بارزترين مصداق غفلت و بى خبرى از واقعيات زندگى ، غفلت از واقعيت مرگ است . مردم
غالبا از مرگ انديشى و هشيارى نسبت به مرگ به عنوان يكى از رويدادهاى حتمى
زندگى شخصى طفره مى روند. اگرچه با مرگ ديگران به طور فراوان روبرو مى
شويم . اما آنها را صرفا مرگ ديگران تلقى مى كنيم . آگاه هستيم كه آنچه براى
ديگران رخ داده است براى ما نيز رخ خواهد داد اما اين آگاهى را به منزله امر
متحمل كه هنوز رخ نداده است ، مورد فراموشى و بى اعتنايى قرار مى دهيم زيرا هنوز امر
ياسا بيرون از من كه در دنياى خارج از من قرار دارد و به تعبير ويتكنشتاين مرگ يكى از
رويدادها، در زندگى نيست . اما براى كسى كه
غافل نيست و از هشيارى به مساله مرگ ، اين سئوال اضطراب آور را مى آفريند:
حال كه مرگ وجود دارد، پس زندگى چه معنايى دارد؟ بنابراين غفلت از مرگ ، غفلت از
بندگى و معنا و هدف آن است ، همانگونه كه نوع تصوير از مرگ دقيقا بر تصوير وى
از زندگى منطبق است . از نظر مولوى فرد از مرگ چون آينه اى است كه زندگى فرد را
به خوبى نشان مى دهد:
مرگ هر يك اى پسر همرنگ اوست
|
آيينه صافى يقين همرنگ اوست
|
آنك مى ترسى زمرگ اندر فراز
|
آن زخود ترسانى اى جان هوش دار!
|
جان تو همچون درخت و مرگ برگ
|
انسانها در مواجهه با رويداد مرگ بر سه قسم اند: نخست كسانى كه از آن فرارى هستند و
به شيوه هاى گوناگون از مرگ انديشى به غفلت و فراموشى پناهنده مى شوند و
خويش را به سئوالهاى وجودى و اضطراب آور ناشنوا مى سازند. گروه دوم كسانى هستند
كه از ترس مرگ ، خودكشى مى كنند و اضطراب مرگ انديشى آنها را از پاى در مى آورد،
و گروه سوم ، كسانى هستند كه با تمام وجود با آن روبرو مى شوند و با مواجهه
راستين با آن معناى زندگى را درمى يابند. از نظر آنها مرگ به همان اندازه شيرين است
كه زندگى . مرگ جان است كه از آن گريزى نيست .
چون جان تو مى ستانى چون شكر است مردن
|
با تو زجان شيرين تر است مردن
|
از جان چرا گريزم ؟ جان است جان سپردن
|
و زكان چرا گريزم ؟ كان زر است مردن (114)
|
اگر مرگ براى ديگران چون آتش ، هولناك است ، براى ابراهيم
خليل كه بر هستى وقوف دارد، به تعبير مولوى ، باغ است و مايه زندگى .
بردارد اين طبق را زيرا خليل حق را
|
باغ است و آب و حيوان ، گر آذر است مردن (115)
|
گروه سوم ، از مرگ نمى ترسند، اما نترسيدن آنها مانند نترسيدن كودكان نيست كه از
بى خبرى ناشى گردد بلكه از بصيرت و وقوف بر عشق هستى
حاصل مى آيد.
و اگر مرگ نبود دست ما پى چيز مى گشت
|
و نترسيم از مرگ ، مرگ پايان كبوتر نيست (116)
|
مواجهه هشيارانه با مرگ انسان را از غفلت نسبت به لحظه هاى زندگى دور مى سازد و او
را به عمل صالح نزديك مى كند تا از حيات طبيعى فاقد معنا، به حيات طيبه صعود كند.
امام على (ع )در مقام غفلت زدايى از رويداد مرگ و آثار مرگ انديشى با بيان انگيزشى
مى فرمايد:
الا و انكم فى ايام امل من ورائه اجل . فمن عمل فى ايام امله
قبل حضور اجل نفعه عمله . و لم يضر ره اجله . و من قصر فى ايام امله
قبل حضور اجله فقد خسر عمله و ضره اجله (117)
بدانيد كه شما در روزهايى به سر مى بريد كه فرصت ساختن برگ است و از
پس اين روزها مرگ است . آنكه اجل نارسيده ، ساز خويش برگيرد سود آن بيند و از مرگ
آسيب نپذيرد و آن كه تا دم مرگ كوتاهى كند،
حاصل كارش خسران است و مرگ او موجب زيان است .
