next page fehrest page back page

79- اگر خواهى مراد خويش حاصل زياد حق مشو يك لحظه غافل
80- چو قلب آدمى گردى ساهى زساهى مى نبينى جز سياهى
81- دل ساهى دل قاسى عاصى است دل عاصى است كو از فيض قاصى است
82- تهى دستى در اين بازار هستى نمى دانم چرا از خود نرستى
83- برون آيكسر از وسواست و پندار كه تابينى حقيقت را پديدار
84- خوشا صوم و خوشا صمت و خوشا فكر خوشا اندر سحرها خلوت ذكر
85- خوشا ان جذبه هاى آستينى كه رهرو يابد اندر اربعينى
86- خوشا شوريده اى منزل بمنزل كشد با رغمش را با سر دل
87- خوشا شور و خوشا سوز و خوشا آه كه سالك را ربايد گاه و بيگاه
88- خوشا حال سجود ساجدينش مناجات و قنوت عابدينش
89- خوشا آن ذاكر فرخنده خاطر كه دارد خاطرى از ذكر عاطر
90- خوش آنگاهى كه با ماه و ستاره دو چشم سال آيد در نظاره
91- خوشا وقتيكه دل اندر خروش است كه نظم دفتر با سروش ‍ است
92- خوش آنگاهى كه در سر فواد است فزون از اوج عقل مسفادات
93- خوشا وقتى كه اندر صحو معلوم مرا او را حاصل آيد محو هوهوم
94- خوش آنگاهى كه خاموش است و گويا حجاب ديده هشت و هست بينا
95- شده يكجايى هر جايى آندم نه در عالم نه در بيرون عالم
96- زهى قرب تدنى و تدلى ز اشراقات انوار تجلى
باب نوزدهم :
1- به بسم الله الرحمن الرحيم است تجلى ها چو صرصر تا نسيم ا
2- تجلى گاه مانند نسيم است كه زونه جسم و جانرا الزر و بيم است
3- نسيمى كان و زد بر غنچه گل
شكوفايش نمايد بهر بلبل
4- بسالك مى فزايد انبساطش كه دنيا را كند سم الخياطش
5- دو عالم را كند يكجا فراموش بگيرد شاهد خود را در آغوش
6- سفر بنمايد از هر چه نموده است بسوى آنكه او عين وجود است
7- مرا ورا زمزمه است و سوزد آه است چه آهى خود نسيم صبحگاه است
8- در اول ذكر آرد انس با يار در آخر ذكر از انس است و ديدار
9- چنانكه مرغ تا بيند چمن را نيارد بستنش آنگه دهن را
10- شود مرغ حق آن فرزانه سالك كه با ذكر حق است اندر مسالك
11- هلال اينك بود با من مقابل هوش از سر برد آرامش از دل
12- ز تقدير عزيز است و عليم است كه مشكلش همچو عرجون قديم است
13- هوا از بس كه صاف و زلال است فضا از بس كه آرام است و لال است
14- هلالم را اجمالى در كمال است كه وصف آن بگفتگو محال است
15- فزون از آنكه گفت ابروى يارا است و يا همچون كمان شهريار است
16- و يا نعلى كه از زر عيار است و يا گوش فلك را گوشوار است
17- شنيدم ناگهانم اين مقال است هلال است و هلال است و هلال است
18- چگونه مرغ حق نايد به حق حق چو مى بيند جمال حسن مطلق
19- تجليات اسماء و صفاتى كشاند تا تجليات ذاتى
20- تجليات ذاتى اى برادر كه فوق آن نميباشد مصور
21- تجليات اسماء و صفاتى خفيف است و تجليات ذاتى
22- نمايد سينه ات را جرحه جرحه چو همام شريحت شرحه شرحه
23- تجلى گاه همچون باد صرصر فرود آيد بدل الله اكبر
24-بسان گرد باد و برگ كاهى نمايد با تو ار خواهى نخواهى
25- تجلى چونكه اينسانت ربودنت بلرزه آرد آندم تارو پودت
26- زجايت خيزى وافتى و خيزى همى افتان و خيزان اشك ريزى
27- بود اين جذبه هاى بى مثالى ندارد هيچ تصوير خيالى
