پيشگفتار
حضرت آيت الله حاج سيد رضا صدر - قدس سره (1300 - 1373) فقيهى عالم مقام، حكيم توانا، بقية السلف دودمانى عريق و مشهور به علم و تقوا و فقاهت، در مشهد مقدس متولد شد. پس از فراگرفتن دروس مقدماتى در حوزه علميه مشهد، همراه پدر بزرگوارش حضرت آية الله العظمى سيد صدرالدين صدر (قدس سره) كه از مراجع آن زمان بود - به قم مهاجرت كرد. دروس سطح و همچنين دروس خارج فقه اصول و فلسفه و عرفان را از محضر اساتيد بزرگ حوزه علميه قم از جمله مرحوم والدشان و مرحوم آية الله العظمى حجت و مرحوم آية الله العظمى امام خمينى (رحمهم الله) بهره برده و در مدتى كوتاه در سايه تلاش و نبوغ خويش، در رديف برجستگان حوزه در آمد و به خاطر جامعيت منحصر به فرد خويش بين اقران مشار بالبنان گرديد.
آن بزرگوار، در عين دارا بودن مراتب عالى اجتهاد در حد مرجعيت و تدريس علوم حوزى، بيانى شيوا و قلمى محكم و نثرى روان داشت و به علت اين آمادگى علمى و قلمى، توانست آثارى بس گرانبها در علوم مختلف از خود به جا گذارد؛ آثارى كه مىتواند الگوى بسيار مناسبى در ارائه علوم اسلامى در سطوح مختلف باشد.
توأم بدون اتقان مطلب با تقواى صاحب قلم، اگر همراه با ژرف انديشى و امانتدارى در ارائه مطلب باشد، مىتواند اثرهاى بس گرانقدرى بيافريند و تشنگان حقيقت را از چشمه سار زلال معرفت سيراب گرداند، و ما در آثار باقى مانده علمى مرحوم آية الله صدر، اين چنين مشخصاتى را به وضوح مشاهده مىكنيم.
از خداوند متعال مسألت داريم كه توفيق عنايت فرمايد تا بتوانيم آثار آن مرحوم را به نحو شايسته در اختيار حوزههاى علميه و امت اسلامى قرار دهيم.
زندگى نامهى مشروح آية الله صدر در اولين شماره از سلسله آثار ايشان يعنى تفسير سوره حجرات آمده است.
در پايان از مسؤولان محترم مركز انتشارات دفتر تبليغات اسلامى قم كه امكان انتشار اين آثار را فراهم مىكنند، تشكر مىكنم.
مقدمه
چند سالى است كه در شبهاى پنج شنبه، در محضر گروهى از آقايان فضلاى حوزه علميه قم، سخنانى در موضوعات مختلف اخلاقى و اجتماعى، ايراد مىكنم و مطالبى درباره اين دو مكتب ثروتمند اسلام بيان مىدارم.
پس از چندى از تشكيل اين جلسات گذشت، به خاطرم رسيد كه آن چه مىگويم يادداشت كرده و به اصطلاح فلاسفه، وجود كتبى را ضميمه وجود لفظى كنم.
در اين هنگام، موضوع سخن به
استقامت رسيد و چند شب و پنج شنبه، در آن سخن رفته بود كه كه چنين تصميمى پيدا شد، ولى متأسفانه سخنرانىهاى گذشته را يادداشت نكرده بودم و آن چه در فكر آمده و بيان شده بود، به حافظه نسپرده بودم؛ لذا مطالب آنها از دست رفت و اگر چيزى پس از آن به خاطر آمده باشد، بدون التفات، در ضمن سخنرانى هاى ديگر، ذكر شده است.
روش من در نوشتن، چنين بود: پس از آن كه سخن به پايان مىيافت و آقايان مىرفتند و تنها مىشدم، آن چه را كه گفته بودم، مىنوشتم؛ لذا نوشتهها صد در صد مطابق گفتهها نيست و به تعبير آقايان فضلا: نسبت ميان نوشتهها و گفتهها، عموم من وجه خواهد بود.
در كليات، اغلب با هم شريك بودند، ولى در جزئيات و عبارات، اختلاف داشتند، چه بسا مطالبى در هنگام سخنرانى گفته بودم و يا تعبيراتى بر زبان آمده بود كه هنگام نوشتن فراموش كرده بودم و چه بسا مطالب و تعبيراتى در هنگام تحرير، به خاطر مىآمد ولى در سخنرانى ذكر نشده بود.
پس، من به شما قول نمىدهم كه هر آن چه آن جا گفته شده، اين جا نوشته شده است، يا هر چه در اين جا نوشته شده، آن جا گفته شده است.
حتى از لحاظ تاريخ هم معلوم نيست كه تمامى نوشتهها و گفتهها تطبيق كند، شايد بعضى را در شب پنج شنبه گذشته گفته باشم و به مناسبتى تاريخش را شب پنج شنبه آينده نوشتهام و يا مطالبى را در موقع يادداشت سخنرانى، فراموش كردهام و يا به علتى ننوشتهام و هنگامى كه سخنرانى ديگرى را يادداشت مىكردم، به خاطر آمده و ذكر كردهام.
گدشته از اينها، چند سخنرانى را بعداً در نوشتهها اضافه كردم كه اصلاً در گفتهها، نامى از آنها برده نشده است.
منظور اصلى تاريخ هايى كه گذارده شده، از لحاظ واقع نيست، بلكه تنها از لحاظ ترتيب است، هر چند بعضى از آنها به واقع هم تطبيق مىكند.
گفتارهايى كه به نظر خواننده عزيز مىرسد به طور كلى از مكتب اخلاقى - اجتماعى اسلام بحث مىكند و از قرآن و سخنان پيامبر و اوصياى گرامىاش - عليهم السلام - ريشه مىگيرد. اميدوارم كه خداوند توفيق عنايت كند تا نويسنده و خواننده از تربيت يافتگان اين مكتب بشوند.
اصول مكتبهاى اسلامى
اصول مكتبهاى اسلامى پنج تاست: مكتب فلسفى، مكتب مدنى، مكتب اجتماعى، مكتب اقتصادى و مكتب اخلاقى.
مكتب فلسفى
مكتب فلسفى كه همان مكتب اصول عقايد است به اصطلاح دانشمندان اسلام، علم كلام ناميده مىشود.
در اين مكتب، از اعتقادات اسلامى گفت و گو مىشود و به وسيله براهين عقلى (در جايى كه احتياج به برهان عقلى دارد) و ادله نقلى (در جايى كه احتياج به دليل نقلى دارد) اصول عقايد اسلام، اثبات مىگردد. دانشمندان اين مكتب، با آزادى كامل، دقيقتر ايرادها را ذكر كرده و به جواب آنها مىپردازند.
سنگ بناى اين مكتب، به وسيلهى قرآن گذارده شده است، اين كتاب مقدس مواد برهانى كه به صورت خطابى ذكر كرده، مسلمانان را با بحث و استدلال آشنا مىسازد، و ايشان را وادار مىكند كه تقليد را كنار گزارده و عقايدشان رابا استدلال بياموزند.
