|
اول الموجودات الصادر عنه هو قضاوه و ليس فيه شر اصلا الا ما صار مخفيت تحت سطوح النور
الاول و هو الكدرة اللازمة لماهيته المنشاءة من هويته ثم بعد ذلك تتاءدى الاسباب بمصادماتها الى شرور لازمه عنها بعد قضائه و السبب
الاول من معلولاته فيها هو قدره و هو خلقه
البته ممكن است كلام شيخ مربوط به عقل اول باشد چون در صحف مشاء فرقى بين
عقل اول و صادر اول بيان نشده است علاوه آنكه براى صادر اول شر و ماهيت
قائل شد در حالى كه صادر اول منزه از ماهيت است .
تبصره : بدان كه يكى از اسماى حسناى الهى اسم اعظم (( محيط )) است كه بر اساست تعين اطلاقى و احاطى حق سبحانه محيط به
كل است احاطه بدان معنى كه صله آن حرف (( ب )) است نه (( على )) كه احاطه بائى احاطه به تار و پود محاط است .
و كان الله بكل شى ء محيطا نساء / 127 و ان الله قد احاط بكل شى ء علما. طلاق / 13
چون تمايز و تعين بر دو گونه است ، يا به نحو تقابلى است كه دو چيز در
مقابل هم در خصوصيات از هم متمايز باشند و يا به نحو احاطى و محيطى و محاطى است
مثل تعين كل و جزء و تميز كل از آن حيث كه كل است به صفتى است كه براى
كل است و از اسماء مستاثره الهى است و خارج و زائد از او نيست بلكه به وجود او متحقق و به عدم او متنفى است .
و چون هيچ جزء مفروض كل بدان كه حيث كه كل است منحاز از كل نيست زيرا كه
كل نسبت به مادونش احديت جمع دارد لاجرم تمايز بين دو شى ء نيست بلكه يك حقيقت متعين به تعين شمولى است ، و نسبت حقيقة الحقائق با ما سواى
مفروض چنين است .
و اين معنى را از سوره مباركه توحيد به خوبى استفاده مى توان كرد كه چنان نفى را سريان داد كه نام و نشانى براى ما سوى نگذاشت تا سخن از
دو وجود به ميان آيد و اعتنا و اعتبارى به تمايز تقابلى داده شود خواه دو وجود صنفى كه از هر يك از (( لم يلد و لم يولد )) مستفاد است ، و خواه
دو وجود نوعى كه از (( و لم يكن له كفوا احد ))
جناب شيخ اكبر در باب سيصد و پنج فتوحات گويد:
لما كان عين الوجود لذلك اتصف بالاحاطة بالعالم و انما جعل الله الاحاطة بالوراء (( و الله من ورائهم محيط )) للحفظ الالهى
جناب حاجى سبزوارى رحمة الله در شرح اسماء در شرح بند هفتاد و سوم در نحوه احاطه حق بر ماسوى فرمايد:
يا محيط )) : احاطه متحصل بلا متحصل كاحاطه الصورة بالمادة بل
كالفصل بالجنس بل كالوجود بالماهية لا احاطه متحصل بمتحصل كاحاطه الفلك بما فى جوفه كه اولى را تمايز محيطى و محاطى گويند و
دومى را تمايز تقابلى و بينونت عزلى نامند.
|
40 - تعالى الله ز وسع قلب عارف
| |
بدان حدى در او گنجد معارف |
در شرح ابيات قبلى گفته آمد كه در قوس نزول ، صادر اول به عنوان رق منشور كلمات هستى است و همه موجودات رسم و نقش بر روى اين پرده
آويخته عالمند كه او را تجلى سارى و نور مرشوش نيز مى گويند.
و الصادر الاول هو الوجود العالم المفاض على اعيان المكونات ما وجد منها و ما لم يوجد مما سبق العلم بوجوده و هذا الوجود مشترك بين القلم الاعلى
الذى هو اول موجود مسمى ايضا بالعقل الاول و بين سائر الموجودات كه از
عقل اول تا هيولى اولى بر او منتقش اند و ان فان از او نور وجود حق را استضائه مى كنند.
