next page fehrest page back page

عدة من اصحابنا عن احمد بن محمد عن على بن الحكم عن عبدالله بن المغيره قال : مر العبد الصالح بامراة بمنى و هى تبكى و صبيانها حولها يبكون و قد ماتت لها بقرة فدنا منها ثم قال لها ما تبكيك يا امه الله ؟ قالت يا عبدالله ان لنا صبيانا يتامى و كانت لى بقرة معيشتى و معيشة صبيانى كان منها و قد ماتت و بقيت منقطعا بى وبولدى لا حيله لنا فقال يا امة الله هل لك ان احييها لك فالهمت ان قالت : نعم يا عبدالله فتنحى و صلى ركعتين ثم رفع يده هنيئه و حرك شفيه ثم قام فصوت بالبقره فنخسها نخسه او ضربها برجله فاستوت على الارض قائمه فلما نظرت المراة الى البقرة صاحت و قالت عيسى بن مريم و رب الكعبه فخالط الناست و صار بينهم و مضى عليه السلام عبدالله بن مغيره گويد:
حضرت ، زنى با فرزندانش يتيمش را در منى در حال گريه ديد پرسيد كه چرا گريه مى كنى ؟ به حضرت عرض كرد كه گاوى داشتم كه براى معيشت من و اين فرزندانم بود و مرده است و راه چاره اى هم براى معيشت ندارم حضرت فرمود: مى خواهى كه زنده اش ‍ كنم ؟ گفت بله ، حضرت به كنارى رفت و دو ركعت نماز خواند و دعا كرد و آنگاه گاو را هى كرد، آن حيوان برخاست .
و قتى چشم زن بدان گاو زنده شد افتاد صدا بلند كرد كه : به خداى كعبه قسم عيسى بن مريم ، حضرت خودش را در بين مردم پنهان كرد و رفت .
5 - به امرش شير پرده شير گردد بغرد در دم آدم گير گردد
نمونه ديگرى از نفخ عارف ولى مى باشد كه اشاره است به دست تصرف جناب امام هشتم عليه السلام بر نقش شير در پرده كه به امر حضرت آن نقش شير و عكس آن بر پرده شير حقيقى عينى شد و اين به انشاء نفس نفيس قدسى رضوى مويد به روح القدسى بود؛ چه اينكه جناب امام ابوالحسن هادى عليه السلام به صورت منقوش در سفره كه مانند رغيفى مدور بود امر مى دهد سبعى مى شود و در مجلس متوكل هندى مشعبد را مى خورد.
نكته : معجزات و كرامات و خوارق عادات سفر الهى و اولياء الله بدون علت نيست و به عبارتى خرق قانون عليت نيست بلكه علت آنها همان توجه اين نفوس قويه است زيرا حدوث و ظهور اشياء در خارج دو نحوه علت دارند يكى علت طبيعى خارجى و ديگرى علت نفسانى كه از نفوس قدسيه انسانهاى الهى و كامل مويد من عندالله تعالى ظهور مى نمايند جناب صدر المتالهين در اواخر مفاتيح الغيب (ص 627) فرموده است :
لو لا اشتغال النفس بتدبير قواها الطبيعيه و انفعالها عنها لكان لها اقتدار على انشاء الاجرام العظيمه المقدار الكثيره العدد فضلا عن التصرف فيها بالتدبير و التحريك اياها كما وقع لا صحاب الرياضيات و قد جربوا من انفسهم امورا عظيمه و هم بعد فى هذه المنشاة ..
اما آنكه گفته آمده كه شير پرده شير حقيقى عينى شد ناظر به حديثى است كه در جوامع روايى منقول است و نور الثقلين از عيون الاخبار نقل كرده است .
