next page

fehrest page

back page

((پدر عزيزم دنيا به جمال تو با رونق و روشن بود و امروز در عزاى تو گلهاى جهان پژمرده است ، اكنون ، ترو خشك دنيا حكايت از ظلمت و تاريكى مى نمايد. تو بهار دين پروردگار عالم بودى ، تو نور فروزان نبوت بودى ، چه شد در فراق تو كوهسارها فرو نمى ريزد، چه پيش آمد درياها فرو نمى نشينند. چگونه است كه آب زمين را فرا نمى گيرد. پدر عزيزم : فرشته گان بر تو گريستند محراب تو بى مناجات و معطل ماند. تو خود قرين مسرت و شادى گشتى و بهشت به لقاى تو در دعاى تو زينت گرفت . اى روشنايى روز و جلوه و مجال خورشيد، تو كجايى كه جهان دور از تو لباس ‍ عزا پوشيده و گلهاى شاداب بهارى در غم تو، رنگ خزان به خود گرفته . پدر عزيزم ، آنچنان در غم تو بنالم كه جان بسپارم . آنقدر در جستجوى تو بكوشم تا تو را باز جويم . اين چه بار گران بود كه پشت مرا در هم شكست ديگر نمى توانم به مسجد بيايم تا جاى خالى تو را ببينم ...(126)
فصل ششم : در منزل على (عليه السلام )، همراه امام
درِ خانه فاطمه (عليها السلام ) محل دعاى پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم )
پس از نزول آيه
و اءمر اهلك بالصلوة و اصطبر عليها(127) و آيه انما يريد الله ليذهب عنكم ...(128)
پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله و سلم ) هر روز، وقت نماز صبح به در خانه على و فاطمه (عليهما السلام ) مى آمد و مى فرمود: ((سلام و رحمت و بركات خدا بر شما باد)). پس اهل بيت ، يعنى على و فاطمه و حسن و حسين (عليهم السلام ) در پاسخ اظهار مى داشتند: ((و سلام و رحمت و بركات خدا بر شما باد اى پيامبر خدا)). سپس حضرت دو طرف چهار چوبه در را گرفته مى فرمود: نماز، نماز، خدا شما را رحمت كند. همانا خداوند چنين مى خواهد كه هر گونه آلودگى را از شما خاندان نبوت ببرد و شما را از هر ناخالصى پاك كند. پس حضرت تا زمانى كه در مدينه حضور داشت هر روز صبح پيوسته اين كار را انجام مى داد تا اينكه از دنيا رحلت فرمود.(129)
على (عليه السلام ) از زبان فاطمه (عليها السلام )
حضرت فاطمه (عليها السلام ) در برابر يكى از افراد نادان مدينه كه در مورد على (عليه السلام ) زبان به سرزنش گشوده بود و ناسزا مى گفت ، فرمود: مى دانى على كيست ؟
على امامى ربانى و الهى و هيكلى نورانى و مركز توجه همه عارفان و خداپرستان و فرزندى از خاندان پاكان ، گوينده به حق و روا، جايگاه اصلى و محور امامت ، پدر حسن و حسين (عليهم السلام ) دو دسته گل پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) و دو بزرگ و سرور جوانان اهل بهشت است .(130)
ذوالفقار على (عليه السلام ) در دست فاطمه (عليها السلام )
مرحوم شيخ مفيد (رحمة الله عليه ) نقل مى كند:
وقتى كه پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) از جنگ احد باز مى گشت حضرت فاطمه (عليها السلام ) با ظرفى پر از آب بر در خانه به استقبال پدر آمد و سر و صورت پدرش را از گرد و خاك راه شستشو داد، به دنبال آن اميرالمؤ منين (عليه السلام ) با دستى مجروح و پر از خون از راه رسيد و ذوالفقارش را به فاطمه (عليها السلام ) داد و فرمود:
خذى هذا السيف فقد صدقنى اليوم
اين شمشير را بگيرد، كه امروز وفاى خود را نسبت به من نشان داد.
سپس رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) به فاطمه (عليها السلام ) فرمود:
اى فاطمه (عليها السلام ) شمشير على را بگير كه شوهرت امروز دين خود را ادا كرد و خداوند و به وسيله شمشير او بزرگان قريش را از پاى در آورد.(131)
فاطمه (عليها السلام ) به سؤ الات شرعى با گشاده روئى پاسخ مى داد
على (عليه السلام ) نقل فرمود: روزى يكى از زنان مدينه خدمت حضرت فاطمه (عليها السلام ) رسيد و گفت : مادر پيرى دارم كه در مسائل نماز سؤ الاتى دارد، مرا فرستاده تا مسائل شرعى نماز را از شما بپرسم .
حضرت زهراء (عليها السلام ) فرمود: بپرس .
