|
وقتى يافت كه او بسيط الحقيقه كل الاشياء است و او (( هو الواحد الكل )) است از
سوال و خواستن او خجالت كشيد پس بعين اليقين جمال او مى بيند.
|
3 - بود حب بقا مهر الهى
| |
كه خورده بر دل مه تا به ماهى |
اين مهر بر دل همه كلمات وجودى خورده شده كه بقاى خويش را دوست دارند و هر شى ء خودش را مى خواهد لذا با غذا خوردن و جاسوسهايى كه براى
بو كردن غذا در بدن و قواى خويش نهاده است بقاء خود را طلب مى كند كه از مردن و نابود گشتن و هيچ شدن نفرت دارد.
اين مهر الهى همان است كه از آن به محبت ذاتى الهى يعنى حركت حبى كامن در موجودات ياد مى شود (( فاءحببت اءن اءعرف )) .
اين مهر الهى در دلها حك شده است كه برداشتنى نيست . زيرا رفع آن مستلزم رفع وجود و ظهور وجود است كه
محال است .
و تنفر موجودات از فنا و عدم براى آن است كه هرگز شى ء خواهان نقيض خودش نخواهد بود كه لازمه اش اجتماع نقيضين است كه استحاله ذاتى دارد
و لذا امتناع اجتماع نقيضين مرتكز در ذات همگان است .
مهر الهى همان محبت وجودى است كه اصل در وجود و ظهور اشياء است كه همه از او متجلى اند كه از آن به انفطار موجودات از حق تعالى ياد مى شود
(( فاطر السموات و الارض ))
حضرت مولى در عيون فرمود:ثم لما كان حب البقاء كامنا فى ذوات الاشياء كلها فالغذاء على جميع انحائه و ضروبه من سدنه الاسم الباقى و
القيوم فالانسان يطلب العلم و العمل البقائه الاءبدى همين كه انسان به
دنبال علم و تحصيل معارف است معلوم مى شود كه اين مهر الهى در دل او حك شده است .
|
4 - ازين حب بقا دارم بخاطر
| |
شده تعبير عشق اندر دفاتر |
در كتب حكميه و صحف نوريه عرفانيه از حب بقا در موجودات ، تعبير به (( عشق )) شده است .
در موقف هشتم الهيات اسفار آمده كه :فى اثبات ان جميع الموجودات عاشقه لله سبحانه مشتاقه الى لقائه ... فى بيان طريق آخر فى سريان معنى
العشق فى كل الاشياء
در فصل اول رساله عشق شيخ رئيس آمده :سريان قوه العشق فى كل واحد من الهويات
جناب فيض گويد:
|
عالم چو خاتمى است كه آن را است عشق فص
| |
از قصه ها است قصه عشق اءحسن القصص | |
حق در كلام خويش به آيات مستبين
| |
در شاءن عشق و رتبه عاليش كرد نص |
در ديوان حضرت مولى آمده است :
|
عشق سرچشمه فيض ازلى است
| |
فاعل و غايت اصل ايجاد | |
عشق سرسلسله املاك است
| |
عشق سر خيل نبات است و جماد |
و بدان كه هر خيرى موثر است و ادراك موثر از آن جهت موثر است كه حب به اوست و چون حب به افراط رسد عشق ناميده مى شود.
|
نيست فرقى در ميان حب و عشق
| |
شام در معنى نباشد جز دمشق |
لذا در بيت بعد فرموده اند:
|
5 - تو خواهى عشق خوان و خواهيش حب
| |
تو خواهى مغزدان و خواهيش لب |
همانگونه كه لب و مغز به يك معنايند، حب و عشق نيز در معنى يكى اند منتهى به بيان فوق عشق افراط در حب است .
سيد جزائرى گويد:الحب هو ميل الطبع الى الشى ء المتلذ فان تاكد ذلك
الميل و قوى سمى عشقا حب چون قوى شود چون گياه عشقه كه همه درخت را فرا مى گيرد او نيز همه قلب را فرا مى گيرد كه حضرت امير در دعاى
كميل فرمود: (( و قلبى بحبك متيما ))
عشق از عشقه مشتق است و آن گياهى است كه آن را در فارسى پيچك گوييم بر درخت مى پيچد چنانكه از بيخ تا شاخه هاى آن را فرا مى گيرد. حب
نيز قوى گردد همه قلب را فرا مى گيرد.
