next page fehrest page back page
17- زدهرى بگذر از حب بقاگو بعشق و عاشقى با خدا گو
18- زذره گير تا شمش و مجره بعشق و عاشقى باشند درده
19- برو بر خوان اتينا طانعين را جواب اسمانها و زمين را
20- كه تا حب بقا را نيك دانى كه سارى هست در عالمى و دانى
21- سخن نبويش و ميكن حلقه گوش مبادا آنكه بنمايى فراموش
22- دهان مغتندى باب بقاء است بقاى مغتندى اندر غذا است
23- غذا مراسم باقى راست ضامن كه حب او بود در جمله كامن
24- غذا كوضامن باقى است ايدوست چه نيكو خود سادان اوست
25- زسجاد است اين تحفه مخلوق همه از سفره حق اند مرزوق
26- ببين از عقل اول تا هيولى چه باشد رزقشان از حق تعالى
27- بود بر سفره اش از مغز تا پوست يكايك مغنتدى از سفره اوست
28- چو يك نور است در عالمى و دانى غذاى جمله را از اين نور دانى
29- چو رزق هر يكى نور وجود است به شكر رازقش اندر سجود است
30- بر اين خوان كرم از دشمن و دوست همه مرزوق رزق رحمت اوست
31- ازين سفره چه شيطان و چه آدم باذن حق غذا گيرند با هم
32- كه باشد رحمت رحمانى عام بيا اندر رحيمى اى نكو فام
33- كه اين خوان خوانين الهى است چه آنانرا دل پر سوز و آهى است
34- بلى اين سفره خاص است نى عام غذايش را ببايد پخته نى خام
35- بر ين خوان آنكسى بنشتسه باشد كه مى بايد دلش بشكسته باشد
36- ترا حب مقام و جاه دنيا فرو آورده از اعلى به ادنى
37- قساوت بر دل تو چيره گشته دو ديده تيره و سر خير گشته
38- ترا با حكم حق دائم جدال است شب و روزت بصرف قيل و قال است
39- به مشتى اعتبارات مجازى كنى شعبده و شب خيمه بازى
40- مثله كمثل الحمار است كجايش بر سر اين سفره بار است
41- غذاى عام خام است و بود پوست غذاى خاص مغز است و چه نيكوست
42- دراين معنى نكرد در كاه و گندم چه مى باشند غذاى گاو و مردم
43- غذا در مغتذى يابد تخلل بدقت اندر آن بنما تعقل
44- غذا در مغتذيش مختفى هست و يانى اختفايش متنفى هست
45- غذاى مغتذى او را قوام است و يا شرط ظهورش بالتمام است
46- غرض از اختفاد انتفا چيست در اطلاق غذا هم مد عاچيست
47- تخلل راز خلقت اشتقاق است جليل و با خليلش را وفاق است
48- بود اين نكته ها بسيار باريك كه بى اندازه روشن هست و تاريك
49- سخن دارم ولى اى مرد عاقل غذا را مى نهند از بهر آكل
50- برايت سفره اى گسترده باشد طعام آن حيات مكرده باشد
51- طعامى خور كه جانت زنده گردد چو خورشيد فلك تابنده گردد
52- اگر از ملت پاك خليلى چرا در وجود حق دارى بخيلى
53- تو از چشم دل باريك و تاريك نمى بيند مگر تاريك و باريك
54- ترا از رفتى و بخلى چه خواهش كه خواهى رحمة الله را بكامش
55- بكار حق اصيلى ياد خيلى چرا بر سفره اش دارى بخيلى
56- و آخرون مرجون نخواندى كه اندر نكبت بخلت بماندى
57- استوسع رحمة الله الواسعة فلا تقبلك منه الفاجعه
58- حديثى خوش بخاطرر اوفتاده است پيمبر در نمازش ايستاده است
59- كه اعرابى بگفتى در نمازش بحق سبحانه گاه نيازش
60- الهى مر مرا او را با پيمبر ترحم كن مكن بر شخص ديگر