نور الثقلين ج 1 ص 276 حديث 1089
و فيه (اى فى عيون الاخبار) فى باب استسقاء المامون بالرضا عليه السلام بعد جرى كلام بين الرضا و بعض اهل النصب من حجاب المامون لعنهما الله : فغضب الحاجب عند ذلك فقال : يابن موسى لقد عدوت طورك و تجاوزت قدرك ان بعث الله تعالى بمطر مقدر وقته لا يتقدم و لا يتاخر جعلته آية تستطيل بها و صوله تصول بها كانك جئت بمثل آية الخليل ابراهيم عليه السلام لما اخذ رؤ س الطير بيده ... فان كنت صادقا فيما توهم فاحيى هذين و سلطهما على فان ذلك يكون حينئذ آية معجزة فاما المطر المعتاد فلست انت احق بان يكون جاء بدعائك من غيرك الذى دعا كما دعوت و كان الحاجب اشار الى اسدين مصورين على مسند المامون الذى كان مستندا اليه و كانا متقابلين على المسند فغضب على بن موسى الرضا عليه السلام وصاح بالصورتين دو نكما الفاجر، فافترساه و لا تبقيا له عينا و لا اثرا فوثبت الصورتان و قد عادتا اسدين فتناولا الحاجب و رضاه و هشماه و اءكلاه و لحسادمه والقوم ينظرون متحيرين مما يبصرون فلما فرغا اقبلا على الرضا عليه السلام و قالا: يا ولى الله فى ارضه ماذا تامرنا ان نفعل بهذا انفعل به فعلنا هذا يشبران الى المامون فغشى على المامون مما سمع منهما فقال الرضا عليه السلام قفافو قفا ثم قال الرضا عليه السلام صبوا عليه ماه ورد و طيبوه ففعل ذلك به وعاد الاسدان يقولان اتاذن لنا ان نلحقه بصاحبه الذى اءفنيناه ؟ قال لا فان لله عزوجل فيه تدبيرا هو ممضيه فقالا ماذا تامرنا؟ فقال : عودا الى مقر كما كما كنتما فعادا الى المسند و صارا صورتين كما كانتا فقال المامون الحمد الله الذى كفانا شر حميد بن مهران الرجل المفترس ثم قال للرضا عليه السلام يابن رسول الله هذا الامر لجدكم رسول الله صلى اللّه عليه و آله ثم لكم و لو شئت لنزلت عنه لك فقال الرضا عليه السلام لو شئت لما ناظر تك و لم اسئلك فان الله عزوجل قد اعطانى من طاعة ساير خلقه مثل ما رايت من طاعه هاتين الصورتين الا جهال بنى آدم فانهم و ان خسروا حظو ظهم فلله عزوجل فيه تدبير و قد امرنى بترك الاعراض عليك و اظهار ما اظهرته من العمل من تحت يدك كما امر يوسف بالعمل من تحت يد فرعون مصر قال : فما زال المامون ضئيلا (اى النحيف الحقير) الى ان قضى على بن موسى الرضا عليه السلام ماقضى
خلاصه آنكه مامون از حضرت طلب باران كرد كه حضرت دعا فرمود و باران آمد و يكى از افراد به حضرت جسارت كرد كه اين باران به خاطر دعاى شما نبود بلكه به تقدير الهى بايد مى آمد و شما آن را معجزه خويش مى دانى . اگر درست مى گويى اين دو تا عكس شير را كه بر مسند مامون منقوش است دو شير حقيقى بنما و زنده كن و بر من مسلط كن ، حضرت به غضب آمد و آن دو صورت را صدا كرد كه اين فاجر را طورى بخوريد كه اثرى از او باقى نماند، به امر حضرت آن دو عكس ، شير واقعى شدند و آن شخص فاجر را خوردند؛ و به حضرت عرض كردند: يا ولى خدا در زمين به ما اجازه بده كه مامون را هم به رفيق او ملحق كنيم ، حضرت فرمود: متوقف باشيد... سپس حضرت ام فرمود كه دو عكس شير به جاى خودشان بازگشتند و مامون احساست آرامش نمود كه خطر از او دفع شد.
يكى از نكات مورد اهميت آن بخش از حديث است كه آن دو شير بعد از فراغت از خوردن آن شخص فاجر به عرض اقدس رضوى عرضه داشته اند كه :يا ولى الله فى ارضه ماذا تامرنا ان نفعل بهذا... حضرت را به اى ولى خدا در زمين صدا كردند چون حضرت بر اساست ولايت مطلقه الهيه اش امر فرمود و لذا حضرت مولى در ابيات مذكور فرمودند:
چو خود اسم ولى كردگار است نفخت فيه من روحى شعار است
كه با نفخت من روحى عكس شير مسند را احياء مى كند. و در حقيقت نفخ روح ولايت در موجودات و تصرف ولايت در ماده كائنات است .
