هجرت از مكه بر آن حضرت بسيار ناگوار آمد. سيزده سال در برابر آزار و اذيتهاى اهل مكه مقاومت فرمود و چون اهل مكه شايسته چنين رسالتى نبودند و با تمام قوا مانع از پيشرفت اسلام مىشدند و آن چه از ايشان ساخته بود، در آزار آن حضرت و مسلمانان دريغ نيم كردند، ديگر طاقت و توانايى براى مسلمانان نمانده بود؛ لذا با شدت علاقهاى كه به مكه داشت از آن جا هجرت كرد. عبدالله حمراء مىگويد: در موقعى كه آن حضرت از مكه خارج مىشد، بعد از سوار شدن به مركب خويش، مكه را مخاطب قرار داد و چنين گفت: به خدا سوگند بهترين و محبوبترين زمينها نزد خدا هستى و اگر من به ناچار رانده نشده بودم، هر آينه از تو بيرون نمىآمدم و تو را ترك نمىكردم. سختگيرى اهل مكه اهل مكه در دشمنى با آن حضرت كوتاهى نمىكردند، در كوچه و بازار و مسجد از استهزا و سنگ پرانى و نظاير اينها كوتاهى نمىكردند، هر جا مسلمانى را پيدا مىكردند، حتى الامكان از شكنجه او كوتاهى نمىكردند، هنگامى كه آن حضرت و بنىهاشم در شعب ابوطالب محصور بودند، كفار مكه تصميم گرفتند مقاومت منفى را بر مبارزات مثبت ديگر خود بيفزايند، خريد و فروش و ساير معاملات را با بنىهاشم ممنوع كردند، همه گونه ارتباطات را با بنىهاشم قطع نمودند، روزها مىگذشت كه آن وجود مقدس و ساير بنىهاشم غذايى به دستشان نمىرسيد، از گرسنگى بر خود مىپيچيدند، اگر كمكهاى شبانه بعضى از ياران و نزديكان نبود، اگر كوششهاى كودكى كه هنوز پانزده سال نداشت، نبود كه شبها در ميان خار و خاشاك به مكه مىآمد و مخفيانه غذا براى محصوران مىآورد و گاهى غذا بر دوش داشتن او توام با زد و خورد و جراحت برداشتن از كفارى بود كه مانع از بردن غذا بودند. اين كودك فرزند كوچك ابوطالب على - عليه السلام - بود، اگر استقامت رسول خدا - صلى الله عليه و آله و سلم - و تقويت روحى محصوران از طرف حضرت و لطف خدا نسبت به آنها نبود، همگى مىمردند و اين سختىها در برابر درياى استقامت آن وجود مقدس ناچيز بود. همه مىگويند: شكم گرسنه دين نمىفهمد، خردمندان گفتهاند كه: نخست بايد گرسنه را اسير كرد، آن گاه با او سخن گفت؛ چون گرسنه چيزى نمىفهمد.
پركارى آن حضرت استقامتى كه آن حضرت در برابر كار و كثرت مشغله از خود نشان داده است، موجب حيرت و تعجب خردمندان مىباشد، اگر بخواهيم براى روح خستگىناپذير، يك مصداق حقيقى پيدا كنيم، جز آن وجود مقدس مصداقى ندارد. اگر كارى كه مردان پر كار انجام مىدهند، را با كارهايى كه آن حضرت انجام مىداد مقايسه كنيم نسبتى ميان آنها نيست؛ هنگامى كه آن حضرت به مدينه هجرت فرمود بيشتر اوقات آن حضرت در جنگ مىگذشت، مشغول تهيه مقدمات جنگ بود و در عين حال به تعليم مسلمانان مىپرداخت، مشغول تنظيم تشكيلات اسلام بود، به امور قضايى مسلمانان نيز رسيدگى مىكرد، رفع حوايج مسلمانان مىنمود، كسانى را به اين سو و آن سو براى تبليغ اسلام و احكام الهى اعزام مىداشت، سپاهيانى هب جنگ كفار گسيل مىكرد كه عدد دفعات آن به هفتاد رسيد، وحى بر آن حضرت نازل مىشد، فقرا و بىچارهگان را دستگيرى مىفرمود، سفرا به اطراف مىفرستاد و سفيران خارجيان را مىپذيرفت، جواب سؤلات دينى و اجتماعى و فلسفى مسلمانان و كفار را مىداد. و به عبارت ديگر: آن حضرت، هم قوه مقننه بود، هم قوه قضائيه و هم قوه مجريه؛ هم فرماندهى كل قوا را داشت، هم استاد و معلم مردم بود. هم عابد