28- چو با مرات صافى چشمه هور مقابل شد بتا بداند اندر او نور
29- زنور خور چنان آيدش باور كه ميگويد منم خورشيد خاور
30- انا الشمسى كه او گويد در آنحال انا الطمس است زان فرخنده اقبال
31- خزف چون بى بها و بى تميزى است با آيينه هميشه در ستيز است
32- حديث چشم با كوران چه گويى خدا را از خدا دوران چه جويى
33- ظهور عين سالك بهر سالك ظهور حق بود اندر مسالك
34- چه عين تا تبش با حضرت حق مغاير نيست در هستى مطلق
35- كه عين اوست شانى از شئونش بود وصفى و رسمى در كمونش
36- چرا كه حق شده مرآتش آنگاه زمر آتش شود از خويش ‍ آگاه
37- چنانكه بنده مرآت و مظهر خدايش را در اطوارش سراسر
38- چو مومن هم ز اسماى الهى است چنانكه آخر حشرت گواهى است
39- تو مومن باش و پس ميباش آمن كه مومن هست خود مرآت مومن
40- تو در او عين خود بينى مقرر به بيند صورتش در تو مصور
41- به بيند در تو اسماء و صفاتش تو خود را نيز در مرات ذاتش
42- چو گردد اين دو آيينه برابر نهادى تاج كر مناش بر سر
43- چو عين بنده خود اسمى ز اسماء است همه اسماى حق عين مسمى است
44- پس اين مرات عبد عبد است يا حق تميز مشتق منه است و مشتق
45- دراينجا امر مرئى گشت مبهم به مر آتين حق و عبد فافهم
46- بده آيينه دل را جلايى كه تا بينى جمال كبريايى
47- بدان حدى كه آيينه است روشن نمايد روى خود را مثل گلشن
48- چه گلشن صد هزاران گلشن ايدوست بسان سايه اى از گلشن اوست
49- ترا در وسع استعداد او مرآت ظهور ذات مى باشند ز آيات
50- بز يبايى كه صورت اينچنين است چه باشد آنكه صورت آفرين است
51- شنيدى زلف او پوشيده رويش حجاب اوست آيات نكويش
52- چو با خلق خودش اندر خطاب است خطاب او وراى اين حجاب است
53-حجاب او نقابى بر رخ او رخ ماه آفرين فرخ او
54- نقابش بر رخش نور على كه روشن گردد از او ديده كور
55- از اين نور است يكجا طلعت حور از اين نور است يكجا چشمه هور
56- ز زلف و چهره اش اينست منظور چو از ساتر سخن گويند و مستور
57- چو زلفش را چنين غنج و دلال است ندانم چهره او در چه حال است
58- ز زلف او دل اندر پيچ و تاب است كه آرامش بسى امر عجاب است
59- دگرگونم دگرگونم دگرگون جگر خونم جگر خوم جگر خون
60- چو پيش آيد تجليات ذاتى كجا دل را بود صبر و ثباتى
61- ز گلبن هاى اين گلشن دمادم به سو نفخه ها آيد به آدم
62- چو يابى نفخه اى را در مشاهت در آنگه بام اميد است شاهت
63- همه نورى ز دنيا تا قيامت رهايى يابى از خوف حمامت
64- همه عالم نسيم روضه او تو بيمارى كه بيزارى از آن بو
65- چو با نفس و هواى خود نديمى نيابى هرگز از كويش ‍ نسيمى
66- ولى روض الانف باشد بهر دم كه تكرار تجلى نيست فافهم
67- ز شان كل يوم هو فى شان در عالم هر چه ميباشد از ايسان
68- دو آن هيچ چيزى نيست يكسان ز اجرام و ز اركان و ز انسان
69- ز بس تجديد امثالش حديد است و هم فى لبس من خلق جديد است
70- بهر آنى جهانى تازه بينى چو در يك حد و يك اندازه بينى
71- ز چابك دستى نقاش ماهر ترا يك چيز بنمايد بظاهر
72- ز بس تجديد امثالش سريع است ندانى هر دمت شكل بديع است
