| |||||||
|
خارهاى ديگر
فقر و بىچارگى نيز يكى از خارهاى راه تحصيل است. بيشتر محصلان كه دست از تحصيل شسته و به سراغ ديگرى رفتهاند اغلب در اثر فقر بوده است. تاب آوردن در برابر فقر، بسيار سخت و دشوار است و كمتر كسى مىتواند در آن حال استقامت كند و دست از هدف خود بر ندارد. دانشمندان فقير ملا صالح مازندرانى كه يكى از دانشمندان نامى است، به قدرى در فقر و تنگدستى مىزيست كه از برگهاى كاهويى كه به دور ريخته مىشد، سد جوع مىكرد. يكى ديگر از دانشمندان بنام در اثر فقر، توانايى افروختن چراغ را در شب براى مطالعه نداشت و با چراغ مستراح عمومى مدرسه، درسهاى خود را حاضر مىكرد. يكى از دانشمندان اروپا در زمان تحصيل، روزنامه فروشى مىكرده تا نانى به كف آورد و به تحصيل ادامه دهد. فقر و بىچارگى به جز سختى و بدگذرانى، موجب افسردگى و سرافكندگى نزد محصلان ديگر نيز مىشود، ولى پس از آن كه گوهر دانش به چنگ آورده شود تمام اين فشارها و سختىها فراموش مىشود بلكه از افتخارات مرد دانشمند به شمار مىرود و از داستانهاى زندگى او قرار مىگيرد. اشتباه محض است كه محصل بى بضاعت نزد ديگران خود را سرافكنده پندارد، زيرا نزد همسالان و استادان، بلكه همه مردم، محترمتر از ديگران است. محصل بىبزاعت بايد بداند در اين حال موفقيت در تحصيل بيشتر است از موفقيت در حال ثروتمند بودن. آرى، بىرنج گنج ميسر نمىشود. چند سالى تحمل سختى و فشار، موجب شخصيت علمى و بزرگى هميشگى خواهد بود. كودنى ديگر از موانع تحصيل در بعضى از محصلان، نبودن هوش كافى و فهم سرشار است، چنان چه چندى به تحصيل پرداختند و دريافتند كه از دانش نصيبى نبردهاند، از تحصيل منصرف مىشوند، بلكه گاهى به كارهاى غير عقلايى نيز دست مىزنند، اگر در امتحان رفوزه شده باشند، انتحار مىكنند، مگر انتحار و خودكشى موجب پذيرفته شدن در امتحان مىشود؟ يا سبب دانشمند شدن انتحار كننده مىگردد؟ كسى كه تحصيل كرده است اگر حقيقتاً خود را براى امتحان شايسته مىدانسته و روى غرض ورزى مردود شده است، امتحان كه ارزش واقعى ندارد، ارزش واقعى از آن علم است كه به دست آورده است بايد مبارزه كند و غرض ورزان را بكوبد وگرنه، انتحار كمكى به غرض ورزان است و اگر به واسطه نداشتن فهم سرشار، از عهده امتحان برنيامده آن هم كار آسانى است. اگر اندكى بر كوشش خود بيفزايد، به نتيجه خواهد رسيد. دانشمندان بزرگ، مقام علمى خود را بيشتر در اثر كوشش به دست آوردهاند. چه بسا كوشش كه موجب پيدايش فهم سرشار خواهد بود، هم چون چشمههاى زيرزمينى كه با كاويدن در زمين، آب گواراى آنها بيرون مىآيد. بسيارى از سياست مداران جهان در كودكى كودن بودهاند و در امتحانات مردود شدهاند، ولى پايدارى و پشتكار، آنان را به مقامات عاليه رسانيده است. چرچيل و استالين هر دو در امتحانات روزه شدند، ولى مردود شدن، كوشش آنها را در هم نشكست، بلكه موجب شد كه فعاليت بيشتر و كوشش بيشترى از خود بروز دهند. سكاكى سكاكى137 يكى از دانشمندان بزرگ است در سى سالگى به فكر تحصيل افتاد، اساتيد، او را نوميد كردند؛ سكاكى اصرار كرد، استاد، نخستين درس را كه يكى از فتاواى شافعى بود بدين عبارت بدو تعليم داد: شيخ گفته: پوست سگ با دباغى پاك مىشود. اين جمله را مكرر بر او خواندند، روز ديگر در امتحان چنين گفت: سگ گفته: پوست شيخ با دباغى پاك مىشود. با اين حال دست از تحصيل نكشيد و به كوشش پرداخت؛ ده سال بر او گذشت و از دانش چيزى دست گيرش نشد. استاد او را نوميد كرد و از بحث خود راند، او سر به بيابان نهاد، چند روزى در كوهها و ماهورها و بيابانها سرگردان بود تا در غار كوهى چشمش به سنگى افتاد كه در اثر چكيدن قطرات آب سوراخ شده بود، با خود گفت دل من كه از سنگ سختتر نيست. بار ديگر با كوشش هر چه تمامتر به تحصيل پرداخت و يكى از بزرگان علم شد كه در عالم دانش كمتر نظير دارد. بخل اساتيد ديگر از موانع تحصيلى بعضى، ناز كردن و بخل استاد در تعليم است، استاد مىخواهد معلومات خود را