next page fehrest page back page
31- سگشان را نشايد در عبارت نمايى مس گرت نبود طهارت
32- چگونه مس كنى اسرار هستى كه از پا تا سرت آلوده هستى
33- طهارت بايدت در مس فرقان چه پندارى تواند رمس قران
34- طهارت چون كسى را گشت حاصل جواز مس فرقان است نائل
35- ولى در لفظ مس بنما تامل كه يابى فراق او را تعقل
36- چو مس آمد به معنى بسودن بسودن هست مانند نمودن
37- تعقل اينكه آن شد عين ذاتت كه افزوده است بر نور حياتت
38- براى مس معنى و عبارت طهارت بايدت اندر طهارت
39- ببايد جملگى از مغز تا پوست طهارت يابى از هر چه خبر از دوست
40- بيا برتر از اينگونه مدارج كه انسان است شخص ‍ ذوالمعارج
41- طهارت تا بدين معنى كامل نشد اندر تن و جان تو حاصل
42- مبادا نخوتى گاه تجلى بگيرد امنت را در محلى
43- خطر آرد كز آن نبود رهايى كه سر آورد از كبريايى
44- چه فرق لمه رحمان و شيطان نباشد بى طهارت كار آسان
45- مرا شد دفتر دل پاره پاره كه دردم را چه درمانست و چاره
46- همى در آتش سوزان لهفم كه كمتر از سگ اصحاب كهفم
47- نه بگرفتم پس اصحاب كهفتم كه خود را وارهم از نارلهفم
48- چه ميگويم من اين قول شطط را بخواهم عذر تمثيل غلط را
49- امامان من از امر الهى مقام هر يك است فوق تناهى
50- ببرهانست و نى از قول زهفت كه هر يك كهف صد اصحاب كهفست
51- امامى را كه من گويم چنين است امام مرسلين را جانشين است
باب شانزدهم :
1- به بسم الله الرحمن الرحيم است كه در عالم امام لطف عميم است
2- امامت در جهان اصلى است قائم چو اصلش قائمش نسلى است دائم
3- امام اندر نظام عقل و ايمان يدور حيتمايد ور القرآن
4- نشايد افتراقش را ز قران بقرآن و بعرفان و ببرهان
5- كه بين خلق و خالق هست رابط فيوضات الهى است واسط
6- بود روح محمد را مظاهر در عكالم ز اول آن تا به آخر
7- امام عصر آن قطب زمانست كه با هر مظهرش اكمل از آنست
8- لذا او را رعيت هست و هفتاد ز افراد و ز ابدال و ز اوتاد
9- همه بر گرد او هستند دائر چو بر مركز مدارات و دوائر
10- مرا باشد ده و دو پيشوايى كه هر يك مى كند كار خدايى
11- يكايك ظرف قران عظيم اند دو صد اصحاب كهف اند و رقيم اند
12- امامى مذهبم از لطف سبحان بقرآن و بعرفان و ببرهان
13- من و ديندارى از تقليد هيهات برون آ ز دعابات و خيالات
14- خداوندم يكى گنجينه صدر ببخشوده است رخشنده تر از بدر
15- در اين گنجينه عرفانست و برهان در اين گنجينه اخبار است و قرآن
16- چو تقليد است يك نوع گدايى نزيبد با چنين لطف خدايى
17- چو اين گنجينه نبود سينه تو بود آن عادت ديرينه تو
18- على مار امام اولين است امام اولين و آخرين است
19- كه سر انبياء و عالمين است لسان صدق قران مبين است
20- دو فرزندش حسن هست و حسين است كه هر يك عرش حق را زنيب و زين است
21- على سجاد و زين العابدين است محمد باقر اسرار دين است
22- امام صادق آن بحر معانى امام كاظم آن سبع المثانى
23- رضا بين و مقام رهبرى را تقى و هم نقى و عسكرى را
