fehrest page

back page
حب اختصاص
سومين علتى كه در بشر موجب تشكيل خانواده مى‏شود حب اختصاص است. حب اختصاص تا حدى فطرى بسيارى از حيوانات مى‏باشد. حب اختصاص، غريزه بشرى و امرى فطرى كه ربطى به عقل و ادراك ندارد. كودكى كه تازه زبان گشوده و هنوز سود و زيان خود را تشخيص نمى‏دهد مى‏گويد: اين مال من است و اگر آن را از او بستانند، به گريه مى‏افتد. صفات ملكى كه در دستور زبان تمام زبان‏ها موجود است، از آثار حب اختصاص است كه بشر بدان وسيله، فطرت خود را اظهار مى‏كند. كسانى كه منكر اختصاص و قايل به اشتراك هستند، بر خلاف فطرت خودشان قدم بر مى‏دارند؛ اين جهت است كه نظريه اشتراك بايد با ديكتاتورى كه اشتراكى‏ها آن را انضباط مى‏نامند، بر مردم تحميل شود.
حب اختصاص تا چه اندازه صحيح و بيش‏تر از آن حرص و طمع است و بايد تعديل شود؟ ربطى به سخن ما ندارد. موضوع گفتار ما در اصل حب اختصاص است كه موجب تشكيل خانواده مى‏شود. زن من، شوهر من، فرزند من، مارد من، پدر من، خانه من، مال من، كلماتى است كه مانع از شركت ديگران در اين امور اختصاصى است؛ از اين جهت، دفاع از خانواده يكى از فطريات بشر، بلكه بسيارى از حيوانات است.
علل اساسى خانواده
عامل اساسى و اصلى تشكيل خانواده، زن است؛ زيرا مرد هر چند دوست دار تشكيل خانواده باشد نمى‏تواند رل اساسى را در آن بازى كند از اين نظر، بزرگ‏ترين و مهم‏ترين وظيفه‏اى كه بر دوش زن نهاده شده است و او نيز توانايى انجام آن را دارد، همانا تشكيل خانواده است كه پايه و بنياد تمام تشكيلات اجتماعى است، اگر تشكيلات خانواده منظم و مرتب شد، تشكيلات اجتماعى مرتب خواهد شد؛ پس گزافه نگفته‏ايم اگر بگوييم پايه اساسى تمام سازمان‏هاى اجتماعى بر دوش زن نهاده شده است.
زن به واسطه چنين مقام پرارزش و مهمى كه در اجتماع بشر داراست، ناموس ناميده مى‏شود و دفاع از ناموس، يكى از غرايز فطرى بشر است، بلكه بسيارى از حيوانات نيز داراى اين غريزه مى‏باشند؛ فرقى كه هست آن است كه: حيوانات فقط در اثر غريزه فطرى از ناموس، يكى از غرايز بشر است، بلكه بسيارى از حيوانات نيز داراى اين غريزه فطرى بشر است، بلكه بسيارى از حيوانات نيز داراى اين غريزه مى‏باشند؛ فرقى كه هست آن است كه: حيوانات فقط در اثر غريزه فطرى از ناموس خود دفاع مى‏كنند، ولى دفاع بشر از ناموس خود از دو نظر است: يكى فطرى كه با حيوانات شريك است و ديگرى عقلى؛ يعنى تشخيص دادن مرد، مقدار احتياج خود را به زن و عدم توان او در زندگى بدون زن، دفاع از ناموس را وظيفه حقيقى وى قرار مى‏دهد و بر طبق آن چه كه قبلاً ذكر شد: دفاع از ناموس، دفاع از خانواده است و دفاع از خانواده، دفاع از خويشتن است، بلكه دفاع از ناموس، پرارزش‏تر از دفاع از جان خويش مى‏باشد؛ زيرا مرگ از زندگى ناراحت و بى‏اساس، بهتر است و زن، يگانه وسيله آسايش و استراحت زندگى مرد است.
نقطه اتكاى زن
و از نظر آن كه پيش آمدهاى ناگوار هميشه نقطه اتكاى زن مرد است، مرد كسى است كه بتواند نقطه اتكاى خوبى براى زن باشد و تنها وظيفه‏اى كه به مرد محول شده همين است كه در هر حال، نقطه اتكا براى زن باشد و مردى كه نتواند يا نخواهد اين وظيفه خود را انجام دهد، نامرد است. مردى كه واقعاً مرد باشد، دفاع از ناموس را يكى از افتخارات بزرگ خود مى‏داند. مردى و مردانگى آن است كه تا حد جان دادن، در راه دفاع از ناموس بكوشد و جان خود را در اين راه ببازد.
روزى، عده‏اى از كفار را كه در جنگ به دست مسلمانان اسير شده بودند، به حضور رسول خدا - صلى الله عليه و آله و سلم - آوردند. آن حضرت يكى از آن‏ها را بخشيد، علت را پرسيدند. فرمود: اين مرد چند صفت پسنديده دارد: يكى آن كه بر ناموس خود غيرتمند است. آن مرد كه بر حال خود آگاه بود اسلام آورد و آن قدر در ركاب رسول خدا - صلى الله عليه و آله و سلم - نبرد كرد تا شهيد شد.
مردى كه غيرت نداشته باشد و از ناموس خود دفاع نكند، نامرد و پست طبيعت و از بشريت دور، بلكه از حيوانات نيز پست‏تر است. استقامت مرد در حفظ ناموس هر چه بيش‏تر باشد و در دفاع از آن كوشاتر باشد، به همان اندازه مردى و مردانگى او افزون‏تر خواهد بود؛ زيرا دفاع از ناموس، با مردانگى تناسب مستقيم دارد. مرد شرافتمند در سخت‏ترين حالات هم كه باشد اگر چه در منتهاى ضعف و ناتوانى هم به سر برد از دفاع از ناموس خود دست بر نمى‏دارد و در آن حال، به هر وسيله‏اى كه ممكن شود توسل مى‏جويد و ناموس خود را حفظ مى‏كند.
غيرت سيد الشهدا - عليه السلام -
سيد الشهدا - عليه السلام - در حالى كه از هزاران زخم شمشير و نيزه و تير بر پيكر دارد، بر زمين افتاده و آن قدر خون از بدن مباركش رفته است كه توان حركت ندارد، آفتاب گرم كربلا بر تن پاره پاره‏اش مى‏تابد سوزش زخم‏ها را چندين برابر مى‏كند، تشنگى و عطش، جگر او را مى‏گدازد، رمقى در پيكر ناتمامش نمانده است! از ضعف و ناتوانى نمى‏تواند چشم باز كند. ناگاه صداى سم ستوران و هلهله دشمن و ضجه نواميس خود را مى‏شنود، چشم باز مى‏كند و مى‏بيند دشمن به خيمه‏هاى او حمله كرده است؛ تمام كوشش خود را به كار مى‏برد كه از جاى برخيزد و از حرم خود دفاع كند، هنوز مقدارى از زمين بلند نشده كه در اثر ضعف بر زمين بر زمين مى‏خورد، ديگر قدرت حركت ندارد، در آن حال فرياد مى‏زند: اى فداييان خاندان ابوسفيان! اگر دين و ايمان نداريد اقلاً در دنيا آزاده باشيد، من با شما جنگى دارم و شما با من؛ زنان چه كرده‏اند كه بر آنان مى‏تازيد؟
آن قدر مى‏كوشد تا آن‏ها را از حمله به خيمه‏ها باز مى‏دارد و تا هنگامى كه زنده بود، حتى در چنين حالى نگذاشت احدى از سپاه دشمن به خيمه‏هاى حرمش نزديك شود.
نامرد كسى است كه ناموس خود را در خطر ببيند و از آن دفاع نكند، زن مى‏گويد: خاك بر سر چنين مرد نامردى كه پست‏ترين موجودات است، زيرا وظيفه اساسى خود را كه هم فطرت و هم عقل به او محول گردانيده انجام نداده است. زن چنين مردى را لايق زندگى نمى‏داند و او را هم رديف خاك و كثافت مى‏داند. زن، مرد را دوست دارد، ولى مردى كه مرد باشد، نه مردى كه نامرد باشد. زن بسيارى از مردان را كه در وظيفه دفاع از ناموس خود كوتاهى مى‏كرده‏اند تحريك كرده است تا وظيفه خود را به خوبى انجام داده‏اند.
غيرت زنان اسلام
تعداد سپاهيان اسلام در جنگ شام اندك بود، ولى سپاه روم بسيار، مسلمانان آهنگ گريز كردند، ولى زن‏هاى مسلمانان كه در ميدان جنگ نيز دست از وفادارى با مردان خود برنداشتند، آنان را سرزنش كردند و فرياد زدند: خاك بر سر شما اى مردان! خود مى‏گريزيد و جان سالم به در مى‏بريد و ناموس خود را به دشمن مى‏دهيد؟ آن قدر ملامت كردند، تحريض كردند و ترغيب نمودند، تا رگ مردانگى فراريان را بيدار كردند و كسانى را كه پشت به دشمن كرده بودند به ميدان باز گرداندند و آن قدر كوشيدند و داد مردى را دادند تا فتح و پيروزى را نصيب اسلام كردند. زنده باد چنين زنانى كه وظيفه خود را به خوبى انجام مى‏دهند و مردان را به وظايف خود آشنا مى‏كنند. آرى، زن است كه مى‏گويد:
آزادگى به قبضه شمشير بسته‏اند   مردان هميشه تكيه خود را بدو كنند
جلوگيرى خطر از آغاز
دفاع از حرمت زنان تنها آن نيست كه مرد آرام بنشيند و نزديكى خطر راه نظاره كند و اقدامى نكند تا وقتى كه خطر قطعى شد از جاى خيزد و براى دفاع از ناموس خود قدم بردارد، اين خود نوعى نامردى است. مرد نبايد زن را آزاد بگذارد كه مطابق دل خواه خود به راهى برود كه پايان آن شوم باشد، بلكه بايد از همان ابتدا از لغزش او جلوگيرى كند كه به راه خطر نرود و گرنه گاه شود كه موقع خطر كارى از دستش ساخته نباشد و پشيمانى سودى ندهد و جز خود، كس ديگر را نبايد سرزنش كند.
سرچشمه شايد گرفتن به بيل   چو پر شد نشايد گذشتن به پيل
خردمندان هميشه خطر را در ابتدا پيش بينى كرده و از آن جلوگيرى مى‏كنند؛ خطرات آينده را ناديده انگاشتن، بسيار سهل انگارى است، بلكه نسبت به ناموس، بى‏غيرتى و نامردى است. غيرت و مردانگى مى‏گويد: نبايد زن با مردى بيگانه بگويد و بخندد و يا بيش‏تر از مقدار احتياج سخن بگويد، موافقت مرد با بيرون رفتن زن، با هفت قلم آرايش، با ساق باز و ساعد سيمين و هزاران كرشمه و ناز و خراميدن او در هر كوى و برزن و شركت او در مجالس انس، بزرگ‏ترين نامردى و بى‏غيرتى است.
سخن پيامبر
رسول خدا - صلى الله عليه و آله و سلم - مى‏فرمايد:
أيما رجل تزين امرأته و تخرج من باب دارها فهو ديوث و لا يأثم من يسميه ديوثاً145؛
هر مردى كه همسر او آرايش كرده از خانه بيرون رود بى‏غيرت است و كسى كه او را بى‏غيرت بخواند گناهى نكرده است.

