فاضل متدين جناب حجة الاسلام و المسلمين حسن فتح الله پور اين چنين پيرامون چگونگى
تشرف يكى از عارفان وارسته به محضر مقدس حضرت ولى الله اعظم
عجل الله تعالى فرجه الشريف از خود وى نقل فرمود كه :
در ايام جوانى روزى پاى منبر واعظى نشسته بودم ، او سخن را به مساءله انتظار و
ملاقات حضرت كشانيد و در آن گفتار معنوى به نحو گلايه چنين اشارت كرد كه مردم
براى يافتن مرغ شان دنبال او رفته و بالاخره او را مى يابند، براى يافتن امام حاضر
خويش ، تلاشى نمى كنند!؟
اين سخنان سخت مرا تكان داد، تا جايى كه تصميم گرفتم خود - بنابر برخى شنيده ها
- رياضت نباتى را آغاز كنم تا شايد تشرفى برايم
حاصل آيد، از آن روز به بعد به پرهيز از خوردن هر گونه گوشت و محصولات لبنى
پرداختم و آنگاه به حوزه اى در تهران رفته و در آنجا
مشغول درس علوم دينى نيز شدم .
با توجه به شرايط آن روز حاكم بر تهران قديم كه حساسيت فوق العاده اى نسبت به
رياضت هاى عرفانى و معنوى وجود داشت ، برخى بر من حساس شده و مرا به
امورى متهم ساختند، كه ناچار شدم براى فرار از اتهامات آنان ، در سحر گاهان روزى ،
به سوى قم مهاجرت كرده ، تا شايد در شلوغى حوزه علميه قم ، با آرامش خاطر درس
خوانده و به امور معنوى خود نيز مشغول باشم :
ما در جهان ز آز و تمنا گذشته ايم
|
با سرافرازى از سر دنيا گذشته ايم .
|
مستيم ما به غمزه چشم سياه دوست
|
از نشئه پياله و مينا گذشته ايم
|
خلوت سراى دلبر جانانه قلب ماست
|
از خانقاه و دير و كليسا گذشته ايم (42)
|
در آن ايام هنوز ازدواج نكرده بودم ، پس وقتى به قم رسيدم ، از رفتن به حجره هاى
مدرسه فيضيه و يا ساير مدارس اجتناب كرده ، تصميم بر آن گرفتم كه اتاقى اجاره
كنم ، تا مبادا باز معروفيت ! بيابم . پس به
دنبال اين بودم كه اتاقى اجاره كنم . بنابراين از صبح تا نزديك غروب آفتاب از اين
كوچه به آن كوچه رفته ، تا شايد خانه و يا اتاقى دلخواه به دست آورم ، ولى موفق
نشدم . در آخرين ساعات روز كه بسيار خسته و نااميد شده بودم ، گذرم به يكى از كوچه
هاى منطقه سيدان قم - واقع در خيابان چهارمردان - افتاد، از مغازه بقالى پرسيدم : آقا يك
اتاق اجاره اى سراغ نداريد؟
پيرمرد نگاهى به من انداخت و گفت : چرا يك خانه است كه بسيار قديمى است ، صاحب آن
اينجا نيست ، ولى اين خانه به گونه اى است كه هر كس
داخل آن شده است ، صبح سالم از آن بيرون نيامده است !؟
من كه از فرط خستگى از حال رفته بودم ، با خود گفتم اين حرفها افسانه است و نبايد
به اين افسانه ها اعتنايى كرد. از اين جهت با خوشحالى گفتم :
قبول دارم .
پيرمرد كليد بزرگى را از داخل ميز برداشته و براى رساندن من به خانه و
تحويل اتاق جلو افتاده و من نيز به دنبال او روان شدم . چيزى نگذشت كه به خانه اى
بسيار قديمى كه داراى دو اتاق دم درى بود، رسيدم . آن دو اتاق
قابل استفاده بود، در حالى كه ساير اتاقهاى انتهايى آن خانه كه در آن طرف حياط
قرار داشت ، به خاطر فرو ريختن سقفشان قابل استفاده نبود.
پيرمرد كليد خانه را به من داده آنگاه پس از تعيين اجاره آن خداحافظى كرده و رفت . من
نيز با اثاث مختصرى كه داشتم ، به همان اتاق دم درب خانه وارد شده و پس از ساعتى
نظافت ، به نماز ايستادم . پس از اتمام نماز، براى استراحت آماده مى شدم كه ناگهان
متوجه شدم كسى لاى درب اتاق را باز كرده و مى گويد:
ننه ، ننه ، كسى اينجا نيست ؟!
و بعد نيز بدون معطلى وارد اتاق شده و زنى پير و خميده را ديدم كه چنين به من خطاب
كرد و گفت :
ننه جان تنهايى ؟ غذا دارى كه بخورى ؟!
گفتم : بله ، تنهايم و غذا هم الان ندارم .
زن گفت : به خانه ام رفته و برايت غذا مى آورم !
لحظه اى بعد آن پير زن با يك بششقاب عدس پلو بسيار خشك و خالى بازگشت و آن را
جلوى من گذارده و رفت . من نيز پس از مصرف شام ، روى زيلوى مندرس اتاق دراز كشيده و
به خواب عميقى فرو رفتم :
ما ز بى برگى و نوائى خط پاكى داريم
|
چكند باد خزانى برخ كاهى ما (43)
|
نمى دانم چقدر از شب گذشته بود كه ناگاه اتاق لرزيد و از خواب پريدم ، به زودى
در آن تاريكى شب دو پرتو نورانى - شبيه چراغ قوه هاى پر نور - از گوشه آن
اتاقهاى خرابه را ديدم كه آرام آرام به سوى من حركت مى كند، پس وقتى نزديك و
نزديك تر شد، آن دو نور تند را پرتو چشمان حيوانى دم دراز و شبيه به انسان يافتم ،
كه خرناسه كنان به پنجره اتاق نزديك مى شد، پس از رسيدن به اتاق ، لحظه اى مكث
كرده و مستقيم بر من نگريست .