24- امام قائم آن سر الهى پناه جمله از مه تا به ماهى
25- ولى ختم مطلق آنجناب است كه جان پاك او ام الكتاب است
26- زنسل فاطمه بنت رسول است همان ام ابيهاى بتول است
27- سمى حضرت خير الانام است قيامش در جهان حسن ختام است
28- در او جمع آمد از آيات كبرى ز موسى و ز عيسى و زيحيى
29- ز خضر و يونس و ادريس و الياست امام عصر خود رانيك بشناست
30- حسن باب است و نرجس هست نامش ميم و حا و ميم و دال است نامش
31- حسن بادا فداى خاك پايش كه باشد خاك پايش تو تيايش
32- امام عصر مير كاروان است هر آنچه خوانمش برتر از آنست
33- مرا چون نور خورشيد است روشن كه عالم از وجود اوست گلشن
34- چو اسماى الهى راست مظهر كه از ديگر مظاهر هست برتر
35- ترا باشد يكى قسطاست اقوم كه قطب عالم است و اسم اعظم
36-چگونه غايبش خوانى و دورش نبينى خويشتن را در حضورش
37- تويى غايب كه دورى در بروى نهادى نام خود را بر سر وى
38- سبل بر ديدگانت گشته چيره كه خورشيد است در چشم تو تيره
39- مه و خورشيد در اين طاق مينا چراغ روشن اند و چشم بينا
40- مثالى از نبى و از ولى اند چو مه از خور، خور از حق منجلى اند
41- نيايد بى مه و خورشيد عالم بر اين تكوين و تشريعند با هم
42- ز پيغمبر بپرسيده است سلمان ز سوره و الشمس قرآن
43- پيمبر گفت من آن شمس دهم كه نور آسمانها و زمينم
44- قمر باشد على كز شمس نورش كند كسب از اهله تا بدورش
45- بر اين معنى بيا تا حجت عصر خداوندش فزايد قدرت و نصر
46- ز سرى كان بود در ليلة القدر امام حى بود روشنتر از بدر
47- كه قرآن خود در اينمعنى است كافى چه قرآن از الف گرديد شافى
48- الف كافى و قرآنست كافى تعالى الله ازين حسن توافى
49- سر آغاز اين سخن اندر حروف است زاعداد و حروفت ار وقوف است
باب هفدهم :
1- به بسم الله الرحمن الرحيم است كنوزى كان الف و لام و ميم است
2- به چندين سوره قران انور حروفى را همى بينى مصدر
3- حروفند ز آيات رموزند اشاراتى به اسرار و كنوزند
4- مكرر را چو بنمايى به يك سو على صراط حق نمكه
5- سخنها گفته شد بسيار پر مغز بحل يك بيك اين احرف نغز
6- مرا ميدان بحث اينجا وسيع است كه در اين صنعتم صنيع است
7- وليكن هر مقالى را مقامى است سخن از ليلة القدر و امامى است
8- در ابتث يا در ابجد يا در اهطم الف اول بود و الله اعلم
9- در ادوار يكايك از دواير الف در اول است و هم آخر
10- دواير را نه حد است و نه عنايت شنو از جفر جامع اين حكايت
11- كه دور ابجديش بيكرانست چو اين دور دور ديگرانست
12- به هر دورى كه ميخواهى كنى طى بر آن دورت تسلسل هست در پى
13- على اندر غزا بودى ندايش حروف منفصل اندر دعايش
14- ندا ميكرد به كهيعص به حمعسق آن قطب عباد
15- الف و لام و ميم در صدر فرقان اشارت دارد اندر جمع قرآن
16- چه قران تا شود فرقان تفضيل كه از انزالش آيد تا به تنزيل
17- بسمع صدر ختمى از ره دور حروف منفصل مى گشت منظور
18- چو عجز از حمل اين قول ثقيل است الف الله و لامش جبرئيل است
