|
و اين همان هويت مطلقه است كه همه به او قائم اند و در همه جاهاى و هوى او است كه خود قابض و باسط است و همه به نفس رحمانى او متنفس اند.
قرآن صد و چهارده سوره است و سوره ها از آيات و آيات از كلمات و كلمات از حروف و حروف از الف و الف از نقطه و جميع علوم ، بلكه جميع اشيا
صورت تركيبى و تاليفى حروفند، و حروف صورت متفرقه الف ، و الف صورت تكرار و تفرقه نقطه كه در سير و حركت متكثر گشت كه
(( العلم نطقه كثرها الجاهلون )) شيخ سعد الدين حموى فرمايد:
|
يك نقطه الف گشت الف جمله حروف
| |
در هر حرفى الف به اسمى موصوف | |
چون نقطه تمام گشت آمد به سخن
| |
ظرف است الف نقطه در او چون مظروف |
در اسفار و مفاتيح الغيب جناب ملاصدرا آمد كه مقصود از نقطه ذات حق تعالى است و بسيط الحقيقه يعنى نقطه
كل اشيا است .
و نيز اين طائفه نقطه را بر نبوت و ولايت اطلاق مى كنند كه مى گويند نقطه نبوت و نقطه ولايت از اين رو كه سريان ولى در عالم چون سريان حق
است در عالم كه ولايت كليه ساريه و سائر در هر موجود است و مولاى او است زيرا كه اسم اعظم است و
متقبل افعال ربوبى و مظهر قائم به اسرار الهى و نقطه پرگار نبوت است . نبى صلى اللّه عليه و آله فرمود:
(( كنت نبيا و آدم بين الما و الطين )) و وصى فرمود:
(( كنت وليا و آدم بين الما و الطين )) .
و نيز تعبير به نكاح سارى مى كنند كه حب و عشق منشا پيدايش همه است . اين بنده گفته است :
|
پرتو نور جاودانه عشقم
| |
موج درياى بيكرانه عشقم | |
همه عالم پر از ترانه عشق است
| |
حمد لله كه از ترانه عشقم |
و غايت حركت ايجاد ظهور حق در مظهر تام مطلق است كه شامل جميع جزئيات مظاهر است . و اين مظهر تام انسان
كامل است كه عالم صورت حقيقت او است و خود غايت حركت ايجادى است ، لذا هيچگاه زمين خالى از حجت نمى شود.
و جناب ابن عربى گفته است :بالباء ظهر الوجود و بالنقطه تميز العابد عن المعبود كه مرادش از نقطه سواد امكان است كه بدان عابد از
معبود تميز يافت ، الفقر سواد الوجه فى الدارين الف صورت وجود باطن عام مطلق است و باء صورت وجود ظاهر متعين مضاف
پس باء تعين اول است كه اول مراتب امكان است و آن نور حقيقى محمدى صلى اللّه عليه و آله است چنانكه خاتم فرمود:
(( اول ما خلق الله نورى المسمى بالرحيم )) براى اينكه رحمن مفيض وجود و
كمال است بر كل بر حسب آنچه حكمتش اقتضا مى كند و قوابل مى پذيرند بر وجه بدايت ، و رحيم مفيض
كمال معنى مخصوص به نوع انسانى است به حسب نهايت . پس حقيق محمديه ذات با تعين
اول است بنابر اين وى اسم اعظم است و او را اسماء حسنى است كه مجموع عالم صورت او است پس الف كه صورت وجود باطن عام مطلق است باء كه
حرف صادر نخستين است از آن متعين نمى شود مگر به نقطه و به اين نقطه عابد كه انسان است از معبود كه حق است تميز يافته است كه تركيب در با
آمده است و فرد على الاطلاق الف است (( كل ممكن زوج تركيبى )) و اين اولين تركيبى است كه در عالم امكان قدم نهاده است و حادث از قديم تميز
يافته است چه اينكه ظهور حق تعالى در صور موجودات چون ظهور الف است در صور حروف پس تعين حق مطلق كه معبود است به صورت خلق مقيد كه
عابد است نيست مگر به سبب نقطه تعينيه وجوديه اضافيه مسمى به امكان و حدوث كه تحت وجود با است كه صورت
عقل اول است و انسان كامل تعين اول است .