يكى از مباحث خيره كننده نهج البلاغه بحث از مرگ است . اميرالمؤ منين حضرت على (ع )در
تصويرى كه از مرگ ترسيم كرده اند و در مواجهه اى كه ميان خود با مساله مرگ دانسته
اند بشر را نسبت به يكى از مهمترين رازهاى وجودى اش بينا ساخته اند. حضرت على در
بيش از هفده خطبه و هفده حكمت مساله مرگ را طرح كرده اند. در نهج البلاغه آمده است كه
چون خنده مردى غافل را به هنگام تشيع جنازه اى ديدند، فرمودند: كان الموت فيها على
غيرنا كتب ، كان الحق فيها على غيرنا وجب ، و كان الذى نرى من الاموات سفر عمها
قليل الينا راجعون . نبوئهم اجداثهم و ناكل تراثهم كانا مخلدون بعدهم ، ثم قد نسينا
كل واعظ و واعظه ، و رمينا بكل جائحه
گويا مرگ را در دنيا بر غير ما نوشته اند و گويا حق را در آن بر عهد، جز ما نوشته
اند و گويى آنچه از مردگان مى بينيم مسافرانند كه گويى به زودى نزد ما باز مى
گردند و آنان را در گورهايشان جاى مى دهيم و ميراثشان را مى خوريم . پندارى ما از پس
آنان جاودانه به سر مى بريم ، سپس هر پند دهنده را فراموش مى كنيم و نشانه قهر بلا
و آفت مى شويم . (118)
مولوى از عرفايى است كه نسبت به مواجهه امام على (ع )با پديده مرگ به نحوه حيرت
آورى خيره شده است و در آخرين داستان دفتر
اول به زيبايى آن را ترسيم كرده است . نقل است ، كه حضرت
رسول اكرم (ص ) به ابن ملجم فرمود: روزى مى آيد كه تو على را به شهادت مى
رسانى . وى نزد امام على (ع )مى رود و از حضرت مى خواهد كه
قبل از آنكه آن حادثه ناگوار رخ دهد، وى را بكشد. حضرت مى فرمايد: چون حكم و
تقدير چنين است و اينك كشتن تو به دست من قصاص
قبل از جنايت است پس نمى توانم ترا بكشم . باز او به دست و پاى ايشان افتاد و
برخواسته و خود اصرار مى ورزد. امام مى فرمايد: برو كه قلم قضا و قدر اين سرنوشت
را قلم زده است و چاره اى نيست و بايد رضا به قضا داد...(119)
مولوى بدون اينكه نكته غامض كلامى را در اين روايت مورد بحث قرار دهد، چنان شيفته
مواجهه خيره كننده حضرت نسبت به پديده مرگ مى شود كه بهترين اشعار خود را در باب
مرگ ارائه مى دهد و سعى مى كند مرگ آگاهى تصوير حضرت از مرگ را مطابق با
تصوير ايشان از زندگى است به زيبايى ترسيم كند.
گفت خونى را همى بينم بچشم
|
روز شب بر وى ندارم هيچ خشم
|
زانكه مرگم همچو من شيرين شده
|
مرگ من در بعث چنگ اندر زدست
|
او به سطحى از وقوف به جهان هستى نائل آمده است كه مرگ را ناميرا و جاودان يافته
است و چنين مرگى نوشش باد چرا كه ظاهرش مرگ است و در باطن عين زندگى و رد ظاهر
پايان است و اما در حقيقت پايندگى . مثل تولد جنين از رحم مادر!
مرگ بى مرگى بود ما را حلال
|
برگ بى برگى بود ما را نوال
|
در رحم زادن جنين را رفتن است
|
در جهان او را زنو بشكفتن است
|
بل هم احيا پى من آمده است
|
ان فى قتلى حياتى دائما (120)
|
به همين دليل موضع فرد نسبت به مرگ رونشگر بسيارى از امور ناپيدا مى گردد. ادعاى
كاذب را از دعوت راستين باز مى شناساند. در قرآن مجيد مرگ خواهى ملاكى براى نشان
دادن عدم صداقت معرفى شده است . اى جهودان اگر راست مى گوئيد تمناى مرگ كنيد!
