next page fehrest page back page

و به بيان ديگر به فيض اقدس اعيان ثابته و استعدادات اصليه آنها در حضرت علميه حاصل مى شود و به فيض مقدس آنچه را كه آن اعيان ثابته با لوازم و توابع شان در خارج اقتضاء مى كند حاصل مى گردد لذا در وجه تسميه فيض به اقدس گفته اند كه اقدس از شوائب كثرت اسمائيه و نقائص حقايق امكانيه است به خلاف فيض مقدس فافهم
پس فيض مقدس تجلى عينى موجودات در مقام خارج است و با اذن الله فعلى كه بسم الله است اين فيض ظهور مى يابد و كالاهاى حق تعالى در بازار نظام هستى جلوه و هر دم اين باغ را بر تازه اى است .
لذا در بيت بعدى فرمود:
151 - دمادم جلوه هاى يار بينى چه كالاها در اين بازار بينى
آن كس را كه با اسماء الله حشر وجودى است و بسم الله در جانش متجلى است ، مى يابد كه :
هر دم از اين باغ برى مى رسد تازه تر از تازه ترى مى رسد
و مترنم به اين ترانه عشق است كه :
جلوه كند نگار من تازه به تازه نو به نو دل برد از ديار من تازه به تازه نو به نو
كه در غزل (( بازار عشق )) ديوان آمده است كه :
دل ميبرد زدستم آن دلبر يگانه يا رب كه باد ما را اين عيش ‍ جاودانه
ماهى كه طلعت او از لطف و رحمت او اندر كرانه دل سر ميزند شبانه
بذرى كه اربعينى در ملك دل فشاندم بينم كه دانه دانه خوش مى زند جوانه
مرغ سحر كه يابد از كوى او نسيمى از شوق مى سرايد شيرين و خوش ‍ ترانه
كالاى گونه گون بازار عشق گويد در غفلتند آيا مرد و زن زمانه
و در غزل كاروان عشق آمده است كه :
دلا يك ره بيا ساز سفر كن ز هر چه پيشت آيد زان گذر كن
مگر تا سوى يارت باريابى دمادم جلوه هاى يار يا
دلا بازيچه نبود دار هستى همه حق است در بازار هستى
بود آن بنده فيروز و موفق نجويد اندرين بازار جز حق
اين نكته همه جلوه هاى يارند سر و رمز آن رسيدن به توحيد صمدى قرآنى است كه وجود يك حقيقت غير متناهى و صمد است و بسيط الحقيقه كل الاشياء است و غيرتش ‍ غير در جهان نگذاشت ؛ و آنچه كه بر آنها اطلاق غير و عالم مى شود همه از شئون و تجليات اين وجود صمدى حق اند. فتدبر.
لذا در ترجيح بند ديوان فرموده است :
در شبى حال بود و بيدارى گريه بود و حضور اذكارى
در خجسته سحر گه آنشب از سرا آمدم برون بارى
سر ببالا نموده ام ناگاه متحير زصنعت بارى
گفتم اى پاك آفريننده هست شاهى ترا سزاوارى
دل ندارد هر آنكه اين درگاه شب ندارد حضور و بيدارى
همه يار است و نيست غير از يار واحدى جلوه كرد و شد بسيار
پس دم گرگ آشكارا شد تا سپيد و سياه پيدا شد
از نسيم صباى عيسى دم مرده ها دسته دسته احيا شد
دو موذن اذان مى گفتند كز فصول اذان دل از جا شد
آن ببالاى ماذنه گويا وين بصحن سراى خوانا شد
آن به تكبير گفتن و تهليل بهر اعلام خلق بالا شد
وين به سبوح گفتن و قدوس با طيور دگر هم آوا شد
نى موذن فقط بذكرش بود نى خروش از خروس تنها شد
غلغله در عوالم امكان از سر عقل تا هيولا شد
هر يكى از كمال توحيدش با زبان فصيح گويا شد
همه يار است و نيست غير از يار واحدى جلوه كرد و شد بسيار
همه عاشق به ذات يكديگر آن يكى وامق و دگر عذرا
همه در آستان كعبه عشق گرم سبحان ربى الاعلى
همه در حكم ذوالمنن تسليم همه در كار خويشتن كوشا
هر يكى در مقام خود ناطق كه آيا بندگان خاص خدا
همه يار است و نيست غير از يار واحدى جلوه كرد و شدبسيار
زنگ دل را زداى تا يارت بدهد در حريم خود بارت
بخداى عليم بى همتا حاجتى نيست غير زنگارت
خواهش گونه گون نفسانى كرد در دام خود گرفتارت
شد خدا بينييت ز خود بينى رفت دينداريت به دينارت
من به يارم شناختم يارم نى به نقش و نگار پندارت
سر تسليم بايدت بودن گر بزارت كشند بردارت
منطق قدس وحى قرآنى گر ز خوابت كناد بيدارت
هم دلت يابد و زبان گويد بى ز چون و چرا و انكارت
همه يار است و نيست غير از يار واحدى جلوه كرد و شد بسيار
152 - متاع عشق راگردى خريدار برون آيى ز وسواست و ز پندار
از غزل (( متاع عشق )) بشنو.
