next page fehrest page back page

قيامت با تو است نه در اخر طولى زمانى (( ان مع الدنيا آخره )) پس به كارى مشغول باش كه تو را بكار آيد.
براى نفس پنج ساعت است و ساعت نفس قيامت اوست و در حديثى آمده كه (( من مات فقد قامت قيامته )) و در حديث ديگر آمده كه (( موتوا قبل ان تموتوا )) كه براى سالكان متوجه به حق قبل از موت طبيعى محقق مى شود و اين موت همان اعراض ‍ از دنيا، و امتناع از مقتضيات نفس و لذات آن ، و عدم اتباع هوى است و لذا براى سالك حقايقى كشف مى شود كه براى ميت مكشوف است .
مردم در تحت زمان و مكان ابن الوقت و ابن الحال اند ولى كسانى كه بر زمان و مكان احاطه يافتند اب الوقت و اب الحال اند كه (طى ) در حق آنان صادق است كه (( يوم نطوى السماء كطى السجل )) .
ابن الوقت در بند وقت است كه وقت را محكم مى گيرد كه مبادا از دست برود و كار عبادت و رياضتش را موقوف بر وقت ديگر نمى گذارد و چون وقت بر او غلبه دارد ابن الوقتش نامند تا كامل گردد و اب الوقت گردد.
تبصره : قيامت كبراى مرتكز در اذهان به اينكه در آخر طول زمانى قيام مى كند كه از ظواهر آيات و روايات نيز استفاده مى شود مبتنى بر ادوار و اكوار، يا بر رتق و وفتق (معدل و منطقه ) است .
بدان بعضى از كلمات قائلين به اكوار و ادوار دلالت مى كند بر اينكه قيام قيامت در هر دوره اى پايان همان دوره است .
و بعضى نيز فرموده اند: قيام قيامت پايان انقضاء مدت دوره فلك ثوابت يعنى (25200) سال شمسى است .
حضرت مولى در عيون فرموده اند: بعيد نيست كه نظر اينان به همان رتق و فتق بين دو دائره عظيمه معدل و منطقه البروج باشد؛ چون كه ميلى كلى در هر سال شمسى به مقدار نصف ثانيه فلكى رو به تناقض است و در اين دوره منطقه با معدل بعد از 18600 سال شمسى (تقريبا) بر هم منطبق مى شوند سپس از هم ميل پيدا مى كنند.
در رساله گرانسنگ رتق و فتق با بيان رتق و فتق معدل و منطقه به عنوان تفسير كريمه قرآن او لم ير الذين كفروا ان السموات و الارض كانتا رتقا هما (انبيا / 23) و نتائج چهارده گانه مترتب بر آن فرموده اند.
1- نتيجه نخست اين كه ، وقتى كه دائره شمسيه در سطح دايره استوارى سماوى قرار گرفته است و با او متحد شده است آب همه جاى كره را فرا مى گيرد و روزگار اين دوره آدميان بسر مى آيد و پايان مى يابد و دوباره دائره شمسيه از دايره استواى سماوى انفتاح مى يابد...
آنچه كه مردم به عنوان قيامت در انتظار بعد زمانى آن بسر مى برند از همين انطباق دو عظيمهن و انقضاى دوره آن است .
طبيعى است كه هر رشته علمى به دست نپخته هاى در آن فن و رشته دچار وقايعى ناگوار مى شود و در طول تاريخ معارف حقه الهيه از اين اصل مستنثنى نبود و دائما در هر عصرى اوحدى از علماء كه جامع علوم و فنون معارف اسلامى بوده اند و آنان را با قرآن سر و سرى بود از طلعت دل آراى قرآن بهره مند بودند و هستند.
وقتى جناب علامه جليل القدر حضرت آقا محمد حسن الهى طباطبايى را با جناب ارسطو مكاشفه اى بود و با او صحبت داشت و از او پرسيد كه از زمان خودتان به ما چيزى بفرماييد، ارسطو به ايشان فرمود: شما باز در زمانى هستيد كه حرف خداوند را با صداى رسا و بلند مى گوييد و لا اله الا اللّه الا الله را بر زبان بصورت عموم مى رانيد ولى ما در زمانى بوده ايم كه كلمه توحيد را مى بايست بصورت پوشيده و پنهان بر زبان جارى كنيم و به يكديگر القاء نماييم .
