آنگاه رفت و انار را آورد و به حضرت على (عليه السلام ) داد. آن حضرت چهار درهم به شمعون داد. او گفت : قيمتش ، نيم درهم است . امام فرمود:
همسرت اين انار را براى خود ذخيره كرده بود تا روزى از آن نفع بيشترى ببرد. نيم درهم
مال خودت و سه درهم و نيم هم مال همسرت . آن حضرت در برگشت به طرف
منزل ، صداى ناله درمانده اى را شنيد، به دنبال صدا رفت ، ديد مردى غريب و بيمار و نابينايى در خرابه اى بدون سرپرست و غذا روى زمين
خوابيده است ، حضرت جلو رفت و سرش را به دامن گرفت و از او پرسيد: تو كيستى ؟ از كدام قبيله اى ؟ چند روز است كه در اينجا افتاده اى ؟ گفت :
اى جوان صالح ! من از اهالى مدائن (ايران ) مى باشم ، در آنجا قرض زيادى داشتم . ناگزير سوار بر كشتى شدم و با خود گفتم خود را به
مولايم اميرمؤ منان مى رسانم شايد آن حضرت كمكى به من كند و قرضهايم را ادا نمايد - جوان نمى دانست كه سرش بر دامن على (عليه السلام ) است
- امام فرمود: من يك انار براى بيمار عزيزم مى برم ، ولى تو را محروم نمى كنم و نصفش را به تو مى دهم . حضرت انار را دو نصف كرده و نصف آن
را كم كم در دهان آن جوان مى گذاشت تا تمام شد. جوان گفت : اگر مرحمت فرمايى نصف ديگرش را نيز به من بخورانى ، چه بسا
حال من خوب شود! على (عليه السلام ) نيم ديگر انار را نيز كم كم به او خوراند تا تمام شد.
آنگاه حضرت بعد از خداحافظى با آن جوان بيمار به سوى خانه حركت كرد. در حالى كه از شدت حيا غرق در فكر بود به در خانه رسيد، ولى حيا
كرد وارد خانه شود. از شكاف در به درون خانه نگاهى كرد تا ببيند فاطمه (عليها السلام ) خواب است يا بيدار. مشاهده كرد فاطمه (عليها السلام )
تكيه كرده و طبقى از انار پيش روى اوست و ميل مى فرمايد، حضرت بسيار
خوشحال وارد خانه شد، متوجه شد كه اين انار مربوط به اين دنيا نيست . پرسيد: فاطمه جان ! اين انار را چه كسى براى شما آورده است ؟ فاطمه
(عليها السلام ) گفت : اى پسر عمو! وقتى كه از پيش من رفتى ، چندان طولى نكشيد كه نشانه سلامتى را در خود يافتم . ناگاه صداى در به
گوشم رسيد فضه خادمه در را گشود، مردى را ديد كه طبق انار دارد. آن مرد گفت : اين طبق انار را اميرمؤ منان على (عليه السلام ) براى فاطمه
فرستاده است .(162)
حكايتى ديگر
روزى حضرت فاطمه (عليها السلام ) بيمار شد، على (عليه السلام ) نزد آن حضرت آمد و فرمود: اى فاطمه ، از شيرينى هاى دنيا دلت چه
ميل دارد؟
گفت : اى على ، من انارى مى خواهم . حضرت قدرى انديشيد، چون چيزى با خود نداشت ، از جا حركت كرد و به بازار رفت ، درهمى قرض كرد و انارى
با آن خريد و به سوى منزل شتافت . در بين راه ، به مردى بيمار و نا آشنا بر خورد كرد، ايستاد و فرمود: اى پير مرد! دلت چه مى خواهد؟ پاسخ
داد: اى على ، هم اكنون پنج روز است كه در اينجا افتاده ام ، مردم از كنارم عبور كرده ، اما توجهى به من نمى كنند، دلم انار مى خواهد. حضرت لحظه
اى با خود انديشيد و گفت : يك انار براى فاطمه خريده ام ، اگر آن را به اين مستمند بدهم فاطمه از انار محروم خواهد شد و اگر به او ندهم با
فرمايش خداوند كه فرمود:
واما السائل فلال تنهر؛ سائل را از خود مران (163)))
مخالفت ورزيده ام .
پس انار را باز كرد و به آن پيرمرد خورانيد. پيرمرد بى درنگ بهبود يافت و در همان
حال فاطمه (عليها السلام ) نيز بهبود يافت . على (عليه السلام ) در حالى كه از فاطمه (عليها السلام ) شرمنده بود وارد
منزل شد. حضرت زهراء (عليها السلام ) از جان حركت كرد و به طرف حضرت على (عليها السلام ) آمد و گفت : چرا اندوهناكى ؟ سوگند به عزت و
شكوه خداوند! همين كه انار را به آن پيرمرد دادى ، ميل به انار از دلم كنار رفت .
در همين هنگام شخصى حلقه در را كوبيد. حضرت پرسيد: كيستى ؟ پاسخ داد: من سلمان فارسى هستم ، در را باز كن ! در را باز كرد، ديد كه سلمان
فارسى طبقى سرپوشيده آورده ، آن را پيش روى حضرت گذاشت . حضرت پرسيد: اين طبق چيست ؟ جواب داد: از خداوند براى پيامبرش و از پيامبرش
براى تو رسيده . حضرت سرپوش از روى طبق برداشت ، نه عداد انار در آن بود. فرمود: اى سلمان ! اگر اين انارها براى من است مى بايست ده عدد
باشد. زيرا خداوند فرموده است :
من جاء بالحسنه فلله عشر امثالها هر كس كار نيك انجام دهد براى او ده برابر پاداش نيك خواهد بود.