با گرانترين قيمت و سنگينترين منت بفروشد يا از تعليم آن به واسطه بخل ذاتى دريغ مىكند و عذرهايى از قبيل: عدم لياقت شاگرد، نگه دارى، سر (در زمان قديم معلول بوده) و مانند اين بهانه كه از بخل سرچشمه مىگيرد، مىتراشد؛ البته اين گونه مانع براى تحصيل محصل پاك و بى آلايش بسيار سخت و ناگوار است و شايد اين گونه صفتها رد اساتيد، محصل را از تحصيل دانش دل سر كندت ولى محصل اين نكته را بايد به خاطر بسپارد كه هر استادى داراى صفات پسنديده نيست، چه بسا كسانى كه داراى معلومات كافى هستند، محصل بايد به همان جهت فاضله استاد - كه معلومات او باشد - چشم بدوزد و هدف او اين باشد كه معلومات استاد را بياموزد و كار به عقايد نادرست و به صفات رذيله او نداشته باشد؛ اگر مىخواهد فضيلت بنمايد بايد نزد استاد داراى فضل برود، تمام محاسن را نبايد از يك استاد انتظار داشت، هر كس را بايد در آن رشتهاى كه در آن تخصص دارد معلم قرار داد. شاگرد نبايد فريب تبليغات سياسى استاد مثلاً رياضى را بخورد يا نظريات غير اسلامى استاد ادبيات را بپذيرد، هر كس را بهر كارى ساختهاند، اگر كسى در رياضى استاد باشد شايد در علوم سياسى لياقت شاگردى هم نداشته باشد و هم چنين تخصص كسى در يك رشته موجب آن نيست كه اطلاعات عميق در رشتههاى ديگر داشته باشد، هر چند خودش چنين ادعايى را بنمايد. شدت تمايلات جنسى مانع ديگرى كه در تحصيل براى محصل ممكن است پيش آيد، شهوت و تمايلات جنسى است كه بسيارى از محصلان در اثر آن از تحصيل باز مىمانند، زيرا افراط در شهوت رانى، شخص را تهى مغز و از تحصيل باز مىدارد و عوض اين كه اوقات گران بهاى خود را در تحصيل دانش صرف كند در شهوت رانى و عشق و علاقه مصرف مىنمايد، بهترين ساعات زندگى (جوانى) را بيهوده تلف كردن و در عيش و عشرت گذراندن، فكر عالى را از دست مىدهد، ثروت را نابود مىكند، سلامتى و تندرستى را از كف مىبرد، چنين مردمى، جوانى خود را فروخته و در برابر حمالى و بى سوادى و بى عقلى را خريدهاند. حمالان در جامعه بر دو دستهاند: دستهاى لباس حمالى بر تن دارند و وظيفه خود را انجام مىدهند اينها قابل احترام هستند و دستهاى ديگر لباس زيبا و آراسته بر تن دارند و حق ديگران را پايمال مىكنند و سربار بسيار سنگين جامعه هستند. محصل بايد در برابر تمايلات جنسى و شهوانى خود پايدارى كند و آن چه احساسات و شهوات او مىگويد انجام ندهد، بلكه آن چه كه عقل او مىگويد بپذيرد و با روح شهوت رانى مقاومت كرده و به تحصيل بپردازد تا سرانجام پشيمانى نداشته و سرافراز باشد. شدت شهوت در دستهاى از محصلان به حدى است كه مانع از صرف فكر در هر موضوعى است و شايد در بعضى به ديوانگى كشد. استقامت در اين حال، هر چند در آغاز بسيار مشكل به نظر آيد، ولى عاقبت آسان مىگر چنين افرادى اگر بتوانند وسايل دفع شهوت خود را به طور مشروع و محدود فراهم كنند، زهى سعادت آنها و اگر نتوانند فكر خود را از آن ناحيه منصرف كنند و در مباحث علمى صرف نمايند - چون صرف فكر در مسايل علمى و نظرى، شهوت را كم مىكند - روزه بگيرند كه براى اين جهت بسيار سودمند است، مىگويند: يكى از مراجع تقليد ماهها در تابستان عراق براى سركوب كردن شهوت روزه مىگرفت و به تحصيل مىپرداخت. بزرگ زادگى ديگر از موانع تحصيل (براى عدهاى) بزرگ زادگى و سرمايهدارى است؛ اين عده هنگامى كه به هوش مىآيند خود را با عزت و شوكت داراى دوستان و آشنايان بسيار مىبينند، لذا دست از مجالس انس و عشرت كشيدن و در گوشهاى به تحصيل پرداختن بر ايشان مشكل و از آقايى و احترام صرف نظر كردن و جور استاد را بر خود هموار نمودن، بسيار دشوار خواهد بود، اين بىچارگان بر فرض كه خود، هواى تحصيل در سر داشته باشند، رفقا و آشنايان مجالس انس نمىگذراند كه دنبال مقصود خود بروند و به آنها مىگويند: شما با وسايلى كه در اختيار داريد گواهى نامه را به دست خواهيد آورد، پس زحمت تحصيل را نبايد تحمل كرد؛ لذا اين دسته بيشتر بى سواد و نادان تربيت مىشوند.