در اين بيت حضرتش ناظر است به حقيقت عارف در قوس صعود كه قلب انسان عارف در قوس صعود آن چنان وسيع مى شود كه همه موجودات از شؤ ن
وجودى او مى شوند و او عديل صادراول مى شود. قلب عارف با معارف حقه الهيه كه همان رسيدن به اسماء الله و كلمات دار وجود است وسعت مى
يابد و به تعبير جناب وصى عليه السلام :كل وعاء يضيق بما جعل فيه الا وعاء العلم فانه يتسع به كه ظرف جان انسان با يافتن علوم و
معارف سعه وجودى مى يابد.
و در روايت از اين قلب به عرش الله الاعظم نام برده شده است .
قلب عارف و انسان كامل :
سلطان بحث قلب را بايد از فص شعيبى فصوص الحكم طلب كرد و در نزد
اهل تحقيق و خواص قلب غير عارف قلب نيست هر چند نزد عوام ، قلب است و آنكه شاءنيت براى قلب بودن را دارد همان قلب عارف است .
جناب ابن عربى در (( ترجمان الاشواق )) گويد:
|
لقد صار قلبى قابلا كل صورة
| |
فمرعى لغزلان و دير لرهبان | |
و بيت لاوثان و كعبه طائف
| |
و الواح توراة و مصحف قرآن |
نفس در مقام قلب در تقلب و تطور است كه هر دم تجليات الهيه بر او فائض مى شود با اينكه تكرار در تجلى نيست . لذا تعبير به قلب فرمود نه
عقل كه عقال است .
مرحوم آخوند در اول فصل سوم باب هفتم نفس اسفار در معنى همين شعر مذكور گويد:
ان النفس الانسانيه ليس لها مقام معلوم فى الهويه و لا لها درجة معينه فى الوجود
بل النفس الانسانيه ذات مقامات و درجات متفاوته و لها نشئات سابقه و لا حقه و لها فى
كل مقام و عالم صورة اخرى كما قيل : لقد صار قلبى قابلا كل صورة الخ
آنگاه فرمود: قلبى كه شاءن او اين چنين است يعنى مقام لايقفى دارد و ماهيت ندارد ادراك حقيقت او
مشكل و فهم هويت آن عسر و سختى دارد.
جناب ابن عربى در فص اسحاقى از ابو يزيد نقل مى كند كه گويد:
يقول ابو يزيد فى هذا المقام - اى فى المقام القلبى - لو ان العرش و ما حواه مائه اءلف اءلف مرة فى زاوية من زوايا قلب العارف ما اءحس به
. و هذا وسع اءبى يزيد فى عالم الاجسام بل اقول : لو ان ما لا يتناهى وجوده يقدر انتهاء وجوده مع العين الموجدة له فى زاويه من زوايا قلب العارف
ما اءحسن بذلك فى علمه فانه قد ثبت ان القلب وسع الحق و مع ذلك ما اتصف بالرى فلو امتلى ارتوى
يكى از حقائق معانى نفس الامر آن است كه نفس الامر قلب عارف و انسان كامل است كه در عيون
مسائل نفس عين 24 ص 492 آن را بيان فرمود.
و نيز قلب عارف جامع همه حضرات است كه جناب آخوند در اسفار از شيخ اكبر
نقل مى كند كه مى گويد:العارف قد ضبط جميع الحضرات و هو لا يغفل مطلقا كه اين به خاطر وسعت قلب عارف است كه همه حضرات خمس را دارا
است چون نفس ناطقه با اتحاد با حقايق اسمائيه عرش اعظم الهى مى گردد و به خاطر اتحادش با روح
اول و صادر در كل مظاهر الهى سريان مى يابد كه همان سريان الولى اءو الولايه فى الموجودات است و اين سريان
دليل است كه او را عالمى از عالم ديگر باز نمى دارد، زيرا كه مظهر اسم شريف (( يا من لايشغله شاءن عن شاءن )) مى گردد.
پس قلب عارف لطيفه ربانى الهى است كه حق جلت عظمته را در خود جاى مى دهد كه جناب
رسول اكرم صلى اللّه عليه و آله فرمود كه خداى تعالى فرمود:
لا يسعنى ارضى و لا سمائى و وسعنى قلب عبدى المومن التقى النقى
چه اينكه از قلب به حرم امن الهى در روايت ياد شده كه جناب حضرت امام صادق عليه السلام فرمود:
القلب حرم الله فلا تسكن فى حرم الله غير الله
جناب مولوى در مثنوى در شرح حديث وسعت قلب عارف گويد:
|
در فراخى عرصه آن پاك جان
| |
تنگ آمد عرصه هفت آسمان | |
گفت پيغمبر كه حق فرموده است
| |
من نگنجم هيچ در بالا و پست | |
در زمين و آسمان و عرش نيز
| |
من نگنجم اين يقين دان اى عزيز | |
در دل مؤ من بگنجم اى عجب
| |
گر مرا جويى در آن دلها طلب |
و در حديث ديگر آمده كه : (( انا عند القلوب المنكسرة )) كه جناب سعدى گويد:
|
اى كه ز ديده غائبى در دل ما نشسته اى
| |
حسن تو جلوه مى كند اين همه پرده بسته اى | |
گر به جراحت و الم دل بشكسته اى چه غم
| |
مى شنوم كه دم به دم پيش
دل شكسته اى |
لذا بر اساست وسعت قلب عارف در بيت بعدى در دفتر دل آمده است كه :
|
41 - كه گردد مظهر اسم محيطش
| |
شود آن رق منشور بسيطش |
چون قلب عارف عرش اعظم الهى است و داراى مقام لايقفى است يعنى از حدود و ماهيت منزه است و چون حق در او مى گنجد كه خودش فرمود كه من در زمين و
آسمان نمى گنجم بلكه در دل انسان مومن جاى مى گيرم و چون اين مومن حقيقى مرآت و آئينه آن مومن است (( المومن مراة المومن )) در هر دو كلمه مومن
با الف و لام ذكر شد كه اين مومن مطلق از آن مومن مطلق حكايت مى كند و آن مومن حقيقى محيط است پس قلب عارف مظهر اسم شريف محيط حق تعالى است .
چنانكه (( ق )) اشاره به قلب محمدى است كه عرش الهى محيط به كل
است كه (( الواحد لا يصدر منه الا الواحد ))
بر اين مبناى رصين عرشى است كه در مصراع دوم حضرتش فرمود كه اين قلب عارف كه مظهر اسم شريف محيط است مى شود رق منشور بسيط حق
تعالى كه همان اتحاد وجودى وى با صادر اول و عقل بسيط است و لذا در قرآن كريم در قلب آن آمده است : (( و
كل شى ء احصيناه فى امام مبين )) كه همه موجودات در اين امام مبين و رق منشور احصاء شده است و در اتحاد او با
عقل بسيط و نفس رحمانى همه موجودات از شئون اين حقيقت مى شوند كه (( العالم هو صورة الحقيقه الانسانيه )) .
جناب ملا صدرا در مفاتيح گويد:
ان الانسان الكامل حقيقه واحدة و له اطوار و مقامات و درجات كثيره فى القيود و له بحسب
كل طور و مقام اسم خاص
و در مورد ديگر گويد:
النفس الانسانيه من شاءنها ان تبلغ الى درجة يكون جميع الموجودات اجزاء ذاتها و تكون قوتها سارية فى الجميع و يكون وجودها غاية الكون و
الخليقة و در جاى ديگر گويد:
و اعلم ان البارى تعالى وحدانى الذات فى اول الاولين و خليفة الله مرآتى الذات فى آخر الاخرين كما بداءكم تعودون فالله سبحانه رب
الارض و السماء و خليفة الله مرآة يظهر فيها الاسماء و يرى بها صور جميع الاشياء
در روايتى آمده كه از جناب رسول الله صلى اللّه عليه و آله در مورد امام مبين در قلب قرآن سؤ
ال شده است حضرت فرمود:هذا الامام الذى اءحصى الله فيه علم كل شى ء كه اشاره به حضرت امير فرمود كه اين همان امام مبينى است كه خداوند
همه اشياء را در او احصا نمود.
پس انسان را شاءنيت عاقل بودن همه موجودات است كه همه موجودات عينى به منزله اعضا و جوارح انسان
كامل اند
|
42 - به بسم الله بگشا دفتر دل
| |
كه بينى عرصه پهناور دل |
جا دارد كه در شرح بيت پايانى اين باب عصاره اى از آنچه را كه در اين باب گذشت از نظر مبارك بگذرانيم .
در اين باب عارف را به عنوان مظهر اسم شريف محيى حق تعالى مطرح فرمود و سر محيى بودن عارف نيز به ولى بودن او مرتبط شد كه چون
خودش اسم ولى حق است ، بر اساست ولايت نفخ روح مى كند.