سلمان خنديد و يك انار از آستين خود بيرون آورد و آن را در طبق گذاشت و گفت : اى على ! به خدا سوگند ده تا بود، اما خواستم بدين وسيله تو را
بيازمايم !(164)
تحمل كمبودها و مشكلات زندگى
1 - حضرت زهراء روزى در خدمت پدر از مشكلات زندگى و كمبودهاى رفاهى سخن به ميان آورد و عرض كرد:
((اى رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) من و پسر عمويم چيزى از
وسايل رفاهى ندايم مگر پوست گوسفندى كه شبها بر روى آن مى خوابيم و روزها بر روى آن شتر خود را علف مى دهيم .
رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) فرمود: دخترم صبر و تحمل داشته باش ، زيرا موسى بن عمران ده
سال با همسرش زندگى كرد در حالى كه فروشى جز يك قطعه عباى قطوانى نداشتند.
2 - روزى ديگر رسول گرامى بر دخترش فاطمه (عليها السلام ) وارد شد و از نزديك وضع زندگى آنان را مشاهده نمود، پس فرمود: فاطمه جان !
در چه حالى به سر مى بردى ؟
پاسخ داد: يا رسول الله ! حال و وضع ما همين است كه مى نگريد. با عبايى زندگى مى كنيم كه نصف آن فرش زير ماست كه بر روى آن مى نشينيم
و نصفى ديگر، رو انداز ما كه بر روى خود مى كشيم .
3 - زمانى ديگر رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) پرسيد: فاطمه جان ! چرا رنگ تو پريده است ؟ چرا رنگ فرزندانم حسن و حسين
دگرگون شده است ؟ فاطمه (عليها السلام ) عرض كرد: پدرجان ! سه روز است كه غذا نخورده ايم ، حسن و حسين (عليه السلام ) از شدت گرسنگى
بى تاب شده اند، هم اكنون مانند جوجه هاى پراكنده از شدت گرسنگى به خواب رفته اند.
4 - روزى فرزندان فاطمه (عليها السلام ) جد بزرگوارشان را جلوى درب
منزل ديدند، به سوى پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) شتافتند و بر روى دوش
رسول خدا جاى گرفتند و گفتند: يا رسول الله ! گرسنه ايم ، به مادرمان بگو قرص نانى به ما بدهد تا رفع گرسنگى نمائيم . پيامبر
داخل منزل آمد و خطاب به فاطمه (عليها السلام ) فرمود: دخترم به دو فرزندم طعام بده ، پاسخ شنيد: پدرجان ! در خانه ما چيزى به جز بركت
وجود رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) وجود ندارد.(165)
چادر نورانى فاطمه (عليها السلام )
ابن شهر آشوب و قطب راوندى روايت كرده اند كه :
روزى حضرت على (عليه السلام ) كه به پول احتياج پيدا كرد بود، به ناچار چادر حضرت فاطمه (عليها السلام ) را كه از جنس پشم بود نزد
مردى يهودى به نام ((زيد)) رهن گذاشت و قدرى جو قرض گرفت . آن مرد يهودى چادر را به خانه برد و در حجره گذاشت . به هنگام شب ، زن
مرد يهودى وقتى كه وارد حجره شد نورى از آن چادر مشاهده كرد كه تمام حجره را روشن كره بود. زن وقتى كه آن حالت عجيب را ديد نزد شوهرش
رفت و آنچه ديده بود نقل كرد. شوهرش از شنيدن آن حالت تعجب كرد. (چون فراموش كرده بود كه چادر حضرت فاطمه (عليها السلام ) در خانه
اوست ) پس به سرعت داخل حجره شد و متوجه شد كه نور از چادر حضرت فاطمه (عليها السلام ) آن بانوى عصمت است كه مانند بدر منير خانه را
روشن كرده است . يهودى از مشاهده اين حالت تعجبش زيادتر شد. پس آن دو به خانه خويشان و دوستان خود رفتند و هشتاد نفر از آنها را به خانه
آوردند كه همگى آنها از بركت شعاع (نور) چادر فاطمه (عليها السلام ) به نور اسلام منور گرديدند.(166)
امام چون كعبه است
محمود بن لبيد گويد: پس از رحلت رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) حضرت فاطمه (عليها السلام ) بر سر مزار شهيدان مى رفت و آنجا
مى گريست . در يكى از روزها حضرت را در آنجا ديده ، جلوه ، جلو رفته ، سلام كردم و گفتم : اى بانوى زنان جهان ! سؤ الى دارم كه در سينه ام
پنهان كردم و مرا مى آزارد. فرمود: بپرس . عرض كردم : چرا على (عليه السلام ) نسبت به حق خود ساكت مانده و از آن دست برداشته است ؟
فرمود: اى ابا عمر! رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) فرمود: امام چون كعبه است كه به سوى او مى روند و او به سوى مردم نمى رود. سپس
حضرت ادامه داد: به خدا سوگند، اگر مى گذاشتند كه حق بر محور خود بچرخد و آن را براى اهلش باقى مى گذاشتند و از خاندان پيامبر خدا
پيروى مى كردند، هيچ گاه دو نفر درباره خدا يا يكديگر مخالفت نمى كردند و آيندگان از گذشتگان آن را به ارث مى بردند و گذشتگان براى
آيندگان خود مى گذاشتند تا اينكه قائم ما كه نهمين فرزند حسين (عليه السلام ) است ، بپاخيزد. اما اينان آن كسى را كه خداوند مؤ خر دانسته ، مقدم
داشته و آن كسى را كه خداوند پيشوا قرار داده ، كنار زدند. آنها همين كه پيامبر خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) را در قبر نهادند و جسم شريفش را
به خاك سپردند، هوى و هوس را برگزيده و به آراء و افكار خود عمل كردند. نفرين بر آنان باد!(167)
تقسيم كارهاى خانه با كنيز
امام باقر (عليه السلام ) از پدر بزرگوارش نقل مى فرمايد:
رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) در يكى از جنگها و غزوه هاى ساحلى ، اسيرانى نصيبش شد. آنها را تقسيم فرمود و دو زن را كه يكى جوان
و ديگرى به سن كمال رسيده بود براى خود نگه داشت . به دنبال حضرت زهراء (عليها السلام ) فرستاد و دست يكى از آن دو را گرفته در دست
فاطمه (عليها السلام ) گذاشت و فرمود: اى فاطمه (عليها السلام )! اين از آن تو باشد، او را كتك نزن ، زيرا من ديدم كه نماز مى خواند و
جبرائيل مرا از اينكه نمازگزاران را كتك بزنم نهى كرد. فاطمه (عليها السلام ) وقتى ديد كه
رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) مرتب سفارش او را مى كند، رو به حضرت كرده و گفت : اى
رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) كارهاى خانه يك روز بر عهده من و يك روز بر عهده او باشد.
رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) با شنيدن سخنان فاطمه (عليها السلام ) اشك از ديدگاه مباركش سرازير شد.(168) و فرمود: ((الله
اعلم حيث يجعل رسالته ))(169)
فرشتگان خدمتكار فاطمه
مرحوم راوندى در كتاب خرائج از سلمان فارسى روايت مى كند كه گفت :
فاطمه (عليها السلام ) را ديم كه نشسته بود و پيش روى او آسيابى بود كه جو را با آن دستاس مى كرد و بر دسته دستاس خون تازه ديدم كه در
اثر سائيده شدن و زخم دست فاطمه (عليها السلام ) بود و فرزندش حسين (عليه السلام ) را ديدم كه در گوشه اى ديگر گريه مى كرد.
دلم به حال زهراء (عليها السلام ) سوخت . به او عرض كردم : اى دختر پيغمبر! اين ((فضه )) است ، چرا كارخانه را به او واگذار نمى كنى ؟
در جواب من فرمود: رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) به من سفارش كرده كه كارهاى خانه را با او به نوبت انجام دهم . امروز نوبت من و
فردا نوبت اوست .
سلمان گفت : من عرض كردم ، پس اجازه دهيد من به شما كمك كنم ، يا جو را دستاس كنم يا حسين (عليه السلام ) را آرام نمايم . زهراء (عليها السلام )
فرمود: من بهتر مى توانم حسين را آرام كنم . پس تو جو را دستاس كن . من مشغول دستاس كردن جو شدم و در اين
حال صداى مؤ ذن برخاست و وقت نماز شد، من برخاستم و به نماز رفتم . چون نماز تمام شد ماجرا را به على (عليه السلام ) گفتم ، على (عليه
السلام ) گريان شده ، به خانه رفت ، اما طولى نكشيد كه تبسم كنان بازگشت .
رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) ما چرا را از او پرسيد و او در جواب گفت : به خانه رفتم ، زهراء (عليها السلام ) را ديدم كه به پشت
خوابيده و حسين روى سينه اش به خواب رفته و دستاس نيز خود به خود مى چرخيد! پيغمبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) تبسم كرد و فرمود: اى
على ! مگر نمى دانى كه خدا متعال فرشتگانى دارد و آنها در زمين گردش مى كنند تا خدمتكارى ((محمد و
آل محمد)) را بكنند.(170)
فاطمه (عليها السلام ) يكى از دور ركن على (عليه السلام )
رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) به حضرت على فرمود:
سلام بر تو اى پدر دو ريحانه ! به زودى دو ركن تو از بين مى روند و خداوند خود كمبود مرا براى تو جبران مى نمايد. بعد از رحلت
رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) على (عليه السلام ) فرمود: اين يكى از دور كن بود. بعد از آنكه فاطمه (عليها السلام ) از دنيا رفت ،
فرمود: اين ركن ديگر بود.(171)
مفاخره بين فاطمه (عليها السلام ) و على (عليه السلام )
از بن عباس روايت شده كه : رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) بر على و فاطمه (عليها السلام ) وارد شدند، در حالى كه آن دو بزرگوار
مى خنديدند. وقتى كه چشم آنان به پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) افتاد ساكت شدند، پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله و سلم ) به آنان
فرمودند: شما را چه شده ، مى خنديديد اما با ديدن ساكت شديد؟ فاطمه (عليها السلام ) زودتر جواب داد: پدر جان ! على مى گويد: پيامبر مرا بيش
از تو دوست مى دارد و من مى گويم : پيامبر مرا بيشتر از تو دوست دارد. رسول خدا تبسم نمود و فرمودند: دخترم ! تو شيرينى فرزندى براى من
دارى (يعنى نسل من از تو است ) اما على براى من عزيزتر از تو است .(172)
مفاخره اى ديگر
ابن شاذان قمى روايت مى كند كه يك روز على (عليه السلام ) با همسر گراميش حضرت فاطمه (عليها السلام ) در بين خرما خوردن به مفاخره
پرداختند.