ندانم خواجه بيدار است يا نه بدرد من گرفتار است يا نه
متاع عشق در درگاه و بيگاه ز جان و دل طلبكار است يا نه
ندانم چون غلام حلقه در گوش اسير درگه يار است يا نه
همى نالد ز سوز آتش عشق هم از ديده گهربار است يا نه
بسى در معانى هست اما خريدارش به بازار است يا نه
در اشعار تبرى حضرت مولى آمده است كه :
متاع عشق چى بازار داينه خريدارون بى آزار داينه
خريدارى چو باب طاهر لر خريدارى چو من درلار داينه
در غزل (( سخن پاك )) فرمود:
جز تو ندارم هوس ديگرى چون نبرد جز تو كس ديگرى
هب لى كمال الانقطاع اليك نيست دگر ملتمس ديگرى
جز تو ندارم بشب و روز من همدمى و همنفس ديگرى
با سخن پاك تو آيد چه كار حرف كم و بيش و بس ديگرى
غير فروغ رخ زيباى تو نيست مرا مقتبس ديگرى
نجم تو دارد نظر احتراق غير تو كو دادرس ديگرى
در كارگاه هستى :
در كارگاه هستى عشق است تار و پودش جز عشق نيست بالله در اصل و فرع جارى ما جز يكى نخواهيم ما جز يكى ندانيم ما جز يكى نبينيم باقى و برقرارى در بحر صبغه الله ما وحدتى و خلق بر كثرت سرابى دادند اعتبارى
153 - چو با تنها و يا تنها نشينى بجز روى دل آرايش نبينى
تنهاى اول جمع تن است و به معنى اشخاص است و تنهاى دوم به معنى يگانه ، يكه بى يار و همدم بودن است .
در هر صورت نگار را مى بينى كه در حال جلوه و تجلى است و به بيان جناب عارف نامدار شيخ العارفين محى الدين عربى است كه :
عالم غيبى است كه هرگز ظاهر نشده است و خداوند تعالى ظاهرى است كه هرگز غايب نگشته است ولى مردم در اين مسئله بر عكس قول صواب بينند و بابا فرج تبريزى بر اين معنى لطيف گويد:
كه فرج تا كه ديده بگشاده است چشم براو بر جهان نيفتاده است
154 - نبيند ديدگان من جهانى كه خود عين عيانست و نهانى
آن كه را دولت توحيد قرآنى روزى شده است و سلطان وحدت حقه شخصى وجود بر ا غلبه يافته است ، مترنم به اين نغمه قرآنى است كه (( هو الاول و الاخر و الظاهر و الباطن )) و دولت اين حقيقت با خون دل به كف آمد كه :
دولتم آمد به كف با خون دل آمد به كف حبذا خون دل را دهد عز و شرف
اساست اين است كه حقيقت وحدت حقه حقيقيه صمديه ذاتيه ، و وحدت شخصى وجود ذات مظاهر به منصه ظهور رسد و در دل انسان كه حرم الهى به شمار آمده است جاى گيرد و اين فرشته آن ديو لعين وسواست خناست وحدت عددى و خداى بينى را از حرم خداى عزيز بيرون كند.
