نتيجه علم تاريخ
نظر قرآن مجيد از ذكر قصص تاريخى و شرح حال گذشتگان، شايد اين باشد كه دستان گذشتگان، درس عبرتى براى آيندگان باشد. و از اين سر گذشتها سر مشقى گرفته شود كه از آن چه گذشتگان زيان ديدند، مسلمانان بدان اقدام نكنند و از آن چه كه سود بردند، به سوى آن قدم بردارند، چنان چه مجرب و آزموده همين فايده را از تجربيات خويش مىبرد؛ پس مىتوان ادعا كرد كه اطلاع بر تاريخ، عمر را دراز مىكند؛ كسى كه تاريخ گذشتگان را بداند، چنان است كه در زمان ايشان زندگى مىكرده است.
تاريخ نشان مىدهد كه خيانت و نادرستى، سر انجامى شوم ولى پاكى و درستى، عاقبتى نيكو دارد؛ از تاريخ مىتوان علل موفقيتهاى برجستگان را دريافت و نيز تاريخ، راز شكست انسانها را به ما مىآموزد، آن چه كه گذشته اتفاق افتاده، دستورى است براى آينده كه اگر لغزشى بوده از تكرار آن خوددارى و اگر رفتار سودمندى بوده است بايد پيروى شود.
خداى متعال در نقاطى چند از كتاب خويش به سرگذشت بنى اسراييل اشاره فرموده است؛ زيرا در قصص ايشان براى مسلمانان، درس عبرت بسيار و اندرزهاى بى شمارى است. اين آيه شريفه اشاره به يكى از داستانهاى آنها دارد كه مسلمانان را بدان متوجه فرموده است.
بنى اسراييل
در ابتدا مىفرمايد:
ألم تر الى الملاء من بنى اسراييل من بعد موسى64؛
براى روشن شدن مقصود آيه، به اختصار تاريخ بنى اسراييل (يهود) را از قبل از وقوع داستانى كه مورد نظر اين آيه شريفه است، ذكر مىكنيم:
پس از آن كه حضرت يوسف - عليه السلام - در مصر سكونت اختيار فرمود، برادران ديگر يوسف يعنى بنى اسراييل (فرزندان اسراييل كه يعقوب پيغمبر باشد) نيز در مصر ماندند، فرزندان و فرزند زادگان اولاد يعقوب بسيار شدند، به طورى كه جمعيت بزرگى را تشكيل دادند. پس از وفات يوسف - عليه السلام - در آن جا، با منتهاى مشقت و بدبختى مىزيستند. مصرىهاى و فراعنه مصر با آنها به طرز بردگى، بلكه بدتر رفتار مىكردند و از هيچ ستمى درباره آنها دريغ نمىداشتند تا موقعى كه خداوند متعال حضرت موسى - عليه السلام - به پيامبرى مبعوث فرمود؛ آن حضرت بنى اسراييل را از بدبختى نجات داد و از اسارت و بردگى رهايى بخشيد و ايشان را به فلسطين گسيل داشت.
پس از حضرت موسى - عليه السلام -
موسى - عليه السلام - وفات يافت و پس از او يوشع كه وصى آن حضرت بود، راهنمايى بنى اسراييل را عهده دار شد و ايشان را به راه خدا ارشاد مىفرمود؛ پس از وفات يوشع - عليه السلام - بنى اسراييل نافرمانى پيش گرفتند و به دستورهاى خدا و احكام الهى پشت پا زدند و دورويى در آنها راه يافت، روح فداكارى از ميان ايشان رخت بربست، يا يك ديگر دشمنى مىكردند، خود در اضمحلال و نابودى خودشان مىكوشيدند، به سخنان جانشينان موسى - عليه السلام - كه پيامبران آنها بودند؛ گوش نمىدادند، چاپلوسى و تملق و دو رنگى، افتخار شده بود، استهزاى مقدسات دينى در ميان آنها رواج پيدا كرده و نشانه چيز فهمى شده بود، استقامت در هيچ مبدئى نداشتند و هر روزى به رنگى در مىآمدند، در نتيجه، مورد تاخت و تاز بيگانگان از قبيل آرامىها و مصرىها، فينيقىها و اردنىها قرار گرفتند، ثروتهاى آنها را بردند، اموالشان را غارت كردند، كاملاً مستعمره بيگانگان و مورد استثمار آنها قرار گرفتند، در حدود چند قرن بر ايشان گذشت كه در اين ذلت و بدبختى به سر مىبردند، نه از خواب غفلت بيدار مىشدند و نه از مستى هشيار؛ هيچ كس به ياد خدا نبود، پيامبرانشان از شر آنها خانه نشين يا به گوشه غارها پناه برده بودند، مذهب را زير پا گذارده بودند، مرگ اجتماعى گريبانگير همه شده بود، گرسنگى، بى آبى، فقر عمومى، امراض گوناگون از هر طرف به ايشان روى آورده بود و به خود نمىآمدند كه در چه حالت از بدبختى و فلاكت، زندگى مىكنند، نمىفهميدند سرازير چه سياه چال نابودى و انعدامى شدهاند؛ البته كسى كه مىسوزد و نمىداند كه مىسوزد و نمىداند كه مىسوزد نابودىاش قطعى است.
فشار از حد گذشت، مرگهاى دسته جمعى آغاز شد، دسته دسته در اثر فقر و بى دوايى و بيمارىهاى خطرناك مىمردند، نه دولت آنها در فكر مردم بود و نه ملت در فكر خود، هر كس به فكر خودش بود كه جيب خود را پر كند، هر چند در اثر آن، هزارها از همكيشان و برادرانش بميرند، زمامداران ابداً به فكر اصلاح و كندن ريشههاى فساد نبودند، بلكه فقط در اين انديشه بودند كه: موفقيت خودشان را به هر وسيله ممكن مستحكم سازند، هر كدام با خود مىگفتند: مردم به درد من نمىخورند، خدمت گذارشان را نمىشناسند، اشخاص پاك دامن را تقدير نمىكنند، پس من هم در فكر آنها نخواهم بود.