و بر اساست ولايت سر اسم محيى را مس مى كند و آن را مى چشد و براى رسيدن به اين حقيقت بايد از
رذائل اخلاقى تخليه و به خلق عظيم و تاج كرامت متحلى شود، تا حيات انسانى و الهى را نصيب خويش گرداند و با تاديب نفس و بدست آوردن حيات
الهى عيسوى مشرب مى شود و احياء موتى مى نمايد.
آنگاه در مورد ولايت و نبوت و اسم شريف ولى سخن به ميان آمد و گفته شد كه همه بركات و گشايش هايى كه براى انسان پيش مى آيد از نور
ولايت و مشكاة آن است و اين سخن از فتح ، زمينه شد براى بيت پايانى اين باب كه واسطه ربط بين دو باب است .
سپس اين نور ولايت را به صورت ولايت ساريه و فيض اول و نور بسيط كه مظهر اسم شريف محيط حق است مطرح فرموده است .
و آنگاه سخن از اتحاد انسان عارف در قوص صعود با آن نور بسيط به ميان آمد كه حكايت از فسحت و وسعت قلب او دارد كه عارف عروجا باصادر
اول يكى مى شود و مظهر اسم شريف محيط مى گردد.
بعد از بيان فسحت قلب عارف و عرصه و ميدان پهناور آن ، مى فرمايد كه اگر مى خواهيد آن را بگشاييد و به مشاهده
جمال دلاراى آن بنشينيد بايد با كليد بسم الله باشد.
و چون در باب بعدى در مورد فتح قلب عارف سخن به ميان آمد بيت آخر اين باب را به عنوان گشودن
دل با بسم الله واسطه و ربط بين باب سوم قرار داده اند.
(( و الحمد الله اولا آخرا ))
باب سوم : هو الفتاح العليم شرح باب سوم دفتر دل :
يا مقلب القلوب و الابصار، يا مدبر الليل و النهار، يا محول الحول و
الاحوال ، حول حالنا الى احسن الحال
اين باب حاوى چهل و هشت بيت شعر است كه فتح عارف و اسم شريف فتاح حق تعالى ، سرلوحه آن را تزيين كرده است . و به
حول و قوه الهى آغاز شرح آن مصادف شد با اولين دقايق حلول سال هفتاد و پنج هجرى شمسى و با نداى ملكوتى (( هو الفتاح )) و (( يا مقلب
القلوب و الابصار... )) كه اميد است خداوند تعالى با اسم شريف فتاح فتوحاتى را نصيب دلها بفرمايد.
|
1 - به بسم الله الرحمن الرحيم است
| |
گرت فتحى ز فتاح عليم است |
اگر عارف را از اسم شريف فتاح ، فتحى و گشايشى نصيب گردد بواسطه بسم الله الرحمن الرحيم است .
معناى فتح و فتوح :
در اصطلاحات قاسانى در معناى فتوح آمده كه :
كل ما يفتح على العبد من الله تعالى بعد ما كان مغلقا عليه من النعم الظاهرة و الباطنه كالا رزاق و العبادة و العلوم و المعارف و المكاشفات و غير
ذلك همه نعمت هاى الهى از رزق و عبادت و علوم و معارف و مكاشفاتى كه از خداوند براى عبدش گشوده مى شود فتوح نام دارد.
اقسام فتح :
در مصباح الانس در فصل چهارم از فصول فاتحه ص 15 در بيان مسائل علم عرفان ، بعد از بيان ميزان در عرفان و در علوم ، فرمود كه با اين
ميزان و معيار مى توان بين انواع فتح ها تميز حاصل كرد و سپس فتح را به سه تقسيم كرد، فتح قريب ، و فتح مبين و فتح مطلق .