155 - نموده جلوه او عشوه اى ساز كه خواهد كوه و در آيد بپرواز
يك جلوه و تجلى او آنچنان عشوه و ناز و كرشمه اى برپا نمود كه كوه و دره جماد مى خواهد به پرواز در آيد تا چه رسد به صاحب دفتر دل .
اين بيت و ابيات قبلى حكايت از حالات حضرت مولى در مقام سبط و توحيد صمدى قرآنى دارد كه فرمود:
(( براى من حال عجيبى بود كه از شدت وجد و سرور به پرواز در آمدم )) اما اين حقايق براى كسانى كه نچشيده اند بصورت افسانه مطرح است لذا در بيت بعدى فرمود:
156 - ولى (ما لم تذق لم تدر) ايدوست چشيدى اندكى دانى چه نيكوست
يعنى اى يار و همدم و اى رفيق مهربان تا نچشى آن جلوه عشوه ساز و با ناز را ارداك نمى كنى كه من چه مى گويم و اگر بسيار كم هم شده بچشى مى يابى كه آن جلوه چه نيكو جلوه اى است .
حكيم متالهى صاحب اسفاردر بحث علم بارى در فصل نهم موقف سوم الهيات اسفار گويد:
و الباحث اذا لم يكن له ذوق تام و كشف صحيح لم يمكنه الوصول الى ملاحظه احوال الحقايق الوجوديه
نيل و رسيدن به حقايق و كمالات الهى و كلمات الله مستلزم سير و سلوكها و كتلها و گردنه ها پيودن است . اين ادراك خاص حقايق عينى كه كمال است ، در زبان اساطين معارف حقه به ذوق تعبير مى شود كه بايد رسيد و چشيد كه مقام دارايى حقايق است .
اين را ادراك فوق طول عقل نيز گويند كه فرمود: الهى جان به لب رسيد تا جام به لب رسيد.
ذوق در لغت ، چشيدن و در اصطلاح اهل تحقيق به معنى دارا شدن اسمى از اسماء الله است كه مظهر آن گردد و تواند به اذن الله مطابق سلطان آن اسم يا اسماء كار خدايى كند كه در شرح بيت نهم مطرح شد و گذاشت .
جناب علامه قيصرى در شرح فص هودى گويد:
المراد بالذوق ما يجده العالم على سبيل الوجدان و الكشف لا البرهان و الكسب و لا على طريق الاخذ بالايمان و التقليد فان كلا منهما و ان كان معتبرا بحسب مرتبته لا يلحق بمرتبه العلوم الكشفيه اذ ليس الخبر كالعيان
و به ضرب المثل عمومى ، شنيدن كى بود مانند ديدن بلكه بالاتر از آن كه ديدن كى بود مانند چشيدن كه از علم اليقين به عين اليقين و از آن به حق اليقين راه پيدا كردن است .
اين ابيات بيانگر مقام دارايى مولايم است كه خداوند تعالى توفيق فهم عميق و سپس ‍ مقام وصول بدان را عطا فرمايد.
ابيات پايانى اين باب به نحوى سروده شد كه سخن از چشيدن و دارايى بميان آمد كه اين مقام با مقام ولايت سازگار است ، لذا در باب بعدى از ولى بودن عارف بيانى شيوا مطرح شد. و بيت پايانى اين باب طورى تنظيم گشت كه موجب ارتباط باب اول با باب دوم است لذا فرمود:
157 - ايا غواص درياى معارف بيا بشنو ز بسم الله عارف
غواص ، آب باز، كسى كه در زير دريا زير آب فرو مى رود براى بيرون آوردن صدف يا مرجان و يا چيزى ديگر و در مقام از غواص كسى است كه در درياى معارف تو غل مى كند و از حقايق و اسرار باطنى آن آگاه مى گردد و براى اهل دل ، درهايى را به ارمغان مى آورد.