افكار سياسى مانع ديگرى كه در اين زمان براى تحصيل محصلان پيدا شده، داشتن فكر سياسى و عقايد حزبى است كه بزرگترين لطمه را به تحصيل وارد مىسازد. جوانى كه در راه تحصيل قدم بر مىدارد نبايد وارد سياست شده يا عقيده سياسى اتخاذ كند، چنين عقيدهاى او را از تحصيل باز مىدارد، زيرا هميشه آرزومند است كه نظريه سياسى او پيروز شود و دوستان هم فكرش موفقيت پيدا كنند، او در اين راه آن چه بتواند كوشش و وقت صرف مىنمايد، اوقاتى كه بايد صرف تحصيل علم و دانش شود صرف در خواندن و نوشتن و گفتن و شنيدن سخنان بىمعنا و انجام دادن كارهاى بيهوده مىگردد، اما در صورتى كه عقيده سياسىاش شكست خورد افسردگى شديد - كه در اثر آن نصيب محصل مىشود به واسطه آن كه اوقات خود را صرف تحصيل نكرده، زيان ديده است و از ترقيات و موفقيتهايى كه ممكن است در آينده رد اثر معلومات كافى به دست آورد بازمانده و از هم اكنون شكستهاى آينده خويش را پىريزى مىكند138 گمان مىكنم اين هم يكى از سوغاتىهاى فرنگ باشد كه بدين وسيله محصلان ما را از تحصيل باز دارند وگرنه محصلان خودشان نه در مسكو و نه لندن، در تشكيلات سياسى دخالتى ندارند، كنارهگيرى از سياست مادامى كه محصل است - چون اغلب سياست را دوست مىدارند - بسيار دشوار خواهد بود، استادانى كه محصلان را از اين سو به آن سو مىكشند و آن نو رسان پاك دل را وسيله اجراى مقاصد خود قرار مىدهند، بزرگترين خيانتها را به محصلها مىكنند، اينان دشمنان دوست نماى محصل هستند. اگر مانعى در راه تحصيل شاگرد يافت شود، استاد بايد بكوشد آن را بر طرف كند نه آن كه شاگرد را از تحصيل باز دارد. محصل در عقايد سياسى بايد بىطرف باشد و تمام هوش و همت خود را در كسب دانش به كار برد. وارد شدن او در سياست دير نخواهد شد، پس از پايان تحصيل، راه براى او باز است و مىتواند هرگونه عقيده سياسى را اتخاذ كند و هر قدمى را در آزادى كامل با فكرى آزموده بر دارد. ورود محصل در سياست، از نظر تصميمى كه در روش سياسى خود مىگيرد نيز براى او مضر است؛ زيرا جوانى، افكار ناپخته، تحصيلات ناقص غرور و احساسات، شدت تمايلات جنسى و حسن ظن و خوشبينى رفيقان ريايى، آلودگى به محيط فاسد، نمىگذارند راه راست و حق را از راه كج و باطل تمييز دهد، شايد روش خطايى را در سياست انتخاب كند كه به زيان خود و كشور و خاندانش باشد، پس از آن كه راه خطا رفت، شايد پشيمانى سودى نداشته باشد و نتواند از آن دست بردارد. اتخاذ عقيده سياسى محصل هنگامى است كه تحصيلات او پايان يافته باشد، در اين وقت است كه با فكرى عميق و مطالعه كافى و خالى از هر گونه پيرايه و احساسات مىتواند عقيده سياسى اتخاذ كرده و يا عقيدهاى ايجاد نمايد كه هم خود از آن سود ببرد و هم ديگران بهرهمند شوند. نظريه سياسى را نبايد با تقليد پذيرفت. هنگام تحصيل، محصل مقلد و تحت تأثير معلم و استاد است و هيچ گونه استقلال فكرى واقعى ندارد، هر چند خودش چنين مىپندارد كه در فكر، مستقل است. پس از آن كه رشد كامل پيدا نمود در مىيابد كه در آن وقت استقلال فكرى نداشته است. ورود اساتيد در سياست يكى از بزرگترين نقايصى كه در مؤسسات فرهنگى ما موجود است و كمتر به زيان آن توجه مىشود دخول استادان و معلمان در سياست و احزاب سياسى است. استاد بايد فكر خود را فقط صرف ترقيات عملى و تربيت شاگرد بنمايد و جز اين هدف و مقصودى نداشته باشد. اوقات گرانبهايى كه بايد در كتابخانهها صرف تحقيق و مطالعه شود يا در لابراتورها به دقيقترين آزمايشهاى علمى پرداخته شود يا در بيمارستانها و مجالس علمى به بحث و گفت و گو بگذرد، در مباحث سياسى صرف مىشود. اگر استاد دوست دار ورود در سياست و كارهاى غير عملى است، بايد از مقام استادى استعفا بدهد، نه آن كه با حفظ آن، داخل سياست و كارهاى ادارى شود و پستهاى متعددى را اشغال كند، استاد اگر وارد سياست گرديد شب و روز فكرش بدان سوى متوجه خواهد بود و از فكر كردن در مباحث علمى باز مىماند و سطح تحصيلى شاگردان پايين مىآيد. نمىگويم چرا دانشمندان وارد سياست مىشوند، سعادت كشور روزى است كه سياستمداران همه دانشمند باشند بلكه بگويم: استاد و معلم نبايد وارد سياست بشود، اگر مىخواهد وارد سياست بشود از مقام استادى كنارهگيرى كند و مانند دانشمندان و دكترها و مهندسانى كه استاد نيستند و داخل كارهاى سياسى و دولى هستند، دخالت كند. استاد جز استادى، شغل ديگرى نبايد داشته باشد؛ خواه وكالت مجلس، خواه وزارت، خواه معاونت و خواه مدير كلى باشد. اساتيد دانشگاههاى اروپا و آمريكا به جز شغل استادى و پستهايى كه از لحاظ علمى مربوط به آنهاست، شغل ديگرى ندارند و استادان و دانشمندان مىدانند كه علوم غير متناهى است؛ استاد همان طور كه درس مىدهد بايد مانند يك محصل جدى، كار كند و روز به روز بر معلومات خود بيفزايد و سطح فرهنگ عمومى را بالا برد كه هم خود از آن سو خواهد برد، هم جامعه سودمند خواهد شد؛ سود جامعه از معلومات و ترقيات علمى او صدها برابر سودى است كه از ورود او در سياست مىبرد. چقدر به جاست كه شوراى عالى دانشگاه تصويب مىكرد كه هيچ استادى - اگر مىخواهد استاد باشد - حق ورود در كارهاى غير عملى را نداشته باشد و به محض ورود در كارهاى سياسى و اجتماعى، از مقام استادى بركنار مىشود و كرسى درسش به ديگرى واگذار مىگردد. تداخل افكار اساتيد يكى از علل آن كه اساتيد در ايران به اكتشافات عملى نايل نمىشوند آن است كه افكار خود را به طور كامل در دانش صرف نمىكنند و خيالات ديگرى نيز به سر دارند، چنان چه از علل و عدم ترقى و تنزل سطح فرهنگ آن است كه استاد وقت نمرده دادن به شاگرد، ارزش معلومات شاگرد را در نظر نمىگيرد لحاظ كه براى او در انتخابات فعاليت خواهد كرد يا از عقيده سياسى او پيروى خواهد نمود، نمره مىدهد. به طور كلى در دانشگاه، معلومات ارزش خود را از دست داده و فعاليتهاى انتخاباتى و همكارىهاى حزبى جاى آن را گرفته است. 22 - استقامت زن در عفت و پاك دامنى علت آن كه موضوع گفت و گوى ما استقامت زن در عفت و پاك دامنى است - در صورتى كه عفت در مرد نيز به حد اعلى لازم و واجب مىباشد - دو چيز است:سرمايه زن نخست؛ آن كه تنها سرمايه زن، عفت و پاكدامنى اوست؛ زن اگر بالاترين مقامات و عالىترين معلومات را هم دارا باشد ولى نتواند عفت خود را نگاه دارد و پاكدامنى نداشته باشد، ارزش واقعى ندارد، حتى خود زنها براى چنين زنى احترام قايل نيستند، ولى اگر عفت خود را حفظ كرده و دامن به نانجيبى آلوده نكند، محترمترين و محبوبترين زن خواهد بود و خدا و خلق، چنين زنى را دوست مىدارند. چيزى كه تمام خردمندان، بلكه فطرت بشر از زن انتظار دارد، همان عفت و پاك دامنى است. شوهر اگر بداند كه همسر او به گرداب بىعفتى نزديك مىشود، هر چند قلبش از محبت آن زن آكنده باشد، مهر او از دل شوهر مىرود، هر چند ظاهراً به عللى نتواند سخنى بگويد. پدر و مادر اگر آگاه بشوند كه دخترشان از راه عفت بركنار و به نانجيبى نزديك شده افسرده و دل خون مىشوند و در حد توانايى در صدد جلوگيرى بر مىآيند. برادران، خواهر نانجيب را ناخوش دارند و از آن بيزارند. اگر زن يا دخترى نانجيب در فاميلى يا خانوادهاى يافت شود، هر يك افراد فاميل (چه زن و چه مرد) او را براى خود نقطهاى سياه مىشمارند و مايه ننگ مىدانند، چنان چه تمام اين اشخاص، زنهاى نجيب را در خاندان خود از افتخارات مىشمارند. زن، همان طور كه به زندگانى و حيات خود علاقهمند و از مرگ گريزان است، بيشتر از آن بايد در حفظ عفت و پاكدامنى خود كوشا باشد و در اين راه استقامت كند، زيرا مرگ از زندگانى با عار و ننگ آسانتر و بهتر است. خطر مرد براى زن دومين علتى كه موجب شد موضوع بحث به استقامت زن در عفت و پاكدامنى اختصاص داده شود خطراتى است كه از ناحيه مرد براى بر باد دادن عفت زن ايجاد مىشود. من بر خلاف بسيارى عقيده دارم كه زن را مرد فاسد مىكند، زن را مرد در سياه چال بىعفتى و بىحيايى سرنگون مىسازد، اين موجود لطيف و عفيف را مرد جنايت كار براى اطفاى شهوت خود به بدبختى مىكشاند، كمتر زنى است كه خود به خود دست از عفت بردارد، شايد هشتاد درصد زنانى كه از جاده عفت خارج شدهاند، در اثر حيله گرى مرد بوده است. مرد براى آن كه غريزه جنسى خود را آرام كند، به لطايف الحيلى متشبث مىشود و موجودى عفيف را سياه بخت مىكند، لذا در اين بحث خطاب من به خانمهاست كه از اين موجود خطرناك كه نامش مرد است، بپرهيزند و متوجه باشند كه فريب او را نخورند، چون مرد براى فريفتن و جلب خاطر زن وسايلى بر مىانگيزد و از راههاى مختلف و طرق عديدهاى وارد مىشود، گاه دلسوزى مىكند و او را مظلوم مىخواند، گاه اظهار عشق و علاقه كرده خود را در دوستى، جانفشان معرفى مىكند و به عنوان دفاع از آن موجود سادهلوح با چند چاقوكشى كه خود آنان را برانگيخته به نبرد مىپردازد و پيروز مىشود تا دلاورى خود را نشان دهد، يا كتك مىخورد تا زن او را وفادار بداند، گاه در نامههاى عاشقانه از سوز و گداز عشق، سخن مىراند و از شام تاريك فراق و بىخوابى شب، دم مىزند، گاه لباس معلمى مىپوشد و به وسيله نمره خوب دادن و نويد به پذيرفتن در امتحان، دختران معصوم را مىفريبد، گاه در سر راه ايستاده و مىكوشد كه توجه آن پاكدلان را به خود جلب كند گاه نقاب خيرخواهى بر چهره مىنهد و با پند و اندرز دادن خود را به مقصود پليد خود نزديك مىسازد، گاه زنى را بر مىانگيزاند كه به وسيله او به مقصود خود دست يابد. نقشهها مىكشد، طرح ها مىريزد، تضرع و زارىها مىكند، يا خشونت و تندخويىها نشان مىدهد، از مسافرت سوغاتىهاى قشنگ مىآورد، تا دخترى پاكدامن را به دام خود كشد يا زنى زيبا را از خانه شوهر بيرون آورد و