حقيقت وضعيت آنها را بهتر از تعبيرى كه قرآن فرمود نمىتوان تشريح كرد، مىفرمايد: چادرى از خوارى و مذلت و بى چارگى و مسكنت بر آنها زده شده بود
65.
تحول فكرى
كم كم در اثر تحمل اين همه شدتها و سختىها و رنجها به خود آمدند و (هر چند ما مسلمانان هنوز به خود نيامدهايم) به سراغ پيامبرشان رفتند، پيامبرى كه ساليان درازى بود او را نمىشناختند، شرح حال خود را به او گزارش دادند و آمادگى خود را براى فداكارى به عرض او رسانيدند و تقاضا كردند كه در راه خدا جهاد كنند؛ قرآن مىفرمايد:
ابعث لنا ملكاً نقاتل فى سبيل الله66.
پيامبرشان كه اشموئيل نام داشت - و شايد به عربى اسماعيل بشود - فرمود: باز خيال داريد كه اگر فرمان جهاد صادر شود پيكار نكنيد و از ميدان بگريزيد!؟
آنها گفتند: چگونه در راه خدا پيكار نكنيم و از ميدان بگريزيم در حالى كه دشمنان، ما را از شهرهاى خودمان بيرون كردند و فرزندانمان را به اسيرى بردند.
فرمان جهاد
فرمان جهاد از طرف حضرت بارى تعالى صادر شد و به وسيله پيامبرشان به آنها ابلاغ گرديد؛ جز اندكى، بقيه از ميدان بدر رفتند و فرمان خدا را ناديده و ناشنيده گرفتند، ولى اندك افراد باقى مانده، مردمانى با استقامت و فداكار بودند.
طالوت
سردارى به نام طالوت از حضرت بارى تعالى بر آنها تعيين شد. طالوت از نوادههاى بنيامين برادر پدر مادرى يوسف بود. تعيين طالوت براى سلطنت در سال 573 از زمان خروج موسى از مصر و رها كردن بنى اسراييل از چنگال فرعونيان بود
67. عدهاى از بنى اسراييل زير بار سلطنت طالوت نمىرفتند، به پيامبرشان عرض كردند: ما در سلطنت از طالوت اولى باشيم! چون ما از اولاد يوسف هستيم
68 و در ثروت از او پيشيم. طالوت فقير است و ما سرمايه دار؛ ملاك زمامدارى را ثروت و شاهزادگى مىدانستند.
اشموئيل در جواب آنها فرمود: ملاك زمامدارى، دانشمندى و توانايى است و هر دو را طالوت داراست، هر چند فقير باشد؛ حكومت افاضل معنايش اين است كه قدرت بايد دست دانشمندان و خردمندان باشد نه يك دسته فاسق و فاجر و بى عقل كه نواميس مردم را بازيچه هوا و هوس خود قرار دهند و بر طبق شهوات خود قدم بردارند و در بى عفتى و بى غيرتى مردم و فساد اخلاق آنها بكوشند و روح تقوا و پاكدامنى را در مردم بميرانند.
زمامدارى طالوت
طالوت پس از سلطنت، تمام بنى اسراييل را زير پرچم واحد گرد آورد و نيروهاى متفرق را جمع كرد و رونق و سر و سامانى به تشكيلات بنى اسراييل داد، خبر به گوش جالوت كه گويا پادشاه اردن بود رسيد و با لشگرى گران به سوى فلسطين رهسپار شد.
اشموئيل - عليه السلام - به طالوت امر فرمود كه در مقام دفاع بر آمده و با جالوت به جنگ پردازد. طالوت لشگرى آراست و به جنگ جالوت رفت؛ سپاهيان طالوت نافرمانى كردند و استقامت به خرج دادند و از رفتن به جهاد شانه خالى كردند، هنگامى كه طالوت به ميدان جنگ رسيد، سپاهيان او بيش از 313 تن نبودند، بقيه يا گريخته بودند و يا در اثر نافرمانى طالوت از تشنگى مرده بودند. خداى تعالى اين آيه شريفه را از قول اينان كه در ميدان جنگ نسبت به دشمن نا چيز بودند ذكر مىفرمايد و آنان را مىستايد كه مردمانى با استقامت و با ايمان بودند و از روى اعتقاد به خدا براى جهاد آمده بودند و يقين داشتند كه در اثر آن، به لقاى خدا نايل مىشوند. مىگفتند كه ما نبايد از كمى عده خود نااميد شويم، بسيار دستههاى كوچك بودند كه بر دستههاى بزرگ به اذن خدا پيروزى يافتند، اگر شماره دشمنان افزون است در عوض، استقامت و پايدارى ما بيشتر باشد كه خداوند با صابران است.
كشته شدن جالوت توسط داود - عليه السلام -
اين عده كم بر دشمن ظفر يافتند، حضرت داود كه يكى از همان 313 نفر بود، جالوت را كشت و سپاهيانش گريختند.
استقامت و ايمان به خدا، در ميان هر دستهاى باشد، هر چند ناچيز و اندك باشند، موجب سرافرازى و پيروزى آنها خواهد بود. ذلت و خوارى از ميان آنها خواهد رفت و به جاى آن، عزت و آقايى خواهد آمد. مسلمانان اگر اين دستورات بزرگ و سرنوشت ساز قرآن را به كار بندند، روزگارشان بهتر از اين خواهد بود و از بدبختى نجات خواهند يافت، ولى صد حيف كه هنوز مسلمانان به خود نيامدهاند و بسيارى از آنان در خوابند، بلكه آن چنان خفتهاند كه گويى مردهاند. فداكارى، ايمان، استقامت، راستى، وفا، صفا و درستى از ميان ما مسلمانان رفته و در عوض؛ خودخواهى، دورويى، تلوت، ماديت، خيانت، نفاق، يكديگر را دشمن داشتن و دشمن را دوست پنداشتن جايگزين آن شده است آيا بيش از اين سختى و بدبختى كه مسلمانان امروز دارند، مىشود؟ آيا بى چارگى بالاتر از اين ممكن است؟ پس چرا ما مسلمانان به خود نمىآييم و در فكر چاره درد خود نمىشويم؟ آخر چرا اين خونهاى مرده زنده مىشود؟ تا كى از اين خواب سنگين سر بر نمىداريم تا دست تضرع و التماس به سوى خداى تعالى دراز كنيم، بلكه رحمتش را به سوى ما بگشايد و حيات نوينى به ما عطا فرمايد
69
9 - استقامت در جهاد
ثم أنزل الله سكينته على رسوله و على المؤمنين و أنزل جنوداً لم ترودها و عذب الذين كفروا و ذلك جزاء الكافرين70.