61- رسول الله پس از تسليم وى را بفرمود از سر تعليم وى را
62- كلامى را كه حيف است گفت چون در كه واسع راهمى كردى تحجر
63- چو اعرابى مقدسهاى خشك اند كه يكسر پشك و جز آنها كه مشك اند
64- گرفتى دفتر دل را به بازى بيا بگذرز اطوا مجازى
65- دلت از فيض حق فضفاض گروه چو ابر رحمتش فياض ‍ گردد
66- صفا يابى زالفاظ كتابى كه گرديند بر جانت حجابى
67- كه العلم حجاب الله الاكبر بود اين اصطلاحاتت سراسر
68- زتبن نقش اوراق و دفاتر چنان اكنده اى انبار خاطر
69- كه جاى نور علم يقذف الله نيابى اندرين انبار پركاه
70- نه ان پيغمبر ختمى مابست كه جان پاك او ام الكتاب است
71- نه حرفى خواند و نى خطى نوشته است وليكن ما سوى دردى سرشته است
72- چو جان انبيابى نقش و ساده است خدا در وى حقايق را نهاده است
73- بسى از اوليا بى رنج تعليم كه شد مالك قاب هشت اقليم
74- ببايد بود دانم در حضورش كه تابينى تجليهاى نورش
75- بيك معنى ترا فكر حضورى نيارد قرب باشد عين دورى
76- مقام تو فراتر از حضور است اگر چه محضر الله نور است
77- حضورى تا طلب دارى زدوريست حضورى را كجا حرف حضوريست
78- حضورى محو در غرجلال است حضورى مات در حسن جمال است
79- حضورى را فواد مستهام است حضورى را مقام لا مقام است
80- هر آنكو ملت پاك خليل است مر او را خلت رب جليل است
81- خليل آسا بگو و جهت وجهى كه تا از كثرت پندار بجهى
82- مفاد لا احب الا فلين است كه باقى وجه رب العالمين است
83- سخن بينوش و بسپارش خاطر كه فرق منفطر چسبود زفاطر
84- عرب گويد انفطرت الانوار من اعضان الشجر اى مرد بيدار
85- نه اغصان از شجر يابد رهايى نه انوار است و اغصان را جدايى
86- اگر انوار و اغصان جز شجر نيست خدا هست و دگر حرف دگر نيست
87- زمين انوار و اغصانش سماوات شجر هم فاطر واجب بالذات
88- چو هر فرعى باصلش عين وصل است غذاى فرع هم از عين اصل است
89- ترا فرع شجر از وى نمونه است غذاى ممكن از واجب چگونه است
90- چو ابراهيم و يوسف باش ذاكر جناب حق تعالى را به فاطر
91- كه بى دور و تسلسلهاى فكرى بيابى دولت توحيد فطرى
92- ترا صد شبهه ابن كمو نه نماند خر دلى بهر نمونه
93- ببينى بى زهر چون و چرائى خدا هست و كند كار خدائى
94- درين مشهد رسيدى بى كم و كاست به برهانى كه صديقان حق راست
95- اشارات ار چه در خسن صناعت مرا و رابيگمان باشد براعت
96- وليكن از ره مفهوم موجود به زعمش راه صديقانه پيمود
97- كجا برهان صديقين و مفهوم حديث ظل و ذى ظل است معلوم
98- چو انسان است پيدا و نهائى براى هر يكى دارد دهانى
99- گر اين پنهان و پيدا را يك اسم است طلسمى هست كوراجان و جسم است
100- طلسمى باشد از سر الهى كه مثل او نيابى كارگاهى
101- بلى اين اسم را جسمى و جانى است كه هر يك را غذايى و دهانى است
102- دهان و گوش ما هر يك دهان است كه آن بهترين و اين بهر جانست
103- بداند انكه در علم است راسخ غذا با مغتندى باشد مسانخ ‌
104- تبارك حسن تدبير الهى تعالى لطف تقدير الهى
