next page

fehrest page

back page
دو اثر متعاكس
دعوت عملى با دعوت زبانى دو اثر متعاكس دارند؛ دعوت زبانى بسطش بيش‏تر، ولى عمق و نفوذش بسيار كم‏تر است. هر كسى مى‏تواند به وسيله سخن رانى در مجامع يا راديو يا روزنامه، مقاصد خود را به مردم برساند، در اين حال، هر چند افراد بسيارى از هدف او آگاه خواهند شد، ولى طرفدار با ايمان كم‏تر پيدا خواهد نمود، از آن طرف، دعوت عملى عمق و نفوذش در مغز و روح بيش‏تر است هر چند كه بسط آن كم‏تر باشد. با رفتار، عده قليلى را مى‏توان هدايت نمود، ولى همه، با ايمان و ثابت قدم خواهند بود.
براى مبارزه با دستگاه فساد و نشان دادن راه حق و حقيقت بايد دعوت عملى پرداخت؛ زيرا دعوت لفظى مانند نقاشى بر روى آب است كه خود به خود زايل مى‏شود، يا آن كه زود مى‏توان آن را زايل نمود. دعوت با رفتار، گذشته از آن كه تأثيرش مانند نقش بر سنگ است و چون هياهو ندارد دستگاه فساد دير از آن آگاه خواهد شد كه جلوگيرى كند و بر فرض هم كه موفق به جلوگيرى شود آثار آن در مغز و روح دعوت شدگان باقى مى‏ماند و پيوسته جا باز مى‏كند تا روزى خود آن‏ها از دعوت كنندگان خواهند شد در نتيجه، پس از سال‏ها دوباره همان فكر پيدا مى‏شود و مؤثرتر و عميق‏تر پيش‏رفت مى‏كند.
دعوت عملى على - عليه السلام -
پس از آن كه سپاهيان اميرمؤمنان على - عليه السلام - در جنگ صفين آب را از لشكر معاويه گرفتند فرمود: از آب بردن لشگريان معاويه مانع نشويد و دشمن را در بردن آب آزاد بگذاريد. زيرا جنگ على - عليه السلام - براى پيروزى بر سر حكومت نبود، بلكه جنگ انسانيت بود، چه بهتر كه در همين حال هدف عالى خود را تبليغ كند، هر چند موجب تأخير پيروزى شود. آب دادن به سپاه تشنه دشمن، خود براى على - عليه السلام - پيروزى بود، زيرا يكى از اصول اسلام و انسانيت را اجرا كرده و راه حقيقت را به همه نشان داده بود.
پاداش مبلغ
دعوت كننده نبايد براى كوشش هايى كه مى‏كند به جز خدا پاداش ديگرى خواسته باشد. نبايد جاه طلب باشد، نبايد ثروت پيش او ارزشى داشته باشد، به خوراك و پوشاك اهميت ندهد، تمايلات جنسى، وى را كر و كور نكند، از مردم انتظار قدردانى نداشته باشد.
در راهنمايى خلق كوشش كند، هر چند بر سرش تير و سنگ بارند.
دعوت كننده بايد بداند كه در محيطى خفه و نامساعد زندگى مى‏كند و وظيفه‏اش آن است كه آن را به محيطى روح افزا و عطرآگين تبديل كند؛ از محيط مادى به محيط معنوى ببرد؛ از محيط رذايل به محيط فضايل بكشاند، در راه دعوت به خدا بايد جان دادن و به سلطنت رسيدن يكى باشد؛ گرسنگى و سيرى فرقى نداشته باشد، آسايش و ناراحتى بر وى يك سان باشد.
مبلغ حقيقى كيست؟
دعوت كننده حقيقى كسى است كه به آن چه مى‏گويد و مى‏نويسند ايمان و اعتقاد قلبى داشته باشد و به آن چه مردم را مى‏خواند پاى بند باشد، با سخن رانى دعوت كند، با نوشتن دعوت كند، با گفت و گو و سخن در مجالس عادى دعوت كند، با زبان و چشم و گوشش دعوت كند، با قلبش دعوت كند و جز با قلب پاك كه آكنده از خيرخواهى و صميميت باشد به كسى روى نكند، دعوت كننده نويسنده است، سخن ران است، قصه گوست، پاك دل است، پيشوايى است كه با كردار نيك و روحيات شريفش در مردم تأثير مى‏كند دعوت كننده پزشك اجتماعى است كه بيمارى‏هاى روانى را درمان مى‏كند و اوضاع فاسد جامعه را اصلاح مى‏نمايد؛ زيرا او زندگانى خود را وقف اصلاح مردم كرده است.
دعوت كننده رفيقى است باوفا، دوستى است باصفا، يارى است يك دل و همگام، در نظر او فقير و غنى، بزرگ و كوچك يك سان است؛ با همه برادرى صميمى است و خوش‏بختى و سعادت همه را خواهان است، از چشمانش مهر و عاطفه مى‏بارد، از هر قدمى كه بر مى‏دارد، برابرى و برادرى از آن آشكار است، منت نمى‏گذارد، تحميل بر كسى نيست.
اين خصايص كه براى دعوت كننده ضرورى است از صفات دل و جان است نه از صفات سخن ورى و كمالات زبان؛ زيرا براى اين گونه كمالات تنها شيرين سخنى و گويندگى به درد نمى‏خورد، بلكه دعوت كننده بايد عظمت روحى و نفوذ معنوى - كه در اثر ارتباط با خداى تعالى و خردمندى كاملى كه در اثر مطالعات علوم و احوال مردم به دست آورده است - داشته باشد.
ستمكارى بنى عباس
ظلم و ستم سلاطين عباسى نسبت به ائمه اطهار - عليهم السلام - كه امام صادق - عليه السلام - و امامان بعد از آن حضرت را مسموم كردند - براى آن بود كه آن پيشوايان مقدس، در رفتار و كردارشان بزرگ‏ترين تبليغ بر ضد دستگاه فساد عباسى بودند، وجود راست گو، دروغ گو را مى‏شناساند، وجود درست كار، خيانت كار را رسوا مى‏نمايد، زندگانى كردن يك مرد با حقيقت، ماهيت كاذب بى‏حقيقتان را آشكار مى‏كند، از اين روست كه بى‏حقيقتان پيوسته در نابودى مردان با حقيقت مى‏كوشند، زيرا حيات شرافتمندانه ايشان، مزاحم زندگانى ننگين آنان خواهد بود.
امام صادق - عليه السلام - به ابن ابى يعفور فرمود:
كونوا دعاة للناس با لخير بغير ألسنتكم ليروا منكم الاجتهاد و الصدق و الورع125.
مردم را به غير زبان خودتان به راه خير بخوانيد؛ يعنى سعى و كوشش كنيد راستى و پرهيزكارى را به آن‏ها نشان دهيد، نبايد گفت: بيا و ببين، اگر آن‏ها راستى و درستى و پاكى ديدند، خودشان خواهند آمد. تبليغ دعوت با غير زبان در هر حال و هر زمان و هر مكان با همه كس ممكن است. نوكر مى‏تواند ارباب خود را با رفتار پسنديده به حق و حقيقت دعوت كند؛ سرباز مى‏تواند افسر خود را با كردار نيك خود راهنمايى نمايد؛ ملت مى‏تواند شاه را به شاه راه حق و حقيقت هدايت كند، هم چنان كه شاه مى‏تواند ملت را راهنمايى كند و ارباب نوكر را تربيت كند و افسر سرباز را پرورش دهد؛ اگر دولت فاسد شد بايد ملت آن را اصلاح كند و اگر ملت فاسد شد بايد دولت غم‏خوار مردم باشد و ملت را از حضيض فساد به اوج سعادت برساند.
