next page fehrest page back page

حد و صورت و حقيقت انسان را قرآن نگاه مى دارد كه به صورت انسانى محشور مى شود و گرنه از حد خود بدر مى رود و در يوم تبلى السرائر با صورت سريرتى زشت خارج از صورت انسانى محشور مى شود كه هر كسى آن درود عاقبت كار كه كشت .
و اين همان پل است كه در وصف او ماثور است كه از مو باريكتر و از شمشير تيزتر است .
از غزل كاروان عشق ديوان بشنو:
دلا از دام وبند خود پرستى نرستى همچو مرغ بى پرستى
چرا خو كرده اى در لاى و در گل در اين لاى و گلت بر گو چه حاصل
دلا عالم همه الله نور است بيابد آنكه دائم در حضور است
ترا تا آينه زنگار باشد حجاب ديدن دلدار باشد
دلا تو مرغ باغ كبريايى يگانه محرم سر خدايى
بنه سر را بخاك آستانش كه سر برآورى از آسمانش
و اين صراط مستقيم همان دين الهى است كه اگر دين را كه عبارت از جعل و تنظيم اسرار تكوينى و طبيعى مسير تكامل انسانى كه بر طبق ناموس آفرينش و متن حقيقت و واقعيت است ، در خارج پياده كنيم متن صراط مستقيم و مسير الله و صراط الله است . و اين صراط مستقيم يكى بيشتر نيست و دين و ديندار كه راه و راه پيماست هر دو يك حقيقتند كه دين دار خود متن صراط تكامل انسانى است .
هر كسى از آن تجاوز كند بر خود ستم كرده است و از حركت استكمالى الى الله باز مانده است (و من يتعد حدود الله فقد ظلم نفسه )
در حقيقت حجابى جز گناهان ما نيست كه حضرت ثامن الحجج عليه السلام فرمود:ان الاحتجاب عن الخلق لكثرة ذنوبهم
سعدى حجاب نيست تو آئينه پاك دار زنگار خورده چون بنمايد جمال دوست
بهترين راه زنگار زدايى آن نوشيدن و چشيدن شراب طهور است كه (و سقيهم ربهم شرابا طهورا) است و جناب صادق آل محمد صلى اللّه عليه و آله فرمود:اى يطهر هم عن كل شى ء سوى الله اذ لا طاهر من تدنس بشى ء من الاكوان الا الله
شرابى كه طهور است يعنى هم پاك است و هم پاك كننده از هر چه كه جز خداست پاك مى كند زيرا طاهر از دنس اكوان جز خدا نيست . دنس چرك است و اكوان ، موجودات .
و مراد از دنس و نقص امكان است كه خداوند از نواقص ممكنات طاهر است زيرا كه صمد حق است .
اين شراب انسان را از ما سوى الله شست و شوى مى دهد و اينچنين انسان به نور شهود مى يابد كه هو الاول و الاخر و الظاهر و الباطن و حقيقت (فاينما تولوا فثم وجه الله ) برايش تجلى مى كند.
ملا مهدى نراقى فرمايد:
بيا ساقيا من به قربان تو فداى تو و عهد و پيمان تو
مئى ده كه افزايدم عقل و جان فتد در دلم عكس روحانيان
نه زان مى كه شرع رسول انام شمرده خبيث و نموده حرام
از آن مى كه پروردگار غفور نموده است نامش شراب طهور
12 - شبى خلوت نما با دفتر دل ببين در دفترت دارى چه حاصل
به مناسبت بيت قبلى كه فرمود تا آئينه دل زنگار گرفته است در حجاب است ؛ در اين بيت مى فرمايد كه حال به خلوت و سكوت بنشين و دفتر دلت را باز نما تا ببينى در آن چه دارى و نتيجه آنچه كه در او دارى چيست آيا زنگار گرفته است كه از نماياندن جمال دوست استيحاش دارد و يا آنكه چون آب صافى عكس مه رويان خدا در آنست لذا در بيت بعدى فرمود:
13 - بشورانش كه از سان ضمائر بشب بينى يوم تبلى السرائر
سان دادن همان بروز و ظهور دادن است كه به عربى (( عرض )) دادن است . يعنى اين دفتر دل را در خلوت و سكوت شب بشورانش ، تا آن كه از ظهور و بروز اندرون دل و رازهاى نهفته در آن در همان شب و تاريكى آن روز بروز درونها را مشاهده نمايى و همين جا قيامت تو قيام كند كه (( حاسبوا قبل ان تحاسبوا )) و (( موتوا قبل ان تموموا )) كه همان موت اختيارى است .