و نيز مى‏فرمايد:
و المرءة اذا خرجت من باب دارها متزينة متعطرة والزوج بذلك راض يبنى لزوجها بكل قدم بيت فى النار146؛
زن اگر از خانه بيرون رود، در حالى كه خودش را آرايش نموده و معطر كرده باشد و شوهرش به اين كار راضى باشد، به هر قدمى كه آن زن بر مى‏دارد براى شوهرش خانه‏اى در آتش ساخته خواهد شد.

زنى كه آرايش كرده بيرون رود، آرزو دارد كه ديگران او را نگاه كنند و او را دوست بدارند مرد نبايد از چنين زنى انتظار عفت و پاك‏دامنى داشته باشد؛ نزديك شدن به جرم، خود جرم است. آرايش زن براى غير شوهر، نانجيبى است. مرد بايد از آغاز ازدواج با همسر خود طورى رفتار كند كه روز به روز بر عفت و پاك‏دامنى او افزوده شود؛ نه آن كه از روى نادانى، آن فرشته پاك را طورى پرورش دهد كه به صورت يك عفريت نانجيبى خودنمايى كند تمام پيش آمدهاى ناگوارى كه در زندگى زناشويى رخ مى‏دهد، گناه آن از مرد است دختران نجيبى را مى‏شناسم كه در آغاز زناشويى نمونه‏اى از تقوا و پاكى بودند، ولى پس از ازدواج از بس كه شوهر احمق، آنان را به اين سو و آن سو كشانيد و به دوستان چشم چران خود و دزدان ناموس، معرفى نمود، به شب‏نشينى هايشان برد، با جوانانى به نام دوست و آشنا به گردش‏هاى ييلاقى رفتند، به مجالس فاميلى حاضرشان كرد، در مجالس قمار و باده گسارى آن‏ها را ساقى قرار داد، تسليم افكار زنانه آنان گرديد، سرانجام از آن مرد چشم پوشيدند و با او سر ناسازگارى برداشتند. آرى، بايد هم چنين باشد، چون آن چه كشته است بايد بدرود، اين هنگام است - هزاران كس دلباخته آن زن خواهند شد و دل آن زن در پى‏هزاران مرد روان مى‏شود. موافقت مرد با اين گونه آزادى همسر، خود بى‏غيرتى و نامردى است و زندگانى زناشويى آنان را بر هم خواهد زد.
شكايت شوهر
اگر مرد از همسر خود شكايت دارد، تقصير خود اوست زيرا يا در انتخاب همسر كوتاهى كرده و تنها به زيبايى او يا ثروت و مقام اجتماعى او نگريسته و پاك دامنى و خانه دارى را كه عامل اساسى زناشويى است در نظر گرفته است، با آن كه پس از ازدواج به واسطه رفتار ناهنجار دور از شؤون اخلاقى‏اش، زن نجيب و عفيف خود را از راه راست منحرف كرده و به سوى سياه چال بدبختى سوق داده است. مردى كه ناموس خود را در اثر نفهمى و نادانى به خطا وادارد از جامعه انسانيست و از جرگه بشريت دور است.
رفتار شور
امام صادق - عليه السلام - فرمود:
ان المرء يحتاج فى منزله و عياله الى ثلاث خصال و ان لم يكن فى طبعه ذلك، معاشرة جميلة و سعة بتقدير و غيرة بتحصين147؛
مرد براى اداره منزل و خانواده خود احتياج به سه صفت دارد و اگر داراى آن نباشد بايد آن صفات را به دست آورد
معاشرت خوش
اولين صفتى كه مرد بايد در منزل مراعات كند، معاشرت نيكوست يعنى با زن خود تندخويى نكند و تعدى را بر او روا ندارد، سخت‏گيرى ننمايد، كارى نكند كه در اثر فشار و سخت‏گيرى او، زن از ازدواج پشيمان بشود؛ زيرا همان‏طور كه آزاد كردن زن در هر محفل و مجلس ارتباط او با هر خويش و بيگانه، موجب از بين رفتن گوهر عفت اوست، همان‏طور نسبت به او سخت‏گيرى كردن و او را در خانه زندانى نمودن و از ديدار محارم خود محروم كردن و به او سوء ظن داشتن و مطابق سوء ظن با او رفتار كردن، نيز موجب به تنگ آمدن او و در خطر افتادن گوهر عفت اوست. اين دسته از مردان كه چنين فكر مى‏كنند نيز مانند دسته سابق باعث بر هم زدن آشيانه خود خواهند شد، يا آن كه موجودى شريف را تا آخر عمر مى‏سوزانند كه آه نتواند بكشد، اينان مردانى ظالم و ستمكار نيز هستند.
گشايش بر همسر
دومين صفتى كه بايد در مرد باشد آن است كه از لحاظ مخارج بر خانواده خود تنگ نگيرد و بسيارى از مخارج و هزينه زندگى را به رخ همسر خود نكشد، بلكه تا اندازه‏اى براى خانواده خود گشايش بخواهد، گشايش در خوارك، پوشاك، خانه و... و تا حد امكان سطح زندگى خود را بالا ببرد. تنگ گرفتن بر همسر، موجب بر هم زدن آسايش خانواده است، بلكه اساس خانواده را متزلزل مى‏كند، البته اين نكته نيز معلوم است كه تنگ گرفتن و گشايش در زندگى هر كس به حسب حال خود اوست.
غيرت شوهر
سومين صفتى كه به فرمايش امام صادق - عليه السلام - بايد در مرد باشد، غيرت و مردانگى است كه مرد بتواند ناموس خود را در دژ عفت و پاكدامنى با بهترين طرز محافظت نمايد و او را طورى نگه‏دارى كند كه هيچ گاه از چهار چوب عفت و نجابت خارج نشود. آن مقدار كه شوهر مسئول نگه‏دارى عفت و محافظت زن بايد باشد، خود زن و بلكه ساير خويشان او شايد چنين مسئوليتى را نداشته باشند. چون زن در درجه اول، از آن شوهر است و ناموس اوست و در درجه دوم از آن پدر و يا برادر اوست و ناموس آن‏هاست، بلكه اگر بگويم كه زن در درجه او از آن شوهر است و در درجه دوم از آن خود مى‏باشد نزد خردمندان و دانشمندان گزافه نگفته‏ام. آرى زن‏هاى پاك دامن عموماً شوهر را بيش از خود دوست مى‏دارند و خود را و همه كس و همه چيز خود را براى شوهر مى‏خواهند و بس، و جز شوهر در تمام جهان هستى به چيز ديگر چشم ندارند.

24 - استقامت در ايمان و عقيده

مقدس‏ترين چيز
مقدس‏ترين و شايسته‏ترين مورد استقامت، استقامت در ايمان به خدا و عقيده راسخ است. هر چند موضوع هر كدام از بحث‏هاى گذشته شاخه‏اى از اين ريشه مقدس بودند، ولى اهميت آن چنين اقتضا مى‏كند كه مستقلاً نيز از آن بحث كنيم. استقامت در هر مقصدى، تا حدى شايستگى دارد و تا اندازه‏اى پسنديده است، ولى استقامت در ايمان، حد و اندازه‏اى ندارد؛ هر چه بيش‏تر در اين راه استقامت شود و بر پايدارى و ثبات بيش‏تر افزوده شود، شايسته‏تر و پسنديده‏تر خواهد بود.
ارزش هدف
مقدار ارزش هر هدف و مقصودى، محدود است و به اندازه ارزش آن بايد در رسيدن به آن كوشش نمود، كوشش و پايدارى بيش‏تر از مقدار ارزش هدف، نادانى و تعصب خواهد بود، ولى ارزش ايمان به خدا نامحدود و مقدس‏ترين مقاصد است، از اين جهت، استقامت در آن حد و اندازه‏اى ندارد.
كسى كه در پى مقصودى روان است و در راه رسيدن به آن رنج‏ها را تحمل مى‏كند، از آن جهت است كه خودش به آن هدف برسد و از آن بهره‏مند شود. پس اگر از خود دست بردارد منتهاى جهالت و نادانى خواهد بود؛ چون بر خلاف آرزوى خود قدم برداشته است، ولى ايمان به خدا به قدرى عالى و مقدس بالاست كه مرد با ايمان بايد خود را براى ايمان بخواهد، نه ايمان را براى خود.
بزرگ‏ترين و عالى‏ترين مقامى كه مؤمن بدان مى‏رسد همين مرتبه است كه دست از خود بشويد و به سوى او روان باشد، خود ديدن را كنار گذارد و پيوسته او را ببيند.
ايمان دروغين
اگر كسى دين و ايمان را براى خود بخواهد، آن را سايبانى قرار دهد كه در زير آن با آسايش زندگى كند و مادامى كه دين خدا را به نفع خود مى‏داند تظاهر به ايمان و دين‏دارى بكند و هنگامى كه با منافع او سازگارى نباشد و او را از رفتن به سوى شهوات جلوگيرى كند، دين و ايمان را كنار بگذارد، چنين كسى را نمى‏توان مسلمان و دين دار ناميد و ايمان او، ايمان دروغين مى‏باشد. هر قدمى كه بر مى‏دارد، براى شهوت پرستى يا پول است؛ خداپرست نيست و مقصدى جز جلب منافع ندارد و دين را وسيله جمع ثروت يا حفظ ثروتى كه از راه نامشروع اندوخته است قرار مى‏دهد تا وقتى كه دين سنگر خوبى براى اوست از آن دفاع مى‏كند و بدان تظاهر مى‏كند، ولى هنگامى كه دين به او گفت: اين ثروتى كه گرد آورده‏اى از راه نامشروع تهيه شده است و بايد به صاحبان اصلى‏اش برگردانى يا از منافعى كه به دست آورده‏اى بايد حق فقرا و بى‏چارگان را بدهى و گرنه پيشواى مسلمانان با قدرت از تو خواهد گرفت و به فقرا خواهد رسانيد، اين جاست كه درست از دين‏دارى بر مى‏دارند و مى‏گويد: حرف حساب اين آخوندها چيست؟ چرا نمى‏گذارند ما زندگانى كنيم؟ به آخوند دشنام مى‏دهند، چون تنها كسى كه حق فقرا و بى‏چارگان را از آن‏ها مطالبه مى‏كند، آخوند است، به آخوند بد مى‏گويند، چون با شهوت‏رانى و هرزه درآيى ايشان مخالف است، با آخوند مخالفند چون او مى‏گويد: زن هر كس از آن شوهرش باشد، نه از آن همه، اگر آخوند فاسدى را ديدند حكم كلى مى‏كنند و مى‏گويند: تمام آخوندها خرابند.
چه كسى با ايمان است؟
با ايمان كسى است كه در راه حفظ عقيده خود از هستى و ثروت خود صرف نظر كند، از جاه و مقام خود دست بكشد، جان خود را كه عزيزترين چيزهاست، كف دست نهاده، آماده فداكارى باشد، چنين كسى شايستگى دارد كه او را مؤمن و دين‏دار بخوانيم به همان مقدار كه ارزش ايمان از ساير مقاصد بيش‏تر است، دزدان ايمان هم بيش‏ترند، خطرات ايمان هم از آن‏ها افزون‏تر است، پس استقامت در ايمان و عقيده مشكل‏تر خواهد بود.
دزد ايمان
دزدان ايمان در هر لباسى هستند، گاه در لباس خويشان و دوستان در آيند و گاه در لباس بيگانگان و دشمنان، گاه در لباس زن و همسر و گاه در لباس استاد و شاگرد، گاه در لباس زر، گاه در لباس زور، گاه در لباس باغ و بهار و صدها لباس ديگر كه ذكرش موجب تطويل است و نگه‏دارى سرمايه ايمان در برابر اين سارقين متعدد و تشخيص دزدى كه نقاب دوستى به صورت زده است بسيار دشوار خواهد بود.
منصور عباسى
شبى منصور، خليفه مقتدر عباسى، يكى از اميران خود را خواست و از پرسيد: در راه ما تا چه حد براى فداكارى آماده‏اى، آن مرد جواب داد كه، در راه خليفه تمام هستى و ثروت خود چشم مى‏پوشم و سپس به سوى خانه خود شد، با ديگر منصور احضارش كرد و پرسش خود را تكرار نمود، آن مرد جواب داد: در راه خليفه از مال و جان خود صرف نظر مى‏كنم، سومين بار كه منصور احضارش كرد همان پرسش را نمود، پاسخ داد كه، در راه خليفه از مال و جان و ايمان خود دست بر مى‏دارم؛ آن گاه به او دستور داد كه بسيارى از فرزندان اميرمؤمنان على - عليه السلام - را سر ببرد. اين مرد متملق جانى احمق، جز روح تملق و چاپلوسى و جنايت كارى او موجب ديگرى نداشت كه در راه مردى خودخواه ستمكارى لئيم هم چون منصور دوانقى، اين گونه قتل‏هاى فجيع را مرتكب شود، ايمان وقتى از قلب كسى رخت بربست به جاى او تملق جنايت‏كارى جاى گزين مى‏شود، دل‏هاى بى ايمان اين قدر نادانند كه فكر سود و زيان خود را نمى‏كنند و خود را روسياه نزد خدا و خلق مى‏نمايند، ولى كسى كه در ايمان خود پايدار و ثابت قدم باشد نزد خدا و خلق روسفيد و هميشه سربلند است.
استقامت مؤمن
رسول خدا - صلى الله عليه و آله و سلم - فرمود:
المؤمن أشد فى دينه من الجبال الراسية و ذلك أن الجبل قد ينحت منه و المؤمن لا يقدر أحد على أن ينحت من دينه شيئاً148؛
پايدارى مؤمن در حفظ ايمان خود از كوه‏هايى كه به زمين ريشه دوانيده بيش‏تر و استوارتر است؛ زيرا كوه تراشيده مى‏شود، ولى كسى را توانايى آن نيست كه اندكى از دين مؤمن بكاهد.