دستور امام صادق - عليه السلام -
امام صادق - عليه السلام - فرمود:
دوستان من! پيروان من! شما با مردم طورى رفتار كنيد كه ديگران بگويند خدا جعفر بن محمد را بيامرزد، چقدر پيروان خود را نيكو تربيت كرد.
آيا مسلمانان امروز در چنين وضعى هستند كه كسى كه با آنان معاشرت كند پى به تربيت عالى پيامبر اسلام مى‏برد؟ در جاى ديگر فرمود: شما مايه زينت ما باشيد نه ننگ ما126. آيا اكنون مسلمانان زينت پيشوايان اسلام هستند يا عار و ننگ ايشان؟ جز خيانت، نفاق، دروغ گويى، بى دينى، تملق و چاپلوسى، صفات ديگر كم‏تر در ميان مسلمانان آشكار است.
اگر مسلمانان اين دستورات بزرگ پيشوايان را به كار مى‏بستند، چراغ راهنماى جهان مى‏شدند. ما مسلمانان بايد همگى به درگاه خداى متعال دست تضرع دراز كنيم، بلكه نظر لطفى از طرف آن وجود مقدس بشود و تحولى در اخلاق مسلمانان پيدا شود كه لا اقل مايه ننگ پيامبر اسلام - صلى الله عليه و آله و سلم - نباشيم. وظيفه هر مسلمانى آن است كه ديگران را به اسلام دعوت كند، ولى متأسفانه بسيارى از ما مسلمانان اين وظيفه را انجام نمى‏دهيم، بلكه با رفتار ناپسند خود، آنان را از اسلام دور مى‏كنيم، اگر مسلمانان پاى بند قوانين اسلام بودند، احتياجى نداشت كه تبليغ اضافى براى اسلام بنمايند؛ زيرا خود اسلام بهترين تبليغ و مؤثرترين دعوت بود و احتياجى به قدم فراتر نهادن نداشت.
مسلمانان
اكثر مسلمانان، درست عكس دستورات اسلام رفتار مى‏كنند، هر چه پيشوايان اسلام پايدارى در دين را توصيه كردند، ما مسلمانان غير از دين، براى همه چيز پايدارى مى‏كنيم. با آن كه بايد همه را فداى دين كنيم، دين را فداى همه مى‏كنيم، دين را سپر خود قرار مى‏دهيم، اگر طرفدارى از دين براى ما منفعت داشته باشد مسلمانى متدين و متعصب مى‏شويم و اگر زيان داشته با دين مخالفت مى‏كنيم؛ يا دين را تأويل مى‏كنيم، كتاب‏هاى مقدس ما در گوشه‏ها گرد و خاك گرفته، آگاه نيستيم كه چه جواهرات گران‏بهايى در آن نهفته است.
مترجم قرآن
يك نفر انگليسى قرآن را به انگليسى ترجمه كرد و مسلمان شد؛ چون قرآن خود بهترين مبلغ است. اگر مسلمانان اين چنين بودند كه با رفتار و كردارشان، مبلغ مسلمانى بودند، اين روزگار سياه و اين بدبختى و اين تيره روزى نصيب آنان نمى‏شد. فضلا و دانشمندان ما فوق العاده از حقايق اسلام بى‏خبرند، آيا تا كنون دكتر از اساتيد، قرآن را با تدبير مطالعه كرده است؟ آيا در جست و جوى دستورهاى اجتماعى و اخلاقى اسلام بر آمده است؟ در دانشگاه ما از اقتصاد اسكيموها سخن مى‏گويند، ولى از اقتصاد اسلام دم نمى‏زنند با آن كه مكتب اقتصادى اسلام ثروتمندترين و غنى‏ترين مكتب اقتصادى است كه ان شاءالله در جاى خود گفته خواهد شد.

19 - استقامت در تهذيب خويش

استقامت در تهذيب (پاك كردن خود از بيمارى‏هاى روحى) يكى از برجسته‏ترين صفات است. هر كسى به حسب محبت فطرى كه به خود دارد خواهان آن است كه مهذب، يعنى پيراسته از صفات رذيله و آراسته به صفات حسنه باشد، ولى در اين فكر، استقامت ندارد؛ به اين معنا كه هيچ وقت اين فكر را به مرحله عمل نمى‏آورد، يا اگر آن را به عمل نزديك نمود، به كوچك‏ترين مانع برخورد كند، از آن دست برداشته و به همان حالت اوليه يا دو قدم عقب‏تر بر مى‏گردد. فقط اشخاص معدودى هستند كه مى‏توانند زنجيرهاى موانع را بشكنند و خود را مهذب كنند.
بزرگ‏ترين قدم اصلاح
تهذيب، بزرگ‏ترين قدم اصلاحى است؛ زيرا اصلاح فرد، مقدمه اصلاح جامعه خواهد بود؛ چون جامعه از افراد تشكيل مى‏شود، فرد كه مهذب و پيراسته از هر عيب و نقصى شد، جامعه نيز مهذب مى‏گردد. افراد هر جامعه قبل از همه چيز بايد بكوشند كه خود را اصلاح و تهذيب كنند كه هر كس بايد بار خود را خود به دوش بكشد و به منزل برساند. هيچ كس نبايد اصلاح خود را به گردن ديگرى بيندازد؛ زارع بايد خودش را اصلاح كند، ارباب بايد خودش را تهذيب نمايد، طبيب بايد خودش را پاك كند و هم چنين آخوند و مأمور دولت و ساير قشرهاى مردم هر كى فرد فرد بايد بكوشند تا خود را از نقايص پيراسته و به كمالات آراسته بنمايند، آن وقت جامعه‏اى آراسته و صالح پيدا خواهد شد، چون جامعه صالح آن است كه طبيبش وظيفه خود را به خوبى انجام دهد، كشاورز و پشه‏ورش درست كار باشند، اربابش ستم كار نباشد و با رعايا به عدالت رفتار كند، آخوندش ريا كار نباشد، مأموران دولتش رشوه گير نباشند و هم چنين ساير دسته‏هاى آن هر يك در رشته خود خيانت نورزند. آن گاه است كه تمام افراد جامعه، همه شيرين كام و خوش بخت خواهند بود و يك تن ناراضى و تلخ كام در آنان يافت نخواهد شد.
اصلاح فرد
گاهى اصلاح يك فرد موجب اصلاح جامعه مى‏شود، همان طورى كه گاهى فساد فردى موجب فساد و بدبختى جامعه مى‏شود، حكومت افاضل كه افلاطون آن را فرض كرده و اسلام پايه تشكيلات خود را بر آن قرار داده آن است كه پاك‏ترين و درست‏كارترين و با فضيلت‏ترين افراد هر جامعه زمام داران آن باشند؛ اگر زمام دار توانست خود را از حسد، تكبر و رياكارى بشويد، مى‏تواند جامعه را نيز پاك و پاكيزه گرداند. تا روح فداكارى و از خودگذشتگى در او نباشد نخواهد توانست روح فداكارى و از خودگذشتگى را در ديگران ايجاد نمايد.