جنگهاى رسول خدا - صلى الله عليه و آله و سلم -
در جنگ هايى كه مسلمانان در زمان رسول خدا - صلى الله عليه و آله و سلم - مىنمودند خواه جنگهايى كه خود آن وجود مقدس در جبهه جنگ تشريف داشتند كه آنها را
غزوه نامند و خواه جنگهايى كه مسلمانان را مىفرستاد كه آنها را
سريه نامند؛ هميشه عدد مسلمانان اندك و نيروى دشمن بسيار بوده است؛ در نبرد اتكاى مسلمانان به استقامت خود و نيروى ايمان بود و اتكاى دشمن به كثرت عدد، از اين جهت، بيشتر در جنگها مسلمانان پيروز مىشدند؛ قرآن كريم مىفرمايد:
لقد نصركم الله فى مواطن كثيرة71؛ خدا شما را در موارد بسيارى يارى كرده يارى كردن خداى تعالى از دستهاى شايد همان استقامت بخشيدن و تقويت نيروى ايمان و پايدارى آنها باشد.
فتح مكه
شهر مكه به دست سپاهيان اسلام فتح شد. قريش با آن همه دشمنى و كينهتوزى و تكبر و نخوت، در برابر رسول خدا - صلى الله عليه و آله و سلم - به زانو در آمد. فتح مكه آثار بزرگ و شگفتى در روح مسلمانان و نيز در دل دشمنان اسلام گذاشت، كوچكترين اثرش آن بود كه فتح تمام شبه جزيره عربستان را براى مسلمانان و در نظر دوست و دشمن، قطعى نمود؛ زيرا مكه مركز عربستان و ساكنان آن از محترمترين افراد و شجاعان و دليران عرب بودند، آن جا كه سر تسليم فرود آورد، روحيه كفار عرب در نقاط ديگر نيز در برابر نيروى اسلام ضعيف شد. از اين پس دستههاى عرب از هر نقطهاى مىآمدند و شرفياب حضور حضرت ختمى مرتبت - صلى الله عليه و آله و سلم - مىشدند و اسلام آورده به ديار خود باز مىگشتند.
اثر ديگرى كه فتح مكه داشت اين بود كه مشركان عرب تا اين موقع فتوحات پيامبر اسلام را ناچيز مىشمردند و با خود مىگفتند: قريش بالاخره ريشه اسلام را خواهد كند، فتح مكه آنان را به خود آورد كه اسلام آنطور كه مىپنداشتند بىپايه نيست، بلكه اسلام بت پرستان قريش را ريشه كن نمود. كافران عرب در فكر چاره شدند. با عشاير و قبايلى كه هنوز در فكر به سر مىبردند ائتلاف نمودند و براى نابود كردن اسلام متحد شدند. عشيرههاى هوازن و ايلات ديگر عرب نيز دست اتحاد به يكديگر دادند و مالك بن عوف را امير خود كردند و جبهه واحد و نيرومندى از ايلات مختلف عرب در برابر اسلام تشكيل شد.
غزوه حنين
اين خبر به رسول خدا - صلى الله عليه و آله و سلم - رسيد، آن حضرت هم آماده نبرد با قواى متحد عرب شد و با سپاهيان خود به سوى حنين كه درهاى ميان مكه و طايف بود و عشاير متحد، آن جا را مركز خود كرده بودند، رهسپار شد. نبرد حنين از چند جهت تازگى داشت:
يكى آن كه: فتوحات گذشته به ويژه مكه، مسلمانان را سرمست كرده بود، به طورى كه نيروى دشمن را با بىاعتنايى نظر مىكردند و به چيزى نمىانگاشتند.
نكته ديگر كه در اين نبرد از هر جهت تازگى داشت آن بود كه براى نخستين بار سپاهيان اسلام داراى چنين شمار عظيمى (دوازده هزار نفر) شده بودند؛ زيرا - همان طور كه تذكر داده شد - در جنگهاى گذشته نيروهاى اسلام نسبت به دشمن بسيار اندك بودند.
مسلمانان در اين موقع، نيروى خود را بسيار ديدند و پيروزى را قطعى خود مىپنداشتند، چنان چه يكى از آنها گفت: ما در اين جنگ شكست نخواهيم خورد، با چنين طرز فكر كه بر خلاف طرز فكر مسلمانان در نبردهاى گذشته بود، سپاه اسلام به سوى جبهه حركت كرد. مسلمانان در جنگهاى پيشين اعتمادشان به نيروى استقامت و ايمان بود، ولى در اين جنگ به كثرت عدد. خداى متعال مىفرمايد:
و يوم حنين اذ أجبتكم كثرتكم72
عشاير متحد جاهاى حساس دره حنين را اشغال و كمين گاههاى خوبى براى خود تعبيه كرده بودند و كاملاً آماده نبرد و وارد كردن ضربت قطعى به اسلام بودند و مجهز به تجهيزات كامل به انتظار مسلمانان دقيقه شمارى مىكردند.
