next page fehrest page back page

جناب ملاصدرا را در فاتحه چهارم مفتاح اول مفاتيح الغيب تحقيقى انيق در كلام حضرت مولى الموالى كه فرمود: (( جميع القرآن فى باء بسم الله و انا نقطه تحت الباء )) است كه گويد:
اعطم هداك الله : ان من جملة المقامات التى حصلت للسائرين الى الله بقدم العبوديه مقام اذا حصل لواحد، يرى بالمشاهده العينيه كل القرآن بل جميع الصحف المنزله تحت نقطه باء بسم الله بل يرى جميع الموجودات تحت تلك النقطه
(به شرح بسم الله و باء آن و نقطه تحت آن در ذيل بيت اول از باب اول مراجعه بفرما).
مراد از نقطه كه اصل كل اشياء است همان حق سبحانه است كه بسيط الحقيقه كل الاشياء است .
14 - ولى اين كتبى نمود است از آن نقطه كه خود عين وجود است
نقطه كتبى نمود نقطه عين وجود يعنى حق تعالى است . همانگونه اين نقطه كتبى موجب تشكيل الف مى شود و از الف حروف تحقق مى يابد و از حروف كلمات و جملات و سطور و همه علوم منشعب مى گردد؛ اين نمود است براى آن نقطه بسيط الحقيقه كل الاشياء كه همه كلمات وجودى از او منتشى شده است .
15 - چو نقطه آمد اندر سير حبى پديد آمد ازو هر قشر و لبى
مراد از قشر كه پوست است كه عالم اجسام و طبيعت است و مراد از لب كه مغز است عالم ارواح و عقول است .
بدان كه كلام به حروف منتهى است و حروف به الف و الف به نقطه ، و نقطه عبارت است از سر هويت مطلقه در عالم . و نزول وجود مطلق ، يعنى ظهور هويتى كه مبدء وجود است و عبارتى و اشارتى آن را نبود (( يا هو يا من لا هو الا هو ))
اين نقطه بر عرش اگر نازل شود عرش آب مى شود و مضمحل مى گردد. اين نقطه است كه به لحاظ امتداد و تعليقش به كثرات چندين هزار عالم به توان چند هزار عالم از آن ظاهر، و چندين هزار مرتبه به توان چندين هزار مرتبه از آن ناشى شده است و در هر مرتبه نامى يافته است .
و اين نقطه همان هويت مطلقه است كه همه به او قائم اند و در همه جاهاى و هوى اوست كه خود قابض و باسط است ، و همه به نفس رحمانى او متنفس اند.
اى به ره جستجو نعره زنان دوست دوست گر به حرم ور بدير كيست جز او اوست اوست
پرده ندارد جمال غير صفات جمال نيست بر اين رخ نقاب نيست بر اين مغز پوست
با همه پنهانيش هست در اعيان عيان با همه بى رنگيش در همه زو رنگ و پوست
دم چو فرو رفت هاست هو است چو بيرون رود يعنى از او در همه هر نفسى هاى و هوست .
متاله سبزوارى
قرآن صد و چهارده سوره است و سوره ها از آيات و آيات از كلمات و كلمات از حروف و حروف از الف و الف از نقطه و جميع علوم ، بلكه جميع اشياء صورت تركيبى و تاليفى حروفند، و حروف صورت متفرقه الف ، و الف صورت تكرار و تفرقه نقطه كه در سير و حركت متكثر گشت كه (( العلم نقطه كثرها الجاهلون )) (رساله مدارج و معارج )
آن نقطه كنز مخفى و پنهان بود كه گويد:كنت كنزا مخفيا فاحببت ان اعرف فخلقت الخلق لكى اعرف و با سير حبى هويدا گشت و از وى عوالم وجودى از مجردات و ماديات پديده آمده است .
صورت تاليفى جميع اشيا منتهى به نقطه مى شود كه از سير و حركت حبى متكثر گشت كه ظهور و اظهار حكم وحدت است در عين كثرت كه از آن به حركت وجوديه و ايجاديه و نيز تعبير به نكاح سارى مى كنند كه حب و عشق منشا پيدايش همه است .