در سر و سر السر هر شخصى ، حقايقى نهفته است كه با شوراندن و سان دادن آن در خلوتخانه راز و نياز در مرتبه قلب آن اسرار ظهور مى كند و هم اكنون به نامه اعمال خودش ‍ دست مى يابد.
هر كه خاموش شد گويا شد. هر كه چشم سر بست بينا شد. هر كه گوش دل گشود دانا شد. هر كه را حضور است نور است .
دستور العمل سكوت از بهترين دستورات سير و سلوك عرفانى است كه براى هر سالكى لازم است ، تا با خودش خلوت نمايد و آنچه در نهانخانه غيب خويش دارد بيرون آورد و مخفى گاههاى دل را پيدا نمايد تا ببيند در آن چه نهفته است .
حضرت علامه طباطبايى صاحب الميزان رحمة الله عليه از عارف كامل و اصل جناب آسيد على قاضى رضوان الله تعالى عليه نقل مى فرمود كه ايشان مى فرمودند گاهى با جرم گيرى ، آب حوض را لايروبى مى كنند و لاى و لجن آن را بر مى دارند و به ظاهر آب حوض صاف مى نمايد ولى بلافاصله رنگ و بوى آن عوض مى شود. معلوم مى شود كه در هنگام لايروبى سنگى ، استخوانى پوسيده و لاى و لجن دار در گوشه اى از حوض و آن مخفى گاهها بوده است كه جرمكش آن را نگرفته و آن استخوان لاى و لجن دارد كارش را مى كند و آب حوض را كثيف و بدبو مى كند كه وجين كردن مخفى گاههاى دل كار آسانى نيست .
از اشعار تبرى مولايم بشنو كه چه شيرين سرشته است :
برزيگرون بديمه بينجه جار بينجه جاره وجين كردنه خوار خوار
مره باوتنه اى جان برار شه دكاشته وجين ها كن و خوار دار
كشاورزان را در مزرعه ديدم كه مشغول درست وجين كردن آن بوده اند و علفهاى هرز را از آن دور مى كردند كه به من گفته اند كه اى برادر جان كاشته هايت را وجين كن و آن را خوب نگه بدار.
تكلم و سكوت :
نكته عرشى : تكلم و سخن گفتن از رحمت رحمانيه الهيه است ولى سكوت و لب فرو بستن از رحمت رحيميه حق تعالى است لذا آن سفره عام براى همه است ولى اين سفره خاص است كه اهل دل از آن طرفى مى بندند. با داشتن آن ، نفس دائما مشغول است و انصراف از اين نشئه پيدا نمى كند ولى اين موجب انصراف از اين نشئه و موجب انقطاع الى الله است كه و المنصرف بفكره الى قدس الجبروت مستديما لشروق نور الحق فى سره تحقق مى يابد آن اشتغال به غير آورد و اين يكى اشتغال به خويشتن آن انسان را به غير خدا انس مى دهد و اين انس به حق را روزى مى كند. آن انسان را مى ميراند و اين درون را گويا و احيا مى نمايد. آن كثرت آورد و اين وحدت و توحد. آن دنيا را بروز مى دهد و اين قيامت برپا مى كند. آن انسان را اهل ظاهر بار مى آورد، اين اهل باطن . آن بيرون را مى شوراند و اين درون را. آن زيادش مذموم است ، و اين ممدوح آن خيلى پر خرج است و نيازمندى به قوا و اعضا و غير، آورد، اين اصلا خرجى ندارد و نفس فقط با ذات خودش ‍ كار دارد و به هيچ چيز حتى به قوا و اعضا هم نياز ندارد. آن پيرى آورد و اين جوانى و جوانمردى . آن گناه در بردارد و اين عجر و ثواب .
