پس رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) دست به پهلوى اميرالؤ منين على (عليه السلام ) زد و فرمود: على جان اين نهر از آن من و تو و دوستان
تو پس از من خواهد بود.(24)
سخن فاطمه (عليها السلام ) به هنگام تولد
فاطمه زهراء (عليها السلام ) در آخرين ساعات روز جمعه ، بيستم جمادى الثانى ،
سال پنجم بعثت به دنيا آمد.
امام صادق (عليه السلام ) مى فرمايد: هنگامى كه وجود مبارك فاطمه (عليها السلام ) به زمين رسيد نورى از آن وجود نازنين ساطع گرديد كه
پرتو آن به تمام خانه هاى مكه داخل شد، به حدى كه همه مكه را روشن كرد. همزمان با آن در آسمان نيز نور روشنى پديدار گشت كه ملائكه و
فرشتگان آسمان پيش از آن نورى به اين زيبايى نديده بودند.
به مباركى تولد فاطمه (عليها السلام ) ده فرشته از فرشتگان زيبا روى پروردگار - در حالى كه در دست هر كدام تشطى از ظروف بهشتى كه
پر بودند از آب كوثر قرار داشت - به حضور فاطمه (عليها السلام ) شرفياب شدند واز آن آب به ايشان نوشانده و غسلش دادند.
سپس دو جامعه زيباى سفيد، از شير سفيدتر و از مشك و عنبر خوش بوتر، يكى را به بدن نازنين فاطمه (عليها السلام ) پيچيدند و جامعه ديگر را
مقنعه او قرار دادند.
آنگاه فاطمه (عليها السلام ) را دعوت به سخن گفتن كردند. فاطمه شروع به سخن گفتن كرد و گفت : شهادت مى دهم كه پروردگار و آفريننده من
، كسى نيست مگر خداى بزرگ و بى همتا، گواهى مى دهم به اينكه پدرم سيد و سرور برگزيدگان خدا و
رسول خدا است و اقرار مى كنم به اينكه همسرم و جانشين رسول خداست و فرزندانم (حسن و حسين (عليهما السلام )) دو سبط
رسول خدايند. پس از آن فاطمه (عليها السلام ) بر هر يك از آن چهار زنانى كه خديجه را در امر زايمان مساعدت كرده بودند با بردن نام ايشان
سلام داد و آنها نيز با شادمانى پاسخ دادند.(25)
فاطمه (عليها السلام ) رشد جسمانى خود را آغاز كرد به طورى كه در هر روز به اندازه يك هفته و در هفته به اندازه يك ماه و در يك ماه به اندازه يك
سال كودكان ديگر رشد مى كرد.
زلزله بزرگ در لحظه ولادت فاطمه (عليها السلام )
حضرت على (عليه السلام ) فرمود:
در شب تولد نور پاك فاطمه ، زلزله عظيمى در مكه اتفاق افتاد كه سنگهاى بزرگى از كوه ابوقيس جدا شد و بر زمينهاى پست و بلند مى
غلطيدند. آن قدر اين زلزله ادامه داشت كه ابوطالب بر بالاى بلندى رفت و به خداوند عرض كرد:
الهى و سيدى اساءلك بالحمدية المحمودية و بالعلوية العالية و بالفاطمية البيضاء الا تفضلت على
اءهل التهامة بالرحمة و الراءفه .
((اى خدا و آقاى من ! به مقام حمد شده محمدى و مقام بلند علوى و مقام درخشان فاطمى از او درخواست مى كنم كه بر
اهل مكه بوسيله رحمت و مهربانيت تفضل و احسان نمايى .))
به اين ترتيب ابوطالب در پيشگاه خداوند به ساحت مقدس پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) و على و فاطمه (عليهما السلام )
توسل جست و از بركت نام ايشان همان لحظه زمين مكه آرام شد.(26)
پس از آن مرم آن كلمات را حفظ كرده و در شدايد و بلاها مى خواندند ولى جهت آن را نمى دانستند.
كمك كردن زنان بهشتى در تولد فاطمه (عليها السلام )
طبرى در ((ذخائى العقبى )) از خديجه (عليها السلام ) نقل مى كند كه فرمود:
زمانى كه لحظه تولد فرزندم نزديك شد به سراغ قابله هاى قريش فرستادم ، تا مرا در امر زايمان مساعدت كنند، ولى چون همسر محمد (صلى
الله عليه و آله و سلم ) بودم از آمدن امتناع ورزيدند. در همين هنگام چهار زن بر من وارد شدند كه
جمال ، زيبايى و نورانيت آنان قابل توصيف نيست !
يكى از آنان گفت : من مادر تو حوا هستم . دسيگرى گفت : من آسيه دختر مزاحم هستم . سومى خود را كلثم يا كلثوم خواهر موسى معرفى كرده و چهارمى
گفت : من مريم دختر عمران ، مادر عيسى هستم ، آمده ايم تا در امر زايمان ، تو را كمك كنيم .
پس از آنكه فاطمه (عليها السلام ) به دنيا آمد نور جمالش فضا را روشن و منور ساخت و بر آنان با ذكر نامشان سلام كرد و درهمان لحظه تولد
به يگانگى خداوند، رسالت پدرش ، امامت شوهر و فرزندانش شهادت داد.(27)
چه خوب سروده است شاعر:
|
خجلا من نور بهجتها | |
تتوارى الشمس بالشفق |
از خجالت درخشش نور او خورشيد، هر بامداد در پوشش شفق ، پنهان مى شود.
|
و حياء من شمائلها | |
يتغطى الغصن بالورق |
و از شرم شمايل و اوصاف او شاخه هاى درختان ، خود را به زير برگها گشيده و قامت خود را بدان پوشيده و پنهان مى دارند.
