next page

fehrest page

back page
خارهاى ديگر
فقر و بى‏چارگى نيز يكى از خارهاى راه تحصيل است. بيش‏تر محصلان كه دست از تحصيل شسته و به سراغ ديگرى رفته‏اند اغلب در اثر فقر بوده است. تاب آوردن در برابر فقر، بسيار سخت و دشوار است و كم‏تر كسى مى‏تواند در آن حال استقامت كند و دست از هدف خود بر ندارد.
دانشمندان فقير
ملا صالح مازندرانى كه يكى از دانشمندان نامى است، به قدرى در فقر و تنگ‏دستى مى‏زيست كه از برگ‏هاى كاهويى كه به دور ريخته مى‏شد، سد جوع مى‏كرد.
يكى ديگر از دانشمندان بنام در اثر فقر، توانايى افروختن چراغ را در شب براى مطالعه نداشت و با چراغ مستراح عمومى مدرسه، درس‏هاى خود را حاضر مى‏كرد.
يكى از دانشمندان اروپا در زمان تحصيل، روزنامه فروشى مى‏كرده تا نانى به كف آورد و به تحصيل ادامه دهد. فقر و بى‏چارگى به جز سختى و بدگذرانى، موجب افسردگى و سرافكندگى نزد محصلان ديگر نيز مى‏شود، ولى پس از آن كه گوهر دانش به چنگ آورده شود تمام اين فشارها و سختى‏ها فراموش مى‏شود بلكه از افتخارات مرد دانشمند به شمار مى‏رود و از داستان‏هاى زندگى او قرار مى‏گيرد. اشتباه محض است كه محصل بى بضاعت نزد ديگران خود را سرافكنده پندارد، زيرا نزد همسالان و استادان، بلكه همه مردم، محترم‏تر از ديگران است. محصل بى‏بزاعت بايد بداند در اين حال موفقيت در تحصيل بيشتر است از موفقيت در حال ثروتمند بودن. آرى، بى‏رنج گنج ميسر نمى‏شود. چند سالى تحمل سختى و فشار، موجب شخصيت علمى و بزرگى هميشگى خواهد بود.
كودنى
ديگر از موانع تحصيل در بعضى از محصلان، نبودن هوش كافى و فهم سرشار است، چنان چه چندى به تحصيل پرداختند و دريافتند كه از دانش نصيبى نبرده‏اند، از تحصيل منصرف مى‏شوند، بلكه گاهى به كارهاى غير عقلايى نيز دست مى‏زنند، اگر در امتحان رفوزه شده باشند، انتحار مى‏كنند، مگر انتحار و خودكشى موجب پذيرفته شدن در امتحان مى‏شود؟ يا سبب دانشمند شدن انتحار كننده مى‏گردد؟ كسى كه تحصيل كرده است اگر حقيقتاً خود را براى امتحان شايسته مى‏دانسته و روى غرض ورزى مردود شده است، امتحان كه ارزش واقعى ندارد، ارزش واقعى از آن علم است كه به دست آورده است بايد مبارزه كند و غرض ورزان را بكوبد وگرنه، انتحار كمكى به غرض ورزان است و اگر به واسطه نداشتن فهم سرشار، از عهده امتحان برنيامده آن هم كار آسانى است. اگر اندكى بر كوشش خود بيفزايد، به نتيجه خواهد رسيد. دانشمندان بزرگ، مقام علمى خود را بيش‏تر در اثر كوشش به دست آورده‏اند. چه بسا كوشش كه موجب پيدايش فهم سرشار خواهد بود، هم چون چشمه‏هاى زيرزمينى كه با كاويدن در زمين، آب گواراى آن‏ها بيرون مى‏آيد.
بسيارى از سياست مداران جهان در كودكى كودن بوده‏اند و در امتحانات مردود شده‏اند، ولى پايدارى و پشتكار، آنان را به مقامات عاليه رسانيده است. چرچيل و استالين هر دو در امتحانات روزه شدند، ولى مردود شدن، كوشش آن‏ها را در هم نشكست، بلكه موجب شد كه فعاليت بيش‏تر و كوشش بيش‏ترى از خود بروز دهند.
سكاكى
سكاكى137 يكى از دانشمندان بزرگ است در سى سالگى به فكر تحصيل افتاد، اساتيد، او را نوميد كردند؛ سكاكى اصرار كرد، استاد، نخستين درس را كه يكى از فتاواى شافعى بود بدين عبارت بدو تعليم داد: شيخ گفته: پوست سگ با دباغى پاك مى‏شود. اين جمله را مكرر بر او خواندند، روز ديگر در امتحان چنين گفت: سگ گفته: پوست شيخ با دباغى پاك مى‏شود. با اين حال دست از تحصيل نكشيد و به كوشش پرداخت؛ ده سال بر او گذشت و از دانش چيزى دست گيرش نشد. استاد او را نوميد كرد و از بحث خود راند، او سر به بيابان نهاد، چند روزى در كوه‏ها و ماهورها و بيابان‏ها سرگردان بود تا در غار كوهى چشمش به سنگى افتاد كه در اثر چكيدن قطرات آب سوراخ شده بود، با خود گفت دل من كه از سنگ سخت‏تر نيست. بار ديگر با كوشش هر چه تمام‏تر به تحصيل پرداخت و يكى از بزرگان علم شد كه در عالم دانش كم‏تر نظير دارد.
بخل اساتيد
ديگر از موانع تحصيلى بعضى، ناز كردن و بخل استاد در تعليم است، استاد مى‏خواهد معلومات خود را با گران‏ترين قيمت و سنگين‏ترين منت بفروشد يا از تعليم آن به واسطه بخل ذاتى دريغ مى‏كند و عذرهايى از قبيل: عدم لياقت شاگرد، نگه دارى، سر (در زمان قديم معلول بوده) و مانند اين بهانه كه از بخل سرچشمه مى‏گيرد، مى‏تراشد؛ البته اين گونه مانع براى تحصيل محصل پاك و بى آلايش بسيار سخت و ناگوار است و شايد اين گونه صفت‏ها رد اساتيد، محصل را از تحصيل دانش دل سر كندت ولى محصل اين نكته را بايد به خاطر بسپارد كه هر استادى داراى صفات پسنديده نيست، چه بسا كسانى كه داراى معلومات كافى هستند، محصل بايد به همان جهت فاضله استاد - كه معلومات او باشد - چشم بدوزد و هدف او اين باشد كه معلومات استاد را بياموزد و كار به عقايد نادرست و به صفات رذيله او نداشته باشد؛ اگر مى‏خواهد فضيلت بنمايد بايد نزد استاد داراى فضل برود، تمام محاسن را نبايد از يك استاد انتظار داشت، هر كس را بايد در آن رشته‏اى كه در آن تخصص دارد معلم قرار داد. شاگرد نبايد فريب تبليغات سياسى استاد مثلاً رياضى را بخورد يا نظريات غير اسلامى استاد ادبيات را بپذيرد، هر كس را بهر كارى ساخته‏اند، اگر كسى در رياضى استاد باشد شايد در علوم سياسى لياقت شاگردى هم نداشته باشد و هم چنين تخصص كسى در يك رشته موجب آن نيست كه اطلاعات عميق در رشته‏هاى ديگر داشته باشد، هر چند خودش چنين ادعايى را بنمايد.