آن يكى كوكو ظهور دهد و اين يكى هوهو آن خلق طلب نمايد و اين حق آن بغض آورد و اين حب و عشق . آن كاه آورد و اين آه . آن بى دردى و اين درد آن دور مى كند و اين قرب با دلدار. آن بسط آورد، و اين قبض . آن دل را سرد مى كند، اين آتش برافروزد و دل را آتشين . آن مال عوام است و اين از آن خواص . آن يكى جان را مى برد، و اين يكى دل آورد. آن شهرت بخشد اين گمنامى آن آئينه دل را زنگار دهد، اين زنگار را بزدايد آن يكى اغلاق آورد و اين يكى انفتاح . آن رنگ مى دهد، و اين بى رنگى . آن تكثير آورد، و اين توحيد. آن تفرقه ، و اين جمع . آن فرقان ، و اين قرآن . آن سوزنده است ، و اين سازنده . آن رزق ظاهرى طلب نمايد، اين رزق باطنى . آن غافل كند و اين بيدار. آن مقتضى جلوت است و اين مقتضى خلوت . آن ذكر آورد اين فكر. آن سقوط دهد، اين صعود. آن بار را سنگين كند، اين يكى بال پرواز بخشد و سبكبار نمايد. آن خفت آورد، اين عزت و سطوت . آن جدال آورد، و اين انسان مى سازد. آن سر را بر دار برد، اين دل را سوى دلدار. آن نفس را مضطربه كند، اين يكى مطمئنه . آن سفر از باطن به ظاهر آورد، اين از ظاهر به باطن آن فتنه برانگيزد، اين فطنه عطا كند.
اكثرى عوام و حتى خواص كه عوام علما و علماى عوام اند به انتظار قيامتى در امتداد زمانى كذايى اند كه آن روز همه نظام هستى در هم بريزد و كلمات وجودى عالم از بين برود تا قيامتى آنچنان بر پا گردد و اندرون مردم ظاهر گردد.
افسوس كه چهره دلاراى دين عزيز و ناموس الهى با هزاران ماسك و پشم و پوشال اوهام و خيالات ، پنهان شده است و چيزهايى به خورد مردم داده اند كه همه امور درونى خويش ‍ را نسيه مى پندارند و به انتظار امتداد زمانى نشانده اند؛ و حال آن كه اگر كسى شبى با خودش خلوت نمايد و آنچه در دفتر دلش دارد بيرون آورد قيامت او قيام مى كند و يوم تبلى السرائر او متجلى مى گردد و از همين الان به حساب خودش مى رسد و به موت اختيارى مى ميرد قبل از آنكه با موت طبيعى او را بميرانند اما اكثرى چون موت اختيارى (( موتوا قبل اءن تموتوا )) ندارند و برايشان موت طبيعى پيش مى آيد لذا دراين پندارند كه قيامت در امتداد زمانى است . اينان از نعمت سكوت بى بهره اند كه مولايم در الهى نامه فرمود:
(( الهى نعمت سكوتم را به بركت و الله يضاعف لمن يشاءاضعاف مضاعفه گردان ))
(( الهى درويشان بى سر و پايت در كنج خلوت ، بى رنج پا سير آفاق عوالم كنند، كه دولتمندان را گامى ميسر نيست )) .
(( الهى شكرت كه به جنت لقايت در آمدم )) (( الهى شكرت كه دنيايم آخرتم شد )) (( الهى به رحمت رحمانيه ات نطقم داده اى به رحمت رحيميه ات سكوتم ده )) .
14 - بيا در كارگاه صبغة الله كه گيرى رنگ بيرنگى و آنگاه
اشاره به آيه مباركه 138 سوره بقره است كه فرمود:
صبغه الله و من احسن من الله صبغه و نحن له عابدون
اين رنگ آميزى خدايى است كه به همه موجودات رنگ وجود و فطرت حق جويى و حقيقت يابى و سيرت و توحيد عطا فرمودى كه هيچ رنگى بهتر از اين رنگ نيست ؛ در حالى كه آن كه رنگ آميزى مى كند خود بى رنگ است كه (( هو معكم اينما كنتم )) و در عين حال (( هو فى السماء اله و فى الارض اله )) كه با زمين و آسمان هست و به همه رنگ مى دهد ولى اله است نه اينكه رنگ آسمانى يا زمينى گيرد. لذا با آسمان است وبى آسمان نيست بلكه خداست ؛ چه اينكه با همه هست ولى بى همه است ؛ يعنى يكتاى بى همتاى همه است كه (( و لم يكن له كفوا احد )) .