16 - بود قرآن كتبى آيت عين بود هر آيت او رايت عين
مراد از عين يعنى جهان خارج و عوالم وجودى و مراد از رايت پرچم و علم است . يعنى قرآن كتبى نشانه جهان عينى است ؛ زيرا قرآن صورت كتبيه عالم است و عالم صورت عينيه قران و انسان كامل است ، چه اينكه قرآن صورت كتبيه انسان كامل است لذا قرآن و اكوان و عالم و آدم متطابق اند زيرا عالم و آدم و قرآن از يك نگارنده و يك قلم اند.
قرآن نبيان كلمات غير متناهى و مبين حقايق اسماء الله عينى است ؛ و هر آيه اى از آن پرچم و علامتى است براى تبيين آنچه كه در خارج بدون هيچ كجى و اعوجاج پياده شده است .
17 - الف در عالم عينى الوف است بمانند الف ديگر حروف است
چون هر يكى از حروف را مراتب است لذا فرمود الف را هزاران مرتبه است چه اينكه حروف ديگر را نيز به همين وزان مراتب بسيار است . مثل اينكه الف را براى ذات متعاليه حق مى دانند و لذا آن را مقوم حروف مى دانند و باء را براى عقل اول كه همه موجودات از عقل اول منشى شده اند و حرف سين براى انسان كامل است كه در اصطلاح رشته ارثماطيقى بكار گيرند.
در روايتى از حضرت مولى الموالى آمده كه فرمود: (( انا باطن السين و انا سر السين )) .
يا اينكه گفته شده كه الف حرف قطب است و باء تعين است و نيز گويند الف صورت وجود باطن عام مطلق است و با صورت وجود ظاهر متعين مضاف .
در باب سى و دوم از توحيد صدوق در تفسير حروف معجم از امام ثامن الحجج عليه السلام روايتى نقل شده است كه فرمود پدرم برايم حديث فرمود از پدرش و او از جدش ‍ از امير المومنين عليهم السلام در مورد حروف كه الف براى آلاء الله ، و باء بهجة الله و تاء تمام الامر به قائم آل محمد صلى الله عليه و آله و ثاء ثواب المومنين بر اعمال صالحه شان است .
و دال دين الله و ذال از ذى الجلال و الاكرام ، و راء از رووف رحيم ، و زاى زلازل روز قيامت و سين سناء الله و سرمديت او، و شين شاء الله ما شاء و اراد ما اراد است كه (( و ما تشاون الا اءن يشاء الله )) و صاد از صادق الوعد فى حمل الناست بر صراط و حبس ‍ ظالمين در مرصاد و ضاد گمراهى كسى كه مخالف محمد و آل محمد صلى الله عليه و آله است .
طاء طوبى براى مومنين و حسن ماب و ظاء ظن مومنين به خدا به صورت خير و ظن سوء كافرين به حق تعالى است .
عين از عوالم ، و غين از غنى لا يجوز عليه الحاجة على الاطلاق . فاء فالق الحب و النوى و فوجى از افواج نار، وقاف قرآن است كه على الله جمعه و قرآنه است .
كاف از كافى ، و لام لغو كافرين در افتراءشان بر خداوند است . ميم ملك الله در يوم الدين است كه مالكى غير از حق نيست و خداوند فرمودلمن الملك اليوم سپس ارواح انبياء و رسل و حجج الهى مى گويند: (( لله الواحد القهار )) سپس خداوند گويد:اليوم تجزى كل نفس بما كسبت لا ظلم اليوم ان الله سريع الحساب )) و نون نوال الله للمومنين و نكاله للكافرين
و او ويل است بر كسى كه معصيت خدا كرده وهاء هان على الله من عصاه است و لام الف لا اله الا اللّه و هى كلمة الاخلاص و ياء يدالله فوق خلق است كه باسط به رزق است .
در حديثى از امام كاظم عليه السلام از امام صادق از پدرش محمد بن على از پدرش على بن الحسين از امام حسين از امير المومنين عليه السلام است كه فرد يهودى نزد رسول الله صلى الله عليه و آله آمد و حضرت امير هم در محضر جناب رسول الله صلى الله عليه و آله بود آن يهودى به حضرت عرض كرد كه فائده حروف هجاء چيست ؟ حضرت به امير المومنين فرمود كه جواب او را بدهد و در حق وى دعا فرمود.