105- همه لذات حيوانى زمانى است به همراه زمان آنى و فانى است
106- ولى از بهر عقلانى بكارند ترا لذات عقلى پايدارند
107- زمان از رحمت پروردگار است زمانى بهر كسب پايدار است
108- نباشد ارزمان و ارزمانى چگونه نقش بند و زندگانى
109- زمان اندر نظام آفرينش وجودى واجب است درگاه بينش
110- چو عقل اول است در صنع هستى چو آيى از بلندى سوى پستى
111- اگر غفلت نباشد در ميانه بهشت است اين زمانى و زمانه
112- تعالو را شنو از حق تعالى ترا دعوت نمايد سوى بالا
113- بيا بالا بسوى سفره خاص بيابى لذت و فاتحه تا آخر ناست
114- بود اين سفره اش بى هيچ وسواست زبد و فاتحه تا آخر ناست
115- قلم را اهتزازى در مريد است كه اندر وصف قران مجيد است
باب پنجم :
1- به بسم الله الرحمن الرحيم است سراسر انچه قران كريم است
2 -بحق ميگويمت اى يار مقبل كه قران است تنها دفتر دل
3 -زما صدها هزاران دفتر دل بيك حرفش نمى باشد معادل
4 -بود هر دفتر دل در حد دل ازين دل تا دل انسان كامل
5 -در آحاد رعيت شخص و اررث كه ملك آخرت را هست حارث
6 -همه آثار علميش به هر حد بود رشحى زقران محمد ص
7 -ندارد فاتحه حد و نهايت چه قران اندر و باشد بغايت
8 -بود بسم الله اين سوره برتر زبسم الله سورتهاى ديگر
9 -مر اين ام الكتاب آسمانى بود سپر لوحه سبع المثانى
10- چه قرانرا مراقب هست محفوظ زكتبى گير تا در لوح محفوظ
11- لذا در هر يكى از اين مراتب بود بسم اللهش با او مناسب
12-بود فاتحه در بسم الله خويش كه از بسم الله ديگر بود بيش
13- بود خود بسمله در نقطه با كه نقطه هست اصل كل اشياء
14- ولى اين نقطه كتبى نمود است از آن نقطه كه خود عين وجود است
15- چو نطقه آم د اندر سير حبى پديد آمد از و هر قشر و لبى
16- بود قران كتبى آيت عين بود هر يات او رايت عين
17- الف در عالم عينى الوف است بمانند الف ديگر حروف است
18- حروف كتبيش باشد سياهى حروف عينيش نور الهى
19- حروف عينيش را اتصال است حروف كتبيش را انفصال است
20- كه اينجا بوم فصل است جدايى است و آنجا يوم جمع است و خدايى است
21- تو را خود سر سر تو است قاضى ندارد حال و استقبال و ماضى
22- كه آن خود مظهرى از يوم جمع است ولو آن همچو شمس و اين چو شمع است
23- چه يوم جمع يوم الله واصل است فروع يوم جمع ايام فصل است
24- قضا جمع و قدر تفضيل آنست خزائن جمع و اين تنزيل آنست
25- قضا علم الهى هست و حشراست قدر فعل الهى هست و نشراست
26-وليكن علم و فعلى گاه بينش چو ذات او بود در آفرينش
27- قضا روح و قدر باشد تن او گل و گلبن او گلشن او
28- ابد در پيش دارى اى برادر ادب را كن شعارسول اكرم خود سراسر
29- در اول اردحدوث ما زمانى است دگر ما را بقاى جاودانى است
30- گرت حفظ ادب باشد مع الله شوى از سرسر خويش آگاه
31- بر آن مى باش تا با او زنى دم چه ميگويى سخن از بيش و از كم
32- چنانكه هيچ امرى بى سبب نيست حصول قرب را غير ادب نيست
33- ادب آموز نبود غير قران كه قران مادبه است از لطف رحمان