مؤمن از همه چيز دست بر مى‏دارد تا دينش سالم بماند، نه مانند آن جنايت كار متملق كه براى تقرب به منصور، دست از دين خود بكشد.
ترس
كسانى هستند كه ترس و بيم، آنان را از ايمان باز مى‏دارد، اين دسته داراى ايمان مستقر و ثابتى نبوده و نيستند، بلكه ظاهر فرمايش پيامبر - صلى الله عليه و آله و سلم - آن است كه: ايشان ايمان نداشته‏اند و خود چنين مى‏پنداشتند كه ايمان دارند، اين‏ها پست‏ترين مردمانند، بلكه از انسانيت دورند؛ زيرا به خودشان نيز علاقه ندارند، چون دوست داشتن معتقد اثرى از دوست داشتن خود مى‏باشد و لجاج به همين سبب پيدا مى‏شود، چنين كسانى بيش‏تر آلت اجراى مقاصد قدرت‏مندان و زورگويان مى‏باشند و اين گونه روحيه اغلب در پيران يافت مى‏شود.
طمع
كسانى هستند كه از اينان قوى‏تر و بالاترند، در برابر زور و فشار پايدارى مى‏كنند و دست از ايمان خود نمى‏كشند، بلكه فشار، آنان را در ايمان خود ثابت‏تر مى‏كند، ولى در برابر طمع به مال و جاه، شل مى‏شوند و ايمان خود را از كف مى‏دهند.
ابان بن سويد از امام صادق - عليه السلام - مى‏پرسد: چه چيز ايمان را در قلب استوار مى‏سازد؟ آن حضرت مى‏فرمايد:
الذى يثبته فيه، الورع و الذى يخرجه منه الطمع149؛
ورع و پرهيزكارى، ايمان را در دل استوار مى‏سازد و طمع، ايمان را از قلب بيرون مى‏كند.

كسى كه دوست‏دار مال و جاه است باور نمى‏كند كه ايمانش از دست خواهد رفت، خود را قوى مى‏پندارد، ولى ايمان او به تدريج كم مى‏شود و ضعيف مى‏گردد و بدون آن كه خودش ملتفت شود، ايمانش از دست مى‏رود، سر انجام مى‏فهمد كه در راه طمع و جاه‏طلبى، ايمانش بر باد رفته است؛ زيرا براى رسيدن به مقامى عالى يا حفظ آن مقام، هر عمل نامشروعى را انجام داده، محرمات الهى را مرتكب شده، بدبخت و سياه‏دل از كار بيرون آمده است. بسيارى بودند كه طمع آنان را به گرداب بدبختى و هلاكت سوق داد، در ابتدا زيان را نيز تشخيص مى‏دادند، ولى طمعشان نگذاشت كه به تشخيص خود عمل كنند.
زياد بن ابيه
وقتى كه معاويه با زياد بن ابيه از در تهديد و زور گويى در آمد، او مقاومت كرد و از وفادارى با امام حسن - عليه السلام - دست بر نداشت، ولى وقتى كه معاويه نقطه ضعف او را تشخيص داد و با او از سر دوستى و تطميع با جاه و مقام در آمد، كم كم با معاويه دوست شد و نسبت به او وفادارى كرد و دست از امام مجتبى - عليه السلام - بشست و سرانجام از دشمنان سرسخت آن حضرت و پدر بزرگوارش گرديد و بسيارى از شيعيان را به طرز فجيعى به خاك و خون كشانيد.
عمر بن سعد
عمر بن سعد بن ابى وقاص براى آن كه به استاندارى رى برسد دامن خود را به خون جگر گوشه رسول خدا - صلى الله عليه و آله و سلم - آلوده ساخت و خود را مخلد در آتش جهنم نمود و لكه ننگى بر دامان خود نهاد كه تا دامنه قيامت پاك نخواهد شد. آن چه كه ابن سعد را به اين روسياهى و بدبختى كشانيد، طمع رياست و امارت بود؛ او از ابتدا زشتى و پليدى اقدام خود را مى‏دانست، ولى طمعش او را فريفت كه آن جنايت را مرتكب شود و سپس توبه كند، سرانجام موفق به توبه هم نشد و روسياه دو جهان گرديد، بر خلاف سعد ابن سعد كسانى كه در برابر جاه و مال مقاومت كردند و فريب آن‏ها را نخوردند، سربلندى دو جهان را از آن خود كردند.
ابوذر
ابوذر از ياران با وفاى رسول خدا - صلى الله عليه و آله و سلم - بود؛ از رفتار عثمان خليفه وقت انتقاد مى‏كرد، بر روش او خرده مى‏گرفت، عثمان براى آن كه ابوذر را راضى كند دويست دينار طلا به وسيله دو تن از نزديكان خود براى او فرستاد؛ ابوذر از آن دو پرسيد: اين پول براى من به تنهايى است يا براى همه مسلمانان؟ گفتند: براى تو است، گفت: عثمان اموال مسلمانان را به چه سبب به من مى‏دهد؟
گفتند: اين از مال خود خليفه است و ربطى به بيت‏المال مسلمانان ندارد.
ابوذر گفت: من غنى هستم. گفتند: تو چيزى ندارى. گفت: همين جلى را كه در زير پاى من مى‏بينيد براى من بس است.
بزرگ منشى ابوذر بهترين ثروت او بود و احتياج به گرفتن اين گونه پول‏ها نداشت. ابوذر از خرده‏گيرى بر عثمان دست نكشيد تا عثمان او را به بيابانى بى‏آب و گياه تبعيد كرد، ابوذر در آن بيابان ماند تا جان داد و هنگام مرگ كسى جز دختر هفت ساله‏اش بر بالينش نبود، آرى خرده‏گيرى و انتقاد ابوذر از كارهاى عثمان، از ايمان بود. و عثمان به هر طريقى خواست ابوذر را راضى كند، نتوانست.
انتقاد در زمان ما
در زمان ما انتقاد يكى از وسايل اكتساب شده است و سخن گفتن از روى ايمان رخت بربسته، پايدارى و استقامت در ايمان از ميان رفته است، و نتيجه آن است كه مسلمانان به اين روز سياه نشسته و در خرابه مسكن گزيده‏ايم، بعضى از مسلمانان براى خاطر منافع مادى، از ايمان خود دست برداشتند، ولى بخت بد آنان را از همان منافع نيز محروم كرد، اكنون مسلمانان، فقيرترين و بى‏كس‏ترين ملل عالم هستند، حتى آن چه را كه از خودشان است، دشمنان نمى‏گذارند بهره‏برگيرند، نفوذ خارجيان در هر كشورى از كشورهاى اسلامى، به وسيله چند مسلمان نماى خيانت كار بى‏ايمان مى‏باشد، اينان اگر در برابر بيگانگان مقاومت مى‏كردند اكنون به آقايى سرافراز بودند، نه به نوكرى، شنيدم مسلمان نماى نادانى افتخار مى‏كرد كه تجريش پسر ميليسپور150، هنگام كودكى در دامان او ادرار كرده است! خاك بر سر تو اى مرد پست فطرت احمق.
وقتى بود
زمانى مسلمانان سرافرازترين ملل جهان بودند؛ زيرا ايمان داشتند و در راه ايمان خود پايدارى و فداكارى مى‏نمودند. هنگامى كه استقامت در ايمان از ميان آن‏ها رخت بربست، دشمن بر ايشان تسلط يافت، بدبختى ما مسلمانان به حدى است كه هنوز مقدار بدبختى خود را ادراك ننموده‏ايم، آيا مسلمانان مى‏دانند كه غريبان با چشم حقارت بديشان مى‏نگرند؟ مادامى كه بى‏ايمانى در ميان مسلمانان باشد، جز سياه روزى نصيب ديگرى ندارند، همه كشورهايشان پايمال ستوران بيگانگان خواهد بود، ثروتشان را به يغما مى‏برند، ناموسشان را به اسارت مى‏گيرند، خود را به بردگى استثمار مى‏كنند، آيا بردگى جز اين است كه كسى از خود اختيارى نداشته باشد؟ به طور مستقيم نتواند فكر كند؟ اراده و افكارش تحت تأثير ديگران باشد؟ هر طور آن‏ها بخواهند، بگويد و بكند؟ ولى آن چه خود بخواهد، نتواند انجام دهد؟ خدا مى‏داند كه مرا شرم مى‏آيد كه موقعيت كنونى مسلمانان را قدرى روشن كنم، تا كى بايد اختيار مسلمانان سراً يا علناً ديگران باشد؟
جوابش واضح است: تا وقتى كه ايمان از دست رفته خود را دوباره به دست آورند، اسلام، مسلمانان را بر همه كس مقدم داشته است، ولى فساد اخلاق بر مسلمانان طورى چيره گشته كه خود آن‏ها، بيگانگان را برتر از خود مى‏دانند، بلكه يك عده پست فطرت، اين سخنان را شعار خود قرار داده و برادران خود را تنقيذ مى‏كنند. بسيارى از ملت‏هاى كوچك به واسطه فداكارى و از خودگذشتگى، استقلال واقعى به دست آوردند، جز مسلمانان كه به استقلال صورى دلخوشند. هر كشورى از كشورهاى اسلامى به اندازه‏اى در بدبختى و فساد غوطه‏ور است كه حد ندارد، گويا مسلمانان به سرنوشت كورشان بى‏علاقه هستند كه همت نمى‏كنند تا دست يك مشت زمامدار فاسد و خيانت كار را از كشور خود قطع كنند.
عرب قبل از اسلام
عرب قبل از اسلام در بدترين حالات به سر مى‏برد؛ پست‏ترين ملل عالم به شمار مى‏رفت؛ فساد داخلى و اخلاقى به حدى در عرب زياد بود كه روز به روز نابودى و فنا به ايشان نزديك مى‏شد، قتل و غارت گرى، ناموس دزدى، خيانت، تعدى، شهوت رانى، رباخوارى و باده‏گسارى، از امور عادى به شمار مى‏رفت، آفتاب اسلام طالع شد، دل‏هايى كه پر از ظلمت فساد بود به نور ايمان روشن گرديد، مسلمانان سربلندترين ملل عالم گرديدند، بيگانگانى را كه سرزمين آن‏ها را در اختيار داشتند شكست دادند و خراج گذار خود نمودند، قرن‏ها در كمال آقايى به سر بردند، همين كه در ايمان آن‏ها فتور و سستى رخ داد از قله عزت به سراشيبى ذلت، سرازير شدند و هم اكنون با با سرعت از فراز به نشيب مى‏روند، تفرقه و نفاق در ميان مسلمانان به حدى است كه هيچ يك از ملل اسلام با يك‏ديگر همكارى نمى‏كنند، گاه به زبان مى‏گويند، ولى در عمل احتراز مى‏كنند، هم كارى در ميان مسلمانان يك ملت هم نيست، آن‏ها هم از يك‏ديگر پشتيبانى نمى‏كنند بلكه به كمك دشمن بر هم مى‏تازد.
كشورهاى عرب
تمام كشورهاى عربى در اين نبرد151 اخير نتوانستند بر كشورى نيم ميليونى پيروز شوند، بلكه شكست خوردند، چرا؟ چون نفاق داخلى داشتند، چون به يك‏ديگر حسد مى‏ورزيدند، چون زمامداران خيانت كار داشتند، چون كه از خود اختيارى نداشتند، بى‏ايمانى اختيارشان را به دست ديگران داده بود. اى كاش مسلمانان از اين خواب بيدار مى‏شدند و اندكى به خود مى‏آمدند و ضعف كنونى خود را در نظر مى‏آوردند و به حال خود چاره‏اى مى‏كردند.
وا اسفا مصر كو، بصره و عمان كجاست مراكش و اندلس، مسقط و سودان كجاست بلخ و بخارا چه شد، مرز خراسان كجاست اگر مسلمانيا، موافقت پيشه كن خار مغيلان كفر، ريشه كن از تيشه كن خون همه دشمنان، بگير و در شيشه كن تا نگذشته است وقت، زجاى برخيز هان چون ديدم شمشير تيز، چو گرز آهنگران چو تيغ پهلو شكافت، چو توپ آتشفشان   بلوچ و قفقار و هند، برمه و تازان كجاست دور چرا مى‏رويم، كشور ايران كجاست نه پاسبان در حدود، نه در ثغور است سد نفاق، شرك است و كفر، زكفر انديشه كن حمله به روباه خصم، چو شير از بيشه كن قدر قلى بك كجاست كه داد مردى دهد گرفته بر دست سر، فكنده در پاى جان آتش دم چون تفنگ، تيز به كف چون كمان آفت روباه و خرس، از دو طرف چون اسد