حضرت امير فرمود: هيچ حرفى نيست مگر آنكه اسمى از اسماء الله عزوجل است سپس ‍ فرمود: اما الف آن است كه فالله لا اله الا هو الحى القيوم و باء يعنى حق بعد از خلق باقى است ، و تاء يعنى حق تواب است و از بندگان توبه پذيرد و ثاء يعنى ثابت كائن ، و جيم يعنى جل ثناوه و تقدست اسمائه و حاء يعنى حق و حى و عليم است ، و خاء يعنى به اعمال عباد خبير است و دال يعنى ديان روز جزا است و ذال يعنى ذوالجلال و الاكرام است ، وراء يعنى به عباد روئوف است ؛ و زاى يعنى زين المعبودين است و سين يعنى سميع بصير است ، و شين يعنى براى عباد مومنين شاكر است و صاد يعنى در وعده و وعيد صادق است و ضاد يعنى ضار نافع است و طاء يعنى طاهر مطهر است و ظاء يعنى ظاهر و مظهر آيات خود است و اما عين يعنى عالم به عباد است و غين يعنى غياث المستغثين از جميع خلق خود است و اما كاف يعنى كاف است كه كفوى ندارد، و اما لام يعنى به عبادش لطيف است و اما ميم يعنى مالك ملك است و اما نون يعنى نور سماوات از نور عرش او است و اما واو پس واحد احد است كه لم يلد و لم يولد است و اما هاء يعنى هادى خلق است ، و اما لام الفى است كه لا اله الا الله وحده لا شريك له است ، و اما ياء پس يدالله باسط بر خلق است . سپس جناب رسول الله صلى الله عليه و آله فرمود: اين همان قولى است كه خداوند براى خودش از همه خلقش راضى است . و يهودى تسليم شد.
در حقيقت اين گونه روايات بيانگر گوشه اى از اسرار حروف تهجى است كه از زبان انسان كاملى همانند جناب مولى الموالى نشئت گرفته است چه اينكه همين سر الانبياء در حديث ديگر فرمود كه : (( انا باطن السين و انا سر السين ))
وجود لفظى نيز به حسب لغات مختلفه و حروف مركبه و حروف مقطعه ذو مراتب است ؛ چنانكه در حروف مقطعه ، الف ، كه قطب حروف است ، براى ذات اقدس حق است ، و باء براى عقل اول ، و سين براى انسان ، وجود كتبى هم به حسب اطوار خطوط مختلفه گوناگون است .
(انسان و قرآن / 136)
در درس نود و دوم معرفت نفس فرمود: (( ارباب اعداد و حروف گفته اند حروف را در هر عالم صورتى است و نيكو گفته اند مثلا قلم نزد ما تبادر مى يابد به آلتى چوبين يا آهنين كه كاتب در دست مى گيرد و بدان مى نويسد و لوح به آن قطعه سنگ سياه و يا تخته سياه و كاغذ و غير آنها كه بر آنها مى نگارد. و اين لوح و قلم مادى است . و اما ارباب معانى مى فرمايند هر چه واسطه نگارش است قلم و هر كه پذيرنده نقش و نگار و خط و كتابت است لوح است .
چرخ با اين اختران نغز و خوش و زيباستى صورتى در زير دارد آنچه در بالاستى
لذا در بيت بعدى فرمود:
18 - حروف كتبيش باشد سياهى حروف عينيش نور الهى
حروف كتبى همين است كه بين الدفتين مورد قرائت ظاهرى قرار مى گيرد ولى حروف عينى آن ، همه كلمات الله عينى موجودات نظام هستى اند.
در درس 150 دروس معرفت نفس گويد:
تبصره : بدان كه نفس رحمانى به اعتبار تعين و تنزلش در مراتب حقايق مختلفه است ، كه در تفهم علماى ربانى از آن حقايق تعبير به حروف و علم حروف مى شود پس اين حروف اعيان وجودات خارجى است .