اعمال روز تولد حضرت فاطمه (عليها السلام )
در مفاتيح الجناح شيخ عباس قمى (رحمة الله عليه ) آمده است كه :
سال پنجم يا دوم از بعثت ولادت و با سعادت حضرت فاطمه زهراء (عليها السلام ) واقع شده و در آن روز چند
عمل مناسب است .
اول : روزه
دوم : خيرات و صدقات بر مؤ منين .
سوم : زيارت آن حضرت كه چنين است :
يا ممتحنة امتحنك الله الذى خلقك قبل ان يخلقك ، فوجدك لما امتحنك صابرة ، و زعمنا انا لك اولياء و مصدقون ، و صابرون
لكل ما اتانا به ابوك ، و اتى به وصيه ، فانا نسئلك ان كنا صدقناك الا الحقتنا بتصديقنا لهما لنبشر انفسنا بانا قد طهرنا بولايتك و مستحب
است در ادامه بگويد: اسلام عليك يا بنت رسول الله ، السلام عليك يا بنت نبى الله ...
((اى آنكه خدايى كه تو را خلق كرد پيش از خلقت بيازمود و در آن آزمايش بر هر گونه بلا و مصيبت تو را شكيبا و بردبار گردانيد و ما چنين
پنداريم كه دوستان شما هستيم و مقام بزرگى شما را تصديق مى كنيم و بر هر دستور و تعليمات الهى كه پدر شما و وصيش كه درود حق بر او
باد براى ما آورد صبور و مطيع خواهيم بود پس ما در خواست مى كنيم هرگاه كه مصدق و مؤ من به شما هستيم كه ما را به واسطه اين تصديق به
رسول و وصيش خدا به شما ملحق فرمايد تا به ما مژده رسد كه بواسطه دوستى شما ما را از گناهان پاك سازد.))
نام فاطمه (عليها السلام ) را خدا بر او نهاد
از امام باقر العلوم (عليه السلام ) روايت كرده اند كه :
زمانى كه فاطمه زهراء (عليها السلام ) پا به جهان نهاد خداى متعالى فرسته اى را امر فرمود تا اين نام (فاطمه ) را بر زبان
رسول مكرم جارى نمايد، سپس خداوند خطاب به فاطمه (عليها السلام ) فرمود: من شير را به وسيله علم در وجود تو قطع كردم (28) و تو را از
ناپاكى باز داشتم . امام باقر (عليه السلام ) در ادامه مى فرمايند: والله خداى تبارك و تعالى اين بانو را از علم مملو ساخت و او را از ناپاكيهاى
زنان در ميثاق ذر (كه خداوند از همه خلايق پيمان پاك گرفت )(29) پاك و پاكيزه تر قرار داد.
فاطمه حوريه اى انسان نما
از امام صادق (عليه السلام ) روايت است كه رسول خدا (عليها السلام ) فرمود:
اى مردم آيا مى دانيد چرا فاطمه (عليها السلام ) آفريده شده است ؟ عرض كردند: خدا و
رسول او بهتر مى دانند پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) فرمود:
خلقت فاطمة حوراء انسية لا انسية .
((فاطمه يك بانوى بهشتى انسانى است اما انسان نيست )).
او از عرق جبرئيل و موهاى ريز او آفريده شده است . سپس فرمود: آن زمان كه من به معراج رفتم
جبرئيل سيبى از بهشت از طرف پروردگار براى من هديه آورد. جبرئيل آن سيب را به سينه خود چسبانيد به طورى كه عرق سيب و عروق
جبرئيل يكى شده بود. آنگاه بر من سلام كرد و من جواب دادم . جبرئيل گفت : خداوند اين سيب را از بهشت براى تو هديه فرستاده ، آن را بخور.
پس من آن را شكافتم ، ناگهان نور درخشانى از آن درخشيد كه من از آن در شگفت شدم .
جبرئيل گفت : بخور ((اين نور منصوره ، فاطمه مى باشد، گفتم : منصوره چه كسى است .؟
جبرئيل گفت : بانويى است كه از صلب تو خارج مى گردد. نام او در آسمان منصور و در زمين فاطمه است .(30)))
فصل سوم : در منزل پدر
من هرگز پدر را رها نخواهم كرد
هنگامى كه خواهران حضرت فاطمه (عليها السلام ) ازداواج كردند و به خانه شوهر رفته بودند، فاطمه به دامن مادرش (كه هنوز زنده بود) چسبيده
و گفت : مادر! من دوست نمى دارم به خانه ديگر بروم ، من هيچ گاه از شما جدا نمى شوم .