باب دوم : هو المحيى : شرح باب دوم دفتر دل
كه حاوى چهل و دو بيت ، در بيان ولى بودن عارف و محيى بودن او به اسم شريف ولى و بيان مقام شامخ ولايت و نبوت است كه با صفت محيى بود عارف شروع شده است .
اميد است خداوند ولى و محيى همه مشتاقان و اين كمترين را از كوثر ولايت مولايش ‍ برخودار فرمايد تا بتواند با بهره گيرى از كلمات عرشى حضرتش از عهده شرح اين بيات سبوحى با بضاعت مزجاتش بر آيد ان شاء الله .
شروع به شرح اين باب در تاريخ 12 / 12 / 74 برابر با يازدهم شوال المكرم 1416 ه ق مى باشد (( عليه توكلت و اليه انيب ))
1 - به بسم الله الرحمن الرحيم است كه عارف منحيى عظم رميم است
شناخت نفس ناطقه انسانى به عنوان وحدت حقه حقيقيه ظليه مظهر وحدت حقه حقيقيه ذاتيه الهيه رمز رسيدن به فهم دفتر دل و اطوار و تقلبات وجودى اوست .
جناب صدر المتالهين در بحث وجود ذهنى و ظهور ظلى اسفار گويد:ان الله تعالى - تعالى - قد خلق النفس الانسانيه بحيث يكون لها اقتدار على ايجاد صور الاشياء المجردة و الماديه لانها من سنخ المكوت و عالم القدرة بذواتها و تكوين الصور الكونيه القائمه بالمواد
اين بيان جناب مولى صدرا بارقه الهيه اى است كه از بطنان عرش تحقيق صادر شده است و آفتاب حقيقتى است كه از افق اعلى طلوع نموده است كه صاحبان ابصار سليمه و ارباب عقول قويمه به حسب مراتب اءفهام و درجات ادراكاتشان از نور آن استضائه مى نمايند.
حضرت مولى در تعليقه بر اين بخش اسفار مى فرمايند:
و جمله الامر من هذه البارقه الملكوتيه : ان الله تبارك و تعالى خلق النفس الانسانيه مثالا لذاته و صفاته و افعاله اما كونها مثالا لذاته فحيث خلقها عاليه فى دنوها و دانيه فى علوها فمع كون بدنها مرتبتها النازلة و مظهر اسمائها و صفاتها فهى بحسب غيب ذاتها مجردة عن الاكوان و الاحياز و الجهات .
فالنفس مع انها فى علوها كذالك فانها فى دنوها ذات مظاهر و هى قواها و محالها و النفس ‍ لا تكون بلا بدن و ان كان لها ابدان طوليه و التفاوت بينها بالكمال و النقص كما ان بارئها لا يكون بلا مظاهر و مجالى فافهم .
و اما كونها مثالا لصفات بارئها فحيث صيرها ذات قدرة و علم و ارادة و حياة و سمع و بصر لا تاخذها سنة و لا نوم مثلا

و اما كونها مثلا فعاله فحيث جعلها ذات ممكنه شبيهة بمملكة تخلق ما تشاء و تختار لما تريد باذنه سبحانه
اعلم ان لكل انسان نصيبا من الربوبيه و اما كمال ذلك الربوبيه و تمامه فلانسان الكامل و قد يعبرون عن ذلك الكمال بالربوبيه التامه يعنون الربوبيه التامه الظليه فتبصر
اينكه براى انسان كامل ربوبيت تامه ظليه است ، براى آنست كه او خليفة الله است و خليفة بايد به صفات مستخلف باشد.
انسان بزرگترين جدول بحر وجود و جامع ترين دفتر غيب و شهود، و كاملترين مظهر واجب الوجود است .
اين جدول اگر درست تصفيه ولاى روبى شود مجراى آب حيات و مجلاى ذات و صفات مى گردد.
اين دفتر شايستگى لوح محفوظ شدن كلمات نوريه شجون حقائق اسماء و شئون رقايق ظليه آنها را داراست .
