next page fehrest page back page
47- دلا باشد كمال كل اشيا وصول درگه معبود يكتا
48- اگر تو طالب اوج كمالى چرا اندر حضيض قيل و قالى
49- دلا خود را اگر بشكسته دارى وهن را بسته تن را خسته دارى
50- اميدت باشد از فضل الهى كه يكباره دهد كوهى به كاهى
51- دلا در عاشقى ستوار ميباش چو مردان خدا بيدار ميباش
52- كه سالك را مهالك بيشمار است بلى اين راه راه كردگار است
53- بود اين سيرت مهمانى عشق كه مهمانش شود قربانى عشق
54- اگر چه عشق خود خونريز باشد ولى معشوق مهرانگيز باشد
55- چو ريزد عشق او خون تو دردم شود خود ديتت والله اعلم
56- شوم قربان آن قربان قابل كه يابد اينچنين ديت كامل
57- نه من گويم كه باشد خون بهايت كه خود فرمود در قدسى روايت
58- كشم من عاشقم را تا سزايش دهم خود را براى خونبهايش
59- خراباتى زعشق او خراب است كه عشق آب و جز او نقش بر آب است
60- خراباتى به عشق و ذوق باشد مناجاتى بذكر و شوق باشد
61- جناب عشق معشوقست و عاشق درآ از پرده عذرا دوامق
62- گرت اوفوا بعهدى در شهود است وجوب امر اوفوا بالعقود است
63- يكى را غفلت آباد است دنيا يكى را نور بنياد است دنيا
64- همه آداب و احكام و شريعت ترا دادند بر رسم وديعت
65- كه تا از بيت خود گردى مهاجر سوى حق و سوى خير مظاهر
66- تويى كشتى و دنياى تو دريا بسم الله مجريهاو مرسيها
67- بسى امواج چون كوه است در پيش به نوح و نوحه روحت بينديش
68- چو نوحى مشهدى ميباش جازم خدايت در همه حال است عاصم
69- ترا كشتى تو باب نجات است هبوطت بسلام و بركات است
70- درين هجرت اگر ادارك موت است چه خوفى چون بقاست و نه قوتست
71- چو شد تا دولت موت تو حاضر خدا اجر تو گردد اى مهاجر
72- اگر مرد ادب اندوز باشى زغاعه هم ادب آموز باشى
73- بمير اندر رهش تا زنده باشى چو خورشيد فلك تا بنده باشى
74- گر اين مردن بكامى ناگوار است دل بيمار او درگير و دار است
75- چنانكه شكر اندر كام بيمار نمايد تلخ و زان تلخى است بيزار
76- ولى در كام تو اى يار ديرين چه شيرين است و شيرين است و شيرين
باب هشتم :
1- به بسم الله الرحمن الرحيم است دوايى را كه درمان سقيم است
2- شفاى دردهاى خويش يكسر ز بسم الله ميجو اى برادر
3- در اين ماثور بسم الله ار قيك من كل داء يعينك نگر نيك
4- كه درداء تن تنها نمائى چه نسبت داء تن را باروانى
5- كه بيمارى تن آنرا چو سايه است بود اين ختنه و آن قطع خايه است
6- بلى بيمارى تن را آمد هست ولى بيمارى جان تا ابد هست
7- ترا بسم الله از داء تن و جان زآفات بنى انس و بنى جان
8- يگانه رقيه و عوذه واقى است چه حق سبحانه شافى و باقيست
9- ولى اندر نظام آفرينش ببايد آدمى را هوش و بينش
10- كه با القاى اسباب و وسانط شود تا يثر بسم الله ساقط
11- امور توبه اسبا بند جارى جز اين صورت نيابد هيچ كارى
12- تورب مطلقى را بى مظاهر رفكر نارسا دارى به خاطر
13- كه بى خورشيد و ابر و باد و باران هر آن خواهى خدا بدهد ترا آن