73- جهان از اينجهت نامش جهانست كه اندر قبض و بسط بى امان است
74- دمادم در جهيدن هست آرى كه يك آنش نميباشد قرارى
تمثيل در تجدد امثال
75- چو باشى در كنار نهر آبى كه از شيبى روانست باشتابى
76- ببينى عكس تو ثابت در آن است همى دانى محل آن روان است
77- گمانت عكس ثابت آب سيال به يكجا جمع گرديدند فى الحال
78- ولى اين راى حس ناصوابست كه گويد عكس تو ثابت در آبست
79- خرد از روى معيار دقيقى بگويد اين بود حكم حقيقى
80- كز آب و انعكاست نور ديده شود عكس تو هر آنى پديده
81- نمايد اين توالى مثالت چو عكس ثابتى اندر خيالت
82- نميدانم در اين حالت چه هستم كه ميخواهد قلم افتد ز دستم
83- چرا آهم جهد از كوره دل چرا دل شد مرغ نيم بسمل
84- چرا اشكم زديده گشت جارى مگر اين گريه شوق است بارى
85- و يا از درد هجران است آرى كه ناله آمده است و آه و زارى
86- بمن اقرب من جهل الوريد است چرا اين بنده در بعد بعيد است
87- بما نزديكتر از ما عجيب است كه ما را اينچنين بعد غريب است
88- زجمع قرب و بعد اينچنينى چه مى بينى بگو اى مرد دينى
89- ز قربش عقل را حيرت فزونست ز بعدم دل همى غرقاب خونست
90- نه مهجوريم يا رب چيست اين هجر نه رنجوريم يارب چيست اين ضجر
91- بخوانم رقيه جف القلم را بپوشانم سر بئه العلم را
وصيت :
1- گرت فهم سخن گرديد مشكل بخوارى منگر اندر دفتر دل
2- ندارد گفته هاى ما تناقض اگر رو آورد و هم تعارض
3- صوابست اينكه بنمايى تثبت زبان را باز دارى از تعنت
4- بعقل روشن باريك بنيت به ارشاد خداوندان دينت
5- بر آن ميباش تا يابى سخن را به آرامى مى گشاد رج دهن را
6- هنر در فهم حرف بخردان است نه تعجيل سخن در رد آن است
7- ترا گرديده تنگ است و تاريك مكن عيب نكات تيز و باريك
8- خدايت ديده بينا عطايت نمايد تا بيابى مد عايت
9- بدان الفاظ را مانند روزن كه باريك است چون سوراخ سوزن
10- معانى در بزرگى آنچنان است زمين و آسمان ظلى از آن است
11- تو ميخواهى كه ادارك معانى ز الفاظى نمايى آنچنانى
12- چو لفظ آمد برون از عالم خاك چه نسبت خاك را عالم پاك
13- مرادت را به الفاظ و عبارات رسائى ار به ايماء و اشارات
14- همى دانى كه دشوار است بسيار چنانست لفظ با معنى دو صد بار
15- چو جانت پاك گرديد از مشائن معانى را بيابى از خزائن
16- هر آنكو دور باشد از حقيقت چه لذت ميدهد او را رقيقت
17- حقيقت معنى بى احتجابست كه فهم اكثر از آن در حجابست
18- تواند ر ربط الفاظ و معانى نميدانم چه خوانى و چه دانى
19- وجود كتبى و لفظى معنى نه چون ظل است و ذى ظل است صلا
20- نه همچون محتوى و محتوايند كه پندارى چو مظروف و وعايند
21-بدان هر لفظ را مثل علامت بمعنايش ز دنيا تا قيامت
22- كه دنيا سايه معناى عقبى است كه عقبايش برون از حد احصاست
23- هر عقبى را هزاران نحوه عقبى است لذا مثل علامت لفظ و معنى است
24- قلم را باز دارم از اطاله من و معنى تو و مد و اماله
خاتمه
1- خدايا دفتر دل شد حجابم چو ديگرها رساله يا كتابم
2- كه نفس نوريم گرديده عاجز زكسب نورش از اينگونه حاجز