با اين كه جوانى با دل و جراءت بوده و قدرت روحى فراوانى داشتم ، از مشاهده آن
حيوان داراى اين شكل و قيافه سخت به لرزه افتادم ، لحظاتى بعد آن حيوان نزديك تر
آمده و روى درگاه اتاق نشست و باز به مشاهده من پرداخت .
در اين هنگام ، تنها راه چاره را دفع شر او از راه اذكار ماءثوره يافتم . پس به آن اذكار
مشغول شده ، تا آن كه ناگهان ديدم كه او از درگاهى پايين پريده و رفت !
از همان لحظه به بعد تب و لرز شديدى بر من عارض شد. آن شب بر من بسيار سخت
گذشت ، تا آن كه صبح شد، دوباره پيرزن آمد و صدا زد:
ننه جان ننه جان ! زنده اى يا مرده ؟
گفتم : نخير! زنده ام !
او وارد اتاق شد و از رنگ و روى من اوضاع نابسامان روحى و بدنى مرا فهميد و ديگر
چيزى نگفت . چند روزى بدين منوال گذشت ، تا آن كه روزى او چنين گفت : جوانى به
زيبايى تو؟ نبايد تنها باشد و بايد زن بگيرد!
گفتم : زن نمى خواهم ، زن دارى مسؤ وليت آور است و چون من قصد ماندن دائم را در قم
ندارم و بايد در آغاز تابستان به تهران بازگردم ، پس نمى توانم ازدواج كنم .
پيرزن اصرار كنان گفت : من زن بيوه مستمندى را سراغ دارم ، كه حاضر است با شما،
ولو به صورت موقت ازدواج نمايد، اگر شما با او ازدواج كنيد، او نيز به
پول مورد نيازش براى گذران زندگى دست يافته و شما نيز در اين شهر تنها نيستيد!
من هر چه انكار مى كردم ، او بيشتر اصرار مى كرد! تا آن كه پس از اصرارهاى بسيار وى
، به ناچار پذيرفتم . پيرزن با خوشحالى بيرون رفت و ساعتى بعد با زنى
بازگشت !
پس از تعارفات اوليه ، به آن زن بيوه ، رو كرده و در
كمال صراحت گفتم : من واقعا قصد ازدواج ندارم ، اين پيرزن بسيار اصرار مى كند و مى
گويد كه شما حاضريد بطور موقت ازدواج كنيد، آيا چنين است ؟
زن جوان با اشاره سر، موافقت خود را اعلام نمود.
مطمئن نبودم ، پس دوباره گفتم : من تا اول تابستان بيشتر در قم نيستم و پس از آن نيز
از شما جدا مى شوم ، مانعى ندارد؟
آن زن با اشاره سرش با اين شرط نيز موافقت كرد، پس به ناچار صيغه عقد را جارى
ساختم .
پس از خواندن عقد، زن چادرش را برداشت ، با اولين نگاه در
كمال تعجب او را دخترى بسيار زيبا و جوان يافته و يقين كردم كه او دختر است ، نه زن
بيوه . با ناراحتى به او گفتم : شما قبلا ازدواج كرده ايد؟
زن سرش را به زمين انداخت و چيزى نگفت .
سكوت او مرا سخت عصبانى كرد، پس با تندى به او گفتم : دختر بايد با اجازه پدرش
ازدواج نمايد، پدر شما كه چنين اجازه اى نداده است .
آن دختر به التماس گفت : به خدا سوگند پدرم راضى است !
گفتم : ادعاى شما را نمى پذيرم ، گذشته از اين كه شما بايد شوهر دائم كنيد، نه
شوهر موقت ، زيرا زندگى آينده شما تباه مى شود!
دختر گفت : نه ، تو را به خدا سوگند مى دهم كه از من طلاق نگيريد! چند روز
است كه پدر، مادر، خواهر و برادرانم گرسنه اند و تنها چاره رفع
گرسنگى آنها اين است كه من شوهر كنم و از پول آن اعضاى خانواده ام را از گرسنگى
نجات دهم !
تازه متوجه جريان شده ، پس بدون معطلى به او گفتم : چادرت را سر كن من به خانه
تان مى آيم .
او ابتدا سخت به وحشت افتاده و با التماس از من مى خواست كه چنين نكنم ! ولى وقتى ديد
كه التماسهايش فايده اى ندارد، به ناچار چادرش را سر كرده و به راه افتاد. از يكى
دو كوچه كه گذشتيم ، نزديك خانه اى ايستاد، در خانه را به صدا در آورد و پس از
لحظاتى در حالى وارد خانه فوق شدم كه به وضوح درستى كلام دختر را از چهره هاى
زرد رنگ بچه ها و ساير اعضاى خانواده مى ديدم .
بدون معطلى به پدر خانواده گفتم : آنچه پول دارم - كه چند برابر مبلغ مهر صيغه عقد
بود - را با شما تقسيم مى كنم ، دخترتان را نيز طلاق داده ، ان شاء الله شوهر خوبى
بطور دائم برايش پيدا مى كنم !
پدر و مادر آن دختر كه از رفتار من سخت حيران شده بودند، ابتدا نمى پذيرفتند، ولى
پس از اصرار زياد من نصف كل مبلغى كه به همراه داشتم به آنان دادم و از آن خانه بيرون
آمدم .
در طول يك هفته ، هر روز به حضرت معصومه (س ) و حضرت ولى عصر
عجل الله تعالى فرجه الشريف متوسل مى شدم ، تا شايد شوهر خوبى براى آن دختر
پيدا شود و زندگى او و خانواده اش نجات يابد.