فتح قريب آن است كه بعد از عبور از منازل نفسيه ، كمالات روحى و قلبى برايش ظاهر گردد آيه شريفه بدان اشاره فرمود: كه (( نصر من الله و
فتح قريب )) (ص / 13)
و جناب ملا عبدالرزاق در اصطلاحات نيز به همين وزان معنى فرمود كه :
هو ما انفح على العبد من مقام القلب و ظهور صفاته و كمالاته عند قطع منازل النفس و هو المشار اليه بقوله نصر من الله وفتح قريب
و در مصباح در فتح مبين كه بعد از فتح قريب تحقق مى يابد فرمود:
و آن ظهور به مقام ولايت و تجليات است هو الظهور بمقام الولايه و تجليات انوار الاسماء الالهيه المفنيه لصفات الروح و القلب المثبته لكمالات
السر و هو المشار اليه بقوله تعالى انا فتحنا لك فتحا مبينا ليغفر لك الله ما تقدم من ذنبك و ما تاءخر اى من الصفات النفسيه و القلبيه
آنچه براى عبد از مقام ولايت كه مراد از آن همان صادر اول است و از تجليات اسماء الهى ظاهر مى شود كه صفات روح و قلب او را فانى مى كند و
كمالات سر بدو مى بخشد كه در آيه مباركه به جناب حضرت خاتم صلى اللّه عليه و آله فرمود كه برايت فتح مبين را ظاهر نموديم و غم را از تو
زدوديم و گناهان امت ترا بخشيديم فتح مبين نام دارد.
و سپس فتح مطلق بعد از فتح مبين متحقق مى گردد كه اعلى الفتوحات و اكمل فتح هاست و آن را جناب ابن فنارى در مصباح چنين بيان فرمود:
و هو تجلى الذات الاحديه و الاستغراق فى عين الجمع بفناء الرسوم الخلقيه كلها و هو المشار اليه بقوله تعالى اذ جاء نصر الله و الفتح .
وقتى عبد را تجلى ذاتى احدى فرا گرفت و او در عين جمع و وحدت محضه غرق شد و رسوم خلقى را بطور كلى از خودش زدود و
اتصال محض به حضرتش پيدا كرد، فتح مطلق حاصل مى شود كه آيه سوره نصر بدان مقام منيع اشارت دارد.
در حديثى و مناجاتى از حضرت سر الانبياء جناب وصى عليه السلام است كه فرمود:
اللهم نور ظاهرى بطاعتك و باطنى بمحبتك و قلبى بمعرفتك و روحى بمشاهدتك و سرى
باستقلال اتصال حضرتك يا ذا الجلال و الاكرام كه آن مرتبه نهايى را
اتصال سر به حضرت حق قرار داد كه براى انسان مراتبى از ظاهر و باطن و قلب و روح و سر
قائل شد. لذا حضرت مولى را در رساله صد كلمه كلمه اى است كه مى فرمايد: (( انسان يك موجود ممتد از فرش تا فوق عرش است )) فتدبر.
جناب حاجى سبزوارى رحمة الله را در شرح دعاى صباح بيانى شيوا در فتوح سه گانه است كه مى فرمايد: فتح قريب
مال سفر اول از اسفار اربعه است كه سير از خلق به حق است . و فتح مبين مال سفر دوم از آن است كه سفر از حق به حق است كه در حقيقت همان سير در
اسماء الله است كه از تجليات اسمائى بهره مند است و فتح مطلق كه همه كثرات را در وحدت مستغرق مى بيند به تبع سفر سوم است كه سفر از حق
به خلق است كه مقام بقا در فنا است ؛ پس هر طلوعى بعد از غروب از افق صبح است و از همين جا است كه نهايت مقام قلب را از افق مبين ناميده اند و
نهايت مقام روح را كه حضرت و احديت است افق اعلى نام نهاده اند.
در دعاى صباح از حق تعالى اين را طلب مى كنيم كه و افتح اللهم لنا مصاريع الصباح بمفاتيح الرحمه و الفلاح كه مراد از مصاريع ابواب
و درهاست و مراد از رحمت ، همان وجود منبسط و صادر اول و رحمت واسعه حق است كه در همه كلمات وجودى از
عقل اول تا هيولاى اولى جارى است از خداوند طلب مى نماييم كه درهاى صبح را با كليدهاى رحمت و فلاح و نجات بر ما بگشايد اعم از درهاى ظاهرى و
يا درهاى باطنى بواسطه فتوحات ربانى .
آنگاه فتوحات ربانى را جناب حاجى به دو قسم صورى و معنوى تقسيم كرد كه مراد از صورى ظهور بارقه ها و لامعه ها و لايحه هايى است كه
براى سالكان الى الله حاصل مى شود كه جناب شيخ اشراق ده نوع از آن را در آخر حكمة الاشراق آورده است .