6 - ز گل سازد همى بر هياءت طير دمد در او شود طير و كند سير
اين هم نمونه ديگرى از نفخ عارف و متصرف در وجود است كه اشاره است به آيه مباركه 260 از سوره مباركه بقره كه از جناب ابراهيم خليل حكايت مى نمايد كه ابيات بعدى هم ناظر بدين آيه اند كه فرمود:
7 - براى مس سر اسم محيى بخواهد از خدايش كيف تحيى
8 - باذن او بيابد رهنمون را بگيرد چار مرغ گونه گون را
9 - چه مرغان شگفت پرفسوسى ز نسروبط و طاوس و خروسى
10 - نمايد هر يكى را پاره پاره به هر كوهى نهد جزئى دوباره
11 - بخواند نام آنان را به آواز كه در دم هر چهار آيد به پرواز
در آيه مذكور آمده است :
و اذ قال ابراهيم رب ارنى كيف تحيى الموتى قال او لم تومن قال بلى ولكن ليطمئن قلبى قال فخذ اربعه من الطير فصر هن اليك ثم اجعل على كل جبل منهن جزءا ثم ادعهن ياتينك سعيا و اعلم ان الله عزيز حكيم
(( و چون ابراهيم گفت بار پروردگارا به من بنما كه چگونه مردگان را نزده خواهى كرد خداوند فرمود باور ندارى ؟ گفت آرى باور دامر لكن خواهم تا به مشاهده آن دلم آرام گيرد.
خداوند فرمود چهار مرغ بگير و گوشت آنها به هم درآميز نزد خود آنگاه هر قسمتى بر سر كوهى بگذار سپس آن مرغان را بخوان تا به سوى تو شتابان پرواز كنند و آنگاه بدان كه خداوند بر همه چيز توانا و به حقايق امور عالم داناست . ))
بحث تفسيرى اين آيه شريفه بسيار طولانى است كه به صورت تفسير آفاقى در كتب مربوطه مطرح شده است ولى مهم عنايت به تفسير انفسى و عرفانى اوست كه در اين ابيات ، حضرت مولى ناظر بدان است كه در حقيقت كتب عرفانى و صحف نوريه اهل الله صحف تفسير انفسى قرآن كريم اند.
و آنكه در بيت هفتم فرمود: (( براى مس سر اسم محيى )) براى آن است كه ناظر به تفسير انفسى كريمه قرآنى مذكور است .
مقدمه : علم به شى ء بر دو گونه است : يكى فكرى و ديگرى شهودى كه به معرفت فكرى و شهودى نيز تعبير كنند معرفت فكرى همان علم به شى ء از راه برهان منطقى است . مركب را از راه تحصيل معرفت به اجزايش خواه ماده و صورت خارجى و خواه ماده و صورت ذهنى كه عبارت از جنس و فصل است مى توان شناخت و بسائط را از راه لوازم بينه آنها مى شود شناخت .
ولى فيلسوف الهى راه شناخت را منحصر به معرفت فكرى نمى داند بلكه به معرفت شهودى معتقد است كه آن اصل است ، چنانكه ابن سينا رحمة الله كه پدر جد منطق و برهان است در نمط چهارم اشارات گويد:
الاول (يعنى اول تعالى كه حق سبحانه است ) لا ندله و لا ضدله و لا جنس و لا فصل له و لا اشارة اليه الا بصريح العرفان العقلى
صريح عرفان عقلى همان معرفت شهودى است .
جناب ملا صدرا نيز در اسفار گويد:حقيقة الوجود هو عين الهويه الشخصيه لا يمكن تصورها و لا يمكن العلم بها الا بنحو الشهود الحضورى
و ايضا جناب آخوند در اسفار گويد:
الطريق الى معرفه تلك الاسرار منحصر فى سبيلين اما سبيل الابرار من اقامه جوامع العبادة و ادامة مراسم العداله و ازاله وساوس العادة و اما سبيل المقربين من الرياضيات العلمية و توجيه القوى الادراكيه الى جناب القدس و تصقيل مراة النفس ‍ الناطقه ...
معرفت فكرى قنطره و پل و براى رسيدن به معرفت شهودى است و نظر فكرى محجوب به تقييد است و ذوق شهود اقتضا مى كند كه ذائق و چشنده در حال و جانش بدان متصف گردد به خلاف علم تصورى كه صرف اطلاع بر اشياء است لذا كسى كه علم به نفس و حقايق را از راه نظر فكرى طلب نمايد ورم كرده است و مى پندارد كه چاق شده است .