شدت تمايلات جنسى
مانع ديگرى كه در تحصيل براى محصل ممكن است پيش آيد، شهوت و تمايلات جنسى است كه بسيارى از محصلان در اثر آن از تحصيل باز مى‏مانند، زيرا افراط در شهوت رانى، شخص را تهى مغز و از تحصيل باز مى‏دارد و عوض اين كه اوقات گران بهاى خود را در تحصيل دانش صرف كند در شهوت رانى و عشق و علاقه مصرف مى‏نمايد، بهترين ساعات زندگى (جوانى) را بيهوده تلف كردن و در عيش و عشرت گذراندن، فكر عالى را از دست مى‏دهد، ثروت را نابود مى‏كند، سلامتى و تندرستى را از كف مى‏برد، چنين مردمى، جوانى خود را فروخته و در برابر حمالى و بى سوادى و بى عقلى را خريده‏اند. حمالان در جامعه بر دو دسته‏اند: دسته‏اى لباس حمالى بر تن دارند و وظيفه خود را انجام مى‏دهند اين‏ها قابل احترام هستند و دسته‏اى ديگر لباس زيبا و آراسته بر تن دارند و حق ديگران را پايمال مى‏كنند و سربار بسيار سنگين جامعه هستند.
محصل بايد در برابر تمايلات جنسى و شهوانى خود پايدارى كند و آن چه احساسات و شهوات او مى‏گويد انجام ندهد، بلكه آن چه كه عقل او مى‏گويد بپذيرد و با روح شهوت رانى مقاومت كرده و به تحصيل بپردازد تا سرانجام پشيمانى نداشته و سرافراز باشد.
شدت شهوت در دسته‏اى از محصلان به حدى است كه مانع از صرف فكر در هر موضوعى است و شايد در بعضى به ديوانگى كشد. استقامت در اين حال، هر چند در آغاز بسيار مشكل به نظر آيد، ولى عاقبت آسان مى‏گر چنين افرادى اگر بتوانند وسايل دفع شهوت خود را به طور مشروع و محدود فراهم كنند، زهى سعادت آن‏ها و اگر نتوانند فكر خود را از آن ناحيه منصرف كنند و در مباحث علمى صرف نمايند - چون صرف فكر در مسايل علمى و نظرى، شهوت را كم مى‏كند - روزه بگيرند كه براى اين جهت بسيار سودمند است، مى‏گويند: يكى از مراجع تقليد ماه‏ها در تابستان عراق براى سركوب كردن شهوت روزه مى‏گرفت و به تحصيل مى‏پرداخت.
بزرگ زادگى
ديگر از موانع تحصيل (براى عده‏اى) بزرگ زادگى و سرمايه‏دارى است؛ اين عده هنگامى كه به هوش مى‏آيند خود را با عزت و شوكت داراى دوستان و آشنايان بسيار مى‏بينند، لذا دست از مجالس انس و عشرت كشيدن و در گوشه‏اى به تحصيل پرداختن بر ايشان مشكل و از آقايى و احترام صرف نظر كردن و جور استاد را بر خود هموار نمودن، بسيار دشوار خواهد بود، اين بى‏چارگان بر فرض كه خود، هواى تحصيل در سر داشته باشند، رفقا و آشنايان مجالس انس نمى‏گذراند كه دنبال مقصود خود بروند و به آن‏ها مى‏گويند: شما با وسايلى كه در اختيار داريد گواهى نامه را به دست خواهيد آورد، پس زحمت تحصيل را نبايد تحمل كرد؛ لذا اين دسته بيش‏تر بى سواد و نادان تربيت مى‏شوند.
پسران وزير ناقص عقل   به گدايى به روستا رفتند
اين طبقه اگر داراى تشخيص صحيح باشند بايد دور همه آشنايان و رفقاى دوست نما را خط بكشند و به تحصيل بپردازند، چون از هر جهت وسايل تحصيل براى ايشان فراهم است و فرصت را براى غنيمت شمرد و اگر چنين كنند، عالى‏ترين مقامات علمى و سياسى نصيب آن‏ها خواهد شد؛ بسيارى از علماى بزرگ و وزراى درجه اول، از اين دسته بودند. از همين دسته كسانى يافت مى‏شوند كه بزرگ‏ترين مقام عالى را در عصر خويش دارا بوده‏اند، ولى برادرشان در قهوه خانه‏هاى كثيف و با كسانى مانند خود، به كشيدن ترياك اشتغال داشته و در انتظار ساعت مرگ، روزگار مى‏گذرانده است.
افكار سياسى
مانع ديگرى كه در اين زمان براى تحصيل محصلان پيدا شده، داشتن فكر سياسى و عقايد حزبى است كه بزرگ‏ترين لطمه را به تحصيل وارد مى‏سازد. جوانى كه در راه تحصيل قدم بر مى‏دارد نبايد وارد سياست شده يا عقيده سياسى اتخاذ كند، چنين عقيده‏اى او را از تحصيل باز مى‏دارد، زيرا هميشه آرزومند است كه نظريه سياسى او پيروز شود و دوستان هم فكرش موفقيت پيدا كنند، او در اين راه آن چه بتواند كوشش و وقت صرف مى‏نمايد، اوقاتى كه بايد صرف تحصيل علم و دانش شود صرف در خواندن و نوشتن و گفتن و شنيدن سخنان بى‏معنا و انجام دادن كارهاى بيهوده مى‏گردد، اما در صورتى كه عقيده سياسى‏اش شكست خورد افسردگى شديد - كه در اثر آن نصيب محصل مى‏شود به واسطه آن كه اوقات خود را صرف تحصيل نكرده، زيان ديده است و از ترقيات و موفقيت‏هايى كه ممكن است در آينده رد اثر معلومات كافى به دست آورد بازمانده و از هم اكنون شكست‏هاى آينده خويش را پى‏ريزى مى‏كند138
گمان مى‏كنم اين هم يكى از سوغاتى‏هاى فرنگ باشد كه بدين وسيله محصلان ما را از تحصيل باز دارند وگرنه محصلان خودشان نه در مسكو و نه لندن، در تشكيلات سياسى دخالتى ندارند، كناره‏گيرى از سياست مادامى كه محصل است - چون اغلب سياست را دوست مى‏دارند - بسيار دشوار خواهد بود، استادانى كه محصلان را از اين سو به آن سو مى‏كشند و آن نو رسان پاك دل را وسيله اجراى مقاصد خود قرار مى‏دهند، بزرگ‏ترين خيانت‏ها را به محصل‏ها مى‏كنند، اينان دشمنان دوست نماى محصل هستند. اگر مانعى در راه تحصيل شاگرد يافت شود، استاد بايد بكوشد آن را بر طرف كند نه آن كه شاگرد را از تحصيل باز دارد. محصل در عقايد سياسى بايد بى‏طرف باشد و تمام هوش و همت خود را در كسب دانش به كار برد. وارد شدن او در سياست دير نخواهد شد، پس از پايان تحصيل، راه براى او باز است و مى‏تواند هرگونه عقيده سياسى را اتخاذ كند و هر قدمى را در آزادى كامل با فكرى آزموده بر دارد.