حال اگر يك شخص پليد حب مفرط يعنى عشق غير عفيف شهوانى به خواسته هاى نفسانى داشته باشد و روايتى هم در نكوهش چنين عشق مذموم هوى و هوس
آمده باشد چه ربطى با عشق حقيقى با كمال مطلق و علاقه شديد و اكيد به قرب الى الله و لقاء الله دارد تا بر سر الفاظ دعوا و نزاع باشد؟
سعى كن تا در حب به خدا صادق باشى خواه با لفظ محب خوانده شوى و خواه عاشق .
بديهى است كه مذمت عشق نفسانى غير عشق عفيف است و سخن در عشق حقيقى با خدا است و حب بقاء و عشق به جاودانگى است .
|
6 - جهان در سير حبى شد هويدا
| |
تو مى گو جمله شد از عشق پيدا |
اشاره است به بحث شريف (( حركت حبى )) كه در روايات قدسيه و صحف نوريه عرفانيه آمده است .
عشق حقيقى فقط در ذات حق متحقق است و اين عشق مبدا ظهور و پيدايش قاطبه ما سوى الله است كنت كنزا مخفيا فاءحببت ان اءعرف فخلقت الخلق لكى
اءعرف
در رباعيات ديوان حضرت مولى آمده است كه :
|
دل داده عشقم و نرفتم بى راه
| |
راهى به جز اين نيست خدايست گواه | |
در هر چه نظر كنم نبينم جز عشق
| |
لا حول و لا قوة الا بالله |
چون تمام ما سوا فيض اويند و هر يك پرتوى از شعاع آفتاب جمالش و وجودشان قائم به او است لاجرم همه عاشق اويند (( يحبهم و يحبونه ))
|
همه هستند سرگردان چو پرگار
| |
پديد آرنده خود را طلبكار | |
و كل ما هناك حى ناطق
| |
و لجمال الله دوما عاشق | |
همه در آستان كعبه عشق
| |
گرم سبحان ربى الاعلى |
فص 28 فارابى ، فص عشق است كه گويد: (( فتفضل ليسمح على الاتمام )) پس آن وجود،
فضل و بخشش كرد تا بر تمام گردانيدن جارى شود.
حضرت مولى در شرح آن فرمايد: (( اين فضل همان وجود اضافه اشراقيه او است تا بر ماهيات ممكنات سارى شود و آن را تمام كند و به كمالشان
برساند. و از همين امر شريف و تعبير لطيف تعبير به حركت حبى مى شود كه اصطلاحى ماخوذ از حديث شريف كنت كنزا مخفيا فاءحببت است كه حركت در
مشرب رحيق عارف و مشهد دقيق وى فوق آن است كه در فلسفه رايج دائر است .
در شرح بيت پنجم از باب اول گفته آمد كه همه بركات مترتب بر حركت است .
اما حركت حبى از ديدگاه عرفان :
حق سبحانه و تعالى را فاعل بالعشق نيز گويند كه عارف از آن به حركت حبى تعبير مى كند.
حب همان عشق است . عشق است كه در تار و پود هستى سريان دارد.
و از عشق كه همان حب مفرط است اشياء بوجود آمد.
علم و اراده و شوق و ميل يك معنى است ولكن در انسان عوالم او در هر عالم به صورتى خاص ظاهر مى گردد در ما ابتدا خواستن است كه آن را
ميل گوييم و ميل مفرط ارادت است و ارادت مفرط محبت و محبت مفرط عشق است .
در فاعل كل اين محبت به وجوب است كه عالم از حركت حبى پيدا شد: انى احببت ان اءعرف فخلقت الخلق لكى اعرف و آن فآن هر چيز از حركت
حبى پديد مى آمد فافهم .
فهو تعالى عاشق لذاته و معشوق لذاته (( و هو الاول و الاخر و الظاهر و الباطن )) پس عشق است كه در همه سارى است ، بلكه دار هستى مملو از
عشق است بلكه هستى يكسره عشق است ، و عشق است كه علت ايجاد و غايت ايجاد است .
آن يك فروغ رخ ساقى است كه در جام افتاده است كه اين همه تجليات از همان يكى است و
فاعل بالتجلى و فاعل بالعشق را يك مآل است .