34- بيازين مادبه بر گير لقمه نيابى خوشتر از اين طعمه طعمه
35- طعام روح انسان است قران طعام تن بود از آب و از نان
36- نگر در سوره رحمن كه انسان بود در بين دو تعليم رحمان
37- گر انسانى بقرانى معلم بيان تست رحمانى مسلم
38- لبانت را گشا تنها بيادش هر آنچه جز بيادش ده ببادش
39- چو مردان حقيقت باش يك رو خدا گو و خدا جو و خدا جو
40- سقط گفتن چو بر تو چيره گردد تر آئينه دل تيره گردد
41- چو دل شد تيره آثار تو تيره است چو سر باب و فرزند و بنيره است
42- اگر اندر دلت ريب و شكى نيست صراط مستقيم بيش از يكى نيست
43- ترا قران بدين آيين اقوم هدايت مى كند و الله اعلم
باب ششم :
1- به بسم الله الرحمن الرحيم كه عقل اندر صراط مستقيم است
2- نزاعى در ميان نفس و عقلست جهنم هست و در هل من مزيد است
3- ترا اعدى عدو نفس پليد است جهنم هست و در هل من مزيد است
4- صراط عقل بسم الله باشد كه انسان را همين يك راه باشد
5- دگر راهى كه پيش آيد بناگاه نباشد غير راه نفس گمراه
6- نمى بينى كه لفظ نور مفرد بقران آمده است اى مرد بخرد
7- وليكن لفظ ظلمت هر كجاهست بجمع آمد كه كثرت را روا هست
8- كه تا دانى ره حق جز بيكى نيست همان نور است و اندر آن شكى نيست
9- بلى اين حكم چون آب زلال است كه بعد از حق قط راه ضلال است
10- صراط الله تويى ميباش بيدار خودت ابر صراط حق نگهدار
11- خدا هم بر صراط مستقيم است صراط رب در او سرى عظيم است
12- چه حق سبحانه عين صراط است كلامى نه خلاط و نه وراط است
13- من و توجدول بحر وجوديم من و تو دفتر غيب و شهوديم
14- ازين جدول بيابى هر چه يابى چو اين دفتر نمى يابى كتابى
15- يكايك ما سوى از عقل اول گرفته تا به آخر هست جدول
16- بلى يك جدول او جبرئيل است ولى كامل بسان رود نيل است
17- گر از قيد خودى وارسته باشى ازين جدول بحق وابسته باشى
18- چنانكه عقل را باشد محقق نشايد طالب مجهول مطلق
19- همين حكم محقق در خطابست كه با مجهول مطلق نا صوابست
20- خطاب ما بود با حق تعالى ازين جدول كه بخشيده است ما را
21- از ينجا فهم كن معنى مشتق كه مستقيم ما از حق مطلق
22- حديث اشتياق اى يار اگاه در اين معنى بود نور فرار راه
23- بيانش را نمودم در رسائل بجوار نهج و از انسان كامل
24- از اينجا فهم كن اسم و مسمى كه ره يابى به حل اين معمى
25- كه اسم عين مسمى هست ولاغير و هم غير مسمى هست و لا ضير
26-ازينجا فرق خالق بين مخلوق كه خالق رازق است و خلق مرزوق
27-رواياتى كه در اسم و مسمى است لسان صدق حل اين معمى است
28-نهفته گر چه ميبايد بود راز سخن از اسم اعظم گشت آغاز
29- ترا اين جدول آمد اسم اعظم كه هر موجود هم داراست فافهم
30- تو از اين حصر سر وجودى همى يابى مقامات شهودى
31- امام صادق از اين اسم اعظم عجب نقشى زده بر آب و آدم
32- يكى پرسيده از آن قطب عالم كدامين اسم باشد اسم اعظم
33- جواب فعلى از قولى به تاثير بسان لفظ اكسير است و اكسير
34- مثالش داد نزد جمع اصحاب كه مى رواند رين حوض پر از آب