لذا اين انسان را مقام ربوبيت تامه ظليه و مظهريت اسماء الهى مى تواند به عنوان مظهر اسم شريف (( محيى )) حق تعالى احياء و اماته داشته باشد و به اذن الله تكوينى و فعلى كه همان بسم الله است عظم رميم را زنده نمايد.
عظم رميم يعنى استخوان پوسيده و كهنه كه آن عرب بيابانى استخوان هاى پوسيده اى را بدست گرفته بود و آمد نزد جناب رسول الله صلى اللّه عليه و آله و عرضه داشت :قال من يحى العظام و هى رميم اين استخوانهاى پوسيده را باز كه زنده مى كند؟
نكته : در بيت صد و پنجاهم از باب اول فرمود كه بسم الله اذن الله فعلى حق براى عبد و عارف است پس در اين صورت بسم الله در هر بابى و در هر بيتى مطابق با فعل خاص و مقام عارف در آن فعل است يعنى بسم الله در باب اول مطابق با مقام كن اوست چون ثمره بسم الله كه اذن فعلى اوست به اين است كه عارف با دارايى آن در مقام كن فيكون دارد و اين بسم الله در هر مقامى به فعل آن مقام مرتبط است . لذا بسم الله باب دوم را ظهورى خاص است كه محيى بودن عارف را تاءمين مى نمايد.
جناب ابن عربى در باب 376 فتوحات گويد:
البسمله من القرآن بلا شك عند العلماء بالله و تكرارها فى السور كتكرار ما يكرر فى القرآن من سائر الكلمات
و جناب طبرسى در سوره فاتحه گفته است :قوله تعالى بسم الله الرحمن الرحيم اتفق اصحابنا انها آية من سورة الحمد و من كل سورة ...
و شيخ اكبر را كلام سامى ديگرى است در مورد خواص و آثار حروف و اسماء است و گويد بسمله فاتحه غير از بسمله سوره ديگر است و آن اين است كه با بسمله سوره فاتحه كه بمنزله كن است همه چيزى براى عبد محقق مى شود كه از بسم الله هاى سوره هاى ديگر اين امر تحقق نمى يابد پس بسمله اى كه از او همه كائنات به نحو مطلق منفعل مى شوند همان بسمله سوره فاتحه است ولى بسمله سائر سوره ها براى امور جزئيه اند.
لذا بسم الله در باب اول را مقام خاص است و آن مقام اطلاقى آن است كه عارف با اين بسمله در مقام كن قرار مى گيرد و دست تصرف او به سوى همه كائنات دراز است ؛ بر همين اساست در باب اول مقام تجلى اعيان خارجه از اعيان ثابته مطرح بود و نيز در بيت نهم فرمود كه كن عارف كند كار خدايى و در بيت صد و هفتم و هشتم كن عارف به عنوان امر الهى براى عارف مطرح شد كه با آن مى توانست هر كارى را انجام دهد و از اذن الهى برخوردار شود و در بيت صد و چهل و پنجم از اينكه با اين مقام براى فتح هر بابى مى توانست بهره گيرد را به منصه ظهور رساند و در بيت صد و پنجاهم فرمود با اين بسمله به تجلى فيض مقدس كه مربوط به تحقق كلمات وجودى از علم به عين بود مى رسد و بالاخره نتيجه اين بسم الله عارف پياده شدن توحيد صمدى قرآنى بود.
ولى بسمله در ابواب ديگر هر يك براى امر خاص و ويژه است و در باب دوم براى محيى بودن عارف است لذا با بسم الله باب دوم كه در مقام فعل ، اذن فعلى براى محيى بودن است نمى شود افعال ديگر را تحقق داد چون مراد از بسم الله به حروف و لغلغه زبان نيست بلكه متحقق شدن عارف در مقام فعل به او است چون مقام دارايى عارف است و دارايى عارف در هر فعلى مطابق همان فعل است لذا فرمود: به بسم الله الرحمن الرحيم است كه عارف محيى عظم رميم است .