اين مكتب، از آغاز اسلام تا قرون اخير، رواج كامل داشته و كتابهاى بسيارى در اين فن نوشته شده است كه بهترين آنها كتاب تجريد الكلام خواجه نصيرالدين طوسى
1 و شرح مواقف مسير سيد شريف
2 است. پس از آن كه فلسفه از يونان آمد، دانشمندان اسلامى، قسمتى از مطالب آن را كه به نظرشان استوار بود گرفته و رنگ اسلامى به آن داده و اضافاتى بر آن نمودند كه فلسفه اسلامى از آن پديد آمد.
عدهاى نيز از پاك دلان اسلام، فلسفه را با تهذيب باطن توأم نموده و پايه آن را
معرفةالله قرار دادند و تعاليم اسلام را بر آن افزودند و مكتب عرفان را ايجاد كردند.
مكتب مدنى
مكتب مدنى اسلام، عالىترين مكتبهاى مدنى مىباشد كه تا كنون يافت شده است. سيزده قرن است كه دانشمندان اسلامى، در آن سخن مىگويند و مطالب آن را با دقيقترين كيفيت، بحث مىكنند؛ اين مكتب، به زبان دانشمندان اسلامى
فقه ناميده مىشود. علماى اماميه به مناسبت آن كه قايل به باز بودن را اجتهاد بودهاند، در اين مكتب بسيار پيش رفت كرده و موفقيتهاى بزرگ علمى كسب كردهاند و چون روش ايشان در تمام جزئيات، بحث و انتقاد بوده است، لذا فقه اماميه، عالىترين سير خود را نموده و هنوز هم به سير تكاملى خود ادامه مىدهد. رشته خاصى از اين مكتب بزرگ را
عبادات نامند.
عبادات عبارتند از: وظايفى كه از طرف خداى تعالى براى ارتباط بندگان با ذات اقدسش، تعيين شده است.
قسمتهاى ديگر اين مكتب و رشتههاى آن را كه مربوط به ارتباطات مردم با يكديگر است، دانشمندان امامى هر كدام نامى بر آن نهاده يا هر رشتهاى را كه مربوط به يك سنخ از امور زندگى بشرى است، به نامى ناميدهاند.
از بهترين كتابهايى كه در اين فن نوشته شده است تذكرةالفقهاى علامه حلى
3 و جواهر الكلام شيخ محمد حسن نجفى
4 ست.
مكتب اقتصادى
با آن كه اين مكتب به وسيله قرآن و تعاليم رسول خدا و اوصياى گرامش - عليهم السلام - پايه گذارى شده، ولى از طرف دانشمندان اسلامى كمتر كتابى مستقل در آن نگاشته شده است و علماى اسلام، مباحث اين مكتب را در فقه متعرض مىشوند و گاهى به عنوان مستقل، بحث مىكنند و گاهى در ضمن مطالب ديگرى ذكر مىشود. روى هم رفته كتابى كه به طور كامل از نظر اسلام در اقتصاديات بحث كند سراغ ندارم؛ لذا استادان مكتب اقتصادى دنياى غرب هم از اين مكتب اقتصادى ثروتمند، اطلاعى ندارند.
متاسفانه اقتصاددانان مسلمان هم به واسطه آن كه در دامان دنياى غرب تربيت يافتهاند، از اين مكتب خودشان بىاطلاعند.
مكتب اجتماعى
قرآن و پيشوايان بزرگ اسلام، در اين مكتب نيز ذخاير گرانبهايى دارند، ولى متأسفانه مسائل اين مكتب، به طور جداگانه مورد بحث دانشمندان اسلامى قرار نگرفته است.
اسلام در مسائل اجتماعى از قبيل: وطن، حقوق، مرد و زن، تفاضل و مساوات در افراد، تحول از كجا بايد شروع شود و نظريات اينها، نظريات بسيارى دارد كه هنوز هيچ كدام از نظريات اجتماعىاش، دقيقاً مورد مطالعه قرار نگرفته است.
دستورات اميرمؤمنان على - عليه السلام - به مالك اشتر و رساله حقوق امام سجاد - عليه السلام -، قسمتى از نظريات اسلام را در بعضى از مسائل اجتماعى بيان مىكند
5؛ هر چند بيشتر مسائل مكتبهاى اقتصادى و اجتماعى، در فقه اسلامى مورد بحث قرار گرفته است، ولى بحث در آنها از اين دو نظر نبوده، بلكه از نظر حقوقى و قضايى بوده است.
مكتب اخلاقى
اسلام بنيان گذار مكتب نوينى در علم تهذيب اخلاق است. دانشمندان اسلام در اين مكتب، كتابهاى بسيارى نگاشتهاند كه زحمات ايشان در اين موضوع، قابل تقدير و سپاسگذارى است و چون كتاب ما از اين مكتب سرچشمه مىگيرد؛ لذا مفصلتر در اين باب سخن مىگوييم.
نخستين پايه اين مكتب را قرآن كريم بنا نهاد. تربيتهايى كه رسول خدا - صلى الله عليه و آله و سلم - از ياران خود، با كردار و گفتار مقدسش مىنمود، اين اساس محكم و نورانى را بالا برد، اميرمؤمنان - عليه السلام - مستقلاً درباره آن رسالهاى نگاشت.
على - عليه السلام - نخستين كسى است در اسلام كه در اين موضوع، سخن رانده و مؤسس اين مكتب بزرگ و مقدس گرديده و آن چه را از رسول خدا - صلى الله عليه و آله و سلم - فرا گرفته، توانسته است به جامعه مسلمانان تحويل دهد.
على - عليه السلام - اول شاگرد مكتب:
بعثت الأتمم مكارم الاخلاق است و استاد بزرگ اين مكتب مقدس اسلامى است. على - عليه السلام - با گفتار و رفتار خود، بهترين معلم اين علم به شمار مىرود.
يكى از آثارى كه در اين دانش مقدس، از آن حضرت به يادگار مانده رسالهاى است كه آن حضرت به عنوان
وصيت خطاب به فرزند دلبندش
6 نگاشته كه كلينى
7 آن را در كتاب الرسائل آورده و ابواحمد حسن بن عبدالله بن سعيد عسكرى
8 آن را در كتاب زواجر و مواعظ، ذكر كرده است و او سند خود را به اصبغ بن نباته
9 مىرساند.
در قرن دوم اسلامى نخستين كسى كه در اخلاق، تأليف دارد، اسماعيل بن مهران سكونى
10 است كه اصحاب حضرت رضا - عليه السلام - مىباشد و او نام كتابش را
صفت مؤمن و فاجر گذاشته است
11
سپس، دانشمندان اسلامى، در اين فن، كتابها نگاشته و رسالهها پرداختهاند كه خداوند متعال به همه آنان اجر جزيل عطا فرمايد.
بهترين كتابى كه تا قرن پنجم هجرى نوشته شده كتابى است كه حكيم دانشمند، ابن مسكويه
12 به نام
طهارة النفس نگاشته كه آن را
طهارة الاعراق و
تهذيب الاخلاق و
تطهير الاعراق نيز مىگويند. اين كتاب، مشتمل بر شش مقاله است و خواجه نصيرالدين طوسى، قسمتى از مطالب تأليف گرانبهاى خود اخلاق ناصرى را از آن اقتباس نموده است.
نكته شايان ذكر
چيزى كه در كتابهاى اخلاقى دانشمندان اسلامى، مخصوصاً متأخران، جلب توجه مىكند و آنها را از منظور اسامى علم و تهذيب اخلاق دور مىسازد، روشى است كه در نگاشتن آنها پيش گرفتهاند.