بعض از عارفان اين حروف را كلمات وجوديه مى گويد، و جواهر عقليه آنها را حروف عاليه ، و جواهر جسمانيه آنها را مركبات اسميه و فعليه مى خواند و اعراض لازم آنها را مانند بناء و اعراض مفارق آناه را مانند اعراب مى داند، كه كلمات بر سه قسم اند: اسم و فعل و حرف اين حروف را به حسب مقامات و منازل بيست و هشت است ، كه عقل و نفس و افلاك نه گانه (افلاك هفت سياره و فلك ثوابت و فلك الافلاك ) و اركان چهارگانه (آتش و آب و هوا و خاك ) و مواليد ثلاله (معدن و نبات و حيوان ) و عالم مثال نوزده حرف به عدد حروف بسمله اند، و با مقولات نه گانه عرضيه بيست و هشت است . حروف مدادى كتبى ظل و مثال و نمايش از اين حروف است .
لذا فرموده اند كه حروف را در عوالمشان صور مختلفه است .
اين حقايق مختلفه معانى حروف كتبى قرآن كريم اند كه قرآن عينى اند.
حروف عينى از آن جهت كه از وجوداند و وجود نور است پس كلمات وجودى كه حروف عينى اند نوراند.
19 - حروف عينيش را اتصال است حروف كتبيش را انفصال است .
حروف بيست و هشت گانه كتبى از هم منفصل اند كه هر يك را اثرى جدا گانه است ولى كلمات وجودى نظام هستى يكپارچه به هم پيوسته اند كه از هم گسسته نيستند. از اين امر عظيم به اصل پيوستگى موجودات و عوالم وجودى به همديگر نام مى برند.
جناب علامه طباطبايى رحمه الله در فصل سادس از مرحله دوازدهم نهاية الحكمة در توحيد ربوبى حق سبحانه اصلى را در پيوستگى اشياء مطرح فرمود و آن اين است : الفحص البالغ و التدبر الدقيق العملى يعطى اءن اجزاء عالمنا المشهود، و هو عالم الطبيعة ، مرتبطة بعضها ببعض من اجزائها العلوية و السفلية و افعالها و انفعالاتها و الحوادث المترتبة على ذلك ، فلا تجد خلالها موجودا لا يرتبط بغير فى كينونته و تاءثير و تاءثره و... فلكل حادث من كينونة او فعل او انفعال استناد الى مجموع العالم و يستنتج من ذلك ان بين اجزاء العالم نوعا من الوحدة و النظام الوسيع الجارى فيه واحد. فهذا اصل پس بين اجراء عالم طبيعت پيوستگى وجود دارد چه اينكه عالم مادى معلول عالم نورى مجرد از ماده و متقدس از قوه است ، و بين علت و معلول سنخيت وجوديه است كه معلول با كمال وجوديش به حسب مرتبه خود حكايت از كمال وجودى اتم و اعلى متحقق در علت مى كند. تا سلسله علل به حق تعالى منتهى گردد.
پس بين همه عوالم وجودى ربط على و معلولى و اتباط عينى است كه سنخيت حاكم بر آنها حكايت از حقيقت و رقيقت آنها مى نمايد كه مرتبه مادون آن رقيقت مرتبه مافوق باشد.
بر اساست همين پيوستگى است كه بر همه عوالم وجودى وحدت صنع حاكم است و وحدت صنع نيز دال بر وحدت صانع است . فارجع البصر هل ترى من فطور. ثم ارجع البصر كرتين ينقلب اليك البصر خاسئا و هو حسير (ملك / 3 و 4).
حضرت مولى را در درس هشتم و نهم دروس معرفت نفس در اين مورد بحث مبسوطى است كه بدين اصل راه يافته اند و فرمود: (( اصل هفتم :
هستيها با هم بى پيوستگى نيستند (بلكه هستيها با هم پيوستگى دارند )) ).
اصل پيوستگى اشياء نيز از توحيد صمدى قرآنى و وحدت شخصى وجود نشئت مى گيرد كه در ظهد و تجليات حقيقت واحده انفصال راه ندارد كه در فلسفه و الهيات اخص به توحيد ربوبى و افعالى ياد مى شود.