از الهى نامه حضرت مولى بشنو:
(( الهى حسن را يك رنگ تعلق صبغه الله بسند است و ديگرها بند ))
رنگ گيرى از حق تعالى لازمه اش همنشينى با اوست كه فرمود:
(( الهى همنشين از همنشين رنگ مى گيرد. خوشا آن كه با تو همنشين است صبغه الله و من احسن من الله صبغه
لذا همنشينى حق لازمه اش مشاهده او است كه حضرت امير عليه السلام فرمود: (( لم اعبد ربا لم اره )) آنچه كه در عالم رنگ گرفته اند همه مركب از وجود و ماهيت اند كه حد برداشته اندكل ممكن زوج تركيبى مركب من الوجود و الماهيه جز حق سبحانه و تعالى كه (( بسيط الحقيقه كل الاشياء و ليس بشى ء منها )) است .
اگر نفس ناطقه انسانى به رنگ بى رنگى الهى يعنى به مقام بساطت برسد بسيط الحقيقه ظليه مى شود كه وحدت حقه ظليه مظهر وحدت حقه حقيقيه است و به مقام لا يقفى بار مى يابد كه از حد مجرد مى گردد يعنى از ماهيت مبرى مى شود آنگاه با همه هست ولى بى همه است .
هر چه بساطت او شديدتر گردد سعه وجودى وى بيشتر مى شود و قرب به حقيقت وجود لايتناهى صمدى او افزون تر مى گردد. در اين صورت چون بسيط محض را انتهايى نيست او نيز موجودى غير متناهى مى گردد به عنوان مظهر وحدت قدسيه ازليه و وحدت جمعيه اوليه و وحدت شخصيه صمديه ذاتيه الهيه . فتدبر.
اگر به اين مقام واصل شدى آنگاه مى يابى كه :
15 - چو صفحه آفاقى سطر لاب بيابى نفس خود را باب ابواب
يكى از آلات رصدى اسطر لاب است كه در نكته 667 فرمود: با اين آلت ارتقاع كواكب و تقويم و ميل آنها و مقدار ساعات شبانه روز و بين الطلوعين و ميل كلى و فصل سال و تحويل شمس به بروج و مطالع چه استوائيه و چه آفاقيه ، و عرض بلد و ارتفاع مرتفعات و عمق آبار و عرض انهار و درجات انحراف قبله بلاد و... در مدت كمى بسيار سهل و آسان مى توان به دست آورد.
شيخ بهائى تحفه حاتمى را در هفتادباب در اسطر لاب نوشته است و خواجه طوسى بيست باب كه ملا عبدالعلى فاضل بيرجندى بر آن شرحى بسيار مفيد نوشته است و عبدالرحمن صوفى در ترجمه جابر بن حيان آورده كه وى اسطر لابى بى نظير متضمن هزار مساله نوشته است .
در اين مقام حضرت مولى فرموده اند كه : در اسطر لاب چندين صفحه داريم كه هر يك از آن دو رويه اند و مطابق فن اسطر لاب در هر دو روى صفحه قواعد رياضى هيوى پياده شده است روى هر صفحه براى افقى است كه در اين صفحات عمده آفاق ربع مسكون و معموره آمده است .
در بين اين صفحات يك صفحه اش خيلى در آن هنر عجيبى به كار گرفته شده است كه (( صفحه آفاقى )) نام دارد و اين يك صفحه كار همه آن صفحات ديگر را انجام مى دهد كه در حقيقت ديگر صفحات اسطر لاب به منزله شرح و تفصيل اين يك صفحه آفاقى اند كه جهت تسهيل امر است . (در تمام ابواب اسطر لاب اين يكى را جايگاهى ويژه است ) در اين بيت تشبيه نفس ناطقه انسانى به صفحه آفاقى اسطر لاب شده است . يعنى همانگونه كه با داشتن آن يك صفحه از ديگر صفحات مستغنى مى شوند و همه كارهاى اين آلت نجومى با آن انجام مى شود، به همين وزان نفس ناطقه انسانى را باب ابواب مى يابى كه همه درها به اين باب مرتبط مى شوند و با رنگ الهى گيرى نفس ، به همه حقايق دار وجود دست مى يابد و از اين باب مى شود به ملكوت عالم سفر بنمود كه (( من عرف نفسه عرف الاشياء كلها بل عرف ربه
16 - نباشى در اميد فتح بابى مگر آنكه كليدش را بيابى
در بيت بعدى كليد را معرفى فرمود كه بسم الله الرحمن الرحيم است لذا فرمود:
17 - ترا مفتاح فتاح مفاتح نباشد غير بسم الله صالح
مفتاح كليد است كه جمع آن مفاتيح باشد، فتاح صيغه مبالغه يعنى بسيار گشاينده و مفاتح جمع مفتح يعنى خزانه و مخزن و صندوق .
