|
حيف جان انسان است كه به جاى علوم و معارف و سعه وجودى به حقايق نورانى به سنگ و
گل دل خوش نمايد؛ و آن كه تور شكار اوست به جاى آنكه با آن تور، خارج را شكار كند و حقايق آنها را اقتناص نمايد، اين تور شكار، دام شكار او
گردد و خارج او را به دام خودش بياندازد و آنكه به عنوان معد اوست در رسيدن به اسرار نظام هستى مقصود و هدف او واقع شود و آنكه بايد صياد
حقايق باشد صيد رقائق گردد.
|
41 - كجا جسمى تواند بود علت
| |
كه عين مسكنت هست و مذلت |
جسم كه عين مسكنت و مذلت است لياقت آن ندارد كه علت براى روح قرار گيرد، زيرا كه جسم مادى است و روح مجرد است و مادى هرگز علت مجرد نمى
گردد.
جسم علت معد براى روح در رسيدن به كمالات معنوى است و علت معده كمك معلول در
قبول فيض است ، نه اينكه كمك علت فاعليه است در اعطاى فيض تا چه رسد كه خودش علت فاعلى براى
معلول واقع شود. فتبصر.
البته تاثير جسمانى اجسام در همديگر در زمان خاصى و به مقدار خاص ، و در محدوده خاص با حفظ وضع و محاذات جسمانى باشد ممكن است بلكه
محقق است ولى تاثير جسم در روح به عنوان علت فاعلى يعنى معطى كمال و فيض ممكن نيست زيرا روح داراى وضع و محاذات جسمانى نخواهد بود، و
در جسم تا وضع و محاذات خاص مادى نباشد تاثير پيدا نمى شود.
مثلا شمس به هر نحوى زمين را روشن نمى كند مگر آنكه بين او و زمين مقابله خاصى تحقق داشته باشد و نيز قوه ناريه در آب ديك به هر صورتى
تاثير نمى كند مگر آنكه بين آنها وضع خاص محقق گردد
|
42 - ترا در راه استكمال ذاتى
| |
ببايد همت و صبر و ثباتى |
همت ، قصد اراده و عزم قوى را گويند. ثبات به فتح ثا، پايدار بودن و استوارى و دوام يافتن را گويند.
در رباعى حضرت مولى آمده است :
|
سرمايه راهرو حضور و ادب است
| |
آنگاه يكى همت و ديگر طلب است | |
ناچار بود رهرو ازين چار اصول
| |
ورنه به مراد دل رسيدن عجب است |
راه استكمال نفس ناطقه قوس صعود است و سير در قوس صعود با سختى ها و دشواريها همراه است كه به سهولت ميسر نيست .
رباعى از ديوان حضرت مولى :
|
آرام حسن كه راه بس دشوار است
| |
بس گردنه ها كه در ره رهوار است | |
گويم بمثل خسى كند سير محيط
| |
گامى است زكار دل كه با دلدار است |
در غزل لانه عرشى ديوان آمده است :
|
به حقيقت برسيدم ولى از راه مجاز
| |
وه چه راهى كه بسى سخت و بسى دور و دراز |
از غزل قله قاف ديوان بشنو:
|
راه دشوار است و تن از كار ترسانست ياران
| |
دل خريدار است كاين ره راه جانانست ياران | |
قله قاف و عروج پشه اى هيهات هيهات
| |
شهپر سيمرغ اينجا سخت لرزانست ياران | |
نى توان دست از تمناى وصال او كشيدن
| |
نى بوصل او كسى را راه امكانست ياران |
در كلمه هشتاد رساله صد كلمه در معرفت نفس آمده است :
آن كه به سير معنوى خود توجه كند، يابد كه :
شهود طلعت سعادت و ارتقاى به جنت قرب و لقاء و مكاشفات انسانى مراهل همت و استقامت راست ، نه صاحب
حال موقت را كه نصاب نصيب او قيل و قال است .
عمل عمده در سلوك الى الله استقامت است نزول بركات و فيضهاى الهى بر اثر استقامت است ان الذين قالوا ربنا الله ثم استقاموا
تتنزل عليهم الملائكة اءلا تخافوا و لا تحزنوا و ابشروا بالجنه التى كنتم توعدون نحن اولياوكم فى الحياة الدنيا و فى الاخره ولكم فيها ما
تشتهى انفسكم و لكم فيها ما تدعون نزلا من غفور رحيم ) (فصلت / 34 - 31)
كلمه اكثار را در حصول نتيجه دخلى تمام است كه همت در استقامت بايد نه حال فقط.