25 - شمه‏اى از استقامت رسول خدا - صلى الله عليه و آله و سلم -

فاصبر كما أولوالعزم من الرسل152.
خداى تعالى پيامبر خود را به پايدارى و استقامت امر مى‏كند: پايدارى و استقامتى كه پيامبران صاحب عزم و اراده و ثابت قدم دارا هستند، رسول خدا - صلى الله عليه و آله و سلم - فرمان خدا را از جان پذيرفت و اطاعت كرد و مثل اعلا و نمونه كاملى از ثبات، حكايت مى‏كند. هر ورقى برگرفته شود، شاهدى كافى و گواهى محكم براى اين سخن خواهد بود و اگر كسى بخواهد به طور كامل از استقامت آن وجود مقدس بحث كند، بايد تاريخ حيات آن حضرت را از آغاز تا انجام بيان كند، زيرا هر ورقش دفترى از ثبات و استقامت مى‏باشد، ولى اكنون مختصرى از زندگانى آن وجود مقدس - جز آن چه در گذشته سخن رفت - بيان مى‏شود تا پايان سخنان ما در استقامت متبرك و با ميمنت گردد.
تكليف انحصارى
امام صادق - عليه السلام - مى‏فرمايد:
خداوند تعالى پيامبر خود را به تكليفى مكلف ساخت كه هيچيك از بندگانش را قبل از آن حضرت به چنين تكليفى مكلف نفرمود. پيامبر اسلام را مأمور فرمود با تمام مشركان جهان به جهاد بپردازد و اگر ياورى نيافت به تنهايى به نبرد با كافران قيام كند.
آن گاه امام صادق - عليه السلام - اين آيه شريفه را تلاوت كرد:
فقاتل فى سبيل الله لا تكلف الا نفسك153؛
پس در راه خدا پيكار كن؛ جز عهده‏دار شخص خود نيستى.
آن حضرت را به چنين فرمان عظيم و سهمناك فرمان دادن كشف از شايستگى فوق‏العاده و لياقت بزرگى مى‏نمايد و مى‏رساند كه آن وجود مقدس، لايق‏ترين و قوى‏الاراده‏ترين افراد بشر بوده است، چون تا خداوند عالم توانايى اطاعت امر را در كس نبيند، او را بدان فرمان نمى‏دهد. رسول اكرم - صلى الله عليه و آله و سلم - فرمان حق را به كار بست و استقامتى نمود كه نظير آن ديده نشد.
ثروت حضرت خديجه - عليها السلام -
رسول خدا - صلى الله عليه و آله و سلم - محترم‏ترين فرد قريش از لحاظ خانوادگى و موقعيت شخصى به شمار مى‏رفت ولى دستش از ثروت خالى بود، تهى دستان هنگامى كه به مال و منال مى‏رسند چون مزه تهى‏دستى را چشيده‏اند آن را سخت نگه‏دارى مى‏كنند و بسيار عزيزش مى‏دارند و آن را به آسانى از كف نمى‏دهند. هنگامى كه حضرت خديجه - عليها السلام - تمام اموال خود را در اختيار آن وجود مقدس گذاشت، آن حضرت تمام آن را در راه خدا و تبليغ رسالت الهى صرف نمود؛ مال نزد همه كس عزيز است، ولى در نظر آن حضرت، دين خدا عزيزتر بود و راه خدا را بر هواى نفسانى خود مقدم داشت و پاى بر آن چه خود مى‏خواست گذارد و آن چه خدا فرموده و خواسته بود، آن را انجام داد.
مبارزه با خويشان
از موارد استقامت آن حضرت كه بسيار بسيار ناگوار و مشكل بود، بلكه نزد مردمان آن عصر محال شمرده مى‏شد مبارز با خويشان و نزديكان است، قرابت و خويشاوندى در نظر عرب خيلى اهميت دارد و در عصر جاهليت به حد اعلاى از اهميت رسيده بود، چه بسا براى آن كه يك تن از عشيره كشته شده بود، دودمان عشيره قاتل بر باد مى‏رفت، جنگ بسوس كه چهل سال است در عرب دوام يافت، از روى عرق و حميت و رگ خويشاوندى برخاسته بود، رسول خدا - صلى الله عليه و آله و سلم - خويش پرستى را كنار گذاشت و جز خداپرستى راه ديگرى نپيمود. با منتهاى علاقه و محبتى كه به خويشان خود داشت و از كوچك‏ترين آزارى كه به آن‏ها مى‏رسيد، آزرده خاطر مى‏گشت، ولى هر كدام از خداپرستى منحرف بودند، نزد آن حضرت ارزشى نداشتند. در جنگ بدر هنگامى كه عباس عموى آن حضرت اسير شد و او را در بند كردند، صبحگاهان معلوم شد كه آن حضرت از شدت تأثر براى شنيدن ناله‏هاى عباس شب را به خواب نرفته بود، ولى در عين حال از گناه عباس در نگذشت و او را با اسيران ديگر يك سان ديد و از عباس فدا گرفت.
ابولهب عموى ديگر آن حضرت چون اسلام نياورده بود و در اذيت و آزار مسلمانان مى‏كوشيد، مرود نفرت آن حضرت قرار داشت چند آيه قرآن نيز در نكوهش او نازل شد، ولى فرزندان او عتبه و معتب را - كه دختران آن حضرت را روى دشمنى با اسلام طلاق داده بودند - هنگامى كه در فتح مكه اسلام آوردند، نوازش فرمود و آن‏ها از بس با حضرت بد كرده بودند، از آن وجود مقدس حيا مى‏كردند، ابوسفيان بن حارث، پسر عموى آن حضرت تا اسلام نياورده بود، مورد لطف آن حضرت واقع نشد، ولى هنگامى كه مسلمان شد، مورد عنايت واقع گرديد.
ابوسفيان به واسطه آزار بسيارى كه در زمان كفرش به آن حضرت رسانيده بود، تا آخر عمر از شرم به روى آن حضرت نگاه كرد. در جنگ بدر قسمتى از سپاه كفر را بنى‏هاشم تشكيل مى‏دادند، حتى رايت هم داشتند، آن حضرت آنان را مانند دشمن انگاشت و با آن‏ها از در جنگ درآمد، با آن كه فرمود: قريش آن‏ها را با زور و فشار و بر خلاف ميل، به جنگ آوردند.
بيگانگان نزديك
هنگامى كه بيگانگان ايمان مى‏آوردند، مورد مهر آن حضرت بودند و از خويشان و نزديكان بى‏ايمان عزيزتر بودند، هر كس ايمان نمى‏آورد از آن حضرت دور بود، اگر چه نزديك‏ترين كسانش بود و هر كس ايمان مى‏آورد نزديك بود، هر چند دورترين بيگانگان بود.
وحشى حبشى، قاتل خيانت كار عموى عزيز آن حضرت هنگامى كه اسلام آورد از خون او در گذشت و از انتقام خون عمويش حمزه صرف نظر كرد.
جنازه سعد بن معاذ
رفتارى كه آن حضرت با جنازه سعد بن معاذ نمود، رفتارى است كه شخص، با عزيزترين خويشانش مى‏كند، بدون ردا و پاى برهنه از جنازه سعد تشييع فرمود و پيوسته چپ و راست جنازه را مى‏گرفت، بر گرد آن مى‏گشت، پيش از آن كه جنازه را وارد قبر كنند آن حضرت وارد قبر شد و سعد را وارد قبر كرد، آن گاه او را لحد نمود و خشت بر لحد او چيد و درزهاى خشت را گرفت، سپس خاك بر آن ريخت، اين نبود جز آن كه سعد ايمان كامل داشت و گرنه خويشى ميان سعد - كه سيد قبيله اوس در مدينه بود - و ميان آن حضرت - كه سيد قبيله بنى هاشم در مكه بود - وجود نداشت، خويشان آن حضرت كه اسلام مى‏آورند از دو جهت مورد مهر بودن، ولى همگى آن‏ها در حقوق سهم غنايم و خطرات مهالك، با ديگر ياران آن حضرت، يك سان بودند و ابداً ترجيحى بر ديگران نداشتند154.
رد تقاضاى فاطمه عزيز - عليها السلام -
عايشه مى‏گويد:
نزد رسول خدا - صلى الله عليه و آله و سلم - عزيزترين زن‏ها، فاطمه - صلى الله عليه و آله و سلم - به خدمتش شرفياب شد، در حالى كه دست‏هاى مباركش از كثرت كار آبله كرده بود تقاضا كرد كه يكى از اسيران را براى خدمت كارى به او مرحمت كند آن حضرت نپذيرفت و فرمود: آن‏ها را مى‏فروشم و صرف مسلمانان فقير مى‏كنم.
على - عليه السلام -
على - عليه السلام - را كه عزيزترين مردان نزد او بود، در تمام خطرات و مهالك جلو مى‏فرستاد و در طول حيات آن حضرت، موردى يافت نمى‏شود كه محبتش چيره شده باشد و على را از جنگ باز دارد. هنگامى كه در جنگ خندق خواست كسى به جنگ عمرو بفرستد و دو بار على - عليه السلام - براى رفتن به جنگ تن به تن عمرو، داوطلب شد پيامبر - صلى الله عليه و آله و سلم - از آن جلوگيرى فرمود از آن نظر بود كه مردانگى على - عليه السلام - و از جان گذشتگى و فداكارى او را به ياران خود بنمايد و معلوم سازد كه در ميان آن‏ها كسى به فضيلت و شرافت على - عليه السلام - نيست. وقتى كه در هر سه بار جز على - عليه السلام - كسى نداى پيامبر - صلى الله عليه و آله و سلم - را پاسخ نگفت و هيچ كس آماده دفاع از هجوم پهلوان نامى عرب نبود، على را به نبود، على را به نبرد او فرستاد.
جنگ بدر
در جنگ بدر كه نخستين جنگ مهم اسلام است، عزيزترين كسانش؛ يعنى على، حمزه عمويش و عبيده (پسر عمويش) را از اول وارد نبرد كرد و هيچ به خاطر شريفش راه نيافت كه اين‏ها عزيزان من هستند و شايد در جنگ كشته شوند، خوب است كه از مهاجران ديگر بفرستم.
