| سحرى با دل سودا زده خلوت كردم | | فارغ
البال نشستم من و صحبت كردم |
| تا كه خاكستر دل را نبرد باد سحر | | اشك را بهر
دل سوخته دعوت كردم |
| سخن دل همه اين بود كه من خانه خويش | | بهر ديدار رخ دوست مرمت كردم |
| نه بيامد، نه خبر داد، نه گفتا كه بيا | | نه نگاهى زكرم هر چه كه همت كردم |
| تا كنم روزنه اى باز به سوى دل دوست | | سالها خادمى
اهل محبت كردم |
| هر درى را به اميد در او كوبيدم | | چون نديدم رخ او خويش ملامت كردم |
| چكنم با كه بگويم غم جانسوزم را | | خواستى فاش كنم راز، حكايت كردم |
| هاشمى گفت دلا مى رسد آن روز كه تو | | نغمه سازى كه رخ دوست زيارت كردم
(62) |