هفته اى ديگر براى سركشى به آن خانه رفتم ، در
كمال تعجب متوجه شدم كه آن دختر با بنايى ازدواج كرده است و از آن روز به بعد نيز
زندگى آن دختر سر و سامانى گرفت و اينك نيز او داراى فرزندان چند است كه هر يك
زندگى نسبتا مرفهى دارند.
بارى ! آن داستان گذشت ، ايام تابستان فرا رسيد، تصميم گرفتم به مشهد مهاجرت
كنم و در آنجا نيز به رياضت هاى نباتى و درس خواندن خويش ادامه دهم . پس بدون آن
كه پول زيادى در بساطم باشد، به سوى مشهد روانه شدم .
پس از رسيدن به مشهد، وارد مدرسه علميه اى شدم و حجره اى در طبقه بالاى آن گرفتم .
چند روزى را با باقيمانده پولها گذراندم ، ولى بالاخره پولها نيز تمام شد، رويى
نداشتم تا به نزد بزرگان مشهد رفته و از آنان تقاضاى كمك كنم . پس تصميم
گرفتم از خود حضرت رضا عليه السلام بخواهم تا ايشان لطفى كنند! چندين بار در
طى يكى دو روز به حرم رفته و تقاضا كردم ، ولى اثرى نديدم ، تا آن كه از شدت
گرسنگى و ضعف در حجره افتادم ، شب شد، به زحمت نمازم را نشسته خواندم و پس از
لحظاتى نيز به خواب رفتم .
نمى دانم چند ساعت گذشت كه ناگاه ديدم در حجره ام را مى زنند. از خواب پريدم و بلند
شدم ! دو نفر روحانى سيد وارد اتاق شدند و نفر جلو خود چراغ را روشن كرد و فرمود:
ميهمان نمى خواهى !؟
با خود گفتم در اين شرايط بى پولى و بى غذايى ميهمان برايم رسيد، پس به ناچار
به خاطر احترام روحانى ، آن هم سادات ، با خوشرويى از آنان
استقبال كرده و در كمال احترام عرض كردم : بفرماييد!
آن دو وارد اتاق شدند و در گوشه اى از اتاق نشستند. لحظاتى بعد يكى از آن دو نفر
رو به ديگرى كرد و فرمود: برو و از بيرون كبابى تهيه كن و بياور و در ضمن مقدارى
خرما نيز تهيه كن !
اى كه در شدت فقرى ز پريشانى حال
|
صبر كن كاين دو سه روزى به سر آيد محدود
|
آنگاه به من فرمود: چاى را نيز دم كن .
من بدون آن كه متوجه باشم كه چندين روز است كه در حجره چيزى يافت نمى شود، به
گوشه حجره - كه سماور و وسايل چايى در آنجا قرار داشت - رفته و ديدم كه زغالى
عالى ، چاى معطر و قندى بسيار خوب دارم ، پس چاى را دم كرده و بازگشتم ، ناگهان
ديدم كه آن دو نفر ديگر با كباب و مقدارى خرما وارد اتاق شد، پس سفره را انداختم و غذا
را در وسط آن گذاشتم . آن آقا رو به من كرده و فرمود:
قبل از آن كه كباب را بخورى ، مقدارى خرما بخور!
پس چند خرما را خوردم ، حالم بسيار مساعد شد، آنگاه شكمى از عزا در آورده و غذايم را نيز
خوردم . سپس آن آقا رو به من كرده و فرمود: بيا اين مبلغ
پول را بگير. به تهران بازگرد و درس را نيز رها كرده و به كارى كه مى گويم
بپرداز. ضمنا رياضت نباتى را نيز كنار بگذار.
آنگاه خداحافظى فرمود و از در حجره بيرون رفت .
با خود گفتم ، خادم مدرسه آدم بسيار بد اخلاقى است ، شايد به اين آقايان كه در اين
وقت شب از مدرسه خارج مى شوند اهانتى روا دارد، كه چرا در اين ساعت مزاحم او شده اند،
پس از پله هاى مدرسه به سرعت پايين آمده ، هر چه گشتم كسى را نيافتم ، به سوى
درب مدرسه رفتم ، در كمال حيرت متوجه شدم كه در مدرسه
قفل است ، بعد از خادم مدرسه از دو نفر سيد پرسيدم ، او گفت : كسى را نديده است . پس
فهميدم كه او بايد وجود مقدس حضرت ولى الله اعظم
عجل الله تعالى فرجه الشريف باشد:
من كه باشم كه بر آن خاطر عاطر گذرم
|
لطفها مى كنى اى خاك درت تاج سرم
|
همتم بدرقه راه كن اى طاير قدس
|
كه درازست ره مقصد و من نو سفرم (44)
|
از آن روز به بعد هر چه از آن پول بر مى داشتم ، كم نمى شد. مرحوم آقاى حاج شيخ
حسنعلى اصفهانى نيز از آن پول ، يك قران گرفت ، من نيز به دستور حضرت بقية الله
اعظم عليه السلام كه امرشان اين بود كه استعداد و وظيفه من طلبه شدن نيست ، بلكه راه
اندازى و مدرسه اى خصوصى بود، تا شاگردانى محب
اهل البيت عليه السلام تربيت كنم ، به تهران بازگشته و آن رياضتهاى نباتى را نيز
كنار گذاردم .