143 - قيامت چون كه در تو گشت قائم بود اين نامه در دست تو دائم
اگر كسى به (( من كيستم )) خود بپردازد و خروج از عادت بر او ظاهر شود به قيامت خويش مى رسد و دائم به نامه و منشور الهى مترنم و در مقام كن قرار دارد كه مهمان سفره منشئات نفس ناطقه خود است .
بيا با ياد او مى باش دمساز بيا خود را براى او بپرداز
گرت حفظ ادب باشد مع الله شوى از سر سر خويش آگاه
بر آن مى باش تا با او زنى دم چه مى گويى سخن از بيش و از كم
لبانت را گشا تنها به يادش هر آنچه جز به يادش ده به يادش
برون آيكسر از وسواست و پندار كه تا بينى حقيقت را پديدار
چو رستى از مناهى و ملاهى بتابد در تو انوار الهى
خودش فرمود: (( انا جليس من ذكرنى )) و كدام منزلت است كه ارفع و اشمخ از منزلت همنشينى با او است .
و آن نيكبختى كه در ورطه من كيستم افتاد بهدنبال درمان دردش مى رود.
144 - در آن حد سزاوار مقامت رساند حق تعالى هم سلامت
اكثرى به انتظار آنند كه با موت طبيعى بميرند تا فرشته در آن قيامت و بهشت به آنان نامه رساند و از طرف حق سلام دريافت كنند ولى آنكه قيامتش همين الان قيام كرده است به وعده فرداى زاهد دلخوش نيست و اينك به سلام الهى مترنم است .
حضرت مولى خاطره اى را از دوران تحصيل شان در تهران نقل فرموده اند كه يكى از دوستان درسى جناب علامه شعرانى رحمة الله عليه شبى در منزلش روضه خوانى داشت و از جناب آقاى شعرانى و از من دعوت به عمل آورد و من بر اثر درس و بحث نتوانستم در آن مجلس شب شركت نمايم و فرداى آن روز در درس كه حاضر شدم ، جناب استاد علمه شعرانى فرمود: ديشب جاى تان خالى بود، در جلسه ديشب آقاى منبر رفت و بحث از معراج را بميان آورد و مردم كسبه بازار و كوچه كه با معراج كارى نداشتند او تنها حرفى كه داشت با من داشت و بالاخره بحث را كشاند به اينجا كه پيامبر بر رفرف و براق سوار شد و با يك آب و تاب و شد و مد خاصى مى گفت كه حالا كى گفته كه پيامبر بطور مستقيم بالا رفته است تا سوال شود كه آسمان چگونه خرق شد و التيام پيدا كرد بعد با لحنى خاص گفت : نه خير آقا اينطور نبود و سپس به حل مشكل معراج پرداخت كه بدين صورت بود كه بر براق سوار شد و رفته تا مرز بين زمين و آسمان و از آن پشت به صورت اوريبى به بالاى بام آسمان رفته و اشكال خرق و التيام هم پيش نمى آيد زيرا چرا بام را بشكافد و بالا رود خوب از آن طرف به معراج رفته است ...
نمى دانم بر جناب آقاى شعرانى در آن مجلس چه گذشت و اگر ايشان تشريف نداشت و ديگرى برايمان نقل مى كرد انسان خيال مى كرد كه شوخى اش گرفته و افسانه مى سرايد...
افسانه سرايان در مورد معراج كه سرگذشت همه انسانها در آن به جناب خاتم صلى اللّه عليه و آله نشان داده شد چه داستانهايى بافته و نيز قيامت را به چه قصه هاى نقل كرده اند كه اينها نيست مگر به دورى از در خانه ولايت اولياى حق اعاذنا الله من شرور انفسنا و من سيئات اعمالنا
145 - مقام كن به بسم الله يابى به هر سور رو نمايد فتح با
چون بسم الله كليد است و ما در همه شئون وجودى و اوصاف نفسانى بالغير هستيم مثلا وجودمان در عالم واجب است و برداشتى نيست ولى واجب با لذات فقط اوست و ما واجب به او هستيم و لذا در همه حالاتمان و شون ادراكى و تحريكى به او وابسته ايم و امكان فقرى نورى به او داريم و بر همين اساست بسم الله واسطه است و مقام كن در ما به واسطه بسم الله متحقق است .