نويسندگان اين كتابها تحت تأثير مباحث فلسفى قرار گرفته و مباحث اخلاقى را از مسير خود منصرف ساخته و آن را لباس فلسفى پوشانيدهاند، با آن كه علم تهذيب اخلاق، علمى است عملى و حقيقت آن عمل است و بس، ولى مباحث آن كتابها، شباهتى به بحث اخلاقى ندارد، بلكه كاملاً شبيه به بحث فلسفى است.
آن مقدار كه در اجناس و فصول و انواع فضايل و رذايل توجه مىكنند، به سوق دادن مردم به فضايل و دور كردن آنها از رذايل اعتنايى ندارد، گويا از ياد بردهاند كه جز اين، نتيجهاى براى علم تهذيب اخلاق نمىتوان يافت.
روش نوين در مباحث اخلاقى
گمان مىكنم كه در اين كتاب پيموده شده علم تهذيب اخلاق را به مجراى اوليه خود بر مىگرداند و آن را از بحث فلسفى خارج كرده، جنبه عملى به آن داده است. در مباحث اخلاقى طورى بايد بحث شود كه سخن گوينده يا نويسنده در مغز شنونده و يا خواننده، اثر كند و او را به فضيلت، نزديك كرده و از رذيلت، دورش سازد؛ نه آن كه نتيجه اطلاع بر مباحث اخلاقى، دانستن يك عده مفاهيمى باشد كه هيچ گاه كوچكترين سودى براى داننده ندارد.
من در حدود توانايى خود، كوشش كردهام كه روش عملى را در سخنرانىها به كار برم و اگر آن طور كه شايسته بود نتوانسته باشم اين وظيفه را به خوبى انجام دهم، اميدوارم كه ديگران بتوانند با اين روش نوين، جامعه و افراد مسلمان را تهذيب نمايند تا آنها همان طورى كه رسول خدا - صلى الله عليه و آله و سلم - خواستهاند، بشوند.
ميل داشتم كه مقدمه مفصلى بر اين كتاب بنگارم و عموم مكتبهاى اخلاقى اديان و فلاسفه شرق و غرب را متعرض شوم، ولى مسافرت خراسان از يك طرف و ناراحتىهاى روحى از طرف ديگر مانع شد و نتوانستم مقصود خود را عملى سازم.
1 - استقامت در قرآن
ان الذين قالوا ربنا الله ثم استقاموا تتنزل عليهم الملائكة ألا تخافوا و لا تحزنوا و أبشروا بالجنة التى كنتم توعدون13؛
در حقيقت كسانى كه گفتند: پروردگار ما خداست؛ سپس ايستادگى كردند، فرشتگان بر آنان فرود مىآيند و مىگويند: هان، بيم مداريد و غمين مباشيد و به بهشتى كه وعده يافته بوديد، شاد باشيد.
ان الذين قالوا ربنا الله ثم استقاموا فلا خوف عليهم و لا هم يحزنون * أولئك اصحاب الجنة خالدين فيها جزاء بما كانوا يعملون14؛
محققاً كسانى كه گفتند: پروردگار ما خداست، سپس ايستادگى كردند، بيمى بر آنان نيست و غمگين نخواهند شد. ايشان اهل بهشتند كه به پاداش آن چه انجام مىدادند جاودانه در آن مىمانند.
و ان لو استقاموا على الطريقة لأسقيناهم ماء غدقاً15؛
و اگر مردم در راه درست، پايدارى ورزند، قطعاً آب گوارايى بديشان نوشانيم.
ان هو الا ذكر للعالمين * لمن شاء منكم أن يستقيم16؛
قرآن به جز پندى براى عالميان نيست؛ براى هر يك از شما كه خواهد به راه راست رود.
فاستقم كما أمرت و من تاب معك و لا تطغوا انه بما تعملون بصير17؛
پس همان گونه كه دستور يافتهاى ايستادگى كن، و هر كه با تو توبه كرده نيز چنين كند و طغيان مكنيد كه او به آن چه انجام مىدهيد بيناست.
فلذلك فادع و استقم كما أمرت و لا تتبع أهواءهم18؛
بنابراين، به دعوت پرداز، و همان گونه كه مأمورى ايستادگى كن، و هوسهاى آنان را پيروى مكن.
فاستقيما و لا تتبعان سبيل الذين لا يعلمون19؛
پس ايستادگى كنيد و راه كسانى را كه نمىدانند، پيروى مكنيد.
كم من فئة قليلة غلب فئة كثيرة باذن الله والله مع الصابرين20؛
چه بسيار شد كه گروهى اندك بر گروهى بسيار، به اذن خدا پيروز شدند و خداوند با شكيبايان است.
يا أيها النبى حرض المؤمنين على القتال ان يكن منكم عشرون صابرون يغلبوا مائتين و ان يكن منكم مائة يغلبوا الفاً من الذين كفروا بأنهم قوم لا يفقهون21؛
اى پيامبر! مؤمنان را به جهاد برانگيز. اگر از ميان شما بيست تن، شكيبا باشند، بر دويست تن چيره مىشوند، و اگر شما يكصد تن باشند بر هزار تن از كافران پيروز مىگردند، چرا كه آنان قومىاند كه نمىفهمند.
و لما برزوا الجالوت و جنوده قالوا ربنا أفرغ علينا صبراً و ثبت اقدامنا و انصرنا على القوم الكافرين22؛
و هنگامى كه با جالوت و سپاهيانش رو به رو شدند، گفتند:
پروردگارا! بر دلهاى ما شكيبايى فروريز و گامهاى ما را استوار دار و ما را بر گروه كافران پيروزه فرما.
يا أيها الذين امنوا اذا لقيتم فئة فاثبتوا و اذكروا الله كثيراً لعلكم تفلحون23؛
اى كسانى كه ايمان آوردهايد، چون با گروهى بر خورد مىكنيد پايدارى ورزيد و خدا را بسيار ياد كنيد، باشد كه رستگار شويد.
لقد نصركم الله فى مواطن كثيرة و يوم حنين اذ أعجبتكم كثرتكم فلم تغن عنكم شيئاً و ضاقت عليكم الأرض بما رحبت ثم وليتم مدبرين ثم انزل الله سكينته على رسوله و على المؤمنين و أنزل جنوداً لم تروها و عذب الذين كفروا و ذلك و جزاء الكافرين24؛
قطعاً خداوند شما را در مواضع بسيارى يارى كرده است و نيز در روز
حنين، آن هنگام كه شمار زيادتان شما را به شگفت آورده بود، ولى به هيچ وجه از شما دفع خطر نكرد و زمين با همه فراخى بر شما تنگ گرديد سپس در حالى كه پشت به دشمن كرده بوديد فرار كرديد.
سپس خداوند وقار و سكينه خود را به رسول خود و بر مؤمنان، نازل فرمود ولشگرهايى از فرشتگان كه شمانمىديديد به مدد شما فرستاد و كافران را به عذاب و ذلت افكند و اين كيفر كافران است.