پس آنچه در خارج متحقق است (بر اساست اصالت وجود) همان وجودات متعين و متشخص اند لذا تعين را كه نقطه بائيه تميزيه اعنى نقطه امكانيه
حدوثيه است و متفرع بر ذات اصيل وجود است و بعد از او است تعبير به تحت فرمود كه انا النقطه تحت الباء...
پس نقطه يعنى موجود متعين تالى الف كه همان عقل
اول و صورت انسان كامل است و هر كه بدين نقطه وجوديه اطلاع يافت به جميع حقايق و اسرار و به همه كتب سماوى دست يافت چنانكه نبى صلى
اللّه عليه و آله بدان اطلاع يافت و در شب معراج فرمود: (( علمت علوم الاولين و الاخرين )) و نيز فرمود: (( اوتيت جوامع الكلام )) و وصى
بدان اطلاع يافت و فرمود: انا النقطة تحت الباء و قال سلونى عما تحت العرش لذا از اين نقطه به نبى و ولى نيز تعبير مى كنند.
تبصره : در كتب اهل سر مى خوانى كه با نبى صلى اللّه عليه و آله است و نقطه تحت آن ولى . اين سخن از اين روى است كه با تعين پيدا نمى كند
مگر به نقطه ، چنان كه بى متعين و متكمل نمى شود مگر به ولايت .
|
26 - نباشد راحتى از بهر روحت
| |
اگر از روح تو نبود فتوحت |
روح انسانى را با فتوحات معنوى و تحصيل انوار الهيه سر آسوده خواهد بود و آرامش روح و اطمينان نفس به گشايش هاى باطنى است . و گر نه با
زندگى روزمره و امور متعارف شبانه روزى آرامشى براى روح تحقق نمى يابد.
روح در پى عروج و سير و سفر معنوى از عالم ماده تا به عوالم وجودى عاليه و تا به بى انتهاست و با تعليقات نفسانى به بدن و اداره شون
ظاهرى دنيوى آن ارتقاء وجودى اش باز مى ماند كه اين تعلقات را دع اويند. و لذا دنيا پرستان را حركت دورى از مطبخ به مزيله و بالعكس است و
سرگرمى با امور ظاهريه بدون هدفدارى انسانى ، پيشه زندگى آنان است . در اين صورت از فتوحات انسانى باز مانده اند و (( اثا قلتم الى
الارض )) ميخكوب زمين اند و هرگز در پى طيران به عوالم مافوق نيستند.
اما سالكان طريق معرفت و عاشقان كوى وصال را تنها تعلق به حقايق آنسويى و فتوحات سرى مقصد است كه ره يافتگان
وصال از آن اسرار به نبوت انبايى اخبار كرده اند و اين ارواح را هميشه شرح صدر و سعه وجودى انسانى است تا به مقام لا يقفى بار يابند.
روح انسانى آنگاه آرام است كه از قيود و بندها رهايى يابد و به شرح صدر و انشراح قلبى وجودى رسد كه الم نشرح لك صدرك ووضعنا عنك
وزرك زيرا روى بدانسوى دارد و خواهان اطلاق و سراح است .
|
27 - ترا جسم و غذاى جسم مطلوب
| |
براى روح مى باشند محبوب |
جسم و غذاى مطلوب جسم تو بايد به عنوان معد روح محبوب باشند و گرنه اگر براى روح نباشد چه
حاصل كه شخصى يك عمر براى جسم و براى بدست آوردن غذاى جسمانى به اين همه زحمت و تلاش بيهوده بسر ببرد و شبانه روز را به كار و
كوشش براى اداره كردن جسم بگذارند در حالى كه در آخر جسم فرسوده مى گردد و
حاصل يك عمر تلاش وى در حال ذوبان و از بين رفتن است .
|
28 - چو جسمى نبود از بهر فتوحت
| |
نباشد جز عذابى بهر روحت |
لذا براى اكثرى اين جسم و امور مربوط بدان جز عذابى براى روحشان نيست زيرا از فتوحات معنوى بهره ندارند و همه زحمات آنان در مسير
زوال و نابودى قرار دارد.