روزها گذشت تا آن كه شبى مرحوم آقا سيد كريم - كه تشرفاتش خدمت امام عصر
عجل الله تعالى فرجه الشريف در عصر حاضر براى همگان مسلم است - مرا به مجلس
روضه اى در خانه اش دعوت فرمود، كه تعداد افراد بسيار اندكى از جمله مرحوم آقا
شيخ مرتضى زاهد در آنجا حضور داشتند. پس از پايان روضه ، آنان رفتند، من دقايقى
چند ماندم ، وقتى خواستم از مرحوم آقا سيد كريم كفاش خداحافظى كنم ، ايشان فرمود:
شما بمانيد! امشب از نيمه گذشته حضرت ولى عصر
عجل الله تعالى فرجه الشريف به اينجا تشريف مى آورند:
يوسف گم گشته باز آيد به كنعان غم مخور
|
كلبه احزان شود روزى گلستان غم مخور
|
اى دل غمديده حالت به شود دل بد مكن
|
وين سر شوريده باز آيد به سامان غم مخور
|
گر بهار عمر باشد باز بر تخت چمن
|
چتر گل بر سركشى اى مرغ خوش خوان غم مخور
|
دور گردون گر دو روزى بر مراد ما نبود
|
دايما يكسان نباشد كار دوران غم مخور (45)
|
سرور و شادمانى تمام وجودم را احاطه كرد، پس با بى صبرى به انتظار ايستادم ، تا
آن كه شب از نيمه گذشت ، ناگهان آن حضرت تشريف آوردند و در اولين نگاه متوجه شدم
كه اين مرد بزرگ همان آقايى است كه در مشهد به فريادم رسيد و مرا به آن دستورات
امر فرمود! (46)
تشرف هدايتگر:
ناب حجة الاسلام محمد على شاه آبادى از يكى از بزرگان حوزه
نقل كرد:
در اواخر قرن پنجم هجرى مردى از طايفه عامه به نام حسين عراقى در دمشق زندگى مى
كرد. او جوانى بسيار زيبا و سخت مورد توجه زنان بود و از اين جهت روزگار را به
بطالت مى گذراند و در راه رفتارهاى فاسدش ، از هيچ كوششى فروگذارى نمى نمود.
عادتش بر اين منوال بود كه روزهاى جمعه به همراه ساير دوستانش براى خوشگذرانى
به بيرون از شهر دمشق رفته و تا پاسى از شب به فساد و تباهى
مشغول بود.
در يكى از همان روزها، او به هنگام خروج از شهر، ناگهان از بطالت ايام و بى
فايدگى رفتارهايش سخت احساس غم مى كند. او خود مى گفت : آنچنان در افكار خويش
غوطه ور بودم ، كه در آن روز نه تنها از هر خوشگذرانى دروى كردم ، بلكه حتى از جمع
دوستانم نيز غافل و آنان را به فراموشى سپردم .فشار اين حالت روانى و افكار
مغشوش طاقت را از من ربود. پس به ناچار قبل از ظهر همان روز جمعه از دوستانم جدا و خود
را به شهر رساندم ، با خود فكر كردم كه بهتر است براى اولين بار در نماز جمعه
شهر حضور يابم ، شايد تسكين يابم !
بر درگهش هر دم كه كنى ناله نماز است
|
آن سجده قبول است كه از روى نياز است
|
خرم دل آن كس كه در او غير خدا نيست
|
همچون دل محمود كه در قيد اياز است (47)
|
اتفاقا سخنان آن روز خطيب سنى مذهب نماز جمعه شهر دمشق پيرامون حضرت مهدى
عجل الله تعالى فرجه الشريف بود. پس از پايان سخنانش ، لحظه اى در ذهنم خطور
كرد كه : آيا مى شود من نيز او را ديده و با او معاشرت كنم ؟
برخود نهيب زدم كه چگونه با اين سوابق و خوشگذرانى ها، توقعى به اين بزرگى
دارم . در همين لحظه ناگاه ديدم مردى فوق العاده جذاب دستى بر شانه ام گذارده و
فرمود: به سوى خانه بشتاب .
بدون اختيار از جاى برخاسته و به راه افتادم . آن مرد ابتدا از پى من مى آمد، ولى در
نهايت ، اين من بودم كه به دنبال او مى دويدم ! پس از دقايقى به خانه اى رسيديم . او
به محض ورود، به نماز ايستاد، من نيز به او اقتدا كرده و نماز گذاردم .
پس از اتمام نماز چنان با او محشور شدم ، كه حتى براى لحظه اى فراقش بر من سخت
مى گذشت . توسط او به مذاهب حق شيعه اثنى عشرى گرويدم و پس از يكى دو روز
دريافتم كه او همان مهدى عجل الله تعالى فرجه الشريف است . او همچنان با من بود و من
نيز بر گرداگرد وجودش پروانه وار مى سوختم .
خوشا دردى ! كه درمانش تو باشى
|
خوشا راهى ! كه پايانش تو باشى
|
خوشا چشمى ! كه رخسار تو بيند
|
خوشا ملكى ! كه سلطانش تو باشى
|
خوشا آن دل ! كه دلدارش تو گردى خوشا جانى ! كه جانانش تو باشى (48)
يك هفته در كنارش بودم ، جمعه اى ديگر كه فرا رسيد، فرمود: من بايد بروم !
با ناراحتى گفتم : من نيز با شما مى آيم ، من طاقت دورى شما را ندارم . فرمود: وظيفه ام
اين است كه بروم ، ولى شما نبايد با من بياييد، از ابتداى دوران غيبت تاكنون ، با هيچ
كس به اندازه يك هفته همراه نبوده ام .