و آنگاه معنوى آن را به سه قسم فتح قريب و مبين و مطلق بيان فرمود كه به ترتيب از سفر
اول تا سفر سوم را تشكيل مى دهد.
و جناب ايشان را در تعليقه بر همان بخش از شرح دعاى صباح در بيان فتح مبين كه سخن از قلب به ميان آورد، در بيان قلب و
منازل آن مطالب عرشى مطرح كرده است كه اگر خواستى مراجعه بفرما.
در بخشى از آن تعليقه مى فرمايد كه منازل قلب به نحو اجمال چهار است كه اركان عدالت خاصه است و آن عبارت از عفت و سخاوت و شجاعت و حكمت
است .
و فتح ابواب قلب و تجليات اسمائى مفنى صفات قلب بدين معنا است كه عبد از بدلاء گردد، اسم شجاع را كه از اسماء خلقى است به اسماء الله
از قادر و مقتدر و قاهر و مثل آنها تبديل كند و سخى را به اسم قاضى حوائج و مقيت و منعم و
امثال آن تبديل نمايد و نيز عفت و حكمت را.
پس عبد حقيقى سزاوار است كه متخلق به اخلاق الهى گردد و صفات خود را به صفات حق تعالى و ذاتش را به ذات او نفى كند، چه اينكه در فتح
مطلق چنين است . در اين هنگام مردم را در نور الهى در حين طلوع شمس حقيقت محق مى بيند. لذا در آيات سوره نصر بعد از فتح مطلق به حضرتش دستور
به حمد رب و تسبيح آن داده شده است كه (( فسبح بحمد ربك )) و امر شد كه وجودت را در تحت سطوع نور حق قرار ده كه (( واستغفره )) غفر
به معنى ستر است .
|
2 - حديث حضرت ختمى مآبست
| |
كه بسم الله كليد هر كتابست |
اشاره است به حديث شريف امام صادق در فروع كافى است كه عياشى از صفوان
نقل مى كند كه امام صادق عليه السلام فرمود:
ما انزل الله من السماء كتابا الا و فاتحته بسم الله الرحمن الرحيم و انما كان يعرف انقضاء السورة
بنزول بسم الله الرحمن الرحيم ابتداء للاخرى كه تابلوى همه كتابهاى آسمانى بسم الله بود و اين اسم تابلوى باب رحمت الهى است .
در حديثى از امام باقر عليه السلام در كافى آمده كه بصورت مسند از فرات بن احنف از ابى جعفر عليه السلام است كه
فرمود:اول كل كتاب نزل من السماء بسم الله الرحمن الرحيم ، الحديث
در سوره مباركه نمل نيز آمده كه نامه جناب سليمان عليه السلام مصدر به بسم الله الرحمن الرحيم بود.
در روايتى از حضرت امير عليه السلام نقل شد كه بسم الله را خداوند تعالى به شرافت
رسول الله صلى اللّه عليه و آله مخصوص حضرتش نمود و به احدى از انبياء به غير از حضرت سليمان عليه السلام اعطا نفرمود اما وجه جمعى را
برايش آورده اند كه آنكه بر جناب سليمان نازل شد عربى بود و بر غير او به صورت غير عربى
نازل شد حديث امير عليه السلام را صدوق رحمة الله در عيون الاخبار نقل كرد. فراجع .
نكته : با اينكه بسم الله تابلوى در رحمت الهى است و در روايتى از جناب
رسول الله صلى اللّه عليه و آله حديث شد كه فرمود:كل امر ذى بال لم يبدا فيه باسم الله فهو ابتر. الحديث اين
سوال پيش مى آيد كه چرا ادعيه اهل بيت عصمت و طهارت همانند دعاى كميل ، جوشن كبير، دعاهاى صحيفه سجاديه و... مصدر به بسم الله الرحمن الرحيم
نيستند و در كتب اصيل خطى و نسخ خطى همانند مصباح كفعمى و اقبال ، عدة الداعدى و... همه ادعيه ماثوره از
اهل بيت ، بسم الله ندارند و متاسفانه در اين چاپ هاى جديد بر اثر بى توجهى چاپخانه ها و مطبعه ها و كتاب و نساخ ، بسم الله را در
اول بعضى از ادعيه آورده اند و خيال مى كنند كه كار خوبى را مرتكب مى شوند در حالى كه نبايد آنچه را كه واقع
واصل است تحريف نمايند. و حق آن است كه ادعيه مطلقا بسم الله ندارند و اگر چه ائمه معصومين در ابتداى ادعيه شان در خلوتخانه عشق ، بسم الله
گفته باشند ولى اجازه نفرموده اند كه با بسم الله مكتوب گردد.