و زاهد بود، هم مرد جنگ و نبرد. هم در پنج وقت امام جماعت بود، هم واعظ و خطيب، و علاوه بر تمامى اين كارها - كه به جز جنگ - همه در مكه نيز داشت، زخم زبان و استهزا و سخريه دشمنان و جاهلان را نيز تحمل مىفرمود. و تك تك اين كارها را نيز به طورى، خوب انجام مىداد كه گويى هيچ كار ديگرى ندارد و تمام افكار خود را صرف آن كار كرده است تا آن را به طورى منظم و صحيح انجام دهد كه هيچ گونه خلل و نقصى نداشته باشد. مبارزه همه جانبه مبارزه دامنه دار و شديدى كه آن حضرت شروع كرده بود و لحظهاى از آن دستبردار نبود. يكى از چيزهايى است كه عقول را متحير كرده است و موجب مىشود همگى سرتسليم در برابر اين نيروى بزرگ و اين اراده آهنين فرود آورند اين است كه: آن حضرت مبارزه همه جانبهاى داشت؛ يا يهودى، با نصرانى، با گبر و مجوس مبارزه مىكرد، با بت پرست با ستاره پرست، هم با سفيدپوست، هم با سياهپوست در نبرد بود؛ هم با ارباب مخالف بود، هم با نوكر؛ هم با زن مخالفت داشت، هم با مرد؛ هم با پير در جنگ بود، هم با جوان؛ هم با اعتقادات قلبى و باطنى مردم مخالف بود، هم با رفتار خارجى؛ به طور كلى آن حضرت يك تنه با تمام افراد بشر و تمام حركات و سكنات خلاف و ضد توحيدى آنها مخالف بود، زنده باد چنين همت عالى و چنين عزم راسخى كه كوههاى آهن و فولاد در برابرش خرد مىشوند. عبادت آن حضرت گفته شد آن حضرت با آن همه كار و كثرت مشغله، عابد و زاهد بود اگر كسى به عبادات آن حضرت بنگرد از تعجب انگشت به دندان خواهد گزيد زيرا عبادات آن حضرت به حدى است كه اگر كسى بگويد بيشتر اوقات عمر آن حضرت به عبادت خدا گذشته، گزافه نگفته است. از آن طرف اگر كارهاى ديگر آن حضرت را بنگريم مىبينيم كه 24 ساعت براى آنها كم بود و وقت فارغى براى عبادت نداشته است. عبادات آن حضرت عباداتى بسيار سنگين بود كه ديگران از آن گونه عبادت عاجز بودند. ده سال بر روى انگشتان پا، خدا را عبادت نمود، به حدى كه پاهاى مباركش ورم كرد و رنگ چهره نزنينش زرد شد، تا آن كه از طرف خداى تعالى اين آيه شريفه نازل شد: طه ما انزلنا عليك القرآن لتشقى155؛ ما قرآن را بر تو نفرستاديم كه در عبادت ما به سختى بيفتى. ساعت خوش آن حضرت ساعتى بود كه در برابر پروردگار مىايستاد و عبادت و پرستش مىنمود. امام جعفر صادق - عليه السلام - مىفرمايد: آن حضرت در آغاز بعثت به قدرى روزه مىگرفت كه گفته مىشد: او روزه است و افطار ندارد و سپس آن قدر مفطر بود، به حدى كه گفته مىشد: روزه نمىگيرد، سپس از اين روش دست برداشت و يك روز در ميان، روزه مىگرفت، پس از آن، اين روش را تبديل به روش ديگرى كرد156. و در عين حال با تمام اين گرفتارىها، شوهر و همسر خوبى براى زنانش بود، به طورى كه هيچ يك از حقوق آنها را پايمال نمىكرد، پيوسته زبانش در ذكر خدا بود، در هر نشست و برخاستى چندين مرتبه تسبيح و تهليل خدا را مىنمود و در عين حال، به منزل يارانش مىرفت و از بيماران عيادت مىكرد؛ عجب آن است كه زراعت هم مىنمود و درخت خرما مىكاشت. استقامتى كه آن وجود مقدس در برابر صدمات و اذيتهايى كه به پيكر شريفش وارد مىآمد، يكى از دشوارترين استقامتهاست؛ آن حضرت آسودگى و استراحت خود را از خود سلب كرده بود و در برابر انجام دادن فرمان خدا آنها را چيزى نمىشمرد. ثبات در جنگ در تمام مهلكهها، ثاتب قدمترين سپاهيان خود بود، در هيچ نقطهاى از نقاط حساس جنگ ديده نشد كه آن حضرت قدمى به عقب بردارد. هر نقطهاى كه جنگ خطرناك و خونينتر بود جايگاه آن حضرت آن جا بود اميرمؤمنان على - عليه السلام - با آن كه به دليرى و شجاعت مثل است مىفرمايد: وقتى آتش جنگ بسيار افروخته مىشد و كار بر ما سخت مىگرديد، به رسول خدا - صلى الله عليه و آله و سلم - پناه مىبرديم. ثبات آن وجود مقدس بهترين تقويت روحى براى يارانش بود. كسانى كه از ميدان جنگ مىگريختند، بر اثر استقامت آن حضرت بار ديگر به ميدان باز مىگشتند. هنگامى كه كفار با سنگ، دندان آن حضرت را شكستند، از درد بىهوش شد، ولى در اراده خلل ناپذيرش تأثيرى نكرد، ثبات قدمش بيشتر و پايدارىاش فزونتر گرديد. در موارد مختلف، از جراحات وارده بر تن مباركش خم به ابرو نمىآورد، وقتى كه آن حضرت را سنگ باران كردند، از پاهاى مباركش خون روان شد. از آغاز بعثت، ساعت خوش نداشت و روى استراحت و آسايش را نديد؛ پيوسته در شكنجه و عذاب به سر مىبرد، اگر اندكى در روش خود تخفيف مىداد، اين مشقتها و سختىها را نمىديد، كفار بارها خواستند كه حضرت اندكى در تبليغ اسلام تخفيف دهد، تا آنها دست از اذيت و آزار بردارند، ولى آن وجود مقدس بالاتر از آن بود كه به خاطر آسايش و استراحت، در اقدام خود سستى كند، ناراحتىها و شكنجهها را تحمل مىنمود و با جديت به روش خود ادامه مىداد. مقاومت در برابر اهانت پايدارى و استقامتى كه آن حضرت در برابر بىاحترامىها و جسارتها نمود نظير و مانند ندارد، كوچكترين بىاحترامى، مردان بزرگ و با اراده را از هدف باز مىدارد، بسيارى از مردم، به احترام و حيثيت خود بيشتر از جان خود علاقه دارند، دست از جان خود مىكشند، مبادا به آنها بىاحترامى شود، ولى پيامبر اكرم - صلى الله عليه و آله و سلم - از اين مردمان نبود، در راه هدف مقدسش، از همه احترامات و جاه و جلال، چشم پوشيد و در برابر همه بىاحترامىها و استهزاها پايدارى كرد، اين خارهاى مغيلان كه بر تنش مىرفت، در عزم او تأثيرى نداشت، قريش هر جا كه مىرسيدند، آن حضرت را استهزا مىنمودند، كودكان عرب در پى آن حضرت، هياهو مىكردند و بىاحترامى به آن حضرت به جايى رسيد كه شكمبه خون آلود گوسفندى را بر سر آن بزرگوار افكندند كه صورت مباركش رنگين شد. پيراهنهاى خود را تاب مىدادند و به گردن آن حضرت مىانداختند و آن وجود مقدس را از اين سو به آن سو مىكشيدند. تمام اين رنجها را بر خود هموار مىنمود. و كمترين خللى، در عزم راسخش روى نمىداد. از ستم كفار قريش، به عشيره ثقيف پناه برد، پناهش ندادند، به بنىعامر پناه برد، پناهش ندادند، به ربيعةالفرس پناه برد، پناهش ندادند. من نمىدانم چه مىگذشت بر آن حضرت هنگامى كه به آن دونان پست فطرت پناه مىبرد و آن بد صفتان به چنين وجود مقدسى، پناه نمىدادند. اى كاش به همين پناه ندادن اكتفا مىكردند و آن مهمان عالى قدر را سنگ باران نمىكردند تا از شدت درد و تابش آفتاب بر زخمهايى كه سنگها بر بدن مباركش وارد آورده بود، به سايه ديوار باغى پناه برد، نه كسى بود كه بر زخمهاى او مرهم نهد، نه دوستى كه درد دل خود را به او گويد، نه ياورى كه آن اراذل و اوباش را از او دور كند، ولى خداى توانا بزرگترين پناه او بود، او دوست و ياورى و هدف و مقصودى جز خدا نداشت، طبيب و پرستار و آرزويى جز خدا نداشت. سخن امام سجاد - عليه السلام - امام سجاد - عليه السلام - در بيان استقامت آن حضرت چنين مىفرمايد: اللهم فصل على محمد أمينك على وحيك و نجيبك من خلقك و صفيك من عبادك امام الرحمة و قائد الخير و مفتاح البركة كمانصب لأمرك نفسه و عرض فيك للمكروه بدنه و كاشف فى الدعاء اليك هامته و حارب فى رضاك أسرته و قطع فى احياء دينك رحمته و أقصى الأدنين على جحودهم و قرب الأقصين على استجابتهم لك و والى فيك الأبعدين و عادى فيك الأقربين و أدأب نفسه فى تبليغ رسالتك و أتعبها بالدعاء الى ملتك و شغلها و بالنصح لأهل دعوتك و هاجر الى بلاد الغربة و محل النأى عن موطن رحله و موضع رجله و مسقط رأسه و مأنس نفسه ارادة منه الاعزاز دينك و استنصاراً على أهل الكفر بك حتى استتب له ما حاول فى أعدائك و استتم له مادبر فى أوليائك فنهد الهيم مستفتحاً بعونك و متقوياً على ضعفه بنضرك فغزاهم فى عقر ديارهم و هجم عليهم فى بحبوحة قرارهم حتى ظهر أمرك و علت كلمتك و لو كره المشركون157؛ باالها! بر محمد، امين و حيت و برگزيده از آفريدگانت و پسنديده از بندگانت، درود فرست كه پيشواى رحمت و قافله سالار خير و كليد بركت است، هم چنان كه او براى انجام فرمان تو جان خويش را به مشقت انداخت و تن خود در معرض شكنجه و آزار قرار داد و در راه دعوت به تو، با كسان خود در افتاد و براى خشنودى تو، با ايل و تبارش جنگيد و در راه زنده كردن دين تو، از خويشانش بريد و چون آنها دين تو را انكار كردند نزديكترين بستگانش را از خود دور كرد و دورترين مردم را، براى تسليم بودنشان به فرمان تو، به خود نزديك ساخت و به خاطر تو، با دوران و بيگانگان، از در دوستى در آمد و با نزديكان و خويشاوندان از در دشمنى، و جان خود براى رسانيدن پيام تو، فرسود و براى دعوت به آيين تو خسته نمود و به خيرخواهى حق پرستان، مشغول داشت. و از زادگاه و محل آسايش خود، دست كشيده و به ديار غربت، هجرت نمود؛ براى آن كه دين تو را، عزيز گرداند و به يارى تو، بر كافران حمله آورد تا آن چه، براى دشمنانت خواسته بود، به وقوع پيوست و آن چه براى دوستانت در نظر گرفته بود، انجام شد، پس در حالى كه از تو كمك گرفته و ناتوانى خود را به يارى تو، نيرومند كرده بود، بر آنان بتاخت و با آنها تا آسايشگاه خانههاشان جنگيد و تا نقطه استراحتشان، لشكر كشيد تا دين تو آشكار و سخت بلند مرتبه گرديد، گر چه مشركان را خوش نيامد و بر آنان ناگوار بود. و لو رحمناهم و كشفنا ما بهم من ضر للجوا فى طغيانهم يعمهون158. أمن هذا الذى يرزقكم ان أمسك رزقه بل لجوا فى عتور و نفور159. چند شب در اطراف استقامت و پايدارى و ستايش اين صفت عالى، سخن رفت. از نظر آن كه مبادا استقامت با لجاج اشتباه شود و پارهاى لجاج نكوهيده را استقامت پسنديده پندارند - زيرا بسيارى از صفات نيك و بد به يك ديگر شبيهاند و تميز آنها دشوار است - اينك به نكوهش لجاج و تميز آن از استقامت مىپردازيم. استقامت و لجاج استقامت - همان طور كه ذكر شد - آن است كه انسان، درستى مطلبى را دريابد و صحت هدفى را پس از مطالعه و تفكر عميق بدون دخالت احساسات تشخيص دهد و بر اين عقيده پايدارى كند و در اثر موانع بسيار و سختىهاى ناگوار يا به وسيله تطميعات و تهديدات خارجى، از آن دست برندارد و ايمان خود را نگه دارد. لجاج، طرفدارى از مطلب باطلى است كه فساد آن آشكار شده و آن كسى كه لجاج مىكند بطلان آن عقيده را در دل تصديق دارد، ولى