تبصره : (( از حركت حبى و تجدد امثال و حركت جوهرى دانسته مى شود كه حركت حيات و وجود است و ما با حركت و در حركت و نظام حركتيم ، اقراء
وارقه ))
موحد عارف گويد: موجودات عالم مطلقا اءعم از مادى و روحانى همه از حركت پديد آمده اند. و اين حركت را حركت حبى نامد و آن را به واجب الوجود
بالذات اسناد مى دهد.
معناى حركت حبى :
حركت حبى عارف عبارت از فاعليت به معنى ايجاد تدريجى و اظهار كمال است نه حركت به معناى
تكامل
چنانكه در فصل سوم فن پنجم جواهر و اعراض اسفار فرمايد:
الحركة عبارة عن الفاعليه اى الايجاد التدريجى او عن الوجود بعد العدم
شيخ اكبر محيى الدين عربى طايى در فص موسوى فصوص الحكم فرمايد:
ان الحركه ابدا انما هى حبيه و يحجب الناظر فيها باسباب اءخر و ليست تلك . و ذلك لان
الاصل حركة العالم من العدم الذى كان ساكنا فيه الى الوجود و لذلك يقال ان الامر حركُة عن سكون ، فكانت الحركة التى هى وجود العالم حركة الحب
. و قد نبه رسول الله صلى اللّه عليه و آله على ذلك بقوله (( كنت كنزا مخفيا لم اءعرف فاءحببت اءن اءعرف )) فلو لا هذه المحبه ما ظهر العالم
فى عينه فحركته من العدم الى الوجود حركة حب الموجد لذلك و لان العالم ايضا يحب شهود نفسه وجودا كما شهدها ثبوتا فكانت
بكل وجه حركته من العدم الثبوتى الى الوجود العينى حركة حب من جانب الحق و جانبه فان
الكمال محبوب لذاته (شرح فصوص ص 456 و 457)
ترجمه : (( حركت ، ابدا و مطلقا وقوع نمى يابد مگر از محبت ، اگر چه در ظاهر حركت را- بعضى از اقسام حركت طبيعى را- اسباب ديگرى چون خوف
و غضب و غير ذلك مى باشد لذا آن كه عالم به حقايق نيست تا بداند كه حركت مطلقا حبى است به نظر دوختن در اسباب ظاهر از حقيقت كه حركت حبى
است محجوب مى ماند و حركت را بدان اسباب ظاهر نسبت مى دهد و حال كه آن اسباب ، اسباب حقيقى حركت نيستند.
و حبى بودن هر حركتى از براى اين است كه اصل عالم از عدم به وجود است - يعنى عدم اضافى كه وجود علمى عالم است - و در آن وجود علمى ساكن
بود - يعنى ثابت بود كه صورت علميه در ذات واجب به وجود احدى داشت و از اعيان ثابته بوده است - لذا اين طايفه عارفان مى گويند كه امر -
يعنى امر وجود - حركت از سكون است - سكون يعنى ثبوت علمى عالم در ذات واجب به وجود احدى - و حركت آن - يعنى ايجاد آن كه حركت عبارت از
فاعليت و ايحاد تدريجى است - پس حركتى كه آن وجود عالم است حركت حب است چنان كه
رسول الله صلى اللّه عليه و آله فرموده است كه : (( كنت كنزا ))
پس اگر اين حركت - حركت حبى ايجادى - نبود عالم در وجود عينى خود ظاهر نمى شد.
پس حركت عالم از عدم يعنى از علم به وجود عينى حركت حب موجد - يعنى حق تعالى - است مر وجود عالم را، زيرا كه به وجود عالم كمالات ذات موجد كه
حق سبحانه است و انوار اسماء و صفاتش ظاهر نمى شود ))
و نيز در اول فص محمدى فصوص الحكم گويد: (( المحبه هى اصل الوجود )) (ص 472) پس حركت حبى عارف به معنى ايجاد تدريجى به ذات
واجب الوجود بالذات اختصاص دارد.
نكته : چنانچه از آن سوى سير حبى است سعى كن كه ترا نيز از اين سوى حبى باشد.
قل ان صلاتى و نسكى و محياى و مماتى لله رب العالمين (الانعام / 165)
براى عبد سالك هيچ نهجى شيرين تر از سير حبى نيست (از رساله گشتى در حركت )
حركت حبى كه به معنى ايجاد تدريجى است در آن احتياج مطرح نيست و به تعبيرى حركت حبى اشتياقى است كه ظهور كمالات ذات واجب و انوار اسماء و
صفاتش از اين حركت است .