قدم نخست
قدم نخست در اصلاح جامعه‏هاى فاسد كنونى آن است كه هر يك از افراد فهميده و آگاه آن - يا لا اقل زمام‏داران آن - بكوشند تا خود را مهذب كنند، زيرا اگر زمام داران هر جامعه غير مهذب باشند، آن جامعه را به نابودى خواهند كشانيد. هنوز تاريخ، جنايات نرون127 امپراطور احمق و ستم كار روم را فراموش نكرده است، نرون در مدت زمام‏دارى خود از هيچ گونه ظلم و ستمى فروگذار نكرد و آن قدر بيداد كرد تا ملت روم را به خاك سياه نشانيد، شكست‏هاى بزرگى كه نصيب ملل بزرگ عالم شده در اثر خيانت و شهوت رانى زمام داران آن‏ها بوده است. گاه مى‏شود كه خيانت زمام‏داران، سال‏ها پس از مرگ آن‏ها موجب بدبختى آن جامعه مى‏گردد، آن‏ها مى‏روند، ولى ساليان دراز، ملتى در آن آتشى كه آنان روشن كرده‏اند مى‏سوزد. آرى آنان كه پايه حكومت خود را بر ظلم و تعدى و خودخواهى نهاده‏اند پس از مرگ آن‏ها نيز حكومت بر همان پايه قرار دارد، بلكه فشار بيش‏تر و سنگين‏تر خواهد شد.
خشت اول چون نهد معمار كج   تا ثريا مى‏رود ديوار كج
مدت‏ها بايد بگذرد تا قدرت ديگرى يافت شود و آن بنا را از اساس ويران كند و اساس ديگرى برپا دارد و شايد همين اساس دوم نيز بر ظلم و تعدى نهاده شود، زيرا اگر دستگاه سابق، اخلاق اجتماعى را فاسد كرد و ايمان و پاكى و درستى، از قلب افراد رخت بر بست، هر بنايى را كه بنا كنند جز ستم و تعدى ثمرى نخواهد داد، مگر آن كه پاى بند خانه را كه ايمان و درستى است، محكم كنند. به عبارت ديگر: هر يك از افراد بكوشد كه خود را تهذيب نمايد و بيمارى‏هاى روحى خود را درمان كند، زنگ‏هايى كه بر قلب او نشسته بزدايد. در اين وقت است كه هر بنايى را كه بنا كنند و هر نهالى را كه بنشانند، آسايش و راحتى، عدالت و انصاف، عمران و آبادى، صحت و تندرستى، ترقى و تعالى، خوشى و خرمى، ثمر خواهد داد.
دشوارى تهذيب
استقامت در تهذيب و پايدارى در پيراستن دل ازبيمارى‏هاى روحى، كارى بس دشوار است، مشكلى است كه كم‏تر كسى قادر بر حل آن است مگر كسانى كه داراى اراده قوى و عزمى ثابت و تصميمى خلل‏ناپذير باشند. كسانى هستند كه مى‏پندارند خود را پيراسته و پاكيزه كرده‏اند و دل را از هر آلودگى شسته‏اند، ولى چون نيك بنگرند خواهند دريافت كه پندارشان از خودخواهى سرچشمه گرفته و از آن چه ادعاى گريختن مى‏كنند به همان دچارند.
فرض مى‏كنيم كسى را لخت و عريان در محوطه‏اى قرار دهيم كه در آن جا چندين قسم حيوان درنده و گرسنه يافت شوند كه از هر سو بر او بتازند و او بدون سلاح بخواهد دست به دفاع زند و خود را نجات دهد؛ چنين دفاعى بسيار سخت و ناگوار خواهد بود، بلكه جان به در بردن از چنين مهلكه‏اى دشوار به نظر مى‏رسد، پايدارى در برابر امراض روحى نيز، مانند آن بسيار سخت است، زيرا كسى كه به بيمارى‏هاى روحى گرفتار است درندگى و گزندگى، سر تا سر وجود او را فراگرفته نخوت و تكبر و غرور شير، طمع گرگ، حيله گرى و نفاق روباه، گزندگى مار و عقرب، هارى سگ، دزدى شغال، به طور عميق بر او مستولى است كه روح او جايگاه درندگان و گزندگان مى‏باشد. بايد اين درندگان خون‏خوار بلكه اين دشمنان خطرناك داخلى را سركوب كرده از درون خويش براند.
خودپسندى
خودخواهى و خودپسندى در بعضى به اندازه‏اى نيرومند است كه نمى‏گذارد به خيانت و پليدى نفس خود آگاه شوند، زيرا اين گونه افراد اغلب خود را طيب و طاهر و پاكيزه و مبراى از هر گونه عيب و نقصى مى‏دانند.
خودخواهى و خودپسندى در هر كس به گونه‏اى جلوه گر است، نقاب‏ها و مساسك‏هاى متعددى دارد، چه بسا در كسانى به صورت تهذيب و تزكيه جلوه كند و اينان ديگران را نيز به زبان يا قلم، دعوت به پاكى و درستى مى‏كنند، بايد از چنين كسان آن چه مربوط به اصل تهذيب و پاكى است پذيرفت، ولى آن چه راجع به پاكى و تعريف و توصيف از خودشان باشد، به دور انداخت.
قدم اول در استقامت در تهذيب، بيدارى از خواب نادانى و آگاه شدن بر عيوب خويشتن است. اگر اين گونه بيدارى و آگاهى در كسى يافت شود همانا درهاى سعادت و نيك بختى بر او گشوده خواهد شد و رسيدن به اين مقام مقدس و ربوبى در انتظار اوست، ولى بسيار بعيد است كه كسى به خودى خود بر نقايص اخلاقى خويش آگاه شود، زيرا خودخواهاى هر صفت زشتى را كه انسان داراست خود جلوه مى‏دهد و آن را از محاسن اخلاقى مى‏شمارد، چنان چه كم‏تر كسى است كه خود را مقصر و گناه كار بداند؛ هر تقصير و گناهى از او سر بزند ابداً آن را گناه و جرمى نمى‏شمارد، بلكه آن را فضيلت مى‏خواند؛ اگر خودپسندى‏اش كم‏تر باشد، گناه را تشخيص داده و جرم اعتراف مى‏كند، ولى در مقابل، دفاع بسيار وسيعى از آن در مغز خويش ترتيب مى‏دهد و خود را قانع مى‏كند كه حق داشته جرمى را مرتكب شود، گاهى آن دفاع را انتقام شخصى يا اجتماعى مى‏نامد، گاه دفاع از مظلوم نام‏گذارى مى‏كند. به هر حال، به هر يك از اين نام‏هاى فريبنده، خود را دل خوش مى‏كند. ديل كارنگى مى‏گويد:
خطرناك‏ترين جنايت كاران، هنگام كيفر خود را بى‏تقصير مى‏دانست و با خون خود نوشت. مردم من بى‏گناهم128.
اگر براى مجرمى، جرمش را ثابت كنيد دلايلى مى‏آورد تا جرم خود را عدل جلوه دهد، يا آن كه مى‏گويد: مجبور بودم و از ترس بدين كار مبادرت ورزيدم المأمور معذور را به رخ مى‏كشد، يا مى‏گويد: من در هنگام جنايت، مراعات رحم و انصاف را نمودم و اگر ديگرى بود اين گونه مراعات انصاف نمى‏كرد در نتيجه، تقاضاى جايزه و تقدير هم مى‏نمايد، نظير اين سخنان را هر كس بارها در روز مى‏شنود، به طورى كه عادى به نظر مى‏آيد و شايد اين دفاع‏ها در نظر بعضى از ساده‏لوحان پسنديده آيد.
ديده محبت
شاعر عرب مى‏گويد:
و عين الرضا عن كل عيب كليلة؛
چشمى كه با محبت به كسى بنگرد، پوشش تمام عيب‏ها است.