آنكه در صحف نوريه عرفانيه به صورت نظم و نثر در مذمت عقل سخن به ميان آمده است مرادشان از عقل همين نظر فكرى و جمود بر آن توقف بدون ارتقاء به مراتب اهل شهود و ذوق است .
لذا در ينبوع الحيات حضرت مولى آمده كه :
و مالمجمود العين حق الزياره و يا صاح طهرها باجراء دمعة
چشمى كه خشك است حق زيارت آن واحد به وحدت حقه حقيقيه را ندارد پس اى رفيق آن را به اشك روان تطهير بنما.
در قصيده لاميه ديوان ص 92 فرمود:
شبى در انتظار مقدم دوست ز مژگانم شدى باران و ابل
بشستم ديدگانم را كه يارم ببينم روى آن نيكو خصايل
كه ديدن جمال دوست اشك و آه و ناله طلب كند.
و من هو اواه منيب فانه خليل الاله صادق الود خلتى
و كسى كه او دائما در حال آه رجوع به حق است او دوست حق است و در دوستى صادق است .
و بالذوق ان شاهدته كنت صادقا و كم صل من ظن الوصول بفكرة
اگر با ذوق و چشيدن و دارايى او را مشاهده كردى صادق هستى و چقدر گمراه است كسى كه گمان مى كند از راه فكر و معرفت فكرى وصول مى يابد.
كه اين بيت ناظر به فتوحات شيخ اكبر باب 421 كه خداوند فرمايد:من طلب الوصول الى بالدليل و البرهان لم يصل الى ابدا فانه لا يشبهنى شى ء كه با دليل و برهان صرف ، هرگز وصول به حق پيدا نمى شود. (فراجع )
معرفت شهود براى مس كردن است و معرفت شهودى و ذوقى اسماء الله همان مس ‍ كردن و دارا شدن آنها است .
جناب ابن عربى در باب 558 فتوحات كه شرح اسماء حسنى است در مورد حضرت احياء و اسم شريف محيى گويد، آنكه داراى اين اسم شريف شده است او را عبدالمحيى نامنديدعى صاحبها عبدالمحيى و هو (اى المحيى ) الذى يعطى الحياة لكل شى ء فما ثم الا حى لانه ما ثم الا من يسبح الله بحمده و لا يسبحه الا حى سواء كان ميتا او غير ميت فانه حى لان الحياة للاشياء فيض من حياة الحق فهى حية فى حال ثبوتها و لولا حياتها ما سمعت قوله كن بالكلام الذى يليق بجلاله فكانت
با هر اسمى از اسماء الله حشر پيدا شود بر اساست اتحاد عالم به معلوم و عامل به معمول ؛ همان اسم مى شود؛ كه در حقيقت مس هر اسمى اتحاد وجودى با ان اسم است يعنى خود آن اسم شدن است . لذا اگر از عارفى بشنوى كه بگويد:
گر بشكافند سراپاى من جز تو نيابند در اعضاى من
براى آن است كه اسماء الله غذاى جان انسان اند و غذا در مغتذى تخلل پيدا مى نمايد و به همين مبنى جناب ابراهيم عليه السلام به خليل و خلت اشتهار يافت كه حق در او سريان يافت و جناب حضرتش در اين كريمه خواست تا حقيقت اسم شريف (( محيى )) را مس نمايد، لذا از حق چگونگى احياء را طلب كرد كه (( رب ارنى كيف تحيى الموتى )) اين مس اسم شريف محيى در حقيقت تخلل اين اسم را آن حضرت است .
لذا به حضرت گفته شد كه چهار مرغ گوناگون را بگير و پاره پاره كن و گوشتهاى آنها را در هم بنما و بالاى هر كوهى قسمتى از آن بگذار سپس آنها را بخوان تا بسوى تو شتابان پرواز كنند.
در روايات عديده اى در جوامع روايى و در نور الثقلين آمده كه آن چهار مرغ نسر و بط و طاوس و ديك - يعنى خروس - بود.
