دو اثر متعاكس
دعوت عملى با دعوت زبانى دو اثر متعاكس دارند؛ دعوت زبانى بسطش بيشتر، ولى عمق و نفوذش بسيار كمتر است. هر كسى مىتواند به وسيله سخن رانى در مجامع يا راديو يا روزنامه، مقاصد خود را به مردم برساند، در اين حال، هر چند افراد بسيارى از هدف او آگاه خواهند شد، ولى طرفدار با ايمان كمتر پيدا خواهد نمود، از آن طرف، دعوت عملى عمق و نفوذش در مغز و روح بيشتر است هر چند كه بسط آن كمتر باشد. با رفتار، عده قليلى را مىتوان هدايت نمود، ولى همه، با ايمان و ثابت قدم خواهند بود.
براى مبارزه با دستگاه فساد و نشان دادن راه حق و حقيقت بايد دعوت عملى پرداخت؛ زيرا دعوت لفظى مانند نقاشى بر روى آب است كه خود به خود زايل مىشود، يا آن كه زود مىتوان آن را زايل نمود. دعوت با رفتار، گذشته از آن كه تأثيرش مانند نقش بر سنگ است و چون هياهو ندارد دستگاه فساد دير از آن آگاه خواهد شد كه جلوگيرى كند و بر فرض هم كه موفق به جلوگيرى شود آثار آن در مغز و روح دعوت شدگان باقى مىماند و پيوسته جا باز مىكند تا روزى خود آنها از دعوت كنندگان خواهند شد در نتيجه، پس از سالها دوباره همان فكر پيدا مىشود و مؤثرتر و عميقتر پيشرفت مىكند.
دعوت عملى على - عليه السلام -
پس از آن كه سپاهيان اميرمؤمنان على - عليه السلام - در جنگ صفين آب را از لشكر معاويه گرفتند فرمود:
از آب بردن لشگريان معاويه مانع نشويد و دشمن را در بردن آب آزاد بگذاريد. زيرا جنگ على - عليه السلام - براى پيروزى بر سر حكومت نبود، بلكه جنگ انسانيت بود، چه بهتر كه در همين حال هدف عالى خود را تبليغ كند، هر چند موجب تأخير پيروزى شود. آب دادن به سپاه تشنه دشمن، خود براى على - عليه السلام - پيروزى بود، زيرا يكى از اصول اسلام و انسانيت را اجرا كرده و راه حقيقت را به همه نشان داده بود.
پاداش مبلغ
دعوت كننده نبايد براى كوشش هايى كه مىكند به جز خدا پاداش ديگرى خواسته باشد. نبايد جاه طلب باشد، نبايد ثروت پيش او ارزشى داشته باشد، به خوراك و پوشاك اهميت ندهد، تمايلات جنسى، وى را كر و كور نكند، از مردم انتظار قدردانى نداشته باشد.
در راهنمايى خلق كوشش كند، هر چند بر سرش تير و سنگ بارند.
دعوت كننده بايد بداند كه در محيطى خفه و نامساعد زندگى مىكند و وظيفهاش آن است كه آن را به محيطى روح افزا و عطرآگين تبديل كند؛ از محيط مادى به محيط معنوى ببرد؛ از محيط رذايل به محيط فضايل بكشاند، در راه دعوت به خدا بايد جان دادن و به سلطنت رسيدن يكى باشد؛ گرسنگى و سيرى فرقى نداشته باشد، آسايش و ناراحتى بر وى يك سان باشد.
مبلغ حقيقى كيست؟
دعوت كننده حقيقى كسى است كه به آن چه مىگويد و مىنويسند ايمان و اعتقاد قلبى داشته باشد و به آن چه مردم را مىخواند پاى بند باشد، با سخن رانى دعوت كند، با نوشتن دعوت كند، با گفت و گو و سخن در مجالس عادى دعوت كند، با زبان و چشم و گوشش دعوت كند، با قلبش دعوت كند و جز با قلب پاك كه آكنده از خيرخواهى و صميميت باشد به كسى روى نكند، دعوت كننده نويسنده است، سخن ران است، قصه گوست، پاك دل است، پيشوايى است كه با كردار نيك و روحيات شريفش در مردم تأثير مىكند دعوت كننده پزشك اجتماعى است كه بيمارىهاى روانى را درمان مىكند و اوضاع فاسد جامعه را اصلاح مىنمايد؛ زيرا او زندگانى خود را وقف اصلاح مردم كرده است.
دعوت كننده رفيقى است باوفا، دوستى است باصفا، يارى است يك دل و همگام، در نظر او فقير و غنى، بزرگ و كوچك يك سان است؛ با همه برادرى صميمى است و خوشبختى و سعادت همه را خواهان است، از چشمانش مهر و عاطفه مىبارد، از هر قدمى كه بر مىدارد، برابرى و برادرى از آن آشكار است، منت نمىگذارد، تحميل بر كسى نيست.
اين خصايص كه براى دعوت كننده ضرورى است از صفات دل و جان است نه از صفات سخن ورى و كمالات زبان؛ زيرا براى اين گونه كمالات تنها شيرين سخنى و گويندگى به درد نمىخورد، بلكه دعوت كننده بايد عظمت روحى و نفوذ معنوى - كه در اثر ارتباط با خداى تعالى و خردمندى كاملى كه در اثر مطالعات علوم و احوال مردم به دست آورده است - داشته باشد.
ستمكارى بنى عباس
ظلم و ستم سلاطين عباسى نسبت به ائمه اطهار - عليهم السلام - كه امام صادق - عليه السلام - و امامان بعد از آن حضرت را مسموم كردند - براى آن بود كه آن پيشوايان مقدس، در رفتار و كردارشان بزرگترين تبليغ بر ضد دستگاه فساد عباسى بودند، وجود راست گو، دروغ گو را مىشناساند، وجود درست كار، خيانت كار را رسوا مىنمايد، زندگانى كردن يك مرد با حقيقت، ماهيت كاذب بىحقيقتان را آشكار مىكند، از اين روست كه بىحقيقتان پيوسته در نابودى مردان با حقيقت مىكوشند، زيرا حيات شرافتمندانه ايشان، مزاحم زندگانى ننگين آنان خواهد بود.
امام صادق - عليه السلام - به ابن ابى يعفور فرمود:
كونوا دعاة للناس با لخير بغير ألسنتكم ليروا منكم الاجتهاد و الصدق و الورع125.
مردم را به غير زبان خودتان به راه خير بخوانيد؛ يعنى سعى و كوشش كنيد راستى و پرهيزكارى را به آنها نشان دهيد، نبايد گفت: بيا و ببين، اگر آنها راستى و درستى و پاكى ديدند، خودشان خواهند آمد. تبليغ دعوت با غير زبان در هر حال و هر زمان و هر مكان با همه كس ممكن است. نوكر مىتواند ارباب خود را با رفتار پسنديده به حق و حقيقت دعوت كند؛ سرباز مىتواند افسر خود را با كردار نيك خود راهنمايى نمايد؛ ملت مىتواند شاه را به شاه راه حق و حقيقت هدايت كند، هم چنان كه شاه مىتواند ملت را راهنمايى كند و ارباب نوكر را تربيت كند و افسر سرباز را پرورش دهد؛ اگر دولت فاسد شد بايد ملت آن را اصلاح كند و اگر ملت فاسد شد بايد دولت غمخوار مردم باشد و ملت را از حضيض فساد به اوج سعادت برساند.