اصل وجود و همه اوصاف كماليه به نحو اطلاق و بالذات مخصوص حق تعالى است و همه كمالات وجودى و اسماى حسنى و صفات عليا به صورت بالذات و بالاطلاق از اسماى مستاثره الهى اند. و لذا وجود بالذات و علم بالذات و ديگر اوصاف بالذات اوست و ما چون در اصل وجود و اوصاف و اسماء بالذات نيستم لذا نياز به واسطه و كليد داريم و آن بسم الله است .
از بسم الله هر آنچه كه شخص متحقق بدان بخواهد مى تواند درها را بگشايد و از مخازن و اسرار نظام هستى اطلاع يابد.
در ابيات تبرى حضرت مولى آمده است :
بسم الله كه مبدا كائناته بسم الله كه سرچشمه حياته
بسم الله كه كليد مشكلاته بسم الله كه شافع عرصاته
آنگاه در ابيات بعدى ابوابى كه با بسم الله گشوده مى شود به عنوان نمونه ذكر فرمود و لذا فرموده اند:
146 - بطى الارض اندر طرفة العين ببينى اينكه من اين الى اين
يكى از ابوابى كه به روى انسان با بسم الله گشوده مى شود مقام طى الارض است ؛ كه به اندازه يك بار چشم به هم آوردن از كجا تا كجا را طى مى كند همانگونه كه من الحى القيوم الى الحى القيوم در ماوراء طبيعت به يك معنى بر وجه تنظير به صورت طى الارض است ، يعنى زمان و مكان ندارد و به محض كن يكون مى شود؛ در طى الارض هم زمان و مكان درهم نور ديده مى شود و در مدت بسيار كوتاهى مثلا به طرفة العينى مسافت بسيارى پيموده مى گردد كه سرعت سير شايد از سرعت نور هم بيشتر باشد و بلكه بالاتر از اين كه :
بار ديگر از ملك پران شوم آنچه اندر وهم نايد آن شوم
در كلمه هفتاد و پنج صد كلمه در معرفت نفس آمده است :
(( آن كه در منشئات تمثلى نفسانى خود در حال انصراف از شواغل حسى و موانع خارجى بينديشد اعتراف كند كه نفس چون قوت گيرد مانند نفوس متاءلهه تواند به سلطان كلمه نورى وجودى و امر كن ايجادى خود اشباح و اشخاصى همانند خود و يا ديگران انشاء كند، و چون مجرد از ماده و احكام آن و محيط وفائق بر آنها است ، به چشم بر هم زدنى به طى ارض به هر جا خواهد گسيل دارد، و به مواضح مختلف در اطراف و اكناف فرستد، تا به داد مظلومان برسند و گمشدگان را دريابند و نفوس مستعده را امداد نمايند.
در كلمه 33 ص 51 هزار و يك مله آمده است ثم اذا صارت النفس اشد فعليه و كانت المادة التابعه لها اشد انفعالا يرزق الانسان بطى الارض و ما شابهه من خوارق العادات
همانطور كه كسى در خواب خانه بدنش خفته است و خودش كجاها مى رود و برمى گردد چه بسا براى كسى در حال رياضت در بيدارى هم اين حال دست دهد كه خودش در منزل نشسته يعنى بدان او دراين جا است و خودش تا كجاها را طى كرده و برگشته است كه اين هم يك نحوه طى الارض است و وقتى برگشته مى بيند كه همانجاى قبلى خودش نشسته است .
سبحان الله .
و اگر نفس قوى تر شود مى تواند همين بدن را با خودش به طى الارض به هر جايى كه مى خواهد ببرد.