يعنى كليد گشاينده خزائن فقط بسم الله است و غير آن صلاحيت مفتاح بودن را ندارد.
18 - هر آن فتحى كه عارف مى نمايد به بسم الله آن را مى گشاي
جناب شيخ اكبر در الدر المكنون و الجوهر المصون در علم حروف گويد: اعلم ان منزله بسم الله الرحمن الرحيم من العارف بمنزله كن من البارى جل و على بايد از بسم الله به روى انسان درهايى گشوده شود چه اينكه همه اهل بهشت اين كليد را در دست تصرف خويش دارند.
19 - بود هر حرف بسم الله بابى ز هر بابى مراد خويش يابى
بسم الله داراى نوزده حرف است كه هر كسى از هر يك از آن مى تواند آنچه را كه اراده كرده است بدان واصل گردد؛ منتهى بايد حقيقت حروف را ادراك نمايد كه اين مقام به دانايى مفهومى نيست بلكه به دارايى است . شخصى همراه حضرت عيسى عليه السلام بود تا به دريا رسيدند و با حضرت بر روى آب راه مى رفتند و از دريا مى گذشتند، آن شخص به اين فكر افتاد كه حضرت چه مى گويد و چه مى كند كه بر روى دريا اين گونه راه مى روند ديد حضرت مى گويد بسم الله از روى عجب به اين گمان افتاد كه اگر خودش ‍ مستقلا بسم الله بگويد و از تبعيت كامل بيرون آيد مانند آن حضرت مى تواند بر آب بگذرد از كامل بريدن همان و غرق شدن همان ، استغاثه به حضرت روح الله نمود و آن جناب نجاتش داد.
آن بسم الله كليد است و در آب تصرف مى كند كه از جان برخيزد و سر آن براى شخص ‍ حاصل شده باشد و آن روح عيسوى است كه ابراء اكمه و ابرص و احياء موتى مى نمود خلاصه اين كه انسان عيسوى مشرب را چنين دست تصرف است .
مهم چشيدن و ذوق و دارايى است و به سر رسيدن است نه دانايى مفهومى لذا در دو بيت بعدى فرمود:
20 - گرت شد سر بسم الله حاصل مراد تو نشد آنگاه حاصل
21 - مرا از رحمت حق دور بينى كر و لال و چلاق و كور بينى
عمده در مقام به سر حروف آن رسيدن و مس كردن است و البته براى مس سر آن طهارت لازم است كه (( لا يسمه الا المطهرون ))
البته كسب طهارت و سپس به سر اين حقايق رسيدن كتلها پيمودن در پى دارد و همرهى با خضر راه و صاحب مقام ولايت را طلب مى نمايد كه بدون همرهى خضر رحمة الله ظلمات است كه بايد از خطر گمراهى آن ترسيد.
عادت بر آن شده است كه اكثرى به طرف چشيدن حركت نمى كنند و با لقلقه زبان مى خواهند مراد حاصل نمايند مثلا در روايتى آمده كه چون سوره مباركه حمد حرف (( فاء )) ندارد زيرا حرف (( فاء )) آفت است لذا اگر اين سوره چهل بار خوانده شود و بر ظرفى آب دميده گردد براى هر دردى شفا است ولى روشن است كه اگر انگشت سليمانى نباشد چه خاصيت دهد نقش نگينى در الهى نامه حضرت مولى آمده است كه :
(( انگشترى سليمانى ام دادى ، انگشت سليمانى ام ده ))
اگر ان دم و نفسى كه از نفس قرائت كننده سوره حمد بر آب وارد مى شود دم نباشد نبايد از آن آب شفاى درد را توقع داشت .