اما تك تك مردانى اند كه زبان حال و مقالشان اين است كه :
|
مرا تا جان بود در تن بكوشم
| |
مگر از جام او يك جرعه نوشم |
اينان را نعمت وصال و فتوح سبوحى آرامش مى بخشد و هرگز به زر و زيور و سنگ و
گل دل نبسته اند زيرا كه اگر دل دل است مال دلبر است و آن دل را كه فتحى نيست
گل است .
|
29 - اگر چه وصلت از حب است جارى
| |
در اجسام است محض هم جوارى |
وصلت چه وصال نفسانى ، چه مواصلت جسمانى ، از حب و محبت سرچشمه مى گيرد. منتهى در
وصال جسمانى صرفا اتصال دو جسم است كه در مجاورت همديگر قرار مى گيرند.
در مبحث اتحاد عاقل به معقول در درس هفدهم از رسائل جناب بابا افضل از جناب خواجه زين الدين در تحت عنوان
(( وصال نفسانى اتحاد است )) كلامى نقل شده است :
(( هر محبوب كه بود در نفس محب باشد و هيچ مواصلت ، قوى تر از آن نيست و اين مواصلت كه در صورت طلبيده شود ان است كه جسد محبوب متجاوز
شوند و متداخل نتواند شد و در نفس چه جاى متداخل كه متحد گردند. و چون اتحاد خرسند و خوشنود نمى كند به مجاورت اجسادكى قناعت افتد؟ و اين
اسباب كه از بيرون مى جويند سبب زيادتى بى خبرى و بى خودى و تفرقت و غايت ضلالت است . ))
غرض آن است كه وصلت در اجسام به صورت متجاوز بودن است .
در بيت سيصد و چهل و پنجم قصيده تائيه مسمى به ينبوع الحياة حضرت مولى در ديوان (ص 466) آمده است :
|
مواصلة الاجساد عند التجاوز
| |
فان النكاح جاء اعظم وصلة |
لذا در بيت بعدى فرمود:
|
30 - وصال جسم تا سر حد سطح است
| |
وراى آن سخن در حد شطح است |
در مواصلت اجسام كه مجاور بودن آنها است آن است كه سطح جسمى با سطح جسم ديگر وصلت نمايند و غير از اين مقدار سخن ديگر ناروا است زيرا
محال است كه ذات جسمى باذات جسم ديگر اتحاد وجودى و عينى و اندكاكى پيدا نمايند. بله نهايت
وصال دو جسم همان است كه در بيت بعدى فرمود:
|
31 - نهايت وصلت جسمى نكاح است
| |
كه آن از غايت حب لقاح است |
كه اين بيت ناظر است به بيان شيخ اكبر در فص محمدى صلى اللّه عليه و آله فصوص الحكم ص 477 كه فرمود:
و لما احب الرجل المراة طلب الوصله الى غايه الوصله التى تكون فى المحبه و لم تكن فى صورة النشاة العنصريه اعظم وصله من النكاح
كه نهايت وصلت در نشاه عنصرى نكاح است .
جناب صدر المتالهين در فصل بيستم از موقف هشتم الهيات اسفار مى فرمايد:
اتحاد بين دو چيز به دو صورت متصور است تا آنجا كه گويد:
لا يمكن الوصله بين الجسمين الا بنحو تلاقى السطحين منهما و السطح خارج عن حقيقه الجسم و ذاته ، فاذن لا يمكن
وصول شى ء من المحب الى ذات الجسم الذى للمعشوق ... (حب لقاح يعنى دوستى بار دار شدن كه براى بقاء نوع است )
|
32 - وصال روح با روح است در ذات
| |
وصالى فوق الفاظ و عبارات |
وصلت نفسانى به عبارت ديگر به اتحاد حقيقى نام برده مى شود كه در مثل بحث اتحاد
عاقل به معقول و مدرك به مدرك مطرح است و آن اتحاد در حقيقت برگشت به عينيت در ذات است .
در بيت سيصد و چهل و ششم قصيده تائيه مسمى به ينبوع الحياة آمده است :
|
مواصله الارواح عند اتحادها
| |
فتنعتها بالوصله المعنويه |
مواصلت ارواح به وصلت معنوى ناميده شده است . به هر تقدير بر وصلت معنوى ارواح به الفاظ و عبارات در نمى آيد مگر آنكه جهت تقريب به
واقع به عباراتى تبين گردد، مثل اينكه از اين وصلت به وصلت معنوى نام مى بريم .
|
33 - تو دانش اتحاد عقل و معقول
| |
تو خوانش وصل علت هست و معلول |
يكى از موارد وصال معنوى اتحاد عاقل به معقول و مدرك به مدرك است .