ورود محصل در سياست، از نظر تصميمى كه در روش سياسى خود مى‏گيرد نيز براى او مضر است؛ زيرا جوانى، افكار ناپخته، تحصيلات ناقص غرور و احساسات، شدت تمايلات جنسى و حسن ظن و خوش‏بينى رفيقان ريايى، آلودگى به محيط فاسد، نمى‏گذارند راه راست و حق را از راه كج و باطل تمييز دهد، شايد روش خطايى را در سياست انتخاب كند كه به زيان خود و كشور و خاندانش باشد، پس از آن كه راه خطا رفت، شايد پشيمانى سودى نداشته باشد و نتواند از آن دست بردارد. اتخاذ عقيده سياسى محصل هنگامى است كه تحصيلات او پايان يافته باشد، در اين وقت است كه با فكرى عميق و مطالعه كافى و خالى از هر گونه پيرايه و احساسات مى‏تواند عقيده سياسى اتخاذ كرده و يا عقيده‏اى ايجاد نمايد كه هم خود از آن سود ببرد و هم ديگران بهره‏مند شوند. نظريه سياسى را نبايد با تقليد پذيرفت. هنگام تحصيل، محصل مقلد و تحت تأثير معلم و استاد است و هيچ گونه استقلال فكرى واقعى ندارد، هر چند خودش چنين مى‏پندارد كه در فكر، مستقل است. پس از آن كه رشد كامل پيدا نمود در مى‏يابد كه در آن وقت استقلال فكرى نداشته است.
ورود اساتيد در سياست
يكى از بزرگ‏ترين نقايصى كه در مؤسسات فرهنگى ما موجود است و كم‏تر به زيان آن توجه مى‏شود دخول استادان و معلمان در سياست و احزاب سياسى است. استاد بايد فكر خود را فقط صرف ترقيات عملى و تربيت شاگرد بنمايد و جز اين هدف و مقصودى نداشته باشد. اوقات گران‏بهايى كه بايد در كتابخانه‏ها صرف تحقيق و مطالعه شود يا در لابراتورها به دقيق‏ترين آزمايش‏هاى علمى پرداخته شود يا در بيمارستان‏ها و مجالس علمى به بحث و گفت و گو بگذرد، در مباحث سياسى صرف مى‏شود. اگر استاد دوست دار ورود در سياست و كارهاى غير عملى است، بايد از مقام استادى استعفا بدهد، نه آن كه با حفظ آن، داخل سياست و كارهاى ادارى شود و پست‏هاى متعددى را اشغال كند، استاد اگر وارد سياست گرديد شب و روز فكرش بدان سوى متوجه خواهد بود و از فكر كردن در مباحث علمى باز مى‏ماند و سطح تحصيلى شاگردان پايين مى‏آيد.
نمى‏گويم چرا دانشمندان وارد سياست مى‏شوند، سعادت كشور روزى است كه سياستمداران همه دانشمند باشند بلكه بگويم: استاد و معلم نبايد وارد سياست بشود، اگر مى‏خواهد وارد سياست بشود از مقام استادى كناره‏گيرى كند و مانند دانشمندان و دكترها و مهندسانى كه استاد نيستند و داخل كارهاى سياسى و دولى هستند، دخالت كند. استاد جز استادى، شغل ديگرى نبايد داشته باشد؛ خواه وكالت مجلس، خواه وزارت، خواه معاونت و خواه مدير كلى باشد. اساتيد دانشگاه‏هاى اروپا و آمريكا به جز شغل استادى و پست‏هايى كه از لحاظ علمى مربوط به آن‏هاست، شغل ديگرى ندارند و استادان و دانشمندان مى‏دانند كه علوم غير متناهى است؛ استاد همان طور كه درس مى‏دهد بايد مانند يك محصل جدى، كار كند و روز به روز بر معلومات خود بيفزايد و سطح فرهنگ عمومى را بالا برد كه هم خود از آن سو خواهد برد، هم جامعه سودمند خواهد شد؛ سود جامعه از معلومات و ترقيات علمى او صدها برابر سودى است كه از ورود او در سياست مى‏برد. چقدر به جاست كه شوراى عالى دانشگاه تصويب مى‏كرد كه هيچ استادى - اگر مى‏خواهد استاد باشد - حق ورود در كارهاى غير عملى را نداشته باشد و به محض ورود در كارهاى سياسى و اجتماعى، از مقام استادى بركنار مى‏شود و كرسى درسش به ديگرى واگذار مى‏گردد.
تداخل افكار اساتيد
يكى از علل آن كه اساتيد در ايران به اكتشافات عملى نايل نمى‏شوند آن است كه افكار خود را به طور كامل در دانش صرف نمى‏كنند و خيالات ديگرى نيز به سر دارند، چنان چه از علل و عدم ترقى و تنزل سطح فرهنگ آن است كه استاد وقت نمرده دادن به شاگرد، ارزش معلومات شاگرد را در نظر نمى‏گيرد لحاظ كه براى او در انتخابات فعاليت خواهد كرد يا از عقيده سياسى او پيروى خواهد نمود، نمره مى‏دهد. به طور كلى در دانشگاه، معلومات ارزش خود را از دست داده و فعاليت‏هاى انتخاباتى و همكارى‏هاى حزبى جاى آن را گرفته است.