147 - و يا با اينكه در جايت مقيمى چو آصف آورى عرش ‍ عظيمى
از آيه 38 تا 40 سوره نمل در مورد آوردن عرش و تخت بلقيس از سبا يمن به شام است كه جناب حشمت الله سليمان نبى عليه السلام فرمود:
قال يا ايها الملوا ايكم ياتينى بعرشها ان ياتونى مسلمين قال عفريت من الجن انا ايتك به قبل ان تقوم من مقامك وانى عليه لتقوى امين قال الذى عنده علم من الكتاب انا اتيك به قبل ان يرتد اليك طرفك فلما راه مستقرا عنده قال هذا من فضل ربى ....
عفريت از جن كه در نزد سليمان عليه السلام بود گفت كه من به مقدارى كه شما از تخت و جايگاهتان برخيزيد آن را حاضر مى كنم ؛ ولى كسى كه در نزد او مقدار علمى كه از كتاب بود گفت كه قبل از اينكه چشم بر هم زنى آن را حاضر مى كنم .
در روايات صادره از اهل بيت عليه السلام آمده است كه اين شخص آصف بن برخيا وزير سليمان و وصى او بود.
بعد از عفريت از جن و كلام وى جناب سليمان عليه السلام فرمود:اريد اسرع من ذلك كه جناب آصف آن بيان را تقديم داشت .
از امام باقر عليه السلام روايت شد كه جناب آصف به حضرت سليمان عرض كرد كه چشم مباركتان را به سوى يمن باز نماييد و آصف عرش را خواند و عرش حاضر شد قبل از آن كه چشم را بر هم نهد.
در روايت ديگرى نيز آمده است كه جناب آصف خداى عزوجل را به اسم اعظم خواند.
در تفسير على بن ابراهيم است كه :حدثنى ابى عن ابى عمير عن ابن اذينه عن ابى عبدالله عليه السلام قال : الذى عنده علم الكتاب هو امير المومنين عليه السلام و سئل عن الذى عنده علم من الكتاب اعلم ام الذى عنده علم الكتال ؟ فقال : ما كان علم الذى عنده علم من الكتال عند الذى عنده و علم الكتال الا بقدر ما تاخذ البعوضه بجناحها من ماء البحر و قال امير المومنين صلوات الله عليه : الا ان العلم الذى هبط به آدم من السماء الى الارض و جميع ما فضلت به النبيون الى خاتم النبيين فى عتره خاتم النبيين
در بصائر الدرجات آمده كه ضريس كناسى از جابر از ابى جعفر عليه السلام خبر داد كه حضرت فرمود:ان اسم الله الاعظم على ثلاثه و سبعين حرفا و انما كان عند آصف منها حرف واحد فتكلم به فخسف بالارض ما بينه و بين سرير بلقيس ثم تناول السرير بيده ثم عادت الارض كما كانت اسرع من طرفه عين و عندنا من الاسم اثنان و سبعون حرفا و حرف عندالله استاثر به فى علم الغيب عنده و لا حول و لا قوه الا بالله العلى العظيم
در اينكه چگونه و با چه قوه اى ، جناب آصف تخت بلقيس را از سباى يمن تا به شام آورد روايات بسيارى در نور الثقلين و كتب تفسيرى و روايى ديگر آمده است كه همين روايات موجب آراء و اقوالى شد كه جناب طبرسى در مجمع به پنج قول اشاره فرمود و خلاصه آنكه اينگونه از اعمال خوارق عادات و كرامات و معجزات و مشابه اينها بر اسا ولايت تكوينى است كه انسان را قابليت و لياقتى است كه اگر نهان وجودش را به دست مربيان كامل و مكمل بسپارد، و دستور العمل باغبان دين و نهال پرور و انسان ساز را در متن وجود و شؤ ون زندگيش پياده كند آنچنان عروج وجودى و اشتداد روحى پيدا مى كند كه شجره طوبى الهى مى شود كه اصلها ثابت و فرعها فى السماء توتى اكلها كل حين باذن ربها
آرى اگر اين نهال غذايش انسانى شد ميوه اش نيز انسانى خواهد شد كه غذاى او علم و عمل صالح است كه علم و عمل انسان پرور و اسنان سازند. و مقام ولايت تكوينى مقام دارايى اسماء الهى است كه آن حقايق نورى كه معانى اسماء مى باشند درانسان پياده شوند زيرا دانايى اسماء چندان زحمت ندارد و با كتابهاى لغت مفاهيم الفاظى چون رحيم و رؤ ف و عطوف و عفو لذت ببرد اما در وقت عمل و هنگام حادثه مثل پلنگ درنده بر ابناء نوعش حمله مى كند و مى خواهد شكمها بدرد و آدمها بكشد چنين شخصى در حقيقت حيوان مفترس است همان پلنگ است نه آدم و به فرموده امير المومنين عليه السلام :
فالصورة صورة انسان و القلب قلب حيوان (خطبه 85 نهج ).