عالم امكانى موجود نيز همانند اءله خود واحد لا شريك له است كه وحدت حق تعالى وحدت حقه حقيقيه است . اما وحدت عالم وحدت حقه ظليه است كه مظهر آن حقيقت غير متناهى وجود است .
در صحف نوريه عرفانى آمده كه همه موجودات نظام هستى و كلمات دار وجود نقوش ‍ روى رق منشور و صادر اول اند كه همه آنها بر اين پرده آويخته از فوق عرش تا فرش ، نوشته شده اند و به هر طرفى رو كنند نظاره گر آن حقيقت اب الاكوان وام الامكان اند كه برزخ بين وجوب و امكان و واسطه ميان حق و خلق است . (( فاءينما تولوا فثم وجه الله )) : و يك فروغ رخ ساقى است كه بر جام افتاده است .
وقتى ما سوى الله ربط وجودى و امكان فقرى نورى به حق دارند، گسستگى را در محدوده امكان فقرى و اضافه اشراقى راهى نيست كه (( هو الاول والاخر والظاهر والباطن )) . (( و فى انفسكم افلا تبصرون )) .
در منظر اعلى عارف سلطان توحيد صمدى و ظهور دولت حقه العزيز جا براى پراكندگى نمى گذارد كه (( و تصير ارواحنا معلقة بعز قدسك )) . آنكه نظام هستى را كثرت محضه و از هم انفكاك مى بيند او چشم احول و دوبين دارد كه از مقام (( حسنيين )) كه فوز به كرامت انسانى است دور شده است .
وحدت تشكيكى ذات مظاهر عارف خود گواه صادقى است كه همه موجودات به هم پيوسته اند فتدبر. (( لو كان فيهما الهة الا الله لفسدتا )) البته كثرت از هم گسسته اى كه از اين سوى مشاهده مى كنى به لحاظ حدود و قيود و مجالى است كه در منظر اعلاى عارف (( كسراب بقيعه يحسبه الظلمان ماءا )) است و در حقيقت اين فصل ، اين سوئى ، و وصل آن سويى است . لذا در بيت بعدى فرمود:
20 - كه اينجا يوم فصل است و جدايى است و آنجا يوم جمع است و خدايى است .
اشياء را از اين سوى بنگرى حد دارند و اين حد حكايت از ماهيات آنها مى كند و ماهيات مثار كثرت اند و حدود و قيود را با جاعل و علت تامه ربط وجودى نيست و لذا يوم فصل و جدايى است .
اما اگر موجودات را به لحاظ آن سوى شان بنگرى بى حداند و وجود صمدى اند كه اضافه اشراقى اوست كه در آن صورت ظرف ظهور مقام جمع و اتصال وجودى است و به عبارت ديگر در مقام بى حدى خلق عين نيستى و عدم اند يعنى حد را بردار و حق را بگذار كه (( و كل من عليها فان )) به لحاظ اين سوى است و (( يبقى وجه ربك )) به لحاظ آن سوى موجودات است .
لذا از آن سوى يوم جمع و خدايى است براى فهم اين مطلب عرشى به معرفت نفس ‍ تمسك جسته اند كه (( معرفه النفس مفتاح خزائن الملكوت ))
لذا در بيت بعدى فرمود:
21 - ترا خود سر سر تو است قاضى ندارد حال و استقبال و ماضى
از باب من عرف نفسه فقد عرف ربه به نفس ناطقه و مراتب وجودى خودت از مقام سر سر و روح خودت تا مرتبه بدن را بنگر كه چگونه آن مقام جمع است و اين مقام فرق .
يك شخص آنچه كه در تمام عمر خويش فرا گرفته است از علوم و معارف و خاطرات و حوادث و مطالب گوناگون همه آنها را در مقام روح و فوق آن در مرتبه سر و سر السر خود، به نحو جمعى احدى بسيط داراست كه هيچ نحوه آنها را تعين و جدايى نيست . و آن مقام احديت نفس ناطقه است كه روى به سوى ما فوق دارد در آن مقام هيچ نحوه كثرتى مشاهده نمى شود.