همت در استقامت و صبر و ثبات است كه قابليت مى آورد لذا در بيت بعدى فرمود:
|
34 - كه گردى قابل فيض الهى
| |
نمايندت همه اشيا كماهى |
صبر مفتاح فرج است و اگر تلخ است سرانجام ميوه شيرين دهد و در هر حال دست از دامن طلب نبايد برداشت .
صبر و استقامت سعه وجودى مى آورد و در نتيجه حقايق موجودات را آن طورى كه هست به او مى نمايند جناب بابا طاهر عريان در كلمات قصار خويش
گويد:
من لم يصبر على الطاعه بوجود المرارات لم يذق للطاعه حقايق الحلاوات جناب ملا سلطانعلى در شرح آن گويد:
(( يعنى كسى كه صبر نكند بر طاعات با وجود مرارات در طاعات ، يا با وجود مرارات نفس از غير طاعات كه مرارات خارجه او را از
حال طاعت تا ندارد، نخواهد چشيد براى طاعت حقايق حلاوات را، يعنى صبر بر طاعت منتهى مى شود به شهود حقايق طاعات . ))
جناب رسول اكرم صلى اللّه عليه و آله از رب خودش شهود حقايق اشياء را طلب مى نمود (( رب ارنى الاشياء كما هى )) به من اشياء را آن طورى
كه هستند نشان بده كه در لسان اهل معرفت از آن به مقام سر تعبير مى گردد.
چه اينك در تعريف فلسفه نيز گفته شده است كه :
ان الفلسفه استكمال النفس الانسانيه بمعرفه حقايق الموجودات على ما هى عليها و الحكم بوجودها تحقيقا بالبراهين لا اخذ بالظن و التقليد
بقدر الوسع الانسانى
فلسفه استكمال نفس انسانى براى شناخت حقايق موجودات بدان صورتى كه هستند مى باشد و اين معرفت به مقدار سعه وجودى انسان است ، زيرا علم
هر عالمى به مقدار خود عالم تحديد مى شود نه به مقدار معلوم
از جناب كندى تعريفى براى فلسفه شده است كه مفادش اين است :
(( انسان بالفعل كسى است كه به كمال ممكن خويش وصول پيدا كند و كمال او معرف كمالات وجوديه است ؛ كه از آن به حقايق نورى به آن نحوى
كه به ذوق وجدانى و شهود ايقانى و كشف تام نورانى به القاء سبوحى اند، تعبير مى شود نه صرف اطلاع بر مفاهيم اصطلاحيه ))
لازمه معرفت حقايق موجودات تخلق به اخلاق ربوبى و اتصاف به حقيقت آن است نه علوم مفهومى به معناى آن ؛ كه با رجوع به كتب لغت دانسته مى
شود.
تخلق به اخلاق الهى همان تعلم اسماء الله و كلمات وجودى است كه (( و علم آدم الاسماء كلها )) يعنى مقام دارايى اسماء الله و شهود به حقايق
آنها است نه دانايى مفهومى
جناب مولى صدرا در اسفار فرمايد:
و هذا الفن من الحكمة هو المطلوب لسيد الرسل المسوول فى دعائه صلى اللّه عليه و آله الى ربه حيث
قال : (( رب ارنا الاشياء كما هى )) و للخليل عليه السلام ايضا حين ساءل (رب هب لى حكما)... و الى هذا الفن اشار بقوله عليه السلام (تخلقوا
باخلاق الله ) و استدعى الخليل عليه السلام فى قوله و الحقنى بالصالحين
چون انسان همانند معجونى است كه از صورت معنوى امرى و از ماده حسيه خلقيه ،
تشكيل يافته است و براى نفس انسانى دو جهت تعلق و تجرد است لاجرم فلسفه براى عمارت اين دو نشاه به اصلاح دو قوه علمى و عملى اش به دو
فن نظريه تجرديه و عمليه تعلقيه تخلقيه ، تقسيم شده است تا انسان در بخش نظرى عالم عقلى مضاهى عالم عينى گردد و در نفس انتقاش
صورت وجود به نحو تمام و كمال شود. لذا جناب رسول الله صلى اللّه عليه و آله استدعاى شهود حقايق موجودات را دارد.