خديجه (عليها السلام ) با لبخندى سرشار از ستايش پاسخ داد: اين را همه مى گويند، ما نيز مى گفتيم . بگذار وقتش برسد! اما فاطمه (عليها
السلام ) در حالى كه مادر ساكت بود با اصرار گفت نه ، من هرگز پدر را رها نخواهم كرد هيچ كس نمى تواند مرا از او جدا كند.(31)
فاطمه در محاصره اقتصادى
يكسال از عمر نازنين در دانه پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) سپرى شده بود كه پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) و اصحاب او، به
دليل فشارهاى روحى و شكنجه هاى كفار بر مسلمانان و تصميم سران كفار بر
قتل پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم )، تصميم بر ترك مكه گرفته و به دره اى بيرون از مكه در محلى كه به آن ((شعب ابى طالب )) مى
گفتند، حركت كردند. فاطمه (عليها السلام ) رشد و نماى خود را در تنگناى شعب سپرى نمود. او مى ديد كه خويشان ابوطالب و دوستداران پدر و
روزها پيرامون او و شبها تا صبح از خيمه پدر حراست مى نمودند. وقتى كه كودكان هم سن او در ناز و نوازش و رفاه بودند، او بر روى ريگهاى
داغ بيابان مكه راه مى رفت و در سختى و رنج بزرگ مى شد. هنگامى كه او را از شير مادر گرفتند، نه تنها غذا مخصوصى برايش نبود، بكله
خوراك معمولى هم يافت نمى شد.
فاطمه (عليها السلام ) پايان دوران شيرخوارگى ، راه رفتن ، سخن گفتن ، و آداب ابتدايى زندگى را به همراه پدر و مادر و ديگران مسلمانان به
مدت سه سال دوشوارترين شرايط در شعب ابى طالب گذارند.
هنوز گرد و غبار مشكلات و سختيهاى دوران شعب از رخسار رسول خدا و فاطمه (عليها السلام )
زايل نشده بود كه خديجه در سن شصت و پنج سالگى به سختى بيمار شد. خديجه از اين بيمارى بر نخاست و فاطمه را كه پنج
سال بيش نداشت با پدر گراميش تنها گذاشت . آن سال به جهت فوت ابوطالب و خديجه
سال غم و اندوه نام گرفت .
كفن خديجه (عليها السلام ) را از بهشت آوردند
خديجه همسر گرامى پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) به وسيله فاطمه (عليها السلام ) از پيامبر خواهش كرد تا همان عبايى را كه در حين
نزول وحى به سر مى كشيد كفن او قرار دهد. پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) نيز عبا را براى خديجه داد، در همين هنگام
جبرئيل نازل شد و گفت : يا رسول الله ! سلام بر تو و خديجه باد، خدايت مى فرمايد: خديجه هر چه
مال داشت در راه ما داد، تو عباد خود را نگه دار، من كفن خديجه را از بهشت آوردم و آن كفن رحمت و مغفرت است .(32)
فاطمه (عليها السلام ) در فراق مادر
خديجه كبرى ، ملكه عرب ، در نجابت و جلالت شهرتى بسزا داشت . در جود و بخشش و كرم
افضل بانوان عرب بود. خديجه بهترين مونس و انيس پيغمبر، قويترين مددكار روزهاى سختى او بود. از
بذل مال دريغ نكرد و با آن قدرت مالى و شهرت مقامى كه داشت از هر لحاظ خود را در اختيار پيامبر و آرمانهاى او گذاشت . به اين جهت
رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) بسيار او را دوست مى داشت و جبرئيل در اكثر مواقع كه
نازل مى شد به خديجه سلام مى رساند.
در سال دهم بعثت زمانى كه هنوز بيش از يك سال از رهايى پيغمبر و يارانش از محاصره شعب نگذشته بود كه خديجه و ابوطالب به فاصله كمى
از يكديگر از دنيا رفتند. خديجه از دنيا رفت در حالى كه فاطمه (عليها السلام ) پنج ساله بود و در اين سن ،
تحمل درد يتيمى براى فاطمه (عليها السلام ) بسيار سخت بود.
چون خديجه از دنيا رفت ، پيامبر خدا به همراهى اصحاب ، او را با احترام بسيار تشيع كرده و براى خاكسپارى به قبرستان ((حجون )) آوردند.
پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) خود به درون قبر رفت و خديجه (عليها السلام ) را كه يادگار سالهاى رنج و مجاهدت او بود به خاك سپرد.
امام صادق (عليه السلام ) مى فرمايد: وقتى كه خديجه از دنيا فاطمه (عليها السلام ) كودك خردسالى بيش نبود او از نبود مادر اظهار دلتنگى مى
نمود و از همگان سراغ مادر را مى گرفت . سراغ پدر رفت و دامان پدر را گرفته ، به دور او گشت و گفت : ((يا ابتاه اءين امى ؛ اى پدر جان ،
مادرم كجاست ))؟ پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) نتوانست جواب او را بدهد، قدرى ساكت شد، در همين لحظات فرشته وحى
نازل شد و از طرف پروردگار جل و علا براى فاطمه پيام آورد كه :
ان ربك ياءمرك ان تقراء على فاطمة السلام
اى رسول خدا! پروردگارت فرمان مى دهد كه بر فاطمه (عليها السلام ) سلام برسانى
و به او بگوئى كه :
ان امك فى بيت من قصب كعابه من ذهب و عمده من ياقوت احمر، بين آسية امراة فرعون و مريم بنت عمران ...
مادرت در كاخى از مرواريد كه اطاقهايش از طلا و ستونهايش از ياقوت سرخ است جاى دارد. او در كنار آسيه همسر فرعون و مريم دختر عمران دو زن
از زنان برگزيده عالم ميهمان نعمتهاى پروردگار است .
پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) پيغام پروردگار را به فاطمه (عليها السلام ) ابلاغ كرد. فاطمه كه درياى معرفت و دانش و بينش بود با
شنيدن پيغام پروردگار آرام گرفت و گفت :
ان الله هو السلام و منه السلام و اليه السلام
پروردگار من خود سر منشاء و آغاز سلام است ، سلام مخصوص اوست و به او باز مى گردد.
سپس سر را به دامان پدر گذارد و رضايت خود را بر رضايت پروردگار اعلام كرد.(33)
فاطمه (عليها السلام ) ابوجهل را دشنام مى دهد.
ابن مسعود روايت كرده كه : روزى پيغمبر خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) نزديك خانه كعبه نماز مى خواند و
ابوجهل و جمعى از مشركان ديگر در كنارى نشسته بودند ابوجهل رو به اطرافيان خود كرده و گفت : كيست كه اكنون برخيزد و شكنبه اى از شتران
فلان قبيله را كه ديروز نحر كرده اند بياورد و همين كه محمد به سجده رفت بر سرو گردن او بيفكند؟
يكى از مشركين كه در آنجا حضور داشت انجام اين كار را به عهده گرفت و اين كار را انجام داد.
ابوجهل و اطرافيان او در حالى كه نظاره گر صحنه بودند مى خنديدند و به صورت تمسخر به يكديگر نگاه كردند. پيامبر همچنان در سجده
بود تا آنكه شخصى خود را به منزل پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) رسانيد و فاطمه (عليها السلام ) را از ماجرا با خبر كرد، فاطمه
(عليها السلام ) كه در آن زمان دختر كوچكى بود به سرعت خود را به مسجد رسانده و آن شكنبه را از روى پدر برداشت و سپس رو به
ابوجهل و اطرافيان او كرده و به سختى آنان را دشنام داد.(34)
ام اءبيها
چون آيه شريفه
النبى اولى بالمؤ منين من انفسهم و ازواجه امهاتهم ؛(35)
نازل شد، بر حسب اين آيه زنان رسول خدا كنيه ((ام المؤ منين )) يافته و بدان مفتخر شدند.
حضرت زهراء (عليها السلام ) نزد پدر آمد و تقاضاى افتخارى كرد، پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) او را در آغوش گرفت و نوازش كرد و
فرمود: اگر زنان من مادر مؤ منين هستند تو مادر منى .(36)
شدت علاقه رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) به فاطمه (عليها السلام ) به حدى بود كه او را ((ام ابيها؛ مادر پدر خود)) به معنى
مادر پدرش خطاب مى فرماد. امام صادق (عليه السلام ) از پدر بزرگوارش حضرت باقرالعلوم (عليه السلام ) روايت كرده است كه فرمود:
ان فاطمة (عليها السلام ) كانت تكنى ام ابيها
همانا فاطمه (عليها السلام ) به ((ام ابيها كنيه گرفت .))(37)
اين كنيه مستقيما توسط شخص پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) خطاب به فاطمه به كار مى رفته است .
فاطمه (عليها السلام ) ثمره شجره طيبه نبوت و نتيجه خلقت و حاصل عمر پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) در همه
حال غمخوار پدر بود. وقتى كه مشركين مكه پيامبر را آزار و اذيت مى كردند و گرد و خاك و شكمبه حيوانات بر روى پيامبر مى ريختند، اين فاطمه
بود كه غبار غم از چهره پدر مى شست و با محبتهاى خود نسبت به پدر مكنى به كنيه ((ام ابيها)) شد، يعنى دخترى كه
مثل مادر است براى پدرش !
داستان هجرت
مى دانيم كه رسول اكرم (صلى الله عليه و آله و سلم ) در جريان هجرت و پيش از حركت و خروج از مكه ، اميرالمؤ منين على (عليه السلام ) را ماءمور
كرد تا در بستر او بخوابد و به سفارشهايش عمل نمايد و به همراه زنانى كه باقى مانده بودند به آن جناب ملحق شوند. زنانى كه در هجرت
على (عليه السلام ) از مدينه به مكه همراه او بودند عبارت از:
حضرت فاطمه (عليها السلام ) فاطمه بنت اسد، فاطمه دختر حمزه و فاطمه دختر زبير بن عبدالمطلب .
حضرت على (عليه السلام ) در راه هجرت به مدينه وقتى به منطقه اى به نام ((ضجنان )) رسيد، با هشت نفر از شجاعان قريش كه آنها را
تعقيب مى كردند برخورد نمود، به آنها حمله ور شد و متفرقشان كرد. در برخى از كتب سيره آمده است كه ((حويرث بن نقيد بن عبد قصى ))، يكى
از سوار كارانى بود كه قريش او را به تعقيب حضرت على (عليه السلام ) و همراهانش فرستاده بود، وى بر شترى كه حضرت زهراء (عليها
السلام ) و يكى از بانوان ديگر به نام فاطمه بر آن سوار بودند، حمله كرده و حضرت زهراء (عليها السلام ) را بر زمين انداخت ، حضرت كه بر
اثر صدمات روحى وارد شده پيش از هجرت ، به ويژه پس از رحلت مادر بزرگوارش بسيار ضعيف گشته بود، از اين ضربه صدمه ديد.))