هزار دشمنم ار مى كند قصد هلاك
|
گرم تو دوستى از دشمنان ندارم باك
|
مرا اميد وصال زنده مى دارد
|
و گرنه هر دم از هجر تست بيم هلاك
|
رود به خواب ، دو چشم از خيال تو هيهات
|
بود صبور، دل اندر فراق تو حاشاك (49)(50)
|
تشرف پيام آور:
جناب حجة الاسلام شيخ مهدى كرمى فرمود:
روزى مرد بزرگى كه تشرفاتى به محضر حضرت بقية الله
عجل الله تعالى فرجه الشريف داشت ، به يكى از اساتيد حوزه چنين فرمود: چند
سال پس از پيروزى انقلاب به مكه رفته و در عرفات به محضر حضرت بقية الله
عجل الله تعالى فرجه الشريف تشرف يافتم . آن حضرت در عصر روز عرفه براى
عده اى از شيعيان خويش كه از اطراف عالم گرد هم جمع شده بودند، چنان سخن مى فرمود
كه هر كس به زبان مادرى خويش سخنان حضرت را مى شنيد و مى فهميد. پس از پايان
صحبت ، آن حضرت رو به من كرد و فرمود: برو به مسؤ ولين نظام بگو تا كى بايد
يك مشت كر و لال را به مكه بفرستيد؟ چرا عده اى را كه به زبان اينها آشنا باشند، به
حج نمى فرستيد، تا معارف ما را به اينان برسانند!
وقتى اين پيام به برخى از سران كشور مى رسد، گروهى به عنوان زبان دان تدارك
ديده شد. كه تاكنون نيز خدمات فراوانى در ارائه معارف شيعه نموده اند (51)
تشرف مشكل گشا:
جناب حجة الاسلام على مرعشى به نقل از عمويشان جناب حجة الاسلام سيد محمود مرعشى و
او نيز به نقل از شيخ محمد خاقانى فرمود:
با اين كه حدود 30 سال از زندگى ام مى گذشت ، ازدواج نكرده بودم مريضى ، فقر و
تنگدستى نيز زندگى مرا فرا رفته بود. روزى خبر يافتم كه در همسايگى ما دختر
لايقى است تصميم گرفتم به خواستگاريش رفته و او را به همسرى در آورم ولى او از
خانواده ثروتمندى بود، در حالى كه من فقير محض بودم . تنها راه چاره را
توسل به حضرت بقية الله دانستم پس روزى عازم مسجد كوفه شده ، تا در آنجا
توسل يابم . وقتى به مسجد كوفه رسيدم ، درب را بسته يافتم
،رسول خدا پس همانجا كنار درب مسجد به گوشه اى پناه بردم ، هواى سرد زمستانى مرا
به هوس انداخت تا قهوه اى را كه به همراه آورده بودم دم كنم پس آن را در قورى ريخته و
دم كردم ، از آن زمان ، استفاده كرده و دو ركعتى نماز خواندم ، چيزى نگذشت كه قهوه آماده
شد، ناگهان عربى به نزدم آمد، با ناراحتى قهوه اى به او تعارف كردم ، او از آن قهوه
قدرى نوشيد ولى فرمانم داد كه بقيه اش را خود بنوشم .
از زندگيم پرسيد من با اكراه سر صحبت را با او باز كردم ، ناگهان او رو به من كرده
و فرمود: از سه مشكلى كه دارى - سرفه ، فقر و ازدواج با دختر همسايه ، سرفه ات
شفا يافته ، و با آن دختر نيز ازدواج مى كنى ، ولى فقر هميشه همراه تو خواهد بود!
زيرا كه مصلحت تو در آن است .
اين را فرمود و رفت ، وقتى به شهر بازگشتم ديدم از سرفه هاى مضمن خبرى نيست ،
به زودى با آن دختر نيز ازدواج كردم ولى همچنان در فقر باقى ماندم و حوادث پديد آمده
و نويدهاى آن شب مرا به يقين رساند كه در آن شب سرد، به محضر حضرت تشرف
يافته بودم ، در حالى كه خود خبر نداشتم . (52)
تشرف دستور العملى :
مرحوم آية الله شيخ مرتضى حائرى فرمود:
روزى برايم نقل شد كه مردى به نام آقاى اشكانى ، خدمت حضرت ولى عصر
عليه السلام تشرفاتى دارد، پس به اتفاق دوست پنجاه ساله ام آقاى روحى و اخوى
سلمه الله ، به خانه اين پيرمرد در خيابان ايستگاه رفتيم ، تا شايد به واقعيت ادعاى
وى پى ببريم . وقتى به خانه اش وارد شديم او را پيرى نورانى يافتيم ، كه آثار
درست گويى و حقيقت جويى در چهره اش
واضح و روشن بود، با اين كه در آن دوران - دوران رژيم سابق داشتن راديو خلاف عرف
مقدسين بود، او در اتاقش راديو را داشت ، از اين جهت در همان ابتداى ملاقات متوجه شدم كه
او اهل تظاهر و دكان دارى نيست ، پس از انجام تعارفات اوليه از تشرفش پرسيدم ، او
گفت : من از ديار خوى در آذربايجان هستم ، در مدرسه نظام كشور تركيه
تحصيل و سالهاى فراوانى است كه در ارتش خدمت كرده ام و اينك به لطف حضرت زندگى
را در قم مى گذرانم . (53)
روزى در تهران ، واعظ محترمى بر سر منبر دستورى را خواند و چنين اشاره كرد
كه هر كس خواستار ديدن امام عصر عليه السلام است ، بايد به اين دستور
عمل نمايد. من كه عاشق آن حضرت بوده و حاجاتى نيز داشتم ، آن
اعمال را انجام دادم چيزى نگذشت كه به خدمتش تشرف يافته و حوايج خود را به آن
حضرت عرضه داشتم .
از وى دستورالعمل را پرسيدم ؛او بدون كوچكترين مضايقه و ترديدى آن دستور را
نقل كرد.
دوباره پرسيدم : آيا خدمت حضرت در حالت حضور
كامل و با ديده عيان رسيدى ؟
او گفت : پس از اجراى دستورالعمل ، گاه ناگهان همانطورى كه نشسته ام ، اوضاع عوض
شده به خدمتش مى رسم و گاهى ديگر در حالت خواب به نزدش تشرف مى يابم !