خودپسندى او نمىگذارد كه به فساد عقيدهاش اقرار كند؛ زيرا آن را براى خود حقارتى مىداند. گاه احساسات طورى بر او غلبه مىكند كه مانع از آن مىشود كه به فساد عقيده خود پى برد و مىپندارد آن راهى كه مىرود، راه صواب است. و به عبارت ديگر: اگر پايدارى در هدفى براى خود هدف باشد، استقامت است و اگر براى چيزهاى خارج از هدف باشد، از قبيل: اين فكر من است يا پدرم گفته يا فاميل من است، يا شهر و كشور من است و مانند اينها لجاج است. قرآن مىفرمايد: و ان الذين لايؤمنون بالاخرة عن الصراط لنا كبون و لو رحمناهم و كشفنا ما بهم من ضر للجوا فى طغيانهم يعمهون160؛ و كسانى كه به آخرت ايمان نمىآورند، از راه راست خارج شدهاند و بىراهه مىروند و اگر ما به آنها مهربانى كنيم و زيان و بدبختى را از ايشان بر طرف نماييم، در سركشى و نافرمانى خود لجاج كرده و سرگردان خواهند بود. نعمتهايى كه خداوند بر كفار ارزانى داشته و خوان بىكران خود را كه بر ايشان گسترده، موجب بازگشت آنها از بىراهه به راه راست حق پرستى نشده است و در بيابان غفلت و سركشى و گناه سرگردانند،، در صورتى كه اگر اندكى به خود آيند و با نظرى پاك به نعمتهاى الهى بنگرند، به زودى به انحراف و كج روى خود پىخواهند برد و به خطاى عمدى خود اذعان خواهند كرد، ولى خودخواهى، آنان را كور و كر كرده است و راه را از چاه تميز نمىدهند و روز به روز در گرداب گمراهى خود بيشتر فرو مىروند. اقسام لجاج لجاج بر دو گونه است: يكى از لجاج در نظريات علمى و فلسفى و اعتقادات مذهبى، يعنى لجاج كننده تشخيص مىدهد كه نظريه علمى او خطاست، ولى در ظاهر اعتراف به آن خطا نمىكند و با آن كه نظريه ديگرى را در دل خود تصديق دارد، ولى در ظاهر نمىپذيرد، بلكه به اين سو و آن سو مىزند تا شايد سخن باطل خود را پا بر جا كند و به او بقبولاند. كسانى كه چنين صفتى دارند هيچ گاه در علم و دانش ترقى نمىكنند و همواره در جهل و نادانى خود مىمانند. دانش طلب و دانشمند بايد انصاف داشته باشد و نظريه خود را تابع دليل و برهان قرار بدهد؛ به هر سو كه برهان، او را راهنمايى كرد، بدان سو روان شود، نه آن كه جست و جو كند تا دليلى براى گفته خود پيدا كند چنين كسى هميشه در بيابان نادانى سرگردان خواهد بود. دانشمند نبايد مثلاً از نظريه پدر يا استادش دفاع كند و تحت تأثير احساسات قرار گرفته و نظريه آنها را صد در صد صحيح بداند، اگر همه دانشمندان چنين بودند، در علوم ترقياتى رخ نمىداد مسايل علمى، فلسفى و مذهبى بايد مورد بحث قرار گيرند و به دقت بررسى شوند. اجتهاد آزاد يكى از برترىهاى مذهب اماميه بر فرق ديگر اسلام آن است كه هر دانشمند مذهبى بايد خود به دنبال تحقيق برود و تلاش كند تا قوانين الهى را از قرآن و سنت رسول خدا - صلى الله عليه و آله و سلم - كه به وسيله اهل بيت آن حضرت - عليهم السلام - به ما رسيده است به دست آورد، ولى حنفىها هر چه ابو حنيفه اجتهاد كرده، مالكىها هر چه مالك گفته، شافعىها هر چه شافعى فهميده، حنبلىها هر چه احمد بن حنبل به زبان آورده است، همان را قانون الهى مىدانند و به كسى حق بحث و گفت و گو نمىدهند و همگى بايد كوركورانه از آن چهار تن پيروى كنند، حتى بيهقى كه يكى از دانشمندان بزرگ شافعى است، كتابى به نام السنن الكبرى نوشته كه احاديث منتسب به رسول خدا را مطابق فتاواى شافعى ذكر كرده يا به عبارت