دستور امام صادق - عليه السلام -
امام صادق - عليه السلام - فرمود:
دوستان من! پيروان من! شما با مردم طورى رفتار كنيد كه ديگران بگويند خدا جعفر بن محمد را بيامرزد، چقدر پيروان خود را نيكو تربيت كرد.
آيا مسلمانان امروز در چنين وضعى هستند كه كسى كه با آنان معاشرت كند پى به تربيت عالى پيامبر اسلام مىبرد؟ در جاى ديگر فرمود:
شما مايه زينت ما باشيد نه ننگ ما126. آيا اكنون مسلمانان زينت پيشوايان اسلام هستند يا عار و ننگ ايشان؟ جز خيانت، نفاق، دروغ گويى، بى دينى، تملق و چاپلوسى، صفات ديگر كمتر در ميان مسلمانان آشكار است.
اگر مسلمانان اين دستورات بزرگ پيشوايان را به كار مىبستند، چراغ راهنماى جهان مىشدند. ما مسلمانان بايد همگى به درگاه خداى متعال دست تضرع دراز كنيم، بلكه نظر لطفى از طرف آن وجود مقدس بشود و تحولى در اخلاق مسلمانان پيدا شود كه لا اقل مايه ننگ پيامبر اسلام - صلى الله عليه و آله و سلم - نباشيم. وظيفه هر مسلمانى آن است كه ديگران را به اسلام دعوت كند، ولى متأسفانه بسيارى از ما مسلمانان اين وظيفه را انجام نمىدهيم، بلكه با رفتار ناپسند خود، آنان را از اسلام دور مىكنيم، اگر مسلمانان پاى بند قوانين اسلام بودند، احتياجى نداشت كه تبليغ اضافى براى اسلام بنمايند؛ زيرا خود اسلام بهترين تبليغ و مؤثرترين دعوت بود و احتياجى به قدم فراتر نهادن نداشت.
مسلمانان
اكثر مسلمانان، درست عكس دستورات اسلام رفتار مىكنند، هر چه پيشوايان اسلام پايدارى در دين را توصيه كردند، ما مسلمانان غير از دين، براى همه چيز پايدارى مىكنيم. با آن كه بايد همه را فداى دين كنيم، دين را فداى همه مىكنيم، دين را سپر خود قرار مىدهيم، اگر طرفدارى از دين براى ما منفعت داشته باشد مسلمانى متدين و متعصب مىشويم و اگر زيان داشته با دين مخالفت مىكنيم؛ يا دين را تأويل مىكنيم، كتابهاى مقدس ما در گوشهها گرد و خاك گرفته، آگاه نيستيم كه چه جواهرات گرانبهايى در آن نهفته است.
مترجم قرآن
يك نفر انگليسى قرآن را به انگليسى ترجمه كرد و مسلمان شد؛ چون قرآن خود بهترين مبلغ است. اگر مسلمانان اين چنين بودند كه با رفتار و كردارشان، مبلغ مسلمانى بودند، اين روزگار سياه و اين بدبختى و اين تيره روزى نصيب آنان نمىشد. فضلا و دانشمندان ما فوق العاده از حقايق اسلام بىخبرند، آيا تا كنون دكتر از اساتيد، قرآن را با تدبير مطالعه كرده است؟ آيا در جست و جوى دستورهاى اجتماعى و اخلاقى اسلام بر آمده است؟ در دانشگاه ما از اقتصاد اسكيموها سخن مىگويند، ولى از اقتصاد اسلام دم نمىزنند با آن كه مكتب اقتصادى اسلام ثروتمندترين و غنىترين مكتب اقتصادى است كه ان شاءالله در جاى خود گفته خواهد شد.
19 - استقامت در تهذيب خويش
استقامت در تهذيب (پاك كردن خود از بيمارىهاى روحى) يكى از برجستهترين صفات است. هر كسى به حسب محبت فطرى كه به خود دارد خواهان آن است كه مهذب، يعنى پيراسته از صفات رذيله و آراسته به صفات حسنه باشد، ولى در اين فكر، استقامت ندارد؛ به اين معنا كه هيچ وقت اين فكر را به مرحله عمل نمىآورد، يا اگر آن را به عمل نزديك نمود، به كوچكترين مانع برخورد كند، از آن دست برداشته و به همان حالت اوليه يا دو قدم عقبتر بر مىگردد. فقط اشخاص معدودى هستند كه مىتوانند زنجيرهاى موانع را بشكنند و خود را مهذب كنند.
بزرگترين قدم اصلاح
تهذيب، بزرگترين قدم اصلاحى است؛ زيرا اصلاح فرد، مقدمه اصلاح جامعه خواهد بود؛ چون جامعه از افراد تشكيل مىشود، فرد كه مهذب و پيراسته از هر عيب و نقصى شد، جامعه نيز مهذب مىگردد. افراد هر جامعه قبل از همه چيز بايد بكوشند كه خود را اصلاح و تهذيب كنند كه هر كس بايد بار خود را خود به دوش بكشد و به منزل برساند. هيچ كس نبايد اصلاح خود را به گردن ديگرى بيندازد؛ زارع بايد خودش را اصلاح كند، ارباب بايد خودش را تهذيب نمايد، طبيب بايد خودش را پاك كند و هم چنين آخوند و مأمور دولت و ساير قشرهاى مردم هر كى فرد فرد بايد بكوشند تا خود را از نقايص پيراسته و به كمالات آراسته بنمايند، آن وقت جامعهاى آراسته و صالح پيدا خواهد شد، چون جامعه صالح آن است كه طبيبش وظيفه خود را به خوبى انجام دهد، كشاورز و پشهورش درست كار باشند، اربابش ستم كار نباشد و با رعايا به عدالت رفتار كند، آخوندش ريا كار نباشد، مأموران دولتش رشوه گير نباشند و هم چنين ساير دستههاى آن هر يك در رشته خود خيانت نورزند. آن گاه است كه تمام افراد جامعه، همه شيرين كام و خوش بخت خواهند بود و يك تن ناراضى و تلخ كام در آنان يافت نخواهد شد.
اصلاح فرد
گاهى اصلاح يك فرد موجب اصلاح جامعه مىشود، همان طورى كه گاهى فساد فردى موجب فساد و بدبختى جامعه مىشود، حكومت افاضل كه افلاطون آن را فرض كرده و اسلام پايه تشكيلات خود را بر آن قرار داده آن است كه پاكترين و درستكارترين و با فضيلتترين افراد هر جامعه زمام داران آن باشند؛ اگر زمام دار توانست خود را از حسد، تكبر و رياكارى بشويد، مىتواند جامعه را نيز پاك و پاكيزه گرداند. تا روح فداكارى و از خودگذشتگى در او نباشد نخواهد توانست روح فداكارى و از خودگذشتگى را در ديگران ايجاد نمايد.