كه جهودان را بد اين دم امتحان
|
در بنى فرمود كاى قوم يهود
|
صادقان را مرگ باشد گنج و سود
|
بگذرانيد اين تمنا را بر زيان
|
يك جهودى اين قدر زهره نداشت
|
چون محمد اين علم را برفراشت (121)
|
سر اينكه يك جهودى اين اندازه زهره نداشت كه مرگ بخواهد، از روايتى در غرر الحكم
قابل استنباط است : آدم ذكر الموت و ذكر ما تقدم عليه بعد الموت و لا تتمن الموت الا
بشرط وثيق .
مرگ را هميشه ياد دار و نيز آنچه پس از مرگ با آن مواجه مى شوى و مرگ را آرزو
مكن مگر به شرط محكم . شارح غررالحكم شرط محكم را اين مى داند كه گمان
عصيانى به خود نداشته باشى . (122)
گفتار پنجم : خدا فراموشى زيان آورترين غفلت 
اهرمن ماند و من ماند و دشمن چو نمانى
به كه مانى كه بماند زتو سر پنجه مانى سروش
چكيده  
غفلت از خداوند پر آسيب ترين بى خبرى است . همبستگى بين وقوف بر خود و معرفت به
خدا و نيز خدا فراموشى و خود فراموشى مورد تاكيد متون دينى است . غفلت از خدا ابعاد
گوناگونى دارد: اعتراض غافلانه از آيات تكوينى و تشريعى و بى خبرى از آيات
آفاقى و انفسى ، غفلت از الهى ، بى خبرى از نظارت خداوند و غفلت از مواخذه اخروى ،
غفلت از آرمانهاى قدسى ، سكولاريزم به عنوان قالب زندگى مبتنى بر غفلت از خداوند
در همه اعصار حيات آدمى - از عصر جاهليت تا جاهليت نوين - به نحوى نمايان است .
5-1)ابعاد غفلت از خدا  
پر آسيب ترين غفلت آدمى بى خبرى از آفريدگار و مدير عالم هستى است . غفلت از
خداوندى كه هيچ امرى غافل نيست ، سر آغاز غفلت انسان از خويش است . همبستگى بين
خدافراموشى و خود فراموشى در قرآن مجيد مورد اشاره قرار گرفته است :
ولا تكونوا كالذين نسوا الله فانسياهم انفسهم (حشر / 19)
مانند كسانى مى باشد كه خدا را فراموش كرده اند و خداوند نيز آنها را نسبت به
خودشان فراموشاند.
به همين دليل در روايتى از اميرالمؤ منين حضرت على (ع )مى خوانيم :
من عجز من معرفته فهو عن معرفه خالقه اعجز (123)
كسى كه از شناخت خويش عاجز باشد، از شناخت خداوندش عاجزتر است .
تو كه در علم خود زبون باشى
|
من عرفه نفسه فقد عرفه ربه (124)
هر كه خود را شناخت ، خداى خود را مى شناسد.
سر اينكه خدافراموشى موجب خودفراموشى شده است و شناخت خويش مستلزم شناخت خداوند
است ، ارتباطى است كه در واقع بين خدا و خود واقعى وجود دارد. در عالم واقع ، خدا از من
من ، من تر است . به تعبير مولوى :
بر دو چشم من نشين اى كه از من من ترى
|
تا قمر را وانمايم كز قمر روشنترى
|
و لذا در مقام توجه و علم ، خدافراموشى ، موجب خود فراموشى مى شود، وقتى از خدا دور
افتاديم از خود واقعى نيز دور مى افتيم و در آن صورت من مى ماند و شيطان !
اهرمن ماند و من ماند و دشمن چو نمانى
|
به كه مانى كه بماند ز تو سر پنجه مانى
|
غفلت از خداوند ابعاد گوناگونى دارد: اعراض غافلانه از آيات الهى يكى از
بارزترين ابعاد غفلت از خداوند است . جهان هستى ، همه آيت وجود و حضور خداوند است .