با خود گفتم : پس معلوم مى شود كه به صورت مكاشفه خدمت حضرت ولى عصر عليه
السلام تشرف مى يابد،
آنگاه پس از انجام صحبتهاى ديگر از خدمتش مرخص شده و خود در ماه مبارك رمضانى به آن
دستور ماءثور عمل كردم ، ناگهان نور درخشانى را ديدم كه منشاء آن ناپيدا بود، روزى
ديگر دوباره آن عمل را انجام داده و پس از مدت زمانى به خواب رفتم به محض خوابيدن
ناگهان با دو موجودى كه به صورت بخار بودند، مواجه شده ، آنان به سويم آمده و
پس از تصرف كه در مغزم ، بيدار شدم . (54) پس خود را دور آسمانهايى يافتم كه
سراسر آن نور بود، در آن آسمان صورت محترمى شبيه عكس ابوعلى سينا را
يافتم ، ولى به خدمت امام عصر عليه السلام نرسيدم .
براى اطمينان از اثر آن دستورالعمل ، با استخاره ، آن را به دو نفر ديگر از صالحان -
كه يكى روحانى و ديگرى معلم است - دادم و با آنان نيز شرط كردم كه نسبت به ظلم هاى
سابقشان استغفار و پس از اين نيز عمل كنند كه به هيچ فردى ظلم ننمايند. آنان نيز
پذيرفته و به توسط اجراى آن دستورالعمل به خدمت حضرت ولى عصر عليه السلام
تشرف مكاشفه يافتند.
روزى ديگر رفيق صالح آقاى روحى به من گفت : روزى تصميم گرفتم به دستور
فوق عمل كنم ، وقتى شروع كردم ، در وسط اعمال شديدى را نور شديدى را ديدم ، پس
سخت ترسيدم و از ادامه انجام اعمال دست برداشتم !
از آن روز به بعد، گاهى مرحوم اشكانى را مى بينم كه با اطمينان خاطر و آرامشى باور
نكردنى به حرم حضرت معصومه عليها السلام مى آيد و در همان جايى كه خودم حضرت
ولى عصر عليه السلام را به هنگام زيارت حضرت معصومه عليها السلام ديده بودم ،
آمده و به زيارت مى ايستد. گاهى در ايام عزادارى امام حسين عليه السلام به
منزل مرحوم آية الله بروجردى آمده و همانند مردم به ميان جمعيت رفته و همان جا به
عزادارى مى پردازد. (55)
تشرف امدادگر:
مرحوم آية الله شيخ مرتضى حائرى به نقل از رفيق با سابقه ، صالح و راستگويشان
آقاى حاج حسين خان ضيائى بيگدلى فرمود:
در سالهاى اخير روزى با تعدادى از زنان و دوستان قمى عازم سفر حج شديم ، نام يكى
از آنان اكبر خان بود. پس از رسيدن به مكه و فرا رسيدن ايام حج ، در شبى
كه از عرفات عازم مشعر الحرام بوديم . حاجيان پس از رسيدن به مشعر، سخت خسته شده
و در آن بيابان بدون چراغ (56) بساطى را پهن كرده تا استراحت كنند، ولى نياز به
آب ، ما را وادار كرد تا اكبرخان را نزد خانم ها گذاشته و با بقيه دوستان به سوى
عرفات بازگشته تا از شير آب كه نزديك صحراى عرفات بود، آب برداشته و باز
گرديم . پس از طى مسيرى حدود 7 كيلومتر و برداشتن آب مورد نياز، در راه بازگشت ،
به دليل خاموشى چراغها، راه را گم كرديم . هر چه اكبرخان را صدا زديم ،
كسى را نيافتيم ، پس خسته و درمانده شديم و به حالت اضطراب تمام ، دقايقى چند را
گذرانديم ، ناگهان سه نفر سوار سوار بر اسب را ديديم كه قبائى بر تن پوشيده و
شالى به كمر بسته ، كلاه نمدى خاص قمى ها را بر سر داشتند، يكى از آنان كه
نورانيت بيشترى داشت ، رو به ما كرده و فرمود: قمى ها را مى خواهيد؟
با خوشحالى و حيرت گفتيم : آرى !
پس تپه اى بسيار نزديك را نشانمان داد و فرمود: از اين تپه بالا برويد و صدا بزنيد،
همانطرف تپه هستند!
پس بدون توجه مجدد به آن اسب سواران ، با عجله به سوى تپه دويديم و پس از
رسيدن به تپه و بالا رفتن از آن اكبر خان را صدا زديم ، او جوابمان داد، خيالمان راحت
شد! ولى ناگهان از خود پرسيديم : آن اسب سواران چه كسانى بودند در آن صحرايى
كه بجز اتومبيل وسيله نقليه ديگرى نبود، اين اسب سواران چه كردند؟ چرا آنان در
حال احرام نبودند؟ از كجا مى دانستند كه ما قمى هستيم و به
دنبال گروه خويش باز مى گرديم و چرا آنان لباس قديم الايام قمى ها را پوشيده و از
كت و شلوار! استفاده نمى كردند؟!
در اين موقع متوجه شديم كه آنان از دستگاه غيب الهى بوده اند كه در مواقع خطر و يا
اضطرار، به قدرت ولايت تكوينى به فرياد مردمان مى رسند! (57)
تشرف مكمل :
مرحوم آية الله حاج شيخ مرتضى حائرى به
نقل از آقا سيد نورالله يزدى فرمود:
عمويم سيد جليل القدر و شريفى بود، او در تهران زندگى مى كرد، تا آن كه وى
درگذشت ، طبق وصيت ، جنازه اش او را با تصدى فرد خير و خدمتگذارى به نام آقا شكر
الله خان ، با آمبولانس به سمت قم حركت دادند. در آن روزگار حدود 6 ساعت
طول كشيد تا بتوان از تهران به قم آمد، هنگامى كه ماشين به راه افتاد پس از سه ساعت
راه پيمودن ، به هنگام فرا رسيدن شب ناگهان در على آباد توقف كرد، و وقتى از راننده
علت توقف پرسيده شد او با ناراحتى مى گويد:
من شب كورم ، چشمهايم در شب درست نمى بينند، جاده نيز شلوغ است و من توان رفتن ندارم
.