در مفاتيح الجنان نيز دعاى افتتاح ، جوشن كبير، دعاى سحر، ابوحمزه ثمالى ، دعاى عرفه ، دعاى ندبه ، دعاى عهد، جامعه كبيره ، مناجات شعبانيه ،
دعاى توسل ، دعاى كميل ، و بعضى ادعيه ديگر بدون بسم الله نقل شده است البته بايد توجه داشت كه مطلب دلالت ندارد كه پس ما در خواندن اين
ادعيه با بسم الله تلاوت نكنيم بلكه سوال اين است كه چرا ادعيه ائمه معصومين عليهم السلام با بسم الله شروع نشده است با اينكه ابتداى هر
كارى با بسم الله زيبنده خواهد بود؟
حضرت استاد علامه مولى حسن زاده روحى فداه در اين مورد فرموده اند: كه اين مطلب در ذهنم بود و چيزى از كسى هم نشنيده ام تا اينكه بر من القايى
سبوحى شده است كه اين جهش قلبى و انتقال عرشى را پيدا كنم كه ائمه اطهار عليهم السلام بدين جهت بسم الله را در
اول دعاها نياورده اند كه عوام مردم ادعيه را با قرآن اشتباه نكنند، زيرا كه در
اول هر سوره قرآنى بسم الله آمده و چون ادعيه مضامين بلند دارند لذا بسم الله نياورده اند كه با سوره هاى قرآن اشتباه نكنند.
پس احتراما للقرآن بسم الله را ذكر نفرموده اند، براى تميز بين ادعيه و قرآن كلام معصوم و قرآن كه حفظ مقام قرآن بشود.
در حين نزول سوره قرآن وقتى بسم الله نازل مى شد مردم مى ديدند كه سوره اى
نازل مى گردد و بسم الله را تابلوى سوره ها شناخته بودند و لذا تا بسم الله را مى شنيدند منتظر
نزول سوره اى بودند جز اينكه سوره برائت بسم الله ندارد كه به اتفاق
كل از سوره قرآنى است با اينكه بسم الله ندارد؛ زيرا سوره غضب و از صفات جلالى برخوردار است و با اسماء جمالى نمى شد مصدر باشد ولى
به نص جناب رسول الله و ائمه معصومين عليهم السلام و اجماع كل مسلمانان از سوره هاى قرآنى است .
سپس فرمود: بسيار پيش خواص اين سوال مطرح بود ولى براى من اين چرا نشد كه از استادهايم
سوال كنم ، ولى آن رساله فصل الخطاب نوشتن و كارهاى ديگرم معدات بود كه اين معنى در دلم خطور كرده است و خوب
انتقال سبوحى هم هست كه ائمه اطهار ديدند كه مردم تا بسم الله مى شنوند به انتظار سوره قرآنى اند و اگر در سوره توبه بسم الله
نازل نشد مى دانسته اند و سرش روشن بود لذا براى اينكه مبادا عوام مردم به اشتباه بيفتند و ادعيه را كه از مضامين بلند برخوردار است با قرآن
يكى بدانند و به عنوان سوره قرآنى پندارند لذا در اول آن بسم الله نياورده اند اگر چه خودشان در هنگام دعا در پيشگاه الهى به اسم خداوند
شروع مى كردند.
(به كلمه 315 از هزار و يك كلمه ج 3 ص 81 مراجعه شود.)
|
3 - كتابى را كه فرموده به اطلاق
| |
كتاب انفسى ميخوان و آفاق | |
4 - چنانكه كتبيش را نيز شامل
| |
بود اطلاق آن تعبير كامل |
همه كتابها از كليد بسم الله است كه ظهرت الموجودات عن بسم الله الرحمن الرحيم .
كتاب الهى يا تكوينى است و يا تدوينى همين قرآن كتبى بين دفتين را گويند. و كتاب تكوينى و به عبارتى آفاق را اطلاقاتى است از كتاب لوح
محفوظ، كتاب محو و اثبات و كتاب مبين ، و ام الكتاب .
و يكى از كتابها انفسى است .
|