در تعريفات حكمت و فلسفه آمده است كه ان الحكمة هى معرفه الانسان نفسه )) و ذلك لان كل الصيد فى جوف الفراو فيك انطوى العالم الاكبر و من عرف نفسه عرف الاشياء كلها بل عرف ربها
و همه منشئات نفس از صور خياليه و صور عقليه به توجه و اشراف و اشراق نفس بر آنها است ، و با اعراض نفس فانى مى شود و منشئات نفوس قويه نيز در عالم ، به آنها وابسته است و قوام دارد، و اين نفس انسانى را در ذات خويش عالمى خاص است كه قابل حشر با همه عوالم وجودى و اسماء الله است و مطابق با شئون ذاتى اش با هر اسمى از اسماء الهى محشور گردد.
سلطان آن اسم در او متجلى مى شود و در مقام فعل با همان اسم حشر دارد و چون مظهر و بالعرض است لذا بسم الله واسطه براى تحقق اسماء در او قرار مى گيرد.
اما آنكه گفته شد نفس انسانى به مثال ذات و صفات و افعال حق آفريده شد چون به براهين توحيدى حق منزه از مثل است كه (( ليس لمثله شى ء )) ولى از مثال منزه نيست (( و لله المثل الاعلى ))
مثل شى ء آن است كه با او در ماهيت متحد باشد ولى مثال آنكه براى ايضاح است اگر چه در ماهيت متحد نباشد.
وقتى انسان مثل اعلى حق تعالى شد عالم عقلى مضاهى باعالم عينى مى گردد و خداوند سبحان عالم كيانى را بر احسن نظام و هيئت اتم و صورت اجمل خلق نمود و اين مثال اعلى نيز اظلال موجودات كيانى و اشباح آنها را در صقع ذات خود و در خارج محل همت خلق مى نمايد و با اتحادش با عقل بسيط ملكوت آسمانها و زمين را مشاهده مى كند.
هر آن كس ز حكمت برد توشه اى جهانى است افتاده در گوشه اى
و بدان كه در حديث قدسى آمده است كه خداوند فرمود:
يابن آدم خلقتك للبقاء و انا حى لا اموت اطعنى فيما امرتك عما نهيتك اجعلك مثلى حيا لا يموت كلمه مثلى را به دو وجه مى شود قرائت كرد: به فتح اول و ثانى (مثلى ) و به كسر اول و سكون ثانى (مثلى ) كه به وجه اول معنايش ظاهر است ولى بنابر دومى مثل به معناى متقدم نيست كه با شى ء در ماهيت متحد باشد كه در عرف منطق و فلسفه مطرح است . بلكه مراد از آن مثل به معناى مثل ظلى است چه اينكه براى انسان وحدت حقه ظليه در قبال وحدت حقه حقيقيه براى وجود صمدى تعالى شاءنه ، است و بر اساست ‍ روايت مقام كن اهل بهشت ، اين مثل همان حى قيوم ظلى لايموت است .
همچنين انسان در اتصاف به همه اسماى حسنى و صفات علياى حق تعالى اينگونه است كه مثل حق است .
و لذا مثل در آيه مباركه (( ليس كمثله شى ء )) بدين معنى لطيف حمل شده است كه انسان مثل الله است و اين مثل را مثل نيست . و مثل بدين معناى عرشى همان كامل قطب على الاطلاق است و اين قطب على الاطلاق مثل ندارد بلكه همه از رعيت هاى اويند. و لذا جناب قيصرى در شرح بر فص الياسى فرمود:
و ليس ذلك المثل الا الانسان المخلوق على صورته المتصف بكمالاته الا الوجوب الذاتى الفارق بينهما
چون مثل الله وجوب ذاتى ندارد و چه در اصل تحقق و چه در كمالات وجودى بالعرض ‍ است و تنها واجب بالذات اوست لذا اين مثل را واسطه اى بايد و آن هم بسم الله است و لذا در محيى بودنش با اين حقيقت كه كليد همه مشكلات است عمل مى كند.
