يكى از عوامل غفلت ، توجه حصرگرايانه به امور است . ديدن ضلعى از يك امر و نديدن
اضلاع ديگر و انكار آنها موجب تصور يك بعدى مى شود. مولوى داستان آموزنده اى را در
نگرش يك بعدى و غفلت از ساير ابعاد آورده است . پيلى را در خانه تاريك نهاده بودند
و افراد با استفاده از حس لامسه به شناخت آن مى پرداختند استفاده از چشم ممكن نبود و لذا
فقط به وسيله سائيدن دست سعى مى كردند آن را بشناسند. يكى به
دليل تماس با خرطوم آن را همچون ناودان مى پنداشت و مى گفت :
فيل چيزى نيست جز ناودان !
ديدنش با چشم چون ممكن نبود
|
آندر آن تاريكى اش كف مى بسود
|
آن يكى از كف بخرطوم اوفتاد
|
گفت همچون ناودان است اين نهاد
|
آن يكى را دست بر گوشش رسيد
|
آن برو چون بادبزن شد پديد
|
آن يكى را چون كف بر پايش بسود
|
گفت شكل پيل ديدم چون عمود
|
آن يكى بر پشت او بنهاد دست
|
گفت خود اين پيل چون تختى بدست
|
فهم آن مى كرد هر جا مى شنيد
|
چنين غفلتى موجب بروز اختلاف و نزاع مى شود و تنها راه درمان آن يافتن بصيرت همه
جانبه نگر است . چشم حس اساسا گزينشى عمل مى كند. بعدى از شى را مى بيند و از
ديگر ابعاد غفلت مى كند. و لذا براى رهايى از اين غفلت بايد چشم و ديده دريا داشته
باشيم . (169)
چشم حس همچون كف دستست و بس
|
نيست كف را بر همه او دست رس