22 - استقامت زن در عفت و پاك دامنى

علت آن كه موضوع گفت و گوى ما استقامت زن در عفت و پاك دامنى است - در صورتى كه عفت در مرد نيز به حد اعلى لازم و واجب مى‏باشد - دو چيز است:
سرمايه زن
نخست؛ آن كه تنها سرمايه زن، عفت و پاكدامنى اوست؛ زن اگر بالاترين مقامات و عالى‏ترين معلومات را هم دارا باشد ولى نتواند عفت خود را نگاه دارد و پاكدامنى نداشته باشد، ارزش واقعى ندارد، حتى خود زن‏ها براى چنين زنى احترام قايل نيستند، ولى اگر عفت خود را حفظ كرده و دامن به نانجيبى آلوده نكند، محترم‏ترين و محبوب‏ترين زن خواهد بود و خدا و خلق، چنين زنى را دوست مى‏دارند.
چيزى كه تمام خردمندان، بلكه فطرت بشر از زن انتظار دارد، همان عفت و پاك دامنى است. شوهر اگر بداند كه همسر او به گرداب بى‏عفتى نزديك مى‏شود، هر چند قلبش از محبت آن زن آكنده باشد، مهر او از دل شوهر مى‏رود، هر چند ظاهراً به عللى نتواند سخنى بگويد. پدر و مادر اگر آگاه بشوند كه دخترشان از راه عفت بركنار و به نانجيبى نزديك شده افسرده و دل خون مى‏شوند و در حد توانايى در صدد جلوگيرى بر مى‏آيند. برادران، خواهر نانجيب را ناخوش دارند و از آن بيزارند. اگر زن يا دخترى نانجيب در فاميلى يا خانواده‏اى يافت شود، هر يك افراد فاميل (چه زن و چه مرد) او را براى خود نقطه‏اى سياه مى‏شمارند و مايه ننگ مى‏دانند، چنان چه تمام اين اشخاص، زن‏هاى نجيب را در خاندان خود از افتخارات مى‏شمارند.
زن، همان طور كه به زندگانى و حيات خود علاقه‏مند و از مرگ گريزان است، بيش‏تر از آن بايد در حفظ عفت و پاكدامنى خود كوشا باشد و در اين راه استقامت كند، زيرا مرگ از زندگانى با عار و ننگ آسان‏تر و بهتر است.
خطر مرد براى زن
دومين علتى كه موجب شد موضوع بحث به استقامت زن در عفت و پاك‏دامنى اختصاص داده شود خطراتى است كه از ناحيه مرد براى بر باد دادن عفت زن ايجاد مى‏شود. من بر خلاف بسيارى عقيده دارم كه زن را مرد فاسد مى‏كند، زن را مرد در سياه چال بى‏عفتى و بى‏حيايى سرنگون مى‏سازد، اين موجود لطيف و عفيف را مرد جنايت كار براى اطفاى شهوت خود به بدبختى مى‏كشاند، كم‏تر زنى است كه خود به خود دست از عفت بردارد، شايد هشتاد درصد زنانى كه از جاده عفت خارج شده‏اند، در اثر حيله گرى مرد بوده است. مرد براى آن كه غريزه جنسى خود را آرام كند، به لطايف الحيلى متشبث مى‏شود و موجودى عفيف را سياه بخت مى‏كند، لذا در اين بحث خطاب من به خانم‏هاست كه از اين موجود خطرناك كه نامش مرد است، بپرهيزند و متوجه باشند كه فريب او را نخورند، چون مرد براى فريفتن و جلب خاطر زن وسايلى بر مى‏انگيزد و از راه‏هاى مختلف و طرق عديده‏اى وارد مى‏شود، گاه دل‏سوزى مى‏كند و او را مظلوم مى‏خواند، گاه اظهار عشق و علاقه كرده خود را در دوستى، جانفشان معرفى مى‏كند و به عنوان دفاع از آن موجود ساده‏لوح با چند چاقوكشى كه خود آنان را برانگيخته به نبرد مى‏پردازد و پيروز مى‏شود تا دلاورى خود را نشان دهد، يا كتك مى‏خورد تا زن او را وفادار بداند، گاه در نامه‏هاى عاشقانه از سوز و گداز عشق، سخن مى‏راند و از شام تاريك فراق و بى‏خوابى شب، دم مى‏زند، گاه لباس معلمى مى‏پوشد و به وسيله نمره خوب دادن و نويد به پذيرفتن در امتحان، دختران معصوم را مى‏فريبد، گاه در سر راه ايستاده و مى‏كوشد كه توجه آن پاك‏دلان را به خود جلب كند گاه نقاب خيرخواهى بر چهره مى‏نهد و با پند و اندرز دادن خود را به مقصود پليد خود نزديك مى‏سازد، گاه زنى را بر مى‏انگيزاند كه به وسيله او به مقصود خود دست يابد. نقشه‏ها مى‏كشد، طرح ها مى‏ريزد، تضرع و زارى‏ها مى‏كند، يا خشونت و تندخويى‏ها نشان مى‏دهد، از مسافرت سوغاتى‏هاى قشنگ مى‏آورد، تا دخترى پاك‏دامن را به دام خود كشد يا زنى زيبا را از خانه شوهر بيرون آورد و چندگاهى از او لذتى برد، آن گاه به دنبال ديگرى مى‏افتد و داستان تكرار مى‏شود.
زن بايد بداند
زن بايد بداند: كه هر مردى كه از او احترام مى‏كند و اظهار دوستى و صميميت مى‏نمايد، از لحاظ هوس و ارضاى شهوت رانى است، خواه آن مرد از دوستان شوهرش باشد، خواه از دوستان برادرش، خواه پسرخاله و پسرعمو و پسردايى و پسرعمه‏اش، خواه از خويشان ديگرش باشد. گاه تشكيل جلسات فاميلى از نقشه‏هاى خطرناكى است كه مرد براى استفاده از پاك‏دامنان فاميل خود كشيده، احترام و اظهار محبت فوق‏العاده‏اى كه مرد در موقع وداع، از زنان مى‏كند فقط از نظر شهوت رانى پليد اوست، اگر غير از اين است پس چرا اين گونه اظهار محبت‏ها را به پيره زنى آبله رو و سفيدمو و ژنده‏پوش نمى‏كند، هر چند نزديك‏ترين خويشان او باشد.
مرد وقتى بخواهد زن را به كارى كه بر خلاف عفت است وادارد - و زن برحسب نجابت فطرى از آن امتناع مى‏نمايد - استدلال غلطى به زن تلقين مى‏كند: كه بايد قلب پاك باشد، زن را به هر گونه بى‏عفتى و آلودگى مى‏كشاند به عنوان آن كه قلب بايد پاك باشد! با لب‏هاى آكنده از آتش شهوت اظهار محبت مى‏كند! با دست‏هاى دزد و جنايت‏كار خود هر گونه عملى انجام مى‏دهد، با چشم‏هاى خائن خود هر بى‏غيرتى را مرتكب مى‏شود، مى‏گويد: قلب بايد پاك باشد.