بايد دقت نمود كه نفس چگونه از قوه به فعل اعنى از جهل به علم مى رسد و خود ذات و هويت علم مى گردد؟ آيا به خروج او از ذات خود است و يا
به دخول علم در ذات او. احتمال اول كه سخت بى اساست است زيرا كه خروج شى ء از ذات خود
محال است و احتمال دوم نيز ناروا است زيرا حصول علم براى نفس به نحو حلول مظروف در ظرف نيست و گرنه ذات نفس بايد از علم بى خبر باشد و
هيچگاه به فعليت نرسد و حال آنكه آنگاه از قوه به فعل مى رسد كه علم متن ذات او و عين هويت او گردد.
و چون به نحو حلول نيست به نحو عروض علم بر ذات مدرك چون عروض بياض بر جدار نيز نيست كه علم را عارض و كيف نفسانى بدانيم و گرنه
سوال مى شود كه ذات مدرك عارى از صور مدركه به چه نحوه نائل به علم شده است و به صورت علميه عارض بر ذاتش و خارج از ذاتش عالم
گرديده است .
چه اينكه عارض بدين وصف نسبت به ذات مدرك چون موجودات ديگر خارج از او است كه
معقول بالعرض اند نه معقول بالذات و كسى مدعى نيست كه نفس ناطقه با
معقول بالعرض متحد مى گردد.
و اگر علم عارض باشد بايد عارض و معروض دو وجود منحاز و ممتاز از يكديگر باشند تا يكى در ذات ديگرى
دخول كند تا هويت و شخصيت هر دو محفوظ باشد و با اين فرض علم ، ممتاز از نفس و در عرض او در متن ذات
دخول كند كه نفس واجد علم گردد كه بطلان آن جاى انكار نيست و سخن در اتحاد وجودى طولى دو چيز است .
پس اتحاد مدرك به مدرك يعنى عروج و ارتقاى وجود ناقص است به كمال وجودى و نورى كه سعه وجودى و اشتداد نورى ذات مدرك است .
و سخن از اتحاد نيز از باب ضيق تعبير و تنگى عالم الفاظ است زيرا صور علمى ، عين ذات نفس مى شوند و فعليت نفس عين وجود علم مى گردد.
پس گوهر نفس از دانش ساخته مى شود و مقوم ذاتى او صور نورى علمى است .
يكى ديگر از موارد وصلت روحانى و معنوى وصلت علت با معلول است البته سخن از علت و
معلول جدا و گسيخته از هم ناصواب است .
حضرت مولى در تعليقات بر كشف المراد فرمود:
الامر الا هم فى المقام هو ان يعلم ان العلة و المعلول بمعناها المتعارف فى الاذهان لا يجرى على
الاول تعالى و آياته التى هى مظاهر اسمائه التى هى شئون ذاته الصمديه التى لا جوف لها، و اءن التمايز بين الحق سبحانه و بين الخلق
ليس تمايزا تقابليا بل التمايز هو تميز المحيط عن المحاط بالتعين الاحاطى و
الشمول الاطلاقى الذى هو الواحدة بمعناها الحقيقى بل اطلاق الواحدة من باب التفخيم ...
معلول در طول علت است نه در عرض آن و لذا در رتبه معلول نيز هست اما او نيست بلكه به سعه وجوديش بر
معلول احاطه وجودى دارد و لذا تمايز بين علت و معلول تمايز احاطى بين محيط و محاط است بر اين اساست وصلت معنوى بين علت و
معلول برقرار است كه اطلاق حقيقى احاطى علت حائز همه شئول معول است كه از حيطه وجودى علت چيزى از
معلول بيرون نيست بلكه اول و آخر و ظاهر و باطن معلول را علت حقيقى پر كرده است .
|
34 - تو گويش ارتقاى ذات عاشق
| |
تو نامش اعتلاى نفس ناطق |
وصلت روحانى را مى توانى ارتقاى ذات عاشق به سوى معشوق بدانى همانند ارتقاى وجودى
معلول به سوى علت .