14- نبارد ديده ابر بهارى نبنيد ديده تو كشت رازى
15- نباشد ماه خورشيد و ستاره كجا كار جهان گردد اداره
16- زرتق و قتق برق و غرش رعد بيابى نعمت ما قبل و ما بعد
17- نباشد نقطه اى بر رق منشور جز اينكه حكمتى در اوست منظور
18- روا نبود در آن يك نقطه تعطيل ندارد سنتش تبديل و تحويل
19- چه از يك نقطه اى انسان عنسيت كه انسان را بقاء وزيب و زين است
20- نباشد نطفه ات جز نقطه اى بيش درين دو نقطه اى خواجه بينديش
21- كه يك نقطه ترا باشد مقوم دگر نقطه ترا باشد متمم
22- بود هر نقطه ات چندين كتابى اگر اهل خطابى و حسابى
23- كدامين نقطه در اين رق منشور تو پندارى كه باشد غير منظور
24- اگر يك نقطه اش گردد مبدل همه اعضاى او گردد مخبل
25- اگر يك نقطه اش گردد محول بينى چرخ عالم را معطل
26- نه عجز است اين كه محض حكمتست اين در اول هر چه مى بينى خدامين
27- اله آسمان است و زمين است چه پندارى جدا از آن و اين است
28- خدايى را كه باشد غير محدود مر او را مى نگرد رظل ممدود
29- خدا بود است و جز او را نمود است نمود هر چه مى بينى زبود است
30- برو در راه حق جويى كامل برون آ از خدا گويى جاهل
31- كه در ان سوى هفتم آسمان است لذا از ديده مردم نهان است
32- مرا شهر و ده و كوه و در و دشت بروى دلستانم هست گلگشت
33- حديثى را كه صرف نور باشد در اينجا نقل آن منظور باشد
34- شنيدى آنكه موساى پيمبر شده بيمار و افتاده به بستر
35- بدرد خويشتن افتان و خيزان شكيبايى نمود و شكر سبحان
36- طبيبى را نفرموده است حاضر زحق درمان خود را بود ناظر
37- كه مى باشد حبيب من طبيبم چه درمانست و دردم از حبيبم
38- خطابش آمد از وحى الهى كه گراز من شفاى خويش ‍ خواهى
39- نيايد تا به بالينت طبيبى ندارى از شفاى من نصيبى
40- طبيبى آمد و داده دوايت دوا خوردى زمن يابى شفايت
41- كه كار من بحكمت هست دائم بحكمت نظم عالم هست قائم
42- تو بى اسباب خواهى نعمت من بود اين عين نقض حكمت من
43- طبيب تو دوا داده خدا داد دواى تو شفا داده خدا داد
44- طبيب تو خدا هست و خدا نيست دواى تو شفا هست و شفا نيست
45- درايت دارزر ينگونه روايت كه باشد بهر ارشاد و هدايت
46- روا نبود گمان ناروا را حريم قدس سر انبيا را
47- روايتها چو آيتها رموزند معانى اندر آنها چون كتورند
48- نه هر كس پى برد آن رمزها را كه عاشق مى شناسد غمزها را
49- بخواند چشم عاشق غمز معتوق نه تو مصداق آنى و نه مصدوق
50- چه ميخوانى زحم و زطس چه ميدانى زطر و زيس
51- چه باشد ق و چه معنى دهدن زن و القلم و ما يسطرون
52- چه داديها كه بايد طى كنى طى كه تا آن رمزها را پى برى پى
53- تحمل بايدت در تيه بلوى كه بينى نزول من و سلوى
54- چه پيمودى تو از منزل بمنزل هزار و يك بيابى دفتر دل
55- هزار و يك زاسماى خداوند در اين منزل بمنزل زاد راهند
56- اگر از آن بگويم اند كى را ندارى باورم از صد يكى را
57- نه تنها درس و بحث و مدرسه بود تبرى از هوى و وسوسه بود
58- دل بشكتسه و آه سحرگاه مرا از آن رمزها بنمود آگاه