تغيير معانى الفاظ
مرد براى فريب زن، معانى الفاظ را تغيير مى‏دهد، شهوت رانى را عشق مى‏خواند، بى‏عفتى و هرزگى را وفا مى‏گويد، نجابت و پاك‏دامنى را جفا و بد اخلاقى مى‏نامد، شل بودن و مقاومت نكردن زن را كه بدترين نانجيبى است، خوش اخلاقى اسم مى‏گذارد! طمع مرد به حدى است كه نمى‏تواند به يك زن اكتفا كند، بلكه حريص است كه در هر آنى از چندين زن استفاده كند و براى آن كه بدين مقصود كامياب شود، با هر مانع كه در اين راه باشد مى‏ستيزد با شديدترين وضع با حجاب آن مبارزه مى‏كند، طرفدارى از آزادى (هرزگى) زن مى‏نمايد و آن را نهضت بانوان لقب مى‏دهد.
آزادى زن در نظر مرد
آزادى زن در نظر مرد به هوس آن است كه هرآنى خواسته بتواند از چند زن رنگ‏آميزى شده لذت ببرد و در كوچه و خيابان و محافل، چشم چرانى كند، آزادى زن در لغت مرد با هوس اين است كه به دنبال هر زنى كه رهسپار شود، كسى مانع او نشود، آزادى در نظر او آن است كه عده‏اى لجام گسيخته و رنگ‏آميزى شده اوقات گران‏بهاى خود را با مرد وحشى در پاى ميز قمار به سربرند، يا در شب‏نشينى‏ها به صورت نيمه عريان به عيش و عشرت بگذرانند، يا در مجلس‏هاى دانس و بالت، زن و مرد با يك‏ديگر تماس تن به تن داشته باشند. زن تا در دژ خانه عفت قرار دارد، در نظر چنين مردانى آزادى ندارد، همان كه از آن خانه قدم بيرون نهاد و در بازار بى‏عفتى متاع خود را در معرض فروش قرار داد، چنين زنى آزادى دارد؛ حيله گرى مرد به حدى است كه تمام اين خيانت كارى‏هاى خود را از زن مى‏پوشاند و آن موجود لطيف و ساده‏لوح مى‏پندارد كه مردانى كه دم از آزادى زنان مى‏زنند نظر حقيقت خواهى دارند، زن اگر با قيافه ساده، خود را در لباس افت بپوشاند و از خانه بيرون آيد، آتش شهوت مرد پليد زبانه مى‏كشد و بر وى دشنام مى‏دهد و چنين زنى را امل لقب مى‏دهد و مى‏گويد: فواحش اغلب در اين لباسند مرد نانجيب مى‏خواهد زن را به هر طورى كه ممكن است نانجيب ببيند. اگر زن واقعاً نجيب و پاكدامن باشد مرد به همين مقدار قانع است كه در كوى و برزن، لباس نانجيبى بر تن كرده باشد تا از لذايذ چشمى محروم نگردد و آن را مقدمه لذايذ ديگر قرار دهد.
مرد اگر به نفع آزادى زن مقاله نويسد يا سخن رانى مى‏كند از آن نظر است كه اگر زن لباس عفت در بر كرد، مرد از چشم چرانى و دست دادن و اظهار محبت در وقت وداع و... محروم مى‏شود. اگر مرد كه مى‏گويد: زن شريك زندگى اوست، راست مى‏گويد، پس چرا دلش دنبال ديگران مى‏رود و دله‏گى شهوانى خود را بروز داده با هر زنى زيبايى، با زبان يا با دست و چشم مغازله مى‏كند.
اى مرد! جنايت تا كى؟ خيانت تا چند؟ با موجود رعنا و لطيفى كه هم چون زن موم در دست تو نرم است و تسليم تمايلات تو است. حيله‏گرى سزاوار نيست، خدعه و فريب ناپسند است.
چند اندر پى رنگ و بويى مات و حيران به رخ نيكويى   به تكاپو بسر هر كويى كرده‏اى بوالهوسى هر چه، بس است
من اگر زن طرفدارى مى‏كنم مى‏گويم: محيطى كه زن عفيف را از جاده عفت خارج مى‏كند نابود گردد و به جاى آن محيطى سالم ايجاد شود كه زن بتواند عفت خود را حفظ كرده و دامن خود را به ننگ نيالايد.
زن عفيف
زن نجيب و عفيف، زنى است كه جز شوهرش تن مردى با او تماس نگرفته باشد، دست دادن زن و مرد به واسطه ارتباط الكتريكى كه ميان آن دو حاصل مى‏شود و اشعه مغناطيسى كه از بدن هر دو خارج مى‏شود و در بدن ديگرى داخل مى‏گردد، عفت آن دو را متزلزل مى‏كند و از قله عفت و قعر دره فحشا نزديكشان مى‏كند. مرد نجيب و زن عفيف كسانى هستند كه جر همسر خود ديگرى را دوست نداشته باشند. زن بايد شوهرش را بهترين فرد و زيباترين مرد و محترم‏ترين كس بداند. مرد نيز بايد زنش را نمونه جمال و زيبايى و آراستگى و پيراستگى بشمارد.
خطراتى كه از ناحيه مرد متوجه زن است يك صدم خطراتى كه از ناحيه زن متوجه مرد است نيست، لذا استقامت زن در عفت و پاك‏دامنى در برابر مرد، به مراتب سخت‏تر از استقامت مرد در عفت و پاك‏دامنى است. نگاه‏دارى گنج كار آسانى نيست. هر كس گنج گران‏بهايى دارد، در حفظ آن و نگاه‏دارى آن اگر كوشا نباشد طمع‏كاران از كفش مى‏ربايند. عفت زن بزرگ‏ترين و گران‏ترين گنج‏هاست.
عفت
عفت، گنجى است كه راه موفقيت دنيا و آخرت از آن آغاز مى‏شود.
اميرمؤمنان على - عليه السلام - پيوسته مى‏فرمود:
أفضل العبادة العفاف139 عفت بالاترين عبادت هاست.