الا تنصروه فقد نصره الله اذ أخرجه الذين كفروا ثانى اثنين اذ هما فى الغار اذ يقول لصاحبه لا تحزن ان الله معنا فأنزل الله سكينته عليه و أيده بجنود لم تروها و جعل كلمة الذين كفروا السفلى و كلمة الله هى العليا والله عزيز حكيم25؛
اگر او پيامبر را يارى نكنيد، قطعاً خدا او را يارى كرد: هنگامى كه كافران او را از مكه بيرون كردند و او نفر دوم از دو تن بود آن گاه كه در غار ثور بودند وقتى پيامبر به همراه خود مىگفت
اندوه مدار كه خدا با ماست. پس خدا آرامش خود را بر او پيامبر فرو فرستاد و او را با سپاهيانى كه آنها را نمىديديد تأييد كرد و كلمه كسانى را كه كفر ورزيدند، پستتر گردانيد و كلمه خداست كه برتر است و خدا مقتدر و حكيم است.
و الموفن بعهدهم اذا عاهدوا والصابرين فى البأساء و الضراء و حين البأس أولئك الذين صدقوا و أولئك هم المتقون26؛
و آنان كه چون عهد بندند، به عهد خود وفادارند و در سختى و زيان و به هنگام جنگ شكيبا هستند آنانند كسانى كه راست گفتهاند و آنان همان پرهيزكارانند.
و بشر الصابرين * الذين اذا اصابتهم مصيبة مصيبة قالوا انا لله و انا اليه راجعون * أولئك عليهم صلوات من ربهم و رحمة و أولئك هم المهتدون27؛
و مژده ده شكيبايان را: همان كسانى كه چون مصيبتى به آنان برسد مىگويند:
ما از خدا هستيم و به سوى او باز مىگرديم. بر ايشان درودها و رحمتى از پروردگارشان باد. و راه يافتگان هم خود ايشانند.
فاصبروا كما صبر أولوا العزم من الرسل28؛
پس همانگونه كه پيامبران نستوه (أولو العزم) صبر كردند، صبر كن.
يا أيها الذين امنوا اصبروا و صابروا و رابطوا و اتقوا الله لعلكم تفلحون29؛
اى كسانى كه ايمان آوردهايد! صبر كنيد و ايستادگى ورزيد و مرزها را نگهبانى كنيد و از خدا پروا نماييد، اميد است كه رستگار شويد.
انما يوفى الصابرون أجرهم بغير حساب30؛
بى ترديد، شكيبايان پاداش خود را بى حساب و به تمام خواهند گرفت.
و لو رحمناهم و كشفنا ما بهم من ضر للجوافى طغيانهم يعمهون31؛
و اگر ايشان را ببخشاييم، و آن چه از صدفه بر آنان وارد آمده است بر طرف كنيم در طغيان خود كوردلانه اصرار مىورزند.
امن هذا الذى يرزقكم ان أمسك رزقه بل لجوا فى عتو و نفور32.
يا كيست آن كه به شما روزى دهد اگر خدا روزى خود را از شما باز دارد نه! بلكه در سركشى و نفرت پافشارى كردند
33.
2 - استقامت (1)
فطرت آرزو
بشر به موجف فطرت و بر حسب ادراكات عقلى، داراى آرزوست و تمام كوشش خود را در راه رسيدن به آن صرف مىنمايد. كسى كه يافت نمىشود كه در دل آرزويى نداشته باشد و هدفى براى خود در نظر نگرفته باشد. البته آرزوها و هدفهاى اشخاص، مختلف و گوناگون است. يكى هدفش ثروت و سرمايه دار شدن و ديگرى تحصيل نفوذ و قدرت است؛ آرزوى سومى، دانشمند شدن است، چهارمى هدف خود را رسيدن به مقامات معنوى و قرب به خدا قرار مىدهد و همچنين افراد ديگر، كه هر يك بر حسب محيط زندگانى و طرز فكر و تربيت، آروزيى مخصوص به خود خواهند داشت.
هيچ كس نيست كه آرزومند رسيدن به چيزى نباشد آرزو، با سرشت انسانى آميخته است.
آرزومند اگر پليد باشد، آرزوهاى پليد و اگر پاك سرشت باشد، آرزوهاى پاك دارد. اگر زن باشد، آرزوهاى زنانه و اگر مرد باشد، آرزوهاى مردانه خواهد داشت. بزرگترها آرزوهاى دور و دراز دارند و كودكان آرزوهاى كودكانه، آرزوهايى كه جوانان دارند، غير از آرزويى است كه پيران دارند.
بيشتر بدبختىها و خوشبختىهايى كه نصيب جامعه بشرى شده و مىشود و تحولاتى كه در اين جهان روى داده و مىدهد، از فطرت آرزو سرچشمه گرفته و مىگيرد.
همچنان كه افراد بشر، در آرزوها با يكديگر اختلاف دارند، در راه رسيدن به آرزوهاى خود نيز اختلاف دارند، حتى كسانى كه يك نوع آرزو دارند، هر كدام براى رسيدن به آرزوى خود، راهى مىانديشند و نقشهاى طرح مىكنند و راهى را كه دگران مىپيمايند تخطئه مىكنند؛ از همين نظر، بعضى به آرزوى خود مىرسند و بعضى ناكام مىمانند.
آن كه نقشه صحيح و قابل اجرا طرح كرده است به آرزوى خود مىرسد، آن ديگرى كه نقشهاش نادرست بوده است، موفقيت پيدا نمىكند، كسانى كه همكاران بسيارى پيدا مىكنند براى آن است كه به همكاران خود اثبات كنند، راهى را كه براى رسيدن به هدف مشترك در نظر گرفتهاند، نزديكترين راهها مىباشد.
بهترين ضامن اجراى نقشه
نقشه هر چه عالى طرح شده باشد اگر رهنورد، نتواند آن را اجرا كند و يا ضامن اجرايى براى آن نباشد، نتيجهاى نخواهد برد. بهترين راهى كه رسيدن به هر هدفى را آسان و هر دورى را نزديك و ضامن اجراى رسيدن به همه مقاصد است و رهنورد را براى اجراى نقشه آماده و توانا مىكند،
استقامت و پايدارى است. كسى كه به سوى مقصودى روان است و سنگلاخهاى پى در پى و موانع خطرناك در راه او يافت شود و يا خصم ايجاد كرده باشد، چنان چه استقامت در برابر موانع نداشته باشد، در نيمه راه از كار باز مانده و به مقصود خود نخواهد رسيد، ولى اگر همان راه را با استقامت طى كند، با موانع مبارزه كند، بر تحمل پيش آمدهاى ناگوار، توانا باشد، بىگمان به مقصود خود مىرسد.
اگر كسى در تحصيل دانش استقامت نداشته باشد، دانشمند نخواهد شد، ولى اگر استقامت داشته باشد، هر چند كودن باشد و وسايل تحصيل هم براى او فراهم نباشد، بالأخره موفق مىشود و دانشمندى بنام مىگردد؛ بسيارى از دانشمندان معروف، در آغاز تحصيل، كودن يا فقير و بى چيز بودند، ولى در اثر استقامت در تحصيل، به عالىترين مراتب علمى رسيدند.
آرزوى قدرت
كسى كه هواى قدرت و نفوذ بر سر دارد، اگر در برابر موانعى كه مخالفان ايجاد مىكنند، تابنياورده و استقامت نكند، نابود خواهد شد، ولى اگر در برابر آن موانع استقامت ورزد و پايدارى كند، بر دشمنان خود چيره شده و به مقصد خواهد رسيد.