قدم نخست
قدم نخست در اصلاح جامعههاى فاسد كنونى آن است كه هر يك از افراد فهميده و آگاه آن - يا لا اقل زمامداران آن - بكوشند تا خود را مهذب كنند، زيرا اگر زمام داران هر جامعه غير مهذب باشند، آن جامعه را به نابودى خواهند كشانيد. هنوز تاريخ، جنايات
نرون127 امپراطور احمق و ستم كار روم را فراموش نكرده است، نرون در مدت زمامدارى خود از هيچ گونه ظلم و ستمى فروگذار نكرد و آن قدر بيداد كرد تا ملت روم را به خاك سياه نشانيد، شكستهاى بزرگى كه نصيب ملل بزرگ عالم شده در اثر خيانت و شهوت رانى زمام داران آنها بوده است. گاه مىشود كه خيانت زمامداران، سالها پس از مرگ آنها موجب بدبختى آن جامعه مىگردد، آنها مىروند، ولى ساليان دراز، ملتى در آن آتشى كه آنان روشن كردهاند مىسوزد. آرى آنان كه پايه حكومت خود را بر ظلم و تعدى و خودخواهى نهادهاند پس از مرگ آنها نيز حكومت بر همان پايه قرار دارد، بلكه فشار بيشتر و سنگينتر خواهد شد.
|
خشت اول چون نهد معمار كج
|
|
تا ثريا مىرود ديوار كج
|
مدتها بايد بگذرد تا قدرت ديگرى يافت شود و آن بنا را از اساس ويران كند و اساس ديگرى برپا دارد و شايد همين اساس دوم نيز بر ظلم و تعدى نهاده شود، زيرا اگر دستگاه سابق، اخلاق اجتماعى را فاسد كرد و ايمان و پاكى و درستى، از قلب افراد رخت بر بست، هر بنايى را كه بنا كنند جز ستم و تعدى ثمرى نخواهد داد، مگر آن كه پاى بند خانه را كه ايمان و درستى است، محكم كنند. به عبارت ديگر: هر يك از افراد بكوشد كه خود را تهذيب نمايد و بيمارىهاى روحى خود را درمان كند، زنگهايى كه بر قلب او نشسته بزدايد. در اين وقت است كه هر بنايى را كه بنا كنند و هر نهالى را كه بنشانند، آسايش و راحتى، عدالت و انصاف، عمران و آبادى، صحت و تندرستى، ترقى و تعالى، خوشى و خرمى، ثمر خواهد داد.
دشوارى تهذيب
استقامت در تهذيب و پايدارى در پيراستن دل ازبيمارىهاى روحى، كارى بس دشوار است، مشكلى است كه كمتر كسى قادر بر حل آن است مگر كسانى كه داراى اراده قوى و عزمى ثابت و تصميمى خللناپذير باشند. كسانى هستند كه مىپندارند خود را پيراسته و پاكيزه كردهاند و دل را از هر آلودگى شستهاند، ولى چون نيك بنگرند خواهند دريافت كه پندارشان از خودخواهى سرچشمه گرفته و از آن چه ادعاى گريختن مىكنند به همان دچارند.
فرض مىكنيم كسى را لخت و عريان در محوطهاى قرار دهيم كه در آن جا چندين قسم حيوان درنده و گرسنه يافت شوند كه از هر سو بر او بتازند و او بدون سلاح بخواهد دست به دفاع زند و خود را نجات دهد؛ چنين دفاعى بسيار سخت و ناگوار خواهد بود، بلكه جان به در بردن از چنين مهلكهاى دشوار به نظر مىرسد، پايدارى در برابر امراض روحى نيز، مانند آن بسيار سخت است، زيرا كسى كه به بيمارىهاى روحى گرفتار است درندگى و گزندگى، سر تا سر وجود او را فراگرفته نخوت و تكبر و غرور شير، طمع گرگ، حيله گرى و نفاق روباه، گزندگى مار و عقرب، هارى سگ، دزدى شغال، به طور عميق بر او مستولى است كه روح او جايگاه درندگان و گزندگان مىباشد. بايد اين درندگان خونخوار بلكه اين دشمنان خطرناك داخلى را سركوب كرده از درون خويش براند.
خودپسندى
خودخواهى و خودپسندى در بعضى به اندازهاى نيرومند است كه نمىگذارد به خيانت و پليدى نفس خود آگاه شوند، زيرا اين گونه افراد اغلب خود را طيب و طاهر و پاكيزه و مبراى از هر گونه عيب و نقصى مىدانند.
خودخواهى و خودپسندى در هر كس به گونهاى جلوه گر است، نقابها و مساسكهاى متعددى دارد، چه بسا در كسانى به صورت تهذيب و تزكيه جلوه كند و اينان ديگران را نيز به زبان يا قلم، دعوت به پاكى و درستى مىكنند، بايد از چنين كسان آن چه مربوط به اصل تهذيب و پاكى است پذيرفت، ولى آن چه راجع به پاكى و تعريف و توصيف از خودشان باشد، به دور انداخت.
قدم اول در استقامت در تهذيب، بيدارى از خواب نادانى و آگاه شدن بر عيوب خويشتن است. اگر اين گونه بيدارى و آگاهى در كسى يافت شود همانا درهاى سعادت و نيك بختى بر او گشوده خواهد شد و رسيدن به اين مقام مقدس و ربوبى در انتظار اوست، ولى بسيار بعيد است كه كسى به خودى خود بر نقايص اخلاقى خويش آگاه شود، زيرا خودخواهاى هر صفت زشتى را كه انسان داراست خود جلوه مىدهد و آن را از محاسن اخلاقى مىشمارد، چنان چه كمتر كسى است كه خود را مقصر و گناه كار بداند؛ هر تقصير و گناهى از او سر بزند ابداً آن را گناه و جرمى نمىشمارد، بلكه آن را فضيلت مىخواند؛ اگر خودپسندىاش كمتر باشد، گناه را تشخيص داده و جرم اعتراف مىكند، ولى در مقابل، دفاع بسيار وسيعى از آن در مغز خويش ترتيب مىدهد و خود را قانع مىكند كه حق داشته جرمى را مرتكب شود، گاهى آن دفاع را انتقام شخصى يا اجتماعى مىنامد، گاه دفاع از مظلوم نامگذارى مىكند. به هر حال، به هر يك از اين نامهاى فريبنده، خود را دل خوش مىكند. ديل كارنگى مىگويد:
خطرناكترين جنايت كاران، هنگام كيفر خود را بىتقصير مىدانست و با خون خود نوشت. مردم من بىگناهم128.
اگر براى مجرمى، جرمش را ثابت كنيد دلايلى مىآورد تا جرم خود را عدل جلوه دهد، يا آن كه مىگويد: مجبور بودم و از ترس بدين كار مبادرت ورزيدم
المأمور معذور را به رخ مىكشد، يا مىگويد: من در هنگام جنايت، مراعات رحم و انصاف را نمودم و اگر ديگرى بود اين گونه مراعات انصاف نمىكرد در نتيجه، تقاضاى جايزه و تقدير هم مىنمايد، نظير اين سخنان را هر كس بارها در روز مىشنود، به طورى كه عادى به نظر مىآيد و شايد اين دفاعها در نظر بعضى از سادهلوحان پسنديده آيد.
ديده محبت
شاعر عرب مىگويد:
و عين الرضا عن كل عيب كليلة؛
چشمى كه با محبت به كسى بنگرد، پوشش تمام عيبها است.