چنان چه هر عاشقى معشوق خود را نمونه زيبايى و بى عيبى مى‏داند، همه زشتى‏هاى او را زيبايى مى‏پندارد و اگر به عيبى در معشوق آگاه شود مى‏گويد: آنان كه نظر بدبينى دارند اين را عيب مى‏پندارند و گرنه هيچ گونه عيبى در معشوق من راه نيافته است. يا مى‏گويد: اين گفته‏ها جعل و افتراست و مى‏خواهند او را لكه دار كنند و گرنه، معشوق من - خواه معشوق سياسى، خواه معشوق علمى، خواه معشوق جنسى باشد - هيچ گونه عيبى ندارد.
به مجنون گفت روزى عيب جويى كه گر ليلى به چشمان تو حورى است ز حرف عيب جو مجنون بر آشفت كه گر بر ديده مجنون نشينى تو مو مى‏بينى و من پيچش مو تو قد مى‏بينى و من جلوه ناز   كه پيدا كن به از ليلى نكويى به هر عضوى ز اعضايش قصوريست در آن آشفتگى خندان شد و گفت به جز از خوبى از ليلى نبينى تو ابرو، من اشارت‏هاى ابرو تو چشم و من نگاه ناوك انداز
محبوب‏ترين محبوب‏ها
محبوب‏ترين موجودات نزد هر كس خود اوست، چنان چه اگر انسان كسى را دوست بدارد، يا چيزى بخواهد، براى خود مى‏خواهد؛ پس همانطور كه در معشوق خارجى خود نمى‏تواند عيبى را ببيند در معشوق داخلى كه صدها مرتبه عشقش به او از معشوق خارجى قوى‏تر است، نقصى را نمى‏تواند ببيند. پس اگر در حقيقت بخواهد در اين راه قدم بردارد و از عيب‏هاى پنهانى خود آگاه شود جز بر درگاه خدا رفتن و در پيشگاه مقدسش تضرع و زارى نمودن، راه ديگرى ندارد تا از طرف آن ذات مقدس راهنمايى شود و توانايى به او عنايت شود تا بتواند حقيقتاً چشم خود را باز كرده و عيب‏هاى نهانى خود را از صميم قلوب باور كند، سپس در مقام شمارش آن‏ها بر آيد و وسايلى براى دفاع آماده كند و اين دشمنان داخلى را كه صميمانه‏ترين دوستان مى‏پنداشته است از ريشه بركند، بهترين وسايل و موثرترين درمان‏ها، تضرع و التماس به درگاه خداوند متعال و جلب نظر رأفت و رحمت آن وجود مقدس است كه نيروى عزم و استقامت را تقويت كند، تا انسان بتواند بر اين مشكلات چيره شود و بايد هر قدمى كه جلو مى‏رود به خدا بيش‏تر متوجه شود و از خودخواهى بيش‏تر دست كشد وگرنه، بالا رفتن زياد خطر سرنگونى‏اش بسيار است، چه بسا كسانى كه در اين راه قدم بر نهادند ولى نتوانستند به آخر برسانند، همان كه چند پله از نردبان ترقى بالا رفتند ناگهان سرنگون شدند، زيرا هنوز از خودخواهى دست نكشيده بودند، ولى در برابر، كسانى دست از غير خدا شستند و به جايى رسيدند كه فكر بشر هنوز اقتضاى درك آن مقام را ندارد.
آرى، بايد از همه دست شست و غير خدا را به دور ريخت تا به مقصد رسيد، همه كس توانايى چشم پوشيدن از همه چيز را ندارد و نقطه ضعفى، در پايدارى و استقامت دارد، يكى نمى‏تواند از مال صرف نظر كند، يكى در برابر تمايلات جنسى خود ناتوان است، سومى از فرزندان خود نمى‏تواند دست بكشد، ديگرى جان خود را خيلى دوست مى‏دارد، يكى دست از آسايش خود نمى‏تواند دست بكشد، ديگرى جان خود را خيلى دوست مى‏دارد، يكى دست از آسايش خود نمى‏تواند بكشد، ولى اگر كسى بتواند از همه اين‏ها حتى از عنوان و خوش نامى يا به عبارت ديگر: جاه‏طلبى چشم بپوشد، خوش بختى و سعادت در انتظار اوست، بار خدايا تو را به مقربان درگاهت، به اولياى گرامى است سوگند كه ما را موفق بدار تا بتوانيم در تهذيب خود بكوشيم و از اين آلودگى‏هاى روحى، خود را پاك كنيم و از خودپرستى كه چشم ما را كور كرده است، بلكه بر همه حواس ما حكومت مى‏كند، نجات يابيم.
از علل بدبختى مسلمانان
يكى از علل بدبختى مسلمانان در اين زمان، انحطاط اخلاقى است (پاكيزه نبودن از امراض روحى) نفاق، تكبر، عجب، خودخواهى، تظاهر، عوام فريبى، رياكارى، رشك و حسد در ما مسلمانان رسوخ كرده است. در كم‏تر كسى روح فداكارى و از خودگذشتگى يافت مى‏شود و اگر ديگران از ما مسلمانان پيشى گرفته‏اند فقط براى آن است كه آلودگى‏هاى آن‏ها به امراض روحى نسبت به ما كم‏تر است، فداكارى و از خودگذشتگى آن‏ها در برابر منافع عمومى بسيار است، خودخواهى آن‏ها بدين مقدار نيست كه حاضر شوند براى آن كه خود سود ببرند برادرانشان و كشورشان را نابود كنند، روح تملق و چاپلوسى در ميان آن‏ها كم است، حس بدبينى به يك‏ديگر كه از حسد و خودخواهى سرچشمه مى‏گيرد در آن‏ها كمتر يافت مى‏شود، اگر ببينند كه ديگرى در راه مصلحت كشور قدمى بر مى‏دارد با او به مخالفت بر نمى‏خيزند و خار راهش نمى‏شوند و خراب كارى آغاز نمى‏كنند، بلكه از او پشتيبانى كرده و يارى‏اش مى‏نمايند.
عجب اين جاست كه خودپرستى در ما مسلمانان اثر معكوس كرده است؛ يعنى خود را در برابر خارجى‏ها ناچيز مى‏شماريم و آنان را همه چيز مى‏دانيم، آن چه در كشور روى دهد تحريك آن‏ها مى‏پنداريم و اگر كسى بخواهد قدم اصلاحى بر دارد خردمندان ما مى‏گويند: فايده ندارد، چون خارجى‏ها نمى‏گذارند، گويى بيگان گان را رب‏النوع خود مى‏دانيم، با آن كه به آنان هم مثل ما هستند فقط قدرى برترى اخلاقى دارند. در راه حفظ مصالح عمومى تحمل شدايد مى‏كنند و از خود گذشتگى نشان مى‏دهند. در پايان باز تكرار مى‏كنم كه بايد از خداى متعال بخواهيم كه به ما استقامت در تهذيب عنايت فرمايد كه خود را پاك و پاكيزه نماييم تا بر همه مشكلات فردى و اجتماعى پيروز شويم و سرافراز هر دو جهان گرديم.

20 - استقامت در گرفتن حق خود

نهمين موردى كه استقامت در آن بسيار پسنديده است، بلكه تا اندازه‏اى زندگى فردى و اجتماعى بشر به آن بستگى دارد، پايدارى در گرفتن حق خود از غاصب زورگو و حيله گر و سمتكار است. زيرا هر اندازه كه استقامت در آن محكم‏تر و استوارتر گردد، حيات اجتماعى پر ارزش‏تر و عالى‏تر خواهد شد. بهترين راه براى از بن كندن ريشه‏هاى ظلم و تعدى همانا استقامت در برابر ظالمان و متعديان است.