چندگاهى از او لذتى برد، آن گاه به دنبال ديگرى مىافتد و داستان تكرار مىشود. زن بايد بداند زن بايد بداند: كه هر مردى كه از او احترام مىكند و اظهار دوستى و صميميت مىنمايد، از لحاظ هوس و ارضاى شهوت رانى است، خواه آن مرد از دوستان شوهرش باشد، خواه از دوستان برادرش، خواه پسرخاله و پسرعمو و پسردايى و پسرعمهاش، خواه از خويشان ديگرش باشد. گاه تشكيل جلسات فاميلى از نقشههاى خطرناكى است كه مرد براى استفاده از پاكدامنان فاميل خود كشيده، احترام و اظهار محبت فوقالعادهاى كه مرد در موقع وداع، از زنان مىكند فقط از نظر شهوت رانى پليد اوست، اگر غير از اين است پس چرا اين گونه اظهار محبتها را به پيره زنى آبله رو و سفيدمو و ژندهپوش نمىكند، هر چند نزديكترين خويشان او باشد. مرد وقتى بخواهد زن را به كارى كه بر خلاف عفت است وادارد - و زن برحسب نجابت فطرى از آن امتناع مىنمايد - استدلال غلطى به زن تلقين مىكند: كه بايد قلب پاك باشد، زن را به هر گونه بىعفتى و آلودگى مىكشاند به عنوان آن كه قلب بايد پاك باشد! با لبهاى آكنده از آتش شهوت اظهار محبت مىكند! با دستهاى دزد و جنايتكار خود هر گونه عملى انجام مىدهد، با چشمهاى خائن خود هر بىغيرتى را مرتكب مىشود، مىگويد: قلب بايد پاك باشد. تغيير معانى الفاظ مرد براى فريب زن، معانى الفاظ را تغيير مىدهد، شهوت رانى را عشق مىخواند، بىعفتى و هرزگى را وفا مىگويد، نجابت و پاكدامنى را جفا و بد اخلاقى مىنامد، شل بودن و مقاومت نكردن زن را كه بدترين نانجيبى است، خوش اخلاقى اسم مىگذارد! طمع مرد به حدى است كه نمىتواند به يك زن اكتفا كند، بلكه حريص است كه در هر آنى از چندين زن استفاده كند و براى آن كه بدين مقصود كامياب شود، با هر مانع كه در اين راه باشد مىستيزد با شديدترين وضع با حجاب آن مبارزه مىكند، طرفدارى از آزادى (هرزگى) زن مىنمايد و آن را نهضت بانوان لقب مىدهد. آزادى زن در نظر مرد آزادى زن در نظر مرد به هوس آن است كه هرآنى خواسته بتواند از چند زن رنگآميزى شده لذت ببرد و در كوچه و خيابان و محافل، چشم چرانى كند، آزادى زن در لغت مرد با هوس اين است كه به دنبال هر زنى كه رهسپار شود، كسى مانع او نشود، آزادى در نظر او آن است كه عدهاى لجام گسيخته و رنگآميزى شده اوقات گرانبهاى خود را با مرد وحشى در پاى ميز قمار به سربرند، يا در شبنشينىها به صورت نيمه عريان به عيش و عشرت بگذرانند، يا در مجلسهاى دانس و بالت، زن و مرد با يكديگر تماس تن به تن داشته باشند. زن تا در دژ خانه عفت قرار دارد، در نظر چنين مردانى آزادى ندارد، همان كه از آن خانه قدم بيرون نهاد و در بازار بىعفتى متاع خود را در معرض فروش قرار داد، چنين زنى آزادى دارد؛ حيله گرى مرد به حدى است كه تمام اين خيانت كارىهاى خود را از زن مىپوشاند و آن موجود لطيف و سادهلوح مىپندارد كه مردانى كه دم از آزادى زنان مىزنند نظر حقيقت خواهى دارند، زن اگر با قيافه ساده، خود را در لباس افت بپوشاند و از خانه بيرون آيد، آتش شهوت مرد پليد زبانه مىكشد و بر وى دشنام مىدهد و چنين زنى را امل لقب مىدهد و مىگويد: فواحش اغلب در اين لباسند مرد نانجيب مىخواهد زن را به هر طورى كه ممكن است نانجيب ببيند. اگر زن واقعاً نجيب و پاكدامن باشد مرد به همين مقدار قانع است كه در كوى و برزن، لباس نانجيبى بر تن كرده باشد تا از لذايذ چشمى محروم نگردد و آن را مقدمه لذايذ ديگر قرار دهد. مرد اگر به نفع آزادى زن مقاله نويسد يا سخن رانى مىكند از آن نظر است كه اگر زن لباس عفت در بر كرد، مرد از چشم چرانى و دست دادن و اظهار محبت در وقت وداع و... محروم مىشود. اگر مرد كه مىگويد: زن شريك زندگى اوست، راست مىگويد، پس چرا دلش دنبال ديگران مىرود و دلهگى شهوانى خود را بروز داده با هر زنى زيبايى، با زبان يا با دست و چشم مغازله مىكند. اى مرد! جنايت تا كى؟ خيانت تا چند؟ با موجود رعنا و لطيفى كه هم چون زن موم در دست تو نرم است و تسليم تمايلات تو است. حيلهگرى سزاوار نيست، خدعه و فريب ناپسند است.
زن عفيف زن نجيب و عفيف، زنى است كه جز شوهرش تن مردى با او تماس نگرفته باشد، دست دادن زن و مرد به واسطه ارتباط الكتريكى كه ميان آن دو حاصل مىشود و اشعه مغناطيسى كه از بدن هر دو خارج مىشود و در بدن ديگرى داخل مىگردد، عفت آن دو را متزلزل مىكند و از قله عفت و قعر دره فحشا نزديكشان مىكند. مرد نجيب و زن عفيف كسانى هستند كه جر همسر خود ديگرى را دوست نداشته باشند. زن بايد شوهرش را بهترين فرد و زيباترين مرد و محترمترين كس بداند. مرد نيز بايد زنش را نمونه جمال و زيبايى و آراستگى و پيراستگى بشمارد. خطراتى كه از ناحيه مرد متوجه زن است يك صدم خطراتى كه از ناحيه زن متوجه مرد است نيست، لذا استقامت زن در عفت و پاكدامنى در برابر مرد، به مراتب سختتر از