و در بعد عملى ثمره اش عمل خير براى تحصيل هيات استعلانيه براى نفس بر بدن ، و هيات انقياديه انقهاريه بدن از نفس است كه همان تخلق به
اخلاق الهى است ؛ لذا جناب ابراهيم خليل عليه السلام الحاق به صالحين را طلب نموده است .
براى رسيدن به قله بلند معرفت حقايق موجودات و چشيدن اسرار عالم ، همت و صبر و استقامت و پايدارى نياز است تا قابليت يابد در نمايشگاه
كلمات وجودى عالم شركت نمايد و از نماياندن آنها لذت انسانى ببرد و بيابد كه :
|
همه يار است و نيست غير از يار
| |
واحدى جلوه كرد و شد بسيار | |
44 - به نور حق دلت گردد منور
| |
زبانت هم به ذكر او معطر |
اگر در استكمال ذاتى نفس همت و استقامت و صبر بكار گرفته شود و با پيدا نمودن قابليت به حقايق اشياء به شهود
واصل گردد دل اين انسان سالك به نور حق منور مى گردد و با ياد و نام حق عطراگين مى شود و سپس به مقاماتى
نائل مى گردد كه دعا و ذكر كوبه باب رحمت رحيميه و سبب فتوح بركات شرح صدر و نور و ضياء سر است .
ذكر سير شهودى و كشف وجودى اهل
كمال و تنها رابطه انسان با خداى متعال است .
دعا و ذكر معراج نفس ناطقه به اوج وحدت ، و ولوج به ملكوت عزت است .
دعا و ذكر توشه سالكان حرم كبريايى لايزال ، و شعار عاشقان قبله جمال ، و دثار عارفان كعبه
جلال است .
دعا ياد دوست در دل راندن و نام او به زبان آوردن و در خلوت با او جشن ساختن و در وحدت با او نجوى گفتن و شيرين زبانى كردن است
دل بى دعا بهاء ندارد و دل بى بها بها ندارد.
(رساله نور على نور)
|
45 - مقامى كان ترا باشد مقرر
| |
بعز قرب او گردى مظفر |
مقامى كه براى نفوس شقيه الى الكمال مقرر شده است به عزت قرب حق رسيدن است كه ابتداء به قرب نافله راه مى يابد و بعد از آن به حقيقت
نورانى قرب فرائض واصل مى گردد كه (( حتى تصير ارواحنا معلقه بعز قدسك )) (در شرح بيت پنجاه و نهم شصت باب
اول توضيح قرب نوافل و فرائض گذشت ) پس همه بركات زير سر صبر و استقامت است (( فاستقم كما اءمرت ))
|
46 - مقامى كان برايت هست مطلوب
| |
مقام عز محمود است و محبوب |
يكى از مقامات مترتب بر همت و صبر و استقامت مقام محمود و محبوب حق بودن است كه و من
الليل فتهجد به نافله لك عسى ان يبعثك ربك مقاما محمودا
مقام غرير محمود، همان معرفت و ادراك حقايق كلمات وجودى به نحو شهود است كه مرتبه اتم آن را انسان
كامل و آدم حقيقى داراست كه (( و علم آدم الاسماء كلها ))
رسيدن به حقايق نورى اسماء عينى و وجودى نور و كمال لايق انسانى است و تعليم حقيقى وجودات عينى ، موجب ارتقاء وجودى انسان به درجات عينى
نورى ، و موجب قرب او به معارج خداى ذوالمعارج است . و آن اسماء حقايق مخلوقات و مفاتيح غيب اند كه انسان به
اتصال و وصول بدانها اسم اعظم مى شود و صاحب مقام محمود مى گردد. چه اين كه مقام محمود انسان كه حامد آن دانشمندان و فرشتگان بلكه خداى
سبحانست ادراك حقايق كلمات نورى موجودات كماهى از راه نظر و برهان و كمال آن به نحو شهود و عيانست .
اگر خواستى بگو كه مقام محمود تشبه به اله است به قدر طاقت بشرى و مفاد آن اين است كه هر كسى كه علوم او حقيقى و صنائع او محكم و
اعمال وى صالح و اخلاق او زيبا و نيكو و آراء و صحيح و فيض او بر غير دائم باشد، قرب و نزديكى وى به خدا همين است و تشبه او به حق تعالى
بيشتر است ؛ زيرا كه خداوند نيز چنين است .