59- زهر يك دانه در كوثر من به بينى خر منى را در بر من
60- بلى اين دانه ها حب حصيد است اميد اندر لدنيا و مزيد است
61- نويد قاف قران مجيد است صعود قاف صعب است و شديد است
62- زالفاظ همانند روازن معانى را كه مى باشد معادن
63- چگونه ميتوانى كرد ادراك چه نسبت خاك را با عالم پاك
64- ولى انفاست ياران حقيقت مدد باشد دراين طى طريقيت
65- مپندارى كه از بعد مسافت ترا رو آورد آسيب و آفت
66- چو با صاحبدلانت آشنايى است بهر دادى ترا راه رهايى است
باب نهم
1- به بسم الله الرحمن الرحيم است دلى با دل حميم است و صميم است
2- چو ارواحندا خلق دسته دسته همى پيوسته هستند و گسسته
3- دلى را با دلى پيوسته بينى دلى را از دلى بگسسته بينى
4- در اين معنى يكى نيكو روايت حكايت مى نمايم از برايت
5- چو بهر بيعت آمد ابن ملجم به نزد خر و خوبان عالم
6- بنزد قطب دين و محور دل على ماه سپهر كشور دل
7- على نور دل و تاج سپر دل على سر لوحه سر دفتر دل
8- چو مولى عارف سر قدر بود پس از بيعت مرا ورا خواهد و فرمود
9- كه بيعت كرده اى با من بيارى جوابش داد بن ملجم كه آرى
10- دوبار ديگرش مولى چنان گفت ميان جمع بن ملجم بر آشفت
11- كه با من از چه روز فتارت اينست فقط با شخص من گفتارت اينست
12- نمودم بيعت و بهر گواهى مرا فرمان بده بر هر چه خواهى
13- بفرمود از تو از ياران مايى نباشد جان ياران را جدايى
14- دل من با دل تو آشنا نيست دو جان آشنا از هم جدا نيست
15- روايتهاى طينت اندرين سر براى اهل سر آمد مفسر
16- عجل احوال دلها گونه گون است بيا بنگر كه دلها چند و چون است
17- دلى چون آفتاب پشت ابر است دلى مرده است و تن او را چو قبر است
18- دلى روشنتر از آب زلال است دلى تيره تر از روى ذغال است
19- دلى استاره و ماه است و خورشيد دلى خورشيد او را همچو ناهيد
20- دلى عرش است و ديگر فوق عرشست كه فوق عرش را عرشت چو فرشست
21- دلى همراه با آه و انين است دلى همچو تنور آتشين است
22- دلى چون كوره آهنگران است دلى چون قله آتش فتان است
23- دلى افسرده و سرد است چون يخ سفر از مزبله دارد به مطبخ ‌
24 زمطبخ باز آيد تا به مبرز جز اين راهى نپيموده است يك گز
25- غرض اى همدل پاكيزه خويم كه اينك با تو باشد گفتگويم
26- چو دلها را خدا از گل سرشته است هدلها مهر يكديگر نوشته است
27- دلت را دل من آشنا كرد نه تو كردى نه من كردم خدا كرد
28- درون سينه ام در هيچ حالى نبينم باشد از مهر تو خالى
29- دل از دوران نزديكش ببالد زنزديكان دور خود بنالد
30- چو روح ما بود نور مجرد درين ظرف زمان نبود مقيد
31- نه از طى مراحل در عذابست نه از بعد منازل در حجابست
32- يكى عنقاى عرشى آشيانست رسد جايى كه بى نام و نانست
33- يكى سيمرغ رضوان جايگاهست كه صد سيمرغ او را پركاهست
34- ببين اين گوهرى كه خاك زاداست بسيط است و مبرى از فساد است
35- مركب را كه چندين آخشيج است تباهى در كيمن او بسيج است
36- كه بتواند زخاك مرده بيرون نمايد زنده اى بى چند و بيچون