خواجه حافظ گويد:
|
سايه معشوق اگر افتاد بر عاشق چه شد
| |
ما به او محتاج بوديم او به ما مشتاق بود. |
و به اين مفاد شمس مغربى نيز گويد:
|
ظهور تو به من است و وجود من از تو
| |
فلست تظهر لولاى لم اءك لولاك |
حركت تكاملى فرع بر احتياج است كه حركت استكمالى از نقص به كمال بطور اءيس بعد ايس و لبس فوق لبس است . و اين حركت در سلسله طولى
است و در لسان حكمت از آن به تغيرات طولى نيز تعبير مى شود كه گويند: تغيرات اگر لبس فوق لبس است استكمالى و در سلسله طولى است ،
و اگر خلع و لبس است انقلابات كون و فسادى است و در سلسله عرضى است ولى بنابر مبناى حركت جوهرى كون و فسادى در عالم طبيعت نيست هر
چه هست حركت است فتدبر.
چمن : حركت حبى هم در قوس نزولى صادق است و هم در قوس صعودى ، لكن در قوس نزولى حركت حبى اشتياقى و ايجادى و تكميلى است و در قوس
صعودى حركت حبى استكمالى .
|
از آن جانب بود ايجاد و تكميل
| |
وزين جانب بود هر لحظه تبديل |
عارف كه مى گويد مبدا ما سوى الله تعالى حركت است و همه از حركت پديد آمده اند و آن را حركت حبى ناميده است مراد همان حركت به معنى اظهار
كمال و ايجاد تدريجى است .
هر كلمه اى در كتاب عالم مظهر و مرآت ذات واجب و كمالات اوست لذا ذات غيب الغيوبى و اسماى حسنى و صفات عليايش به مظاهر و مرايا شناخته و
ستوده مى شود.
از حركت حبى به حركت وجوديه و ايجاديه و نيز به نكاح سارى تعبير مى كنند كه حب و عشق منشا پيدايش همه است كه ظهور و اظهار حكم وحدت در عين
كثرت است . (( لا حول و لا قوة الا بالله )) (( و ماتشاوون الا ان يشاء الله )) فتبصر.
در صحف عرفانى از حركت حبى و عشق به محبت ذاتى نيز تعبير شده است چنانچه شارح محقق قيصرى در مقدمه در
فصل دوم گويد:
ثم المحبه الالهيه اقتضت ظهور الذات بكل منها على انفرادها متعينا فى حضرته العلميه ثم العينيه
فحصل التكثر فيهامحبت ذاتى اقتضا مى كند كه ذات به هر يك از صفات به لحاظ شئون فعلى آنها ظهور نمايد.
در فصل سوم از آن به حب ذاتى نام مى برد كه ماهيات اشياء كه صور كليه اسمائيه متعينه در حضرت علميه اند به نحو تعين اولى از ذات الهى
به فيض اقدس و تجلى اول بواسطه حب ذاتى ، فائض مى شوند و در شرح فص آدمى به تجلى حبى ذاتى در معنى فيض اقدس تعبير كرده است .
جناب ابن تركه در تمهيد القواعد در پايان فصل 43 از آن به حركت ايجاد و سرايت حبيه نام برده است .
جناب صدر الدين قونوى در فصل نهم از فصول سابقه تمهيد جملى گويد:
و منشا الاثر الالهى لايجاد العالم الذى هو ينبوع الاثار هو باعث المحبه الالهيه الظاهرة الحكم فى الوجود المقترن باعيان الممكنات
منشاء اثر الهى براى ايجاد باعث محبت الهى است كه اين محبت الهى در وجود عام (يعنى صادر
اول ) حكمش ظاهر است و با اعيان ممكنات همراه است .
جناب ابن فنارى در شرح گويد كه اين محبت الهيه از حديث شريف قدسى (( فاءحببت ان اءعرف )) مستفاد است و اين محبت الهى
كمال جلاء و استجلاء است يعنى حب كمال جلاء و استجلاء باعث توجه ايجادى حق تعالى است .