علت ظلم
ستمكاران و درندگان تا ندانند كه در تعدى و ظلم خودچيره هستند دست به غارت و چپاول دراز نمى‏كنند، يا اگر دريابند كه نيروى استقامت و پايدارى ستمديدگان و مظلومان بالأخره كمر آن‏ها را خواهد شكست و طمعه را از حلقوم آن‏ها بيرون خواهد كشيد، در اين انديشه نخواهد رفت كه مال كسى را ببرند يا حق او را پايمال كنند. خداى تبارك و تعالى در قرآن مى‏فرمايد: خذوا ما آتيناكم بقوة129 مظلوم بايد آن قدر مقاومت كند تا حق خود را از غاصب بگيرد؛ اگر ستمديدگان آرام ننشينند، روح يأس و نوميدى را به خود راه ندهند. و با خود نينديشند كه ظالم كجا و من كجا، او تواناست من ناتوان، او نيرومند است و من ضعيف، بلكه پيوسته بكوشند تا حق خود را از غاصب بگيرند، زورگويى و غصب حقوق، از آن ديار رخت خواهد بست. مظلومان بايد بدانند كه قدرت‏هاى ديگرى هستند كه مى‏توانند آن‏ها را بر ضد غاصب برانگيزانند و از آن قدرت‏ها به سود خود استفاده كنند.
پند زورگويان
زورگويان مى‏پندارند كه قدرت حفظ در زر و زور خلاصه مى‏شود، ولى اگر بدانند كه قدرت زارى به مراتب قوى‏تر و شكننده‏تر از آن دو است، به ظلم و ستم دست نخواهند زد، حق و عدالت خود به خود قدرتى دارد كه هر نيرويى را خرد مى‏كند ولى ستمديدگان از چنين قدرتى استفاده نمى‏كنند، بلكه با يأس فراوان و نوميدى كامل در بستر ناراحتى مى‏آرمند؛ لذا به حق خود نمى‏رسند؛ مظلومان بايد بدانند كه بزرگ‏ترين قدرت‏هاى جهان (قدرت خدا) پشتيبان آن‏هاست، قدرتى كه مى‏تواند هر زورگويى را به جاى خود بنشاند و دست هر متجاوزى را قطع كند. اسلام مى‏فرمايد:
الغاصب يؤخذ بأشق الأحوال؛
كسى كه حق كسى را برد، با سخت‏ترين وضع بايد از او پس گرفته شود.
اسلامى كه تمام دستوراتش بر اساس رأفت و مهربانى نهاده شده در مورد غاصب اجراى شديدترين مجازات‏ها را روا شمرده است. آرى، خود اين هم رأفت و رحمتى است براى جهان و جهانيان؛ زيرا وقتى غاصب ديد كه چنين شام سياه و خطرناكى در انتظار اوست هيچ وقت خيال ظلم و تعدى را در سر نخواهد پرورانيد.
استدلال زورگويان
زور گويان براى خود دليلى دارند و آن جمله: الحق لمن غلب؛ حق با زور گوى پيروزمند است. زورگويان مادامى كه به خطاى اين استدلال پى نبرند، به ظلم و تعدى خود ادامه مى‏دهند، ولى همين كه پنجه عدالت، گلوى آنان را فشرد و چكش الهى مغز آن‏ها را در دماغشان فرو ريخت، خواهند دريافت كه آن استدلال، خطا بوده است، چنين نيست كه هر چه حرص و خودپرستى آن‏ها بخواهد بايد انجام شود.
پايدراى مظلوم
پايدارى مظلوم ضعيف در برابر ظالم قوى دو مطلب را بر آن دو آشكار مى‏كند. كه اگر آن‏ها از آغاز آن را مى‏دانستند، نه ظالم ستم مى‏كرد و نه مظلوم تسليم ستمكار مى‏شد. يكى آن كه آن قدر كه پنداشته مى‏شد ظالم قوى و نيرومند است، نبوده، بلكه نيرومندى او مانند شير برفى و توپ تو خالى بوده است. ديگر آن كه گمان مى‏رفت مظلوم ضعيف و ناتوان است ناتوان نبوده است.
ضعيف نبايد بينديشد كه براى زورگو، همه گونه وسايل پيروزى فراهم است و خودش هيچ ندارد، در نتيجه دست از مبارزه و پايدارى در گرفتن حق خود بردارد؛ چنين فكرى مظلوم را به نيستى و نابودى سوق خواهد داد و آزمندان و طمع‏كاران ديگر را بر مى‏انگيزاند كه بر او بتازند و باقيمانده‏اى كه در دست اوست از او بستانند، حتى حيات او در معرض زوال و نيستى قرار خواهد گرفت.
كوشش در برابر غاصب
كوشش كردن در برابر غاصب، زيباست و خود اين كوشش پسنديده مى‏باشد، هر چند اميدى براى رسيدن به حق نباشد. كوشش و فداكارى در چنين راهى (مبارزه با زورگويان غاصب) مورد رضاى خداست، بلكه هر خردمندى آن را پسنديده مى‏داند، ولى البته نقش مبارزه را به طرزى دقيق تهيه كرد و راه عقلانى را در كيفيت مبارزه انتخاب نمود.
فدك پس از وفات رسول خدا - صلى الله عليه و آله و سلم - ابوبكر رييس حكومت مسلمين شد و قدرتى كه رسول خدا - صلى الله عليه و آله و سلم - ايجاد كرده بود در دست گرفت و آن را در ضبط كردن ملك طلق يگانه پاره تن رسول خدا - صلى الله عليه و آله و سلم - فاطمه زهرا - عليها السلام - به كار برد و فدك130 فاطمه - عليها السلام - را غصب كرد، به گمان آن كه اگر فدك در دست فاطمه - عليها السلام - باشد آن را در راه خلافت شوهرش على - عليه السلام - به كار مى‏برد و حكومت از دست ابوبكر خارج خواهد شد، ولى فاطمه - عليها السلام - در برابر آن قدرت كه هم سياسى بود و هم مذهبى تسليم نشد و براى گرفتن حق خود با ابوبكر به مبارزه پرداخت. نخست فاطمه - عليها السلام - نزد ابوبكر رفت و او را ملامت كرد131 كه چرا فدك را كه پدر بزرگوارش به او بخشيده بود132 و در دست او بوده غصب كرده است؟ فاطمه - عليها السلام - بر سخن خود نيز گواهانى آورد، ولى ابوبكر از تعدى خود دست نكشيد و به روش خود ادامه داد، فاطمه - عليها السلام - دومين دعوى خود را اقامه نمود و بيان داشت كه فدك از بابت خمس و حق ذوى‏القربى از آن اوست. ابوبكر از پس دادن فدك سرپيچى كرد؛ فاطمه - عليها السلام - پافشارى نمود و سومين دعوى را در مسجد رسول خدا - صلى الله عليه و آله و سلم - در معرض افكار عمومى اقامه كرد و بيان داشت كه فدك را از پدر بزرگوارش به ارث مى‏برد و اصحاب پدرش را به كمك مى‏طلبيد؛ افكار عمومى متشنج شد و به نفع فاطمه مظلوم - عليها السلام - تكانى خورد، ولى قدرت ابوبكر و زيركى او اين بار هم نگذاشت كه فاطمه به حق خود برسد، در همان گير و دار فاطمه - عليها السلام - در اثر تحمل مصايب ناگوار از دنيا رفت و موقعيت متزلزل تثبيت شد، ولى تاريخ، رفتار ظالمانه ابوبكر را را با يگانه دختر پيامبر - صلى الله عليه و آله و سلم - فراموش نخواهد كرد، ابوبكر از قدرتى كه رسول خدا - صلى الله عليه و آله و سلم - ايجاد كرده بود به زيان دخترش استفاده كرد!