استقامت مرد در عفت و پاكدامنى است. نگاهدارى گنج كار آسانى نيست. هر كس گنج گرانبهايى دارد، در حفظ آن و نگاهدارى آن اگر كوشا نباشد طمعكاران از كفش مىربايند. عفت زن بزرگترين و گرانترين گنجهاست. عفت عفت، گنجى است كه راه موفقيت دنيا و آخرت از آن آغاز مىشود. اميرمؤمنان على - عليه السلام - پيوسته مىفرمود: أفضل العبادة العفاف139 عفت بالاترين عبادت هاست. زنى كه بتواند عفت خود را نگاهدارى كند، بزرگترين وظيفه دينى و انسانى خود را انجام داده است. البته چنين گوهر گران و اين گونه جواهر درخشان، دزدان بسيارى دارد كه همواره در كمين نشستهاند تا آن را كف دارندهاش بربايند؛ براى ربودن گوهر عفت، دزدان از قتل و غارت، از تهمت و افترا دريغ نمىكنند، همان طور كه پيش از اين ذكر شد از هر چه از دستشان بر آيد براى از بين بردن عفت كوتاهى نمىكنند. وظيفه زن در پايان خود را ناگزير از ذكر اين نكته مىدانم كه زن نجيب هم نبايد طورى رفتار كند، يا قدم بردارد كه شهوت مرد شهوت پرست را برانگيزاند؛ راه رفتن زن بايد آرام و نجيبانه باشد، سخن گفتن زن بايد بسيار ساده باشد و هيچ گونه كرشمهاى در آن به كار نرود. قرآن مىفرمايد: فلا تخضعن بالقول فيطمع الذى فى قلبه مرض140؛ در سخن نرمى به خرج ندهيد آواز خود را نازك نكنيد، تا آنان كه قلبشان بيمار است به شما طمع نكنند. زن بايد آرايش خود را به كسى جز شوهرش نشان ندهد، چنان چه نبايد جز براى شوهرش خود را بيارايد. قرآن مىفرمايد: و لا يضربن بأرجلهن ليعلم ما يخفين من زينتهن141؛ و نيز چنان پاى بر زمين نزنند تا آن زينت كه پنهان كردهاند، دانسته شود. نابود باد زنى كه خود را براى شوهرش نيارايد، ولى هنگامى كه از خانه بيرون مىرود، خود را بيارايد. آراستن زن براى نماياندن خود به رهگذران، يا به كسانى كه به آنان ملاقات مىكند، يا در بازار از آنان خريد مىكند، يكى از بزرگترين بىعفتىهاست؛ زيرا چنين زنى عملاً مرد شهوتانگيز را به خود دعوت مىكند و موجب مىشود كه شهوت رانان از پى او برخيزند و استدلال مخالفان كه مىگويند: تا از طرف خود زن چيزى نباشد مردى از پى او روان نمىشود راست مىآيد هر چند من با كليت اين استدلال مخالف هستم، ولى در اين گونه زنان، كاملاً صحيح به نظر مىرسد؛ زيرا كمتر زنى است كه در راه به طور عادى حركت كند؛ در راه رفتن عشوه گرى نكند؛ ژستهاى تحريكى به خود نگيرد، در قيافه و لباسهاى خود، سادگى را مراعات كرده باشد و مردان به سراغ او روند. بسيارى از مردمان به چنين زنى رحمت مىكنند و نجابت و عفت او را مىستايند، زيرا هر مردى چشم چران و شهوت ران نيست، يا اگر هم چنين باشد، در برابر اين گونه عفت و نجابت و پاكدامنى، سر تسليم فرود مىآورد و با نظر اعجاب و تحسين به چنين زنى مىنگرد. نانجيبى يعنى چه؟ بسيارى از زنان چنين مىپندارند كه بىعفتى و نانجيبى همان معناى مخصوص را دارد، از اين جهت، خود و بسيارى را نجيب مىدانند، غافل از آن كه نانجيبى مراحلى دارد؛ اگر زن از خانهدارى سر باز زند و پيوسته بخواهد به گردش يا منزل دوستان و خويشان برود، يك مرحله از نانجيبى است. اگر زن با مردى جز شوهرش بيشتر از مقدار احتياج سخن گويد، يا معاشرت كند، كى مرحله از نانجيبى است. اگر زن هنگامى كه خود را آرايش كرده، خود بدارد كه مردان او را بنگرند، مرحله ديگر از نانجيبى است. اگر زنى هنگامى كه به مهمانى مىرود خود را بهتر از موقعى كه در خانه براى شوهر مىآرايد آرايش كند؛ مرحله ديگرى از نانجيبى است. اگر زن به شوهر به نظر احترام ننگرد؛ و شوهر در نظرش كوچك و حقير باشد، يك مرحله نانجيبى است، اگر زن آرزومند باشد كه شوهر همه خواستههاى او را نجام دهد؛ و گرنه با او سر ناسازگارى بردارد، يك مرحله از نانجيبى است، اگر زن از بچه آوردن دريغ داشته باشد و يا در فكر سقط جنين باشد، يك مرحله از نانجيبى است است. اگر زن از پوشيدن لباس و كفش و جوراب ارزان قيمت ابا داشته باشد؛ يكه مرحله از نانجيبى است، اگر زن ملاحظه اقتصاد در زندگانى شوهر نكند، يك مرحله از نانجيبى است، به هر حال، نانجيبى و نجابت مراحلى دارد. بعضى از زنان ممكن است قسمتى از آن را دارا و قسمتى را فاقد باشند، زنده باد زنى كه نجابت و صفات مثبت جنس لطيف را به تمام مراحل دارا باشد و در قلعه سعادت زندگى مىكند. همان طورى كه زن را در برابر مرد، جنس لطيف لقب دادهاند، همان طور زن بايد صفاتى كه شايسته جنس لطيف است نيز دارا باشد تا لطافتش افزون گردد. آن مقدارى كه از زن جبن پسنديده است، شجاعت پسنديده نيست. آن مقدارى كه از زن بخل شايسته است، سخاوت برازنده نيست. اميرمؤمنان على - عليه السلام - فرمود: صفات پسنديده زن صفاتى است كه در مرد ناپسند است مانند: تكبر، جبن، بخل. اگر زن متكبر باشد تسليم كسى نمىشود و اگر ترسو باشد از كوچكترين پيش آمد مىگريزد و از