سپس در ادامه مى فرمايد:
و اما بعث محبتهما (اى كمال الجلاء و الاستجلاء) و كونهما محبوبا فبناء على ما ذكر فيه ايضا ان الحق تعالى لما علم
كل شى ء من عين علمه بذاته نظر بعلمه الذى هو نوره فى حضرة غيب ذاته نظر تنزه فى
الكمال الوجودى الذاتى المطلق الذى ...
حضرت امام سيد الساجدين زين العابدين عليه السلام در بند چهارم دعاى اول صحيفه مى فرمايد:
ثم سلك بهم طريق ارادته و بعثهم فى سبيل محبه لا يملكون تاخيرا عما قدمهم اليه خداوند به قدرت خويش موجودات را از عدم ايجاد فرمود
آنگاه در راهى كه خود خواست آنها را سالك گردانيده و در طريف محبت خويش برانگيخت كه جناب علامه شعرانى رحمة الله در تعليقه بر آن فرمود:
اشاره به حركت جوهرى است . چه اينكه اشاره به تجدد امثال و بخصوص حركت حبى نيز مى تواند باشد.
جناب عراقى در لمعه هيجدهم گويد:
عاشق با بود نابود (تعين علمى ) آرميده بود و در خلوتخانه شهود آسوده ، هنوز روى معشوق نديده كه نغمه - كن - او را خواب عدم برانگيخت از سماع
آن نغمه او را وجدى ظاهر گشت از آن وجد وجودى يافت ذوق آن نغمه در سرش افتاد عشق شورى درنهاد ما نهاد.
عشق مستولى شد سكون ظاهر و باطن را به ترانه (( ان المحب لمن يهواه زوار )) روان به رقص و حركت در آوردن تا ابد الابدين نه آن نغمه
منقضى شود و نه آن رقص منقرض چه مطلوب نامتناهى است اينجا زمزمه عاشق همه اين گويد كه :
|
تا چشم باز كردم ، نور رخ تو ديدم
| |
تا گوش برگشادم آواز تو شنيدم |
پس عاشق دايم در رقص و حركت مشغول است اگر چه به صورت ساكن نمايدوترى
الجبال تحسبها جامدة و هى تمرمر السحاب خود چگونه ساكن تواند بود؟ كه هر ذره از ذرات كاينات را محرك اوست چه هر ذره كلمه است و هر كلمه
را اسمى و هر اسمى را زبانى ديگر است و هر زبانى را قول ديگر و هر قولى را از محب سمعى ، چون نيك بشنوى
قايل و سامع را يكى يابى كه :السماع طير يطير من الحق الى الحق
|
7 - نباشد غير حبى هيچ سيرى
| |
نه خود سير است عشق و نيست غيرى |
همه حركت ها بر اساست حب بقاء است نه تنها همه سيرها بر اساست حب است بلكه خود سير نيز همان عشق است يعنى هر حركتى متن وجودى آن عشق و حب
است يعنى خود حركت عشق است و غير اين عشق چيزى نيست .
حركت ستارگان زمين ، آفتاب و ماه ، انسانها و حيوانات از دريايى و صحرايى و نباتات و جمادات همه و همه بر اساست عشق است چه اينكه خود حركت
نيز عشق است . و لذا همه خواهان بقاء و دوستدار وجود خود هستند و چون مى خواهند باقى بمانند به
دنبال غذا و تحصيل علم و صنايع و حرف و امور ديگر مثل دفاع از دشمن اند.
صنايع و غير صنايع كه در حركتند بر اساست عشق است البته صنايع به انسان برگشت دارد و حب بقاء و عشق انسان است كه صنايع و اين همه
كارخانجات و.. را به حركت در آورده است .
حتى انسان مادى مسلك نيز داراى حب بقاء است گر چه به ظاهر مى گويد: (( و ما يهلكنا الا الدهر )) و خود را موجود مادى چند روزه دنيا مى داند ولى
همين كه دنبال غذا و تحصيل علوم و معارف است و داراى قوه غضبيه براى دفاع از خود است معلوم است كه خواهان بقاء است لذا در بيت بعدى فرمود:
|
8 - بقا را گر نه اصلى پايدار است
| |
چرا دهرى گريزان از بوار است |
بوار هلاك شدن ، نيست شدن را گويند.