ديگر: مدارك فتاواى شافعى از سنت بيان نموده، از اين جهت است كه هنوز فقه اسلامى نزد آنها همان وضعيتى را كه قرن دوم و سوم هجرى داشت، دارد، ولى فقه اسلامى كه اماميه از آن بحث مىكنند به حد اعلاى ترقى رسيده است. تخطئه و تصويب برترى ديگرى كه موجب تعمق و تدقيق بيشتر علماى اماميه و رسايل مذهبى آنان گرديد، قبول تخطئه است. اماميه مىگويند: مجتهد شايد نظرياتش صواب و مطابق واقع باشد و شايد اشتباه بوده و مطابق واقع نباشد، مجتهد شايد حكم خدا را فهميده يا شايد نفميده باشد، چون حكم خدا يكى است و تغيير پذير نيست، از اين جهت دانشمندان اماميه حد اعلاى كوشش خود را به كار مىبرند تا حقيقت را پيدا كنند، ولى فرق ديگر اسلام، مصوبه هستند؛ يعنى هر چه مجتهد فهميد گويند همان، صواب است. پس اگر دو مجتهد، دو فتواى متناقض داشتند، قهراً خدا نيز دو حكم متناقض دارد!؟ از اين جهت دانشمندان آنها از قرن سوم به اين طرف تحقيقات دقيق و عميقى در فقه اسلامى ندارند. علل لجاج اگر دانشمندى نظرش فقط واقع بينى باشد، لجاج نمىكند، بلكه از راهنمايى ديگران خشنود مىشود، ولى خودخواهى و خودپسندى يا به تعبير ديگر: احساسات، انسان را از طريق انصاف و قضاوت عادلانه خارج مىكند. سودپرستى و منفعت دوستى تأثير فراوانى در پيدايش لجاج دارد، كسانى كه به مذهب باطل گرويدهاند، كمتر حاضرند كه انصاف دهند و حرف حق را بپذيرند و دست از عقيده فاسد خود بردارند. يكى از دلايل كافران قريش بر عقيده فاسدشان، اين بود، پدران ما داراى چنين عقيدهاى بودند، ما هم از آنان پيروى مىكنيم. مثلاً اگر پدرانشان احمق و نادان يا ظالم و متعدى بودند، آنها نيز بايد احمق و نادان يا ظالم و متعدى باشند. اين استدلال هنوز هم در بيشتر مغزها جاى دارد كه پدر را نمونهاى از ادراك و پاكى فضيلت مىدانند و هر چند پدرانشان جانى و خيانتكار بوده او را صادق و خدمت گذار مىدانند. فرزند چيز فهم بايد، خود نظريه يا خود آن صفت را در نظر بگيرد و از آن كه پدرش داراى آن نظريه بوده، چشم بپوشد، آن گاه درباره آن قضاوت كند، اگر صحيح بود، بپذيرد و اگر باطل بود به دور اندازد. بدترين لجاج بدترين اقسام لجاج آن است كه شخص در خودش احتمال خطا ندهد و حاضر نباشد كه سخنان ديگران را بشنود، علماى مذاهب باطله و اديان نادرست، پيروان خود را ممنوع مىكنند كه بحث مذهبى كنند و با اهل حق سخن بگويند؛ زيرا لجاج مريدان كمتر است و ممكن است هنگام استدلال، به بطلان آن مذهب پىبرند و از آن دست بردارند. دانشمند لجوج آن قدر در بحث لجاج مىنمايد و از اين شاخه به آن شاخه مىپرد تا كلام حق را نپذيرد و سخن خود را به كسرى بنشاند. كفار عرب، گوش خود را مىگرفتند تا آيات قرآن و كلام خداوند را نشنوند. مبادا فتورى در بتپرستى آنها روى دهد؛ اسلام است كه پيرو خود را آزاد مىگذارد وى ميگويد: برو در هر نقطهاى از جهان عقيده خود را با هر كس بگو و تمام گفتههاى ديگران را بشنو تا دريابى آن چه آنها مىگويند تو بهتر از آن را دارى. گاه خودپرستى به قدرى شدت پيدا مىكند كه انسان در راه لجاج، دست از جان خود نيز مىشويد و كشته راه... مىشود. اگر عصبيت توأم با جاهطلبى شود، بدترين روزگار را براى لجاج كننده به ارمغان مىآورد. عمير بن اهلب در جنگ جمل، على - عليه السلام - هر چه اهل بصره را نصيحت فرمود كه از راه خطايى كه رفتند بازگردند، سودى نبخشيد. عمار ياسر اندرز داد و موعظه كرد، ثمرى نكرد، آن قدر لجاج كردند تا بيشتر آنها كشته شدند. مداينى مىگويد: در بصره كسى را ديدم كه يك گوش نداشت. سبب پرسيدم، گفت: روزى كه جنگ جمل رخ داد، من در ميان كشتگان مىگشتم، مجروحى را ديدم سر خود را بلند مىكند و بر زمين مىزند و اين شعر را مىخواند:
به او گفتم: در دم مرگ اين سخنان چيست كه مىگويى؟ متوجه خدا بشو. او به من دشنامى داد و گفت: تو مىگويى كه من در دم مردن جزع كنم، محال است. چند قدمى از او دور شدم مرا آواز داد و گفت: نزديك بيا و شهادتين به من تلقين كن. من نزديك رفتم، گفت: نزديكتر بيا، نزديكترش كه رفتم گوش مرا دندان گرفت و از بيخ كند. من او را لعن كردم، آن گاه به من گفت: هنگامى كه مادرت از تو پرسيد: چه كسى تو را چنين كرد؟ بگو عمير اهلب ضبى، كسى كه از زنى كه مىخواست زمامدار مسلمانان بشود فريب خورد. اين مرد در دم مرگ به نتيجه لجاج خود پىبرد، ولى پشيمانى بهر او سودى نداشت. مثل لجوج مثل لجاج كننده مثل كسى است كه در قعر سياه چالى افتاده باشد و روزگار بسيارى در تاريكى به سر برده و از تمام لذايذ و نعمتهاى جهان محروم باشد و به آن زندگانى تاريك و عفن، دل خوش دارد، در اين وقت اگر كسى از راه دوستى و مهربانى به او بگويد: برخيز و از اين سيهچال بيرون آى و از نعمت روشنايى و خوراك و پوشاك در جهان بالا بهرهمند شو، در اين گور سياه جز نابودى و نيستى ثمرى نخواهى برد، آن شخص گويد: خير اين جا بسيار خوش است، بهشت برين همين جاست، اين سخنان تو دروغ است، من خود تشخيص دادهام كه از اين نقطه بهتر و پر نعمتتر و پر آسايشتر، در تمام جهان جايى نيست، دوستان من همه در اين جا زندگى مىكنند، پدران من در اينجا روزگار خود را گذرانيدند، آنها همه اهل تشخيص بودند و محال است كه خطا كرده باشند، اگر آن چه تو مىگويى راست باشد، آنها نيز چنان مىكردند، اگر ناصح، مهرش افزون شود و دل به حال زار او بسوزد، پند خود را تكرار كند و در راهنمايى خود اصرار ورزد، آن بدبخت با او به ستيزه در آيد و دشنام گويد و او را از نزد خود براند يا آن كه كمر به قتل او ببندد. اگر لجاج نمىبود اگر لجاج در جهان نمىبود، به طور يقين، اوضاع جهان اين گونه كه هست نبود. ترقياتى كه اخيراً نصيب جهان شده قرنها زودتر شده بود، از آن موقع تا كنون ترقيات محيرالعقولترى يافت مىشد كه نسبت آنها با اين زمان، مانند نسبت ترقيات زمان ما با عصر حجر قديم مىبود، معنويات عالم به حدى ترقى كرده بود كه جهان گلستان و بهشت برين شده بود. كسى را با كسى كارى نبود و هيچ كس را به ديگرى آزارى نبود. بهترين جهانى كه در خيال تصور مىشود وقوع خارجى پيدا كرده بود. لجاج كنندگان نه تنها به خود زيان مىزنند، بلكه زيان آنها به جهان مىرسد، اگر كسى با انبياى خدا لجاج نمىكرد و آنها سير موفقيتآميز خود را ادامه مىدادند، جهان غير از اين كه هست بود، اگر لجاج كنندگان با رسول خدا - صلى الله عليه و آله و سلم - و اوصيايش لجاج نمىكردند، اوضاع به جز اين بود. لجوج، سعادتمند نمىشود هر كسى كه در اين عالم داراى سعادتى شده بى گمان اين سعادت را به واسطه پاك بودن از لجاج دارا شده است؛ چون ممكن است كسى از جهتى لجاج داشته باشد و از جهتى نه؛ يعنى داراى يك نوع لجاج باشد ولى كسى كه تمام انواع لجاج را دارا باشد، يه هيچ سعادتى نخواهد رسيد و