سپاه اسلام با آسودگى خاطر وارد دره حنين شد و در فكر اطراق بود تا پس از رفع خستگى، سلاح خود را از بار شتران برداشته و آماده نبرد شود، شايد هم در خاطر بعضى از آنها مىگذشت كه احتياج ندارد لباس جنگ بپوشند، بلكه اگر قسمتى از آنها هم به جنگ بپردازند براى شكست كفار كفايت مىكند غافل از آن كه چرخ عيار چه در زير سر دارد.
اصل غافلگيرى
هنوز همگى سپاه وارد نشده بود كه دشمن از اصل غافلگيرى استفاده كرد و ناگهان شديدترين حمله خود را آغاز نمود كفار، مانند: مور و ملخ از هر سو به مسلمانان غافل و بى سلاح حمله مىكردند؛ چيزى كه بيشتر به شكست ابتدايى مسلمانان كمك كرد اين بود كه پيش قراولان اسلام از طايفه بنى سليم تشكيل شده بود و آنها همگى تازه مسلمان بودند و هنوز ايمان كامل در دل آنها راه نيافته بود؛ لذا استقامت نكردند و به يك باره همگى پاى به گريز نهادند، فرار شديد بنى سليم و حمله سهمگين دشمن سبب شد كه شتران و چارپايان مسلمانان همگى رم كرده و شكست را تسريع كنند.
خيانت قريش
دو هزار نفر از قريش نيز كه پس از فتح مكه به صورت ظاهر اسلام آورده بودند، وقت را براى نابودى اسلام مغتنم شمرده آنها هم پا به فرار گذاشتند. فرار اين دو دسته دنيا را بر مسلمانان تنگ كرد و همگى گريختند؛ در ميدان جنگ جز رسول خدا - صلى الله عليه و آله و سلم - و چند تن از بنى هاشم و ايمن فرزند ام ايمن خدمت كار رسول خدا كسى به جاى نماند؛ ايمن نيز در اين گير و دار كشته شد. اميرمؤمنان - عليه السلام - كه رايت بزرگ رسول خدا به دستش بود و فرماندهى كل قواى اسلام از طرف رسول خدا - صلى الله عليه و آله و سلم - به كف كفايتش سپرده شده بود، در آخر سپاهيان اسلام حركت مىكرد، همين كه حمله كفار آغاز شد خود را به معركه رسانيد و به جنگ مشغول شد. عباس عموى پيامبر - صلى الله عليه و آله و سلم - و چند تن از عموزادگان آن حضرت كه از ده تن تجاوز نمىكردند به حفاظت رسول خدا اشتغال داشتند.
على - عليه السلام - يك تنه جنگ مىكرد و مىكوشيد كه از تعقيب دشمن از فراريان اسلام جلوگيرى كند. قرآن مىفرمايد:
فلم تغن عنكم شيئاً وضاقت عليكم الأرض بما رحبت73؛
بسيارى جمعيت به درد مسلمانان نخورد، بلكه سبب بدبختى شما شد و زمين به اين پهناورى بر شما تنگ شد.
يعنى پناه گاهى نمىيافتند كه در موقع گريختن بدان پناه بريد.
فرياد عباس عموى پيامبر - صلى الله عليه و آله و سلم -
در همين گير و دار رسول خدا - صلى الله عليه و آله و سلم - به عباس فرمود: مسلمانان را بخوان و بگو كجا مىرويد؟ چرا مىگريزيد؟ عباس كه صدايى توانا و رسا داشت بانگ برآورد: اى كسانى كه عهد كرديد در راه خدا جان ببازيد! كجا مىرويد؟ اى اصحاب پيامبر! چرا مىگريزيد؟ عباس فرياد مىزد و گريختگان را مىخواند، پيام رسول خدا كه به وسيله عباس به گوش مسلمانان فرارى رسيد، نيروى تازهاى در دل آنها ايجاد كرد، تك تك دست از فرار بر مىداشتند و به ميدان جنگ باز مىگشتند، ولى بيشتر آن در اين موقع بى سلاح بودند؛ زيرا سلاح آنها بارشتران بود و شتران همگى رميده بودند، با كوشش فوق العاده سلاح به دست مىآوردند و به جنگ مىپرداختند. اميرمؤمنان - عليه السلام - در تمام اين احوال به جنگ مشغول بود. پرچمدار سپاه دشمن را - كه به قدرى توانا بود كه با سرنيزه، مسلمانان را از جلو بلند مىكرد و به پشت مىانداخت - به جهنم فرستاد و علم كفار سرنگون شد. قرآن مىفرمايد:
ثم انزل الله سكينته على رسوله و على المؤمنين و أنزل جنوداً لم تروها74؛
خداوند استقامت و آرامش خود را بر رسول خود و بر مسلمانان با ايمان نازل كرد و سپاهيانى به كمك شما (مسلمانان) فرستاد كه آنها را نمىديديد.
بعيد نيست كه سپاهيانى كه ديده نمىشد همان نيروى استقامت و پايدارى باشد.
بازگشت از فرار
مسلمانان دسته دسته از فرار باز مىگشتند و با شدتى هر چه تمامتر به جنگ مىپرداختند تا بلكه فرار خود را جبران كرده و نزد خدا و رسول خدا - صلى الله عليه و آله و سلم - رو سفيد شوند. كفار هم حد اعلاى كوشش را به خرج مىدادند؛ زيرا نمىخواستند پيروزى خود را به اين زودى از دست بدهند؛ شديدترين جنگى كه كمتر ديده شده بود در گرفت، جز صداى تير و چكاچك شمشير و بانگ سپاهيان و ناله زخميان چيزى شنيده نمىشد، رسول خدا - صلى الله عليه و آله و سلم - نظرى به ميدان جنگ انداخته و آن هنگامه خونين را نگريست و فرمود:
ألان حمى الوطيس75؛ اكنون تنور گرم شده است.