اگر اصل حب بقا اصلى پايدار و استوار نيست پس چرا كسى كه خودش را در محدوده زمان و ماده مى بيند از هلاك شدن و نابودى متنفر و گريزان است .
دهرى انسان را همانند كوزه اى مى داند كه با شكسته شدن از بين مى رود و نابود مى گردد، اگر حقيقت اين است و بقا ريشه در ماوراء طبيعت ندارد و
اصل ثابت و مجرد و باقى نيست پس چرا از نابودى فرار مى كند.
حضرت مولى در عيون به دنبال نقل كلامى از شيخ در شفا كه گفت اذا كان حب الدوام امرا فائضا من الاله على
كل شى ء فرمود:
كلمة تامه فى غايه الجودة و الطبيعى الذى اءخلد الى الارض و يقول ما يهلكنا الدهر و ينكر دار الخلود و البقاء فهو لماذا يحب بقائه فى هذه
العاجله و يهرب عما يهلكه و يميته لولا البقاء كان اصلا ثابتا سرمديا ابديا ارتكز فى جبله النفوس حبه ؟ نعم و من لم
يجعل الله له نورا فماله من نور
آن كه فرمود: بقا اصلى پايدار است در اينجا فرمود بقا اصل ثابت سرمدى ابدى است كه محبت آن در جبلى و سرشت ذاتى نفوس مرتكز و غرس شده
است و قهرا بقا يك امر مادى كون و فسادى نيست بلكه يك امر مجرد فوق مادى است كه از ماوراء طبيعت در
دل موجودات قذف شده است .
انسان دهرى چون قائل به موجود مادى است و مجردات و مفارقات را نفى مى كند لذا در مقام اثبات بقا از
استدلال محكم برخوردار نيست لذا در صدد نفى آن بر مى آيد بى خبر اينكه آن حقيقت در متن وجودى او به عنوان جبلى اوست و نياز به اثبات ندارد
زيرا كه ذاتى شى ء علت بر نمى دارد مگر آنكه مسلك سوفسطايى را پيشه خود سازد و حقايق و وجودات اشياء را منكر شود و در نهايت منكر ذات
خود گردد، فتدبر.
|
9 - چرا از ترس ضعف و بيم مردن
| |
همى جوع البقر دارد بخوردن |
جوع البقر، گرسنگى گاو، بيمارى گرسنگى ، حالتى كه انسان هر چه غذا بخورد باز هم احساست گرسنگى كند. اين معنى جوع البقر به حسب
عرف عام ، و در كتب طب و به اصطلاح خاص اطباء چنان است كه هروى در بحر الجواهر آورده است :الجوع البقرى هو جوع الاعضاء مع شبع المعدة
مادى نيز در ذات خود حب بقاء را دارد ولى از آن غافل است زيرا غفلت بدان معناست كه انسان چيزى را دارد ولى بدان آگاهى ندارد لذا آقاى دهرى نياز
به تنبيه و آگاهى دارد كه او را بيدار نمايند تا به آنچه كه در نهاد خويش دارد توجه بنمايد.
|
10 - به پندارش اگر هستى به باد است
| |
چرا حب بقايش در نهاد است |
اگر او انسان را همانند كوزه اى مى داند كه باشكسته شدن نابود مى شود پس چرا دوستى بودن ابدى را در جبلى و نهانخانه غيبى دارد و آن را مى
پرواند و با علم و عمل دارد خودش را براى ابد مى سازد؟ چرا در سرشت ذاتش خودش را دوست مى دارد؟ و چرا اساسا از محبت و دوستى برخوردار است
! حق عيان است ولى طائفه بى بصرند.
|
11 - ملايم را، چو او را هست نافع
| |
نمايد جلب و جز او راست دافع |
اگر دهرى خواهان بقاء خود نيست چرا آنچه را كه ملايم با او است و نافع به
حال اوست را جلب مى كند و غير ملايم را از خود دفع مى كند!
پس دوقوه جلب منفعت و دفع مضرت او دلالت بر بقاء و حب آن در نهاد مادى مى نمايد.
|
12 - اگر حب بقايش ناپسند است
| |
چرا از فكر مرگش در گزند است |
از اين امور معلوم مى شود كه بقاء اصل مسلم در هستى است و اين بقاء مجرد است و اين بقا روح است چه اينكه اين بقا كه همه خواهان آنند ماوراء طبيعت و
خداست و اين بقا گرداننده نظام هستى است و بلكه حق محض است كه همه او را مى خواهند و طالب ذاتى اويند و اين بقاء نفس ناطقه و ذات هر شى ء است
.