اما موقعى كه آن علوم و معارف را از مرتبه روح و سر به مرتبه قلب مى آورد كه مقام سان يافتن است و از آن مرتبه در عقل به نحو كليات و در مرحله وهم و خيال به مفاهيم جزئى و صورت جزئيه در مى آورد تا در مرتبه لفظ و صوت و تكلم كه به نحو كثرت محضه است تنزل مى دهد بر آنها حال و آينده و گذشته صادق است كه مرتبه فرق و تفصيل است مقام سر سر تو قضاوت مى كند كه در آن مرتبه حال و آينده و گذشته راه ندارد كه آنها به لحاظ اين نشئه و روى بدين سوى داشتن است .
و سر سر تو خود مظهرى از يوم جمع است كه در بيت بعدى فرمود:
22 - كه آن خود مظهرى از يوم جمع است ولو آن همچو شمس و اين چو شمع است
يوم جمع در نفس ناطقه انسانى در مقام سر سر، مظهر يوم جمع الهى است كه يوم جمع الهى همانند آفتاب و يوم جمع نفس ناطقه چون شمع است . اما اگر چه نفس انسانى و يوم جمع آن مظهرى است و آيتى براى همه حقايق است ولى از باب اءتزعم انك جرم صغير و فيك انطوى العالم الاكبر 99 و (( من عرف نفسه فقد عرف ربه مى توانى از جدول و حصه وجودى ات كه جدولى از جداول درياى بيكران وجود غير متناهى است ، به آنچه كه در آن دريا است برسى و به حقايق آن دست يابى كه انسان را براى اشتداد وجودى به حقيقت غير متناهى وجود آفريده اند.
اقرء وارق .
يوم جمع الهى شمس و نور است و يوم جمع انسانى نيز نور است و هر دو را در نوريت و تجرد از حدود اشتراك است ولى آن مانند شمس است و اين مانند شمع كه مظهر است .
23 - چه يوم جمع يوم الله و اصل است فروع يوم جمع ايام فصل است
مراد از يوم ظهور و بروز اشياء را گويند.
يوم جمع اعم از يوم جمع نفس ناطقه انسانى و يا يوم جمع الهى يوم الله و اصل اند زيرا كه يوم الله را مراتب است كه از نفس ناطقه تا آن مرتبه اعلى را شامل مى گردد و فروع يوم جمع ، خواه بدن انسان باشد و يا بدن طبيعى نظامى هستى و كلمات وجودى آن ، ايام فصل و فرق است كه همان مقام كثرت موجودات در نظام هستى است در انسان و قرآن آمده است : بدان كه ليلة القدر و يوم الله را مراتب و مظاهر بسيار است ؛ چنانكه همه حقايق نظام هستى بدين منوال اند؛ كه نسبت دانى به عالى نسبت فرع به اصل و ظل به ذى ظل است ، از دانى تعبير به آيت و صنم و عكس و نظائر آنها مى نمايند.
24 - قضا جمع و قدر تفصيل آنست خزائن جمع و اين تنزيل آنست
يوم جمع الهى و سر سر انسانى قضا و متن است و ايام فصل كه ايام ظهور و بروز اشياء است يعنى ايام تفضيل آنها است قدر و فروع اند و يكى از معانى خزائن همان مراتب وجودى موجودات مادى در عوالم مافوق است كه در غزل طائر قدسى ديوان آمده :
چو باشد عالم دانى مثال عالم عالى همى دانى كه هر چيزى براى اوست مخزنها
و در قرآن آمده است :و ان من شى ء الا عندنا خزائنه و ما تنزله الا بقدر معلوم .
موجودات در نشئه مادى تنزيل آن خزائن اند كه تنزيل فرود آمدن تدريجى را گويند كه :
هر دم از اين باغ برى مى رسد تازه تر از تازه ترى مى رسد
بحث قضا و قدر به صورت مبسوط را بايد از شرح بيت چهارم از باب اول دفتر دل طلب كرد اگر خواستى مراجعه بفرما.