چنان چه هر عاشقى معشوق خود را نمونه زيبايى و بى عيبى مىداند، همه زشتىهاى او را زيبايى مىپندارد و اگر به عيبى در معشوق آگاه شود مىگويد: آنان كه نظر بدبينى دارند اين را عيب مىپندارند و گرنه هيچ گونه عيبى در معشوق من راه نيافته است. يا مىگويد: اين گفتهها جعل و افتراست و مىخواهند او را لكه دار كنند و گرنه، معشوق من - خواه معشوق سياسى، خواه معشوق علمى، خواه معشوق جنسى باشد - هيچ گونه عيبى ندارد.
|
به مجنون گفت روزى عيب جويى
كه گر ليلى به چشمان تو حورى است
ز حرف عيب جو مجنون بر آشفت
كه گر بر ديده مجنون نشينى
تو مو مىبينى و من پيچش مو
تو قد مىبينى و من جلوه ناز
|
|
كه پيدا كن به از ليلى نكويى
به هر عضوى ز اعضايش قصوريست
در آن آشفتگى خندان شد و گفت
به جز از خوبى از ليلى نبينى
تو ابرو، من اشارتهاى ابرو
تو چشم و من نگاه ناوك انداز
|
محبوبترين محبوبها
محبوبترين موجودات نزد هر كس خود اوست، چنان چه اگر انسان كسى را دوست بدارد، يا چيزى بخواهد، براى خود مىخواهد؛ پس همانطور كه در معشوق خارجى خود نمىتواند عيبى را ببيند در معشوق داخلى كه صدها مرتبه عشقش به او از معشوق خارجى قوىتر است، نقصى را نمىتواند ببيند. پس اگر در حقيقت بخواهد در اين راه قدم بردارد و از عيبهاى پنهانى خود آگاه شود جز بر درگاه خدا رفتن و در پيشگاه مقدسش تضرع و زارى نمودن، راه ديگرى ندارد تا از طرف آن ذات مقدس راهنمايى شود و توانايى به او عنايت شود تا بتواند حقيقتاً چشم خود را باز كرده و عيبهاى نهانى خود را از صميم قلوب باور كند، سپس در مقام شمارش آنها بر آيد و وسايلى براى دفاع آماده كند و اين دشمنان داخلى را كه صميمانهترين دوستان مىپنداشته است از ريشه بركند، بهترين وسايل و موثرترين درمانها، تضرع و التماس به درگاه خداوند متعال و جلب نظر رأفت و رحمت آن وجود مقدس است كه نيروى عزم و استقامت را تقويت كند، تا انسان بتواند بر اين مشكلات چيره شود و بايد هر قدمى كه جلو مىرود به خدا بيشتر متوجه شود و از خودخواهى بيشتر دست كشد وگرنه، بالا رفتن زياد خطر سرنگونىاش بسيار است، چه بسا كسانى كه در اين راه قدم بر نهادند ولى نتوانستند به آخر برسانند، همان كه چند پله از نردبان ترقى بالا رفتند ناگهان سرنگون شدند، زيرا هنوز از خودخواهى دست نكشيده بودند، ولى در برابر، كسانى دست از غير خدا شستند و به جايى رسيدند كه فكر بشر هنوز اقتضاى درك آن مقام را ندارد.
آرى، بايد از همه دست شست و غير خدا را به دور ريخت تا به مقصد رسيد، همه كس توانايى چشم پوشيدن از همه چيز را ندارد و نقطه ضعفى، در پايدارى و استقامت دارد، يكى نمىتواند از مال صرف نظر كند، يكى در برابر تمايلات جنسى خود ناتوان است، سومى از فرزندان خود نمىتواند دست بكشد، ديگرى جان خود را خيلى دوست مىدارد، يكى دست از آسايش خود نمىتواند دست بكشد، ديگرى جان خود را خيلى دوست مىدارد، يكى دست از آسايش خود نمىتواند بكشد، ولى اگر كسى بتواند از همه اينها حتى از عنوان و خوش نامى يا به عبارت ديگر: جاهطلبى چشم بپوشد، خوش بختى و سعادت در انتظار اوست، بار خدايا تو را به مقربان درگاهت، به اولياى گرامى است سوگند كه ما را موفق بدار تا بتوانيم در تهذيب خود بكوشيم و از اين آلودگىهاى روحى، خود را پاك كنيم و از خودپرستى كه چشم ما را كور كرده است، بلكه بر همه حواس ما حكومت مىكند، نجات يابيم.
از علل بدبختى مسلمانان
يكى از علل بدبختى مسلمانان در اين زمان، انحطاط اخلاقى است (پاكيزه نبودن از امراض روحى) نفاق، تكبر، عجب، خودخواهى، تظاهر، عوام فريبى، رياكارى، رشك و حسد در ما مسلمانان رسوخ كرده است. در كمتر كسى روح فداكارى و از خودگذشتگى يافت مىشود و اگر ديگران از ما مسلمانان پيشى گرفتهاند فقط براى آن است كه آلودگىهاى آنها به امراض روحى نسبت به ما كمتر است، فداكارى و از خودگذشتگى آنها در برابر منافع عمومى بسيار است، خودخواهى آنها بدين مقدار نيست كه حاضر شوند براى آن كه خود سود ببرند برادرانشان و كشورشان را نابود كنند، روح تملق و چاپلوسى در ميان آنها كم است، حس بدبينى به يكديگر كه از حسد و خودخواهى سرچشمه مىگيرد در آنها كمتر يافت مىشود، اگر ببينند كه ديگرى در راه مصلحت كشور قدمى بر مىدارد با او به مخالفت بر نمىخيزند و خار راهش نمىشوند و خراب كارى آغاز نمىكنند، بلكه از او پشتيبانى كرده و يارىاش مىنمايند.
عجب اين جاست كه خودپرستى در ما مسلمانان اثر معكوس كرده است؛ يعنى خود را در برابر خارجىها ناچيز مىشماريم و آنان را همه چيز مىدانيم، آن چه در كشور روى دهد تحريك آنها مىپنداريم و اگر كسى بخواهد قدم اصلاحى بر دارد خردمندان ما مىگويند: فايده ندارد، چون خارجىها نمىگذارند، گويى بيگان گان را ربالنوع خود مىدانيم، با آن كه به آنان هم مثل ما هستند فقط قدرى برترى اخلاقى دارند. در راه حفظ مصالح عمومى تحمل شدايد مىكنند و از خود گذشتگى نشان مىدهند. در پايان باز تكرار مىكنم كه بايد از خداى متعال بخواهيم كه به ما استقامت در تهذيب عنايت فرمايد كه خود را پاك و پاكيزه نماييم تا بر همه مشكلات فردى و اجتماعى پيروز شويم و سرافراز هر دو جهان گرديم.
20 - استقامت در گرفتن حق خود
نهمين موردى كه استقامت در آن بسيار پسنديده است، بلكه تا اندازهاى زندگى فردى و اجتماعى بشر به آن بستگى دارد، پايدارى در گرفتن حق خود از غاصب زورگو و حيله گر و سمتكار است. زيرا هر اندازه كه استقامت در آن محكمتر و استوارتر گردد، حيات اجتماعى پر ارزشتر و عالىتر خواهد شد. بهترين راه براى از بن كندن ريشههاى ظلم و تعدى همانا استقامت در برابر ظالمان و متعديان است.