هنگامى كه حكومت به دست عمر بن خطاب افتاد خواست فدك را به اميرالمؤمنان على - عليه السلام - برگرداند! هارون الرشيد كه به پادشاهى رسيد خواست فدك را برگرداند! ولى چه سود، نوش دارويى كه پس از مرگ سهراب رسد.
ذلت را نبايد تحمل كرد
از رسول خدا - صلى الله عليه و آله و سلم - نقل است كه فرمود:
من أعطى الذلة من نفسه طائعاً غير مكره فليس منى133؛
آن كس كه بدون اكراه زير بار خوارى برود از من نيست.

مسلمانانى كه تسليم نيرومندان مى‏شوند و حق خود را از آنان نمى‏گيرند، به موجب اين نص، از رسول خدا - صلى الله عليه و آله و سلم - دورند، اينانند كه خوارى را براى خود مى‏خرند؛ شگفتى اين جاست كه ما اين روش را از كارهاى پسنديده مى‏دانيم و غصه خوردن را از افتخارات خويش مى‏شماريم و مى‏گوييم: ظالم را به خدا واگذار كردم! در صورتى كه خداوند ما را به گرفتن حق خود از ظالم فرمان داده است. به خاطر دارم كه از گفته‏هاى بزرگان دين است كه فرمود:
لعن الله قوماً لم يأخذ الضعيف حقه من القوى134؛
خدا آن مردمى را نمى‏آمرزد كه ضعيف آن‏ها حقش را از نيرومندان نگيرد.
و لو حكومت آن‏ها حكومت ظالمانه و غاصبانه باشد.
پاره‏اى از فلاسفه را عقيده بر آن است كه در آغاز بايد مظلوم را از ميان برداشت آن گاه ظالم را؛ زيرا وجود مظلوم، ظالم ايجاد مى‏كند تا مظلوم خود را ناتوان و ضعيف نشان ندهد، ظالم در مقام ربودن حق او بر نخواهد آمد، ما هر چند به طور كلى با نظريه اين فيلسوف موافق نيستيم، ولى ترديدى نيست كه بسيارى از ستمگران از اين قبيلند، تا ناتوانى كسى را ندانند به او نمى‏تازند.
مقاومت شتربان در برابر خليفه
منصور، خليفه عباسى پادشاهى بسيار مقتدر بود. براى سفر حج شترانى از عمران ساربان كرايه كرد و قيمت را مطابق قرار داد نپرداخت، عمران مطالبه حق كرد، بدو اعتنايى نشد، عمران از قدرت و سلطنت منصور نهراسيد و با جديتى هر چه تمام‏تر در مقام مطالبه حق خويش بر آمد، وقتى كه منصور به مدينه رسيد عمران نزد قاضى كه نامش محمد بن عمران طلحى بود شكايت كرد، قاضى كه در نظرش شاه و گدا يكسان بودند دبير خود را خواست و گفت: احضاريه خليفه را بنويس! دبير ترسيد و گفت: خليفه خط مرا مى‏شناسد امر فرماييد كه ديگرى بنويسد. قاضى كه مرد دليرى بود گفت: خود هم آن را به خليفه برسانى. دبير احضاريه را نوشت و به سوى جايگاه سلطنتى رهسپار شد و فرمان قاضى را به خليفه رسانيد. منصور با آن كه مردى بود بسيار خودخواه، ولى در برابر احضاريه قاضى صولتش شكست و به ربيع (دربان خصوصى خود) گفت: من به دادگاه مى‏روم، ولى اگر قاضى مرا احترام كرد و با ديگران فرق گذاشت او را خواهم كشت، او بايد مرا در اين وقت با ديگران يك سان ببيند.
قاضى در مسجد پيامبر - صلى الله عليه و آله و سلم - نشسته بود كه خليفه وارد شد و او را در حضور خود در كنار عمران ساربان نشانيد؛ عمران شكايت خود را باز گفت، خليفه كه مرعوب آن قضاوت بى‏آلايش شده بود به جرم خود اعتراف كرد؛ قاضى حكم كرد كه در همان مجلس بايد حق ساربان را بپردازى! خليفه پرداخت و از جاى خود بلند شد و رهسپار محل خويش گرديد، اين بار هم قاضى با او هم چون مردمان ديگر رفتار كرد و موقع برخاستن و بازگشتن، از او احترامى نكرد.
پايدارى شخص ضعيف در برابر شخص قوى، هر چه طول بكشد مبارزه را آسان‏تر مى‏كند، زيرا نقاط ضعف قوى، كم كم آشكار شده حمله بر آن آسان و مؤثرتر مى‏گردد در اين هنگام است كه مظلوم مى‏تواند حق خود را از ظالم بگيرد تنها چيزى كه موجب موفقيت مظلوم است همانا تسليم نشدن در برابر ظلم است. مظلوم بايد با فكر و تامل نشقه پس گرفتن حق را تنظيم كند و بر ظالم بتازد؛ گاه شود كه شود كه در اثر مبارزه ضعيف با قوى، سرانجام جريان معكوس گردد؛ يعنى ضعيف در اثر اتكاى به خدا و نيروى استقامت، قوى گردد و قوى در اثر خودخواهى و اتكاى به زور و زر خود، ناتوان شود.
فرمايش رسول خدا - صلى الله عليه و آله و سلم -
از رسول خدا - صلى الله عليه و آله و سلم - نقل است:
احرص على ماينفعك واستعن بالله و لا تعجز؛؛
آن چه كه براى تو سودمند است بر آن اقدام كن و از خداوند كمك بخواه و عجز به خود راه مده.

از اين كلام فهميده مى‏شود كه خداى تعالى يار كسانى است كه در پى گرفتن حق خود برآيند و ناتوانى را از خود دور كنند؛ زير باز ظلم نرفتن و با ظلم مبارزه كردن و تسليم در برابر تمايلات زورمندان نشدن هميشه شيوه بزرگان دين بوده است.
امام حسين - عليه السلام -
حسين بن على - عليه السلام - در برابر ظلم و قدرت يزيد تسليم نشد و زير بار ظلم نرفت و آنقدر در نبرد با آن ستمكار كوشيد تا با شرافت و مردانگى جان داد، حسين - عليه السلام - در ميدان نبرد فرياد زد: مرگ و كشته شدن بهتر از زندگانى با ننگ و زير باز ظالم رفتن است135.
انواع زورگويان
زورگوى ستمكار، گاه حق يك تن را مى‏برد و گاه حق چندين تن را چنان چه ديكتاتورها و مستبدان از اين دسته‏اند. ديكتاتور گاهى شوهرى است كه حق زن و فرزند خود را پايمال مى‏كند، گاه مالكى است كه حقوق دهقانان خود را غصب مى‏نمايد، گاه متنفذى است كه حق هم قطاران يا همشهريان خود را مى‏برد، گاه حاكمى است كه كشورى را فداى مطامع پست خود مى‏كند. در اين حال اگر مظلومان دست به دست يكديگر ندهند و اختلاف داخلى و اغراض شخصى را كنار نگذارند و در نابودى آن ظالم و ستمكار نكوشند، به طور يقين سزاوار چنين حكومتى هستند، زيرا يك تن از چند تن ضعيف‏تر است و علت قلدرى او نقاط ضعفى است كه در آن چند تن يافت شده و آن ظالم آن‏ها را تشخيص داده و از همان راه بر آن‏ها تاخته است، خاك بر سر آن جمعيتى بكنند كه نتوانند نقاط ضعف خود را سد كنند، در نتيجه به طور دسته جمعى گرفتار ظلم ظالمان و ستم ستمكاران گردند.
