و به بيان ديگر به فيض اقدس اعيان ثابته و استعدادات اصليه آنها در حضرت علميه
حاصل مى شود و به فيض مقدس آنچه را كه آن اعيان ثابته با لوازم و توابع شان در خارج اقتضاء مى كند
حاصل مى گردد لذا در وجه تسميه فيض به اقدس گفته اند كه اقدس از شوائب كثرت اسمائيه و نقائص حقايق امكانيه است به خلاف فيض مقدس
فافهم
پس فيض مقدس تجلى عينى موجودات در مقام خارج است و با اذن الله فعلى كه بسم الله است اين فيض ظهور مى يابد و كالاهاى حق تعالى در بازار
نظام هستى جلوه و هر دم اين باغ را بر تازه اى است .
لذا در بيت بعدى فرمود:
|
دل ميبرد زدستم آن دلبر يگانه
| |
يا رب كه باد ما را اين عيش جاودانه |
|
ماهى كه طلعت او از لطف و رحمت او
| |
اندر كرانه دل سر ميزند شبانه |
|
بذرى كه اربعينى در ملك دل فشاندم
| |
بينم كه دانه دانه خوش مى زند جوانه |
|
مرغ سحر كه يابد از كوى او نسيمى
| |
از شوق مى سرايد شيرين و خوش ترانه |
|
كالاى گونه گون بازار عشق گويد
| |
در غفلتند آيا مرد و زن زمانه |
و در غزل كاروان عشق آمده است كه :|
در شبى حال بود و بيدارى
| |
گريه بود و حضور اذكارى |
|
در خجسته سحر گه آنشب
| |
از سرا آمدم برون بارى |
|
سر ببالا نموده ام ناگاه
| |
متحير زصنعت بارى |
|
گفتم اى پاك آفريننده
| |
هست شاهى ترا سزاوارى |
|
دل ندارد هر آنكه اين درگاه
| |
شب ندارد حضور و بيدارى |
|
همه يار است و نيست غير از يار
| |
واحدى جلوه كرد و شد بسيار |
|
پس دم گرگ آشكارا شد
| |
تا سپيد و سياه پيدا شد |
|
از نسيم صباى عيسى دم
| |
مرده ها دسته دسته احيا شد |
|
دو موذن اذان مى گفتند
| |
كز فصول اذان دل از جا شد |
|
آن ببالاى ماذنه گويا
| |
وين بصحن سراى خوانا شد |
|
آن به تكبير گفتن و تهليل
| |
بهر اعلام خلق بالا شد |
|
وين به سبوح گفتن و قدوس
| |
با طيور دگر هم آوا شد |
|
نى موذن فقط بذكرش بود
| |
نى خروش از خروس تنها شد |
|
غلغله در عوالم امكان
| |
از سر عقل تا هيولا شد |
|
هر يكى از كمال توحيدش
| |
با زبان فصيح گويا شد |
|
همه يار است و نيست غير از يار
| |
واحدى جلوه كرد و شد بسيار |
|
همه عاشق به ذات يكديگر
| |
آن يكى وامق و دگر عذرا |
|
همه در آستان كعبه عشق
| |
گرم سبحان ربى الاعلى |
|
همه در حكم ذوالمنن تسليم
| |
همه در كار خويشتن كوشا |
|
هر يكى در مقام خود ناطق
| |
كه آيا بندگان خاص خدا |
|
همه يار است و نيست غير از يار
| |
واحدى جلوه كرد و شدبسيار |
|
زنگ دل را زداى تا يارت
| |
بدهد در حريم خود بارت |
|
بخداى عليم بى همتا
| |
حاجتى نيست غير زنگارت |
|
خواهش گونه گون نفسانى
| |
كرد در دام خود گرفتارت |
|
شد خدا بينييت ز خود بينى
| |
رفت دينداريت به دينارت |
|
من به يارم شناختم يارم
| |
نى به نقش و نگار پندارت |
|
سر تسليم بايدت بودن
| |
گر بزارت كشند بردارت |
|
منطق قدس وحى قرآنى
| |
گر ز خوابت كناد بيدارت |
|
هم دلت يابد و زبان گويد
| |
بى ز چون و چرا و انكارت |
|
همه يار است و نيست غير از يار
| |
واحدى جلوه كرد و شد بسيار |
|
152 - متاع عشق راگردى خريدار
| |
برون آيى ز وسواست و ز پندار |
از غزل