زن مسائل فراوانى را مطرح كرد و پاسخ شنيد. در ادامه پرسشها، آن زن خجالت كشيد و گفت : اى دختر رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم )، بيش از اين نبايد شما را به زحمت اندازم . حضرت فاطمه فرمود: آن چه سؤ ال دارى بپرس ، آيا كسى را اجير نمايند كه بار سنگينى را به بام ببرد و در مقابل ، صد هزار دينار طلا مزد بگيرد، چنين كارى براى او دشوار است ؟
آن زن گفت : خير. حضرت ادامه داد: من هر مساءله اى را كه پاسخ مى دهم . بيش از فاصله بين زمين و عرش گوهر و لؤ لؤ پاداش مى گيرم ، پس سزاوارتر است كه بر من سنگين نيايد.(132)
دفاع از امام على (عليه السلام ) در فتح مكه
ام هانى ، خواهر على (عليه السلام ) گويد: در روز فتح مكه دو تن از خويشان مشرك شوهرم را پناه دادم . هنوز آنها در خانه ام بودند كه ناگهان برادرم على (عليه السلام )، سواره و زره پوش وارد خانه ام شده و به طرف آن دو تن شمشير كشيد. من ميان او وايشان ايستادم و گفتم : اگر بخواهى آن دو را بكشى بايد پيش از آنها مرا بكشى ! (ظاهرا خواهرش حضرت را نشناخته بود.) على (عليه السلام ) بيرون رفت در حالى كه چيزى نمانده بود آنها را بكشد. من خود را به محل خيمه رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) در ((بطحا)) رساندم ، اما آن حضرت را پيدا نكردم ، ولى فاطمه (عليها السلام ) را ديدم و ماجرا را برايش گفتم ، ديدم فاطمه (عليها السلام ) از همسرش قاطع تر است ، با تعجب فرمود: تو هم بايد مشركين را پناه دهى ؟ يا به نقلى حضرت زهراء (عليها السلام ) در مقام دفاع از شوهرش بر آمده و روى به ام هانى كرده فرمود: اى ام هاين ! تو از اينكه على دشمنان خدا و دشمنان رسول خدا را ترسانيده و تهديد كرده ، آمده اى به حضرت رسول شكايت كنى ...؟
در اين ميان پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) رسيد و از حضرتش براى آن دو نفر امان طلبيدم و پيامبر به آنها امان داد. پس پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) به فاطمه (عليها السلام ) فرمود كه براى او آب فراهم كند. فاطمه آب فراهم كرد و پيامبر شستشو نمود.
(ناگفته نماند) هنگامى كه هند و ديگر زنان مشركين براى اعلام پذيرش ‍ اسلام و بيعت به حضرت پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) رسيدند فاطمه (عليها السلام ) نيز حضور داشت .(133)
خانه فاطمه (عليها السلام ) خانه من است
حضرت موسى بن جعفر (عليه السلام ) در ضمن حديثى طولانى چنين فرمود:
پيامبر اكرم به هنگام رحلت از اين دنيا فرمود: ((آگاه باشيد كه در خانه فاطمه (عليها السلام ) در خانه من و خانه اش خانه من است ، هر كس هتك حرمت او كند، حجاب خداوند را دريده و هتك حرمت خدا را كرده است .))
راوى اين حديث مى گويد: حضرت موسى بن جعفر (عليه السلام ) مدتى طولانى گريست و فرمود: به خدا سوگند كه حجاب خداوند هتك شد، به خدا سوگند حجاب خدا هتك شد، به خدا سوگند حجاب خداوند هتك شد، اى مادر! درود خداوند بر او باد.(134)
شرافت فاطمه (عليها السلام ) بر حورالعين
فاطمه (عليها السلام ) از جمله ابرار و كسانى است كه سوره ((هل اتى )) درباره آنان نازل شده است .
علماى شيعه و سنت نكته اى راجع به عظمت حضرت فاطمه (عليها السلام ) در سوره ((هل اتى )) بيان مى كنند كه از آن جمله ، ((ابوالفرج عبدالرحمن بن الجوزى )) است ، او مى گويد:
((شگفتا كه انواع نعمت هاى بهشت از پوشيدنيها، طعامها، آشاميدنيها، قصرها، چشمه هاى جارى در سوره ((هل اتى )) ذكر شده ، ولى از زنان و حوريان بهشتى كه نهايت لذت است سخنى به ميان نيامده و اين به خاطر احترام فاطمه (عليها السلام ) است كه اشرف دختران به شمار مى آيد. كسى كه فاطمه زهراء (عليها السلام ) را وصف مى كند از حورالعين سخن به ميان نمى آورد.))(135)
پذيرايى شايسته از مهمان
قرآن كريم در شرح ايثار خاندان نبوت در سوره مباركه حشر مى فرمايد: و يوثرون على انفسهم و لوكان بهم خصاصة (136)
شرح ماجرا:
در حديث آمده است كه مردى خدمت رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) شرفياب شد و از گرسنگى شكايت كرد، رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) شخصى را به حجره هاى همسران خود فرستاد تا چيزى براى مرد فقير بيابند، اما همگى آنها گفتند:
((ماعندنا الا الماء؛ نزد ما چيزى جز آب نيست )).
سپس پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) رو به اصحاب كرد و فرمود: چه كسى امشب اين مرد فقير را مهمان مى كند؟
على (عليه السلام ) فرمود:
((انا له يا رسول الله ؛ من پذيرائيش مى كنم اى رسول خدا!))،
پس به طرف خانه حركت كرد و جريان را به اطلاع حضرت فاطمه (عليها السلام ) رساند، حضرت فاطمه گفت :
ما عندنا الا قوت الصبية و لكنا نؤ ثر به ضعيفنا
نزد ما غذايى ، جز به اندازه دختر بچه اى نيست و لكن ما مهمان را بر خود مقدم مى داريم .