كسى كه لجاج در برابر يك سعادتى را دارا باشد، از همان سعادت محروم خواهد بود. كودك اگر در برابر تعليم و تربيت لجاج كند، جاهلى نادان از كار در خواهد آمد. كسانى كه با فرستادگان خدا به ستزه در آمدند و لجاج ورزيدند، در سياه چال گم راهى ماندند و به همان كورى و كرى خويش دل خوش كردند سرانجام به دست كسانى هم چون خودشان يا حق پرستان نابود شدند. بر رادمردان لازم است كه اين عناصر پليد را نيست كنند؛ زيرا كه اينها هم خودشان را سياه بخت كردهاند و هم ديگران را گم راه مىكنند. ضرر بزرگى كه آنها دارند، روسياهى در دنيا و آخرت و شقاوت ابدى خواهد بود. آيا ابولهب، عموى رسول خدا - صلى الله عليه و آله و سلم - چه سودى برد؟ فرعون زمان موسى به چه سرانجامى رسيد؟ جز آن كه طعمه ماهيان دريا گرديد. طلحه در جنگ جمل - همان طورى كه قبلاً گفته شد - هنگامى كه طلحه در اثر تير مروان، از اسب بر زمين افتاد و جان مىداد چنين گفت: بزرگى از بزرگان قريش را به بدبختى خود نديدم. اين پشيمانى براى طلحه وقتى آمد كه ديگر سودى نداشت، او نخستين كسى بود كه با اميرمؤمنان على - عليه السلام - بيعت كرد، چون على - عليه السلام - با تقاضاى نامشروع وى موافقت نكرد و تحريكات معاويه در او كارگر افتاد، پيمان با آن حضرت را شكست و دنيا و آخرت خود را تاريك گردانيد، زن حضرت لوت در اثر لجاجت، به شوهر خود خيانت كرد و سزاى كار خود را چشيد؛ آرى، زمستان مىرود و روسياهى به زغال مىماند، ولى آسيه همسر فرعون، براى خداپرستى قدم برداشت، خواست خدا را بر خواسته شوهرش مقدم شمرد و به حيات ابدى رسيد، فداكاريى كه خديجه - عليها السلام - نسبت به رسول خدا - صلى الله عليه و آله و سلم - نمود سعادت دنيا و آخرت را به او داد، خويشانش همگى با او مخالفت كردند و با او ترك مواصلت نمودند؛ خديجه ارتباط خود را با خداى خود محكمتر گردانيد و تا جهان بر پاست، خديجه سربلند است و در بهشت برين شاد و خرسند. لجاج قدرتمندان قسم دوم لجاجى است كه در زمامداران و قدرتمندان خودخواه يافت مىشود؛ فرمانى صادر مىكنند، سپس به زيان آن پى مىبرند، ولى در اجراى آن پافشارى مىكنند، منطق آنها اين است كه چون من گفتهام، هر طورى كه باشد بايد اجرا شود، هر چند جهانى بر هم خورد، اگر آنان را كسى پند بدهد، از مقصود خود منصرف نمىشوند، بلكه زندگانى ناصح در خطر خواهد افتاد، يكى از علما جمله معروفى را كه در بيان استقامت است در لجاج آورده و مىگفت: مرد آن است كه بر سر حرفش نايستد؛ يعنى هر وقت دانست كه آن چه گفته خطا بوده است اقرار به خطاى خود بنمايد و دست از لجاج بردارد، زورمندان در لجاج خود فوقالعاده هستند، به طورى كه بر خلاف ميل خود نمىتوانند سخنى بشنوند و همين عادت اغلب، آنها را به نابودى كشانده است. ناپلئون در اثر همين روش امپراتورىاش از دست رفت، آغا محمد خان قاجار در اثر همين روش كشته شد، چون هنگامى كه به كسى وعده قتل مىداد، لجاج مىكرد و از آن برنمى گشت، هر چه شفاعت مىكردند، نمىپذيرفت. كسانى كه چند خربزه شاه قاجار را دزديده بودند چون مىدانستند تهديد قطعى است شبانه او را كشتند. نادر، هنگامى كه گفت: فردا چشمها را بيرون خواهم آورد و مىدانستند گفته او يكى است و دو نخواهد شد، او را كشتند، لجاج جز نابودى لجاج كننده و آتش افروزى و ظلمهاى بىپايان، ثمر ديگرى ندارد.
| ||||||||||||||||
|