على (عليه السلام ) فرمود: اى فاطمه ! رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) مرا از تو بيشتر دوست مى دارد. حضرت زهراء (عليها السلام )
گفت : واعجبا! من دختر اويم ، من نور ديده پيغمبرم ، من يگانه دختر باقى مانده او هستم .
على (عليه السلام ) فرمود: اگر سخن مرا باور نمى كنى بيا با هم خدمت پيغمبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) برويم .
على و فاطمه (عليها السلام ) با هم خدمت پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) رسيدند. فاطمه (عليها السلام ) پيشدستى كرده و گفت : اى
رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) كداميك از ما دو نفر نزد شما محبوبتريم ، من يا على ؟
رسول خدا فرمود:
انت احب و على اعز منك
تو به من محبوبترى ، و على از تو براى من عزيزتر است .)).
على (عليه السلام ) فرمود: نگفتم كه پيغمبر مرا بيشتر از تو دوست دارد. من كسى هستم كه در خانه خدا متولد شدم .
فاطمه : من دختر خديجه كبرى هستم .
على : من كسى هستم كه بلندى پرچم اسلام به دست من بوده .
فاطمه : من دختر كسى هستم كه تا مقام ((دنى فتدلى )) رفت و به مقام قرب ((قاب قوسين او ادنى )) رسيد.
على : من كسى هستم كه جبرئيل خدمت من كرده .
فاطمه : من كسى هستم كه خطبه ام را در آسمان ((راحيل )) خوانده است و خدمتگزارانم فرشتگان مى باشند.
على : من كسى هستم كه مولدم خانه خداست .
فاطمه : من كسى هستم كه عقدم در آسمانها بسته شده .
على : من صالحترين بندگان خدا هستم .
فاطمه : من دختر خاتم النبيين هستم .
على : من آنم كه نامم على از نام خداى على مشتق شده .
فاطمه : من آنم كه نامم فاطمه از فاطر مشتق گشته است .
على : من سرچشمه علوم و معارف دينم .
فاطمه : من محور گردش چرخ نجات راغبين هستم .
على : من آنم كه به نام من آدم توبه كرد.
فاطمه : من آنم كه تو به او به واسطه من قبول شد.
على : من تقسيم كننده بهشت و دوزخم .
فاطمه : من دختر محمد مختارم .
على : من بهترين رهروان جهانم .
فاطمه : من بهترين زنانم ...
آنگاه فاطمه (عليها السلام ) به پدر عرض كرد: يا رسول الله ! مرا حمايت نمى كنى ، بر پسر عمت مرا تنها مى گذارى ؟
على فرمود: يا فاطمه من از محمد به منزله نفس او هستم . فاطمه گفت : من گوشت و پوست و خون او هستم ...
در اين موقع رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) فرمود: ((فاطمة قومى ؛ دخترجان برخيز)) سر پسر عمت را ببوس كه
جبرائيل و ميكائيل و اسرافيل و عزرائيل با چهار هزار ملك ، براى حمايت پسر عمت آمده اند.
فاطمه (عليها السلام ) بر خواست سر شوهرش را بوسيد و گفت :
يا ابا الحسن بحق رسول الله معذرة الى الله عز و جل و اليك والى ابن عمك ؛ اى ابا الحسن ! به حق
رسول خدا از خداوند عزوجل و از تو و پسر عمويت پوزش مى طلبم .
و اميرالمؤ منين نيز دست فاطمه (عليها السلام ) را بوسيد.(173)
عشق و علاقه به شوهر
شيخ مفيد در كتاب ((الارشاد)) نقل مى كند:
هنگامى كه در سال هشتم هجرت ، پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) حضرت على (عليه السلام ) را در ماجراى جنگ ((ذات
السلاسل ))به سوى بيابان و ريگزار ((يابس )) براى سركوبى دشمن فرستاد، روايت شده كه : حضرت على (عليه السلام ) ((عصابة
)) (دستمال ) مخصوصى داشت ، هرگاه به جنگ بسيار سخت مى روفت آن عصابة را به سر مى بست . در اين سفر هم به نزد فاطمه (عليها السلام
) آمد و آن عصابة را طلبيد.
فاطمه (عليها السلام ) گفت : كجا مى روى ؟ مگر پدرم مى خواهد ترا به كجا بفرستد؟ حضرت على (عليه السلام ) فرمود: به سوى بيابان
ريگزار مى روم .
حضرت فاطمه (عليها السلام ) از خطر اين سفر، و مهر و محبتى كه به على داشت گريان شد. در همين هنگام پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم )
به خانه فاطمه (عليها السلام ) آمد و به فاطمه فرمود: چرا گريه مى كنى ؟ آيا مى ترسى كه شوهرت كشته شود؟ نه ، انشاء الله كشته نمى
شود.
على (عليه السلام ) به پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) عرض كرد: اى
رسول خدا آيا نمى خواهى كشته شوم و به بهشت بروم ؟(174)
ساده زيستى
سلمان فارسى مى گويد:
روزى حضرت فاطمه (عليها السلام ) را ديدم كه چادرى وصله دار بر سر داشت ، در شگفتى ماندم و گفتم : عجبا دختران پادشاهان ايران و روم بر
كرسيهاى طلايى مى نشينند و پارچه هاى زر بافت به تن مى كنند و اين دختر
رسول خداست نه چادرهاى گران قيمت بر سر دارد و نه لباسهاى زيبا فاطمه (عليها السلام ) پاسخ داد: اى سلمان خداوند بزرگ ، لباسهاى
زينتى و تختهاى طلايى را براى ما، در روز قيامت ذخيره كرده است .