صاحب مقام محمود واسطه فيض خلق است كه همه از كانال وجودى او بهره منداند و از اين
كانال به سوى حق روانند. (( ان الى ربك المنتهى )) .
|
47 - مقامى كان بقاى جاودانيست
| |
كه در حب بقايت كامرانيست |
چون نفس ناطقه در بقاء مجرد است و مجرد را هرگز دثور و فساد نيست لذا موجودى ابدى خواهد بود.
نفس بر مبناى رصين حكماء شامخين و عرفاى كاملين اگر چه در مقام حدوث جسمانيه الحدوث است ولى با رسيدن به تجرد برزخى بلكه تجرد عقلى
تام و بلكه فوق تجرد در مقام بقاء موجودى ابدى است و از حب بقا كه در متن همه كلمات وجودى نهفته است برخوردار است و از بقا ابدى بهره مند است
كامرانى يعنى خوشگذرانى ، خوشبختى ، كاميابى .
|
48 - بقايى در لقاى با خدايت
| |
بگويم با تو از حب بقايت |
بيت آخر اين باب به منزله رابطه بين باب سوم و چهارم است كه در مورد حب بقاء سخن به ميان آمده است .
مراد از بقاى جاودانى انسان بقا در لقاى خداوند متعالى است كه بقا بعد از فنا است كه اين بقاى جاودانى از مقام محمود است .
عبد در انتهاى سفر اول به مقام فناى در ذات واجب تعالى بار مى يابد. در اين صورت بر او محو مستولى مى گردد و چه بسا از وى شطح نيز
صادر گردد.
در سفر دوم محو او زائل مى گردد و به صحو مى رسد و به مقام بعد از فناء راه مى يابد و فناى او منقطع مى گردد.
در سفر سوم صحو تام برايش حاصل مى گردد و به بقاء الهى باقى مى ماند و در عوالم جبروت و ملكوت و ناسوت مسافرت مى كند و از نبوت
انبايى برخوردار مى شود.
آنچه كه در استكمال ذاتى با صبر و ثبات حاصل مى گردد فتوحات انسانى است تا انسان به مقام بقاء الهى دست يازد و براى هميشه به تماشاى
دائمى جمال دلرباى حق بنشيند و از ذلت عقلى و روحى و سرى برخوردار گردد و اين بقاء ابدى به بقاء الهى عظيمترين فتحى است كه از فتاح
القلوب بدست مى آورد.
باب چهارم : هو الباقى : شرح باب چهارم دفتر دل :
اين باب حاوى صد و پانزده بيت شعر حكمى و عرفانى است كه سرلوحه آن را حب بقا مزين كرده است . و حكايت از حب و عشق الهى در متن وجودى همه
موجودات عوالم وجودى دارد اميد است ذات اقدس الهى بقا در مقام لقاى خويش را نصيب همگان فرمايد.
|
1 - به بسم الله الرحمن الرحيم است
| |
كه خود حب بقا امر حكيم است |
چون وجود اصيل است و خير محض و نور صرف ، پس بقا آن خيريت خير و نوريت نور است .
جبلى نظام هستى بر حب بقا است كه ذاتا از فنا و عدم و زوال متنفر است زيرا كه ظهرت الموجودات عن بسم الله الرحمن الرحيم در وجود
اصيل مساوق با حق و مظاهر و شونات آن فنا و خواهان فنا فرض ندارد.
حب بقا امرى است سرمدى زيرا حب دوام امير است كه از حقيقت همه موجودات يعنى اله بر آنها فائض گرديده است در مكمن غيب هر كلمه وجودى اين وديعه
ربوبى نهفته شده كه دوست دارد ماندن را.
حب بقا امر پايدار و استوارى است كه ريشه در جان و متن وجودى عالم دارد كه سخن از (( فاحببت ان اءعرف )) است .
حب بقا است كه فنا و زوال را به باد فنا داده است كه در نظام احسن تكوين ، سخن از فنا به باد فنا رفته است .
حب بقا اگر نباشد چگونه توحيد صمدى هو الاول و الاخر و الظاهر و الباطن پياده مى گردد.