حضرت على (عليه السلام ) و همراهان او، يك شبانه روز در ((ضجنان )) ماندند كه در اين توقف ، عده اى ديگر از مسلمانان از جمله ((ام ايمن
)) كنيز حضرت رسول (صلى الله عليه و آله و سلم ) به آنها ملحق شدند. در آن شب ، در پيشگاه پروردگار نماز به جاى آورده و تا صبح
مشغول راز و نياز و ذكر و دعا با خالق كردگار شده و پس از برپايى نماز صبح به جماعت ، حركت خود را آغاز نمودند. اين گروه از مهاجرين ،
منزل به منزل همين مراسم عبادت و راز و نياز و نماز جماعت را انجام مى دادند تا اينكه وارد مدينه شدند. پيش از رسيدن آنان به مدينه آيه :
الذين يذكرون الله قياما و قعودا و على جنوبهم و يتفكرون فى خلق السوات و الارض ربنا ما خلقت هذا باطلا سبحانك فقنا غذاب النار...
فاستجاب لهم ربهم انى لا اضيع عمل عامل منكم من ذكر او انثى (38)
در شاءن آنان نازل شد كه مراد از مرد در آيه شريفه حضرت على (عليه السلام ) و زن حضرت فاطمه (عليها السلام ) مى باشد(39).
فاطمه غمخوار پدر
در سال دهم بعثت ابوطالب و خديجه ، در فاصله كوتاهى يكى پس از ديگرى از دنيا رفتند، اين دو حادثه ناگوار به قدرى در روح بزرگ پيغمبر
تاءثير كرد كه آن سال را ((سال غم و اندوه )) ناميد. دشمنان رسالت پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) وقتى كه مشاهده كردند مدافع او،
يعنى ابوطالب از دنيا رفته است ، شروع به آزار و اذيت او پرداختند.
روزى يكى از مشركين مكه پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) را در كوچه ملاقات كرد، مقدارى خاكروبه و
آشغال بر سر و صورت آن جناب پاشيد، پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) چيزى نگفت و با همين
حال وارد خانه شد. فاطمه (عليها السلام ) به استقبال پدر شتافت ، آب آورد و با چشم گريان سر و صورت پدر را شست پيامبر (صلى الله عليه
و آله و سلم ) فرمود: دخترم ! گريه نكن ، مطمئن باش كه خدا پدرت را از شر دشمنان محفوظ مى دارد و پيروز مى گرداند.(40)
فصل چهارم : ازدواج
جمال دل آراى فاطمه
انس بن مالك مى گويد:
فاطمه (عليها السلام ) مانند شب چهارده بود يا مانند خورشيدى كه ابر گردا گرد او را گرفته باشد و از ابر بيرون آيد. سفيد چهره اى كه ،
سفيدى وى آميخته با سرخى بود، با موئى بسيار سياه و شبيه ترين مردم به
رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم )
مادر انس فاطمه را اينگونه توصيف مى كند:
فاطمه (عليها السلام ) همچون ماه شب چهارده بود، همچون خورشيدى كه پشت ابر به زيبايى نور افشانى مى كند، يا همچون لحظه اى كه ماه با
تمام شكوه از پشت ابر بيرون مى آيد. فاطمه سپيد رو و وجيه ، همواره تبسم دلنشين و نمكين بر لب داشت و هنگام تبسم دندانهاى سپيد و مرتب و
زيبايش بسان دانه هاى مرواريد كه در رشته اى رديف شده باشند نمايان مى گشت .
پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) در اين باره فرمود: او را همچون خود ندانيد، فاطمه حوريه اى است در لباس انسان . من هر زمان مشتاق بهشت
مى شوم او را مى بوسم . فاطمه زهراء (عليها السلام ) گل است .(41)
همچنين نقل كرده اند كه : امام حسين (عليه السلام ) در جريان خواستگارى حسن مثنى فرزند امام حسن (عليه السلام ) از دختر امام حسين (عليه السلام )
(فاطمه يا سكينه )، در جواب فرمود: من فاطمه را براى تو اختيار مى كنم ، زيرا شباهت بيشترى به مادرم فاطمه (عليها السلام ) دختر
رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) دارد. او در ديانت تمام شب را بيدار بوده و روز را روزه مى گيرد و
شكل و جمال شبيه حورالعين است .(42)
خواستگاران فاطمه (عليها السلام )
((عبدالرحمن بن عوف )) و ((عثمان بن عفان )) كه هر دو از ثروتمندان بزرگ بودند، به عزم خواستگارى نزد
رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) آمدند. عبد الرحمن عرض كرد: اى
رسول خدا! اگر فاطمه (عليها السلام ) را به همسرى من در آورى حاضرم يك صد شتر سياه با چشمانى آبى و بارهايى از پارچه هاى كتان اعلاى
مصرى به همراه ده هزار دينار پول مهريه اش كنم !
عثمان عرض كرد: با توجه به امتيازى كه من بر عبدالرحمن از جهت پيش قدمى و سابقه بيشتر در اسلام دارم ، حاضرم همين مهريه را بپردازم .