در نور الثقلين الاخبار آورده كه على بن محمد بن جهم گويد من در مجلس ماءمون حاضر بودم و جناب امام هشتم عليه السلام در نزد ماءمون بود از حضرتش پرسيد كه يابن رسول الله صلى اللّه عليه و آله آيا انبياء معصوم نيستند؟ حضرت فرمود آرى مامون گفت پس اين قول حق كه آدم عصيان خدايش نمود (( و عصى آدم ربه )) تا اينكه گفت مرا از قول جناب ابراهيم عليه السلام خبر ده كه گفت :رب ارنى كيف تحيى الموتى قال او لم تومن قال بلى و لكن ليطمئن قلبى ؟ قال الرضا عليه السلام ان الله تعالى كان اوحى الى ابراهيم عليه السلام انى متخذ من عبادى خليلا ان سالنى احياء الموتى اجيبه فوقع فى نفس ابراهيم عليه السلام انه ذلك الخليل فقال (( رب ارنى كيف تحيى الموتى قال او لم تومن قال بلى و لكن ليطمئن قلبى )) على الخلة قال فخذوا اربعه من الطير فصر هن اليك ثم اجعل على كل جبل منهن جزءا ثم ادعهن ياتينك سعيا و اعلم ان الله عزيز حكيم فاخذ ابراهيم عليه السلام نسرا و بطا و طاووسا و ديكا فقطعهن و خلطهن ثم جعل على كل جبل من الجبال التى حوله - و كانت عشرة - منهن جزئا و جعل مناقير هن بين اصابعه ثم دعاهن باسمائهن فوضع عنده حبا و ماء ا فتطايرت تلك الاجزاء بعضها الى بعض حتى استوت الابدان و جاء كل بدن حتى انضم الى رقبته و راسه فخلى ابراهيم عن مناقير هن فطرن ثم و قعن فشر بن من ذلك الماء و التقطن من ذلك الحب و قلن يا نبى الله احييتنا الله فقال ابراهيم عليه السلام بل الله يحيى و يميت و هو على كل شى ء قدير قال المامون : بارك الله فيك يا ابا الحسن .
در روايت از حضرت ثامن الحجج عليه السلام آمده كه از حضرت سوال شد آيا حضرت ابراهيم عليه السلام در قلبش شك داشت ؟ در جواب فرمود:لا و لكنه اراد من الله الزيادة فى يقينه
نسر كركس و لاشخور كه داراى منقار و چنگالهاى قوى كه مردار خوار است و او را ركاك و دژكاك و كلمرغ نيز مى گويند.
بط اردك را نيز گويند كه لجن خورى دارد كه در كنار آب زلال و سبزه زارها به لاى و لجن خو كرده است كه در ديوان حضرتش آمده است كه :
چرا خو كردى در لاى و در گل در اين لاى و گلت بر گو چه حاصل
دلا تو مرغ باغ كبريايى يگانه محرم سر خدايى
بنه سر را به خاك آستانش كه سر برآورى از آسمانش
اينكه در بين همه مرغان و پرندگان اين چهار مرغ در حديث امام هشتم عليه السلام نام برده شد براى آن است كه نسر كه لاشخور است همه پرندگان شكارى از دريايى و صحرايى را شامل مى شود و بط همه مرغان آبى را در بر مى گيرد و طاووس شامل همه مرغان قشنگ و زيبا و رنگارنگ مى شود و همينطور خروس شامل همه حيوانات شهوت ران مى گردد.
اين چهار مرغى كه طبايع شان مختلف است را در هم كوبيد و با هم مخلوط كرد و بالاى ده قله كوهى نهاد سپس آنها را صدا زد و اين ذرات در آميخته از هم تفكيك شدند و هر يكى از آن چهار تا تشكيل شده اند و به سوى حضرتش پرواز كردند و اگر اين گونه از آيات به عنوان قضاياى خارجى هم باشند از نظر عقلى امكان دارد و استحاله عقلى ندارد زيرا كه انسان كالم صاحب ولايت كليه است و وى را دست تصرف بر ماده كائنات است و علاوه از آن تفسير انفسى هم داشته باشد كه در جان انسان پياده شود.
در خاتمه مصباح الانس در خواص انسان كامل به عنوان ختام الكلام فى ذكر علامات الانسان الكامل آمده است كه :
و من علامات (الانسان الكامل ) تمكنه من الاجتماع بمن شاء من الخلق الاحياء و الاموات متى عين (الحق ) له (الاجتماع ) و يكون الاجتمع على ضربين ...