اگر (( هو معكم اينما كنتم )) (( و فى انفسكم )) جا براى فنا باقى نگذاشته است .
اگر وجود اصل و مساوق با حق غير متناهى بود قهرا حب بقا امر استوار و خدشه ناپذير است كه فنا را در محدوده حريم كبريايى صمدى وجود راهى
نيست .
حب بقا حقيقت غير متناهيه صمديه است كه جاى خالى براى فنا را حتى در اذهان براى تصور نيز باقى نگذاشت كه مادى فرو رفته در
گل و لاى نشئه طبيعت نيز از آن استيحاش دارد.
حب بقا كه به بسم الله است هم سفره عام رحمانيه دارد و هم سفره خاص رحيميه .
عارف بر كشتى حب بقا است كه در درياى وجود صمدى در حال تماشاى جمال و جلوه هاى رخ يار است ؛ و بر چراغ هدايت اوست كه از ظلمت فنا و
زوال بسوى ذات لا يزال سبحانى در حركت است .
همانگونه كه وجود شخصى صمدى حق را هر لحظه تجلى خاص و ظهورى تام است ، حب بقا نيز هر آن در
حال جلوه گرى است و همگان را به سوى مطلق مى كشاند.
اگر حب بقا نبود آن جمال على الاطلاق را نيز جلوه گرى نبود زيرا تجلى براى فنا و
زوال كارى بيهوده است و فعل عبث از حكيم مطلق سزاوار نباشد.
|
2 - دل هر ذره اى حب بقاء است
| |
مر او را نفرت از حرف فناء است |
از حب بقا در همه موجودات به سريان حب و عشق در ما سوى الله تعبير مى گردد كه جناب شيخ رئيس را رساله اى به نام (( العشق )) است و در
فصل آن عنوان (( سريان العشق فى كل واحد من الهويات )) را مطرح فرموده است .
و اين حب و عشق مختص به نوع انسان نيست بلكه اين عشق در تمام موجودات از فلكيات و عنصريات و مواليد ثلاث يعنى معدنيات و نباتات و حيوانات
سارى و جارى است .
جناب شيخ رئيس در فصل اول از مقاله دوم نفس شفا فرمود:كان حب الدوام امرا فائضا من الاله على
كل شى ء...
به همين وزان جناب صدر المتالهين رحمة الله عليه در فصل دوازدهم از باب يازدهم از سفر نفس مى فرمايد: حكمة الهية :
ان الله تعالى جعل لواجب حكمته فى طبع النفوس محبة الوجود و البقاء و
جعل فى جبلتها كراهة الفناء و العدم و هذا حق لما علمت اءن طبيعة الوجود خير محض و نور صرف ، و بقاؤ ه خيريه الخير و نوريه النور، و الطبيعه
لم تفعل شيئا باطلا و كلما ارتكز فيها لابد اءن يكون له غايه يترتب عليه و ينتهى اليها؛ فعلم من هذا اءن محبه النفوس للبقاء و كراهتها للموت
ليست الا لحكمة و غايه هى كونها على اتم الحالات و اكمل الوجودات فكون النفوس مجبوله على طلب البقاء و محبه الدوام
دليل على اءن لها وجودا اخرويا باقيا اءبد الدهر و ذلك لان بقائها فى هذه النشاة الطبيعة امر
مستحيل فلو لم يكن لها نشاة اخرى باقية تنتقل اليها لكان ما ارتكز فى النفس و او دع فى جبلتها من محبة البقاء السرمدى و الحياة الابديه باطلا
ضائعا و لا باطل فى الطبيعه كما قالته الحكماء الالهيون
حق تعالى محبت وجود و بقاء به ذات الهى را در طبيعت موجودات جعل نموده است و نيز در نهاد و جبلى آنها كراهت از فناء و عدم را قرار داده است .
چون طبيعت وجود خير محض و نور صرف است و بقاء آن خيريت خير و نوريت نور است .
اينكه نفوس مجبول بر طلب بقاء و محبت دوام اند دليل بر آن است كه براى آنها وجود اخروى و بقاى ابدى است براى اينكه بقاء آنها در اين نشاه
طبيعى امر مستحيلى است و بر همين اساست است كه اين نقوس از مرگ ترس دارند و اين ترس بر اساست حكمت و غايتى است .