بازگشت مسلمانان از فرار و سرنگون شدن پرچم كفار به دست اميرمؤمنان على - عليه السلام - كم كم بيم و هراسى در دل كفار انداخت و تزلزلى در روحيه آنان ايجاد كرد، وضعيت جنگ بر خلاف اول شد؛ زيرا در ابتداى جنگ، كفار به همت و پايدارى خود متكى بودند و مسلمانان به كثرت عدد خويش، ولى مسلمانان پس از بازگشت، از طرف حضرت حق به نيروى استقامت متكى شدند و ايمان از دست رفته ايشان باز آمد و كفار به فتح ابتدايى خود اميد داشتند؛ لذا در سپاه آنها تزلزل و بيم راه يافت و اميد به پيروزى مبدل به يأس گرديد؛ فكر فرار در مغر آنها جانشين پايدارى و استقامت شد، آثار فتح و ظفر در نيروى اسلام آشكار گشت، كفار از زير ضربات مسلمانان راه فرار مىجستند. قرآن مىفرمايد:
و عذب الذين كفروا ذلك جزاء الكافرين76.
عذاب كافر در دنيا شايد بيم وحشت آنها از مسلمانان باشد كه منجر به قتل و اسارت آنها شده سر انجام، سپاه اسلام مظفر و منصور گشت.
حالت كنونى مسلمانان
وضعيت امروز مسلمانان امروز نظير مسلمانان در آغاز جنگ حنين است كه همگى از كفار شكست خوردهاند و در دست آنان اسيرند، هر چند ميان مسلمانان امروز با مسلمانان ديروز اندك فرقى است، آنها را فتوحات پى در پى سرمست كرده بود، لذا دست از استقامت كشيدند، ولى ما را شكستهاى بىشمار ترسو و نوميد كرده و دست از پايدارى كشيدهام، مسلمانان ديروز، مردمانى قوى بودند و ايمان داشتند كه اگر ساعتى به نبرد بپردازند، جلو شكست قطعى گرفته مىشود و گريختگان باز مىگردند، ولى ما مسلمانان امروز آن چندتن را هم نداريم، آنها به نيروى كفر نه نظر بىارزشى و بىاعتنايى مىنگريستند، از اين لحاظ بىاستقامت شدند، ما به نيروى كفر به نظر عظمت مىنگريم، از اين جهت بى استقامت شدهايم، چرا خداى تعالى به ما نظر رحمت نمىاندازد و ما را به تأييدات خود مؤيد نمىگرداند؟ همين آيه شريفه اين پرسش را پاسخ مىدهد كه: خداوند آرامش خود را بر مردم با ايمان فرستاد، ما ايمان نداريم. اگر در ما ايمان يافت شود خداودن نيز ما را تأييد خواهد نمود، ما و كفار در بى ايمانى يكسانيم، فرق آن است كه كفار بر مبدأ خود پايدارى مىكنند، ولى ما بر مبدأ حق خود استقامت نمىورزيم، روح تنبلى و تن پرورى سر تا پاى ما را فرا گرفته، تزلزل و دورويى در همه اعصاب مانفوذ كرده است، از استقامت و فداكارى و ايمان و ديانت جز الفاظى به يادگار نمانده است، همگى ره سپار راه نابودى هستيم، بيمارى روحى ما به قدرى است كه تشخيص ندادهايم كه بيماريم تا در فكر درمان بشويم و در چاره درد خود بينديشيم.
شاعرى مىگويد:
بيچاره آن كسى است كه در فكر چاره نيست.
ابداً در ياد خدا نيستيم، شايد طورى مورد سخط خداوند تعالى قرار گرفتهايم كه خودش نام خود را از خاطر ما محو كرده است، خدا نكند كه چنين باشد؛ زيرا اگر چنين باشد هم بر مرده و هم بر زنده بايد گريست، مردگان ما به آتش عذاب الهى در جهنم مىسوزند و زندگان ما در دنيا در آتش مذلت و فقر و مسكنت و بى چارگى مىگدازند.
10 - استقامت در جهاد
الا تنصروه فقد نصره الله اذ أخرجه الذين كفروا ثانى اثنين اذ هما فى الغار اذ يقول لصاحبه لا تحزن ان الله معنا فأنزل الله سكينته عليه و أيده بجنود لم تروها و جعل كلمة الذين كفروا السفلى و كلمة الله هى العليا و الله عزيز حكيم77.
استتار در جنگ
بهترين راهى كه بشر براى پيروزى بر دشمن يافته دو وسيله است: يكى استتار و قوا (نيروى خود را از دشمن پنهان داشتن) كه دشمن بر مقدار سپاه آگاه نشود و از مواضع سربازان اطلاع حاصل نكند؛ زيرا كه هر چه مقدار نيرو و خصوصيات آن در نظر دشمن مجهولتر باشد، رعب در دل دشمن بيشتر خواهد بود و به واسطه جهل دشمن به مواضع تمركز قوا، سپاه دوست از حملات غافلگيرى و ناگهانى و شبيخون دشمن محفوظ مىماند و بدين وسيله مىتوان دشمن را غافلگير كرد به طور ناگهانى بر او تاخت. استتار قوا يا پوشش نيرو، فوايد ديگرى نيز دارد كه فعلاً جاى ذكر آن نيست.
وسيله دوم: داشتن سلاحهايى است كه دشمن از آن آگاهى نداشته باشد كه يكى از بهترين وسايل پيش رفت در نبرد است، در صورتى كه دشمن از خصوصيات اسلحه و تجهيزات آگهى پيدا نكند همين كه در ميدان نبرد به كار برده شد شكست او قطعى خواهد بود چنان چه آلمانىها در جنگ جهانى دوم به وسيله هواپيماهاى مخصوص خود كه متفقين از آن آگاهى نداشتند، نيروى فرانسه و بلژيك را به زانو در آوردند.
خداى تبارك و تعالى پيامبر خود را به همين دو وسيله، يعنى استتار قوا و داشتن سلاحهاى مخفى، مجهز فرمود، چنان چه در اين آيه شريفه مىفرمايد:
اگر شما (اى مسلمانان!) او (پيامبر - صلى الله عليه و آله و سلم - را يارى نكنيد خدا يارىاش مىكند، موقعى كه كفار قريش او را از مكه بيرون كردند و او با كسى كه همراه داشت در غار بودند و به او مىفرمود: اندوه مخور كه خدا با ماست، آن گاه خداوند آرامش خود را بر آن حضرت نازل كرد و به سپاهيانى كه آنها را نديدهاند تأييدش فرمود.