آرزوى ثروت
بازرگانى كه آرزومند سرمايهدار شدن است، اگر در چند زيانى كه نصيبش مىشود، نتواند پايدارى كند، به طور قطع سرمايهدار نخواهد شد، ولى اگر زيانها روحيه او را متزلزل نكند و خم به ابرو نياورد و استقامت كرده و علل آن را جستجو كند و آن را دريابد، اگر لغزش يا اشتباهى كرده، در آينده تكرار نكند، اگر اوضاع تو پيش آمدهاى غير منتظره بوده، متوجه باشد كه آنها گاهى به سود او نيز خواهند بود و بايد خود را طورى مجهز كند كه از هر پيش آمدى به سود خود استفاده برد و در حوادث غير مترقبه غافلگير نشود، در اين صورت صد در صد به مقصود خواهد رسيد.
آرزوى اصلاح
كسى كه آرزوى اصلاحات به سر دارد، نبايد از فحش و دشنام افسرده شود، نبايد از سنگهايى كه مغرضان جلو پاى او مىگذارند، در ارادهاش خلل و ترديدى روى دهد، نبايد از موانع داخلى و خارجى بهراسد، نبايد از نبودن وسايل، تزلزلى در اركان عزمش رخ دهد، بايد در برابر تمامى اينها، استقامت كند و مبارزه نمايد و همچون كوه آهن، از جاى خود نجنبد و به پايدارى خود در برابر خسان و ناكسان ادامه دهد تا عروس مقصود را در آغوش بگيرد.
آرزوى تندرستى
بيمار اگر تلخى دارو را تحمل نكند يا ز جر عمل جراحى بر خود هموار ننمايد، در آن مرض ماند تا بميرد، ولى اگر استقامت كند و تلخى دارو و زجر جراحى را بر خود هموار سازد، شفا مىيابد و تندرستى خود را از سر مىگيرد.
آرزوى پيروزى
سربازى كه به جنگ مىرود، اگر مشقت جنگ را بر خود هموار نكند، از زخم گلوله بهراسد، از تشنگى و گرسنگى بگريزد، در بى خوابى طاقت نياورد، مرگ و كشته شدن عزيزانش، عزم او را سست كند، به يقين شكست خواهد خورد؛ چنين كسى نبايد به سوى جنگ برود. ولى اگر استقامت داشته باشد از باران گلوله نهراسد، تشنگى و گرسنگى و بى خوابى و ناراحتى، در اراده او تأثيرى نكند، از مرگ عزيزان، چين به پيشانى نيفكند، هر گونه خطرى كه پيش مىآيد اراده او را قوىتر كند، به يقين پرچم پيروزى را بر باره خصم خواهد كوفت.
راه خدا
كسى كه در راه خدا قدم بر مىدارد و مىخواهد خود را از پليدىها و زشتىهاى روحى، پاكيزه بگرداند، اگر در برابر فشارهاى سلوك، تاب نياورد و استقامت نكند، مهذب نخواهد شد و از آن نردبانى كه بالا رفته، سرنگون خواهد شد و بدتر از گذشته مىشود، ولى اگر تمام آن فشارها را تحمل كند، بر شهوات خود پاى بنهد، از جاه پرستى، مال پرستى، زن پرستى، دست بكشد، به طور قطع موفق مىشود و مىتواند سلوك نفسانى خود را به پايان برساند.
حفظ ايمان
مسلمان اگر بخواهد ايمان خود را حفظ كند، بايد در برابر استهزاى بىدينان يا فشار آنها، پافشارى كند. طمع به مال يا جاه، سبب از دست رفتن ايمانش نشود، رخ زيبا و چشمان آهويى، شهوت او را بر نينگيزد كه بر خلافت اراده خود قدم بردارد، با گرسنگى بسازد و خيال دزدى را به سر نپروراند، آن وقت است كه نزد خدا سرافراز خواهد بود و تاج افتخار را بر سر خواهد نهاد، ولى اگر در برابر شهوات تحمل نكرد و مسخرهاى او را از نماز خواندن و روزه گرفتن بازداشت، يا دلبرى رعنا، به باده گساريش خواند و او دعوتش را پذيرفت، يا جاهطلبى وارداش كرد كه حق ديگران را پامال كند، به اسفل السافلين خواهد رفت و روسياهى دو جهان، از آن او خواهد بود.
پس، كسى كه خواهان دست يافتن به چيزى است، يا دوست دار رسيدن به آرزويى است، تا استقامت نداشته باشد، به مقصود خود نخواهد رسيد؛ زيرا راه وصول به هر هدفى، استقامت است و بس.
بهترين صفت پسنديده
استقامت، سر آمد صفات پسنديده است؛ يعنى به وسيله استقامت مىتوان جميع كمالات نفسانى و غير نفسانى را به دست آورد، هر صفت پسنديدهاى كه انسان بخواهد كسب كند، بايد به وسيله استقامت باشد و راه ديگرى ندارد.
ترسو اگر بخواهد دلير شود، فقط با استقامت مىتواند بدين مقصود برسد؛ بخيل اگر خواسته باشد جوانمرد و سخى بشود، حسود اگر بخواهد پاكباز و پاكيزه دل بشود، خودپرست اگر بخواهد خداپرست گردد، راه منحصر به فرد آن، استقامت خواهد بود.
نگاه دارى مقصود
همچنان كه براى رسيدن به مقصود، استقامت لازم است، همان طور، براى نگاه دارى مقصود، پس از رسيدن به آن، استقامت لازم خواهد بود. استقامت، هم رساننده به مقصود است، هم نگه دارنده آن. كسى كه داراى جوانمردى و شجاعت و پاكيزه دلى است، اگر در نگهدارى آنها استقامت نكند، از كفش خواهد رفت، حفظ مقامى عالى، نگه دارى ثروتى به شمار، استقامت لازم دارد و گرنه رندان، از كفش خواهند ربود.
كسى كه با مبارزه و كوشش، گوهر گران بهايى را به دست آورد، البته استقامت نگهدارى آن را خواهد داشت، ولى كسانى كه بر اثر تصادف، به نعمتى يا مقامى مىرسند به سختى مىتوانند آن را حفظ كنند و چيزى نخواهد گذشت كه آن را از كف خواهند داد.
از اندرزهاى معروف است كه: مرد بايد بر سر حرف خود بايستد؛ يعنى به گفته خود ايمان داشته باشد و از آن دست بر ندارد، نه آن كه تا به مانعى از قبيل: تهديد، توبيخ يا تطميع بر خورد، تغيير عقيده دهد. از اين سخن چنين بر مىآيد كه مردى و مردانگى، هميشه با استقامت همراه است، اگر مرد استقامت نداشته باشد، مرد نيست، اگر زن داراى استقامت باشد، از مرد، مردتر است.
سخن امام صادق - عليه السلام -
ايمان، درخت مردى و مردانگى را آبيارى مىكند و انسان را به جميع فضايل آراسته مىسازد.
از نظر امام صادق - عليه السلام - ايمان هميشه با استقامت همراه است، كسى كه ايمان دارد، استقامت نيز دارد خواه مرد باشد خواه زن و كسى كه ايمان نداشته باشد، استقامت نيز ندارد چه مرد باشد و چه زن. امام صادق - عليه السلام - مىفرمايد:
ان المؤمن أشد من زبر الحديد؛ ان زبر الحديد اذا أدخل النار تغير و ان المؤمن لو قتل ثم نشر ثم قتل لم يتغير قلبه34؛
كسى كه ايمان دارد، از آهن سخت محكمتر و پايداريش بيشتر است، آهن هنگامى كه داخل آتش مىشود تغيير مىكند، ولى مؤمن اگر كشته شود آن گاه زنده شود و باز، كشته گردد ايمانش پا برجا و دلش استوار و تغييرناپذير است.