و آن بسم الله در آب تصرف مى كند و شخص بر روى آن راه مى رود كه از جان برخيزد و گرنه از صرف تلفظ بدان زبان تصرفات تكوينى صورت گيرد.
گر انگشت سليمانى نباشد چه خاصيت دهد نقش نگينى
و لذا بسم الله به منزله كن الله است و بايد از بسم الله به روى انسان درى گشوده شود .
تمثيل در ولايت تكوينى
واقعه شجره آخر خطبه قاصعه نهج البلاغه كه به امر رسول الله صلى اللّه عليه و آله از جاى خود بركنده شد و چون مرغ بال زنان آمد تا پيش رسول الله ايستادء تمام معجزات و خوارق عادات و كرامات از شق القمرو شق الجبل و شق البحر و قلع درب قلعه خيبر و غيرها همه از ولايت تكوينى است كه نفوس مستعده مويد به روح القدس باذن الله تعالى چنان تاثيرات در كائنات مى كنند.
امير المومنين عليه السلام در رساله كه به سهل بن حنيف نگاشت مرقوم داشت كه :
و الله ما قلعت باب خيبر و رميت به خلف ظهرى اربعين ذراعا بقوه جسديه و لا حركه غذائيه لكنى ايدت بقوه ملكوتيه و نفس بنور بها مضيئه
جناب خواجه رحمة الله در شرح فصل 6 نمط 10 اشارات گفته است :
لما كان فرح العارف ببهجه الحق اعظم من فرح غيره بغيرها و كانت الحاله التى تعرض ‍ له و تحركه اعتزازا بالحق او حميه الهيه اشد مما يكون لغيره كان اقتداره على حركه لا يقدر غيره عليها امرا ممكنا و من ذلك يتعين معنى الكلام المنسوب الى على - عليه السلام -:
و الله ما قلعت باب خيبر بقوة جسدانيه ولكن قلعتها بقوة ربانيه

مويد به روح القدس چنانكه از تعلم بشرى غنى است همچنين از فكر بشرى فراتر است كه قوت حدس او كما و كيفا چندان قوت دارد كه از تفكر و تروى بى نياز است .
بلكه اين چنين كس چون حق عين جوارح و قواى روحانيه و جسمانيه او مى گردد تصرف فعلى او هم مثل حدس فكرى و جذبه روحى مى گردد كه زمان قول و فعل او يكى مى شود، و انتقال و حركت و امتداد زمانى در آن راه ندارد، و محل مشية الله مى گردد و مظهر مقام شريف انما قولنا لشى ء اذا اردناه ان نقول له كن فيكون (نحل / 40) مى گردد كه زمان قول و فعل اتحاد دارد بلكه اطلاق زمان هم راست نيايدقال الذى عنده علم من الكتاب انا اتيك به قبل ان يرتد اليك طرفك اينكه فعل او در ظرف زمان چون حدس و جذبه حكيم و عارف در صقع نفس گرديده است .
حضرت مولى در مورد آصف بن برخيا و آوردن تخت بلقيس از فرمايش جناب شيخ اكبر نفل فرموده اند كه به صورت تجدد امثال بر اساست ايجاد و اعدام است كه مثل قبلى در سبا اعدام شد و در اين فاصل كمتر از زمان كه زمان راه ندارد مثل بعدى در شام در نزد سليمان ايجاد شده است .
جناب قيصرى در شرح فص سليمانى فصوص الحكم فرمود:
اى انما كانوا فى اللبس من الخلق الجديد لانه لا يمضى عليهم زمان لا يرون فى العالم ما كانوا رائين له و ناظرين اليه اذكل ما يعدم يوجد ما هو مثله فى آن عدمه فيظنون ان ما هو فى الماضى هو الذى باق فى المستقبل و ليس كذلك سپس جناب شيخ در همان فص فرمود:
و لذا بلقيس وقتى تخت را در اين بعد مسافت در شام مشاهده كرد و علم به استحاله انتقال آن در اين مدت داشت گفت : (( كانه هو )) و تصديق كرد كه اين به صورت تجدد خلق به امثال بود...