آن شب على (عليه السلام ) به فاطمه (عليها السلام ) فرمود: شما بچه ها را خواب كن ، من از مهمان پذيرايى مى كنم . چراغها را خاموش كرد و خود به همراه مهمان سر سفره نشست ، اما خود از غذا چيزى نخورد تا اينكه مهمان سير شد، صبح همان شب اين آيه نهم از سوره حشر در شاءن ايشان ، (على و فاطمه (عليها السلام )) نازل شد. على (عليه السلام ) صبح كه خدمت رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) شرفياب شد. (بى آنكه سخنى بگويد) پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) تبسم كرد و آيه فوق را تلاوت فرمود و ايثار آنها را ستود.(137)
تحمل گرسنگى با شنيدن فضايل على (عليه السلام )
حضرت فاطمه (عليها السلام ) گويد: نزد رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) رفته سلام كردم ، حضرت فرمود: عليك السلام دخترم ! اى پيامبر خدا! به خدا سوگند كه امروز صبح در خانه على (عليه السلام ) يك دانه گندم هم نبود. هم اكنون پنچ روز است كه غذا به دهان او وارد نشده است . صبحگاهان نه گوسفندى داشتيم ، نه شترى و نه خوراكى و نه آشاميدنى اى !!
حضرت فرمود: نزديك بيا. نزديك رفتم . فرمود: دستت را ميان پشت و لباسم قرار ده . من چنين كردم ، مشاهده نمودم كه بين پشت و شانه حضرت سنگى است كه به سينه ايشان بسته شده است ، فريادى كشيدم ، رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) فرمود: دخترم ! حدود يك ماه است كه در خانه هاى خاندان محمد آتشى براى غذاى افروخته نشده است . سپس ‍ فرمود: آيا قدر و منزلت على (عليه السلام ) را ميدانى ؟
او كسى است كه كارهاى مرا در سن دوازده سالگى كفايت كرد و در شانزده سالگى در پيش روى من به دفاع از من شمشير زد، در نوزده سالگى شجاعان (قريش ) را بر زمين زد و گشت و در بيست سالگى غم و اندوه مرا بر طرف كرد و در قلعه خيبر را كه پنجاه نفر نمى توانستند آن را بلند كنند، در بيست و چند سالگى بلند نمود.
چهره فاطمه (عليها السلام ) از شنيدن اين مطالب روشن شد، نزد على (عليه السلام ) آمد در حالى كه خانه اش از نور چهره اش روشن شده بود. على (عليه السلام ) به او فرمود: اى دختر محمد (صلى الله عليه و آله و سلم ) هنگامى كه از نزد من بيرون رفتى ، چهره ات بدين گونه روشن نبود؟ گفت : همانا رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) فضايل تو را برايم گفت ، نتوانستم خود را نگه دارم تا اينكه نزد تو آمدم .(138)
چرخيدن آسياى سنگى به امر پروردگار
از ابوذر غفارى روايت كرده اند كه گفت :
رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) مرا به خانه على (عليه السلام ) فرستاد تا او را به نزد پيغمبر بخوانم ، چون به خانه آن حضرت رفتم چيز عجيبى مشاهده كردم ، ديدم آسياى سنگى كه در خانه بود، بدون اينكه كسى او را به گردش در آورد مى چرخد. من به همراه على (عليه السلام ) به نزد رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) آمديم . آنگاه من جريان را به عرض پيغمبر رساندم . رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) فرمود: همانا خداى تعالى قلب و جوارح دخترم فاطمه (عليها السلام ) را از ايمان و يقين پر كرده و چون ناتوانى جسمى او را مى داند وى را كمك مى دهد. مگر نمى دانى كه خداوند فرشتگانى را به كمك و خدمتكارى آل محمد (صلى الله عليه و آله و سلم ) گماشته است ؟
در روايت ديگرى وارد شده : گاهى حضرت فاطمه (عليها السلام ) به نماز و عبادت كه مى ايستاد و كودكش در گهواره گريان مى شد. فرشته اى گهواره را به حركت در مى آورد.(139)
در همه خانه ها بسته شود الا خانه على و فاطمه (عليها السلام )
امام حسن (عليه السلام ) فرموده است : آيا مى خواهيد برخى از اخبار خود را براى شما بازگو كنم ؟ گفتند: آرى اى پسر اميرالمؤ منين ! فرمود: هنگامى كه رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) مسجدش را در مدينه ساخت و در خانه خود را به روى مسجد باز گذاشت ، مهاجرين و انصار نيز درهايى از خانه هاى خود را بر طرف مسجد گشودند. خداوند متعال اراده فرمود كه فضيلت حضرت محمد و خاندان والاى او را آشكار كند، لذا جبرئيل نازل شد و از سوى خداوند متعال دستور آورد كه : پيش از آنكه عذاب الهى فرود آيد، بايد همه درهايى كه به سوى مسجد باز است ، بسته شود! نخستين كسى كه پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) به او دستور داد در خانه اش را ببندد عباس عمومى حضرت بود. بعد عمر بن خطاب از راه رسيد و گفت : اى رسول خدا دوست دارم به هنگام رفتن به جايگاه نماز شما را ببينم ، اجازه فرماييد روزانه اى به مسجد باز كرده تا بتوانم شما را ببينم . حضرت فرمود: خداوند متعال چنين اجازه اى نمى دهد. گفت : به اندازه اى كه بتوانم صورتم را بر آن بگذارم . فرمود: خداوند اجازه نمى دهد. گفت : به اندازه اى كه بتوانم يكى از چشمهايم را روى آن بگذاريم . فرمود: خداوند اجازه نمى دهد. آنگاه فرمود: اگر بگويى به اندازه سر سوزن به تو اجازه نخواهم داد. سپس فرمود: سوگند به آن كسى كه جانم در دست اوست . من شما را خارج و آنها (على و فاطمه و حسن و حسين (عليه السلام )) را داخل نكردم ، بلكه خداوند آنان را داخل و شما را خارج كرد.(140)
پدرم فداى تو باد