براى مؤمن كشته شدن سبب مىشود كه ايمانش راسختر و محكمتر گردد؛ زيرا كه از جهان حقايق، آگاه مىشود و تشخيص مىدهد: راهى را كه مىپيموده راه صواب و حقيقت بوده است.
يحيى بن ام طويل
يحيى بن ام طويل
35 يكى از ياران پنج گانه وفادار امام سجاد - عليه السلام - بود كه در برابر فشار و كشتار حكومت اموى، دست از امام سجاد - عليه السلام - نكشيد و در ايمان خود استقامت ورزيد، از مرگ و كشته شدن نترسيد. هنگامى كه قدرت مروانيان به حد اعلا رسيده بود، در شهر كوفه ايستاد و فرياد كشيد:
لعنت خدا بر آن كس باد كه به على دشنام دهد، ما از خاندان مروان و آن چه را كه آنان عبادت مىكنند بيزاريم.
اين سخن يحيى در وقتى بود كه تمام پادشاهان مروانى و فرماندارانشان و خطباى متملق آنها بر اميرمؤمنان على - عليه السلام - بر منابر، دشنام مىدادند و بدگويى مىكردند و حجاج كه از استانداران مقتدر مروانيان بود، قتلهاى دسته جمعى از دوستان على - عليه السلام - و ياران آل محمد - صلى الله عليه و آله و سلم - راه انداخته بود.
حجاج، كسى را كه كوچكترين نسبتى با اميرمؤمنان - عليه السلام - داشت، يا متهم به دوستى آن حضرت بود، مىگرفت و به زندان مىافكند يا او را با طرز فجيعى به قتل مىرسانيد، ولى يحياى با ايمان از حجاج نترسيد، مرگ در نظر مردان با ايمان و فداكار، ارزشى ندارد، حجاج او را احضار كرد و به دشنام دادن به اميرمؤمنان - عليه السلام - امر نمود يحيى نپذيرفت و به امر او اعتنايى نكرد، حجاج فرمان داد دستهاى يحيى را بريدند، يحيى استقامت كرد، فرمان دارد پاهاى يحيى را جدا كردند، يحيى باز استقامت ورزيد و خم به ابرو نياورد، پس از آن، يحيى را به قتل رسانيد كه خداى رحمتش كند و با اميرمؤمنان محشورش بدارد.
اگر به دقت بنگريم: يحيى چندين مرتبه به قتل رسيده و جان داده است، دست و پاى را از تن جدا كردن، كمتر از سر بريدن نيست، بلكه شايد بدتر نيز باشد، مسلمانانى كه در ايمان خود استقامت ندارد، از مفهوم گفته امام صادق - عليه السلام - بر مىآيد كه: ايمان ندارند.
3 - استقامت (2)
راه خوشبختى
استقامت، راه موفقيت و خوشبختى است. كسى كه استقامت نداشته باشد، روى موفقيت و سعادت را نخواهد ديد؛ زيرا هيچ مقصود و هدف پر ارزشى، بدون تحمل رنج، نصيب كسى نمىشود، اگر بر حسب اتفاق، گنجى بدون رنج، نصيب شد، نگاهدارى آن بسيار مشكل و دشوار خواهد بود و كسى كه لياقت ناگاهدارى آن را نداشته باشد، به زودى از كف مىدهد.
دو دلى
كسى كه نيروى استقامت را دارا نباشد، به هيچ مقصدى از مقاصد خود نخواهد رسيد؛ چون كه به سوى هر مقصودى كه رود راه را كه دور و دراز بيند يا خطرناك و پر مشقت يابد، از آن منصرف شده و باز مىگردد ديگرى را كه به گمانش سهل الوصولتر است بر مىگزيند؛ ضعف و ناتوانى روحى در برابر حوادث، او را از رسيدن بدين مقصد هم جلوگيرى مىكند، مقصود سومى را در نظر گرفته و به جانب آن قدم بر مىدارد و به همان دليل، از رسيدن به سومين مقصد و چهارمين و پنجمين و مقاصد ديگر خود، باز مىماند، ولى در صورتى كه داراى استقامت باشد، دورى راه و موانع بزرگ، در همت مردانه او تأثيرى نخواهد داشت، آن قدر پايدارى مىكند تا بر موانع چيره شود و به مقصد خود برسد و بعد از رسيدن بدين مقصد، نيروى بيشترى ذخيره خواهد كرد؛ چون راه مبارزه با حوادث را آموخته و در اثر داشتن استقامت، نيرومندتر شده است و با قدرت كاملترى به سوى مقصد دومين، قدم بر مىدارد و بى گمان، رسيدن بدين مقصد، از رسيدن به مقصد اول براى او، آسانتر خواهد بود؛ زيرا در اثر مبارزه در راه وصول به هدف اول، تشخيص داده كه ارزش واقعى حوادث و موانع، آن مقدار كه مىپنداشت نيست در سابق از تصور خليدن خارى به پاى خود، ناراحت مىشد، ولى حال مىداند كه اهميتى ندارد و اگر خارى به پايش خليد، بيرون كشيدن آن آسان است، از آن گذشته، پس از اين، طورى راه مىرود كه خارى به پايش نخلد و به همين استدلال، در رسيدن به هدفهاى آينده، موفقتر خواهد بود، كم كم تمام مشكلات زندگى و نبرد در اجتماع، در برابر او ناچيز مىشود و موفقيتهاى بزرگى در انتظار او خواهد بود.
راز موفقيت
بر عكس، اگر در قدم اول استقامتى به خرج نمىداد و ثباتى به كار نمىبرد، اگر روح او هم داراى كمى استقامت بود، در اثر به كار نبردن آن، از ميان مىرفت و راه وصول به مقاصدش دورتر مىشد و در قدم برداشتن به سوى مقصود، ناتوانتر و ضعيفتر مىگرديد و به هيچ مقصدى از مقاصد خود نمىرسيد؛ زيرا هر نيرويى كه انسان اندوخته باشد، اگر به كار نرود، از ميان خواهد رفت، پس استقامت را مىتوان
راز موفقيت ناميد هر كه داراى استقامت باشد، موفتيت و پيروزى از آن اوست و هر كسى، خالى از استقامت باشد، نا اميد و وامانده از همه مقاصد خواهد بود، نزد مرد با استقامت، هر عظيمى حقير است و هر مشكلى آسان و هر سختى، سست است؛ چون استقامت از هر عظيمى عظيمتر و از هر سختى محكمتر و كليد هر مشكلى است. مرد با استقامت ، حرفت نفى از دهانش خارج نمىشود كلمات: نمىتوانم، نمىشود، ممكن نيست، در قاموس او يافت نمىشود، پيوسته از دريچه اثبات به مقاصد خود مىنگرد؛ يعنى مىگويد: مىشود، ممكن است، كار آسانى است، چيزى نيست، بسيار سهل است؛ كارهايى كه در نظر دگران غير ممكن است، در نظر او ممكن و واقعاً هم چنين است و او خطا نرفته است؛ زيرا استقامت، كارهايى انجام مىدهد كه خردمندان را مات و متحير مىسازد و شايد در آغاز، چنين فردى را ديوانه يا خيال باف بشمارند، داستان هايى كه از استقامتهاى اشخاص گفته مىشود، بعضى از آنها به قدرى محير العقول است كه گمان مىرود از قصص افسانهاى باشد؛ زيرا عقل مردمانى كه استقامت ندارند، پس از وقوع آن هم، در پذيرفتن، ترديد مىكند.