عشق و محبت علت به معلول جهت تكميل او است ولى عشق معلول به علت جهت استكمال و ارتقاء وجوديش به سوى علت است
وصول عاشق به معشوق حقيقى به ارتقاء وجودى است .
و مى توانى وصلت معنوى را اعتلاى نفس ناطقه بدانى و بدين اسم بخوانى كه نفس با علم و
عمل اشتداد جوهرى اعتلاء ذاتى مى يابد.
|
35 - تو مى گو روح اندر اشتداد است
| |
براى كسب عقل مستفاد است |
وصلت روحانى را به اشتداد روح براى كسب عقل مستفاد مى شود نام برد.
در صحف عرفانيه سخن از اتحاد نفوس مكتفيه بانفس رحمانى و عقل بسيط به ميان آمده است و به همين لحاظ حقيقت
صادراول را به حقيقت محمديه صلى اللّه عليه و آله نام مى برند كه نفس اعدل امزجه كه نفس مكتفيه است به حسب صعود و ارتقاى درجات و اعتلاى
مقامات عديل صادر اول مى گردد، بلكه فراتر از عديل اتحاد وجودى منبسط مى يابد و در اين مقام جميع كلمات وجوديه شئون حقيقت او مى گردند.
از اين وصلت به اشتداد جوهرى روح و نفس ناطقه در قوس صعود و عروج نام برده مى شود اما بحث مبسوط اشتداد جوهرى نفس در پيش است .
نفس ناطقه در ابتدا داراى شانيتى است كه تواند از قوت به فعليتى رسد كه صاحب مقام
عقل مستفاد گردد و اين طريق استكمال نفس ناطقه است .
انسان در مقام و مرتبت عقل هيولاى فقط قابليت استكمال دارد و پس از آنكه با اوليات و بديهيات آشنا شده است اين حالت را
عقل بالملكه گويند زيرا كه اين سلسله علوم اوليه آلت اكتساب نظريات اند كه نفس بدانها قدرت اكتساب و ملكه
انتقال به نشاه عقل بالفعل حاصل تواند كرد ولى هنوز نفس صاحب مرتبت
عقل بالفعل نيست زيرا به ادراك اوليات و مفهومات عاميه قدرت تحصيل وجود نورى عقلى كه علم است هنوز
حاصل نشده است و چون ملكه و قدرت بر استحضار علوم نظرى پيدا كرده است كه به منت و ملكت
حاصل در خويش هر وقت بخواهد تواند نظريات را بدست آورد در اين حال نفس ناطقه را تعبير به
عقل بالفعل مى كنند كه از قوت به فعل رسيده است .
و چون خود كمالات علمى و معارف نورى علقلى در نزد حقيقت نفس حاضر باشند آن كمالات نورى را
عقل مستفاد گويند از اين جهت كه آن حقايق از عقل فعال كه مخرج نفوس ناطقه از نقص به
كمال و از قوت به فعل است استفاده شده اند (( و الله من ورائهم محيط ))
عقل مستفاد قوه نفس نيست بلكه حضور معقولات لدى النفس بالفعل است و اين به وصلت معنوى نفس با معقولات است .
|
36 - و يا اينكه تعالى وجود است
| |
كه هر دم از خدايش فضل وجود است | |
آن يكى جودش گدا آرد پديد
| |
وان دگر بخشد گدايان رامزيد |
حق متعالى با فيض اقدس به همه فيض وجود مى دهد و با فيض مقدس كمالات ثانوى بدانها مى دهد كه آن را تعالى وجود نيز مى گويند و اين
تعالى وجودى كه از فيض مقدس حق متحقق مى شود را وصلت معنوى نيز مى نامند.
|
37 - و يا تجديد امثال است و ديگر
| |
چه باشد حركت در متن جوهر |
از وصال روحانى به تجديد امثال و حركت جوهرى نيز مى شود نام برد زيرا در تجديد
امثال همه مثالها به هم وصلت معنوى دارند و متجددها به هم پيوسته اند چه اينكه در حركت جوهرى نيز
امثال به هم پيوسته اند كه در تجدد امثال و حركت در جوهر ثابت سيال مطرح است كه به
امثال متجدد وصلت معنوى تحقق مى يابد بحث تجدد امثال و حركت در جوهر در شرح باب نوزدهم به صورت مبسوط در پيش است . فانتظر.