3- به حب سنگ و گل عامى جاهل فرو ماند همى از عالم دل
4- حجاب ار سنگ وار گل شد حجابست حجاب ار دفتر دل شد حجابست
5- چه ميخواهم من از نام و نشانه كه دلخوش باشم از شعر و ترانه
6- اگر ياد توام بودى بخاطر برويت ديدگانم بود ناظر
7- دلم بودى اگر نزد تو حاضر كجا دم ميزدى از شعر و شاعر
8- حسن تا شاعرى شد پيشه او بسجع و قافيه است انديشه او
9- كجا دارد حضورى با خدايش كه از روى قافيه كرده جدايش
10- بخوابش قافيه در خواب بيند چنانكه تشنه چشمه آب بيند
11- همينش مجد و وجد و ابتهاج است كه هم قافيه با تاج و باج است
12- مگر بر شيشه صبرش خوردسنگ بخشم آيد چو گردد قافيه سنگ
13- ز نظم و نثر خود در انفعال است خموشى بهتر از اين قيل و قال است
14- بچندى دفتر را بياراست نداند گيردش از چپ و يار است
15- الهى يا الهى يا الهى نباشد جز تو توام پشت و پناهى
16- منم يك ذره از ارض و سمايست منم يك جلوه از نور و بهايت
17- منم يك قطره از درياى جودت منم يك لمحه از شمس ‍ وجودت
18- منم يك قطره از غيب و شهودت منم يك شمه از فيض ‍ نمودت
19- منم يك نقطه از علم عنايى منم يك صورت رسم خدايى
20- منم هم بوته اى از بوستانت منم هم در عداد دوستانت
21- منم هم نقشى از ايوان حسنت منم هم شمعى از ديوان حسنت
22- منم دل داده روى نكويت منم شيداى حسن ذات و خوبت
23- دل من در ميان اصبعينت نمود من بود از علم و عينت
24- ز لطف تو گر نبود فنايم براى تا ابد باشد بقايم
25- عطا كردى ز الطاف خدايى مرا اين منصب فقر و گدايى
26- ز احسانت مرا آواره كردى گرفتار دلم يكباره كردى
27- دل من شد چو يك زنبور خانه ز بس از داغ تو دارد نشانه
28- چه شيرين است داغت كاتشين است فداى تو شوم كه داغت اين است
29- بيامد رائد موى سپيدم كه از سوى توام داده نويدم
30- كزين زندان سراى تنگ و تاريك زمان ارتحالت گشت نزديك
31- بقدر معرفت كردم عبادت كه علم تو دهد بهتر شهادت
32- به وفق اقتضاى عين ثابت زمين شوره نبود مثل نابت
33- ز عين ثابتم تشويش دارم نميدانم چه اندر پيش دارم
34- كه در اول هر آنچه شد مسجل همانست و نمى گردد مبدل
35- چه خواهى كردن اى سلطان مطلق به رسمى كان ز ذات تست مشتق
36- چه بتوان گفت در كار خدايى مدارد كار او چون و چرايى
37- چو ذاتش فعل او حق مبين است ولا يسئل عما يفعل اين است
38- كرم فرما عطاپاش و خطاپوش خطايى كرده ام خود از فراموش
39- بخواب غفلت از قد خاب بودم جواب ارجعون كلا شنودم
40- من آن چوپان موسايم الهى كه دريا تو گويايم الهى
41- قلم باشد عصاى من نى من گلويم دفتر دل هى هى من
42- چه باشد هى هى من يار الهى عصاى من نى من يار الهى
43- خداوندا دل ديوانه ام ده بصحراى غمت كاشانه ام
44- مرا از كار من بيزارم ده به اذكار خودت بيداريم ده
45- چه خوش از لطف خاص كردگارى به اميدش رسد اميدوارى
46- مرا محو جمال خويش فرماى دمادم جلوه هايت بيش ‍ فرماى
47- بذات و خوى خود محشور ميدار ز رزق و برق دنيا دور ميدار
48- به احسانت حسن را احسنش كن مر اين يك دانه را صد خرمنش ‍ كن
49- دگر دعواى آخر باشدم اين الحمدلله رب العالمين

خط امير فلسفى .