اى كاش
اى كاش چنين خونى در عروق مسلمانان جريان داشت كه اين قدر با زبان از ستمها شكايت نكنند، بلكه از خود شكايت كنند كه چرا اين قدر تنبل و مهمل هستند، قدمى بر دارند كه ستمگر قدرت ستمگرى نداشته باشد و گرنه كسى كه زورش برسد و ظلم نكند، بسيار كم و نادر است. هر كس كه ستم نمىكند، بدانيد كه از چيزى مىترسد. مسلمانان اگر مىخواهند كه ستم كار، از ستم دست بكشند، بايد در برابر آن مقاومت كنند تا از ترس مقاومت آنها به كسى ظلم نكنند. هر ملتى سزاوار همان حكومتى است كه داراست؛ چون افراد هيئت حاكمه از خود ملت هستند نه از ديگران و ملت آنها را خواسته است اگر نمىخواست، آنها را بر مىداشت؛ چون قدرت ملت از همه قدرتها قوىتر است.
سخن در استقامت بود، كارهاى بزرگى كه در اين جهان رخ داده همه در اثر استقامت بوده است، شايد به عقل مردم عادى راست نيايد كه از ميان قومى بىتمدن وحشى فاسد الاخلاق و كثيف، قومى كه غارتگرى و دزدى در نظرشان افتخار بوده است، ملتى كه عصيان و خودخواهى و غرور رواج بازارشان بوده است، مردمى كه در توحش و جنايت كارى به جايى برسند كه پدران، دختران خود را زنده زنده به گور كنند، هزاران فجايع ناموسى ميان آنها رايج باشد و آن قدر در چاه بى شعورى فرو رفته باشند كه سنگ هايى را كه خود با دست خود تراشيدهاند بپرستند! از ميان چنين مردمى يك تن بيرون آيد كه منزهترين و پاكيزهترين فرد بشر باشد و استقامت بىمنتهاى خود، جهان را تكان دهد، آن قوم وحشى را سربلندترين ملل عالم نمايد، دو امپراتورى بزرگ ايران و روم را شكست داده و نابود كند، همان عربى كه كارش يغماگرى، دزدى، چپاول و آدم كشى بود، در اثر تربيت آن مرد، كارش به جايى برسد كه نمونهاى از تقوا و فداكارى شود، برادر مسلمان خود را بر خود مقدم دارد، شعارش
مرا بگذار و دست يار من گير باشد.
ياران رسول خدا
در يكى از جنگهاى رسول خدا - صلى الله عليه و آله و سلم - زخميان مسلمانان بر زمين گرم افتاده بودند؛ آفتاب سوزان بر بدنهاى مجروح آنها مىتابيد، تشنگى در اثر جنگ، گرمى هوا و سوزش آفتاب بر همه فشار آورده بود، آب براى آن آوردند، اولى ننوشيد و گفت: تا برادر مسلمانم كه در كنار من بر زمين افتاده و از تشنگى در تب و تاب است ننوشد، آب نمىنوشم؛ آب را كه نزد دومى مىبردند، سومى را بر خود مقدم داشت و همه همين طور كردند تا زخمى آخرى گفت: محال است كه من آب بياشامم و برادران من پيش از من آب ننوشيده باشند؛ آب را كه نزد اولى بر گرداندند، ديدند از دنيا رفته است، نزد دومى كه بردند ديدند جان داده است و همچنين سومى و چهارمى كه همگى با لب تشنه جان به جان آفرين تسليم كردند، يار خود را بر خود مقدم داشتند، استقامت رسول خدا - صلى الله عليه و آله و سلم - بود كه عرب غارتگر را بدين مرتبه از علو همت و پاكى و جانبازى رساند، آرى، اگر كسى پاك باشد و هر چه مىگويد از دل بگويد و خود بدان عمل كند، پاكان بسيارى تربيت مىكند.
نتيجه استقامت
در اثر استقامت است كه يك تن قيام مىكند و با تمام اخلاق و رفتار بشر به مخالفت مىپردازد و موفق مىشود، در مدت محدودى براى ساليان دراز، برزگترين حكومتهاى جهانى را تشكيل مىدهد. پيروان او مادامى كه به دستورات عالى او رفتار مىكردند، همان مقام عالى و ارجمند را حائز بودند، ولى هنگامى كه از دستورات او سر پيچى كردند و دنبال شهوات و خواستههاى خود رفتند، به خاك سياه نشستند.
مسلمانانى كه استقامت را از رسول خدا ياد گرفته بودند كارشان به جايى رسيد كه شاهزادگان بزرگ جهان را به بردگى خود در آوردند و پاى بر فرق فرقدان نهادند، ولى استقامت كه از ميان آنها رخت بربست، به جاى آن، فساد اخلاق بر ايشان مستولى شد، خود، برده ديگران شدند. هر كس كه در راه خدا استقامت ورزيد و به سختىها و فشارها تن در داد، خداى تعالى بهترين پاداشها را در دو جهان به او خواهد داد.
قرآن كريم مىفرمايد:
انما يوفى الصابرون أجرهم بغير حساب36؛
فقط كسانى كه در راه خدا استقامت ورزند و بر بلايا و مصايب پايدارى كنند، پاداش آنها بى حساب و به تمام خواهد بود.
در روايت شريف آورده است: در قيامت دستهاى از مردم در بهشت را مىكوبند، به آنها گفته مىشود: كيستيد؟ گويند: ما كسانى هستيم كه در دين خدا استقامت ورزيديم؛ فرمان خدا را اطاعت كرديم و از نافرمانى خدا هر چند مخالف خواسته ما بود، دورى كرديم، در اين هنگام از طرف حضرت بارى تعالى خطاب مىرسد: راست مىگويند، آن را داخل بهشت كنيد. خداى تعالى پاداش نامحدود به كسانى كه در راه حق استقامت كردند، عنايت خواهد كرد
37.
استقامت اگر براى خدا باشد هم در دنيا پاداش دارد و هم در آخرت؛ پس بهترين پاداشها را در بر دارد و اگر در كارهاى دنيا به كار برده شود، البته پاداش آن در اين جهان خواهد بود، چه پاداشى بهتر از رسيدن به مقصود مىباشد، بهترين پاداش اين جهان آن است كه كسى، پس از رنج بسيار، مقصود خود را در آغوش بگيرد.
|
چه خوش باشد كه بعد از انتظارى
|
|
به اميدى رسد اميدوارى
|
پاداش ديگر
پاداش ديگر استقامت آن است كه تمام هدفها را نزديك و همه سختىها را آسان مىكند و آدم را چنان قوى دل و با اراده مىكند كه همگان در برابر نيروى عظيم روحى او، سر تسليم فرود مىآورند و فرمانش را گردن مىنهند؛ چون اساس اطاعت و فرمانبردارى، بر عظمت روح نهاده شده است، هر كسى روحى عظيم داشته باشد، به ناچار كسى كه روحش كوچكتر شده باشد، در تحت فرمان او خواهد رفت و نظريات او را خواهد پذيرفت. استقامت از بزرگى روح سرچشمه مىگيرد و نيز بزرگى روح ثمر آن خواهد بود؛ پس هر دو ميوه يكديگر و ريشه يكديگرند.