37- كه بتواند زخاك مرده خارج نمايد زنده اى را ذوالمعارج
38- بيابد رتبت فوق تجرد رسد تا فيض اول در تو حد
39- پس آنكه ما سوى گردد شجونش چنانكه حق تعالى و شئونش
40- حديث من رآنى قدراى الله ترا در اين معانى ميبرد راه
41- بلى انسان بالفعل است و كامل كه او را اين توحد گشت حاصل
42- چو بيند خويشتن را نور مرشوش سلونى گويد از سرها رود هوش
43- بپرسيد هر چه مى پرسيد فى الحال منم جبريل و اسرافيل و ميكال
44- مهم اسحق و ابراهيم و يعقوب منم موسى و هود و نوح و ايوب
45- بصورت هم نشين با شمايم به معنى انبياء و اوليايم
46- به تن فرشى بدل عرشى منم من حجاب عرش دل شد پرده تن
4- بظاهر اندرين منزل مقيمم بباطن حامل عرش عظيمم
48- قلم مى باشم و لوح الهى ازين لوح و قلم هرچه كه خواهى
49- ندارد باورش نادان بى نور چه بيند چشم كور از چشمه هور
50- قلم از صنع تصوير معانى به لوح دل دهد نقش جهانى
51- ز تصويرش اگر آيد به تقرير كه را ياراى تسويد است و تحرير
52- هزاران مثل آنچه ديده بيند تمثلهاى آن بر دل نشيند
باب دهم
1- به بسم الله الرحمن الرحيم است تمثلها كه در قلب سليم است
2- چو در عالم زمين و آسمانى است مر آدم را عيانى و نهانى است
3- نهان تو مثال آسمان است عيان تو زمين زير آن است
4- عيان تو نمودى از نهان است نهان تو جهان بيكران است
5- عيان تو يكى نقش نهان است نهان تو نهانى لامكان است
6- عيانت كارگاهى چند دارد كه در اين نشاءه ات پابند دارد
7- چو در اين نشاءه رو آورد كارى يكايك را بكار خود گمارى
8- نهانت را بود هم كارگاهى تمثل ميدهد هر چه كه خواهى
9- چنان معنى بصورت ميكشاند كه صد مانى در آن حيران بماند
10- صعود برزخى چون گشت حاصل بيابى بس تمثلهاى كامل
11- تمثل باشد از ادراكت ايدوست برون نبود ز ذات پاكت ايدوست
12- همه اطوارت از آغاز و انجام همه احوالت از لذات و آلام
13- ز ادراكات تست از ينك دارند تويى خود ميهمان سفره خود
14- چو شد آيينه ذات تو روشن ز گلهاى مثالى مثل گلشن
15- بوفق اقتضاى بال و حالت معانى را بيابى در مثالت
16- مثالى همنشين و همدم تو فزايد نور و بزدايد غم تو
17- رفيق خلوت شبهاى تارت ترا آگه كند از كاروبارت
18- سخن از ماضى و از حال گويد خبرهايى ز استقبال گويد
19- چويابى در خودت صبر و قرارى حضورى در سكوت اختيارى
20- نهان از ديده اغيار باشى عيان و كاتم اسرار باشى
21- به آداب سلوك اهل ايقان بدانجايى رسى از نور عرفان
22- كه تا كم كم ز لطف لايزالى بيابى كشف هاى بى مثالى
23- چو دادى تارو پودت را بتاراج عروج احمدى يابى به معراج
24- بيا در فهم سرى گوش دل ده ز سبحان الذى اسرى بعبده
25- شب معراج احمد را شنيدى مقامات محمد را نديدى
26-چو سر كامل آيد در تمثل تمثلهاست در دور و تسلسل
27- چو گويم اندكى از اين تمثل بگيرد جان جاهل را تزلزل
28-چه كامل هست عين ظل ممدود چو ذى ظلش ندارد حد محدود
29- تعالى الله ز دور ظل ممدود ز احمد تا محمد تا به محمود