خطر محفوظ مىماند و اگر بخيل باشد، ثروت خود و شوهرش را حفظ مىكند142. چه بسيار زنانى كه در اثر كاردانى و اقتصاد، شوهر خود را ثروتمند كردند، چه بسيار زنانى كه شوهر خود را از خاك سياه به تاج و كلاه رسانيدند، ولى از آن سو نيز زنانى بودند كه خواب و خوراك را بر شوهر خود حرام و روزگار او را تباه كردند. انتظار از زنان مسلمان اميدوارم زنان مسلمان خودشان مستقيماً فكر كنند و احساسات را كنار گذارند، هوا و هوس را دور اندازند و سود خودشان را از زيان تشخيص دهند و متوجه باشند كه در اين گونه قضاوتها و تشخيصها فريب مردان شهوتپرست را نخورند و به تلقينات شيطانى آنان گوش فرا ندهند، بلكه آن طورى كه حق و حقيقت راهنمايى مىكند همان طور قدم بردارند تا سعادت دو جهان را از آن خود و خاندان خود بنمايند، خدا همه را راهنمايى كند. زن پرهيزكار اينك سخن را با نقل داستانى از امام صادق - عليه السلام - درباره زنى كه در پاكدامنى و پرهيزكارى استقامت داشته است، پايان مىدهيم: يكى از قضات بنى اسراييل برادرى داشت بسيار درست كار، هنگامى كه مجبور به سفرى شد زن خود را بسيار زبيا و پاكدامن و باتقوا بود و از اين سفر شوهرش ناراضى بود به دست برادر قاضىاش سپرد. قاضى كه نزد آن زن براى انجام كارهاى او مىرفت، كم كم به آن زن متمايل شد، هنگامى كه تمايلش زياد شد از او كام خواست، زن نپذيرفت، قاضى سوگند داد كه اگر تسليم من نشوى به پادشاه مىگويم كه تو بدكاره شدهاى. زن تسليم نشد و گفت: هر چه مىخواهى بكن، قاضى نزد شاه رفت و گفت: نزد من ثابت شده كه اين زن برادر من بدكاره شده است. پادشاه گفت: سنگسارش كن، قاضى نزد زن آمد و گفت: پادشاه فرمان سنگسار كردن تو را داده است تسليم مىشوى يا فرمان را اجرا كنم؟ زن پاكدامن استقامت كرد و تسليم نشد. قاضى با عدهاى به سنگسار كردن آن زن پرداختند و هنگامى كه او را مرده پنداشتند دست برداشته بازگشتند، شب فرا رسيد و زن هنوز در تن رمقى داشت، تكانى به خود داد و از چالهاى كه براى سنگسار كردنش كنده بودند در آمد و از شهر بيرون شد تا به ديرى رسيد. قصه خود را به صاحب دير باز گفت، صاحب دير را بر او رحمت آمد و به درون ديرش برد، به درمانش پرداخت هنگامى كه زخمهاى تنش بهبودى يافت فرزند خردسالش را به آن زن سپرد تا تربيتش كند. پيشكار صاحب دير فريفته زيبايى آن زن شد و از او كام خواست، زن تسليم نشد آن مرد گفت: اگر تسليم نشوى تو را به كشتن خواهم داد، زن گفت: هر چه مىخواهى بكن آن مرد به سوى كودك صاحب دير روان شد و گردن كودك را بشكست و سپس نزد صاحب دير شد و گفت: زن بدكاره را راه دادى و فرزند خود را بدو سپردى تا او را بكشد؟ صاحب دير آمد، كودك خود را در آن حال ديد، به زن گفت: با آن كه من با تو نيكى كرده بودم اين چه كار بود كه كردى؟ زن داستان را گفت، صاحب دير به آن زن كمكى كرد و گفت. خدانگهدار تو باشد. زن شبانه از آن دير بيرون شد صبحگاهان به دهكدهاى رسيد، مردى را ديد كه به چوبى دار زدهاند143 حالش پرسيد، آن مرد گفت: بيست درهم بدهكارم و ميان ما رسم است كه با بدهكار چنين كنند تا بدهى خود را بپردازد يا بميرد. زن بيست درهم را به طلبكار داد و آن مرد را از مرگ نجات داد، مرد گفت: اى زن هيچ كس به اندازه تو بر من حقى عظيم ندارد، تو مرا از مرگ رهانيدى، من در خدمت تو هستم هر جا بروى. رفتند و رفتند تا به كنار دريا رسيدند در آن جا مردمى را با كشتى هايى ديدند، مرد به زن گفت: اين جا بنشين تا من بروم براى ايشان كار كنم و خوراكى فراهم كرده بياورم و به سوى كشتى رهسپار شد، ديد كشتىها پر از اموال گرانبها و عنبر و گوهر است، پرسيد ارزش آنها چه قدر است؟ گفتند: بسيار است و تو نتوانى به شمار آورى، گفت: نزد من چيزى است كه از همه اينها پربهاتر است كنيزى دارم بسيار زيبا! گفتند به ما بفروش؛ گفت: مشروط بر آن كه برويد و او را ببينيد. به طورى كه آن كنيز نفهمد، كسى را فرستادند كه آن زن پرهيزكار را ببيند، هنگامى كه فرستاده بازگشت و گفت: من تا كنون به زيبايى او نديدهام، كنيز را به ده هزار درم خريدند و بها را پرداختند و او گرفت و رفت تا ناپديد شد. خريداران به سراغ زن پاك دامن رفتند و گفتند: برخيز به درون كشتى آى؛ زن گفت: چرا؟ گفتند: ما تو را از اربابت خريدهايم. گفت: او ارباب من نبود. گفتند: بر مىخيزى يا تو را ببريم؟ زن برخاست و با آنها روان شد. بازرگانان به همديگر خوش گمان نبودند و هر كدام از ديگرى بيم داشتند كه زن را به او بسپارند؛ زن را به تنهايى در كشتى جواهرات سوار كردند و خودشان در كشتى ديگر سوار شدند و به سفر دريا پرداختند. دريا طوفانى، كشتى بازرگانان با سرنشينانش غرق شد، باد كشتى جواهرات را به كنار جزيرهاى رسانيد، زن پياده شد و كشتى را بست و در آن جزيره به گردش پرداخت، جزيرهاى بود داراى آب و هواى گوارا و ميوههاى گوناگون. زن با خود گفت: اين آب براى آشاميدن و اين ميوهها براى خوردن و كار من عبادت خدا باشد. از سوى خدا به يكى از پيامبران بنى اسراييل وحى شد كه برو به شاه بگو كه در جزيرهاى بندهاى از بندگان ما هست، تو و اهل كشورت بايد برويد و نزد او اعتراف به گناه كنيد و از او آمرزش بخواهيد، اگر او از من آمرزش شما را بخواهد من شما را مىآمرزم. شاه با همراهانش حركت كردند تا به جزيره رسيدند و زنى را در آن جا يافتند، شاه آغاز سخن كردن و گفت: قاضى خبر داد كه زن برادرش بدكاره شده من بدون تحقيق فرمان سنگسارش را صادر كردم، از آن زن ترسم كه آن زن گناهى نكرده باشد از خدا بخواه كه مرا بيامرزد. زن پاكدامن گفت: خداى تو را بيامرزد بنشين، شوهرش جلو آمد و در حالى كه او را نيز نمىشناخت گفت: زنى داشتم پاكدامن و درست كار، سفرى كردم كه او راضى به سفر من نبود و او را به برادرم سپردم، هنگامى كه بازگشتم برادرم گفت: زن تو بدكاره شد و ما سنگسارش كرديم، مىترسم كه گناهى كرده باشم. زن گفت: خداى تو را بيامرزد و او را در كنار شاه نشانيد، سپس قاضى جلو آمد و داستان خود را به طور حقيقت بگفت و تقاضاى دعا براى آمرزش گناه خود كرد، زن گفت: خدا تو را بيامرزد و روى به شوهرش كرد و گفت: شنيدى؟ صاحب دير آمد و داستان خود را بگفت و گفت: مىترسم آن شبى كه آن زن را بيرون كردم گفتار درندهاى شده و كشته شده باشد و من گناه كار باشم. زن گفت: خدا تو را بيامرزد، پس از آن كه پيش كار صاحب دير آمد و داستان را به راستى اعتراف كرد، زن گفت: خدا تو را بيامرزد و روى به صاحب دير كرد و گفت: شنيدى؟ سپس مردى كه به دار آويخته شده بود آمد و داستن خود را باز گفت و طلب دعا براى آمرزش گناه خود كرد زن گفت: خدا تو را نيامرزد. آن گاه روى به شوهرش كرد و گفت: من زن تو هستم و تمام اين داستانها كه شنيدى، شرح حال من است، من ديگر با مردان كارى ندارم چون مىبينى از دست مردان به من چه رسيده است دوست دارم كه اين كشتى و آن چه در آن است بردارى و به من اجازه دهى كه در اين جزيره بمانم و به عبادت خدا مشغول باشم، مرد اجازه داد و كشتى و آن چه در آن بود برداشت و شاه و همراهانش مراجعت كردند144. تشكيل خانواده تشكيل خانواده يكى از نيازهاى فطرى بشر است، بلكه از فطريات بسيارى از حيوانات است، هر فردى از افراد بشر كه به سن رشد و كمال رسيد؛ يعنى به حدى كه بتواند خانوادهاى تأسيس نمايد، دوست مىدارد كه از عضويت خانواده پدر و مادر خود خارج شود و مستقلاً تشكيل خانواده بدهد و با همسر و فرزندى، با كمال آسايش زندگى كند. حب بشر به تشكيل خانواده از حب فطرى او به بقا، سرچشمه گرفته است، زيرا بقاى هر هدفى از افراد بشر و هم چنين بقاى اجتماع بشرى بستگى به تشكيل خانواده دارد و اگر خانواده از ميان برود بقاى فرد و نيز بقاى جامعه بشرى متزلزل مىشود، چون بيشتر افراد بشر بر حسب طبيعت نمىتوانند بدون آن كه يار و مددكار يا پرستارى داشته باشند، به تنهايى زيست كنند؛ آيا اين نتوانستن به واسطه ادراكات عقلى بشر است كه از اين جهت بر حيوانات برترى دارد يا از ضعف و ناتوانى جسمى و بهداشتى او نسبت به حيوانات است؟ يا علل ديگرى دارد كه مربوط به سخن ما نيست و خود بحثى جداگانه است؟ به هر حال بشر براى بقاى خود احتياج به تشكيل خانواده دارد و بدون آن، زندگانى براى او بسيار دشوار بلكه غير ممكن است؛ زيرا در اثر عدم تشكيل خانواده، حيات فرد متزلزل شده و رو به نابودى مىرود و حيات فرد كه متزلزل شد و به سوى نابودى رفت حايت اجتماعى نيز چنين مىشود. عاطفه بشرى از امتيازاتى كه بشر بر حيوانات دارد، داشتن عاطفه و مهربانى است. آن اندازه كه بشر فرزند يا پدر و مادر يا بستگان و خويشاندان خود را دوست مىدارد و به آنها مهر مىورزد و از ناراحتى يا مرگ آنها پريشان مىشود و در غم ايشان مىسوزد، حيوانات چنين نيستند. عاطفه بشرى يكى از علل تشكيل خانواده است، كسانى كه عاطفه ندارند، از بشريت دورند و از استثناهايى هستند كه در جميع قواعد و قوانين كلى يافت مىشوند. عاطفه بشرى نيز به تنهايى اقتضا دارد كه بشر تشكيل خانواده دهد؛ زيرا بشر به كسى كه عاطفه مىورزد با او بودن را دوست دارد و جدايى او را دشمن. شكايت هايى كه عشاق از فراق معشوق، يا پدر و مادر از فراق فرزند مىكنند، از عاطفه بر مىخيزد. انس فطرى از علل ديگرى كه موجب تشكيل خانواده مىشود، انس است. انس از فطريات بشر است، هر فردى از افراد بشر اگر چندى با موجودى بگذراند و روزگارى را با او طى كند، با او انس پيدا مىكند. گاه با گلى يا درختى انس پيدا مىكند، گاه با خانهاى يا شهرى يا كشورى، گاه با شخص معينى يا دستهاى از مردم مأنوس مىشود و از جدايى آنها رنج مىبرد. انس بشر به همسر و فرزند، يكى ديگر از علل تشكيل خانواده است.
| |||||||
|