35- هم آنانرا به منع از نجاتش كه تا مايوس گرديد از حياتش
36-زسر سر او توحيد فطرى مبرى از ترويهاى فكرى
37- طلوع كرده است چون خورشيد خاور كه حكم حق بر او گرديد دارو
38- به يا الله اغثنى ندا كرد جوابش را امام آندم عطا كرد
39- بدو فرمود اين است اسم اعظم كه يعنى خود تويى اى ابن آدم
40- چو از هر در در ايد نا اميدى به اسم اعظمت آنكه رسيدى
41- چو از هر جا اميدت قطع گرديد بيابى دولت سلطان توحيد
42- چو دارى اسم اعظم اى برادر چرا سر گشته اى زين در به آن در
43- بيا و گوش دل را مى نما باز سخن از اسم اعظم گويمت باز
44- نباشد هيچ اسمى اسم اصغر كه اكبر بايد از الله اكبر
45- در اين معنى حديثى از پيمبر معطر سازدت چون مشك اوفر
46- سوالش كرده اند از اسم اعظم بپاسخ اينچنين فرموده خاتم
47- كه هر اسم خداوند است اعظم چه او واحد قهار است فافهم
48- خدا را نيست اسمى دون اسمى كه قسمى است و دون قسمتى
49- چو قلبت را كنى تفريغ از غير بهرامش بخوانى باشدت حيز
50- زاسم اعظمت بشنود گر بار كه تا گردد روان تو گهر بار
51- هر آن اسمى كه در تعريف سبحان به از اسم دگر بينى همى دان
52- كه آن نسبت به اين اسم است اعظم زعينى و جزا و والله اعلم
53- بترتيب است چون تعريف دانى تو وجه جمع اخبارى كه خوانى
54- اثر از لفظى و كتبى است حاصل ولى عنى است ذى ظل و جز او ظل
55- بود پس كون جامع اسم اعظم چنو اعظم نيابى درد و عالم
56- بيك معنى ديگر اسم اعظم بنزد اهل حق آمد مسلم
57- هر آن اسمى كه وى از امهاتست چه ام فعل و چه وصف و چه دانست
58- بود آن اعظم از اسماى ديگر كه آنها سادان اويند يكسر
59- مثالش را بگويم باتو فى الحال قدير و با همه اسماى افعال
60- عليم و ديگر اسماى صفاتست چو حى از امهات اسم داتست
61- همه اسماى افعال و صفاتست كه شرط يك يك آنها حياتست
62- پس اعظم از همه حى است و خود دل از آنكه حى بود دراك فعال
63- چو ذات واجبى حى است و قيوم ترا پس اسم اعظم گشت معلوم
64- زاسم اعظمت اسم يقين است ولى مشروط بر شرط يقين است
65- چه اسم اعظم است از بهر سالك يقين حادثه فرزند مالك
66- بهراسمى كه سرت هست ذاكر ترا سلطان آن اسم است حاضر
67- بهراسمى تو را نور الهى بود آب حيات آب و ماهى
68- در اوفاق و حروفت اروفوقست حروف اجهزط از آن حروفست
69- كه اسم اعظمش اوتاد گفته است چو بدو حش بسى سپر نهفته است
70- به تحقيق دگر ادذر زولاهم يكايك را بدان از اسم اعظم
71- نكات ديگرم اندر نكات است كه روزى تو در انجا برات است
72- سخن از اسم اعظم هست بسيار ولى از آن خود را و نگهدار
73- گذشتيم و سخن سر بسته گفتيم بسى در سره يكسره سفتيم
74- ازين سر مقنع از برايت عجب كشف غطايى شد عطايت
75- توتا اندر صراط مستقيمى روح و ريحان و جناب نعيمى
76- چو اين جدول نمايى لاى روبى ترا باشد عطاياى ربوبى
77- قلم آمد بفرياد و به دلدل كه تا حرف آورم از دفتر دل
باب هفتم :
1- به بسم الله الرحمن الرحيم است ولى كه اعظم از عرش عظيم است