30- همه آيات قرآنند آيت كه انسان را نه حد است و نه غايت
31- شب اسرى رسول نيك فرجام قطارى ديد بى آغاز و انجام
32- قطار بى كران اشترانى كه هر يك را بدى بار گرانى
33- سوال از جبرئيل و اين جوابست كه اينها بار علم بوتراب است
34- وصى احمد اينجا بوتراب است در آنجا نام او ام الكتاب است
35- بلى ام الكتاب اين بوتراب است بلى اين بوتراب ام الكتاب است
36- كه يكشخص است و فرش و فوق عرش است همان كه فوق عرش ‍ است تا بفرش است
37- هزاران نشاءه مست اين شخص واحد مرا آيات و اخبارند شاهد
38- چو بينى آيت قرآن فرقان بدان آن عين عرفانست و برهان
39- نباشد اين سه راهه گز جدائى كه هر يك نيست جز نور خدايى
40- خدا داند كه صرف ژاژ خايى است كه گويد اين سه را از هم جدايى است
41- سه باشد ارذكا، و شمس و بيضا نباشد جز يكى از حيث معنى
42- ز فارابى شنو ار نكته يابى كه اين يك نكته مى باشد كتابى
43- مرا انسانى بر انسانها امام است كه اندر فلسفه مرد تمام است
44- بلى چون فيلسوف كاملست اين امام امت است و رهبر دين
45- تميز فلسفه از سفطه ده بيا اندر سواد اعظم ازده
46- به قرآن و به عرفان و ببرهان جهانها در تو يك شخص است پنهان
47- بود يك دانه كنجد جهانى اگر افتد بدست نكته دانى
48- تو در حرث نسايى گر چه حارث خداوند تو زارع هست و باعث
49- نگر در حبه نطفه چه خفته است در اين يك دانه هر دانه نهفته است
50- چو تو يك دانه هر دانه هستى ندارد مثل تو يك دانه هستى
51- ز بالقوه سوى بالفعل بشتاب مقام خويش را درياب و درياب
52- شود يك نقطه نطفه جهانى جدا گانه زمين و آسمانى
باب يازدهم
1- به بسم الله الرحمن الرحيم است كه بينى نطفه اى در يتيم است
2- ببين از قطره ماء مهينى فرشته آفريده دل نشينى
3- ز سير حبى ماء حيوتى برويد ز ابتدا اشاخ نباتى
4- همى در تحت تدبير خداوند در آيد صورتى بى مثل و مانند
5- كه در ذات و صفات و در فعالش به نحو ا كمل است عين مثالش
6 - تعالى الله كه از حمامسنون مثال خويش را آورده بيرون
7- نگر در صنع صورت آفرينت بحسن طلعت و نقش جبينت
8- به يك يك دستگاههاى چنانى كه دارى از نهانى و عيانى
9- ازين صورت كه يكسر آفرين است چه خواهد آنكه صورت آفرين است
10- تعالوا را شنو از حق تعالى ترا دعوت نموده سوى بالا
11- چه بودى مرتعالى را تو لايق تعالوا آمدت از قول صادق
12- چه ميخواهى درين لاى و سخنها چرا دورى ز گلها و چمن ها
13- تويى آخر نگار هم نشينش بزرگى جانشين بى قرينش
14- نبودت هيچ فعلى و تميزى درين حدى كه سلطان عزيزى
15- چه بعدى حاصل چون سرمايه دارى براه افتى و كام دل برآرى
16- طريق كام دل يابى دوگونه است يكى اصل و دگر فرع و نمونه است
17- يكى اكلو امن فوق است و ديگر بود از تحت ارجل اى برادر
18- بود از تحت ارجل علم رسمى كه پابندت شود همچون طلسمى
19- بود علم لدنى اكل از فوق كه فوقانى شوى با ذوق و با شوق
20- ز اكل فوقت ار نبود نصيبى ز تحت ارجل است ديو عجيبى