19- محمد را بود ميمش اشارت الف و لام و ميم اندر عبارت
20- مقام جبرئيل روح الامين است رسول وحى رب العالمين است
21- نزول وحى را بر قلب عالم رساند او ز آدم تا به خاتم
22- همى ترسم كه از تعبير كثرت سه واحد در عدد دانى بصورت
23- يكى اين و يكى آن و دگر آن تعالى الله از توحيد نادان
24- اگر چه بحث آن در پيش دارم ولى از فهم آن تشويش دارم
25- خزائن را كه از احصا فزون است شنيدى آنكه بين كاف و نون است
26- بود اين كاف و نون امر الهى كه اندر كن بود هر كه چه خواهى
27- ز كن بشنيده اى مشتى زخروار بيا بشنو ز كن حرفى دگر بار
28- دگر سرى كه اندر اين سخن هست حسن گويد كه بس شيرين و من هست
29- خزائن از زمان و دهر و سرمد همه جمعند در جبرئيل و احمد
30- ميان كاف و نون در دور اتبت نهفته لام و ميم مقرون و منبت
31- بدور ابجدى هم اينچنين است كه با اتبت در اين معنى قرين است
32- سفر بنمازتد و نيش به تكوين كه تكوين را بيابى اصل تدوين
33- بدانى پس خزائن لام و ميم است ز بسم الله الرحمن الرحيم است
34- كه عين كنت كنزا آنجنابست دهن بندم كه خاموشى صوابست
35- بوضع جعفر جامع گاه تكبير بيابى وصف احمد را به تكثير
36- كه امدح هست و مادح هست و حامد كه حماد است و مداح محامد
37- چو قران وفق اسم جامع آمد ترا پس عين جفر جامع آمد
38- كه جفر جامع قاموس الهى است كه قرانست و ناموس الهى است
39- مر اين قاموس ناموس الهى محمد را بود آنسان كه خواهى
40- چه ميپرسى ز وسع عالم دل چه روييده است از اين آب و از گل
41- مقام قلب عقل مستفاد است اگر چه دائما در ازدياد است
42- بلى قلب است و در تقليب بايد به هردم مظهر اسمى در ايد
43- چه پندارى ز قلبى كو فوادات كه اندر اوح عقل مستفادات
44- مقام قلب را نشناختى تو كه خود رااينچنين در باخيت تو
45- بود اورق منشور الهى بداند سبر اشيا را كماهى
46- نه تنها واقف اسرار اسماات كه هم اندر تصرف جان اشيااست
47- ز قران و ز آيتهاى قدرش ببين اين خاك زاد و شرح صدرش
48- تبارك صنع صورت آفرينى چه صورت ساخت از ماء مهينى
49- ازين حبر كه رويانيد از گل در او قران شود يكباره نازل
50- تبرك از حديث ليلة القدر بجويم تا گشايد مر ترا صدر
51- حديثى كان ترا آب حياتست برايت نقل آن نقل اينجا براتست
52- به تفسير فرات كوفى ايدوست نظر كن تا در آرى مغز از پوست
53- امام صادق آن قران ناطق يكى تفسير همچون صبح صادق
54- بفرموده است و بشنو اى دل آگاه كه ليله فاطمه است و قدر الله
55- چو عرفانش بحق كرديد حاصل به ادراك شب قدر يد نائل
56- دگر اين شهر نى ظرف زمان است كه مومن رمزى از معنى آنست
57- ملايك آن گروه مومنين اند كه اسرار الهى را امين اند
58- مر آنان را بود روح مويد كه باشد مالك علم محمد
59- مرا و روح كه روح قدسى است جناب فاطمه حوراى انسى است
60- بود آن ليلة پر ارج و پر اجر سلام هى حتى مطلع الفجر
61- بود اين مطلع الفجر محمد ظهور قائم ال محمد
62- در اين مشهد سخن بسيار دارم وليكن وحشت از گفتار دارم