روزى رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) كه از مسافرت بر گشته بود به در خانه فاطمه (عليها السلام ) رفت ، ديد كه بر در خانه او پرده اى و در دستهايش دستبندى نقره اى است . بى درنگ از در خانه برگشت . ابو رافع وارد خانه فاطمه (عليها السلام ) شد. آن حضرت در حالى كه مى گريست داستان مراجعت حضرت رسول را به ابو رافع گفت : ابو رافع از پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) علت مراجعت را پرسيد. حضرت فرمود: به خاطر پرده و دستبندها. فاطمه (عليها السلام ) آنها را به وسيله بلال نزد حضرت فرستاد و پيغام داد: اينها را به عنوان صدقه دادم ، به هر نحوى كه صلاح مى دانيد خرج كنيد. حضرت به بلال فرمود: اينها را ببر و بفروش و به ((اهل صفه )) بده . بلال دستبندها را به دو درهم و نيم فروخته و به اهل صفه داد. رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) نزد فاطمه (عليها السلام ) آمد و فرمود: پدرم فداى تو باد، كار نيكى انجام دادى .(141)
در نقلى ديگر آمده است كه : رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) در يكى از سفرهاى جنگى ، به مدينه بازگشت و به سوى خانه فاطمه رهسپار شد، وقتى كه به در خانه رسيد، ناگهان پرده مخصوصى را ديد كه آويزان است و حسن و حسين (عليه السلام ) را ديد كه در دستشان دستبند نقره اى مى باشد.
پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) از همانجا بازگشت و وارد خانه فاطمه (عليها السلام ) نشد. فاطمه از جريان برگشتن پدر از در خانه آگاه شد و گمان برد كه علت بازگشت پيامبر به خاطر آن پرده و دستبندها بوده است .
بلافاصله پرده را گرفت ، دستبندها را از دست حسن و حسين (عليه السلام ) بيرون آورد. آنها با چشمى گريان به حضور رسول خدا آمدند.
رسول خدا آن دستبندها را از آنها گرفت و به ((ثوبان )) (يكى از غلامان ) فرمود: اينها را به فلان جا ببر و با اينها براى فاطمه يك گردنبدند از چوب عصب ، و دو دستبند از چوب عاج خريدارى كن و فرمود:
فان هولاء اهل بيتى و لا احب ان ياءكلوا طيباتهم فى حياتهم الدنيا؛ زيرا اينها اهل خانه من هستند و من دوست ندارم كه آنها زيبائيها و لذائذ را در اين دنيا مصرف كنند و براى آخرت باقى نگذارند.(142)
سخنان حضرت فاطمه در مورد پيامبر و على
حضرت زهراء (عليها السلام ) به برخى از زنان فرمود:
دو پدر دينيت ، محمد و على را با ناخشنودى پدر و مادر نسبى خود خشنود ساز! ولى پدر و مادر نسبى خود را با خشم دو پدر دينى خود از خود راضى مساز، زيرا اگر پدر و مادر نسبى تو از تو ناراضى باشند حضرت محمد (صلى الله عليه و آله و سلم ) و على (عليه السلام ) با دادن جزئى از هزاران هزار ثوابهاى طاعت خود آن دو را راضى مى كنند، ولى پدران دينى (حضرت محمد (صلى الله عليه و آله و سلم ) و على (عليه السلام )) اگر از تو ناراضى باشند پدر و مادر نسبى تو نمى توانند آنها را راضى كنند. زيرا ثواب طاعت همه مردم دنيا نمى تواند جلو سخط و غضب آنان را بگيرد(143)
ادب و ايثار فاطمه (عليها السلام )
ادب و ايثار حضرت فاطمه (عليها السلام ) به حدى بود كه گرسنگى خود و فرزندانش را از على (عليه السلام ) پنهان مى كرد و از شوهرش تقاضايى نمى كرد تا شايد نتواند آن را بر آورده كند. در اين رابطه به موارد زير توجه فرماييد:
1 - روزى فاطمه زهراء (عليها السلام ) در حالى كه آثار ضعف و گرسنگى از چهره او نمايان بود، به حضور پدرش رسيد رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) وقتى اين حالت را مشاهده كرد، دستهايش را به سوى آسمان بلند نمود و گفت : خدايا! گرسنگى فرزندم را به سيرى تبديل نما و وضع او را سامان بده .(144)
2 - روزى رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) از دخترش پرسيد: فاطمه جان ! چرا رنگ رخسارت پريده است ؟ چرا رنگ فرزندانم حسن و حسين دگرگون شده است ؟
عرض كرد: پدرجان ! سه روز است كه غذا نخورده ايم و فرزندانم حسن و حسين از شدت گرسنگى بى تاب شده اند و هم اكنون مانند جوجه هاى پركنده از گرسنگى به خواب رفته اند.(145)
3 - روزى على (عليه السلام ) از آن حضرت تقاضاى غذايى كرد، آن حضرت گفت : دو روز است كه خودم چيزى نخورده ام و هر چه در خانه بود براى شما و فرزندانم آورده . وقتى كه على (عليه السلام ) به او مى گويد: چرا مرا آگاه نساختى تا براى شما غذا تهيه كنم ؟ مى گويد: از خداى خود شرم كردم كه چيزى از تو بخواهم كه انجام آن برايت دشوار باشد.(146)
كمك كردن حضرت على (عليه السلام ) در كارهاى منزل
در بحار از جامع الاخبار نقل شده كه :
على (عليه السلام ) فرمودند: رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) بر ما وارد شدند در حالى كه فاطمه زهراء (عليها السلام ) در كنار ديگ نشسته بود و من عدس پاك مى كردم . حضرت فرمودند: يا اباالحسن ! عرض كردم : لبيك يا رسول الله . فرمودند: گوش فرا ده ، زيرا آنچه مى گويم از سوى پروردگار مى گويم : ((مردى كه به همسرش در خانه كمك و مساعدت نمايد، به تعداد موهاى بدنش براى او عبادت سالى را مى نويسند كه روزها را روزه داشته و شب ها را شب زنده دارى نموده است )).(147)
شاءن نزول آيه تطهير
ابن بابويه از اميرالمؤ منين (عليه السلام ) روايت كرده كه فرمود: روزى با حسنين و فاطمه (عليها السلام ) به حضور پيغمبر اكرم (صلى الله عليه و آله و سلم )، در حجره ام سلمه همسر پيامبر وارد شديم . در اين هنگام جبرئيل نازل شد و آيه :
انما يريد الله ليذهب عنكم الرجس اهل البيت و يطهر كم تطهيرا(148)
را نازل نمود.
پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله و سلم ) فرمود: يا على ! اين آيه در شاءن تو و فاطمه و حسن و حسين و ائمه (عليه السلام ) از فرزندان حسين (عليه السلام ) نزول شده است .
على (عليه السلام ) مى فرمود: به رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) عرض كردم : ائمه بعد از شما چند نفر هستند؟ حضرت فرمود: دوازده نفرند، كه اول آنها تو، و بعد از تو حسن و بعد او حسين و بعد از او على فرزند حسين . يكى يكى اسامى ايشان را بيان فرمود تا به حضرت حجة بن الحسن العسكرى (عج ) رسيد. آنگاه فرمود: اسامى تمام شما بر ساق عرش ‍ نوشته شده . در شب معراج پروردگار به من فرمود: اينها نام و اوصياء و ائمه بعد از تو مى باشند، همه ايشان پاك و پاكيزه و معصوم و دشمنان آنها ملعونند.(149)
كارهاى فاطمه در خانه على
روزى اميرالمؤ منين به يكى از اصحاب خود فرمود: مى خواهى جريانى از زندگانى خودم با فاطمه (عليها السلام ) را برايت تعريف كنم ؟
((فاطمه (عليها السلام ) آنقدر در خانه من با مشك آب حمل كرد كه اثر آن در سينه اش پديدار شد. آنقدر به وسيله آسياب دستى گندم آرد كرد كه دستش تاول زد. آنقدر خانه را جاروب كرد كه بر لباس او گرد و خاك نشست . آنقدر آتش زير ديگ روشن كرد كه لباسش دوده اى و سياه شد. او زياد كار كرد و بسيار هم آسيب ديد.(150)
هرگز از شوهرت چيزى نخواه
على (عليه السلام ) باغى داشتند كه آن را به مبلغ 12 هزار درهم فروخته و همه پولها را بين فقراء و تهيدستان مدينه تقسيم كرد. وقتى كه به منزل بازگشت ، فاطمه (عليها السلام ) از ايشان پرسيد؟ يا على ! پس غذاى امروز ما چه شد؟
على (عليه السلام ) براى تهيه غذا از منزل خارج شد، اما فاطمه (عليها السلام ) با خود انديشيد كه چرا چنين گفتم ، چون از پدر شنيده بود كه هرگز از شوهرت چيزى نخواه ، شايد نتواند آن را تهيه كند.
آنگاه فرمود.
فانى اءستغفر الله و لا اءعود اءبدا
من از خدا آمرزش مى طلبم و ديگر اين رفتار را تكرار نخواهم كرد.(151)
شاءن نزول سوره ((هل اتى ))
امام حسن و امام حسين (عليه السلام ) بيمار شدند. رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) به همراه جمعى از اصحاب به عيادت آنها آمد و به على (عليه السلام ) گفتند: خوب است براى شفاى فرزندانت نذر كنى . على و فاطمه و فضه خادمه (عليهم السلام ) نذر كردند كه اگر آن دو از بيمارى شفا يافتند سه روز، روزه بگيرند و شكر نعمت سلامتى آن دو عزيز را به جا آورند. طولى نكشيد كه حال آن دو به بهبودى رفت و شفا يافتند. در اين هنگام در خانه اميرمؤ منان على (عليه السلام ) چيزى براى خوردن يافت نمى شد، به همين خاطر على (عليه السلام ) از شمعون خيبرى يهودى سه صاع (كه هر صاع سه كيلو است ) جو قرض كرد. فاطمه (عليها السلام ) پس ‍ از آسياب كردن جو، يك سوم آن را به اندازه تعداد افراد خانواده ، يعنى پنج قرص نان پخت .