شايد تأييد نامرئى خدا توضيحى باشد براى آغاز آيه كه فرمود: خداوند پيامبر خود را يارى فرمود؛ يعنى يارى كردن حضرت حق چنين است كه رسول خود را مؤيد به نيرويى مىفرمايد كه ديده نمىشود.
نيروى نامرئى
اكنون بايد ديد آن نيرويى كه ديده نمىشود و خداوند پيامبر خود را بدان تأييد فرموده و به وسيله آن بر دشمنان پيروز گردانيده چه بوده است؟ آيا توانايى و قدرت اصحاب رسول خدا - صلى الله عليه و آله و سلم - بسيار بود؟ يعنى آنان پهلوانتر از كفار بودند؟ چنين نيست؛ زيرا ياران پيامبر از همان مردمى بودند كه با آن حضرت به نبرد مىپرداختند، بلكه در بيشتر ميدانهاى جنگ، ياران رسول خدا با دشمنان، قراب و خويش نزديك داشتند، عمو و عمو زاده يا پسر و پدر هم بودند، فقط اسلام سبب شده بود كه ياران رسول خدا بر خويشان كافر خود امتياز پيدا كردند، با آن كه شجاعت را نمىتوان عامل مؤثرى پيروزى گفت چون مرد دلير ممكن است به زودى از جنگ خسته شود و تا ضرباتى چند از دشمن بر او وارد آمد از نبرد منصرف شود، يا آن كه نتواند با تشنگىها و گرسنگىها و خستگىها و بى خوابىهاى جنگ بسازد، يا در برابر مرگ عزيزان، پايدارى كند و دست از جنگ نكشد.
آرامش الهى
خداوند مىفرمايد كه: سكينه و آرامش خود را در بر آن حضرت نازل كرد، آرامش الهى چيست كه خداوند به پيامبر خود عنايت فرمود اگر شجاعت و دليرى باشد كه كفار هم شجاعت داشتند.
پس چيزى كه نيروى ناپيدا و عامل مؤثر فتح و پيروزى در جنگ است و خداوند رسول خود را به اين ابزار بزرگ جنگى مجهز فرمود، همان روح استقامت و خستگى ناپذيرى است كه رسول خدا دارا بود و هيچ پيش آمدى هر چند سهمگين و خطرناك، آن حضرت را از مقصد خود باز نمىداشت. ياران آن حضرت كه استقامت را از آن بزرگوار ياد گرفته بودند، و روح خستگى ناپذيرى ايشان را براى خود سرمشق قرار داده بودند، در شدايد جنگ نه از پايدارى دست مىكشيدند و نه از تشنگى مىهراسيدند و نه از گرسنگى بيم داشتند و نه از شمشير و تير و نيزه مىگريختند، بلكه آنها را با جان استقبال مىكردند شعارشان اين بود:
ان كان دين محمد لم يستقم الا بقتلى ياسيوف خذينى؛
اگر دين محمد - صلى الله عليه و آله و سلم - جز با كشته شدن من استوار نمىگردد هان اى شمشيرها مرا بگيريد.
خستگى و بىخوابى و تحمل مشقات، آنان را منصرف نمىكرد، از مرگ عزيزان و نور چشمان خود روى گردان نبودند، ثابت و پايدار بر جاى خود مىماندند.
استقامت براى رسيدن به پيروزى مؤثر از دو وسيلهاى است كه ذكر شد؛ زيرا فرض كنيم به طور كامل استتار قوا شد، سربازان هم سلاحهاى مخفى داشته باشند، باز پيروزى و ظفر مشكوك است، چون آن سلاح را سرباز بايد به كار برد و سرباز اگر نتوانست پايدارى كند، از اسلحه مخفى بهره برده نمىشود، ولى استقامت سلاحى است كه سرباز را به كار مىبرد، روح دليرى را در او ايجاد مىكند كه با تمام وسايل ممكن با دشمن بستيزد، گرسنگىها و تشنگىها و زخمهاى سخت و مهيب را بر خود هموار سازد، استقامت، روح شجاعت و مردانگى را در سرباز نگاه مىدارد و او را خستگى ناپذير مىكند.
ياران رسول خدا - صلى الله عليه و آله و سلم - چنين بودند و همان يك مشت عرب بدوى كه پيش از اسلام پستترين ملل عالم بودند، به وسيله ايمان و استقامت، امپراتورىهاى بزرگ را به زانو در آوردند و عزيزترين مردم روى زمين شدند. بر تمام مشكلات و سختىها فايق آمدند، سعادتمندى و خوشبختى دنيا و آخرت را با روح پايدارى و خستگى ناپذيرى خريدند و نزد خدا و خلق سرافراز شدند. در ابتدا هيچ نداشتند، ولى سرانجام داراى همه چيز شدند، ولى مسلمانان امروز در اثر ضعف ايمان و نداشتن استقامت، همه چيز از دستشان رفت با آن كه در آغاز داراى همه چيز بودند، ولى اكنون خارى و زبونى سرلوحه زندگى آنان گرديده است. اى كاش مسلمانان دنيا اندكى به خود مىآمدند و متحد و يكپارچه چاره درد خود را از خداى خود مسئلت مىنمودند كه هيچ خوانندهاى از درگاه حق نااميد بر نگردد.