|
38 - هر آنچه خوانيش بى شك و بى ريب
| |
ز غيبى و روانى هم سوى غيب |
وصال روح با روح در مرتبه ذات (نه در سطح ) را چه به صورت اتحاد
عقل و معقول بدانى و يا به نحو وصل علت و معلول بخوانى ، و يا به مثل ارتقاى ذات عاشق بيابى ، و يا اعتلاى نفس ناطقه بدانى ، و يا به
اشتداد جوهرى روح بينى ، و يا تعالى وجود بيابى ، و يا به نحو تجديد
امثال و حركت در جوهر بدانى ، بدون شك سير غيبى نموده اى و به سوى عالم غيب روان هستى زيرا روح مربوط به عالم غيب است ، به خلاف جسم كه
از نشئه طبيعت است و وصال جسمانى نيز از اين نشئه مى باشد. نتيجه آنكه
وصال به دو صورت جسمانى و روحانى متصور است كه اولى به نشئه ماده و سطح اجسام مرتبط است كه نهايت آن
وصال در نكاح است و دومى مربوط به عالم باطن و غيب و در مقام ذات است . فتدبر.
|
39 - ز حد نقص خود سوى كمالى
| |
بسوى كل خود در ارتحالى |
در وصال روحانى شى ء از نقص به سوى كمال رهسپار است و كمال وى براى رسيدن به
كل و كوچ نمودن بسوى او است .
بر اساست انزالى بودن موجودات هر فرعى كه ناقص و عاجز است به سوى
اصل خود كه غنى است در حركت است و لذا همه موجودات به سوى كمال مطلق در حركتند و حركت آنان فرع بر احتياج است زيرا اگر احتياج نباشد
حركت نيست .
مراد از كل كل سعى صمدى است . صاحب عوارف روايتى از حضرت امام صادق عليه السلام
نقل مى كند كه حضرت به حق تعالى مى فرمايد: مرا از ذات خود آفريده اى ، و مرا از خود جدا نكردى سپس به من خطاب كردى كه من كيستم ؟ و تو از
من كيستى ؟ پس به لطافتم (به لطيفه روحانيم ) جواب داده ام كه تو، كل من و
اصل منى . از تو ظاهر شده ام و در من اشراق كرده اى .
فاحببت بلطافتى انت كلى و اصلى منك ظهرت و فى اشرقت ... انت منى باطن و انا منك ناطق و انا البعض و انت
الكل ....
اقسام كل و كلى بسيار است ولى مراد از كل در بيت فوق سعى صمدى است . در شرح حديث مذكور حضرت مولى را در كلمه 98 هزار و يك كلمه بيان
شيرينى است ، بشنو:
ه - (( انت كلى و اصلى )) كل سعى صمدى كه اصل ما سوايش است و حامل همه است و رجوع همه بدو است و تعيين اطلاقى و احاطى دارد امام الموحدين
امير المومنين عليه السلام در جواب جاثليق فرموده است :
الله عزوجل حامل العرش و السماوات و الارض و ما فيهما و بينهما...
تعين واجب تعالى از قسم احاطى است زيرا كه در مقابل او چيزى نيست ، و او در
مقابل چيزى نيست تا تميز تقابلى داشته باشند. اما تعين و تميز محيط و شامل به مادونش چون تميز
كل از آن حيث كه كل است به صفتى است كه براى كل است و از اسماء مستاثره او است و خارج و زائد از او نيست بلكه به وجود او متحقق و به عدم او
منتفى است .
و چون هيچ جزء مفروض كل بدان حيث كه كل است منحاز از كل نيست زيرا كه كل نسبت به مادونش احديت جمع دارد لاجرم تمايز بين دو شيئى نيست بلكه
يك حقيقت متعين به تعين شمولى است و نسبت حقيقه الحقائق با ما سواى مفروض چنين است ، زيرا كه
محال است كلمه اى از كلمات وجودى از اصل خود چنان نازل شود كه از او به كلى بريده باشد.