سوره برائت
موقعى كه على - عليه السلام - را يكه و تنها براى قرائت سوره برائت به مكه فرستاد، نيديشيد كه اين جوان در مكه دشمنان بسيارى دارد، اهل مكه با او دشمن خونى و منتظر روز انتقام هستند، براى على - عليه السلام - كه نور دو چشم من است، اين سفر خطر دارد، خوب است شخص بى‏طرفى را بفرستم تا على از اين مهلكه نجات يابد آرى، هر چند على - عليه السلام - نزد او عزيز و گرامى بود، ولى فرمان خدا عزيزتر و گرامى‏تر بود، ديگران شايستگى اين سفر را نداشتند و على - عليه السلام - بايد اين پيام را ببرد هر چند كشته شود.
هجرت از مكه
ديگر از سختى‏هايى كه آن وجود مقدس ديد و استقامت كرد، آوارگى و هجرت از وطن اصلى خود بود. هر كس بر حسب نس فطرى و طبيعت خود وطن خود را دوست مى‏دارد و تا مجبور نشود، از آن هجرت نمى‏كند، چون كه از وقت به دنيا آمدن با آن آب و خاك انس گرفته و با آن آب و هوا پرورش يافته است و جدايى از آن جا براى او سخت و ناگوار خواهد بود. كسانى كه از وطن دورند، هنگامى كه باز مى‏گردند، نشاط و فرح بى‏پايانى در خود احساس مى‏كنند، هيچ كس به خودى خود بدون اجبار و اكراه از وطن خويش هجرت نمى‏كند و تا علتى از قبيل: طلب مال، جاه، آسايش بيش‏تر، فرار از دشمن يا مرض و بيمارى رخ ندهد، از آن هجرت نمى‏كند وطن رسول خدا - صلى الله عليه و آله و سلم - قطع نظر از آن كه زادگاه و پرورش گاه آن حضرت بود، از جهت آن كه زمين مقدسى نيز بود و خانه خدا در آن قرار داشت، بسيار مورد علاقه آن وجود مقدس بود. پنجاه سه سال نيز با آن آب و خاك انس گرفته بود؛ لذا هجرت از مكه بر آن حضرت بسيار ناگوار آمد. سيزده سال در برابر آزار و اذيت‏هاى اهل مكه مقاومت فرمود و چون اهل مكه شايسته چنين رسالتى نبودند و با تمام قوا مانع از پيشرفت اسلام مى‏شدند و آن چه از ايشان ساخته بود، در آزار آن حضرت و مسلمانان دريغ نيم كردند، ديگر طاقت و توانايى براى مسلمانان نمانده بود؛ لذا با شدت علاقه‏اى كه به مكه داشت از آن جا هجرت كرد. عبدالله حمراء مى‏گويد:
در موقعى كه آن حضرت از مكه خارج مى‏شد، بعد از سوار شدن به مركب خويش، مكه را مخاطب قرار داد و چنين گفت: به خدا سوگند بهترين و محبوب‏ترين زمين‏ها نزد خدا هستى و اگر من به ناچار رانده نشده بودم، هر آينه از تو بيرون نمى‏آمدم و تو را ترك نمى‏كردم.
سخت‏گيرى اهل مكه
اهل مكه در دشمنى با آن حضرت كوتاهى نمى‏كردند، در كوچه و بازار و مسجد از استهزا و سنگ پرانى و نظاير اين‏ها كوتاهى نمى‏كردند، هر جا مسلمانى را پيدا مى‏كردند، حتى الامكان از شكنجه او كوتاهى نمى‏كردند، هنگامى كه آن حضرت و بنى‏هاشم در شعب ابوطالب محصور بودند، كفار مكه تصميم گرفتند مقاومت منفى را بر مبارزات مثبت ديگر خود بيفزايند، خريد و فروش و ساير معاملات را با بنى‏هاشم ممنوع كردند، همه گونه ارتباطات را با بنى‏هاشم قطع نمودند، روزها مى‏گذشت كه آن وجود مقدس و ساير بنى‏هاشم غذايى به دستشان نمى‏رسيد، از گرسنگى بر خود مى‏پيچيدند، اگر كمك‏هاى شبانه بعضى از ياران و نزديكان نبود، اگر كوشش‏هاى كودكى كه هنوز پانزده سال نداشت، نبود كه شب‏ها در ميان خار و خاشاك به مكه مى‏آمد و مخفيانه غذا براى محصوران مى‏آورد و گاهى غذا بر دوش داشتن او توام با زد و خورد و جراحت برداشتن از كفارى بود كه مانع از بردن غذا بودند. اين كودك فرزند كوچك ابوطالب على - عليه السلام - بود، اگر استقامت رسول خدا - صلى الله عليه و آله و سلم - و تقويت روحى محصوران از طرف حضرت و لطف خدا نسبت به آن‏ها نبود، همگى مى‏مردند و اين سختى‏ها در برابر درياى استقامت آن وجود مقدس ناچيز بود.
همه مى‏گويند: شكم گرسنه دين نمى‏فهمد، خردمندان گفته‏اند كه: نخست بايد گرسنه را اسير كرد، آن گاه با او سخن گفت؛ چون گرسنه چيزى نمى‏فهمد.
 
ملحد گرسنه و خانه خالى و طعام - عقل باور نكند كز رمضان انديشد آيا رسول خدا - صلى الله عليه و آله و سلم - و يارانش چنين بودند!؟
پركارى آن حضرت
استقامتى كه آن حضرت در برابر كار و كثرت مشغله از خود نشان داده است، موجب حيرت و تعجب خردمندان مى‏باشد، اگر بخواهيم براى روح خستگى‏ناپذير، يك مصداق حقيقى پيدا كنيم، جز آن وجود مقدس مصداقى ندارد. اگر كارى كه مردان پر كار انجام مى‏دهند، را با كارهايى كه آن حضرت انجام مى‏داد مقايسه كنيم نسبتى ميان آن‏ها نيست؛ هنگامى كه آن حضرت به مدينه هجرت فرمود بيش‏تر اوقات آن حضرت در جنگ مى‏گذشت، مشغول تهيه مقدمات جنگ بود و در عين حال به تعليم مسلمانان مى‏پرداخت، مشغول تنظيم تشكيلات اسلام بود، به امور قضايى مسلمانان نيز رسيدگى مى‏كرد، رفع حوايج مسلمانان مى‏نمود، كسانى را به اين سو و آن سو براى تبليغ اسلام و احكام الهى اعزام مى‏داشت، سپاهيانى هب جنگ كفار گسيل مى‏كرد كه عدد دفعات آن به هفتاد رسيد، وحى بر آن حضرت نازل مى‏شد، فقرا و بى‏چاره‏گان را دست‏گيرى مى‏فرمود، سفرا به اطراف مى‏فرستاد و سفيران خارجيان را مى‏پذيرفت، جواب سؤلات دينى و اجتماعى و فلسفى مسلمانان و كفار را مى‏داد.
و به عبارت ديگر: آن حضرت، هم قوه مقننه بود، هم قوه قضائيه و هم قوه مجريه؛ هم فرماندهى كل قوا را داشت، هم استاد و معلم مردم بود. هم عابد و زاهد بود، هم مرد جنگ و نبرد. هم در پنج وقت امام جماعت بود، هم واعظ و خطيب، و علاوه بر تمامى اين كارها - كه به جز جنگ - همه در مكه نيز داشت، زخم زبان و استهزا و سخريه دشمنان و جاهلان را نيز تحمل مى‏فرمود. و تك تك اين كارها را نيز به طورى، خوب انجام مى‏داد كه گويى هيچ كار ديگرى ندارد و تمام افكار خود را صرف آن كار كرده است تا آن را به طورى منظم و صحيح انجام دهد كه هيچ گونه خلل و نقصى نداشته باشد.
مبارزه همه جانبه
مبارزه دامنه دار و شديدى كه آن حضرت شروع كرده بود و لحظه‏اى از آن دست‏بردار نبود. يكى از چيزهايى است كه عقول را متحير كرده است و موجب مى‏شود همگى سرتسليم در برابر اين نيروى بزرگ و اين اراده آهنين فرود آورند اين است كه: آن حضرت مبارزه همه جانبه‏اى داشت؛ يا يهودى، با نصرانى، با گبر و مجوس مبارزه مى‏كرد، با بت پرست با ستاره پرست، هم با سفيدپوست، هم با سياه‏پوست در نبرد بود؛ هم با ارباب مخالف بود، هم با نوكر؛ هم با زن مخالفت داشت، هم با مرد؛ هم با پير در جنگ بود، هم با جوان؛ هم با اعتقادات قلبى و باطنى مردم مخالف بود، هم با رفتار خارجى؛ به طور كلى آن حضرت يك تنه با تمام افراد بشر و تمام حركات و سكنات خلاف و ضد توحيدى آن‏ها مخالف بود، زنده باد چنين همت عالى و چنين عزم راسخى كه كوه‏هاى آهن و فولاد در برابرش خرد مى‏شوند.
عبادت آن حضرت
گفته شد آن حضرت با آن همه كار و كثرت مشغله، عابد و زاهد بود اگر كسى به عبادات آن حضرت بنگرد از تعجب انگشت به دندان خواهد گزيد زيرا عبادات آن حضرت به حدى است كه اگر كسى بگويد بيش‏تر اوقات عمر آن حضرت به عبادت خدا گذشته، گزافه نگفته است. از آن طرف اگر كارهاى ديگر آن حضرت را بنگريم مى‏بينيم كه 24 ساعت براى آن‏ها كم بود و وقت فارغى براى عبادت نداشته است. عبادات آن حضرت عباداتى بسيار سنگين بود كه ديگران از آن گونه عبادت عاجز بودند. ده سال بر روى انگشتان پا، خدا را عبادت نمود، به حدى كه پاهاى مباركش ورم كرد و رنگ چهره نزنينش زرد شد، تا آن كه از طرف خداى تعالى اين آيه شريفه نازل شد:
طه ما انزلنا عليك القرآن لتشقى155؛
ما قرآن را بر تو نفرستاديم كه در عبادت ما به سختى بيفتى.