سپس حضرتش در عين پانزدهم عيون فرمود: در احضار عرش از يمن به شام حاجتى به تمسك به ايجاد و اعدام (تجدد امثال ) نيست ، بلكه احضار آن به قوه نفسانى روحانيه است و آنگاه از استاد علامه شعرانى رحمة الله در تعليقه اى كه برمجمع البيان دارند بيانى را نقل فرمودند كه جناب علامه شعرانى رحمة الله فرمود:
الشمس تطلع فى دقيقتين تقريبا من مبداء القرص الى منتهاه و قطرها اعظم من الف مثل قطر الارض فيتحرك كل جزء منه فى ثانيه واحده عشرة امثال قطر الارض فلا يبعد ان ينتقل عرش بلقيس فى ثوان بين اليمن و الشام و همچنين فرمودند: صنايع فضانوردى (طياره سفينه ..) در زمان ما هستند كه همانند اين مسافت از سبا تا شام را به مقدارى كه آن عفريت از جن اراده كرده بود، با اسباب زمينى مادى طى مى كنند كه ما از آن اسباب ارضى آگاهى نداريم ، و اما آنكه در نزد او علمى از كتبا بود يعنى جناب آصف عرش را به سبب نفسانى روحانى به يك قوه اى كه ماهيت آن نيز براى ما مجهول است حاضر كرده است .
و جناب فخر رازى در تفسيرش گفته است :ان المهندسين قالوا: كرة الشمس مثل كرة الارض مائة و اربعة و ستين مرة ثم ان زمان طلوعها زمان قصير فاذا قسمنا زمان طلوع تمام القرص على زمان القدر الذى بين الشام و اليمن كانت اللمحة كثيرة
و جناب حاجى در فريده چهارم از عرر فرائد در فلكيات فرمود:ان الفلك الا طلس و (ان شئت قلت ان الارض بحركتها الانتقاليه ) به مقدار ما يقول احد لفظ (( واحد )) بالسكون بلا تنوين يقطع 5196 ميلا و هو 732 فرسخا و قال فى ذلك نظاما يقطع حيث لفظ (( واحد )) قيلا / من سطح ثان هغ قصو ميلا
و نيز حضرتش فرمود: در اين مقام مطلبى از جناب آيت الله علامه آشيخ محمد تقى آملى رحمة الله عليه دارم كه وقتى از محضر انورش پرسيدم كه آقا جان چرا حضرت سليمان عليه السلام خودشان عرش بلقيس را حاضر نفرمود و فرمودند كه :يا ايها الملوا ايكم ياتينى بعرشها كداميك مى توانيد تخت بلقيس را... بياوريد با اينكه از انبياء الهى و حشمت الله است ؟ در جواب حضرت ايشان فرمود:
شاءن جناب حضرت سليمان اجل از اين بود كه خودشان دست به كار مى شد و تخت را مى آورد زيرا كارى همانند آوردن تخت بلقيس از سبا تا به شام كار همچون آصف است كه وزير است و حالى كه او خليفة الله است و متصف به همه اسماء ربوبى است و شاءن او فوق اينهاست و ايشان كارهاى عظيم ترى را انجام مى دهند.