علت ظلم
ستمكاران و درندگان تا ندانند كه در تعدى و ظلم خودچيره هستند دست به غارت و چپاول دراز نمىكنند، يا اگر دريابند كه نيروى استقامت و پايدارى ستمديدگان و مظلومان بالأخره كمر آنها را خواهد شكست و طمعه را از حلقوم آنها بيرون خواهد كشيد، در اين انديشه نخواهد رفت كه مال كسى را ببرند يا حق او را پايمال كنند. خداى تبارك و تعالى در قرآن مىفرمايد:
خذوا ما آتيناكم بقوة129 مظلوم بايد آن قدر مقاومت كند تا حق خود را از غاصب بگيرد؛ اگر ستمديدگان آرام ننشينند، روح يأس و نوميدى را به خود راه ندهند. و با خود نينديشند كه ظالم كجا و من كجا، او تواناست من ناتوان، او نيرومند است و من ضعيف، بلكه پيوسته بكوشند تا حق خود را از غاصب بگيرند، زورگويى و غصب حقوق، از آن ديار رخت خواهد بست. مظلومان بايد بدانند كه قدرتهاى ديگرى هستند كه مىتوانند آنها را بر ضد غاصب برانگيزانند و از آن قدرتها به سود خود استفاده كنند.
پند زورگويان
زورگويان مىپندارند كه قدرت حفظ در زر و زور خلاصه مىشود، ولى اگر بدانند كه قدرت زارى به مراتب قوىتر و شكنندهتر از آن دو است، به ظلم و ستم دست نخواهند زد، حق و عدالت خود به خود قدرتى دارد كه هر نيرويى را خرد مىكند ولى ستمديدگان از چنين قدرتى استفاده نمىكنند، بلكه با يأس فراوان و نوميدى كامل در بستر ناراحتى مىآرمند؛ لذا به حق خود نمىرسند؛ مظلومان بايد بدانند كه بزرگترين قدرتهاى جهان (قدرت خدا) پشتيبان آنهاست، قدرتى كه مىتواند هر زورگويى را به جاى خود بنشاند و دست هر متجاوزى را قطع كند. اسلام مىفرمايد:
الغاصب يؤخذ بأشق الأحوال؛
كسى كه حق كسى را برد، با سختترين وضع بايد از او پس گرفته شود.
اسلامى كه تمام دستوراتش بر اساس رأفت و مهربانى نهاده شده در مورد غاصب اجراى شديدترين مجازاتها را روا شمرده است. آرى، خود اين هم رأفت و رحمتى است براى جهان و جهانيان؛ زيرا وقتى غاصب ديد كه چنين شام سياه و خطرناكى در انتظار اوست هيچ وقت خيال ظلم و تعدى را در سر نخواهد پرورانيد.
استدلال زورگويان
زور گويان براى خود دليلى دارند و آن جمله:
الحق لمن غلب؛ حق با زور گوى پيروزمند است. زورگويان مادامى كه به خطاى اين استدلال پى نبرند، به ظلم و تعدى خود ادامه مىدهند، ولى همين كه پنجه عدالت، گلوى آنان را فشرد و چكش الهى مغز آنها را در دماغشان فرو ريخت، خواهند دريافت كه آن استدلال، خطا بوده است، چنين نيست كه هر چه حرص و خودپرستى آنها بخواهد بايد انجام شود.
پايدراى مظلوم
پايدارى مظلوم ضعيف در برابر ظالم قوى دو مطلب را بر آن دو آشكار مىكند. كه اگر آنها از آغاز آن را مىدانستند، نه ظالم ستم مىكرد و نه مظلوم تسليم ستمكار مىشد. يكى آن كه آن قدر كه پنداشته مىشد ظالم قوى و نيرومند است، نبوده، بلكه نيرومندى او مانند شير برفى و توپ تو خالى بوده است. ديگر آن كه گمان مىرفت مظلوم ضعيف و ناتوان است ناتوان نبوده است.
ضعيف نبايد بينديشد كه براى زورگو، همه گونه وسايل پيروزى فراهم است و خودش هيچ ندارد، در نتيجه دست از مبارزه و پايدارى در گرفتن حق خود بردارد؛ چنين فكرى مظلوم را به نيستى و نابودى سوق خواهد داد و آزمندان و طمعكاران ديگر را بر مىانگيزاند كه بر او بتازند و باقيماندهاى كه در دست اوست از او بستانند، حتى حيات او در معرض زوال و نيستى قرار خواهد گرفت.
كوشش در برابر غاصب
كوشش كردن در برابر غاصب، زيباست و خود اين كوشش پسنديده مىباشد، هر چند اميدى براى رسيدن به حق نباشد. كوشش و فداكارى در چنين راهى (مبارزه با زورگويان غاصب) مورد رضاى خداست، بلكه هر خردمندى آن را پسنديده مىداند، ولى البته نقش مبارزه را به طرزى دقيق تهيه كرد و راه عقلانى را در كيفيت مبارزه انتخاب نمود.
فدك پس از وفات رسول خدا - صلى الله عليه و آله و سلم - ابوبكر رييس حكومت مسلمين شد و قدرتى كه رسول خدا - صلى الله عليه و آله و سلم - ايجاد كرده بود در دست گرفت و آن را در ضبط كردن ملك طلق يگانه پاره تن رسول خدا - صلى الله عليه و آله و سلم - فاطمه زهرا - عليها السلام - به كار برد و فدك
130 فاطمه - عليها السلام - را غصب كرد، به گمان آن كه اگر فدك در دست فاطمه - عليها السلام - باشد آن را در راه خلافت شوهرش على - عليه السلام - به كار مىبرد و حكومت از دست ابوبكر خارج خواهد شد، ولى فاطمه - عليها السلام - در برابر آن قدرت كه هم سياسى بود و هم مذهبى تسليم نشد و براى گرفتن حق خود با ابوبكر به مبارزه پرداخت. نخست فاطمه - عليها السلام - نزد ابوبكر رفت و او را ملامت كرد
131 كه چرا فدك را كه پدر بزرگوارش به او بخشيده بود
132 و در دست او بوده غصب كرده است؟ فاطمه - عليها السلام - بر سخن خود نيز گواهانى آورد، ولى ابوبكر از تعدى خود دست نكشيد و به روش خود ادامه داد، فاطمه - عليها السلام - دومين دعوى خود را اقامه نمود و بيان داشت كه فدك از بابت خمس و حق ذوىالقربى از آن اوست. ابوبكر از پس دادن فدك سرپيچى كرد؛ فاطمه - عليها السلام - پافشارى نمود و سومين دعوى را در مسجد رسول خدا - صلى الله عليه و آله و سلم - در معرض افكار عمومى اقامه كرد و بيان داشت كه فدك را از پدر بزرگوارش به ارث مىبرد و اصحاب پدرش را به كمك مىطلبيد؛ افكار عمومى متشنج شد و به نفع فاطمه مظلوم - عليها السلام - تكانى خورد، ولى قدرت ابوبكر و زيركى او اين بار هم نگذاشت كه فاطمه به حق خود برسد، در همان گير و دار فاطمه - عليها السلام - در اثر تحمل مصايب ناگوار از دنيا رفت و موقعيت متزلزل تثبيت شد، ولى تاريخ، رفتار ظالمانه ابوبكر را را با يگانه دختر پيامبر - صلى الله عليه و آله و سلم - فراموش نخواهد كرد، ابوبكر از قدرتى كه رسول خدا - صلى الله عليه و آله و سلم - ايجاد كرده بود به زيان دخترش استفاده كرد!