مقدمه حضرت علامه آية الله حسن زاده آملى
بسم الله الرحمن الرحيم اقر باسم ربك الذى خلق خلق الانسان من علق اقرا و ربك الاكرم الذى علم بالقلم علم الانسان مالم يعلم (قرآن كريم - سورة العلق ). ظهرت الموجودات عن بسم الله الرحمن الرحيم (حضرت وصى جناب اميرالمومنين امام على عليه السلام ) دفتر دل بارقه الهى است كه به اقتضاى سوز و گداز دلى دردمند از زبان قلم به صورت نظم كشيده است ، و در نوزده فصل به عدد حروف باب رحمت رحمانى و رحيمى اعنى كريمه مباركه بسم الله الرحمن الرحيم اتساق و انسجام يافته است خداى سبحان را بر اين موهبت شاكرم كه قلم تقدير رقم زده است كه اين دفتر گوهر معانى ، و اين ماءدبه مائده آسمانى از قلم صاحبدلى فاضل بارع - اءعنى حجة الاسلام و المسلمين آقاى داود صمدى آملى اءيده الله سبحانه باالقاء اته السبوحية - به گونه اى كه شايسته آن بوده است شرح و تفسير شده است . سخنى كه درباره اين شرح منيف مفيد دارم اين كه :
آن كس كه زكوى آشنايى است داند كه متاع ما كجايى است
از مديران محترم انتشارات نبوغ قم - زاد هماالله الغنى سعة و بركة - كمال تشكر را دارم كه اين كتاب عليينى را با اسلوبى شيرين و دلنشين ، و طبعى مطبوع ، و كاغذى مرغوب ، و حروف و جلدى مطلوب به ارباب علوم و معارف و اصحاب تحقيق و تدقيق ارائه داده اند
از حقيقة الحقائق و صوة الصور خداوند عالميان مزيد توفيقات و بركات صورى و معنوى را براى همگان مسئلت دارم . قوله سبحانه : انا لانضيع اجر من احسن عملا

قم - حسن زاده آملى . 7/ع2 /1420- ه ق = 30/4/1378- ه ش .

مقدمه
بسم الله الرحمن الرحيم
حق حمد به جميع السنه حامد و محمود، حق آفريننده دل است كه دريافت وجود مساوق با حق است . و صلوات و سلام نامعدود بر صاحب لواى حمد و پاسبان حرم دل و نائل مقام محمود، سيد انبياء محمد و احمد كه ادل شاهد و مشهود است
و بر آل او كه اولش آدم اولياء الله ، سيد اوصياء نقطه بسمله كتاب موجود است ، و خاتمشان واسطه فيض جود، مركز دائره شهود، بقية الله صاحب و قدوه قلوب عارفان است
و بعد اين صحيفه اى است مسمى به (( شرح دفتر دل )) كه شرح و تفسير و جيزه نوريه و عرشى (( دفتر دل )) شيخ عارف ، كامل مكمل ، واصل به مقام منيع قرب فريضه ، حضرت راقى به قله هاى معارف الهى ، و نائل به قله بلند و رفيع اجتهاد در علوم عقليه و نقليه ، صاحب علم و عمل ، و طود عظيم تحقيق و تفكير، حبر فاخر و بحر زاخر و علم علم ، عارف مكاشف ربانى ، فقيه صمدانى ، عالم به رياضيات عاليه از هيئت و حساب و هندسه ، عالم به علوم غربيه ، و متحقق به حقائق الهيه و اسرار سبحانيه ، مفسر تفسير انفسى قرآن فرقان ، استاد اكبر، معلم اخلاق ، مراقب ادب مع الله ، و مكمل نفوس ‍ شيقه الى الكمال آية الله العظمى حضرت علامه ذوالفنون جناب حسن زاده آملى (روحى فداه ) كه حقيقت علم را از كوثر ولايت عظماى الهى ، يعنى از دهن مطهر و منبع آب حيات انسانى ، ثامن الحجج حضرت ولى الله الاعظم على بن موسى الرضا عليهماالسلام چشيده است
عارف مكمل ما، از اولياء الهى است كه مائده پرفائده حضرتش عاشقانى ارتزاق نموده اند، و در طول ولايت كبرى اوصياى حق ، سالكانى در كوى ولايتش شجره وجوديشان را بارور كرده اند و از منبع آب حيات علوم و معارف حقه الهيه اش بهره مند شدند كه طوبى لهم و حسن مآب
توفيق الهى رفيق شد تا اين كمترين را گذارى به دفتر دل نصيب گردد. اما از باب اينكه : در نيابد حال پخته هيچ خام پس سخن كوتاه بايد والسلام ، بارقه اى بود كه از كلمات عرشى و نوريه صاحب دفتر دل و ارباب شهود وصول در صحف نوريه عرفانيه قبساتى جهت شرح دفتر دل بقلم آيد