على (عليه السلام ) پس از پايان نماز به امامت رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) به خانه برگشت . اينك سفره غذا در حالى كه طعام اول و آخرش ‍ نان و نمك است ، آماده پذيرايى از بهترين خلق خداست . آنها آماده افطار مى شوند، اما هنوز شروع به افطار نكردند كه صداى كوبه در بلند مى شود. آرى صداى فقيرى است كه تقاضاى غذا دارد و مى گويد:
اسلام عليكم يا اهل بيت محمد، (انا) مسكين من مساكين المسلمين ، اطعمونى اطعمكم الله من موائد الجنة
درود بر شما اى خاندان محمد، من مسكين از مسكينان مسلمين هستم غذايى به من بدهيد، خداى تعالى از غذاهاى بهشتى به شما بخوراند)).
على (عليه السلام ) صدا را كه شنيد، خطاب به دختر رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) چنين فرمود:
فاطمه جان ! اى بزرگوار اهل يقين ! اى دختر بهترين خلق روى زمين ! آيا به بيچاره اى كه دست نياز به خانه ات آورده ، نظرى دارى ؟ به خدا شكوه مى كند و حاجت مى طلبد. با گرسنگى غم و به سوى ما آمده است و تمام امور در دست خداست و همه خوبيها از او نشاءت مى گيرد. بهشت دلپذير به شما وعده مى دهد، همان بهشتى كه بر بخيل حرام است . حضرت زهراء (عليها السلام ) در جواب همسرش فرمود: به آن گرسنه خوارك مى دهم و به سير شدن او اميدوارم ، به راستى كه حق براى نيكان است و به شفاعت خود آنها را به بهشت خواهم برد.
آن پنج تن ، شخص مسكين را بر خود مقدم داشته و سهم خود را به فقير دادند و آن شب را با آب افطار كردند.
روز دوم را نيز روزه گرفتند. در آن روز حضرت فاطمه (عليها السلام ) بخش ‍ ديگرى از جو را آسياب كرد و به اندازه تعداد افراد، نان پخت . چون هنگام افطار شد، يتيمى بر در خانه آمد و گفت : سلام بر شما اهل بيت محمد (صلى الله عليه و آله و سلم )! من يتيم و گرسنه ام ، پدرم از مهاجرين بود و در جنگ شهيد شد. از آنچه خدا به شما روزى داده به من دهيد تا خدا نيز در بهشت به شما عوض دهد.
حضرت على (عليه السلام ) فرمود: هر كس كه بخشش كند براى او خواهد ماند و آب و غذاى بهشتى به او داده مى شود.
حضرت زهراء (عليها السلام ) در پاسخ به دعوت همسرش چنين سرود:
((حتما او را بر فرزندانم مقدم مى دارم و او را سير مى كنم - زيرا آنها كه گرسنه اند فرزندان منند)).
اين بار هم مثل شب قبل ، تمام افراد خانه غذاى خود را به آن يتيم دادند.
فاطمه (عليها السلام ) روز سوم نيز باقيمانده جو را آسياب كرده و نان پخت . هنگام افطار، اسيرى آمد و از آنها تقاضاى غذا كرد. اميرالمؤ منان فرمود: فاطمه ، دختر پيامبرى است كه سرور تمام انبياء است . فاطمه جان ! بر اين اسير گرفتار، منت بگذار. هر كس امروز كار خيرى انجام دهد و بذر را بپاشد، روز جزا محصول آن درو خواهد كرد. آنگاه همگى غذاى خود را سير دادند.
فرداى روز سوم ، على (عليه السلام ) دست حسن و حسين (عليه السلام ) را گرفته و بر پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) وارد شدند. پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) وقتى آنها را ديد مشاهده كرد كه از شدت گرسنگى مانند جوجه اى مى لرزند. فرمود: چقدر اين منظره و اين حالتى كه در شما ديدم بر من ناگوار است ! برخاسته ، همراه ايشان به خانه على (عليه السلام ) آمد، ديد كه فاطمه (عليها السلام ) در محراب عبادت ايستاده و آثار گرسنگى در چهره اش نمايان است و از شدت گرسنگى پوست شكمش به پشت او چسبيده و ديدگانش به كاسه سر فرو رفته است . مشاهده آن وضع ، پيغمبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) را ناراحت كرد و فرمود: خدايا، بچه هاى پيامبرت از گرسنگى مى ميرند؟
در اين وقت جبرئيل نازل شد و سوره ((هل اتى )) را بر پيغمبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) فرود آورد و به او گفت :
خذها يا محمد هناك الله فى اهل بيتك
بگير اين سوره را، خداوند تو را در داشتن چنين اهل بيتى تهنيت مى گويد.)).(152)
خداوند فاطمه (عليها السلام ) را راضى خواهد كرد
ثعلبى از حضرت امام صادق (عليه السلام ) روايت كرده است :
روزى حضرت رسول (صلى الله عليه و آله و سلم ) به خانه فاطمه (عليها السلام ) رفتند، فاطمه را در حالى مشاهده كرد كه جامعه اى از جلهاى شتر پوشيده و با دستهاى خود آسياب را مى گردانيد و در حين كار فرزند خود را نيز شير مى داد. رسول اكرم (صلى الله عليه و آله و سلم ) وقتى كه اين حالت را از دختر ديد متاءثر شد، اشك از ديده هاى مباركش جارى شد و فرمود: اى دختر گرامى ! تلخيهاى دنيا را به خاطر حلاوتهاى آخرت تحمل كن . پس ‍ فاطمه (عليها السلام ) عرض كرد: يا رسول الله ! حمد مى كنم خدا را بر نعمتهاى او و شكر مى كنم خدا را بر كرامتهاى او. در اين هنگام جبرئيل نازل شد و آيه :
و لسوف يعطيك ربك فترضى (153)
را از طرف خداوند فرود آورد.))(154)
رضايت كامل على و فاطمه از همديگر
اميرالمؤ منين على (عليه السلام ) مى فرمايند:
هيچ گاه فاطمه از من نرنجيد و او نيز هرگز مرا نرنجاند، او را به هيچ كارى مجبور نكردم ، او نيز مرا آزرده نساخت . در هيچ امرى قدمى بر خلاف ميل باطنى من برنداشت و هرگاه به رخسارش نظاره مى كردم تمام غصه هايم بر طرف مى شد و دردهايم را فراموش مى كردم .