زنى كه بتواند عفت خود را نگاه‏دارى كند، بزرگ‏ترين وظيفه دينى و انسانى خود را انجام داده است. البته چنين گوهر گران و اين گونه جواهر درخشان، دزدان بسيارى دارد كه همواره در كمين نشسته‏اند تا آن را كف دارنده‏اش بربايند؛ براى ربودن گوهر عفت، دزدان از قتل و غارت، از تهمت و افترا دريغ نمى‏كنند، همان طور كه پيش از اين ذكر شد از هر چه از دستشان بر آيد براى از بين بردن عفت كوتاهى نمى‏كنند.
وظيفه زن
در پايان خود را ناگزير از ذكر اين نكته مى‏دانم كه زن نجيب هم نبايد طورى رفتار كند، يا قدم بردارد كه شهوت مرد شهوت پرست را برانگيزاند؛ راه رفتن زن بايد آرام و نجيبانه باشد، سخن گفتن زن بايد بسيار ساده باشد و هيچ گونه كرشمه‏اى در آن به كار نرود. قرآن مى‏فرمايد:
فلا تخضعن بالقول فيطمع الذى فى قلبه مرض140؛
در سخن نرمى به خرج ندهيد آواز خود را نازك نكنيد، تا آنان كه قلبشان بيمار است به شما طمع نكنند.

زن بايد آرايش خود را به كسى جز شوهرش نشان ندهد، چنان چه نبايد جز براى شوهرش خود را بيارايد. قرآن مى‏فرمايد:
و لا يضربن بأرجلهن ليعلم ما يخفين من زينتهن141؛
و نيز چنان پاى بر زمين نزنند تا آن زينت كه پنهان كرده‏اند، دانسته شود.

نابود باد زنى كه خود را براى شوهرش نيارايد، ولى هنگامى كه از خانه بيرون مى‏رود، خود را بيارايد. آراستن زن براى نماياندن خود به رهگذران، يا به كسانى كه به آنان ملاقات مى‏كند، يا در بازار از آنان خريد مى‏كند، يكى از بزرگ‏ترين بى‏عفتى‏هاست؛ زيرا چنين زنى عملاً مرد شهوت‏انگيز را به خود دعوت مى‏كند و موجب مى‏شود كه شهوت رانان از پى او برخيزند و استدلال مخالفان كه مى‏گويند: تا از طرف خود زن چيزى نباشد مردى از پى او روان نمى‏شود راست مى‏آيد هر چند من با كليت اين استدلال مخالف هستم، ولى در اين گونه زنان، كاملاً صحيح به نظر مى‏رسد؛ زيرا كم‏تر زنى است كه در راه به طور عادى حركت كند؛ در راه رفتن عشوه گرى نكند؛ ژست‏هاى تحريكى به خود نگيرد، در قيافه و لباس‏هاى خود، سادگى را مراعات كرده باشد و مردان به سراغ او روند. بسيارى از مردمان به چنين زنى رحمت مى‏كنند و نجابت و عفت او را مى‏ستايند، زيرا هر مردى چشم چران و شهوت ران نيست، يا اگر هم چنين باشد، در برابر اين گونه عفت و نجابت و پاك‏دامنى، سر تسليم فرود مى‏آورد و با نظر اعجاب و تحسين به چنين زنى مى‏نگرد.
نانجيبى يعنى چه؟
بسيارى از زنان چنين مى‏پندارند كه بى‏عفتى و نانجيبى همان معناى مخصوص را دارد، از اين جهت، خود و بسيارى را نجيب مى‏دانند، غافل از آن كه نانجيبى مراحلى دارد؛ اگر زن از خانه‏دارى سر باز زند و پيوسته بخواهد به گردش يا منزل دوستان و خويشان برود، يك مرحله از نانجيبى است. اگر زن با مردى جز شوهرش بيش‏تر از مقدار احتياج سخن گويد، يا معاشرت كند، كى مرحله از نانجيبى است. اگر زن هنگامى كه خود را آرايش كرده، خود بدارد كه مردان او را بنگرند، مرحله ديگر از نانجيبى است. اگر زنى هنگامى كه به مهمانى مى‏رود خود را بهتر از موقعى كه در خانه براى شوهر مى‏آرايد آرايش كند؛ مرحله ديگرى از نانجيبى است. اگر زن به شوهر به نظر احترام ننگرد؛ و شوهر در نظرش كوچك و حقير باشد، يك مرحله نانجيبى است، اگر زن آرزومند باشد كه شوهر همه خواسته‏هاى او را نجام دهد؛ و گرنه با او سر ناسازگارى بردارد، يك مرحله از نانجيبى است، اگر زن از بچه آوردن دريغ داشته باشد و يا در فكر سقط جنين باشد، يك مرحله از نانجيبى است است. اگر زن از پوشيدن لباس و كفش و جوراب ارزان قيمت ابا داشته باشد؛ يكه مرحله از نانجيبى است، اگر زن ملاحظه اقتصاد در زندگانى شوهر نكند، يك مرحله از نانجيبى است، به هر حال، نانجيبى و نجابت مراحلى دارد. بعضى از زنان ممكن است قسمتى از آن را دارا و قسمتى را فاقد باشند، زنده باد زنى كه نجابت و صفات مثبت جنس لطيف را به تمام مراحل دارا باشد و در قلعه سعادت زندگى مى‏كند.
همان طورى كه زن را در برابر مرد، جنس لطيف لقب داده‏اند، همان طور زن بايد صفاتى كه شايسته جنس لطيف است نيز دارا باشد تا لطافتش افزون گردد. آن مقدارى كه از زن جبن پسنديده است، شجاعت پسنديده نيست. آن مقدارى كه از زن بخل شايسته است، سخاوت برازنده نيست.
اميرمؤمنان على - عليه السلام - فرمود:
صفات پسنديده زن صفاتى است كه در مرد ناپسند است مانند: تكبر، جبن، بخل. اگر زن متكبر باشد تسليم كسى نمى‏شود و اگر ترسو باشد از كوچك‏ترين پيش آمد مى‏گريزد و از خطر محفوظ مى‏ماند و اگر بخيل باشد، ثروت خود و شوهرش را حفظ مى‏كند142.
چه بسيار زنانى كه در اثر كاردانى و اقتصاد، شوهر خود را ثروتمند كردند، چه بسيار زنانى كه شوهر خود را از خاك سياه به تاج و كلاه رسانيدند، ولى از آن سو نيز زنانى بودند كه خواب و خوراك را بر شوهر خود حرام و روزگار او را تباه كردند.