25 - قضا علم الهى هست و حشر است قدر فعل الهى هست و نشر است
يكى از اطلاقات لفظ قضا علم الهى و حشر عند اللهى است كه همه چيز از ازل بر اساست ‍ قضاء الهى در مقام جمع و احديت علم الهى ، بدون تعين موجود است و از آن مقام علمى به عين بوفق قدر معلوم پياده مى شوند.
لذا قضاء اصل و ام الكتاب است و قدر فرع آن كه نشر است .
مراد از نشر همان پراكندگى است كه مقام تفصيل را گويند.
26 - وليكن علم و فعلى گاه بينش چو ذات او بود در آفرينش
مراد از علم همان قضا است و فعل همان قدر است كه اين دو در نظام آفرينش همانند ذات حق متعال واجب و ضرورى اند چون وجوب بالغير دارند لذا آيت و مرآت اويند بنابرين نظام هستى براساست قضاء و قدر يعنى علم و فعل است .
27 - قضا روح و قدر باشد تن او گل او گلبن او گلشن او
تنظيرى است براى اصل بودن قضا و فرع بودن قدر.
28 - ابدر در پيش دارى اى برادر ادب را كن شعار خود سراسر
ابد را وارونه بنمايى ادب مى شود براى تحصيل ابد بايد ادب فراهم نمود.
29 - در اول ار حدوث ما زمانى است دگر ما را بقاى جاودانى است
در مورد بقاء و حب به آن به باب چهارم و شرح آن مراجعه گردد.
و در مورد حدوث زمانى نفس ناطقه به شرح باب يازدهم مراجعه گردد.
30 - گرت حفظ ادب باشد مع الله شوى از سر سر خويش آگاه
به منزله جواب از سوال مقدر است چون در بيت بيست و يكم گفته آمد كه : ترا خود سر سر تو است قاضى . شايد كسى بپرسد كه چگونه مى شود از سر سر خويش آگاه شد؟ جواب اين است كه با مراعات ادب مع الله مى شود به اين امر مهم دست يافت .
ادب الله :
اين بيت ناظر است به حديثى منقول از عيسى روح الله كه فرمود:لا تقولوا العلم فى السماء من يصعد فياتى به و لا فى تخوم الارض من تنزل فياءتى به ، العلم مجبول فى قلوبكم تادبوا بين يدى الله بآداب الروحانيين و تخلقوا باخلاق الصديقين يظهر من قلوبكم حتى يعطيكم و يغمركم .
ادب مع الله تعالى به اقتداء به آداب او و آداب پيامبرش صلى الله عليه و آله و اهل بيت عليهم السلام است و اين اقتدا همان عمل به طاعت او و حمد خداوند در سختى ها و صبر بر بلا است .
ادب مع الله را در عرفان و نزد عرفاى بالله جايگاه خاص است كه برگرفته شده از لسان اولياى الهى و سفراى خداوند است .
از امام صادق عليه السلام نقل شده است كه پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: (( ادبنى ربى و احسن تاءديبى )) عبد در ادب مع الله ، كمالات را به حق اسناد مى دهد و نقائص ‍ را به خويش ؛ كه در اين صورت حق سپر عبد در كمالات مى شود و عبد سپر حق در نقائص مى گردد.لا فرق بينك و بينها الا انهم عبادك و خلقك
در فصل چهارم از فاتحه مصباح الانس سخن از توفيق به ميان آمد و جناب ابن فنارى در نتائج حاصله از توفيق مى فرمايد:
منها الخلوة و نتيجه الخلوة الفكرة فى حصول موجبات الوصول و الفكر ينتج ذكر المطلوب و الذكر ينتج الحضور مع المذكور فدوام الذكر ينتج دوام الحضور و هود و ام المراقبه و دوامها ينتج الحياء من الحق فى ارتكاب ما لا يرضيه و هو ينتج الادب مع الله تعالى و هو حط اليدين الغلو و الجفا و الادب ينتج مراعاة الحدود الشرعيه و هو ينتج القرب المنتج للوصال المنتج للانس مع الله تعالى المنتج للادلال و الانبساط و هو ارسال السجيه و التحاشى عن وحشه الحشمه و الادلال ينتج السوال المنتج للاجابه

next page fehrest page back page