پيغمبر اسلام (صلى الله عليه و آله و سلم ) از سخن آنان سخت خشمناك شد و براى آنكه به آنها بفهماند من به
مال شما علاقه اى ندارم و داستان ازدواج فاطمه (عليها السلام ) داستان خريد و فروش و مبادله ثروت نيست ، بلكه امرى است خدايى ، مشتى سنگ
ريزه برداشته و به طرف عبدالرحمن پاشيد و فرمود: تو خيال مى كنى من بنده
پول و ثروتم ، كه بوسيله ثروت خود بر من فخر و مباهات مى كنى و مى خواهى بوسيله
پول ازدواج را بر من تحميل كنى ؟
در نقل ابن شهر آشوب به دنبال آن آمده كه آن سنگريزه ها را وقتى پيش عبدالرحمن ريخت به صورت مرجان و جواهرات قيمتى در آمد، كه هر يك از
آنها به اندازه قيمت تمام ثروت او بود. پيامبر بدين وسيله به او فهماند كه احتياجى به اين پولها ندارند.(43)
على (عليه السلام ) همتاى فاطمه (عليها السلام )
امام رضا (عليه السلام ) از پدران بزرگوارش ، از اميرالمؤ منين على (عليه السلام ) روايت مى كند:
پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله و سلم ) به من فرمود: اى على ! عده اى از بزرگان قريش مرا در مورد فاطمه (عليها السلام ) سرزنش كرده و
گفتند: ما فاطمه را از تو خواستگارى كرديم و موافقت ننمودى و او را به على (عليه السلام ) دادى .
به آنان گفتم : به خدا سوگند، من به نظر شخصى خودم او را به همسرى على در نياوردم ، بلكه خداوند با ازدواج شما مخالفت و با ازدواج على
(عليه السلام ) موافقت فرمود. جبرائيل بر من نازل شده و گفت : اى محمد (صلى الله عليه و آله و سلم )! همانا خداوند
عزوجل مى فرمايد: اگر على (عليه السلام ) را نمى آفريدم براى دخترت فاطمه همتا و همسرى در روى زمين وجود نداشت ، از آدم گرفته تا پايين
تر از او.(44)
ازدواج دو نور
خوارزمى به سند خود از امام حسين (عليه السلام ) نقل كرده كه فرمود: رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) در خانه ام سلمه بود كه فرشته
اى بابيست سر كه هر سرى هزاران زبان داشت (45) و با هر زبان به زبانى
مستقل خدا را تسبيح و تقديس مى كرد، فرود آمد. كف دست او از گسترده هفت آسمان و زمين پهناورتر بود. پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) پنداشت
كه جبرئيل است . پرسيد: جبرئيل ! تا كنون با اين شكل بر من فرود نيامده اى ؟ عرض كرد: من
جبرئيل نيستم ، من ((صرصائيلم )). خدا مرا به سوى شما فرستاد تا پيام دهم كه نور را به نور تزويج فرمايى .
پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) فرمود: چه كسى را به چه كسى ؟
عرض كرد: دخترت فاطمه را به على بن ابى طالب .
پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) ديد كه در ميان دو شانه صرصائيل نوشته شده است : ((هيچ معبود به حقى جز خدا نيست ، محمد
رسول خدا و على بن ابى طالب به پا دارند حجت خداوندى است )). پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) پرسيد:
صرصائيل ! از چه زمانى اين كلمات ميان دو شانه ات نوشته است ؟ عرض كرد: دوازده هزار
سال پيش از آنكه خدا دنيا را بيافريند.))(46)
مراسم خواستگارى
ابوبكر و عمر و چند تن از ثروتمندان بزرگ ، حضرت فاطمه (عليها السلام ) را از پيامبر خواستگارى كردند، ولى پيامبر (صلى الله عليه و آله
و سلم ) به همه آنها جواب رد داد و فرمود: فاطمه (عليها السلام ) هنوز كوچك است و تعيين همسر او با خداست ، من نيز منتظر فرمان خدايم . اصحاب
رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) احساس كرده بودند كه پيغمبر ميل دارند فاطمه را به على كابين ببندد. يعنى نور را بانور.
يك روز ابوبكر، عمر، سعدبن معاذ و گروهى ديگر در مسجد نشسته بودند و با هم در مورد خواستگارى از حضرت فاطمه (عليها السلام ) صحبت مى
كردند و مى گفتند: علت خواستگارى نكردن حضرت على از حضرت فاطمه تهديستى او مى باشد. سپس با هم به سراغ على رفته و حضرت را در
نخلستان يكى از انصار كه با شتر آبكشى ، درختان خرما را آبيارى مى كرد پيدا كردند.
به او گفتند: يا على ! تو در تمام كمالات بر سايرين برترى دارى و از علاقه
رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) به خودت آگاهى ، اشراف و بزرگان قريش براى خواستگارى از فاطمه (عليها السلام ) رفتند ولى
پيامبر دست رد سينه آنها زد، گمان مى كنيم كه خدا و رسول ، فاطمه را براى تو قرار داده اند. شخص ديگرى قابليت اين افتخار را ندارد.
على (عليه السلام ) فرمود: اى ابابكر! احساسات و خواسته هاى درونى مرا تحريك نمودى ، به خدا سوگند من نيز خواستگار فاطمه ام ، ولى از
مال دنيا چيزى ندارم ، ابوبكر عرض كرد: يا على ! تو مى دانى كه اموال دنيا در نظر خدا و
رسول او ارزشى ندارد.
پيشنهاد ابوبكر روح على (عليه السلام ) را تكان داد و عشق درونى او را شعله ور ساخت . به
منزل آمد، بدنش را شستشو داد و عباى تميزى بر تن كرد و به خدمت رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) شتافت .
پيامبر در منزل ام سلمه تشريف داشت . على (عليه السلام ) در زد. پيغمبر به ام سلمه فرمود: در را باز كن . كوبنده در شخصى است كه خدا و
رسولش او را دوست دارند و او هم خدا و رسولش را دوست دارد.