انتظار از زنان مسلمان
اميدوارم زنان مسلمان خودشان مستقيماً فكر كنند و احساسات را كنار گذارند، هوا و هوس را دور اندازند و سود خودشان را از زيان تشخيص دهند و متوجه باشند كه در اين گونه قضاوت‏ها و تشخيص‏ها فريب مردان شهوت‏پرست را نخورند و به تلقينات شيطانى آنان گوش فرا ندهند، بلكه آن طورى كه حق و حقيقت راهنمايى مى‏كند همان طور قدم بردارند تا سعادت دو جهان را از آن خود و خاندان خود بنمايند، خدا همه را راهنمايى كند.
زن پرهيزكار
اينك سخن را با نقل داستانى از امام صادق - عليه السلام - درباره زنى كه در پاك‏دامنى و پرهيزكارى استقامت داشته است، پايان مى‏دهيم:
يكى از قضات بنى اسراييل برادرى داشت بسيار درست كار، هنگامى كه مجبور به سفرى شد زن خود را بسيار زبيا و پاك‏دامن و باتقوا بود و از اين سفر شوهرش ناراضى بود به دست برادر قاضى‏اش سپرد.
قاضى كه نزد آن زن براى انجام كارهاى او مى‏رفت، كم كم به آن زن متمايل شد، هنگامى كه تمايلش زياد شد از او كام خواست، زن نپذيرفت، قاضى سوگند داد كه اگر تسليم من نشوى به پادشاه مى‏گويم كه تو بدكاره شده‏اى. زن تسليم نشد و گفت: هر چه مى‏خواهى بكن، قاضى نزد شاه رفت و گفت: نزد من ثابت شده كه اين زن برادر من بدكاره شده است. پادشاه گفت: سنگسارش كن، قاضى نزد زن آمد و گفت: پادشاه فرمان سنگسار كردن تو را داده است تسليم مى‏شوى يا فرمان را اجرا كنم؟ زن پاك‏دامن استقامت كرد و تسليم نشد.
قاضى با عده‏اى به سنگسار كردن آن زن پرداختند و هنگامى كه او را مرده پنداشتند دست برداشته بازگشتند، شب فرا رسيد و زن هنوز در تن رمقى داشت، تكانى به خود داد و از چاله‏اى كه براى سنگسار كردنش كنده بودند در آمد و از شهر بيرون شد تا به ديرى رسيد. قصه خود را به صاحب دير باز گفت، صاحب دير را بر او رحمت آمد و به درون ديرش برد، به درمانش پرداخت هنگامى كه زخم‏هاى تنش بهبودى يافت فرزند خردسالش را به آن زن سپرد تا تربيتش كند.
پيشكار صاحب دير فريفته زيبايى آن زن شد و از او كام خواست، زن تسليم نشد آن مرد گفت: اگر تسليم نشوى تو را به كشتن خواهم داد، زن گفت: هر چه مى‏خواهى بكن آن مرد به سوى كودك صاحب دير روان شد و گردن كودك را بشكست و سپس نزد صاحب دير شد و گفت: زن بدكاره را راه دادى و فرزند خود را بدو سپردى تا او را بكشد؟ صاحب دير آمد، كودك خود را در آن حال ديد، به زن گفت: با آن كه من با تو نيكى كرده بودم اين چه كار بود كه كردى؟ زن داستان را گفت، صاحب دير به آن زن كمكى كرد و گفت. خدانگه‏دار تو باشد. زن شبانه از آن دير بيرون شد صبحگاهان به دهكده‏اى رسيد، مردى را ديد كه به چوبى دار زده‏اند143 حالش پرسيد، آن مرد گفت: بيست درهم بدهكارم و ميان ما رسم است كه با بدهكار چنين كنند تا بدهى خود را بپردازد يا بميرد. زن بيست درهم را به طلبكار داد و آن مرد را از مرگ نجات داد، مرد گفت: اى زن هيچ كس به اندازه تو بر من حقى عظيم ندارد، تو مرا از مرگ رهانيدى، من در خدمت تو هستم هر جا بروى.
رفتند و رفتند تا به كنار دريا رسيدند در آن جا مردمى را با كشتى هايى ديدند، مرد به زن گفت: اين جا بنشين تا من بروم براى ايشان كار كنم و خوراكى فراهم كرده بياورم و به سوى كشتى رهسپار شد، ديد كشتى‏ها پر از اموال گران‏بها و عنبر و گوهر است، پرسيد ارزش آن‏ها چه قدر است؟ گفتند: بسيار است و تو نتوانى به شمار آورى، گفت: نزد من چيزى است كه از همه اين‏ها پربهاتر است كنيزى دارم بسيار زيبا! گفتند به ما بفروش؛ گفت: مشروط بر آن كه برويد و او را ببينيد.
به طورى كه آن كنيز نفهمد، كسى را فرستادند كه آن زن پرهيزكار را ببيند، هنگامى كه فرستاده بازگشت و گفت: من تا كنون به زيبايى او نديده‏ام، كنيز را به ده هزار درم خريدند و بها را پرداختند و او گرفت و رفت تا ناپديد شد.
خريداران به سراغ زن پاك دامن رفتند و گفتند: برخيز به درون كشتى آى؛ زن گفت: چرا؟ گفتند: ما تو را از اربابت خريده‏ايم. گفت: او ارباب من نبود. گفتند: بر مى‏خيزى يا تو را ببريم؟ زن برخاست و با آن‏ها روان شد.
بازرگانان به همديگر خوش گمان نبودند و هر كدام از ديگرى بيم داشتند كه زن را به او بسپارند؛ زن را به تنهايى در كشتى جواهرات سوار كردند و خودشان در كشتى ديگر سوار شدند و به سفر دريا پرداختند.
دريا طوفانى، كشتى بازرگانان با سرنشينانش غرق شد، باد كشتى جواهرات را به كنار جزيره‏اى رسانيد، زن پياده شد و كشتى را بست و در آن جزيره به گردش پرداخت، جزيره‏اى بود داراى آب و هواى گوارا و ميوه‏هاى گوناگون. زن با خود گفت: اين آب براى آشاميدن و اين ميوه‏ها براى خوردن و كار من عبادت خدا باشد.
از سوى خدا به يكى از پيامبران بنى اسراييل وحى شد كه برو به شاه بگو كه در جزيره‏اى بنده‏اى از بندگان ما هست، تو و اهل كشورت بايد برويد و نزد او اعتراف به گناه كنيد و از او آمرزش بخواهيد، اگر او از من آمرزش شما را بخواهد من شما را مى‏آمرزم.