نكتهاى چند
اينك چند نكته تاريخى و ادبى از آيه شريفه ذكر مىكنيم:
شكنجه و آزار قريش هر روز بر مسلمانان مكه و پيروان رسول خدا - صلى الله عليه و آله و سلم - زياد مىشد و مسلمانان بردبارى و تحمل و پايدارى مىكردند، اذيت و آزار كفار از حد گذشت، به طورى كه قابل تحمل نبود چنان چه بعضى از مسلمانان در زير شكنجه، جان سپردند. رسول خدا - صلى الله عليه و آله و سلم - امر فرمود كه مسلمانان از مكه خارج شوند. دستهاى از مسلمانان به حبشه رهسپار شدند، عدهاى نيز به نقاط ديگر رفتند، ولى رسول خدا - صلى الله عليه و آله و سلم - با جديتى هر چه تمامتر هم چنان مشغول تبليغ رسالت الهى و دعوت مردم به اسلام بود، كم كم افرادى از خارج مكه مىآمدند و حضور آن حضرت شرفياب مىشدند و به دين اسلام مشرف مىگشتند؛ اهل مدينه بيشتر از نقاط ديگر از اسلام استقبال كردند؛ دسته دسته حضور آن حضرت شرفياب شده و ايمان مىآوردند و به شهر خود باز مىگشتند شمار مسلمانان در مدينه رو به افزايش بود، به طورى كه يك اقليت محكم و قوى در آن شهر تشكيل شد.
مركز حكومت اسلام
در اين هنگام رسول خدا - صلى الله عليه و آله و سلم - مدينه را براى مركز اسلام انتخاب نمود و مسلمانان مكه را فرمود كه به مدينه هجرت كنند مسلمانان تك تك، دو تا دو تا، چندتن چندتن از مكه خارج شده و در مدينه سكونت اختيار مىكردند. مسلمانان مدينه از اين مهمانان هم كيش خود حسن استقبال كرده و از هر جهت، پذيرايى گرمى مىنمودند، از آن طرف، كفار قريش نيز تصميم گرفتند كه به هر وسيلهاى كه بتوانند ريشه اسلام را بكنند يا رسول خدا را نابود سازند. جلسه شورا تشكيل دادند، يكى گفت: محمد را از مكه بيرون كنيم، اين پيش نهاد پذيرفته نشد؛ زيرا گفتند اگر بيرون برود، پيروان او در خارج زياد خواهند شد و به مكه باز خواهند گشت و آن جا را مسخر خواهند نمود. پيش نهاد ديگر اين بود كه آن حضرت را در خانه زندان كنند و در بر، ببندند تا جان بدهد؛ اين نيز پذيرفته نشد؛ زيرا بنى هاشم و پيروانش با تمام وسايلى كه در دست داشتند كمك مىكردند و آن حضرت را از زندان بيرون مىآوردند.
توطئه قتل رسول خدا - صلى الله عليه و آله و سلم -
تصميم بر اين شد كه ده تن از ده قبيله قريش به طور ناگهانى بر سر آن حضرت بريزند و ايشان را بكشند كه خون آن حضرت هدر رود تا بنى هاشم نتوانند از كسى خون خواهى كنند، بعد ديه قتل آن حضرت را به بنى هاشم بپردازند. ده نفر انتخاب شدند كه شبانه هنگامى كه آن حضرت در بستر آرميده است بر سر ايشان ريخته مأموريت خود را انجام دهند. نكته قابل ذكر آن كه: در آن موقع خانههاى مكه در نداشت، پس به هيچ وجه مانعى براى چنين تصميمى كه بسيار سرى و مخفى بود، تصور نمىشد.
آغاز هجرت
جبرئيل از طرف خدا بر آن حضرت نازل شد و به ايشان خبر داد كه كفار قريش چنين تصميمى دارند و امر از طرف حضرت بارى تعالى است كه از مكه به مدينه هجرت فرمايد. رسول خدا در همان شبى كه كفار عازم اجراى نقشه خود بودند، اميرمؤمنان على - عليه السلام - را در جاى خود خوابانيد، على - عليه السلام - عرض كرد: يا رسول الله! اگر در بستر شما بخوابم جان شما محفوظ خواهد ماند؟
رسول خدا - صلى الله عليه و آله و سلم - فرمودند: بلى. اميرمؤمنان - عليه السلام - با سرور كامل آماده شد كه جان خود را فداى آن حضرت كند.
على در بستر محمد - صلى الله عليه و آله و سلم -
اميرمؤمنان على - عليه السلام - در بستر رسول خدا خوابيد و رسول خدا از خانه بيرون آمد، به طورى كه جاسوسان كفار آگاه نشدند، در يكى از كوچههاى مكه پيامبر ابوبكر را ديدند و با ابوبكر از مكه خارج شدند.
كوهى بود در يك فرسنگى مكه كه غار ثور در آن قرار داشت. رسول خدا - صلى الله عليه و آله و سلم - سه روز در آن غار تشريف داشتند و از آن جا رهسپار مدينه شدند.
در آيه شريفه مراد از
صاحب ابوبكر است كه محزون بوده و رسول خدا - صلى الله عليه و آله و سلم - او را از حزن نهى فرموده است، چنان چه در قرآن مىفرمايد:
اذ يقول لصاحبه لا تحزن ان الله معنا78؛ وقتى كه به هم راه خود گفت: نترس كه خدا با ماست.
نهى رسول خدا - صلى الله عليه و آله و سلم -
نهى رسول خدا از حزن ابوبكر مىرساند كه حزن ابوبكر مورد رضاى خدا نبوده بلكه مورد سخط خداى تعالى بوده است كه رسول خدا او را از آن نهى مىكند و اگر حزن ابوبكر مورد رضاى خدا بود، پيامبر او را از آن نهى نمىكرد و خدا هم در قرآن بدان اشاره نمىفرمود.
محزون، استقامت ندارد
نكته ديگر كه از اين آيه استفاده مىشود آن كه ابوبكر استقامت نداشت زيرا كسانى كه استقامت در ايمان داشته باشند حزن ندارند. خداى متعال مىفرمايد:
ان الذين قالوا ربنا الله ثم استقاموا فلا خوف عليهم و لا هم يحزنون79.
ولى خدا، محزون نمىشود
و نيز مىتوان از كلمه
لا تحزن استفاده كرد كه ابوبكر از اولياى خدا نبوده است، چرا كه مىفرمايد: ((
ألا ان أولياء الله لا خوف عليهم و لا هم يحزنون80.