حضرت سپس به خدمت پدر گراميش رفت و شگفتى سلمان را مطرح كرد و گفت : اى
رسول خدا، سلمان از سادگى لباس من تعجب نمود، سوگند به خدايى كه تو را مبعوث فرمود: مدت پنج
سال است فرش خانه ما پوست گوسفندى است كه روزها بر روى آن شترمان علف مى خورد و شبها بر روى آن مى خوابيم و بالش ما چرمى است كه
از ليف خرما پر شده است .(175)
در خانه فاطمه (عليها السلام ) محل دعاى پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم )
پيامبر اسلام (صلى الله عليه و آله و سلم ) هر سپيده دم ، بر در خانه على و فاطمه (عليها السلام ) مى ايستاد و به خداوند عرض مى كرد؛
الحمد لله المحسن المجمل المنعم المفضل الذى بنعمته تتم الصالحات سميع سامع بحمد الله و نعمه و حسن بلاوه عندنا نعوذ بالله من النار نعوذ
بالله من صباح النار نعوذ بالله من مساء النار الصلوة ...
حمد مخصوص آن خداى محسن و نيكوئى است كه فضيلت بخش و به نعمت خود،
اعمال صالحه را تمام كرده ، سميع است و سامع ، حمد خدا و نعمت او و حسن آزمايش او بر ما، پناه مى برم به خدا از دوزخ ، پناه مى برم به خدا از
بامداد دوزخ ، پناه مى برم به خدا از شام دوزخ ، رحمت بر شما باد، اى اهل بيت ، همانا خداوند خواسته پليدى را از شما ببرد اى
اهل بيت ، و به خوبى شما را پاكيزه كند.(176)
خانه فاطمه (عليها السلام ) بهترين خانه ها
در حديث است كه رسول خدا (عليها السلام ) وقتى كه آيه مباركه
فى بيوت اذن الله ترفع و يذكر فيها اسمه
در خانه هايى كه خدا فرمان داده رفعت يابد و نام خدا در آن ها ذكر شود.(177)
را تلاوت فرمود: مردى از جاى خود بلند شد و عرض كرد:
اى بيوت هذا يا رسول الله ؟؛ اى رسول خدا آن خانه كدامند؟
پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) فرمود:
((بيوت الانيباء؛ خانه هاى پيامبران است .))
ابوبكر از جاى بلند شد عرض كرد: يا رسول الله ، (در حالى كه اشاره به خانه على و فاطمه (عليها السلام ) مى كرد):
((هذا البيت منها؟؛ اين خانه از آن خانه هاست ؟)).
پيامبر فرمود:
((نعم من افضلها؛ آرى اين خانه از بهترين آن خانه هاست ؟)).(178)
مدارا و مهربانى با همسر
رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) چند روز بعد از عروسى حضرت فاطمه (عليها السلام ) به ديدار آنها رفت . از على (عليه السلام )
خواست تا چند لحظه از اتاق بيرون رود، پس از فاطمه (عليها السلام ) پرسيد: دخترم ! همسرت را چگونه يافتى ؟ عرض كرد: پدرجان ، خدا
بهترين مردان را نصيب من كرده ، لكن زنان قريش كه به ديدنم آمدند به جاى تبريك ، عقده اى بر دلم نهادند و گفتند: پدرت تو را به مردى فقير
و تهيدست كابين بسته ، با اينكه ثروتمندان و رجال بزرگى خواستگار تو بودند.
رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) دخترش را دلدارى داد و فرمود: نور ديده ام ! پدر و شوهر تو فقير نيستند، به خدا سوگند. گنجهاى زمين
را بر من عرضه داشتند، ولى من نعمتهاى اخروى را بر ثروت و مال دنيا ترجيح دادم . عزيزم ! من براى تو همسرى برگزيدم كه از همه زودتر
اسلام آورد او از حيث علم و دانش و عقل بر تمام مردم برترى دارد. خدا در بين بشر، من و شوهرت را برگزيد. تو همسر خوبى دارى ، قدرش را بدان
و از فرمانش سرپيچى نكن .
سپس على (عليه السلام ) را خواند و فرمود: با همسرت مدارا و مهربانى كن . بدان كه فاطمه (عليها السلام ) پاره تن من است . هر كس او را آزاد كند
مرا اذيت كرده و هر كس او را خشنود كند مرا خشنود كرده است .(179)
على جان ! خانه ، خانه توست
چون حضرت زهراء (عليها السلام ) مريض شد، ابوبكر و عمر براى عيادت آمدند، اما حضرت زهراء (عليها السلام ) به آن دو اجازه ملاقات نداد.
ابوبكر كه نتوانست با فاطمه (عليها السلام ) ملاقات كند و رضايت او را بداست آورد، گفت : به خدا قسم زير سقف ديوار نمى خوابم تا رضايت
فاطمه (عليها السلام ) را بدست آورم .
آن دو نزد على (عليه السلام ) رفتند و گفتند: ما براى عيادت فاطمه (عليها السلام ) رفتيم ، اما به ما اجازه عيادت نداد، شما او را راضى كنيد تا
به خدمت او برويم و از او دلجوئى كنيم . على (عليه السلام ) فرمود: بسيار خوب ، من با فاطمه (عليها السلام ) صحبت مى كنم . به
منزل رفت و از دختر پيغمبر براى ورود آن دو اجازه خواست . حضرت زهراء (عليها السلام ) گفت : به خدا سوگند كه هرگز با آنها سخن نخواهم گفت
تا خدمت پدرم برسم و جريان كار آنها را بازگويم . على (عليه السلام ) فرمود: آنها مرا واسطه و شفيع قرار دادند. حضرت فاطمه (عليها السلام
) عرض كرد: على جان ! خانه ، خانه توست . زنان تابع مردانند و من مخالفت تو نمى كنم ، هر كه را خواهى اجازه فرماى .