لذا دهرى از مرگ و نابودى در گزند و آزار است .
|
13 - ز مرگش آنچنان اندر هراست است
| |
كه مومن را به مردن التماست است |
دهرى چون خواهان بقايش است لذا از مرگ در هراست است چون مرگ را بوار و نابودى مى داند لذا براى آنكه بماند از مرگ مى ترسد چه اينكه مومن
نيز براى حب بقاء خودش التماست مرگ مى كند زيرا كه مومن همانند دهرى مرگ را نابودى نمى داند بلكه مرگ راموجب بقا مى داند پس چه دهرى و
چه مومن هر دو خواهان بقايند منتهى دهرى چون مرگ را نابودى مى داند از او در هراست است ولى مومن چون آن را موجب بقاء خود مى داند نمى ترسد و مى
گويد:
|
مرگ اگر مرد است گو نزد من آى
| |
تا در آغوشش بگيرم تنگ تنگ |
البته سر اين بيت را در بيت بعدى بايد طلب نمود كه فرمود:
|
14 - چه آن را مرگ او اصل حجيم است
| |
مر اين را روح و جنات نعيم است |
دهرى چون احتمال مى دهد كه حرف قائلين به ماوراء طبيعت درست باشد و بعد از اين نشئه حساب و نامه
اعمال و تجسم اعمال تحقق يابد كه در نتيجه مرگ وى موجب دخول در جهنم و قيام قيامت ملكات نفسانى ، و شكوفايى بذرهاى نهفته در
دل او گردد لذا از مرگ مى ترسد ولى مومن چون قائل است لذا مرگ را روح و گشايش و جنات نعيم مى داند و التماست آن را دارد كه تا به نشئه
ابدى مسافرت نمايد كه :يا ايها الانسان انك كادح الى ربك كدحا فملاقيه )
آقاى دهرى آنقدر خواهان بقاى خودش است كه چون فكر واژگونه اى دارد كه زيستن را فقط براى خوردن مى داند و چون براى ابد اندوخته اى ندارد
لذا براى ترس از مرگ حاضر است كه در كون سگ زندگى كند و باقى بماند كه مبادا مرگ او را در برگيرد و بقاء را از او سلب نمايد.
پس معلوم است كه او هم به بقا و پايدار بودن آن اعتراف دارد و گرنه براى باقى ماندن چرا اينگونه از مرگ و نابودى مى ترسد كه در دو بيت
بعدى فرمود:
|
15 - غرض اين منطق دهرى دون است
| |
چو فكر سرنگونش واژگون است | |
16 - كه باشد زيستن از بهر خوردن
| |
بكون سگ بدن بهتر ز مردن |
غرض اين است كه دهرى هم مى خواهد بماند و ترس وى از مرگ به لحاظ منطق پست و
رذل اوست و گرنه انسان با مردن نه تنها كم نمى شود بلكه زنده تر مى گردد.
|
از جمادى مردم و نامى شدم
| |
وز نما مردم ز حيوان سر زدم | |
مردم از حيوانى و آدم شدم
| |
پس چه ترسم كى ز مردن كم شدم |
آقاى دهرى تا اينجا كه اين همه مرده است تكامل بيشترى يافته است او را چه شده است كه از مرگ مى ترسد سرش در تحت همان منطق و عقيده نامطلوب
او كه مرگ را نابودى مى داند، نهفته است .
|
17 - ز دهرى بگذر از حب بقا گو
| |
به عشق و عاشقى با خدا گو |
عشق را انحاء گوناگون است كه مهمترين آن عشق و عاشقى بين علت و معلول است ؛ كه هر معلولى عاشق علت است و حق سبحانه و تعالى كه علت
حقيقى اشياء است لذا معشوق حقيقى موجودات خواهد بود.
در حكمت متعاليه مبرهن ، و در صحف كريمه عرفانيه محقق است كه ظهور حقيقه الحقايق كه همان كنز مخفى و هو هويت مطلقه و مقام لا اسم و لا رسم است
در مظاهر و مجاليسش به قدر وسعت و فسحت آنها تحقق مى يابد يعنى همان گنج پنهان پيدا مى شود.
|