على (عليه السلام ) وارد منزل شد، سلام كرد و در حضور پيامبر نشست و از خجالت شرش را به زير انداخت . پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم )
سكوت را شكت و فرمود: يا على ! گويا براى حاجتى نزد من آمده اى كه از اظهار آن خجالت مى كشى ؟ عرض كرد: يا
رسول الله ! پدر و مادرم فداى تو باد، من در خانه شما بزرگ شدم و از الطاف شما برخوردار گشتم و به بركت وجود شما هدايت شدم . يا
رسول الله ! اكنون موقع آن شده كه براى خودم همسرى انتخاب كنم ، اگر صلاح مى دانيد كه دخترت فاطمه (عليها السلام ) را به عقد من در آورى
سعادت بزرگى نصيب من شده است .
رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) كه در انتظار چنين پيشنهادى بود، صورتش از سرور و شادمانى بر افروخته شد و فرمود: صبر كن تا
از فاطمه اجازه بگيرم . پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) نزد فاطمه (عليها السلام ) رفت و فرمود: دخترم ! على را به خوبى مى شناسى ،
براى خواستگارى تو آمده است ، آيا اجازه مى دهى تو را به عقدش در آورم ؟ خدا از آسمان اجازه عقد فرموده است . فاطمه (عليها السلام ) از خجالت
سكوت كرد و چيزى نگفت .(47) پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) سكوت او را علامت رضايت دانست و به نزد على (عليه السلام ) آمد و با
لبى خندان فرمود: يا على ! براى عروسى چيزى دارى ؟(48)
مراسم عقد فاطمه (عليها السلام ) در بهشت
خورزمى در مناقب مى نويسد: قبل از عقد على (عليه السلام ) و حضرت فاطمه (عليها السلام ) در زمين ،
جبرئيل خدمت پيامبر رسيد و عرض كرد: خداوند، تو را از ميان همه بندگان به رسالت خود مبعوث گردانيد و براى تو وزير و دامادى اختيار فرمود
(اراده كرده ) دخترت فاطمه را به عقد او در آورد. پيغمبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) پرسيد او كيست ؟ عرض كرد: پسر عم تو در نسب و برادر
تو در دنيا. نامش على بن ابيطالب است .
سپس جبرئيل عرض كرد: يا رسول الله ! خداوند امر فرمود: بهشت را زينت كنند، درختان آن ميوه آورند و حوريان بهشتى
جمال خود را به زيورها آرايش نمايند ملائكه در حوالى بيت المعمور جمع شدند و منبرى از نور كه آدم در روز ((عرض اسماء))(49) بر آن بالا
رفت نصب نمودند. آنگاه جبرئيل گفت : بر من چنين وحى شد: ((من عقد بستم كنيزك خود فاطمه را به على بن ابيطالب و تو نيز براى ملائكه عقد
نكاح را بخوان )). من عقد نكاح را بر فراز منبر نور خواندم و ملائكه را شاهد اين ازدواج گرفتم .
پس از اتمام عقد، به درخت طوبى امر شد كه ميوه خود را بر ملائكه نثار كند. او با حركتى ميوه هايش را ريخت و ملائكه و حورالعين از آن جمع نموده و
از اين نصيب به خود افتخار كردند. من (جبرئيل ) اينك ماءمور شدم كه به تو ابلاغ كنم تا در زمين نيز عقد ازدواج ميان آن دور را منعقد گرانى (50)
خداوند ولى عقد فاطمه در آسمان
از انس بن مالك روايت شده است كه است : در جريان خواستگارى ((عبد الرحمن بن عوف زهرى )) و ((عثمان بن عفان )) از حضرت فاطمه (عليها
السلام ) پيشنهاد كردند كه صد ناقه سياه چشم كبود با ده هزار دينار مهريه او قرار مى دهند. در همان لحظه ،
جبرئيل نازل شد و گفت : اى احمد، خداوند متعال به تو سلام رسانده و مى فرمايد: به سوى على حركت كن و به نزدش برو، زيرا
مثل او مثال كعبه است كه همگى به سوى آن مى روند، اما آن به سوى كسى نمى رود. خداوند به من دستور داده تا به رضوان بهشت دستور دهم چهار
طرف بهشت را آذين بندد و به درخت ((طوبى )) و ((سدرة المنتهى )) دستور دهم تا جايى كه مى توانند خود را به زر و زيور بيارايند و
به حورالعين امر كنم تا خود را زينت دهند و زير درخت طوبى و سدرة المنتهى بايستند. به يكى از فرشتگان به نام
((راحيل )) دستور داد كه بر ساق عرش حاضر شود.
هنگامى كه همه فرشتگان حاضر شدند، به من امر فرمود منبرى از نور بر افرازم و به
راحيل دستور داد بر بالاى منبر رود و خطبه ازدواج را ايراد كند و فاطمه (عليها السلام ) را به عقد على (عليه السلام ) در آورد. مهريه آن حضرت را
خمس اموال دنيا قرار داد كه تا روز قيامت متعلق به او و فرزندانش باشد. من و
ميكائيل شهود، و خداوند ولى عقد بود. به درخت طوبى و سدرة المنتهى دستور داد كه تمام عطرها و زيورهاى خود را بر سر آنان بيفشانند و به تو
نيز امر فرموده كه در روى زمين فاطمه (عليها السلام ) را به عقد على (عليه السلام ) در آورى (51)
حضرت زهراء (عليها السلام ) مصداق آيه ((مرج البحرين يلتقيان ))
كليه مفسرين ، محدثين و مورخين فريقين در اسلام در شاءن نزول آيه :
مرج البحرين يلتقيان # بينهما برزخ لا يبغيان # فباى آلا ربكما تكذبان # يخرج منهما اللؤ لؤ و المرجان (52)
گفته اند كه درباره تلاقى بحر نبوت و ولايت ، تعين ازدواج حضرت زهراء (عليها السلام ) و حضرت على (عليه السلام )
نازل شده است .