شاه با همراهانش حركت كردند تا به جزيره رسيدند و زنى را در آن جا يافتند، شاه آغاز سخن كردن و گفت: قاضى خبر داد كه زن برادرش بدكاره شده من بدون تحقيق فرمان سنگسارش را صادر كردم، از آن زن ترسم كه آن زن گناهى نكرده باشد از خدا بخواه كه مرا بيامرزد. زن پاك‏دامن گفت: خداى تو را بيامرزد بنشين، شوهرش جلو آمد و در حالى كه او را نيز نمى‏شناخت گفت: زنى داشتم پاك‏دامن و درست كار، سفرى كردم كه او راضى به سفر من نبود و او را به برادرم سپردم، هنگامى كه بازگشتم برادرم گفت: زن تو بدكاره شد و ما سنگسارش كرديم، مى‏ترسم كه گناهى كرده باشم. زن گفت: خداى تو را بيامرزد و او را در كنار شاه نشانيد، سپس قاضى جلو آمد و داستان خود را به طور حقيقت بگفت و تقاضاى دعا براى آمرزش گناه خود كرد، زن گفت: خدا تو را بيامرزد و روى به شوهرش كرد و گفت: شنيدى؟ صاحب دير آمد و داستان خود را بگفت و گفت: مى‏ترسم آن شبى كه آن زن را بيرون كردم گفتار درنده‏اى شده و كشته شده باشد و من گناه كار باشم. زن گفت: خدا تو را بيامرزد، پس از آن كه پيش كار صاحب دير آمد و داستان را به راستى اعتراف كرد، زن گفت: خدا تو را بيامرزد و روى به صاحب دير كرد و گفت: شنيدى؟ سپس مردى كه به دار آويخته شده بود آمد و داستن خود را باز گفت و طلب دعا براى آمرزش گناه خود كرد زن گفت: خدا تو را نيامرزد.
آن گاه روى به شوهرش كرد و گفت: من زن تو هستم و تمام اين داستان‏ها كه شنيدى، شرح حال من است، من ديگر با مردان كارى ندارم چون مى‏بينى از دست مردان به من چه رسيده است دوست دارم كه اين كشتى و آن چه در آن است بردارى و به من اجازه دهى كه در اين جزيره بمانم و به عبادت خدا مشغول باشم، مرد اجازه داد و كشتى و آن چه در آن بود برداشت و شاه و همراهانش مراجعت كردند144.

23 - استقامت در حفظ ناموس

تشكيل خانواده
تشكيل خانواده يكى از نيازهاى فطرى بشر است، بلكه از فطريات بسيارى از حيوانات است، هر فردى از افراد بشر كه به سن رشد و كمال رسيد؛ يعنى به حدى كه بتواند خانواده‏اى تأسيس نمايد، دوست مى‏دارد كه از عضويت خانواده پدر و مادر خود خارج شود و مستقلاً تشكيل خانواده بدهد و با همسر و فرزندى، با كمال آسايش زندگى كند.
حب بشر به تشكيل خانواده از حب فطرى او به بقا، سرچشمه گرفته است، زيرا بقاى هر هدفى از افراد بشر و هم چنين بقاى اجتماع بشرى بستگى به تشكيل خانواده دارد و اگر خانواده از ميان برود بقاى فرد و نيز بقاى جامعه بشرى متزلزل مى‏شود، چون بيش‏تر افراد بشر بر حسب طبيعت نمى‏توانند بدون آن كه يار و مددكار يا پرستارى داشته باشند، به تنهايى زيست كنند؛ آيا اين نتوانستن به واسطه ادراكات عقلى بشر است كه از اين جهت بر حيوانات برترى دارد يا از ضعف و ناتوانى جسمى و بهداشتى او نسبت به حيوانات است؟ يا علل ديگرى دارد كه مربوط به سخن ما نيست و خود بحثى جداگانه است؟ به هر حال بشر براى بقاى خود احتياج به تشكيل خانواده دارد و بدون آن، زندگانى براى او بسيار دشوار بلكه غير ممكن است؛ زيرا در اثر عدم تشكيل خانواده، حيات فرد متزلزل شده و رو به نابودى مى‏رود و حيات فرد كه متزلزل شد و به سوى نابودى رفت حايت اجتماعى نيز چنين مى‏شود.
عاطفه بشرى
از امتيازاتى كه بشر بر حيوانات دارد، داشتن عاطفه و مهربانى است. آن اندازه كه بشر فرزند يا پدر و مادر يا بستگان و خويشاندان خود را دوست مى‏دارد و به آن‏ها مهر مى‏ورزد و از ناراحتى يا مرگ آن‏ها پريشان مى‏شود و در غم ايشان مى‏سوزد، حيوانات چنين نيستند.
عاطفه بشرى يكى از علل تشكيل خانواده است، كسانى كه عاطفه ندارند، از بشريت دورند و از استثناهايى هستند كه در جميع قواعد و قوانين كلى يافت مى‏شوند.
عاطفه بشرى نيز به تنهايى اقتضا دارد كه بشر تشكيل خانواده دهد؛ زيرا بشر به كسى كه عاطفه مى‏ورزد با او بودن را دوست دارد و جدايى او را دشمن.
شكايت هايى كه عشاق از فراق معشوق، يا پدر و مادر از فراق فرزند مى‏كنند، از عاطفه بر مى‏خيزد.
انس فطرى
از علل ديگرى كه موجب تشكيل خانواده مى‏شود، انس است. انس از فطريات بشر است، هر فردى از افراد بشر اگر چندى با موجودى بگذراند و روزگارى را با او طى كند، با او انس پيدا مى‏كند. گاه با گلى يا درختى انس پيدا مى‏كند، گاه با خانه‏اى يا شهرى يا كشورى، گاه با شخص معينى يا دسته‏اى از مردم مأنوس مى‏شود و از جدايى آن‏ها رنج مى‏برد. انس بشر به همسر و فرزند، يكى ديگر از علل تشكيل خانواده است.

137) از ادباى معروف قرن ششم و هفتم هجرى (555 - 626 ه. ق) و مؤلف كتاب مفتاح العلوم.
138) در گذشته، يكى از مراكز مهم عوامل نفوذى و گرايش‏هاى الحادى كمونيستى در ممالك اسلامى، مدارس و دانشگاه‏ها بود و مؤلف محترم - قدس سره - به اين نكته توجه مى‏دهند كه چنان مشى سياسى جز اتلاف وقت و تضييع عمر فايده ديگرى ندارد. (مصحح)
139) كافى، ج 2، ص 468، ح 8.
140) احزاب (33) آيه 32.
141) نور (24) آيه 31.
142) نهج البلاغه، حكمت 234.
143) در آن روز طناب دار را زير شانه‏ها مى‏انداختند و مصلوب پس از سه چهار روز مى‏مرد.
144) بحارالانوار، ج 14، ص 505، ح 30. نقل از كلينى، اصول كافى.

next page

fehrest page

back page