زيرا همانگونه كه اولين مفسر قرآن كريم صاحب مصحف منزل است كه بعضى از آيات كتابش را به بعضى از آيات ديگر آن بيان فرموده است (( ان القرآن بعضه بعضا )) ؛ و پس از آن جناب رسول الله صلى اللّه عليه و آله و اهل بيت عصمت - عليهم الصلاة و السلام - كه هر يك خود قرآن ناطق اند و سپس اكابر صحابه و تابعين و علماء الى زماننا هذا كه از ماءدبه آنان بهره مندند؛ همچنين اولين مفسر دفتر دل خود حضرتش است كه بعضى از كلمات نوريه اش بعض ديگر را بيان فرموده است
دفتر دل برخاسته از قلب مباركى است كه محل تجلى انوار ملكوتى است و از بطنان عرش ‍ وجود عرفانيش در نوزده باب به عدد حروف كريمه مباركه (( بسم الله الرحمن الرحيم )) تنظيم ياف
ت آنچه را كه حضرتش در دفتر دل در حال شهود و ذوق يافته است به تفسير لفظى و مفهومى در نمى آيد، بلكه در حقيقت مفسر حقيقى و شهودى و ذوقى آن صاحب اوست . آنهم براى انتقال آن به غير خودش از الفاظ و مفاهيم بايد استفاده شود كه شنونده در حجاب الفاظ و معانى نمى تواند آنچه را كه حقيقت و عينيت است دريابد
قهرا بايد صاحب دل شد و قلب عرشى انسان مؤ من را در خويش فراهم ساخت كه الا يسعنى ارضى و لا سمائى بل يسعنى قلب عبدى المؤ من تا بشود به تفسير انفسى دفتر دل راه يافت
بسيار روشن است كه دفتر دل شرح تطورات و تقلبات وجودى قلب انسان عارف است كه اگر كسى بخواهد اطوار وجودى قلب خويش را بشناسد از كوثر دفتر دل سيراب گردد كه :
دل ما دارد از رويش نشانى كه خود آرام نمى گردد زمانى
دفتر دل تفسير انفسى كتاب قلب عارف و اطوار ظهورات آن است تا كدام نيكبختى به دام گيرد و بدو بال پرواز دهد و از عالم ناسوت به ملكوت كشور وجود در قوس صعود سير دهد و از نقطه باء بسم الله وحدتش بخشد
دفتر دل گنجينه اسرار عارف است ، و مخازن ذخائر معارف عرفانيه است و درياى عظيم و عميقى است كه داراى درهاى الهيه گرانبها است كه غواصان را براى استخراج درهاى آن به غواصى دعوت مى كند و ساحل نشينان را بدون راهنما و سفينه نجات و مصباح هدى ، از نزديك شدن بدان بر حذر مى دارد؛ البته در ساحل آن نشستن و از تماشاى جمال دلربايش بهره جستن ، و از هيبت جلالش به دهشت و حيرت افتادن امرى است ممكن چه براى همگان لازم مى نمايد اما قطع اين مرحله بى همرهى خضر مكن ظلمات است بترس از خطر گمراهى
دفتر دل حاوى همه اصول و امهات معارف حقه الهى است كه براى هر عارف صاحب دلى بكارد آيد و ياد و خاطره شيرين (( گلشن راز )) شيخ شبسترى رحمة الله عليه را در دلهاى مستعد زنده مى سازد
حق ان است كه ارباب قلم و فضل و حقايق هر يك به مقدار ادارك و يافته هايشان به شرح آن بپردازند تا مائده پرفايده آن عام گردد
وزان دفتر دل بوزان فصوص الحكم جناب شيخ اكبر محيى الدين بن عربى است زيرا كه در فصوص از بيست و هفت كلمه تامه الهيه سخن به ميان آورده است كه مراد بيست و هفت كلمه نوعيه است نه شخصيه زيرا كه هر سال ولى درحد و قدر خود به حكمى از احكام يكى از آن انواع نوريه محكوم و منسوب است كه از آن به مشهد و مشرب و قدم تعبير مى كنند و گويند فلانى مثلا موسوى مشهد، و يا عيسوى مشهد و يا محمدى مشرب و مشهد است دفتر دل نيز بيانگر تطورات دل و قلب عارف در نوزده مشهد و مشرب به عدد حروف بسمله است كه مثلا گوييم فلانى بر مشرب و مشهد كن است و يا بر مشهد اسم شريف محيى است و يا بر اسم شريف فتاح ، فتاحى مشرب است تا يار كه را خواهد و ميلش به كه باشد.

next page fehrest page back page