63- كه حلق اكثر افراد تنگ است نه ما را با چنين افراد جنگ است
64- بجنگم با خودم از مرد جنگم كه از نفس پليدم گيج و منگم
65- چرا با ديگرى باشد حرابم كه من از دست خود اندر عذابم
66- چه در من آتشى در اشتعال است كه دوزخ را ز رويش انفعال است
67- مرا عقل و مرا نفس بد ايين گهى آن ميكشد گاهى برد اين
68- بسى از خويشتن تشويش دارم همه از نفلس كافر كيش ‍ دارم
69- اگر جنگيد مى با نفس كافر كجا اين وحشتم بودى بخاطر
70- چنان در حسرتم كز اخگر دل همى ترسم كه سوزد دفتر دل
71- رسيده كشتى عمرم بساحل نميدانم از اين عمرم چه حاصل
72 مرا پنجاه و پنج است عمر بيگنج تو گيرش پنجهزار و پانصد و پنج
73- كه كركس سال عمرش ار هزار است وليكن عاقبت مردار خوار است
74- چه انسان خواهد از طول زمانى گرش بى بهره باشد زندگانى
75- چو غافل بگذراند روزگارش چه يكسال و چه صد سال و هزارش
76- و گر آنى ز خود گرديد فانى به كف آورده عمر جاودانى
77- وليكن باز با رمز و اشارت بيارم اندكى را در عبارت
78- نزول يازده قران ناطق در ان يك ليلة القدر است صادق
79- وجود اندر نزول و در صعودش بترتيب است در غيب و شهودش
80- در اين معنى چه جاى قيل و قال است كه طفره مطلقا امر محال است
81- توانى نيز از مكان اشرف نمايى سير از اقوى به اضعف
82- به امكان اخس بر عكس بالا نمايى سير از اضعف به اقوى
83- لذا آنرا كه بينى در رقيقت بيابى كاملش را در حقيقت
84- نظر كن نشات اينجا چگونه از آن نشات همى باشد نمونه
85- شنو در واقعه از حق تعالى لقد علمتم النشاة الاولى
86- اگر عارف بود مرد تمامى تواند خود به هر حد و مقامى
87- بباطن بنگرد از صقع ظاهر ز اول پى برد تا عمق آخر
88- محاكاتى كه اندر اصل و فرع است بسان زارع و مزروع و زرع است
89- بيا بر خوان تو نحن الزارعون را بيابى زارع بى چند و چون را
90- كه بر شاكلت خود هست عامل چه كل يعمل را اوست قائل
91- نزول اندر قيود است و حدود است صعود اندر ظهور است و شهود است
92- خروج صاعد از ظلمت بنور است كه يوم است و هميشه در ظهور است
93- چو صاعد دمبدم اندر خروج است پس او ايام در حال عروج است
94- چو عكس صاعد آمد سير نازل ليالى خوانيش اندر منازل
95- نگر اندر كتاب آسمانى به حم سجده تا سرش بدانى
96- عروج امر با يوم است و آن يوم بود الف سنه مقدارش اى قوم
97- ز الف هم مى باش عارج به خمسين الف كه سنه معارج
98- ولى اين روزه خود روز خدايى است نه هر روزى بدين حد نهايى است
99- نه هر يومى ز ايام الهى است چه آن پيدايى اشيا ماهى است
100- شب اينجا نمودى از حدود است بسى شبها كه در طول وجود است
101- ليالى اندر اينجا همچو اشباح ليالى اندر آنجا همچو ارواح
102- بدان بر اين نمط ايام و اشهر كه ميايد پديد از ماه و از خور
103- چنانكه روز مزى از ظهور است ظهور است هر كجا مصباح نور است
104- شب قدر اندر اين نشاه نمودى بود از ليلة القدر صعودى
105- چو ظلى روز اينجا روزها را است كه يوم الله يوم القدر اينجا است