در جاى ديگر مى فرمايند: به خدا قسم ! هرگز كارى نكردم كه فاطمه (عليها السلام ) خشمگين شود، او نيز هيچ گاه مرا خشمگين نكرد.(155)
كمك به مجاهدين در جنگ خندق
در جنگ خندق كه مدينه در محاصره قرار داشت ، هر كس به اندازه توان خود از جنگ پشتيبانى مى كرد، حضرت زهراء (عليها السلام ) نيز نان مى پخت و بخشى از نيازمنديهاى مجاهدان سنگر نشين را تاءمين مى فرمود.
در يكى از روزها كه براى فرزندان خويش نان تازه آماده كرده بود، نتوانست بدون پدر از آن استفاده نمايد، به نزد پدر رفت و گفت :
پدرجان ! قرص نانى را كه مى بينيد براى غذاى فرزندانم آماده كردم ، اما دلم آرام نگرفت ، ناچار آن را ((در خط جبهه )) خدمت شما آوردم .
پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) فرمود: دخترم ! اين اولين غذايى است كه پس از سه روز، پدرت بردهان مى گذارد.(156)
تذكر: وجود مساجد سبعه (كه يكى از آن مساجد به نام حضرت زهراء (عليها السلام ) مى باشد) بر دامنه كوه ((سلع )) كه در عهد پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) هنگام نبرد احزاب ، (خندق ) بر كنار آن حفر گرديد نشان و يادگارى از حضور حضرت زهراء (عليها السلام ) در روزهاى سخت محاصره است .(157)
مصرف گوشت قربانى
رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) حضرت على (عليه السلام ) را به سفرى دور اعزام فرمود، در اين ايام مقدارى گوشت قربانى براى حضرت فاطمه (عليها السلام ) رسيد. حضرت مقدارى از گوشت قربانى را براى شوهرش ذخيره نمود.
از ايشان سؤ ال شد: مگر رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) مصرف گوشت قربانى را نهى نفرمود؟ (منظور صدقه كه بر سادات و اهل بيت حرام است ).
فرمود: مصرف گوشت عيد قربان اجازه داده شده .(158)
شاد شدن فاطمه (عليها السلام ) به خاطر تقسيم كارها
در حديثى از امام صادق (عليه السلام ) روايت شده كه فرمود: ميان على و فاطمه (عليها السلام ) درباره تقسيم كارها بحث شد. براى حل اين مشكل خدمت رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) رفتند و پيغمبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) كارهاى منزل را اينگونه تقسيم كرد: كارهاى مربوط به داخل خانه به عهده فاطمه و كارهاى خارج از خانه به عهده على (عليه السلام ) باشد.
فاطمه (عليها السلام ) به قدرى از اين تقسيم خوشحال شد كه گفت : جز خدا كسى نمى داند تا چه اندازه از اين تقسيم خوشحال شدم كه رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) كار مردان را (كارى را كه موجب تماس با مردان است ) از عهده من برداشت .(159)
پشتيبانى از شوهر در كارهاى خير
روزى على (عليه السلام ) وارد خانه شد، ديد حسن و حسين (عليه السلام ) نزد فاطمه (عليها السلام ) گريه مى كنند.
فاطمه زهراء (عليها السلام ) گفت : اينها گرسنه اند و يك روز است كه چيزى نخورده اند! على (عليه السلام ) پرسيد: پس اين ديگ بر سر آتش چيست ؟ گفت : در ديگ ، تنها آب است كه براى دل خوشى فرزندانم بر سر آتش ‍ نهاده ام ! على (عليه السلام ) از اين ماجرا دلتنگ شد. عبايش را به بازار برد و به مبلغ شش درهم فروخت و با آن غذايى تهيه كرد. وقتى كه به خانه باز مى گشت فقيرى به حضرت گفت : آيا كسى در راه خدا وام مى دهد تا چند برابر گردد؟ على (عليه السلام ) همه آن خوراكى را به او داد، چون به خانه رسيد، فاطمه (عليها السلام ) پرسيد: يا على ! چيزى براى رفع گرسنگى بچه ها بدست آوردى ؟ گفت : آرى ، ولى همه آنها را به بينوايى دادم . فاطمه (عليها السلام ) گفت : چه خوب كردى ، تو هميشه توفيق كار خير مى يابى !
على (عليه السلام ) براى اقامه نماز از منزل خارج شد. در راه شخصى را ديد كه گفت : يا على ! شترم را مى خواهم بفروشم . امام على (عليه السلام ) گفت : من فعلا پولى ندارم . گفت : به تو فروختم هر وقت پولى يافتى به من باز دهى ؟ على (عليه السلام ) آن شتر را به 60 درهم خريد و حركت كرد. ناگهان شخصى رسيد و عرض كرد: يا على ! اين شتر را به من بفروش . على (عليه السلام ) فرمود: به چه قيمتى مى خرى ؟ گفت : 120 درهم .