21- تو انسانى غذاى تو سماوى است علوم رسميت صرف دعاوى است
22- اگر اهل نمازى و نيازى برون آ از دعاوى مجازى
23- علوم رسمى ار نبود معدت ترا رهزن شود مانند ضدت
24- چو كردى علم اصلى را فراموش گرفتى علم رسمى را در آغوش
25- گرت سجف تخينى نيست حاجب ترا بودى لقاء الله واجب
26- همى خواهم زدرد خود بنالم مپندارى كه از اين قيل و قالم
27- بخواهم فضل خود را بر شمارم كه من از اين دعاوى بركنارم
28- كسى كو بر جناح ارتحال است كجايش اينچنين فكر و خيال است
29- همه دانند كاين آزاده از پيش بنوده در پى آرايش خويش
30- مرا از خود ستايى عار آيد كه جز نابخردون را نشايد
31- چو اين آرايش است آلايش من نبوده هيچگاهى خواهش ‍ من
32- مرا دردى نهفته در درونست كه وصف آن زگفتگو برونست
33- بسى روز و بسى سال گذشته از من برگشته اقبال
34- كه سير گرم به قيل و قال بودم يكى دل مرده بيحال بودم
35- صرفت العمر فى قيل و قال اجبت النفس عن كل سوال
36- به چندين رشته از منقول و معقول تسلط يافته ام معقول و مقبول
37- نعت با صرف و نحو انسان كه خواهى چنانكه هست آثارم گواهى
38- بديع و با بيان و با معانى بدان نحوى كه ميخوانى و دانى
39- بتدريس و به تعليق مطول بچندين دروه اش بودم معطل
40- به شرح شاطبى در علم تجويد كلام اندر شروح متين تجرد
41- اصول و فقه و تفسير و روايت دگر علم رجال و با درايت
42- رياضى و نجوم و علم آلات بمن ارجاع ميگردد سوالات
43- فنون حكمت و تدريس عرفان چنان هستم كه در تفسير قران
44- بقران اشنايى آنچنانم كه خود يك دوره تفسير آنم
45- نه تفسير عبارات و ظواهر كه ساحل بين در آن حد است ناظر
46- به تفسيرى كه باشد انفسى آن كز آفاقى فزون باشد بسى آن
47-بسالى چند اندر علم ابدان بنزد اوستاد طب فنان
48- زقانونچه گرفته تا بقانون فرا بگرفته ام مضبوط و موزون
49- دگر هم شد فنونى پاى بندم كه شايد بر جنون خود بخندم
50- فنونى هر يكى علم غريب است نه هر كس را به نيل آن نصيب است
51- دلم از اشنا غرقاب خون است چه پندارى كه از بيگانه چونست
52- تبعليقات اسفار و اشارات ترا باشد فتوحات و بشارات
53- حواشى بر تفاهم آنچنان است كه مراهل بصيرت را عيان است
54- به تمهيد و به مصباح فنارى حواشى باشدم مثل درارى
55- بشرح قيصرى كو بر فصوص است حواشى ام همانند نصوص ‍ است
56- فصوص فارابى و شيخ اكبر نمودم شرح زاول تا به آخر
57- به تعليقات تحرير مجسطى چنانكه بر اكر شرح و بسطى
58- يكى بر اكر مانالاووس است دگر بر اكر تاوذوسيوس است
59- اصول او قليدس را سراسر نمودم تحتيه تا شكل آخر
60- به شرح كامل زيج بهادر بسى سر برده ام بيخواب و بيخور
61- به چندين رشته در علم اوائل نوشتم من بسى كتب و رسائل
62- نمودم نقد عمر خويش تزييف كه اينك باشدم بسيار تاليف
63- چه حاصل اريكايك را كنم ياد كه درهاون چه سودى سودن باد
64- گهى با جيب و ظلم كار بودى شب و روزم عروسم يار بودى
65- زظلل مستوى قدم دو تا شد گه بگرفتن جيب عصا شد
next page fehrest page back page