بعد از اين بيان فرمود: چه بسا حاجتى كه ما از حضرت ثامن الحجج جناب على بن موسى الرضا عليه السلام خواسته ايم و برآورده نشد، ولى از جناب حضرت عبدالعظيم خواسته ايم برآورده فرمود:
ختامه مسك : و فى الكافى عن ابى الحسن صاحب العسكر عليه السلام اسم الله الاعظم ثلاثه و سبعون حرفا كان عند اصف حرف فتكلم به فانخرقت له الارض فى ما بينه و بين سبا فتناول عرش بلقيس حتى صيره الى سليمان ثم انبسطت الارض فى اقل من طرفه عين (ج 1 من المعرب ص 180)
148 - بلى با قدرت كامله حق بلى با حكمت شامله حق
149 - هم استصغار هر امر عظيم است هم استحقار هر خطب جسيم است
استصغار يعنى خرد شمردن و خوار داشتن و استحقار نيز يعنى خوار داشتن ، حقير پنداشتن كوچك شمردن است ، و خطب يعنى كار بزرگ امر عظيم و جسيم يعنى بزرگ ، تنومند، تناور، خوش اندام ، يعنى نه تنها با بسم الله مى شود طى الارض نمود و يا همانند آصف عرش را از سبا حاضر نمود بلكه با قدرت كامله الهى و حكمت وسيع ، حق ، هر امر عظيمى ، كوچك و ناچيز شمرده مى شود و هر كار بزرگى ، حقير پنداشته مى شود.
150 - به بسم الله كه اذن الله فعلى است ترا فيض مقدس در تجلى است
در شرح بيت اول گذشت كه بسم الله عارف بمنزله كن الله است يعنى با كن الله همه موجودات نظام هستى از مقام علم و عين ثابت به عين و خارج مى آيند، اگر انسان نيز به بسم الله متصف شود و بسم الله كه خودش اذن فعلى حق براى اوست در عارف پياده گردد فيض مقدس براى او تجلى مى گردد.
در شرح بيت صد و هشتم در مورد اذن الهى گفته آمد كه مراد از آن اذن فعلى است نه اذن قولى و مراد از اذن فعلى همان اتصاف عينى به اسماء الله و بسم الله است كه در شخص ‍ تحقق مى يابد.
در نثر الدرارى ص 160 فرمود:التعبير بالاذن رمز لا يفهم سره المستسر الا من رزق التوحيد الصمدى و وصل الى حقيقه قوله سبحانه (هو الاول و الاخرو الظاهر و الباطن ) فان الاذن الالهى لما سواه ليس اذنا قوليا و نحوه مما ياذن احد منا احدا كاذن رئيس دائرة جمع غيره مثلا، بل اذن وجودى منسحب فى الموجودات كلها قوله علت كلمته و ما تشاؤ ون الا ان يشاء الله رب العالمين (تكوير / 29) پس بر تو باد به تدبر در مثل اين دو آيه اول آنكه خداوند فرمود:
(الذين تتوفيهم الملائكه ) و ديگر آنكه فرمود: (الله يتوفى الانفس حين موتها، تا بيابى كه توفى ملائكه از شئون توفى حق متعال در مورد نفوس است و بر تو است كه به سر معنى رمز در توحيد قرآنى كه همانا توحيد حقيقى صمدى (ان الدين عندالله الاسلام ) است برسى ، پس همه از ترد حق سبحانه به نحو ايجاد است و بايد بين ايجاد و اسناد فرق گذاشت (بحول الله و قوته اقوم و اقعد).
در مفاتيح الاسرار لسلاك الاسفار ج 1 ص 426 فرمود: كه خداوند آدم را بر صورت رحمن آفريد فاذا تصف العبد بالصفات الربوبيه تشبه بارئه ذاتا و صفاتا و افعالا و تصدر عنه آثار معجبه من المعجزات و خارق العادات و هذا الاتصاف هو المعبر بالاذن فى لسان القرآن العظيم ... آنگاه فرمودند:
آيه مباركه -(فتبارك الله احسن الخالقين ) ناظر به همين تشبه انسان به حق تعالى و اتصاف وى به اسما الله است .
و چون مراد از بسم الله اذن فعلى است لذا تجلى فيض مقدس در مصراع دوم مطرح شده است .
فيض اقدس و فيض مقدس
فيض الهى منقسم به اقدس و مقدس است و مقدس مترتب بر اقدس است كه اقدس ‍ عبارت از تجلى حبى ذاتى موجب وجود اشياء و استعدادات آنها در حضرت علميه است چنانكه خود فرمود:كنت كنزا مخفيا فاحببت ان اءعرف و فيض مقدس ‍ عبارت از تجليات اسمائيه است كه موجب ظهور آنچه را كه استعدادات اعيان ثابته در خارج اقتضا دارد مى باشد.

next page fehrest page back page