آن دو وارد خانه شدند و در برابر بستر فاطمه (عليها السلام ) نشستند و سلام كردند. فاطمه (عليها السلام ) روى از آنها گردانيد و با آنها سخن
نگفت . آنها گفتند: ما براى رضاى خاطر تو آمده ايم كه ما را ببخشى و از تقصير ما درگذرى .
حضرت فاطمه (عليها السلام ) روى به على (عليه السلام ) كرده و فرمود: من از آنها يك سؤ الى دارم و خدا را شاهد مى گيرم كه حقيقت را بگويند.
فرمود: آيا فراموش كرديد كه رسول خدا فرمود: فاطمه پاره تن من است . او از من و من از او هستم . هر كس او را آزار دهد مرا آزرده است و هر كس
مرابيازارد خدا را آزرده است و كسى كه پس از من او را بيازارد چنان است كه در حضور من او را آزرده باشد و هر كه در زندگى من او را اذيت كند
مثل آن است كه در مرگ من او را اذيت كرده است ؟
هر دو حرفهاى حضرت فاطمه (عليها السلام ) را تصديق كردند. وقتى حضرت فاطمه (عليها السلام ) از آن دو اقرار گرفت ، سربلند كرد و
فرمود: پروردگارا! تو شاهد باشد، شما هم اى حاضرين شاهد باشيد كه ابوبكر و عمر مرا اذيت كردند. سپس ؛ دوباره از آنان روى گردانيد و
فرمود: به حق پدرم با شما ديگر سخن نگويم تا خدا را ملاقات كنم و شكايت شما را به داورى
عدل الهى تقديم نمايم . ابوبكر از حرفهاى حضرت فاطمه (عليها السلام ) به شدت متاءثر شد و گفت : كاش مادرم مرا به دنيا نياورده بود تا
دختر پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) از من ناراضى نباشد. عمر به او گفت : عجب است از مردم كه زمام امور را به دست تو داده اند كه براى
خشم زنى جزع مى كنى و به رضاى زنى شاد مى گردى . اين را گفت و هر دو برخاستند و رفتند.
نزول مائده آسمانى براى فاطمه (عليها السلام )
در كتاب ((كشف الغمه )) آمده است :
روزى على (عليه السلام ) مختصرى به عنوان ((قيلوله ))(180) خوابيد، چون از خواب بيدار شد، براى رفع گرسنگى خود غذايى از
همسرش طلب كرد. زهراء (عليها السلام ) گفت : سوگند به آن خدايى كه پدرم را به نبوت و تو را به وصيت گرامى داشته ، امروز چيزى كه
بتوانم تو را سير كنم ندارم ، بلكه دو روز است كه خود چيزى نخورده ام و هر چه در خانه بود براى شما و فرزندانم آوردم ...!
على (عليه السلام ) فرمود: اى فاطمه ! چرا به من خبر ندادى تا براى شما چيزى تهيه كنم ؟
فاطمه (عليها السلام ) پاسخ داد: اى ابوالحسن ! از خداى خود شرم كرده كه چيزى از تو بخواهم كه انجام آن برايت دشوار باشد. على (عليه
السلام ) بعد از شنيدن سخنان فاطمه (عليها السلام ) با دلى پر از اميد و
توكل به خدا، از خانه بيرون آمد و يك دينار پول قرض كرد تا براى اهل خانه چيزى بخرد، او همچنان مى رفت كه مقداد بن اسود را ديد كه در هواى
گرم مدينه در كوچه نشسته بود. حضرت از او پرسيد: چرا در اين هواى گرم اين چنين پريشان در كوچه نشسته اى ؟
مقداد عرض كرد: اى اباالحسن ! مرا به حال خود واگذار و از وضع من نپرس .
على (عليه السلام ) فرمود: الى برادر! من نمى توانم از تو بگذرم ، مگر آنكه از
حال تو با خبر گرديم .
مقداد وقتى كه با اصرار على (عليه السلام ) روبرو شد گفت :
اى ابوالحسن ! اكنون كه اصرار مى كنى خواهم گفت : سوگند به خدا چيزى جز تنگدستى مرا به اين
حال در نياورده ، من در حالى كه خانواده ام گرسنه بودند از خانه بيرون آمدم ، چون صداى گريه آنها را از شدت گرسنگى شنيدم نتوانستم خود
دارى كنم و اندوهناك از خانه بيرون آمدم .
با شنيدن اين سخنان ديده گان على (عليه السلام ) از اشك پر شد و بر محاسن مباركش جارى گشت . رو به مقداد كرد و فرمود: سوگند به همان
خدا، كه به او سوگند ياد كردى مرا نيز چنين امرى از خانه بيرون آورده و من اكنون يك دينار قرض كرده ام ، آن را به تو مى دهم و تو را بر خود
مقدم مى دارم . پول را به او داد و براى اقامه نماز، به مسجد رفت . نماز ظهر را با پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) به جا آورد و همچنان در
مسجد ماند تا نماز عصر و مغرب را نيز در مسجد با پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) به جاى آورد.
پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) بعد از نماز رو به على (عليه السلام ) كرد و فرمود: آيا دوست دارى من مهمان شما باشم ؟ على (عليه السلام
) از شرم ، پاسخى نداد. پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) كه از طريق وحى از ماجراى گرسنگى خاندان على و قرض دادن يك دينار به مقداد
مطلع بود، از طرف خداى تعالى ماءمور شده بود تا آن شب را براى صرف شام به خانه على (عليه السلام ) برود.
پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) فرمود: اى ابالحسن ! چرا نمى گويى نه ! تا برگردم و نمى گويى آرى تا به همراهت بيايم ؟
على (عليه السلام ) عرض كرد: با كمال اشتياق مقدم شما را گرامى مى دارم ، بفرمائيد!
پس به اتفاق يكديگر وارد خانه شدند. فاطمه (عليها السلام ) در مطلاى خود،
مشغول عبادت بود و پشت سرش قدحى پر از غذاى گرم كه بخار از آن بر مى خاست وجود داشت .
فاطمه (عليها السلام ) چون صداى پدر را شنيد از مصلا بر خاست و به پدر سلام كرد.
رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) پاسخ سلامتى را داده و دست بر سرش كشيد و فرمود: دخترم ! چگونه روز خود را شب كردى ؟ خدايت رحمت
كند! فاطمه (عليها السلام ) از زندگى خود اظهار رضايت كرد و گفت : به خوبى ! سپس رفت و آن قدح پر از غذا را برداشته و پيش روى
رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) گذارد. على (عليه السلام ) بعد از ديدن ظرف غذا كه بوى عطر آن فضاى اتاق را پر كرده بود به
صورت همسرش خيره شد، پس به همسرش گفت : مرگر تو سوكند نخوردى و نگفتى كه دو روز است غذايى نخورده ام .
فاطمه (عليها السلام ) سر به سوى آسمان بلند كرد و گفت : خداى من داناتر است بدانچه كه در آسمانها و زمين است و مى داند كه من راست گفته ام
. على (عليه السلام ) پرسيد: پس اين غذا را كه تا كنون مانند آن را نديده و خوشبوتر از آن را استشمام نكرده ام از كجا آورده اى ؟
رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) دست مبارك خود را بر پشت شانه على گذارد و فشارى داد و فرمود: اين غذا، در
مقابل همان دينارى است كه در راه خدا ايثار كردى در حالى كه خود به آن نيازمند بودى .
در اين وقت رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) گريست و گفت :
الحمد لله الذى اءبى لكما ان تخرجا من الدنيا حتى يجريك يا على مجرى زكريا و يجرى فاطمة مجرى مريم بنت عمران .
سپاس خدايى را سزاوار است كه نخواست شما از دنيا برويد تا تو را همانند زكريا و فاطمه را همانند مريم دختر عمران گرداند.(181)
براى دنيا رفتم ولى توشه آخرت آوردم
در كتاب ((دعوت راوندى )) از ((سويد بن غفلة )) نقل شده كه :
براى على (عليه السلام ) گرفتاريى پيش آمد كرد، لذا فاطمه زهراء (عليها السلام ) براى رفع
مشكل خدمت رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) رفت و در زد. پيامبر فرمودند: صداى راه رفتن حبيبه ام ، فاطمه (عليها السلام ) را از پشت در مى
شنوم . اى ام ايمن ! برخيز و ببين كيست . ام ايمن برخاست و در را گشود، پس فاطمه (عليها السلام ) وارد شد. پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم )
فرمود: فاطمه جان ! در ساعتى به سراغ من آمده اى كه هيچگاه در اين ساعت ها سابقه نداشت به ديدن من بيائى . صديقه طاهرة عرض كرد: اى
رسول خدا! طعام ملائكه در نزد پروردگار چيست ؟ فرمودند: حمد و ستايش كردن ، عرض كرد: طعام ما چيست ؟
رسول اكرم فرمودند: قسم به آن كس كه جانم در قبضه قدرت اوست يك ماه است كه در
منزل ما براى طبخ طعام آتشى افروخته نشده است ، ولى فاطمه جان ! به تو پنج كلمه ياد مى دهم كه
جبرئيل آن را به من ياد داده . فاطمه (عليها السلام ) سؤ ال كردند: يا رسول الله ! آن پنج كلمه چيست ؟ فرمود:
يا رب الاولين و الاخرين ، يا ذالقوة المتين ، يا راحم المساكين ، و يا ارحم الراحمين .
اى پروردگار اولين و آخرى ، و اى صاحب نيرويى سخت استوار، اى مهربان نسبت به مساكين ، و اى مهربان ترين مهربان .
فاطمه زهراء (عليها السلام ) با خوشحالى به طرف منزل برگشت . على (عليه السلام ) سؤ
ال فرمودند: پدر و مادرم فداى تو باد، با خود چه آورده اى ؟ عرض كرد: براى دنيا رفتم ولى توشه آخرت آوردم . على (عليه السلام ) فرمودند:
خير پيش ، خير پيش ، هر چه آورده اى خير است .(182)
كمك كردن پيامبر به فاطمه
در روايت آمده است كه :
روزى رسول خدا وارد خانه امير مؤ منان على (عليه السلام ) شد، ديد على و فاطمه (عليها السلام ) با هم
مشغول آسيا كردن مى باشند، فرمود: كداميك از شما خسته تريد؟ على (عليه السلام ) عرض كرد: فاطمه (عليها السلام ) از من خسته است .
پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) به فاطمه (عليها السلام ) فرمود: دختر عزيزم برخيز. فاطمه (عليها السلام ) برخاست و پيامبر (صلى
الله عليه و آله و سلم ) خود به جاى فاطمه (عليها السلام ) نشست و به على (عليه السلام ) در آسيا كمك كرد.(183)
خانه فاطمه جايگاه رسالت
زيد بن على از پدرش على بن الحسين و از على بن ابيطالب (عليه السلام ) روايت مى كنند كه فرمود:
روزى پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) بر على و فاطمه (عليها السلام ) وارد شد و دو طرف در خانه را گرفته ، فرمود: سلام بر شما اى
خاندان رحمت و جايگاه رسالت و محل نزول فرشتگان ! اى دخترم ! همانا خداوند سبحان توجهى خاصى به
اهل زمين فرمود و پدرت را برگزيد و پيامبرش نمود. بار ديگر به زمين نگريست و از مردم روى زمين همسرت على را بعنوان برادر و جانشين من
انتخاب نمود. باز به زمين نگريست و تو و مادرت را برگزيد و شما را بانوى زنان جهانيان قرار داد. براى چهارمين مرتبه به زمين توجه نمود،
دو پسرت را برگزيد و آنان را دو آقاى جوانان اهل بهشت قرار داد. عرش پروردگار گفت : پروردگارا! اينان دو پسر پيامبرت و دو جانشين و وصى
اويند، مرا به آنان زينت ده . بنابر اين ، آن دو در روز قيامت همانند دو گوشواره بر دو طرف عرش خدا قرار مى گيرند.(184)
سقف خانه فاطمه (عليها السلام ) عرش پروردگار
عبدالله بن عجلان سكونى مى گويد:
از حضرت باقر (عليه السلام ) شنيدم كه فرمود: خانه على و فاطمه (عليها السلام ) از حجرات
رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) است و سقف خانه شان عرش پروردگار جهانيان مى باشد. از درون خانه آنان پنجره اى گشاده به سوى
عرش ، معراج وحى مى باشد كه فرشتگان صبح ، شب و در هر ساعت و هر لحظه بر آنان وحى
نازل مى كنند. ورود و خروج گروههاى فرشتگان از آنان نمى گسلد، گروهى فرود مى آيند و گروهى بالا مى روند.(185)
فاطمه (عليها السلام ) در مراسم حجة الوداع
در ماه رمضان سال دهم هجرى ، على (عليه السلام ) از سوى پيامبر براى يك ماءموريت مهم رزمى تبليغى به همراه سيصد سواره نظام به كشور يمن
كه در قلمرو پيامبر بود اعزام شد. پس از انجام ماءموريت و موفقيت كامل ، على (عليه السلام ) از يمن طى نامه اى گزارش كار خود را براى پيامبر
(صلى الله عليه و آله و سلم ) فرستاد. پيامبر در پاسخ به على (عليه السلام ) امر فرمود: براى انجام مراسم حج خود را به مكه برسان .
پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) در ماه ذيقعده آن سال با عده زيادى از مردم براى سفر حج مهيا شده و در روز شنبه 25 ذيقعده
سال دهم هجرى قمرى از مدينه به سوى مكه حركت نمودند و در ((ذى الحليفه )) احرام بستند.
همه همسران پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) و حضرت فاطمه (عليها السلام ) در اين سفر همراه پيامبر در انجام مناسك حج حضور داشتند.
على (عليه السلام ) پس از گذشت سه ماه از ماءموريت . در ايام حج به مكه رسيد و در آنجا همسر عزيزش فاطمه را ديدار نمود.
در پايان اين سفر (حجة الوداع ) در ((غدير خم )) در يك اجتماع با شكوه پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) به فرمان خداوند على (عليه
السلام ) را به امامت و جانشينى خود منصوب نمود. پس با توجه به حضور فاطمه (عليها السلام ) در حجة الوداع با اطمينان مى توان گفت كه :
((فاطمه زهراء در مراسم با شكوه غدير خم حضور داشته است .(186)
اولين مدافع حريم ولايت
در آن هنگامه غم آلود مدينه كه على (عليه السلام ) را به زور به طرف مسجد مى بردند، فاطمه زهراء (عليها السلام ) ميان جمعيت آمد و بين امام و
آنان قرار گرفت و فرمود:
سوگند به خدا، نمى گذارم پسر عموى مرا ظالمانه به سوى مسجد ببريد. واى بر شما چه زود به خدا و رسولش خيانت كرديد، با اينكه
رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) پيروى از ما و دوستى با ما را به شما سفارش كرده بود...
آنگاه كه امام را مظلومانه و با ستم به مسجد بردند، حضرت زهراء (عليها السلام ) وارد مسجد شد و فرمود: رها كنيد پسر عموى مرا. قسم به آن
خدايى كه محمد را به حق برانگيخت ، اگر از على دست بر نداريد گيسوان خود را پريشان كرده و پيراهن
رسول خدا را بر سر افكنده در برابر خدا فرياد خواهم زد.
در مسجد وقتى كه عمر با شمشير برهنه ، على (عليه السلام ) را تهديد كرد كه اگر بيعت نكنى گردنت را مى زنم ، در اين هنگام حضرت زهراء
(عليها السلام ) خطاب به ابوبكر فرمود: اى ابوبكر! آيا مى خواهى شوهرم را از دستم بگيرى ؟ سوگند به خدا اگر دست از او برندارى ، موى
سرم را پريشان مى كنم و گريبان چاك زده كنار قبر پدرم رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) مى روم .
|