سوم آن است كه چندتن حق چندتن را مى‏برند؛ حزبى كه در اقليت است زمامدار مى‏شود و حكومت پرولتاريا تشكيل مى‏دهد و ملى را اسير و برده خود مى‏كند؛ ملتى قوى كه به واسطه قوت خود بر ملتى ضعيف و ناتوان مى‏تازد و آن را استعمار و استثمار مى‏كند و سال‏ها در زير پنجه شكنجه و آزار خود نگاه مى‏دارد، از اين دسته است.
وظيفه ملت‏هاى ستمديده
ملت‏هاى ستمديده بايد كوشش كنند و فداكارى و از خودگذشتگى به خرج دهند تا شانه خود را زير بار ستمكاران خالى كنند، بلكه بر آن‏ها بتازند و انتقام خود را بگيرند؛ هرگاه شرف و مردانگى در مظلومان باشد، ستمكارن نمى‏توانند حق آن‏ها را غصب كنند.
چنان چه اگر روى منافع خصوصى، روح تسليم شدن و زير بار ظلم رفتن در ايشان يافت شود، بايد منتظر نابودى و اضمحلال خود باشند.
فينيقى‏ها براى حفظ تجارت و ثروت خود در برابر مهاجمان ايستادگى نكردند و نابود شدند. آمريكايى‏ها در برابر انگليسى‏هاى غاصب مقاومت و پايدارى كردند و آنان را از خاك خود راندند و بر جهان تسلط يافتند. اعراب كه پايمال ستوران ايران و روم بودند آفتاب اسلام كه بر ايشان تابيد و روح استقامت و پايدارى را در آن‏ها زنده كرد، حق خود را از زورگويان گرفتند و بر آن‏ها چيره شدند و آنان را فرمان بردار خود كردند. مادامى كه اين گونه صفات در مسلمانان يافت مى‏شد سيادت جهان از آن ايشان بود و همين كه اين صفات از ميان ايشان رخت بربست، سيادتشان نيز از دست رفت و مورد استعمار و استثمار ديگران گرديدند و بدين روزگار سياه افتادند. اگر بار ديگر مسلمانان خود را بدان صفات نيارايند، تسلط كفار و تعدى ايشان به مسلمانان هم چنان باقى خواهد بود، يا به تعبير معروف، همين آش است و همين كاسه. اگر اين استعمار كننده برود، استعمار كننده ديگرى به جاى او مى‏آيد.
تحويل در حكومت‏ها
روزى بود كه بر هر كشورى پادشاهى مستبد حكومت مى‏كرد و ملت را زر خريد و برده خود مى‏پنداشت، همين روح آزادگى و زير باز ظلم نرفتن در اغلب مردم پيدا شد آن شاه را از تخت به زير آوردند و به ديار نيستى فرستادند. انقلاب‏هايى كه در جهان روى داده بيش‏تر براى آن بوده است كه قلدرى مى‏خواسته مطابق دل خواه خود بر مردم حكومت كند و مردم زير بار ظلم و ستم او نمى‏رفتند.
همت معتصم عباسى
در شهر عموريه كه از بلاد روم بود ظالمى بر زنى مسلمان ستمى روا داشت، آن زن، معتصم پادشاه مسلمانان را به كمك طلبيد، ظالم او را مسخره كرد و گفت: تو كجا و معتصم كجا؟ كى معتصم گوشش بدهكار اين حرف هاست؟ مسلمانان اين گفت و گو را به گوش معتصم رسانيدند، معتصم به كمك آن زن شتافت و آن قدر كوشيد و نبرد را ادامه داد تا عموريه را تصرف كرد و حق آن زن را به او برگردانيد.
اى كاش روح آن زن مسلمان در ميان مسلمانان زمان ما بود! اى كاش غيرت و مردانگى معتصم در زمامدارى امروز عالم اسلام يافت مى‏شد، به يك زن مسلمان در كشور بيگانه ستمى روا داشتند و معتصم آرام ننشست و آسايش را بر خود حرام شمرد تا آن زن را به حق خود رسانيد، اكنون به بيش‏تر مسلمانان در كشورهاى خودشان توهين مى‏شود، حقوقشان پايمال مى‏گردد، ناموسشان برباد مى‏رود، ولى زمامداران مسلمان را كك هم نمى‏گزد، دويست سال است كه مسلمانان زمام اختيار را از كف داده‏اند، هيچ در اين فكر نيستند كه قدرت از دست رفته را باز آرند، فقط چند تنى سخنانى بر زبان مى‏گويند يا مى‏نويسند كه شايد در مغز گوينده و نويسنده هم كوچك‏ترين اثرى نداشته باشد، چه برسد به شنونده و خواننده. خدا كند كه سخنان من از اين گونه حرف‏ها نباشد، خدا خودش مى‏داند كه من اين سخنان را از قلبى سوزان و جگرى گدازان مى‏گويم و از خدا خواستارم كه اين سخنان را در خودم و در ديگران مؤثر گرداند تا شايد بتوانيم اين جامه خوارى و ننگ را از تن بيرون كرده و لباس پرافتخار آقايى و سيادت را بر تن كنيم، اگر هر مسلمانى با خود قرار بگذارد كه حق خود را از زورگو و غاصب بگيرد جامعه مسلمان نيز مى‏تواند حقوق خود را از كسانى كه حقوق جمعيت مسلمانان را غصب كرده‏اند بگيرد؛ زيرا جامعه از افراد تشكيل مى‏شود؛ فرد توانا و درستكار و مبارز با بيدادگران مى‏شود. فرد كه ضعيف و خيانت كار شد، جامعه نيز چنين مى‏شود. من به كسانى كه به دولت دشنام مى‏دهند و دستگاه حاكمه را به باد انتقام مى‏گيرند مى‏گويم: دولت از همان جامعه‏اى است كه بر آن حكومت مى‏كند، همين جامعه فاسد قدرت را به دست دولت داده، زيرا مى‏بيند با آن كه دستگاه حاكمه از هيات دولت گرفته تا كارمندان جزء، در تغيير و تبديل است، ولى فساد دستگاه باقى است، چون افراد به فساد خود باقى هستند. كسانى كه خيال اصلاح را در سر مى‏پرورانند بايد اول افراد ملت را اصلاح كنند؛ زيرا با اصلاح ملت، دستگاه حاكمه خودش اصلاح مى‏شود، زيرا نفوذ دستگاه حاكمه بر ملت هم چون پر كاهى است كه بر سيلابى قرار داشته باشد، سيلاب كه به هر سود برود، كاه هم به همان سو مى‏رود و توانايى مخالفت و مقاومت با سيلاب را ندارد.

21 - استقامت در طلب دانش

خارهاى راه دانش
در راه تحصيل دانش، خارهاى بسيار و رنج‏هاى فراوانى است كه كسانى كه در اين راه قدم بر مى‏دارند به ناچار دچار آن خواهند شد و استقامت در اين راه آن است كه، چنين موانعى هر چند كه بزرگ و مؤثر هم باشند نبايد محصل و دانش جو را از هدف خود باز دارند، فقر و بى چارگى، دوستان و آشنايان بسيار، يافت نشدن استاد يا مدرسه در نقطه سكونت و نظاير آن، موانعى هستند كه هر محصلى در آغاز تحصيل به يكى از آن بر خورد مى‏كند و عزم اشخاص ضعيف الاراده را متزلزل مى‏سازد، ولى محصلينى كه عزم آهنين و شوق وافرى به تحصيل دارند در برابر هرگونه مانع استقامت ورزيده و ايستادگى مى‏كنند بلكه در تحصيل كوشاتر مى‏شوند در البته در آغاز امر از همه دوستان و خويشان دست كشيدن و چشم از آسايش در زندگى پوشيدن، و با فقر و بى چارگى روزگار گذراندن، بيدراى‏هاى شب و ناگوارى‏هاى روز را تحمل كردن، براى جوان بسيار مشكل است، ولى گوهر گران بهاى دانش بيش از اين ارزش دارد؛ هر خردمندى بهترين ساعات زندگانى خود را آن ساعتى مى‏داند كه در راه علم و دانش به كار رفته باشد و بدترين اوقات او وقتى است كه به بطالت و تن پرورى و بى‏عارى گذشته باشد.