هنگامى كه حكومت به دست عمر بن خطاب افتاد خواست فدك را به اميرالمؤمنان على - عليه السلام - برگرداند! هارون الرشيد كه به پادشاهى رسيد خواست فدك را برگرداند! ولى چه سود، نوش دارويى كه پس از مرگ سهراب رسد.
ذلت را نبايد تحمل كرد
از رسول خدا - صلى الله عليه و آله و سلم - نقل است كه فرمود:
من أعطى الذلة من نفسه طائعاً غير مكره فليس منى133؛
آن كس كه بدون اكراه زير بار خوارى برود از من نيست.
مسلمانانى كه تسليم نيرومندان مىشوند و حق خود را از آنان نمىگيرند، به موجب اين نص، از رسول خدا - صلى الله عليه و آله و سلم - دورند، اينانند كه خوارى را براى خود مىخرند؛ شگفتى اين جاست كه ما اين روش را از كارهاى پسنديده مىدانيم و غصه خوردن را از افتخارات خويش مىشماريم و مىگوييم: ظالم را به خدا واگذار كردم! در صورتى كه خداوند ما را به گرفتن حق خود از ظالم فرمان داده است. به خاطر دارم كه از گفتههاى بزرگان دين است كه فرمود:
لعن الله قوماً لم يأخذ الضعيف حقه من القوى134؛
خدا آن مردمى را نمىآمرزد كه ضعيف آنها حقش را از نيرومندان نگيرد.
و لو حكومت آنها حكومت ظالمانه و غاصبانه باشد.
پارهاى از فلاسفه را عقيده بر آن است كه در آغاز بايد مظلوم را از ميان برداشت آن گاه ظالم را؛ زيرا وجود مظلوم، ظالم ايجاد مىكند تا مظلوم خود را ناتوان و ضعيف نشان ندهد، ظالم در مقام ربودن حق او بر نخواهد آمد، ما هر چند به طور كلى با نظريه اين فيلسوف موافق نيستيم، ولى ترديدى نيست كه بسيارى از ستمگران از اين قبيلند، تا ناتوانى كسى را ندانند به او نمىتازند.
مقاومت شتربان در برابر خليفه
منصور، خليفه عباسى پادشاهى بسيار مقتدر بود. براى سفر حج شترانى از
عمران ساربان كرايه كرد و قيمت را مطابق قرار داد نپرداخت، عمران مطالبه حق كرد، بدو اعتنايى نشد، عمران از قدرت و سلطنت منصور نهراسيد و با جديتى هر چه تمامتر در مقام مطالبه حق خويش بر آمد، وقتى كه منصور به مدينه رسيد عمران نزد قاضى كه نامش
محمد بن عمران طلحى بود شكايت كرد، قاضى كه در نظرش شاه و گدا يكسان بودند دبير خود را خواست و گفت: احضاريه خليفه را بنويس! دبير ترسيد و گفت: خليفه خط مرا مىشناسد امر فرماييد كه ديگرى بنويسد. قاضى كه مرد دليرى بود گفت: خود هم آن را به خليفه برسانى. دبير احضاريه را نوشت و به سوى جايگاه سلطنتى رهسپار شد و فرمان قاضى را به خليفه رسانيد. منصور با آن كه مردى بود بسيار خودخواه، ولى در برابر احضاريه قاضى صولتش شكست و به ربيع (دربان خصوصى خود) گفت: من به دادگاه مىروم، ولى اگر قاضى مرا احترام كرد و با ديگران فرق گذاشت او را خواهم كشت، او بايد مرا در اين وقت با ديگران يك سان ببيند.
قاضى در مسجد پيامبر - صلى الله عليه و آله و سلم - نشسته بود كه خليفه وارد شد و او را در حضور خود در كنار عمران ساربان نشانيد؛ عمران شكايت خود را باز گفت، خليفه كه مرعوب آن قضاوت بىآلايش شده بود به جرم خود اعتراف كرد؛ قاضى حكم كرد كه در همان مجلس بايد حق ساربان را بپردازى! خليفه پرداخت و از جاى خود بلند شد و رهسپار محل خويش گرديد، اين بار هم قاضى با او هم چون مردمان ديگر رفتار كرد و موقع برخاستن و بازگشتن، از او احترامى نكرد.
پايدارى شخص ضعيف در برابر شخص قوى، هر چه طول بكشد مبارزه را آسانتر مىكند، زيرا نقاط ضعف قوى، كم كم آشكار شده حمله بر آن آسان و مؤثرتر مىگردد در اين هنگام است كه مظلوم مىتواند حق خود را از ظالم بگيرد تنها چيزى كه موجب موفقيت مظلوم است همانا تسليم نشدن در برابر ظلم است. مظلوم بايد با فكر و تامل نشقه پس گرفتن حق را تنظيم كند و بر ظالم بتازد؛ گاه شود كه شود كه در اثر مبارزه ضعيف با قوى، سرانجام جريان معكوس گردد؛ يعنى ضعيف در اثر اتكاى به خدا و نيروى استقامت، قوى گردد و قوى در اثر خودخواهى و اتكاى به زور و زر خود، ناتوان شود.
فرمايش رسول خدا - صلى الله عليه و آله و سلم -
از رسول خدا - صلى الله عليه و آله و سلم - نقل است:
احرص على ماينفعك واستعن بالله و لا تعجز؛؛
آن چه كه براى تو سودمند است بر آن اقدام كن و از خداوند كمك بخواه و عجز به خود راه مده.
از اين كلام فهميده مىشود كه خداى تعالى يار كسانى است كه در پى گرفتن حق خود برآيند و ناتوانى را از خود دور كنند؛ زير باز ظلم نرفتن و با ظلم مبارزه كردن و تسليم در برابر تمايلات زورمندان نشدن هميشه شيوه بزرگان دين بوده است.
امام حسين - عليه السلام -
حسين بن على - عليه السلام - در برابر ظلم و قدرت يزيد تسليم نشد و زير بار ظلم نرفت و آنقدر در نبرد با آن ستمكار كوشيد تا با شرافت و مردانگى جان داد، حسين - عليه السلام - در ميدان نبرد فرياد زد:
مرگ و كشته شدن بهتر از زندگانى با ننگ و زير باز ظالم رفتن است135.
انواع زورگويان
زورگوى ستمكار، گاه حق يك تن را مىبرد و گاه حق چندين تن را چنان چه ديكتاتورها و مستبدان از اين دستهاند. ديكتاتور گاهى شوهرى است كه حق زن و فرزند خود را پايمال مىكند، گاه مالكى است كه حقوق دهقانان خود را غصب مىنمايد، گاه متنفذى است كه حق هم قطاران يا همشهريان خود را مىبرد، گاه حاكمى است كه كشورى را فداى مطامع پست خود مىكند. در اين حال اگر مظلومان دست به دست يكديگر ندهند و اختلاف داخلى و اغراض شخصى را كنار نگذارند و در نابودى آن ظالم و ستمكار نكوشند، به طور يقين سزاوار چنين حكومتى هستند، زيرا يك تن از چند تن ضعيفتر است و علت قلدرى او نقاط ضعفى است كه در آن چند تن يافت شده و آن ظالم آنها را تشخيص داده و از همان راه بر آنها تاخته است، خاك بر سر آن جمعيتى بكنند كه نتوانند نقاط ضعف خود را سد كنند، در نتيجه به طور دسته جمعى گرفتار ظلم ظالمان و ستم ستمكاران گردند.