ساعت خوش آن حضرت ساعتى بود كه در برابر پروردگار مى‏ايستاد و عبادت و پرستش مى‏نمود.
امام جعفر صادق - عليه السلام - مى‏فرمايد:
آن حضرت در آغاز بعثت به قدرى روزه مى‏گرفت كه گفته مى‏شد: او روزه است و افطار ندارد و سپس آن قدر مفطر بود، به حدى كه گفته مى‏شد: روزه نمى‏گيرد، سپس از اين روش دست برداشت و يك روز در ميان، روزه مى‏گرفت، پس از آن، اين روش را تبديل به روش ديگرى كرد156.
و در عين حال با تمام اين گرفتارى‏ها، شوهر و همسر خوبى براى زنانش بود، به طورى كه هيچ يك از حقوق آن‏ها را پايمال نمى‏كرد، پيوسته زبانش در ذكر خدا بود، در هر نشست و برخاستى چندين مرتبه تسبيح و تهليل خدا را مى‏نمود و در عين حال، به منزل يارانش مى‏رفت و از بيماران عيادت مى‏كرد؛ عجب آن است كه زراعت هم مى‏نمود و درخت خرما مى‏كاشت. استقامتى كه آن وجود مقدس در برابر صدمات و اذيت‏هايى كه به پيكر شريفش وارد مى‏آمد، يكى از دشوارترين استقامت‏هاست؛ آن حضرت آسودگى و استراحت خود را از خود سلب كرده بود و در برابر انجام دادن فرمان خدا آن‏ها را چيزى نمى‏شمرد.
ثبات در جنگ
در تمام مهلكه‏ها، ثاتب قدم‏ترين سپاهيان خود بود، در هيچ نقطه‏اى از نقاط حساس جنگ ديده نشد كه آن حضرت قدمى به عقب بردارد. هر نقطه‏اى كه جنگ خطرناك و خونين‏تر بود جايگاه آن حضرت آن جا بود اميرمؤمنان على - عليه السلام - با آن كه به دليرى و شجاعت مثل است مى‏فرمايد:
وقتى آتش جنگ بسيار افروخته مى‏شد و كار بر ما سخت مى‏گرديد، به رسول خدا - صلى الله عليه و آله و سلم - پناه مى‏برديم.
ثبات آن وجود مقدس بهترين تقويت روحى براى يارانش بود. كسانى كه از ميدان جنگ مى‏گريختند، بر اثر استقامت آن حضرت بار ديگر به ميدان باز مى‏گشتند. هنگامى كه كفار با سنگ، دندان آن حضرت را شكستند، از درد بى‏هوش شد، ولى در اراده خلل ناپذيرش تأثيرى نكرد، ثبات قدمش بيش‏تر و پايدارى‏اش فزون‏تر گرديد. در موارد مختلف، از جراحات وارده بر تن مباركش خم به ابرو نمى‏آورد، وقتى كه آن حضرت را سنگ باران كردند، از پاهاى مباركش خون روان شد.
از آغاز بعثت، ساعت خوش نداشت و روى استراحت و آسايش را نديد؛ پيوسته در شكنجه و عذاب به سر مى‏برد، اگر اندكى در روش خود تخفيف مى‏داد، اين مشقت‏ها و سختى‏ها را نمى‏ديد، كفار بارها خواستند كه حضرت اندكى در تبليغ اسلام تخفيف دهد، تا آن‏ها دست از اذيت و آزار بردارند، ولى آن وجود مقدس بالاتر از آن بود كه به خاطر آسايش و استراحت، در اقدام خود سستى كند، ناراحتى‏ها و شكنجه‏ها را تحمل مى‏نمود و با جديت به روش خود ادامه مى‏داد.
مقاومت در برابر اهانت
پايدارى و استقامتى كه آن حضرت در برابر بى‏احترامى‏ها و جسارت‏ها نمود نظير و مانند ندارد، كوچك‏ترين بى‏احترامى، مردان بزرگ و با اراده را از هدف باز مى‏دارد، بسيارى از مردم، به احترام و حيثيت خود بيش‏تر از جان خود علاقه دارند، دست از جان خود مى‏كشند، مبادا به آن‏ها بى‏احترامى شود، ولى پيامبر اكرم - صلى الله عليه و آله و سلم - از اين مردمان نبود، در راه هدف مقدسش، از همه احترامات و جاه و جلال، چشم پوشيد و در برابر همه بى‏احترامى‏ها و استهزاها پايدارى كرد، اين خارهاى مغيلان كه بر تنش مى‏رفت، در عزم او تأثيرى نداشت، قريش هر جا كه مى‏رسيدند، آن حضرت را استهزا مى‏نمودند، كودكان عرب در پى آن حضرت، هياهو مى‏كردند و بى‏احترامى به آن حضرت به جايى رسيد كه شكمبه خون آلود گوسفندى را بر سر آن بزرگوار افكندند كه صورت مباركش رنگين شد. پيراهن‏هاى خود را تاب مى‏دادند و به گردن آن حضرت مى‏انداختند و آن وجود مقدس را از اين سو به آن سو مى‏كشيدند. تمام اين رنج‏ها را بر خود هموار مى‏نمود. و كم‏ترين خللى، در عزم راسخش روى نمى‏داد.
از ستم كفار قريش، به عشيره ثقيف پناه برد، پناهش ندادند، به بنى‏عامر پناه برد، پناهش ندادند، به ربيعةالفرس پناه برد، پناهش ندادند. من نمى‏دانم چه مى‏گذشت بر آن حضرت هنگامى كه به آن دونان پست فطرت پناه مى‏برد و آن بد صفتان به چنين وجود مقدسى، پناه نمى‏دادند. اى كاش به همين پناه ندادن اكتفا مى‏كردند و آن مهمان عالى قدر را سنگ باران نمى‏كردند تا از شدت درد و تابش آفتاب بر زخم‏هايى كه سنگ‏ها بر بدن مباركش وارد آورده بود، به سايه ديوار باغى پناه برد، نه كسى بود كه بر زخم‏هاى او مرهم نهد، نه دوستى كه درد دل خود را به او گويد، نه ياورى كه آن اراذل و اوباش را از او دور كند، ولى خداى توانا بزرگ‏ترين پناه او بود، او دوست و ياورى و هدف و مقصودى جز خدا نداشت، طبيب و پرستار و آرزويى جز خدا نداشت.
سخن امام سجاد - عليه السلام -
امام سجاد - عليه السلام - در بيان استقامت آن حضرت چنين مى‏فرمايد:
اللهم فصل على محمد أمينك على وحيك و نجيبك من خلقك و صفيك من عبادك امام الرحمة و قائد الخير و مفتاح البركة كمانصب لأمرك نفسه و عرض فيك للمكروه بدنه و كاشف فى الدعاء اليك هامته و حارب فى رضاك أسرته و قطع فى احياء دينك رحمته و أقصى الأدنين على جحودهم و قرب الأقصين على استجابتهم لك و والى فيك الأبعدين و عادى فيك الأقربين و أدأب نفسه فى تبليغ رسالتك و أتعبها بالدعاء الى ملتك و شغلها و بالنصح لأهل دعوتك و هاجر الى بلاد الغربة و محل النأى عن موطن رحله و موضع رجله و مسقط رأسه و مأنس نفسه ارادة منه الاعزاز دينك و استنصاراً على أهل الكفر بك حتى استتب له ما حاول فى أعدائك و استتم له مادبر فى أوليائك فنهد الهيم مستفتحاً بعونك و متقوياً على ضعفه بنضرك فغزاهم فى عقر ديارهم و هجم عليهم فى بحبوحة قرارهم حتى ظهر أمرك و علت كلمتك و لو كره المشركون157؛
باالها! بر محمد، امين و حيت و برگزيده از آفريدگانت و پسنديده از بندگانت، درود فرست كه پيشواى رحمت و قافله سالار خير و كليد بركت است، هم چنان كه او براى انجام فرمان تو جان خويش را به مشقت انداخت و تن خود در معرض شكنجه و آزار قرار داد و در راه دعوت به تو، با كسان خود در افتاد و براى خشنودى تو، با ايل و تبارش جنگيد و در راه زنده كردن دين تو، از خويشانش بريد و چون آن‏ها دين تو را انكار كردند نزديك‏ترين بستگانش را از خود دور كرد و دورترين مردم را، براى تسليم بودنشان به فرمان تو، به خود نزديك ساخت و به خاطر تو، با دوران و بيگانگان، از در دوستى در آمد و با نزديكان و خويشاوندان از در دشمنى، و جان خود براى رسانيدن پيام تو، فرسود و براى دعوت به آيين تو خسته نمود و به خيرخواهى حق پرستان، مشغول داشت.
و از زادگاه و محل آسايش خود، دست كشيده و به ديار غربت، هجرت نمود؛ براى آن كه دين تو را، عزيز گرداند و به يارى تو، بر كافران حمله آورد تا آن چه، براى دشمنانت خواسته بود، به وقوع پيوست و آن چه براى دوستانت در نظر گرفته بود، انجام شد، پس در حالى كه از تو كمك گرفته و ناتوانى خود را به يارى تو، نيرومند كرده بود، بر آنان بتاخت و با آن‏ها تا آسايشگاه خانه‏هاشان جنگيد و تا نقطه استراحتشان، لشكر كشيد تا دين تو آشكار و سخت بلند مرتبه گرديد، گر چه مشركان را خوش نيامد و بر آنان ناگوار بود.