حضرت شتر را داد و پول را گرفت ، نيمى از آن پولها را به صاحب شتر داد و نيمى ديگر را براى خود برداشت . در اين وقت رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) رسيد و ماجرا را از على (عليه السلام ) شنيد. حضرت فرمود: يا على ! فروشنده جبرئيل و خريدار ميكائيل بود. اين در عوض آن وامى بود كه به فقير داده بودى .(160)
داستان دينار و آرد فروش
روزى در خانه فاطمه (عليها السلام ) غذا و پولى يافت نمى شد، در اين حال على (عليه السلام ) از خانه بيرون آمد و يك دينار پول در كوچه پيدا كرد. در همه جا اعلام كرد كه يك دينار پيدا شده ، ولى هيچ كس به سراغ آن دينار نيامد. حضرت فاطمه (عليها السلام ) به على (عليه السلام ) گفت : با اين دينار آرد بخر، هرگاه صاحب آن پيدا شد به او بر مى گردانيم . حضرت على (عليه السلام ) با اين قصد از منزل خارج شد، مردى را ديد كه مقدارى آرد به قيمت يك دينار مى فروشد. على (عليه السلام ) آرد را خريد و يك دينار را به او داد، ولى او سوگند ياد كرد كه پولى از بابت آرد نمى گيرد.
على (عليه السلام ) آرد و يك دينار را به خانه آورد و جريان را به فاطمه (عليها السلام ) گفت : فاطمه (عليها السلام ) از جريان بسيار تعجب كرد، با آن آرد نان درست كردند و خوردند. پس از تمام شدن آرد، على (عليه السلام ) دوباره اعلام كرد دينارى پيدا كرده ، ولى باز كسى به عنوان صاحب آن مراجعه نكرد. على (عليه السلام ) دوباره براى خريد آرد بيرون رفت باز همان مرد را ديد و قضيه خريد آرد مثل ديروز تكرار شد. على (عليه السلام ) وقتى كه به منزل برگشت فاطمه زهراء (عليها السلام ) تعجب كرد! و گفت : يا على ! هم آرد آوردى و هم دينار را؟
على (عليه السلام ) فرمود: فروشنده سوگند ياد كرد كه دينار را نمى گيرم . فاطمه (عليها السلام ) گفت : مى خواستى تو در سوگند از او پيشى بگيرى و دينار را به او بدهى .
على (عليه السلام ) براى بار سوم خريد آرد بيرون رفت ، ابتدا در اين مدت براى يافتن صاحب دينار همه جا اعلام كرده بود. دوباره همان مرد را ديد كه آرد مى فروشد. حضرت اين بار او را سوگند داد كه بايد پول آرد را بگيرى . پس از آن دينار را به طرف آن مرد انداخت و به سوى خان بازگشت . در اين هنگام رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) را ديد، فرمود: يا على ! آيا آن مرد را شناختى ؟ عرض كرد: نه يا رسول الله . فرمود: او جبرئيل بود، آن آرد رزقى بود كه خداوند بوسيله جبرئيل براى شما فرستاده بود. سوگند به خداوندى كه جانم در دست اوست اگر سوگند ياد نمى كردى هر روز تا آن دينار در دست تو بود جبرئيل را همان گونه مى يافتى كه آرد به تو مى داد و دينار از تو نمى گرفت .(161)
داستان انار
روزى حضرت زهراء (عليها السلام ) بيمار و بسترى شد. على (عليه السلام ) به بالين او آمد فرمود: زهراء جان ! چه ميل دارى تا برايت فراهم كنم ؟ گفت : من از شما چيزى نمى خواهم . حضرت على (عليه السلام ) اصرار كرد. فاطمه (عليها السلام ) گفت : اى پسر عمو، پدرم به من سفارش كرده كه هرگز چيزى از شوهرت در خواست نكن ، مبادا تهيه آن برايش مشكل باشد و در برابر درخواست تو شرمنده شود.
على (عليه السلام ) فرمود: اى فاطمه (عليها السلام )، به حق من ، هر چه ميل دارى بگو تا برايت آماده كنم .
فاطمه (عليها السلام ) گفت : اكنون كه ما را سوگند دادى مى گويم . اگر انارى برايم فراهم كنى خوب است . حضرت على (عليه السلام ) برخاست و براى فراهم نمودن انار از منزل بيرون رفت . در راه با چند نفر از مسلمانان روبرو شد و از آنها پرسيد: انار در كجا پيدا مى شود؟ آنها گفتند: يا على ! فصل انار گذشته ، ولى چند روز قبل شمهون يهودى چند انار از طائف آورده بود. حضرت به در خان شمعون رفت . شمعون وقتى كه چشمش به على (عليه السلام ) افتاد علت آمدن آن حضرت را پرسيد؟ على (عليه السلام ) ماجرا را گفت و افزود كه براى خريدارى انار آمده ام . شمعون گفت : چيزى از انارها باقى نمانده است همه را فروخته ام . همسر شمعون پشت در بود و سخن آنها را مى شنيد، به شوهرش گفت : من يك انار براى خودم برداشته بودم و در زير برگها پنهان كردم .

next page

fehrest page

back page