شك ابوبكر
نكته ديگر آن كه مخاطب جمله
ان الله معنا در آيه شريفه ابوبكر است و از اين استفاده مىشود كه ابوبكر شك داشته كه با خدا با رسول خدا هم راه باشد؛ زيرا اين جمله شريفه، جمله اسميه است و بر حسب گفته علماى بيان، جمله اسميه به خودى خود معنى استمرار و تأكيد دارد. علاوه بر اين، اسناد و مؤكد به
ان شده است و تأكيد خبر وقتى است كه مخاطب منكر مضمون آن باشد و يا اقلاً در صحت آن شك داشته باشد، در اين صورت است اگر تأكيد آوردن
ان مستحسن باشد مىرساند كه ابوبكر شك در مضمون جمله داشته و اگر تأكيد آوردن
ان را واجب فرض كنيم مىرساند كه ابوبكر منكر مضمون جمله بوده كه هم راه بودن خداى تعالى با رسول - صلى الله عليه و آله و سلم - باشد.
احتمال ديگر آن كه ابوبكر علم به مدلول اين جمله داشته ولى مطابق علم خود رفتار نكرده است، لذا رسول خدا - صلى الله عليه و آله و سلم - او را نازل منزله منكر قرار داد و جمله را مؤكد فرمود. اهل ادب اين ترتيب اخراج بر خلاف مقتضاى ظاهر نامند.
جنود يعنى چه؟
جنود جمع
جند است و جند؛ يعنى سپاهى؛ پس معناى جنود، سپاه و نيروها مىشود و از اين دانسته مىشود كه خداى تبارك و تعالى رسول خود را به اقسام نيروها و قوا مجهز فرمود كه بعضى از آنها عبارتند از: استقامت آن حضرت، سپاه ملائكه، طلاقت بيان، نيك نامى و حسن سابقه آن حضرت قبل از بعثت تو وضعيت خانوادگى و شرافتمندى، حلم، علم، عفو و اغماض آن حضرت، نزول قرآن، معجزات، پايدارى و دليرى پيروان و ياران آن حضرت و قواى ديگرى كه ايشان را در پيش رفت دعوت كمك كرده است.
11 - استقامت در عهد و پيمان
و الموفون بعهدهم اذا عاهدوا و الصابرين فى البأساء و الضراء و حين البأس أولئك الذين صدقوا و أولئك هم المتقون81.
ذات اقدس حق در اين آيه شريفه، چهار مورد از مواردى كه استقامت و پايدارى در آنها نيكو و پسنديده است بر مىشمارد و دارندگان اين صفات پسنديده است مىستايد.
وفاى به عهد
نخستين مورد، وفادارى به عهد و پايدارى و استقامت در رفتار مطابق با پيمان است، خواه آن عهد با خداى تعالى بسته شده باشد، خواه با خلق خدا. كسانى كه پاى بند به عهد خود باشند و پيمان شكنى را از خود دور كنند، ستوده حضرت حق هستند.
اگر از اول قرآن تا آخر آن را بنگريم، بسيارى از آيات را مىبينيم كه خداوند، پايدارى در عهد را تمجيد فرموده و مؤمنان را بدان ترغيب نموده و مسلمانان را از بى توجهى به پيمان شكستن بر حذر داشته است.
وفاى به عهد، نزد همه خردمندان و عقلا، از صفات پسنديده است و پيمان شكنى مذموم و ناپسند است. هر ملتى از ملل جهان نزد خود افسانهها و داستان هايى دارند كه در آنها پاى بندان به عهد را ستوده و پيمان شكنها را نكوهش نموده است و منظور از گفتن و نوشتن اين داستانها و نقل اين افسانهها آن است كه فرزندان و نوباوگان، خود را بدين صفت نيكو بيارايند. شعرا در اشعار خود بسيار از پيمان شكستن و پيمان شكن، بدگويى نمودهاند.
شايد پسنديده بودن وفادارى به عهد و قبيح بودن عهد شكنى، از فطرت بشر باشد؛ يعنى فطرت انسانى، قطع نظر از ادراك عقلى به حسن آن و قبح اين حكم مىكند، چنان چه اگر پدرى به فرزند خود وعدهاى بدهد، سپس به وعده خود وفا نكند، آن فرزند هر چند خردسال باشد پدر را شايسته اعتراض و انتقاد دانسته و او را زير سؤال مىبرد.
64) بقره (2) آيه 246.
65) بقره (2) آيه 61 و ضربت عليهم الذلة و المسكنة.
66) بقره (2) آيه 246: (گفتند: پادشاهى براى ما بگمار تا در راه خدا پيكار كنيم).
67) مسعودى، مروج الذهب، ج 1، ص 43.
68) سلاطين بنى اسراييل، قبل از طالوت همه از اولاد يوسف بودند و پيامبرانشان از اولاد لاوى بن يعقوب. نوادههاى لاوى در ميان يهود حكم سادات در ميان مسلمانان را دارند.
69) بحمدالله اين دعا مستجاب شد و ملت بزرگوار ايران با انقلاب اسلامى از اين ذلت رهيدند، خداوند تبارك و تعالى به ديگر ملل اسلامى نيز اين عزت را عنايت فرمايد.(مصحح)
70) توبه (9) آيه 26.
71) توبه (9) آيه 25.
72) توبه (9) آيه 25.
73) 1. توبه (9) آيه 25.
74) توبه (9) آيه 25.
75) مجمع البيان، ج 5، ص 18.
76) توبه (9) آيه 26.
77) توبه (9) آيه 40. (ترجمه آيه در ابتداى كتاب گذشت)
78) توبه (9) آيه 40.
79) احقاف (46) آيه 13. (ترجمه آيه قبلاً گذشت)
80) يونس (10) آيه 62.
81) بقره (2) آيه 177. (ترجمه آيه در ابتداى كتاب آمده است)
|