هر كلمه اى در كتاب عالم مظهر و مرات ذات واجب و كمالات اوست پس هر مدح و ثنايى كه به كمالات و آثار وجودى بعض و مظهر مى شود به
كل راجع است ، چه اين كه بعض شانى از كل است و بين اين دو احكام محاكات بسيار است . يكى از آن احكام حنين
كل به جزء و جزء به كل است كه (( يحبهم و يحبونه ))
از دفتر دل بشنو:
|
حنين كل و جزء از هر دو جانب
| |
در عشق و عاشقى باشد چه جالب | |
بلى طبع نظام كل بر اين است
| |
كه هر كلى به جزء خود حنين است | |
كه هر جزئى به كل خود حنين است
| |
يحبهم يحبونه اين است | |
ندارد جزء و كل از هم جدايى
| |
خدا هست و كند كار خدايى |
تبصره : وصال به دو بخش جسمانى و نفسانى (روحانى ) مطرح گرديد وصال جسمانى فتحى به همراه ندارد زيرا سطح دو جسم به هم
متصل مى شوند ولى در وصال نفسانى فتح و سعه وجودى و ارتقاء نورى مطرح است كه با عنوان باب سوم كه مقام فتح عارف بود ارتباط دارد.
در وصلت جسمانى اتصال ظلمانى مطرح است اما در وصال نفسانى اتصال و ارتباط نورانى است همانند
اتصال عاقل به معقول و اتصال معلول به علت و اتصال عاشق به معشول و اشتداد جوهرى روح و
اتصال آن با عقل مستفاد و اتصال در حركت جوهرى و تجدد امثال . لذا اتصال ظلمانى در سطح اجسام است نه در ذات ؛ ولى
اتصال نورانى در مقام ذات راه مى يابد نه در مقام سطح .
مثلا نفس ناطقه انسانى هر اندازه بيشتر به حقايق نورى وجودى عقلى نائل شد استعداد و ظرفيت وى براى
تحصيل و اكتساب معارف بالاتر بيشتر مى شودكل وعاء يضيق بما جعل فيه الا وعاء العلم فانه يتسع به همين معنى به عنوان فتح نفس ناطقه و
گشايش اوست كه از قوه به فعل مى رسد و نور بينش او فزونى مى گيرد و از تاريكى نادانى رهايى مى يابد و هر چه داناتر مى شود گنجايش
وى بيشتر و قوى تر مى گردد كه از اين فتح به وصال نفسانى نيز نام برده شده است .
سخن در فتح و وصال نفسانى نفس در دانستن مفاهيم و معانى كليه آنها كه ماهيات آنها است نيست ، زيرا مفاهيم معقولات و مفهوم
عاقل همه از يكديگر متغايرند بلكه دست يافتن و به انحاء وجودات عينى آنها، و اشتداد وجود نفس و بودن وجود آن در عوالم عديده به حكم هر عالم
است .
به حكم اتحاد عاقل به معقول و به حكم اينكه شيئيت هر شى ء به صورت اوست نه به ماده آن ، نفس علم مى شود و علم عين نفس مى گردد.
|
40 - هر آنچه جسم و جسمانى است يكسر
| |
ترا محض معدند و نه ديگر |
در بيت بيست و هفتم و هشتم گفته آمد كه جسم و غذاى آن به جهت روح محبوب هستند و گرنه اگر جسمى براى فتح نفس نباشد براى روح عذابى بيش
نيست حال در ادامه آن مطلب مى فرمايند كه جايگاه جسم و جسمانى نسبت به نفس جايگاه علت معده است نه چيز ديگر؛ زيرا آنكه
اصل است نفس ناطقه و روح و فتوحات روحى است و جسم به عنوان تور شكار نفس است كه بواسطه آن نفس ، آنچه را كه خارج از ذات اوست را
اقتناص مى كند.
بدن و جسم و جسمانى و جميع قوا از طبع تا عقل وسائل پيشرفت و تور شكار انسان اند و انسان با حفظ وصف عنوانى انسانى شكار او علوم و معارف
و درك حقايق است .
بدن آلت ارتباط انسان با سايه حقايق - اعنى عالم طبيعت - است و بدين معارفه با
احوال طبيعت جسته جسته تواند به باطن آنها سفر كند، و بر اصول و مخازن آنها دست يابد.
|