4 - استقامت (3)
ياس و اميد
يأس و اميد دو صفتى هستند كه با يك ديگر ضديت دارند، جايى كه اميد باشد، يأس و نوميدى را راه نيست و جايى كه يأس پيدا شود، اميد در آن جا يافت نمىشود و هم چنان كه اين دو صفت بايك ديگر جمع نمىشوند و پيوسته در جنگند، آثارى كه از اميد و نوميدى بر مىخيزند نيز با هم ضديت و دشمنى دارند، مانند دو پدرى كه با يكديگر دشمنى داشته باشند و دشمنى آنها به فرزندانشان به ارث برسد.
اندوه
كسى كه روح يأس و نوميدى بر او چيره شود، پيوستن محزون و اندوهناك خواهد بود و به هيچ يك از مقاصد خود نخواهد رسيد؛ زيرا هنگامى كه به سوى مقصد خود روان است، اگر به كوچكترين مانع برخورد كند، يأس، او را از استمرار در حركت به سوى مقصود، باز خواهد داشت، در نتيجه از پايدارى در برابر موانع منصرف گشته، به هيچ هدف و مقصودى نخواهد رسيد، بلكه هر روز دنبال مقصدى خواهد رفت و صفت تلون در او رشد خواهد نمود و در اثر تلون و هر روز راهى در اختيار كردن و به رنگى در آمدن، هيچ وقت كوششهاى او بارور و مثمر نخواهد شد، تنها ثمرى كه از كوشش خويش مىبرد همانا رنج بيهوده كشيدن به هيچ آرزويى نرسيدن است.
1) ايشان اعاظم فلاسفه اسلام است كه در سال 597 ق. در طوس ولادت يافته و در روز غدير 673 ق. وفات كرده و در رواق حضرت موسى بن جعفر - عليه السلام - مدفون گرديده است.
2) وى از بزرگان متكلمان حنفى است، نامش على، فرزند محمد فرزند على حسينى است كه از استر آباد بوده و در سال 816 ق. در شيراز وفات يافته است. كتاب مزبور، شرح به مواقف است كه تصنيف قاضى عضدالدين عبدالرحمن ايجى فارسى، متوفاى سال 756 ق. در زندان مىباشد.
3) جمال الدين ابو منصور حسن بن يوسف بن على بن مطهر حلى كه اگر درباره ايشان بگوييم: بزرگترين دانشمند اسلامى است و از آغاز اسلام تا كنون، دانشمندى به بزرگى و جلالت و دانش او نيامده است، گزافه نيست، او در 29 رمضان 648 ق. تولد يافته و در شنبه 21 محرم 726 ق. وفات كرده است.
4) او تنها كسى از كه توانست كاملترين فقه اماميه را از آغاز تا انجام به طور مشروح استدلالى بنگارد و آن كتاب بىنظير را به وجود آورد. وفاتش در 1266 ق. بوده است.
5) مرحوم آيت الله العظمى صدر (پدر بزرگوار) رساله امام سجاد - عليهالسلام - را اصل قرار داده و ساير حقوق اسلامى را از تعاليم اسلام استفاده كرده و رسالهاى در اين موضوع نگاشتهاند كه چهل سال قبل به طبع رسيده است.
6) سيد حسن صدر، تأسيس الشيعه لعلوم الاسلام، ص 404.
7) بزرگترين دانشمند عصر خود بوده و نخستين كسى است كه در غيبت صغرى، در مدت بيست سال، احاديث اهل بيت را جمع آورى كرده و كتاب پر قيمت كافى را به وجود آورده است و تأليف ديگرى نيز دارد. در اين تأليف رسالههاى ائمه اثناعشر - عليهم السلام - را گرد آورده است. نامش محمد، كنيهاش ابو جعفر، پدرش يعقوب از كلين - كه ازبلوك فشافويه تهران است - مىباشد، مدفنش در بغداد، مشهور است.
8) از بزرگان دانشمندان اهل سنت است؛ صاحب بن عباد، دوستدار ملاقاتش بوده. تأليفات گران بهايى دارد، ولادتش پنج شنبه شانزدهم شوال 293، وفاتش جمعه، هفتم ذيحجة الحرام 382 مىباشد. عسكرى، منصوب به عسكر مكرم است كه از خوزستان مىباشد (وفيات الاعيان).
9) اصبغ بن نباته مجاشعى، از ياران امير مؤمنان على - عليه السلام - است و از سرداران آن حضرت در جنگ صفين بوده كه تا حد مرگ با آن حضرت بيعت كرده است. راوى عهدنامه مالك اشتر نيز مىباشد.
10) تأليفات ديگر او عبارتند از خطب اميرالمؤمنين - عليه السلام -، ملاحم، ثواب القرآن، رساله اهليلجه و نوادر.
11) تأسيس الشيعه لعلوم الاسلام، ص 404.
12) فيلسوف دانشور، احمد بنمحمد بن يعقوب بن مسكويه رازى است. او تأليفى ديگر در اخلاق، به نام آداب العرب و الفرس، دارد وكتابى در فلسفه به زبان فارسى به نام جاويدان خرد كه نزديك به پنج هزار سطر مىباشد و كتابى نيز در تاريخ به نام تجارب الامم دارد. وى در دربار عضدالدوله ديلمى، مقامى ارجمند داشته و از اطراف او به سفارت، نزد سلاطين مىرفته است مذهبش كاملاً روشن نيست؛ ولى مشهور آن است كه ميرداماد او را شيعه مىدانست و هرگاه بر مزارش در اصفهان عبور مىكر، مىايستاد و فاتحه مىخواند.
13) فصلت (41) آيه 30.
14) احقاف (46) آيه 13 و 14.
15) جن (72) آيه 16.
16) تكوير (81) آيه 27 و 28.
17) هود (11) آيه 112.
18) شورى (42) آيه 15.
19) يونس (10) آيه 89.
20) بقره (2) آيه 249.
21) انفال (8) آيه 65.
22) بقره (2) آيه 250.
23) انفال (8) آيه 45.
24) توبه (9) آيه 25 و 26.
25) همان، آيه 40.
26) بقره (2) آيه 177.
27) همان، آيه 155 - 157.
28) احقاف (46) آيه 35.
29) آل عمران (3) آيه 200.
30) زمر (39) آيه 10.
31) مؤمنون (23) آيه 75.
32) ملك (67) آيه 21.
33) شايان ذكر است كه ترجمه آيات فوق از ترجمه قرآن آقاى محمد مهدى فولادوند استفاده شده است.
34) معجم المحاسن و المساوى، ج 1، ص 127، به نقل از صفات الشسعة، ص 32.
35) از نوادههاى نوفل، برادر هاشم جد رسول خداست.
36) زمر 39) آيه 10.
37) تفسير كنز الدقائق، ج 11، ص 34، به نقل از اصول كافى، ج 2، ص 75، ح 4.
|