آقا شكر الله خان كه مى دانست بسيارى از بستگان عمويم زودتر به قم رفته و به
انتظار جنازه از عصر ايستاده اند، هر چه به راننده آمبولانس التماس مى كند، كمتر نتيجه
مى گيرد. پس به سراغ اتومبيلى ديگر رفته و از او مى خواهد در
قبال 200 تومان - كه آن روزگار مبلغ بسيارى بوده است - جنازه را به قم
منتقل نمايد، آن راننده نيز از محل جنازه ترسيده و نمى پذيرد!
نگرانى و حيرت شكر الله خان را فرا مى گيرد، ناگهان در آن بيابان سيدى با قبايى
بلند و عمامه اى سياه - و بدون عبا - به نزدش آمده و مى گويد: من آمبولانس را به قم مى
برم ! شكرالله خان با خجالت مى پذيرد آن سيد روحانى پشت فرمان ماشين نشسته و
به راه مى افتد. راننده اصلى آمبولانس رو به سيد كرده و مى گويد:
شما گواهينامه رانندگى داريد؟
سيد مى فرمايد: كسى مطالبه گواهينامه نمى كند و اگر مطالبه كند، نشانش مى دهند؟!
از او مى پرسند: شما عبا نداريد؟
سيد مى فرمايد: عبا و عصا دارم ، بعدا مى آورند!
با گذشت حدود يك ربع ناگهان آنان خود را در قم مى يابند! در حالى كه از
على آباد تا به قم بيش از سه ساعت راه بوده است - پس سيد پياده شده و خطاب به
آنان مى فرمايد:
برويد به ميهمانخانه بهار، بستگان اين جنازه آن جا منتظرند.
آن ها بدون توجه به سيد، به سرعت از ماشين پياده شده و به سوى ميهمانخانه بهار
حركت مى كنند تا مردم را از نگرانى در آورند پس از رسيدن جنازه و آماده شدن حاضران
براى تشييع ، ناگهان همان سيد با عبا و عصا در تشييع حاضر مى شود آنگاه خود به
محازات امام جماعت ، ايستاده و نماز ميت را مى خواند.
شكر الله خان اضافه كرد اين تنها من نبودم كه سيد را مى ديدم بلكه تعدادى ديگرى از
افراد - نه همه آنان - نيز سيد را مى ديدند، پس از پايان نماز تصميم گرفتيم همان
مبلغ 200 تومان را كه بنا داشتيم به راننده ديگرى جهت
انتقال جنازه در على آباد بدهيم ، به آن سيد بپردازيم ولى هر چه جستجو كرديم ، او را
نيافتيم ! (58)
تشرف شفابخش :
يكى از اساتيد بزرگ حوزه ، كه ساليان سال در نجف درس خارج ديده و اينك نيز در
حوزه قم به درس و بحث مشغول است ، فرمود:
پس از رحلت تنها فرزندم ، سردرد شديدى بر من عارض شد. روزگارمان تاريك و
خوشى از زندگى مان رخت بربست . كار هر روزه من و همسرم بر اين بوده و هست كه بر
سر قبر تنها فرزندمان حاضر شده تا تسكين يابيم . روز 21 ماه مبارك رمضان كه شبش
را به احياء گذرانده بودم ، وقتى به خانه آمدم ، خوابم نمى برد براى آرامش روحم به
زيارت قبر پسرم رفتم پس از قدرى قرآن خواندن ، ناگهان به صورت مكاشفه
فرزندم را به سه خانم محجبه ديدم كه از كنارم گذشته و سپس سمت راستم آمده و زير
بغلم را گرفت و گفت :
بابا! خسته شدى ، پا شو و استراحت كن !
و سپس تكانى به من داد وقتى به خود آمدم هنوز صندلى اى كه روى آن نشسته بودم نيز
تكان مى خورد.
باز آرام و قرار نداشتم ، پس به سوى حرم مطهر حضرت معصومه عليها السلام راه
افتادم ، در بين راه اشعارى را كه پيرامون حضرت زهرا عليها السلام كه سروده بودم با
گريه مى خواندم ،
همان مهدى كه گويد مادر من
|
همان مهدى كه گويد مادر، آيم
|
ناگهان ديدم عربى انگشتانش را در انگشتانم انداخت و پس از پيمودن يكصد و پنجاه قدم
، انگشت شست مرا نيز گرفت ، من به او توجهى نداشتم و سخت در
حال خويش به ياد زهرا عليها السلام مى گريستم . يك وقت به خود آمده و با تندى هر چه
تمام تر به آن عرب گفتم : چرا دست مرا گرفتى ؟ از من چه مى خواهى ؟
او كه غم و اندوه چهره اش را پوشانده بود، در
كمال آرامش سرش را تكان داد و فرمود: هيچى !
سپس رهايم كرد و رفت . چند قدمى دور نشده بود كه باز براى اظهار ناراحتى به سويش
بازگشتم ولى كسى را نيافتم ! هر چه به اطراف نگريستم ، كسى را نيافتم ، ناگهان
احساس كردم كه سر دردى كه امانم را بريده بود، ديگر وجود ندارد. قدرى به هوش آمدم
با خود گفتم اين فرد كه بود؟ حدس زدم كه حضرت بقية الله
عجل الله تعالى فرجه الشريف بود همان شب به قرآن
تفاءل زده و چنين يافتم : الم تر كيف ضرب الله مثلا كلمة طيبة كشجرة طيبة اصلها
ثابت و فرعها فى السماء (59)
وقتى آن را براى عارفى پنهان گفتم ، او گفت : آن فرد كسى جز وجود مقدس حضرت
بقية الله عجل الله تعالى فرجه الشريف نبوده است به خاطر دنباله آن آيه تؤ ثى
اكلها كل حين دوباره تشرفى براى شما
حاصل خواهد شد. پس سخت خوشحال شدم و به انتظار ديدار مجدد او نشستم .