2 - چون خود اسم ولى كردگار است (( نفخت فيه من روحى )) شعار است
ذات اقدس اله چون داراى اسم شريف ولى و ديگر اوصاف كماليه است در قرآن فرمود:
(( و نفخت فيه من روحى )) و نفخ روح را به خودش استناد داد.
عارف هم كه كامل متصرف است چون مظهر اسم شريف ولى شد و آن را دارا شد شعار او (( نفخت فيه من روحى )) است و آنچه را كه تصور مى كند مى تواند به اذن الله اعنى بسم الله در خارج هم به او تحقق بخشد.
بدان كه اكثر نفوس بشرى محل قدرت و موطن حكومت و موضع امر و نهى شان در مملكت وجودشان است و از آن به خارج تجاوز نمى كند، بلكه صور خاليه را در باطن ابدان شان و در صقع ذاتشان ايجاد و خلق مى كنند كه غير از آنها را بدان دسترسى نيست . ولكن بعضى از نفوس قويه كه از جلباب بشرى به جهت شدت اتصالشان به عالم قدس و محل كرامت و به جهت داشتن قوه هم و تعقل به ملكوت اعلى مجرداند اوصاف كماليه بر آنها ظاهر مى شود و اخلاق ربوبى بر ايشان تجلى مى كند. مثل آهن حرارت يافته اى كه به خاطر كمال قرب و نزديكى اش به آتش آتش شده است و همانند او مى سوزاند .
پس براى اين نفوس قويه است كه اشياء را در خارج از صقع مملكتشان ايجاد نمايند به نحوى كه موجودات عينى خارجى در قبال موجود ذهنى باشند و اين منشات به توجه نفس باقى اند و به اعراض نفس از آنها فانى مى شوند و مثل اينكه آنها شعله اى از شعله هاى اشراقات نفس مى شوند.
و اين منشئات نفس در خارج به صفات موجود خارجى هستند.
عارف و صاحبان نفوس قويه در اين مقام ابراهيمى مشهداند و (( نفخت فيه من روحى )) شعار آنا است و با نفخ روحى موجوداتى را زنده مى كند و احياء و اماته دارد. و اين در حقيقت همان قيام توحيد صمدى قرآنى در عارف است كه نفخ او همان نفخ الهى است و ولايت او همان ولايت الهى است لذا در ابيات بعدى به نمونه هايى از نفخ روح جناب عارف كامل متصرف اشاره شده است كه فرمود:
3 - بنفخى جان دهد بر شكل بيجان خرد از او چو مار سله پيچان
سله بر وزن غله زنبيلى را گويند كه چيزها در آن گذارند و هر سبد را نيز گويند عموما و سبدى كه مارگيران مار در ميان آن كنند خصوصا.
همانگونه كه مار را مارگير در سبد مارگيرى قرار مى دهد او به دور خود مى پيچد تا در آن جاى گيرد وقتى عقل و خرد نفخ عارف بر شكل بى جان را مى بيند از عظمت كار در حيرت است و به خودش مى پيچد تا آن را بفهمد در اين بيت حضرتش را اشارت است به قول حق سبحانه كه از روح خود يعنى جناب عيسى عليه السلام مى فرمايد كه در سوله آل عمران / 49 آمده است :
انى اخلق لكم من الطين كهيئه الطير فانفخ فيه فيكون طيرا باذن الله كه كه حضرت روح الله به مردم فرمود: من از طرف خدا معجزى آورده ام و آن اين است كه از گل مجسمه مرغى ساخته و بر آن نفس قدسى بدمم تا به امر خدا مرغى گردد.
از باب (( و ما رميت اذ رميت ولكن الله رمى )) در حقيقت خلق و ايجاد حضرت روح الله همان خلق و ايجاد حق است و لذا فرمود: (( باذن الله ))
4 - به گاو مرده با پايش كند هى از آن هى گاو مرده مى شود حى
اين بيت ناظر به احياء بقره مرده در منى توسط حضرت امام موسى بن جعفر عليه السلام است .
در حديث ششم از باب مولد اءبى الحسن موسى ابن جعفر عليه السلام از كتاب الحجة كافى است كه :

next page fehrest page back page