پس اگر نشاة ديگرى باقى نباشد كه اين نقوس منتقل به آن نشئه شوند آن محبت بقاء سرمدى و حيات ابدى شان
باطل خواهد شد و در طبيعت بطلان راه ندارد.
چون حب بقاء كامن در ذوات همه اشياء است پس غذا به تمام انحاء و ضروب آن از سدنه اسم شريف (( الباقى )) و (( القيوم )) اند؛ پس
انسان با علم و عمل و بقاء ابدى را طلب مى نمايد.
در انسان و حيوان حب بقا اظهر من الشمس است ؛ بلكه در نبات نيز مشهود است ؛ چه اينكه در عشقه كه به گياه لبلاب و پيچك معروف است نيز مشهود
است ؛ چه اينكه در جمادات مثل مغناطيس حب وجود دارد زيرا عشق در همه سارى است .
از توليد مثل ها و هسته ها و تخم ها و نطفه ها و قواى غضبيه و دفاعيه همه و همه دلالت بر حب بقاء دارند در گياهان و درختان و جمادات قوه غضبيه
است كه هر غذايى را جذب نمى كنند و در حيوانات و انسان كه قوه غضبيه خيلى ظاهر است كه همه زير سر حب بقاء است كه قوه غضبيه براى حفظ
شى ء است چه قوه غاذيه نيز براى بدل ما يتحلل و براى بقاء شى ء مغتذى است .
و تغذى حب دوام ظهور اسم ظاهر و احكام آن است .
لذا هيچ موجودى موت به معنى فوت و عدم ندارد و هر كس از مرگ مى ترسد در حقيقت از خودش مى ترسد پس همه خودشان را مى خواهند و از نابودى
تنفر دارند.
جناب آخوند مولى صدرا در فصل هشتم از موقف هشتم الهيات اسفار سوالى را مطرح مى نمايد كه چرا حيوانات دوستدار حيات اند و از ممات استيحاش
دارند؟
در جواب مى فرمايد: كه به علل مختلف است يكى از آنها اين است كه حيات شبيه بقاء است و ممات همانند فناء است و بقاء محبوب طبيعت موجودات و
فناء مكروه زيرا كه بقاء قرين وجود است و فناء قرين عدم و وجود و عدم متقابل اند وقتى بارى عز شاءنه به عنوان علت موجودات ، باقى و ابدى
است ، همه موجودات دوستدار بقايند و مشتاق اويند؛ زيرا كه اين بقا صفت علت آنها است و
معلول به علت و اوصاف وى اشتياق دارد و بدان تشبه دارد. لذا حكماء فرمودند كه واجب بالذات معشوق
اول است كه همه خلائق به او اشتياق دارند و عاشق اويند.
بر اساست (( كل من عليها فان و يبقى وجه ربك )) كه صفت بقاء و باقى از اوصاف حق تعالى است همه موجودات براى بقاى خود به او محبت
دارند كه در حقيقت بقاء يعنى دوستى با حق سبحانه و تعالى لذا جناب آخوند در
فصل شانزدهم موقف هشتم مى فرمايد:فى اثبات ان جميع الموجودات عاشقه لله (سبحانه ) مشتاقه الى لقائه و
الوصول الى دار كرامته در استدلال بر آن از راه خيريت وجود و موثر بودن و لذت آن و شر و كريه بودن عدم و فرار از عدم وارد بحث مى شوند
و مى فرمايند؟ كه نقص و تناهى از لوازم معلوليت است زيرا معلول مساوى با علت و در رتبه عليت نيست پس واجب كه اصلا در او نقص راه ندارد چون
محض حقيقت وجود و خير است پس از همه موجودات در محبت ذاتى و بهجت ذاتى اعظم است پس هر معلوليتى به او نزديكتر باشد نقص او كمتر و
كمال آن بيشتر و اتم است و هر معلوليتى كه واسطه بيشترى دارد ناقص تر است پس محبت الهى و عشق ربوبى و عنايت ربانى در متن همه موجودات
با حفظ مراتب و درجات وجوديشان متحقق است كه اگر اين محبت يك لحظه نباشد همه موجودات هلاك و منطمس مى گردند پس هر يك آنها عاشق وجود و
طالب كمال وجوداند و از عدم و از نقص متنفرند و هر مطلوبى حفظ آن و ادامه آن به تمام و
كمال اوست پس معلول بدون علت دوامى ندارند زيرا كه تمام و كمال او، علت اوست پس هر ناقصى از نقص متنفر است و از آن به سوى
كمال خود مى رود پس هر شى اى لا محاله عاشق كمال خويش و مشتاق بدان است پس عشق براى شى ء على الدوام
حاصل است خواه در حال وجود كمالش باشد يا در حال فقد آن كمال باشد اما اشتياق و
ميل براى او در حال فقدان كمال تحقق دارد و براى همين عشق در همه موجودات سريان دارد ولى
ميل و شوق مختص به موجودات در حال فقدان كمال است .