2- بيا بشنو حديث عالم دل زصاحبدل كه دل حق است منزل
3- امام صادق آن بحر حقايق چنين در وصف بوده است ناطق
4- كه دل يكتا حرم باشد خدا را پس اندر وى مده جا ما سوى را
5- بود اين نكته تخم رستگارى كه بايد در زمين دل بكارى
6- پس اندر حفظ و كن ديده بانى كه تا گردد زمينت آسمانى
7- حقايق را بجود از دفتر دل كه اين دفتر حقايق است شامل
8- نباشد نقطه اى در ملك تكوين مگر در دفتر دل گشت تدوين
9- ز تكوين هم بر تبت اكبر آمد كه حق را مظهر كامل تر آمد
10- مقام شامخ انسان كامل به ما فوق خلافت است شامل
11- خوش آنگاهى دل از روى تولى شرف يابد زانوار تجلى
12- گرت تا آه و سوز دل نباشد پشيزى مر ترا حاصل نباشد
13- و يا باشد دلم را اين حواله كه بى ناله نگردد باغ لاله
14- ترا در كوره محنت گدازد كه تا بر سفره محنت نوازد
15- چه قلب محنت آمد محنت ايدوست عسل مقلوب لسع است و چه نيكوست
16- وزان محنت و محنت به معنى چو وضعشان بود در نزد دانا
17- عذابش عذب و سخط او رضاهست بلا آلا و درد او دوا هست
18- بلى يا بى دلى را كاندر آغاز
خداوندش نموده دفتر راز
19- بسى افرا دامى بى تعليم گذشته از سر اقليم هشتم
20- به چندى پيش ازين با دل به نجوى چنين گفت و شنودى بود ما را
21- دلا يك ره بيا ساز سفر كن زهر چه پيشت آيد زان حذر كن
22- كه شايد سوى يارت باريابى دمادم جلوه هاى يار يابى
23- دلا بازيچه نبود دار هستى كه جز حق نيست در بازار هستى
24- بود آن بنده فيروز و موفق نجويد اندرين بازار جزيق
25- دلا از دام و بنده خود پرستى نرستى همچو مرغ بى پرستى
26- چرا خو كرده اى در لاى و در گل ازين لاى و گلت بر گو چه حاصل
27- دلا عالم همه الله نور است بيابد آنكه دائم در حضور است
28- ترا تا آينه زنگار باشد حجاب ديدن دلدار باشد
29- دلا تو مرغ باغ كبريايى يگانه محرم سر خدايى
30- بنه سپر را بخاك آستانش كه سپر بر آورى از آسمانش
31- دلا مردان ره بودند آگاه زبان هر يكى انى مع الله
32- شب ايشان به از صد روز روشن دل ايشان به از صد باغ گلشن
33-دلا شب را مده بيهوده از دست كه درد يجور شب اب حياتست
34- چه قران آمده در ليلة القدر زقدرش ميگشايد مر ترا صدر
35- بود آن ليله پر قدر و پر اجر سلام هى حتى مطلع الفجر
36- دلا شب كاروان عشق با يار به خلوت رازها دارند بسيار
37-عروج اندر شب است و گوش دل ده به سبحان الذى اسرى بعبده
38- دلا شب بود كز ختم رسولان محمد صاحب قران فرقان
39- خبر آوردت آن استاد عارف كه علم الحكمة متن المعارف
40- دلا شب بود كان پير يگانه به اسهامى ربودت جاودانه
41- در آن روياى شيرين سحر گاه كه التوحيد ان تنسى سوى الله
42- دلا اندر شبست آن لوح زرين عطا گرديده از آن دست سيمين
43- بر آن لوح زرين بنوشته از رز خطابى چون به يحياى پيمبر
44-يا حسن خذالكتاب بقوة بدى اواه و آن پاداش اوه
45- دلا از ذره تا شمس و مجره به استكمال خود باشند در ره
46- همه اندر صراط مستقيم اند به فرمان خداوند عليم اند
next page fehrest page back page