26 - نكوهش لجاج

و لو رحمناهم و كشفنا ما بهم من ضر للجوا فى طغيانهم يعمهون158.
أمن هذا الذى يرزقكم ان أمسك رزقه بل لجوا فى عتور و نفور159.
چند شب در اطراف استقامت و پايدارى و ستايش اين صفت عالى، سخن رفت. از نظر آن كه مبادا استقامت با لجاج اشتباه شود و پاره‏اى لجاج نكوهيده را استقامت پسنديده پندارند - زيرا بسيارى از صفات نيك و بد به يك ديگر شبيه‏اند و تميز آن‏ها دشوار است - اينك به نكوهش لجاج و تميز آن از استقامت مى‏پردازيم.
استقامت و لجاج
استقامت - همان طور كه ذكر شد - آن است كه انسان، درستى مطلبى را دريابد و صحت هدفى را پس از مطالعه و تفكر عميق بدون دخالت احساسات تشخيص دهد و بر اين عقيده پايدارى كند و در اثر موانع بسيار و سختى‏هاى ناگوار يا به وسيله تطميعات و تهديدات خارجى، از آن دست برندارد و ايمان خود را نگه دارد.
لجاج، طرفدارى از مطلب باطلى است كه فساد آن آشكار شده و آن كسى كه لجاج مى‏كند بطلان آن عقيده را در دل تصديق دارد، ولى خودپسندى او نمى‏گذارد كه به فساد عقيده‏اش اقرار كند؛ زيرا آن را براى خود حقارتى مى‏داند.
گاه احساسات طورى بر او غلبه مى‏كند كه مانع از آن مى‏شود كه به فساد عقيده خود پى برد و مى‏پندارد آن راهى كه مى‏رود، راه صواب است.
و به عبارت ديگر: اگر پايدارى در هدفى براى خود هدف باشد، استقامت است و اگر براى چيزهاى خارج از هدف باشد، از قبيل: اين فكر من است يا پدرم گفته يا فاميل من است، يا شهر و كشور من است و مانند اين‏ها لجاج است.
قرآن مى‏فرمايد:
و ان الذين لايؤمنون بالاخرة عن الصراط لنا كبون و لو رحمناهم و كشفنا ما بهم من ضر للجوا فى طغيانهم يعمهون160؛
و كسانى كه به آخرت ايمان نمى‏آورند، از راه راست خارج شده‏اند و بى‏راهه مى‏روند و اگر ما به آن‏ها مهربانى كنيم و زيان و بدبختى را از ايشان بر طرف نماييم، در سركشى و نافرمانى خود لجاج كرده و سرگردان خواهند بود.
نعمت‏هايى كه خداوند بر كفار ارزانى داشته و خوان بى‏كران خود را كه بر ايشان گسترده، موجب بازگشت آن‏ها از بى‏راهه به راه راست حق پرستى نشده است و در بيابان غفلت و سركشى و گناه سرگردانند،، در صورتى كه اگر اندكى به خود آيند و با نظرى پاك به نعمت‏هاى الهى بنگرند، به زودى به انحراف و كج روى خود پى‏خواهند برد و به خطاى عمدى خود اذعان خواهند كرد، ولى خودخواهى، آنان را كور و كر كرده است و راه را از چاه تميز نمى‏دهند و روز به روز در گرداب گم‏راهى خود بيش‏تر فرو مى‏روند.
اقسام لجاج
لجاج بر دو گونه است: يكى از لجاج در نظريات علمى و فلسفى و اعتقادات مذهبى، يعنى لجاج كننده تشخيص مى‏دهد كه نظريه علمى او خطاست، ولى در ظاهر اعتراف به آن خطا نمى‏كند و با آن كه نظريه ديگرى را در دل خود تصديق دارد، ولى در ظاهر نمى‏پذيرد، بلكه به اين سو و آن سو مى‏زند تا شايد سخن باطل خود را پا بر جا كند و به او بقبولاند. كسانى كه چنين صفتى دارند هيچ گاه در علم و دانش ترقى نمى‏كنند و همواره در جهل و نادانى خود مى‏مانند.
دانش طلب و دانشمند بايد انصاف داشته باشد و نظريه خود را تابع دليل و برهان قرار بدهد؛ به هر سو كه برهان، او را راهنمايى كرد، بدان سو روان شود، نه آن كه جست و جو كند تا دليلى براى گفته خود پيدا كند چنين كسى هميشه در بيابان نادانى سرگردان خواهد بود. دانشمند نبايد مثلاً از نظريه پدر يا استادش دفاع كند و تحت تأثير احساسات قرار گرفته و نظريه آن‏ها را صد در صد صحيح بداند، اگر همه دانشمندان چنين بودند، در علوم ترقياتى رخ نمى‏داد مسايل علمى، فلسفى و مذهبى بايد مورد بحث قرار گيرند و به دقت بررسى شوند.
اجتهاد آزاد
يكى از برترى‏هاى مذهب اماميه بر فرق ديگر اسلام آن است كه هر دانشمند مذهبى بايد خود به دنبال تحقيق برود و تلاش كند تا قوانين الهى را از قرآن و سنت رسول خدا - صلى الله عليه و آله و سلم - كه به وسيله اهل بيت آن حضرت - عليهم السلام - به ما رسيده است به دست آورد، ولى حنفى‏ها هر چه ابو حنيفه اجتهاد كرده، مالكى‏ها هر چه مالك گفته، شافعى‏ها هر چه شافعى فهميده، حنبلى‏ها هر چه احمد بن حنبل به زبان آورده است، همان را قانون الهى مى‏دانند و به كسى حق بحث و گفت و گو نمى‏دهند و همگى بايد كوركورانه از آن چهار تن پيروى كنند، حتى بيهقى كه يكى از دانشمندان بزرگ شافعى است، كتابى به نام السنن الكبرى نوشته كه احاديث منتسب به رسول خدا را مطابق فتاواى شافعى ذكر كرده يا به عبارت ديگر: مدارك فتاواى شافعى از سنت بيان نموده، از اين جهت است كه هنوز فقه اسلامى نزد آن‏ها همان وضعيتى را كه قرن دوم و سوم هجرى داشت، دارد، ولى فقه اسلامى كه اماميه از آن بحث مى‏كنند به حد اعلاى ترقى رسيده است.
تخطئه و تصويب
برترى ديگرى كه موجب تعمق و تدقيق بيش‏تر علماى اماميه و رسايل مذهبى آنان گرديد، قبول تخطئه است. اماميه مى‏گويند: مجتهد شايد نظرياتش صواب و مطابق واقع باشد و شايد اشتباه بوده و مطابق واقع نباشد، مجتهد شايد حكم خدا را فهميده يا شايد نفميده باشد، چون حكم خدا يكى است و تغيير پذير نيست، از اين جهت دانشمندان اماميه حد اعلاى كوشش خود را به كار مى‏برند تا حقيقت را پيدا كنند، ولى فرق ديگر اسلام، مصوبه هستند؛ يعنى هر چه مجتهد فهميد گويند همان، صواب است. پس اگر دو مجتهد، دو فتواى متناقض داشتند، قهراً خدا نيز دو حكم متناقض دارد!؟ از اين جهت دانشمندان آن‏ها از قرن سوم به اين طرف تحقيقات دقيق و عميقى در فقه اسلامى ندارند.
علل لجاج
اگر دانشمندى نظرش فقط واقع بينى باشد، لجاج نمى‏كند، بلكه از راهنمايى ديگران خشنود مى‏شود، ولى خودخواهى و خودپسندى يا به تعبير ديگر: احساسات، انسان را از طريق انصاف و قضاوت عادلانه خارج مى‏كند. سودپرستى و منفعت دوستى تأثير فراوانى در پيدايش لجاج دارد، كسانى كه به مذهب باطل گرويده‏اند، كم‏تر حاضرند كه انصاف دهند و حرف حق را بپذيرند و دست از عقيده فاسد خود بردارند.
يكى از دلايل كافران قريش بر عقيده فاسدشان، اين بود، پدران ما داراى چنين عقيده‏اى بودند، ما هم از آنان پيروى مى‏كنيم. مثلاً اگر پدرانشان احمق و نادان يا ظالم و متعدى بودند، آن‏ها نيز بايد احمق و نادان يا ظالم و متعدى باشند. اين استدلال هنوز هم در بيش‏تر مغزها جاى دارد كه پدر را نمونه‏اى از ادراك و پاكى فضيلت مى‏دانند و هر چند پدرانشان جانى و خيانت‏كار بوده او را صادق و خدمت گذار مى‏دانند. فرزند چيز فهم بايد، خود نظريه يا خود آن صفت را در نظر بگيرد و از آن كه پدرش داراى آن نظريه بوده، چشم بپوشد، آن گاه درباره آن قضاوت كند، اگر صحيح بود، بپذيرد و اگر باطل بود به دور اندازد.
بدترين لجاج
بدترين اقسام لجاج آن است كه شخص در خودش احتمال خطا ندهد و حاضر نباشد كه سخنان ديگران را بشنود، علماى مذاهب باطله و اديان نادرست، پيروان خود را ممنوع مى‏كنند كه بحث مذهبى كنند و با اهل حق سخن بگويند؛ زيرا لجاج مريدان كم‏تر است و ممكن است هنگام استدلال، به بطلان آن مذهب پى‏برند و از آن دست بردارند. دانشمند لجوج آن قدر در بحث لجاج مى‏نمايد و از اين شاخه به آن شاخه مى‏پرد تا كلام حق را نپذيرد و سخن خود را به كسرى بنشاند.
كفار عرب، گوش خود را مى‏گرفتند تا آيات قرآن و كلام خداوند را نشنوند. مبادا فتورى در بت‏پرستى آن‏ها روى دهد؛ اسلام است كه پيرو خود را آزاد مى‏گذارد وى ميگويد: برو در هر نقطه‏اى از جهان عقيده خود را با هر كس بگو و تمام گفته‏هاى ديگران را بشنو تا دريابى آن چه آن‏ها مى‏گويند تو بهتر از آن را دارى.
گاه خودپرستى به قدرى شدت پيدا مى‏كند كه انسان در راه لجاج، دست از جان خود نيز مى‏شويد و كشته راه... مى‏شود. اگر عصبيت توأم با جاه‏طلبى شود، بدترين روزگار را براى لجاج كننده به ارمغان مى‏آورد.
عمير بن اهلب
در جنگ جمل، على - عليه السلام - هر چه اهل بصره را نصيحت فرمود كه از راه خطايى كه رفتند بازگردند، سودى نبخشيد. عمار ياسر اندرز داد و موعظه كرد، ثمرى نكرد، آن قدر لجاج كردند تا بيش‏تر آن‏ها كشته شدند. مداينى مى‏گويد:
در بصره كسى را ديدم كه يك گوش نداشت. سبب پرسيدم، گفت: روزى كه جنگ جمل رخ داد، من در ميان كشتگان مى‏گشتم، مجروحى را ديدم سر خود را بلند مى‏كند و بر زمين مى‏زند و اين شعر را مى‏خواند:
لقد أوردنا حومة الموت أمنا أطعنا بنى تيم الشاوة جدنا   فلم تنصرف الا و نحن رواء و ما تيم الا أعبد و اباء
مادر ما (عايشه) ما را به سرزمين مرگ كشانيد و برنگشت تا آن كه همه ما را خوار و ذليل نمود، از بخت بد ما آن كه بنى تيم (عايشه و طلحه) را اطاعت كرديم، در صورتى كه آن‏ها همه برده بودند و آزاده‏اى در آن‏ها يافت نمى‏شد.
به او گفتم: در دم مرگ اين سخنان چيست كه مى‏گويى؟ متوجه خدا بشو. او به من دشنامى داد و گفت: تو مى‏گويى كه من در دم مردن جزع كنم، محال است. چند قدمى از او دور شدم مرا آواز داد و گفت: نزديك بيا و شهادتين به من تلقين كن. من نزديك رفتم، گفت: نزديك‏تر بيا، نزديك‏ترش كه رفتم گوش مرا دندان گرفت و از بيخ كند. من او را لعن كردم، آن گاه به من گفت: هنگامى كه مادرت از تو پرسيد: چه كسى تو را چنين كرد؟ بگو عمير اهلب ضبى، كسى كه از زنى كه مى‏خواست زمامدار مسلمانان بشود فريب خورد.
اين مرد در دم مرگ به نتيجه لجاج خود پى‏برد، ولى پشيمانى بهر او سودى نداشت.
مثل لجوج
مثل لجاج كننده مثل كسى است كه در قعر سياه چالى افتاده باشد و روزگار بسيارى در تاريكى به سر برده و از تمام لذايذ و نعمت‏هاى جهان محروم باشد و به آن زندگانى تاريك و عفن، دل خوش دارد، در اين وقت اگر كسى از راه دوستى و مهربانى به او بگويد: برخيز و از اين سيه‏چال بيرون آى و از نعمت روشنايى و خوراك و پوشاك در جهان بالا بهره‏مند شو، در اين گور سياه جز نابودى و نيستى ثمرى نخواهى برد، آن شخص گويد: خير اين جا بسيار خوش است، بهشت برين همين جاست، اين سخنان تو دروغ است، من خود تشخيص داده‏ام كه از اين نقطه بهتر و پر نعمت‏تر و پر آسايش‏تر، در تمام جهان جايى نيست، دوستان من همه در اين جا زندگى مى‏كنند، پدران من در اين‏جا روزگار خود را گذرانيدند، آن‏ها همه اهل تشخيص بودند و محال است كه خطا كرده باشند، اگر آن چه تو مى‏گويى راست باشد، آن‏ها نيز چنان مى‏كردند، اگر ناصح، مهرش افزون شود و دل به حال زار او بسوزد، پند خود را تكرار كند و در راهنمايى خود اصرار ورزد، آن بدبخت با او به ستيزه در آيد و دشنام گويد و او را از نزد خود براند يا آن كه كمر به قتل او ببندد.
اگر لجاج نمى‏بود
اگر لجاج در جهان نمى‏بود، به طور يقين، اوضاع جهان اين گونه كه هست نبود. ترقياتى كه اخيراً نصيب جهان شده قرن‏ها زودتر شده بود، از آن موقع تا كنون ترقيات محيرالعقول‏ترى يافت مى‏شد كه نسبت آن‏ها با اين زمان، مانند نسبت ترقيات زمان ما با عصر حجر قديم مى‏بود، معنويات عالم به حدى ترقى كرده بود كه جهان گلستان و بهشت برين شده بود. كسى را با كسى كارى نبود و هيچ كس را به ديگرى آزارى نبود. بهترين جهانى كه در خيال تصور مى‏شود وقوع خارجى پيدا كرده بود. لجاج كنندگان نه تنها به خود زيان مى‏زنند، بلكه زيان آن‏ها به جهان مى‏رسد، اگر كسى با انبياى خدا لجاج نمى‏كرد و آن‏ها سير موفقيت‏آميز خود را ادامه مى‏دادند، جهان غير از اين كه هست بود، اگر لجاج كنندگان با رسول خدا - صلى الله عليه و آله و سلم - و اوصيايش لجاج نمى‏كردند، اوضاع به جز اين بود.
لجوج، سعادتمند نمى‏شود
هر كسى كه در اين عالم داراى سعادتى شده بى گمان اين سعادت را به واسطه پاك بودن از لجاج دارا شده است؛ چون ممكن است كسى از جهتى لجاج داشته باشد و از جهتى نه؛ يعنى داراى يك نوع لجاج باشد ولى كسى كه تمام انواع لجاج را دارا باشد، يه هيچ سعادتى نخواهد رسيد و كسى كه لجاج در برابر يك سعادتى را دارا باشد، از همان سعادت محروم خواهد بود.
كودك اگر در برابر تعليم و تربيت لجاج كند، جاهلى نادان از كار در خواهد آمد. كسانى كه با فرستادگان خدا به ستزه در آمدند و لجاج ورزيدند، در سياه چال گم راهى ماندند و به همان كورى و كرى خويش دل خوش كردند سرانجام به دست كسانى هم چون خودشان يا حق پرستان نابود شدند. بر رادمردان لازم است كه اين عناصر پليد را نيست كنند؛ زيرا كه اين‏ها هم خودشان را سياه بخت كرده‏اند و هم ديگران را گم راه مى‏كنند. ضرر بزرگى كه آن‏ها دارند، روسياهى در دنيا و آخرت و شقاوت ابدى خواهد بود.
آيا ابولهب، عموى رسول خدا - صلى الله عليه و آله و سلم - چه سودى برد؟ فرعون زمان موسى به چه سرانجامى رسيد؟ جز آن كه طعمه ماهيان دريا گرديد.
طلحه
در جنگ جمل - همان طورى كه قبلاً گفته شد - هنگامى كه طلحه در اثر تير مروان، از اسب بر زمين افتاد و جان مى‏داد چنين گفت: بزرگى از بزرگان قريش را به بدبختى خود نديدم. اين پشيمانى براى طلحه وقتى آمد كه ديگر سودى نداشت، او نخستين كسى بود كه با اميرمؤمنان على - عليه السلام - بيعت كرد، چون على - عليه السلام - با تقاضاى نامشروع وى موافقت نكرد و تحريكات معاويه در او كارگر افتاد، پيمان با آن حضرت را شكست و دنيا و آخرت خود را تاريك گردانيد، زن حضرت لوت در اثر لجاجت، به شوهر خود خيانت كرد و سزاى كار خود را چشيد؛ آرى، زمستان مى‏رود و روسياهى به زغال مى‏ماند، ولى آسيه همسر فرعون، براى خداپرستى قدم برداشت، خواست خدا را بر خواسته شوهرش مقدم شمرد و به حيات ابدى رسيد، فداكاريى كه خديجه - عليها السلام - نسبت به رسول خدا - صلى الله عليه و آله و سلم - نمود سعادت دنيا و آخرت را به او داد، خويشانش همگى با او مخالفت كردند و با او ترك مواصلت نمودند؛ خديجه ارتباط خود را با خداى خود محكم‏تر گردانيد و تا جهان بر پاست، خديجه سربلند است و در بهشت برين شاد و خرسند.
لجاج قدرتمندان
قسم دوم لجاجى است كه در زمامداران و قدرتمندان خودخواه يافت مى‏شود؛ فرمانى صادر مى‏كنند، سپس به زيان آن پى مى‏برند، ولى در اجراى آن پافشارى مى‏كنند، منطق آن‏ها اين است كه چون من گفته‏ام، هر طورى كه باشد بايد اجرا شود، هر چند جهانى بر هم خورد، اگر آنان را كسى پند بدهد، از مقصود خود منصرف نمى‏شوند، بلكه زندگانى ناصح در خطر خواهد افتاد، يكى از علما جمله معروفى را كه در بيان استقامت است در لجاج آورده و مى‏گفت:
مرد آن است كه بر سر حرفش نايستد؛ يعنى هر وقت دانست كه آن چه گفته خطا بوده است اقرار به خطاى خود بنمايد و دست از لجاج بردارد، زورمندان در لجاج خود فوق‏العاده هستند، به طورى كه بر خلاف ميل خود نمى‏توانند سخنى بشنوند و همين عادت اغلب، آن‏ها را به نابودى كشانده است. ناپلئون در اثر همين روش امپراتورى‏اش از دست رفت، آغا محمد خان قاجار در اثر همين روش كشته شد، چون هنگامى كه به كسى وعده قتل مى‏داد، لجاج مى‏كرد و از آن برنمى گشت، هر چه شفاعت مى‏كردند، نمى‏پذيرفت. كسانى كه چند خربزه شاه قاجار را دزديده بودند چون مى‏دانستند تهديد قطعى است شبانه او را كشتند.
نادر، هنگامى كه گفت: فردا چشم‏ها را بيرون خواهم آورد و مى‏دانستند گفته او يكى است و دو نخواهد شد، او را كشتند، لجاج جز نابودى لجاج كننده و آتش افروزى و ظلم‏هاى بى‏پايان، ثمر ديگرى ندارد.