سوم آن است كه چندتن حق چندتن را مىبرند؛ حزبى كه در اقليت است زمامدار مىشود و حكومت پرولتاريا تشكيل مىدهد و ملى را اسير و برده خود مىكند؛ ملتى قوى كه به واسطه قوت خود بر ملتى ضعيف و ناتوان مىتازد و آن را استعمار و استثمار مىكند و سالها در زير پنجه شكنجه و آزار خود نگاه مىدارد، از اين دسته است.
وظيفه ملتهاى ستمديده
ملتهاى ستمديده بايد كوشش كنند و فداكارى و از خودگذشتگى به خرج دهند تا شانه خود را زير بار ستمكاران خالى كنند، بلكه بر آنها بتازند و انتقام خود را بگيرند؛ هرگاه شرف و مردانگى در مظلومان باشد، ستمكارن نمىتوانند حق آنها را غصب كنند.
چنان چه اگر روى منافع خصوصى، روح تسليم شدن و زير بار ظلم رفتن در ايشان يافت شود، بايد منتظر نابودى و اضمحلال خود باشند.
فينيقىها براى حفظ تجارت و ثروت خود در برابر مهاجمان ايستادگى نكردند و نابود شدند. آمريكايىها در برابر انگليسىهاى غاصب مقاومت و پايدارى كردند و آنان را از خاك خود راندند و بر جهان تسلط يافتند. اعراب كه پايمال ستوران ايران و روم بودند آفتاب اسلام كه بر ايشان تابيد و روح استقامت و پايدارى را در آنها زنده كرد، حق خود را از زورگويان گرفتند و بر آنها چيره شدند و آنان را فرمان بردار خود كردند. مادامى كه اين گونه صفات در مسلمانان يافت مىشد سيادت جهان از آن ايشان بود و همين كه اين صفات از ميان ايشان رخت بربست، سيادتشان نيز از دست رفت و مورد استعمار و استثمار ديگران گرديدند و بدين روزگار سياه افتادند. اگر بار ديگر مسلمانان خود را بدان صفات نيارايند، تسلط كفار و تعدى ايشان به مسلمانان هم چنان باقى خواهد بود، يا به تعبير معروف، همين آش است و همين كاسه. اگر اين استعمار كننده برود، استعمار كننده ديگرى به جاى او مىآيد.
تحويل در حكومتها
روزى بود كه بر هر كشورى پادشاهى مستبد حكومت مىكرد و ملت را زر خريد و برده خود مىپنداشت، همين روح آزادگى و زير باز ظلم نرفتن در اغلب مردم پيدا شد آن شاه را از تخت به زير آوردند و به ديار نيستى فرستادند. انقلابهايى كه در جهان روى داده بيشتر براى آن بوده است كه قلدرى مىخواسته مطابق دل خواه خود بر مردم حكومت كند و مردم زير بار ظلم و ستم او نمىرفتند.
همت معتصم عباسى
در شهر عموريه كه از بلاد روم بود ظالمى بر زنى مسلمان ستمى روا داشت، آن زن، معتصم پادشاه مسلمانان را به كمك طلبيد، ظالم او را مسخره كرد و گفت: تو كجا و معتصم كجا؟ كى معتصم گوشش بدهكار اين حرف هاست؟ مسلمانان اين گفت و گو را به گوش معتصم رسانيدند، معتصم به كمك آن زن شتافت و آن قدر كوشيد و نبرد را ادامه داد تا عموريه را تصرف كرد و حق آن زن را به او برگردانيد.
اى كاش روح آن زن مسلمان در ميان مسلمانان زمان ما بود! اى كاش غيرت و مردانگى معتصم در زمامدارى امروز عالم اسلام يافت مىشد، به يك زن مسلمان در كشور بيگانه ستمى روا داشتند و معتصم آرام ننشست و آسايش را بر خود حرام شمرد تا آن زن را به حق خود رسانيد، اكنون به بيشتر مسلمانان در كشورهاى خودشان توهين مىشود، حقوقشان پايمال مىگردد، ناموسشان برباد مىرود، ولى زمامداران مسلمان را كك هم نمىگزد، دويست سال است كه مسلمانان زمام اختيار را از كف دادهاند، هيچ در اين فكر نيستند كه قدرت از دست رفته را باز آرند، فقط چند تنى سخنانى بر زبان مىگويند يا مىنويسند كه شايد در مغز گوينده و نويسنده هم كوچكترين اثرى نداشته باشد، چه برسد به شنونده و خواننده. خدا كند كه سخنان من از اين گونه حرفها نباشد، خدا خودش مىداند كه من اين سخنان را از قلبى سوزان و جگرى گدازان مىگويم و از خدا خواستارم كه اين سخنان را در خودم و در ديگران مؤثر گرداند تا شايد بتوانيم اين جامه خوارى و ننگ را از تن بيرون كرده و لباس پرافتخار آقايى و سيادت را بر تن كنيم، اگر هر مسلمانى با خود قرار بگذارد كه حق خود را از زورگو و غاصب بگيرد جامعه مسلمان نيز مىتواند حقوق خود را از كسانى كه حقوق جمعيت مسلمانان را غصب كردهاند بگيرد؛ زيرا جامعه از افراد تشكيل مىشود؛ فرد توانا و درستكار و مبارز با بيدادگران مىشود. فرد كه ضعيف و خيانت كار شد، جامعه نيز چنين مىشود. من به كسانى كه به دولت دشنام مىدهند و دستگاه حاكمه را به باد انتقام مىگيرند مىگويم: دولت از همان جامعهاى است كه بر آن حكومت مىكند، همين جامعه فاسد قدرت را به دست دولت داده، زيرا مىبيند با آن كه دستگاه حاكمه از هيات دولت گرفته تا كارمندان جزء، در تغيير و تبديل است، ولى فساد دستگاه باقى است، چون افراد به فساد خود باقى هستند. كسانى كه خيال اصلاح را در سر مىپرورانند بايد اول افراد ملت را اصلاح كنند؛ زيرا با اصلاح ملت، دستگاه حاكمه خودش اصلاح مىشود، زيرا نفوذ دستگاه حاكمه بر ملت هم چون پر كاهى است كه بر سيلابى قرار داشته باشد، سيلاب كه به هر سود برود، كاه هم به همان سو مىرود و توانايى مخالفت و مقاومت با سيلاب را ندارد.
21 - استقامت در طلب دانش
خارهاى راه دانش
در راه تحصيل دانش، خارهاى بسيار و رنجهاى فراوانى است كه كسانى كه در اين راه قدم بر مىدارند به ناچار دچار آن خواهند شد و استقامت در اين راه آن است كه، چنين موانعى هر چند كه بزرگ و مؤثر هم باشند نبايد محصل و دانش جو را از هدف خود باز دارند، فقر و بى چارگى، دوستان و آشنايان بسيار، يافت نشدن استاد يا مدرسه در نقطه سكونت و نظاير آن، موانعى هستند كه هر محصلى در آغاز تحصيل به يكى از آن بر خورد مىكند و عزم اشخاص ضعيف الاراده را متزلزل مىسازد، ولى محصلينى كه عزم آهنين و شوق وافرى به تحصيل دارند در برابر هرگونه مانع استقامت ورزيده و ايستادگى مىكنند بلكه در تحصيل كوشاتر مىشوند در البته در آغاز امر از همه دوستان و خويشان دست كشيدن و چشم از آسايش در زندگى پوشيدن، و با فقر و بى چارگى روزگار گذراندن، بيدراىهاى شب و ناگوارىهاى روز را تحمل كردن، براى جوان بسيار مشكل است، ولى گوهر گران بهاى دانش بيش از اين ارزش دارد؛ هر خردمندى بهترين ساعات زندگانى خود را آن ساعتى مىداند كه در راه علم و دانش به كار رفته باشد و بدترين اوقات او وقتى است كه به بطالت و تن پرورى و بىعارى گذشته باشد.