دانش براى همه
تحصيل علم و معرفت و دانش و بينش، طبق حكم عقل، بلكه فطرت بشرى، اختصاص به دسته مخصوصى ندارد، بلكه هر فردى در هر حال و در هر مقدار از عمر و از هر طبقه كه باشد، به حكم فطرت لازم است كه جهل و نادانى را از خود بزدايد و بر دانسته‏هاى خود بيفزايد، چرا كه فطرت بشرى، از جهل بى‏زار است، هر كس را بنگريد از كوچك و بزرگ، پير و برنا، زن و مرد از دادن نسبت جهل و نادانى به او آزرده مى‏شود و از نسبت دانايى خشنود مى‏گردد. پس چيزى كه بر حسب فطرت، محبوب و مطلوب بشر است علم و دانش مى‏باشد و رسيدن به آن بر هر كس فرض و لازم است و هر كس كه در اين راه سستى ورزد، به حكم فطرت از بشريت دور مى‏باشد؛ زيرا بشريت ملازم با دانش‏طلبى و بينش خواهى است، فطرت انسانى - از ندانستن، گريزان و در پى دانستن، روان و دوان است - حكم مى‏كند كه انسان در هر حال، جوياى دانش بوده باشد هر چند در بستر مرگ غنوده باشد. كسانى كه نداى فطرت را اطاعت كردند، عالى‏ترين مقام را حايز شدند.
ابوريحان بيرونى
ابوريحان بيرونى، بزرگ‏ترين فيلسوف، رياضى دان، و طبيب، منجم، حكيم و مورخ اسلام، در بستر مرگ آرميده بود، يكى از دوستان دانشمندش به عيادتش مى‏رود، ابوريحان يكى از مسايل علمى را از مى‏پرسد، آن مرد مى‏گويد: در چنين حالى مى‏پرسى؟ ابوريحان مى‏گويد: من از اين جهان بروم و اين مسأله بدانم به از آن است كه بروم و آن را ندانم. آن مرد مسئله را بيان مى‏كند و از نزد ابوريحان خارج مى‏شود، هنوز در راه بود كه صداى ضجه از منزل آن حكيم دانشمند بلند مى‏شود.
اشتباه بزرگ
نزد مسلمانان چنين وانمود شده است كه علم، اختصاص به دسته معنى دارد، لذا تاجر و كاسب، زارع و پيشه‏ور به دنبال آموختن و چيز فهميدن نمى‏رود، با آن كه دانشمندانى كه در مكتب آل محمد - صلى الله عليه و آله و سلم - تربيت شده‏اند بيش‏تر بازارى و از طبقه اصناف و زارع بوده‏اند؛ فرض مى‏كنيم اگر كسى مقيد باشد كه در هر روز يك مطلب علمى بياموزد، در هر سال 365 مجهول از مجهولات خود را تبديل به دانايى كرده است. زراعت و كسب و كار نبايد مانع از دانش‏طلبى زارع و پيشه‏ور و كارگر گردد، بلكه بايد آن‏ها را مؤيد دانش‏طلبى خود قرار دهد. چه مانعى دارد كه تاجر، استاد در علم اقتصاد و دهقان، استاد كشاورزى باشد؟ و اگر هر كدام تصميم بگيرند كه روزى يك مطلب از مطالب علم اقتصاد و كشاورزى جديد را بياموزند چيزى نمى‏گذرد كه استاد در آن فنون خواهند شد، بلكه از استادان آن هم برتر مى‏شوند؛ زيرا ايشان علم با عمل توأم مى‏كنند و بالاتر آن كه به سود آن‏ها افزوده مى‏گردد. چندين برابر سابق از زراعت و كسب خود استفاده خواهند كرد. تنها چيزى كه را از اين مقصود سودمند باز مى‏دارد همانا و سستى و اهمال در اقدام است، گويا به نظر ايشان ملا شدن و با سواد شدن، كار بسيار دشوارى است، با آن كه اگر - همان طور كه گفته شد - به تدريج به تحصيل بكوشند، يكى از آسان‏ترين كارهاست.
تحريص اسلام در تحصيل علم
اسلام، فوق العاده در ترغيب و تشويق مسلمانان به تحصيل علم و دانش كوشيده است، چنان چه رسول گرامى اسلام - صلى الله عليه و آله و سلم - مى‏فرمايد: أطلبوا العلم و لو بالصين136؛ بجوييد دانش را هر چند در چين باشد.
طلب، به طورى كه پدرم در درس گفت: عين اراده نيست، بلكه رفتارى است كه مطابق با اراده است. چين در آن عصر نزد مسلمانان نمونه‏اى از درورترين نقاط و محل ناخوش‏ترين زندگى‏ها بوده است؛ يعنى دورى راه و سختى زندگى نبايد دانش جو را از هدف خود بازدارد. دانش جو بايد بكوشد كه در هر نقطه‏اى، هر چند داراى بدترين آب و هوا باشد، تحصيل كند، مسافرت به نقاط بد آب و هوا، مى‏رساند كه منظورى به غير از تحصيل نيست؛ مسافرت به آمريكا يا اروپا، دليل بر دانش طلبى نيست؛ زيرا به محيطى بهتر و آبادتر و زيباتر از منطقه سكونت مسافرت مى‏كند؛ لذاست كه هشتاد درصد از كسانى كه براى تحصيل به فرنگ مى‏روند سوغات علمى به همراه نمى‏آورند، بلكه سوغاتى‏هاى ديگر - كه همه ديده‏اند - هم راه دارند.

125) بحارالانوار، ج 68، ص 7، ح 8.
126) بحارالانوار، ج 68، ص 286، ح 41.
127) كلاديوس سزار، اگوستوس ژرمانيكوس، امپراتور روم در سال 37 ميلادى متولد شد و در سال 54 ميلادى به امپراتورى روم رسيد، مردى ديوانه خو و سركش بود، مادر خود را بكشت و در سال 64 شهر روم را به آتش كشيده سرانجام بر اثر شورش مردم در سال 68 مجبور به خودكشى شد.
128) آلكسيس كارل، آيين دوست يابى.
129) بقره (2) آيه 93.
130) فدك دهى بود كه نزديك مدينه به فاصله ده روز راه تقريباً شانزده فرسخ و داراى چشمه‏اى پر آب و درختان خرماى بسيار بود.
131) سيرة الحلبيه.
132) در مسند احمد از ابوسعيد خدرى روايت كرده است كه: هنگامى كه آيه وآت ذا القربى حقه نازل شد رسول خدا فاطمه را مخاطب قرار داده و فرمود فدك از آن تو باشد.
133) بحارالانوار، ج 74، ص 162، ح 181.
134) در نامه 53 نهج البلاغه (نامه حضرت به مالك اشتر) چنين آمده است: فانى سمعت رسول الله - صلى الله عليه و آله و سلم - يقول فى غير موطن: لن تقدس امة لا يؤخذ للضعيف فيها حقه من القرى.
135) بحارالانوار، ج 44، ص 192، ط بيروت.
136) منية المريد، ص 103.

next page

fehrest page

back page