در مجمع البيان جناب امين الاسلام طبرسى در فضل بسمله فاتحه از ابن مسعود نقل شد كه فرمود:
من اراد ان ينجيه الله من الزبانيه التسعه عشر فليقراء بسم الله الرحمن الرحيم ليجعل الله بكل حرف منها حسنه من كل واحد و در روايتى (( بكل حرف منها جنة من واحد منهم )) آمده است .
در حديث فوق زبانيه را موصوف به نوزده كرده است در قرآن مجيد زبانيه در آخر علق است (( فليدع ناديه سندع الزبانيه )) و در قرآن همين يك زبانيه است . و تسعه عشر در سوره مدثر است ساصليه سقر و ما ادريك ما سقر لا تبقى و لا تذر لواحة للبشر عليها تسعه عشر و ما جعلنا اصحاب النار الا الملائكه و ما جعلنا عدتهم الا فتنه للذين كفروا ليستيقن الذين اتوا الكتاب و يزداد الذين امنوا ايمانا و در قرآن همين يك (تسعه عشر) است .
در حديث مذكور آمده بود كه (ليجعل الله كل حرف منها جنة من واحد منهم ) و به ظاهر عبارت بايد بفرمايد (منها) چه (هم ) در ذوى العقول است ولى (هم ) صحيح است زيرا در علق فرمود (سندع الزبانيه ) كه زبانيه مدعو است . باز در مدثر دقت كن كه فرمود (عليها تسعه عشر) و عجب آنكه اصحاب نار جز ملائكه نيستند پس مجرد مصاحبت با نار دال بر عذاب نيست ، و آن عده را فتنه كافر و مومن قرار داد در هر يك از اين امور چه مطالبى بايد نهفته باشد؟ از اين همه بگذريم نوزده حرف بسمله را با زبانيه نوزده گانه چه مناسبت است و در عدد نوزده چه سرى است ؟!
(( عليها تسعة عشر )) يعنى نوزده تن را بر آن گمارديم مثل اينكه بر زندان نگهبانان گمارند و اين ها همان ملائكه اند كه در سوره تحريم بدان تصريح شده است و در سوره ملك از آنها به خزنه جهنم تعبير شده است .
پس زبانيه ملائكه موكل بر نارند كه به اصحاب نار و خزنه تعبير شده اند خلاصه آنكه بسم الله بايد از مقام ولايت به انسان تلقين شود كه تا با آن هر چه را مى خواهد بداند و به هر مقصدى كه اراده كند بدان دسترسى پيدا نمايد و همه زير سر همين يك حرف است . فتدبر حق التدبر رزقنا الله و اياكم حق معرفه ولايه مولانا حجة ابن الحسن العسكرى و آبائه الطاهرين الطيبين عليهم السلام .
بر اين اساست است كه هر حرف بسم الله را اسرارى است بى نهايت كه در ابيات بعدى فرمود:
22 - شنيدم عارفى عالى جنابى به هر حرفش كتاب مستطابى
مراد از اين عارف عالى جناب حضرت عبدالكريم جيلى صاحب انسان كامل متوفى 899 ه - ق است . (كه در رساله وحدت از ديدگاه عارف و حكيم از يكى از مشايخ حضرت مولى نقل شده است كه درمحضر اقدس حضرت مولى اين استفاده نصيب شد كه مراد از يكى از مشايخم روحى له الفداء يعنى حضرت علامه طباطبايى صاحب تفسير كبير الميزان رضوان الله تعالى عليه است ) جناب علامه فرمود: ايشان به عدد حروف بسم الله كتاب نوشته است پس اينكه در ابتداى بيت آمده كه شنيدم يعنى از علامه طباطبايى شنيدم .
حضرت مولى در رساله وحدت فرمود: (( راقم اين دوره كتاب جيلى را نديده است و جايى سراغ نگرفته است جز اينكه رساله اى موجز از جيلى در اين باب دارد به نام (( الكهف و الرقيم فى شرح بسم الله الرحمن الرحيم )) .