از امام صادق (عليه السلام ) روايت كرده اند كه :
مراد از آيه ((مرج البحرين يلتقيان )) تلاقى درياى نبوت و ولايت به واسطه بحر عصمت و طهارت است . اين درياى عميق ، متوازى السطح
بوده و برزخ آنها شخصيت رسول الله است كه زودتر از جهان رحلت مى فرمايد.
از آسمان ولايت باران رحمت در زمين عصمت و طهارت مى بارد و مراد از ((لؤ لؤ ))و ((مرجان )) امام حسن و امام حسين (عليه السلام ) هستند كه از
آن مهد عصمت و طهارت به وجود مى آيند. اين دو درياى عميق هيچ يك بر ديگرى طغيان نمى كنند.
بر اساس همين حقيقت ، رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) شخصا در شب زفاف بين اين درياى نبود و ولايت نشست و دست فاطمه (عليها السلام
) را گرفت و در دست على (عليه السلام ) گذاشت و واسطه تلاقى اين دو درياى عميق مواج هدايت و ارشاد شد.(53)
ازدواج آسمانى
وقتى كه على (عليه السلام ) فاطمه (عليها السلام ) را از رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) خواستگارى كرد، پيامبر مسرور و شادمان شد،
تبسم نمود و فرمود: آيا براى اين امر چيزى دارى ؟ على (عليه السلام ) عرض كرد: پدر و مادرم فداى شما يا
رسول الله ! من چيزى را از شما پنهان نمى كنم ، تمام دارائيم يك شمشير، يك زره و يك شتر آبكش (يا اسب ) است و جز اينها چيزى ندارم .(54)
رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) فرمود: شمشير براى تو لازم است ، زيرا تو مرد جنگ هستى و با آن در راه خدا جهاد مى كنى . شتر نيز از
لوازم زندگى است كه بايد با آن آبكشى نمايى و براى اهل و عيال خود كسب روزى كنى و در مسافرتها براى باربرى استفاده اش كنى ، زره را به
عنوان مهر زهراء (عليها السلام ) مى پذيرم .
سپس فرمود: يا على ! آيا مى خواهى تو را بشارتى بدهم ؟ عرض كرد: بلى يا
رسول الله ! پدر و مادرم فداى شما باد. فرمود: تو را بشارت باد كه خداى تعالى فاطمه را در آسمان به تو تزويج نمود پيش از آنكه من او را
در زمين به تو تزويج كنم .(55)
زمين ، مهر فاطمه (عليها السلام )
ابن عباس از رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) روايت مى كند كه :
آن حضرت به على (عليه السلام ) فرمود: اى على ! خداوند فاطمه را به ازدواج تو در آورد و زمين را مهريه او قرار داد، پس هر كس بر روى زمين
راه برود و با تو دشمن باشد راه رفتن او بر روى زمين حرام است .(56)
مهريه فاطمه (عليها السلام ) شفاعت از گناهكاران
احمدبن يوسف دمشقى در ((اخبار الدول و آثار الاول )) مى گويد:
در خبر وارد شده : زمانى كه حضرت رسول اكرم (صلى الله عليه و آله و سلم ) فاطمه (عليها السلام ) را به عقد على (عليه السلام ) در آورد،
مالى اندك را به عنوان صداق تعيين فرمود: فاطمه (عليها السلام ) عرض كرد. اى
رسول خدا! دختران مردم نيز شوهر كرده و مقدار كمى به عنوان صداق برايشان تعيين مى گردد، پس فرق بين من و آنان چيست ؟ از شما مى خواهم كه
مهريه مرا به على (عليه السلام ) برگردانى و از خداى تعالى بخواهى كه مهريه مرا شفاعت گناهان امت تو قرار دهد. پس
جبرئيل در حالى كه با وى كاغذ كوچكى از حرير بود نازل شد كه در آن نوشته شده بود.
((خدا تعالى مهريه فاطمه را شفاعت گناهكاران از امت پدرش قرار داد)).
در تاريخ زندگانى حضرت زهراء آمده است كه وقتى به حال احتضار قرار گرفتند، وصيت فرمودند كه آن كاغذ كوچك را روى سينه شان ، در زير
كفن قرار دهند. به وصيتشان كه عمل شد فرمودند: به هنگامى كه در قيامت برانگيخته شدم اين كاغذ را به دست مى گيرم و از گناهكاران امت پدرم
شفاعت مى كنم ))
همچنين صفورى در ((نزهة المجالس )) نقل مى كند كه : فاطمه زهراء (عليها السلام ) از پدر بزرگوارش
رسول اكرم درخواست نمود تا صداق وى را شفاعت براى امت او قرار دهد و اين بانوى بزرگوار زمانى كه بر صراط مى آيند صداق خويشتن را طلب
كنند.(57)
|