106- مر انسانى كه باشد كون جامع شب قدر است و يوم الله واقع
107- شدى آگه ز جامع اندرين فصل تو فرعى و بود جامع ترا اصل
108- تويى همواره در مرئى و منظر بنزد جامعت اى نيك محضر
109- تو مشهودى و جامع هست شاهد تو يكجائى و جامع در مشاهد
110- بديدارش شب و روزت بسر كن و گرنه خاك عالم را به سر كن
111- بوصلش عاشقى ميباش صادق منافق را جدا كن از موافق
112- ز عكاشق آه و سوز و ناله آيد كه عشق و مشك را پنهان نشايد
113- ترا از عاشقى باشد چه آيت برو در راه درمان و دوايت
114- كه با نامحرمانش آشنايى كه در بيم و اميدت مبتلايى
باب هيجدهم :
1- به بسم الله الرحمن الرحيم است كه عارف فارغ از اميد و بيم است
2- بيا زا بيم و از اميد بگذر بيا از هر چه خبر توحيد بگذر
3- بيا در بندگى آزاده ميباش بيا حسن حسن زاده ميباش
4- بيا يك عاشق فرزانه ميباش بيا جز از خدا بيگانه ميباش
5- عبادت در اميد حور و غلمان كشيدى بر سر او خط بطلان
6- عبادت ار ز بيم نار باشد براى عاشق حق عار باشد
7- بلى احرار چون عبد شكورند بصرف بندگى اندر سرورند
8- بيا زا صحبت اغيار بگذر بيا از هر چه خبر از يار بگذر
9- كه اغيارند با كارت مغاير چه خواهى مسلمش خوانى چه كافر
10- سخن بينوش و ميكن حلقه گوش مكن اين نكته را از من فراموش
11- حذر بى دغدغه از صحبت غير چه در مسجد بود غير و چه در دير
12-كه اغيارند نامحرم سراسر چه از مرد و چه از زن ايبرادر
13- دل بى بهره از نور ولايت بود نامحرم از روى درايت
14- ز نامحرم روانت تيره گردد قاسوت بر دل تو چيره گردد
15- چه آن نامحرمى بيگانه باشد و يا از خنويش و از همخانه باشد
16- ترا محرومى از نامحرمان است كه نامحرم بلاى جسم و جانت
17- مرا چون ديده بر نامحرم افتد ز اوج انجلابش در دم افتد
18- بروز روشن است اندر شب تار بنزد يار خود دور است از يار
19- همين نامحرم است آن ناست نسناست كه استيناست با او آرد افلاست
20- بيا يكباره ترك ما سوا كن خودت را فارغ از چون و چرا كن
21- به اين معنى كه نبود ما سوايى خدا هست و كند كار خدايى
22- به اين معنى كه او فرديست بى زوج به اين معنى كه او جمعيت بى فوج
23- به اين معنى كه وحدت هست فاهر نباشد كثرتى غير مظاهر
24- به اين معنى كه كثرت عين ربط است چه جاى نقش و رقش و ثبت و ضبط است
25- زصينق لفظ گفتم عين ربط است كه وهم ربط هم از روى خبط است
26- مثال موج و دريا سخت سست است مثال بيم و نم هم نادرست
27- ولى چون نيست ما را راه چاره تمسك جوييم از آنها دوباره
28- بلى اندرمقام فرق مطلق همه بى شبهه خلق اند و بلا حق
29- ولى اندر مقام جمع مطلق نباشد خلق و بى شبهه بود حق
30- ترا كامل چنين فرموده تنبيه كه بايد جمع در تنزيه و تشبيه
31- حكيم فلسفى چون هست معلول همى گويد كه علت هست و معلول
32- ندانم كيست علت كيست معلول كه در وحدت دويى چونست معقول
33- بلى علت بيك معنى صوابست كه اهل كثرت از آن در حجابست
34- يكى پرسيده از بيچاره مجنون كه اى از عشق ليلى گشته دل خون