روزها گذشت ، تا آن كه روز تولد حضرت رضا عليه السلام وقتى دخترم و فرزندان
سيدش را سوار بر ماشين كرده ، تا به خانه شان بروند، در راه بازگشت به ميدان
نو قم كه رسيدم ، دو مرد عرب را يافتم . مردى كه جلوتر بود، قدش بلندتر بود.
با كنجكاوى و سابقه ذهنى ، وقتى به سويش رفتم ، پس از اندكى دقت همان فرد سابق
را يافتم ، او لبخندى زد، من به دنبالش دويدم اتفاقا لحظه اى جمعيت بين من و او فاصله
انداخت ، وقتى جمعيت رد شد، ديگر او را نديدم ! (60)
تشرف سفارشى :
جناب حجة الاسلام علوى گلپايگانى فرمود:
قبر مرحوم آقا سيد محمد باقر چهار سوئى در قبرستان تخت فولاد اصفهان در گوشه اى
دور افتاده قرار دارد اين دورى قبر علت مهمى دارد كه من از زبان خود آن مرحوم
نقل مى كنم او مى فرمود:
روزگارى كه براى فاتحه بر قبور، به قبرستان تخت فولاد مى رفتم در بسيارى از
مواقع مردى را در دور دست قبرستان مى ديدم كه ساعتها ايستاده و به خواندن ادعيه
مشغول است روزى حساس شده ، به سويش رفتم پس از سلام و تعارفات اوليه از اينكه
او اينجا - كه در آخرين قسمت قبرستان است - ساعتها ايستاده و به ذكر
مشغول است پرسيدم ، او ابتدا حاضر به سخن گفتن نبود ولى در اثر اصرار گفت :
اين جا قبر پدرم كه تاجر بزرگى بوده قرار دارد، قبر او نيز در كنار مردى از اصحاب
خاص حضرت بقية الله عجل الله تعالى فرجه الشريف است كه من به توصيه اكيد
پدرم ، سالهاست به اين مكان آمده و در اين جا براى آندو از خداوند طلب مغفرت و رحمت ، و
علو درجات مى كنم .
با تعجب و اصرار فراوان از چيستى ارتباط فوق پرسيدم ؟
او گفت : سالها قبل وقتى پدرم كه عازم زيارت حج بوده ، روزى در مسير راه از قافله عقب
مانده و جانش به شدت به خطر مى افتد او در
حال نااميدى به حضرت بقية الله توسل مى يابد لحظاتى بعد ناگاه مردى اسب سوار
را از دور مى بيند كه به همراه فرد ديگرى به نزدش مى آيند آن مرد اسب سوار پس از
رسيدن به پدرم و پرس و جو از حالش ، سفارش پدرم را به آن ديگرى مى كند دستور
مى دهد پدرم را به مكه برساند و خود مى رود، دقايقى بعد پدرم با آن مرد به راه
افتاده و ناگهان خود را در مكه مى يابد. آن مرد به هنگام خداحافظى ، به پدرم مى
گويد: پس از اعمال حج اگر خواستى به شهر اصفهان برگردى به فلان جا بيا تا
با هم به آن شهر باز گرديم .
پدرم پس از اعمال حج ، به همان نقطه آمده و با كمك آن مرد وارسته ، زمان ممكن و يك
لحظه به شهر اصفهان باز مى گردد. مردم آن روزگار از اينكه پدرم در آن جمله پس از
اتمام مراسم حج آنهم تنهائى به شهر بازگشته ، تعجب مى كنند ولى او چيزى نمى
گويد.
روزى در ميان ديداركنندگان با مردى شبيه به همان مرد صحابى مواجه مى شود، پس از
دقت ، متوجه مى شود كه اين مرد همان دوست صحابى او است پس به اصرار او را به
صرف غذا دعوت مى كند و در عين حال از حال و روزش مى پرسد متوجه مى شود كه آن مرد
سرايدار يكى از سراهايى است كه او نيز در آنجا مغازه اى دارد، در پايان آن مرد
صحابى رو به پدرم كرده و مى گويد:
تشرفات مرا تا هنگامى كه زنده هستم به كسى بازگو نكن زمانى كه من از دنيا رفتم
مرا در اين نقطه از قبرستان تخت فولاد - همان جائى كه الان قبر پدرم است - دفن كن ، و
از پول خودم براى هزينه تجهيز و دفنم استفاده بنما.
چند روز بعد زمانى كه پدرم از حمام عازم منزل بوده ناگهان متوجه ازدحام غير عادى اى ،
جلوى سراى بازار مى شود جلو رفته و پس از كمى پرس و جو متوجه مى شود كه آن مرد
صحابى ، از دنيا رفته است . پس با ناراحتى تمام مردم را كنار زده و خود تصدى امور او
را بر عهده مى گيرد، وقتى به اتاق اش مى رود زير متكايش چنين نامه اى را مى يابد:
خدايا سر من فاش شده است ديگر طاقت ماندن ندارم پس مرا به سوى خود بخوان !
بارى پدرم پس از خبردار كردن مردم و بسيارى از بزرگان شهر، آن مرد صحابى را
تجهيز مى كند و در همين جائى كه الان مى بينى ، دفن مى كند بعدها خود پدرم نيز وصيت
كرد كه مرا در كنار قبر آن مرد صحابى دفن نمايم و براى هر دو طلب مغفرت و رحمت كنم
من نيز سالها است به اين مكان آمده و براى آن دو، به وظيفه ام
عمل مى كنم . (61)