آيه بودن چيزى ، به معناى اين است كه آن چيز علامت و نشانه امرى است و از آن امر حكايت
دارد. در جهان هستى حداقل پنج قسم آيه . علامت بر حضور خداوند وجود دارد:
1 - پديدارهاى جهان آفرينش ، تحولات قانونمند طبيعت (آيات آفاقى )
2 - سرشت خدا آشناى آدمى (آيات انفسى )
3 - وحى كه به وسيله برگزيدگان خداوند، انسان را خطاب قرار داده و با او از خدا
سخن مى گويند (آيات تشريع )
4 - اولياء الهى كه وجودشان يادآور خداوند است .
5 - پديدارهاى خارق العاده كه به دست پيامبران به قصد عطف توجه مردم به پيام الهى
رخ مى هد (آيات بينات )
انسانهاى بى خبر، از اينهمه آيات غافلانه اعراض مى كنند و پيامى از آنها نمى شنوند.
در قرآن مجيد به چنين بى خبرى آدمى از آيات الهى فراوان اشاره شده است :
و ان كثيرا من الناس عن اياتنا لغافلون (يونس 92)
بسيارى از مردم از آيات ما در غفلتند
و ما تاتيهم من آيه من آيات ربهم الا كانوا عنها معرضين . (انعام 4، يس 46)
و اين مردم بى خرد چه بسيار بر آيات و نشانه هاى قدرت حق در آسمانها و زمين مى
گذرند و از آن روى مى گردانند.
انسان بى خبر وقتى كه به پديدارهاى آفرينش مى نگرد، از هويت ربطى و ماهيت نمادى
آنها غفلت مى كند و حكايت دل انگيز آنها را در خصوص حضور خداى مهربان نمى شنود.
امير معزى به همين بى خبرى اشاره مى كند: چه
به وصف اند، يك از ديگر عجيب تر
|
بى پناهى انسان معاصر و احساس تنهايى در جهان هستى از ديگر ابعاد غفلت آدمى از
خداى متعال است . دورى آدمى از خداى مهربان كه نه تنها آدمى ، هستى و هويت خود را وامدار
اوست بلكه اطمينان بخش بشر، منحصرا اوست . از مهمترين ابعاد غفلت از خدا است . غفلت
آدمى از خدايى كه هرگز نهان نيست ، بلكه هميشه مونس روان آدمى است ، خود از پديده
شگفت انگيز آفرينش است :
از تو مى يافتم خبر به گمان
|
من خود اندر حجاب خود بودم
|
ورنه با من تو در ميان بودى (125)
|
دوست نزديكتر از من به من است
|
وين عجيب تر كه من از وى دورم
|
چه كنم ؟ با كه توان گفت كه دوست
|
شيخ بهايى به ريشه دورى اعجاب انگيز اشاره مى كند و بر غفلت آدمى از خدا هشدار مى
دهد:
دلا تا به كى از در دوست دورى
|
ترا خواب غفلت گرفته است در بر
|
چه خواب گران است ، الله اكبر (126)
|
عميق ترين مرتبه غفلت از خداوند، بى خبرى از مشيت الهى و غفلت از مكر و انتقام خداوند
است و اين غفلت ، گستاخى آدمى را مى افزايد و موجب مى شود كه وى ادب عبوديت
فروگذارد و طغيان بورزد. غفلت از اميد به خدا نيز از ديگر ابعاد غفلت از خداوند است
كه سختى در معيشت از جمله موارد گريزناپذير آن است . اگر چه آفات غفلت از خداوند و
نشناختن آفريدگار قابل شمارش نيست لكن به برخى از آنها در نمودار صفحه بعد
اشاره مى شود:
نمودار صفحه 107 كتاب
مهمترين آفت خدافراموشى ، خودباختگى است . انسان دور از خدا يار را غير مى پندارد و در
نتيجه اغيار را نيز يار مى پندارد، همانگونه كه به شاديهاى كاذب
دل مى بندد، شادى حقيقى را غم مى انگارد.
تو بر يار و ندانى عشق باخت
|
شاديى را نام بنهادى غمى (127)
|
ريشه چنين غفلتى تهى شدن از خويش و محو جمال ديگران بودن است كه آدمى را از پرواز
به ملكوت باز مى دارد:
همچو آينه مشو محو جمال ديگران
|
از دل ديده فرو شوى خيال ديگران
|
در جهان بال و پر خويش گشودن آموز
|
كه پريدن نتوان با پر و بال دگران
|