حقيقت عشق حقيقت واحده داراى مراتبى است كه بعضى محيط به بعضى اند كه (( و الله من ورائهم محيط ))
آنگاه در فصل هفدهم اين موقف معناى ديگرى را به طريق ديگرى براى سريان عشق در
كل اشياء مطرح مى فرمايد كه ناظر به فصل اول از رساله عشق جناب شيخ رئيس ابن سينا است .
در همين فصل بر اساست تشكيك در وجود در مورد عشق نيز مى فرمايد كه حافظ هر معلولى همان عشق او به علت خودش است كه عبارت از انتساب وجود
معلول به علت و ارتباطش به اوست و به همين انتساب هويت او محفوظ مى ماند و بقاء
معلول و كمال وى به افاده علت تامين مى گردد و اين است معناى قول حكما كه مى گويند: (( لولا العشق لا نطمس
السافل ))
و سپس مى فرمايدان العشق سار فى جميع الموجودات على ترتيب وجودها به تعبير ملاى رومى :
|
آتش عشق است كاندر نى فتاد
| |
جوشش عشق است كاندر مى فتاد |
و جناب حاجى در شرح آن را اشاره به سريان عشق در كل موجودات مى داند.
جناب آخوند در اسفار نقل مى كند كه :
شخصى در نزد شيخ ابى سعيد ابن ابى الخير رحمة الله قول خداوند تعالى (( يحبهم و يحبونه )) را قرائت كرد. جناب شيخ ابى سعيد گفت :
حق آن است كه خداوند آنها را دوست دارد زيرا كه حق تعالى دوست ندارد مگر خودش را. چون فقط او موجود است و غير او همه صنعت و ساخته اويند و
سازنده وقتى مدح صنعت نمايد مدح خودش مى نمايد و از همين جا حقيقت اين گفته ظاهر مى شود كه گفته شده :
لولا العشق ما يوجد سماء و لا اءرض و لا بر و لا بحر غرض آن است كه محبت خدا نسبت به خلق برگشت به خودش دارد. پس محبوب و مراد در
حقيقت حق تعالى براى ذات خود است .
اين عشق به ذات و حب ذاتى الهى است كه در مكمن غيبى همگان نهفته شده است و همه را به بقاء وا داشته است .
جناب شيخ اكبر در فص موسوى در مورد حكمت فرار موسى مى فرمايد:
ثم انه لما وقع عليه الطلب خرج فارا خوفا فى الظاهر و كان فى المعنى حبا فى النجاه فان انحركه ابدا انما هى حبيه فرار موسى در
ظاهر براى ترس از قتل بود ولى در حقيقت براى حب بقاء بود زيرا كه حركت فقط حبى است اگر چه در ظاهر براى حركت اسباب ديگرى باشد.
سر حب بقاء در موجودات در توحيد صمدى قرآنى نهفته است كه وحدت حقه حقيقيه است و آن اين است كه حقيقت هر موجودى او است و لذا در متن وجودى همه
اشياء او نهفته شده است كه هويت و شخصيت هر شيى ء اوست و همه خواهان خوداند يعنى خواهان اويند.
جناب فخر الدين عراقى درلمعه بيست و پنجم از لمعات گويد:
محب خواست كه بعين اليقين جمال دوست بيند، عمرى در اين طلب سرگشته مى گشت ، ناگاه به سمع سر او ندا آمد:
بيت
|
آن چشمه كه خضر يافت زو آب حيات
| |
در منزل تو است ، ليكن انباشته اى |
رباعى :
|
اى دوست ترا به هر مكان مى جستم
| |
هر دم خبرت از اين و آن مى جستم | |
ديدم به تو خويش را، تو خود من بودى
| |
خجلت زده ام كز تو نشان مى جستم |
|