دانش براى همه
تحصيل علم و معرفت و دانش و بينش، طبق حكم عقل، بلكه فطرت بشرى، اختصاص به دسته مخصوصى ندارد، بلكه هر فردى در هر حال و در هر مقدار از عمر و از هر طبقه كه باشد، به حكم فطرت لازم است كه جهل و نادانى را از خود بزدايد و بر دانستههاى خود بيفزايد، چرا كه فطرت بشرى، از جهل بىزار است، هر كس را بنگريد از كوچك و بزرگ، پير و برنا، زن و مرد از دادن نسبت جهل و نادانى به او آزرده مىشود و از نسبت دانايى خشنود مىگردد. پس چيزى كه بر حسب فطرت، محبوب و مطلوب بشر است علم و دانش مىباشد و رسيدن به آن بر هر كس فرض و لازم است و هر كس كه در اين راه سستى ورزد، به حكم فطرت از بشريت دور مىباشد؛ زيرا بشريت ملازم با دانشطلبى و بينش خواهى است، فطرت انسانى - از ندانستن، گريزان و در پى دانستن، روان و دوان است - حكم مىكند كه انسان در هر حال، جوياى دانش بوده باشد هر چند در بستر مرگ غنوده باشد. كسانى كه نداى فطرت را اطاعت كردند، عالىترين مقام را حايز شدند.
ابوريحان بيرونى
ابوريحان بيرونى، بزرگترين فيلسوف، رياضى دان، و طبيب، منجم، حكيم و مورخ اسلام، در بستر مرگ آرميده بود، يكى از دوستان دانشمندش به عيادتش مىرود، ابوريحان يكى از مسايل علمى را از مىپرسد، آن مرد مىگويد: در چنين حالى مىپرسى؟ ابوريحان مىگويد: من از اين جهان بروم و اين مسأله بدانم به از آن است كه بروم و آن را ندانم. آن مرد مسئله را بيان مىكند و از نزد ابوريحان خارج مىشود، هنوز در راه بود كه صداى ضجه از منزل آن حكيم دانشمند بلند مىشود.
اشتباه بزرگ
نزد مسلمانان چنين وانمود شده است كه علم، اختصاص به دسته معنى دارد، لذا تاجر و كاسب، زارع و پيشهور به دنبال آموختن و چيز فهميدن نمىرود، با آن كه دانشمندانى كه در مكتب آل محمد - صلى الله عليه و آله و سلم - تربيت شدهاند بيشتر بازارى و از طبقه اصناف و زارع بودهاند؛ فرض مىكنيم اگر كسى مقيد باشد كه در هر روز يك مطلب علمى بياموزد، در هر سال 365 مجهول از مجهولات خود را تبديل به دانايى كرده است. زراعت و كسب و كار نبايد مانع از دانشطلبى زارع و پيشهور و كارگر گردد، بلكه بايد آنها را مؤيد دانشطلبى خود قرار دهد. چه مانعى دارد كه تاجر، استاد در علم اقتصاد و دهقان، استاد كشاورزى باشد؟ و اگر هر كدام تصميم بگيرند كه روزى يك مطلب از مطالب علم اقتصاد و كشاورزى جديد را بياموزند چيزى نمىگذرد كه استاد در آن فنون خواهند شد، بلكه از استادان آن هم برتر مىشوند؛ زيرا ايشان علم با عمل توأم مىكنند و بالاتر آن كه به سود آنها افزوده مىگردد. چندين برابر سابق از زراعت و كسب خود استفاده خواهند كرد. تنها چيزى كه را از اين مقصود سودمند باز مىدارد همانا و سستى و اهمال در اقدام است، گويا به نظر ايشان ملا شدن و با سواد شدن، كار بسيار دشوارى است، با آن كه اگر - همان طور كه گفته شد - به تدريج به تحصيل بكوشند، يكى از آسانترين كارهاست.
تحريص اسلام در تحصيل علم
اسلام، فوق العاده در ترغيب و تشويق مسلمانان به تحصيل علم و دانش كوشيده است، چنان چه رسول گرامى اسلام - صلى الله عليه و آله و سلم - مىفرمايد:
أطلبوا العلم و لو بالصين136؛ بجوييد دانش را هر چند در چين باشد.
طلب، به طورى كه پدرم در درس گفت: عين اراده نيست، بلكه رفتارى است كه مطابق با اراده است. چين در آن عصر نزد مسلمانان نمونهاى از درورترين نقاط و محل ناخوشترين زندگىها بوده است؛ يعنى دورى راه و سختى زندگى نبايد دانش جو را از هدف خود بازدارد. دانش جو بايد بكوشد كه در هر نقطهاى، هر چند داراى بدترين آب و هوا باشد، تحصيل كند، مسافرت به نقاط بد آب و هوا، مىرساند كه منظورى به غير از تحصيل نيست؛ مسافرت به آمريكا يا اروپا، دليل بر دانش طلبى نيست؛ زيرا به محيطى بهتر و آبادتر و زيباتر از منطقه سكونت مسافرت مىكند؛ لذاست كه هشتاد درصد از كسانى كه براى تحصيل به فرنگ مىروند سوغات علمى به همراه نمىآورند، بلكه سوغاتىهاى ديگر - كه همه ديدهاند - هم راه دارند.
125) بحارالانوار، ج 68، ص 7، ح 8.
126) بحارالانوار، ج 68، ص 286، ح 41.
127) كلاديوس سزار، اگوستوس ژرمانيكوس، امپراتور روم در سال 37 ميلادى متولد شد و در سال 54 ميلادى به امپراتورى روم رسيد، مردى ديوانه خو و سركش بود، مادر خود را بكشت و در سال 64 شهر روم را به آتش كشيده سرانجام بر اثر شورش مردم در سال 68 مجبور به خودكشى شد.
128) آلكسيس كارل، آيين دوست يابى.
129) بقره (2) آيه 93.
130) فدك دهى بود كه نزديك مدينه به فاصله ده روز راه تقريباً شانزده فرسخ و داراى چشمهاى پر آب و درختان خرماى بسيار بود.
131) سيرة الحلبيه.
132) در مسند احمد از ابوسعيد خدرى روايت كرده است كه: هنگامى كه آيه وآت ذا القربى حقه نازل شد رسول خدا فاطمه را مخاطب قرار داده و فرمود فدك از آن تو باشد.
133) بحارالانوار، ج 74، ص 162، ح 181.
134) در نامه 53 نهج البلاغه (نامه حضرت به مالك اشتر) چنين آمده است: فانى سمعت رسول الله - صلى الله عليه و آله و سلم - يقول فى غير موطن: لن تقدس امة لا يؤخذ للضعيف فيها حقه من القرى.
135) بحارالانوار، ج 44، ص 192، ط بيروت.
136) منية المريد، ص 103.
|