35- بشب ميلت فزونتر هست يا روز بگفتا گر چه روز است عالم افروز
36- وليكن با شبم ميل است خيلى كه ليل است و بود همنام ليلى
37- همه عالم حسن را همچو ليلى است كه ليلى آفرينش در تجلى است
38- همه رسم نگار نازنينش همه همنام ليلى آفرينش
39- همه سر تا بپا غنج و دلالند همه در دلبرى حد كمالند
40- همه آيينه ايزد نمايند همه افرشته حسن و بهايند
41- همه احوال او اندر تعد و ولكن عين او اندر توحد
42- چه نبود اين دو را از هم جدايى خدا هست و كند كار خدايى
43- چه اندر كعبه باشى و چه در دير ترا قبله است وجه الله و لاغير
44- نگارستان عالم با جلالش حكايت مى نمايد از جمالش
45- چو حسن ذات خود حسن آفرين است جميل است و جمال او چنين است
46- شئون ذات حق معلول او نيست عجب از آنكه اين معقول او نيست
47- لذا او را نه حدى و نه ضديست نه جنسى و نه فصلى و ند مديست
48- جز اين يك حد كه او حدى ندارد قلم اندر نگارش ‍ مى نگارد
49- بگويم حرف حق بى هيچ خوفى صمد هست و صمد ار نيست جوفى
50- نباشد صرف هستى غير مصمود و گرنه عين محدود است و معدود
51- ندارد حق مطلق هيچ نامى كه مطلق از اسامى هست سامى
52- منزه باشد از هر رسم و اسمى چو نايد نسبت با روح و جسمى
53- تو از عكس خود از سايه خود بيابى نامهاى بى عدو حد
54- گهى بينى صغيرى و كبيرى گهى بينى طويلى و قصيرى
55- به حق مطلق از احوال عالم اسامى ميشود اطلاق فافهم
56- گهى گويى كه رافع هست و خافض گهى گويى كه باسط هست و قايض
57- معاذ الله ز پندار فضولى بخوانى اهل وحدت را حلولى
58- چه يك ذاتست و در حد كمال است مرا و را قد و خد و خط و خال است
59- كه يارد وصف قد دلربايش نظر بگشا به حد جانفرايش
60- مپرس از من حديث خط و خالش نميدانى ز دل چونست حالش
61- كه اينك همچو مرغ نيم بسمل همى در اضطر است و در افكل
62- در آتش همچو اسفنجى ز خالش چه پندارى زخط بى مثالش
63- اگر حرفى ز خط او بخوانى اگر يك نقطه از خالش بدانى
64- شود آن حرف و آن نقطه دليلت فروبندى دهن از قال و قيلت
65- شود خال و خطش ورد زبانت نخايى ژاژ و بر بندى دهانت
66- مجره بين و بيضا كز برايت ز خط و خال او دارد حكايت
67- بيا با ياد او مى باش دمساز بيا خود را براى او بپرداز
68- بيا در بندگى ميباش صادق كه ما خلقيم و او ما را است خالق
69- همى اندر اطاعت باش كوشا كه ما عبديم و او مارا است مولى
70- زمين و آسمان و ماه و خورشيد همه تسبيح او گويند و توحيد
71- سخن از عارفى آزاده دارم كه هر چه دارم از سجاده دارم
72- چرا در بندگى دارى تو رفتى نيابى مثل خود خلق شگفتى
73- چگونه قطره ماء مهينى بيابد صورتى را اينچنينى
74- بخلوت ساعتى را در تفكر بسر آور برون از خواب و از خور
75- كه تا از حرفهاى دفتر دل مراد تو شود يكباره حاصل
76- اگر آرى بر اى من بهانه سخن بسيار آيد در ميانه
77- اگر خواهى كه يابى بى پايه دل بكار بندگى ميباش كامل
78- اگر خواهى كه يابى قرب درگاه حضورى مى طلب درگاه و بيگاه
next page fehrest page back page