145) بحارالانوار، ج 100، ص 249، ح 38.
146) همان.
147) بحارالانوار، ج 75، ص 236، ح 63.
148) بحارالانوار، ج 64، ص 299.
149) بحارالانوار، ج 67، ص 304، ح 19.
150) دكتر ميليسپور مستشار كل مالى ايران كه به موجب قانون مصوب 1301 در امور مالى ايران داراى اختيارات غير محدودى شده بود، اين اختيارات در سال 1306 پايان يافت و چون بارى تجديد آن توافقى حاصل نگرديد، دوره قانونى اختيارات ميليسپور و ديگر مستتشاران آمريكايى به پايان رسيد.
151) نبرد بين اعراب و اسراييل.
152) احقاف (46) آيه 35.
153) نساء (4) آيه 84.
154) ابن سعد، طبقات الكبرى، ج 3، ص 433، ط دار بيروت.
155) طه (20) آيه 1 و 2.
156) بحارالانوار، ج 16، ص 270.
157) صحيفه سجاديه، دعاى دوم.
158) و اگر ايشان را ببخشاييم، و آن چه از صدمه بر آنان وارد آمده است بر طرف كنيم در طغيان خود كوردلانه اصرار مى‏ورزند.(مؤمنون (23) آيه 75)
159) يا كيست آن كه به شما روزى دهد اگر خدا روى خود را از شما بازدارد نه بلكه در سركشى و نفرت پا فشارى كردند.(ملك (67) آيه 21)
160) مؤمنون (23) آيه 74 - 75.

fehrest page

back page