23 - به تفسير و بيان باء و سينش نوشته تا به ميم آخرينش
24 - كه شد يك دوره اش نوزده مجلد ولى كامل بگويد تا در اين حد
حضرت فرمود: به دنبال اين كتاب خيلى بودم و هستم و بخصوص بعد از انقلاب به دنبال سه دوره كتاب هستم يكى اش همين نوزده جلد كتاب جناب جبلى در تفسير بسم الله به عدد حروف آن بود، و ديگرى نود و پنج جلد تفسير قرآن جناب ابن عربى را كه شنيدم در لندن هست يكى اش هم كفايه ابن متويه را كه ابن ابى الحديد از او در مورد وصف ائمه مطلبى دارد كه حضرت امير عليه السلام به اجماع صحابه معصوم بود كه من از اين آقايان بارها استدعا كردم كه شما با كتابخانه هاى جهان مرتبط هستيد اين كتب اصيل را براى كشورمان و اهل تحقيق فراهم نماييد.
به هر حال تا الان بدين كتب دست نيافتيم .
غرض آنكه جناب جبلى به فراخور فهم و ادراك خودش در شرح بسمله نوزده جلد كتاب نوشته حالا در آن كتب چه حقايقى از بسم الله و از هر حرف آن آورده باشد مثلا از اسرار علم حروف و اعداد و اسرار ديگرش ؛ به هر اندازه كه باشد به مقدار سعه وجودى خويش ‍ بيان فرموده است .
ولى اگر شرح و بيان بسمله از زبان انسان كاملى صورت گيرد آن را نهايت نباشد زيرا سعه وجودى وى را نهايت نبود.
مراد از كامل حضرت امير المومنين كه فرمود:
125 - كه تفسير ار كنم نقطه بى را لقد او قرت سبعين بعيرا
ناظر است به روايتى كه عارف متاليه سيد حيدر آملى در رساله نقد النقود و جامع الاسرار از امير المومنين عليه السلام نقل كرده است كه فرمود:
لو شئت لاءو قرت سبعين بعيرا من شرح باء بسم الله الرحمن الرحيم و درحديث ديگر فرمود:
لو شئت لاءو قرت لكم ثمانين بعيرا من علوم النقطه التى تحت الباء (بيان الايات گيلانى ص 33 ط 1)
از سر الله الاعظم روايت است كه :العلم نقطه كثرها الجاهلون و الالف واحدة لا يعلمها الا الراسخون و نيز آن ولى الله اعظم فرمود: ظهرت الموجودات عن باء بسم الله و انا النقطه التى تحت الباء جميع ما فى القرآن فى باء بسم الله و انا النقطه تحت الباء
و نيز مولى الموالى فرمود:سر الكتب المنزله فى القرآن و سر القرآن فى فاتحه الكتاب و سر فاتحه الكتاب فى بسم الله الرحمن الرحيم فى نقطه تحت الباء و انا نقطه تحت الباء
آدم اولياء الله عليه السلام فرمود:جميع ما فى الكتب السماويه فى القران و جميع ما فى القرآن فى فاتحة الكتاب فى بسم الله الرحمن الرحيم و جميع ما فى بسم الله الرحمن الرحيم فى باء بسم الله و جميع ما فى باء بسم الله فى نقطه تحت الباء و انا نقطه تحت الباء
آنكه فرمود: اگر بخواهم نقطه باء را تفسير كنم هفتاد شتر را بار سنگين مى شود و يا فرمود همه حقايق كتب سماوى و قرآن در سوره حمد و همه اسرار آن در بسم الله و همه اسرار بسمله در باء آن جمع است و من نقطه باء هستم در شرح آن حضرت مولى در رساله مدارج و معارج فرموده اند:
بدان كه كلام به حروف منتهى است و حروف به الف و الف به نقطه و نقطه عبارت است از سر هويت مطلقه در عالم و نزول وجود مطلق يعنى ظهور هويتى كه مبدا وجود است و عبارتى و اشارتى آن را نبود (( يا هو يا من لا هو الا هو )) .
اين نقطه اگر بر عرش نازل شود عرش آب مى شود و مضمحل مى گردد.
اين نقطه است كه به لحاظ امتداد و تعلقش به كثرات چندين هزار عالم به توان چندين هزار عالم از آن ظاهر و چندين هزار مرتبه به توان چندين هزار مرتبه از آن ناشى شده است ، و در هر مرتبه نامى يافته است .

next page fehrest page back page