12 - ترا هر چار مرغ اندر نهادست كه روحت از عروجش ‍ اوفتادست
در ادامه تفسير انفسى كريمه مباركه سوره بقره به تفسير بخش ديگر آيه پرداخته شد كه مرارد از چهار مرغ فقط چهار مرغ و پرنده بيرون از نفس نيست آفاقى بدان پرداخته مى شود بلكه مراد از آن در تفسير انفسى آن است كه در نفس ناطقه انسانى و اطوار و شئون آن پياده مى شود لذا در رساله صد كلمه فرموده اند:
آن كه در قرآن و انسان تعقل كند قرآن را سفره پرنعمت رحمت رحيميه الهى ، و وقف خاص انسان يابد.
در كتب ديگر و نيز دركلمه سى و دو صد كلمه فرمود: (( آن كه در معرفت انسان و قرآن تو غل كند قرآن را صورت كتبيه انسان كامل شناسد و نظلم هستى را صورت عينيه او يابد )) چه اينكه فرموده اند كه انسان متن است و قرآن شرح كتبى آن و عالم شرح عينى آن پس بايد از اول تا آخر قرآن را در نفس و اطوار وجودى شئون اطوار آن پياده نمود.
نكته : نفس به حقيقت انسان به لحاظ تعلقش به بدن و نشئه ماده و طبيعت اطلاق مى شود، و روح به همان حقيقت انسانى به جهت تعلق به ماوراء طبيعت و عالم عقول و عالم مجردات و مفارقات نوريه و الهيه مى گويند، لذا روح به اعتبار تعلق به آن سو كه تعلق فرع به اصل است دائما قصد عروج دارد و در قوس صعود اراده پرواز دارد، امام نفس به جهت تعلقش به اين سو، روح را از پرواز به سوى باطن عالم باز دارد، لذا در اين بيت و بيت بعدى عروج به روح و خست به نفس اسناد داده شده است .
13 - ترا تا خست نفس است بطى كه بالاى و لجن در بحر و شطى
تا موقعى كه نفس تو پست و اين سويى است بط و اردك صفت است كه بالاى و لجن در دريا و كرانه رودخانه مشغول است .
بط در كنار آب دريا و آب صاف رودخانه به كرانه آن مى رود و بجاى استفاده از آب زلال و علف هاى خوش به لاى و لجن دلخوش مى كند و منقار اردك شبيه بيلچه اى را مى ماند كه در درون لجن ها فرو مى كند و از آن ، كرمها را بيرون مى آورد و مى خورد.
از امام صادق عليه السلام سؤ ال شد كه اگر در بيابان تخم پرنده اى پيدا كرديم به چه علامتى تشخيص دهيم كه از تخم حيوان حلال گوشت است و يا از تخم حيوان حرام گوشت است ؟
حضرت در جواب فرمود:
تخمى كه هر دو سرش يكسان است از حرام گوشت است و آن كه دو سرش يكسان نيست بلكه يك سرش پهن و سر ديگرش كشيده است (يعنى مخروطى شكل است ) از حيوان حلال گوشت است مثل تخم مرغ و كبوتر، ولى چه عجب كه تخم اردك كه نه چون تخم مرغ مخروطى است و نه چون تخم حرام گوشتها پهن و يكسان بلكه چون با لاى و لجن سر و كار دارد بين اين دو گونه تخم هاست و آن مزه تخم مرغ و كبك و كبوتر و امثال اينها را ندارد چون با اينكه حلال گوشت است بر اثر ارتباط با لاى و لجن تخمش آن اعتدال خاص را دارا نيست .
در بنى پرندگان كبك چون بسيار تميز خور است لذا تخم آن بسيار مخروطى است ولى اردك با همين مقدار غذاى لجن خورى از كمال خاص حلال گوشت افتاده است .
به همين وزان انسان هاى اين سويى بر اثر ارتباط با نشئه طبيعت به جاى حلال خورى به حرام خورى و ربا خورى و لجن خورى مشغول مى شوند.
نكته : در كلمه سى و هفت رسال صد كلمه فرمود: (( آن كه در آثار صفات و اخلاق انسانها در احوال و افعال حيوانها دقيق شود، حيوانها را تمثلات ملكات انسانها مى يابد. ))
انسان زرع و زارع و مزرعه و بذر خويش است و مهمان سفره خود است چه جزا نفس ‍ عمل است (( انما هى اعمالكم ترد اليكم )) و بين فعل جزا مناسبت است مثل اينكه حمد حق مرغ جنت مى شود كه فعل هر كسى همرنگ جزاى اوست كه ذوق طاعت جوى انگبين مى گردد و خشم نفسانى مايه نار جحيم است ، و دعده فردا و پس فرداى تو سبب انتظار تو در محشر مى گردد .
در حديثى از حضرت امام صادق عليه السلام روايت شده است كه حيوانات صور و مثل اعمال شما هستند.
جناب ملا صدرا در اسفار فرمايد كه نطفه هر حيوانى را قوه خاصى است كه بدان استعداد اگر به فعليت برسد حيوانى خاص مطابق با آن استعداد و قوه خاص خودش مى شود ولى نطفه انسان را در اشتداد جوهرى استعداهاى مختلف است و با قواى گوناگون در حركت است هم داراى قوه شهويه است و هم داراى قوه غضبيه و هم قوه مكر و حيله و هم قوه مليكه است .
و نفس با اشتداد جوهرى در مسير تكاملى هر يك از اين قوا قرار گيرد در آن بعد به فعليت مى رسد و سيرش در هر يك از اين ابعاد را نهايت نباشد.
اگر در جهت شهويه حركت جوهرى داشته باشد بهميه خوى گردد و تمثل ملكه نفسانى او در خارج به صورت بهائم اند و اگر در جهت قوه غضبيه اشتداد وجودى پيدا كند درنده متكامل مى گردد كه تمثل آن در خارج به صورت گرگ درنده است و نيز تكامل در بخش ‍ مكر و حيله بصورت روباه متمثل مى گردد.
ولى اگر انسان با قوه ملكى به اشتداد جوهرى بپردازد در قوس صعود به عالم مجردات نوريه راه پيدا مى كند و در استمرار اشتداد جوهرى اش از عالم عقل نيز فراتر مى رود كه جبرئيل حامل وحى و علوم و معارف در برابر مقام شامخ لا يقفى او (( لو دنوت انمله لا حرقت )) گويد. البته قوه ملكيه او را تكامل در قواى ديگر سازگارى نيست اما چه بسا در قواى ديگر در همه ابعاد متكامل باشد و ملكات نفسانى او اشتر گاو پلنگ باشد.
حقيقت انسانى به اعتبار اين قواى سه گانه و مشابه آن نفس است ولى به اعتبار قوه ملكيه اش روح است .
حقيقت انسان به اعتبار اين قواى سه گانه و مشابه آن نفس است ولى به اعتبار قوه ملكيه اش روح است .
در ينبوع الحيوة جناب مولى آمده است :
اناست كنسناست وحوش بهائم اضل من الانعام دون البهيمة
و لو كشف عنك الغطاء لتبصر سباعا ذئابا او ضباعا بغيضه
مردمان مانند جانورى بوزينه و ميمون آدم نمايند و جانوران بيابانى غير اهلى و چهارپاهايى اند كه چه از بسا چهارپايان هم پست ترند و اگر پرده از چشم دل تو كنار رود و برداشته شود همانا مى بينى كه چه درندگانى و گرگهايى و يا كفتارهايى اند در نيستان و بيشه و جنگل .
در الهى نامه حضرتش آمده است : (( الهى اين آدم نماها از خوردن گوشت بره گوسفند تا بدين اندازه درنده اند اگر گوشت گرگ و پلنگ را بر آنان حلال مى فرمودى چه مى شدند؟!
الهى حسن را شير و پلنگ بدرد و با احمق بسر نبرد. الهى همه ددان را در كوه و جنگل مى بينند و حسن در شهر و ده ))
جناب صدر المتالهين در جلد نهم در فصل سوم از باب هشتم سفر نفس اسفار در بحث نتاسخ كلام اقدمين در نقل نفوس انسانى به بدنهاى حيوانى را توجيه مى كند و نيز براى رموز قرآنى و كلمات نبوى محمل صحيح قرار مى دهد و مى فرمايد قائلين به تناسخ باطل بين معنى حضر با نسخ خلط نمودند.
آنگاه فرمود: مردم بر هيئتهاى مناسب با اخلاقشان محشور مى شوند و سپس ‍ فرمود:
ان لكل خلق من الاخلاق المذمومه و الهيئات الرديه المتمكنه فى النفس ابدان نوع يختص بذلك الخلق كخلق التكبر و التهور المناسب لابدان السواد و الخبث و الروغان لابدان الثعالب و امثالها و المحاكاة و السخريه لابدان القرود و اشباهها و العجب للطواويس ، و الحرص للخنازير الى غير ذلك ....

next page fehrest page back page