يا كميل نحن و الله الحق الذى قال الله عزوجل : لو اتبع الحق اهواء هم لفسدت
السموات و الارض و من فيهن اى كميل به خداوند قسم كه ما همان حق
هستيم كه خداوند عزوجل فرمود: ولو اتبع الحق اهوائهم لفسدت السموات و الارض و من
فيهن (128)يعنى : اگر حق ، پيرو خواسته هاى اين مردم مى شد، آسمانها و
زمين و هر كه در آن ها است به فساد و تباهى در مى افتادند .
يا كميل انا احمد الله على توفيقه اياى و المؤ منين على
كل حال يا كميل انما حظى من حظى بدنيا رائلة مدبرة فافهم و تحظى باخرة باقية ثابتة
يا كميل كل يصير الى الاخرة و الذى يرغب فيها منها ثواب الله
عزوجل و الدرجات العلى و الجنة التى لا يورثها الا من كان تقيا اى
كميل در هر حال ، خداى را براى توفيقى كه به من و به ديگر مؤ منان عنايت كرده است
ستايش مى كنم ، برخى حظ و بهره خود را از حظوظ اين جهان ناپايدار اختيار كرده اند،
لين تو هشيار باش و از جهانى ديگر كه باقى و جاويد است ، حظ و بهره خويش را
برگير. اى كميل همه را رو به سوى آخرت است در اين ميان آنچه بايد به آن رغبت داشت
ثواب خداوند عزوجل و درجات رفيع بهشت است كه آن را جز پرهيزگاران ميراث نخواهد
برد .
يا كميل ان شئت فقم اى كميل اينك اگر مايلى برخيز .
در كتاب امالى صدوق از نوف بكالى روايت شده است كه در صحن مسجد كوفه
به حضور اميرالمؤ منين على عليه السلام شرفياب شدم . پس از سالم و اداء احترام ،
عرضه داشتم يا اميرالمؤ منين مرا موعظتى فرما. فرمود: احسن يحسن اليك فقلت :
زدنى يا اميرالمومنين : قال : يا نوف ارحم ترحم فقلت : زدنى يا اميرالمؤ منين
فقال : يا نوف قل خيرا تذكر بخير. فقلت : زدنى يا اميرالمؤ منين
فقال : اجتنب الغيبة فانها ادام كلاب النار فقال يا نوف كذب من زعم انه ولد من
حلال و هو ياءكل لحوم الناس بالغيبة و كذب من زعم انه ولد من
حلال و هو يبغضنى و يبغض الائمة من ولدى و كذب من زعم انه ولد من
حلال و هو يحب الزنا و كذب من زعم انه يحب الله و هو مجترء على معاصى الله
كل يوم و ليلة يا نوف اقبل وصيتى لاتكونن نقيبا و لا عريفا و لابريدا يا نوف
صل رحمك يزيد الله فى عمرك و حسن خلقك يخفف الله حسابك يا نوف ان سرك ان تكون
معى يوم القيامة فلا تكن للظالمين معينا يا نوف من احبنا كان معنا يوم القيامة و لو ان رجلا
يوم القيامة فلا تكن للظالمين معينا يا نوف من احبنا كان معنا يوم القيامة و لو ان رجلا احب
حجرا لحشره الله معه يا نوف اياك ان تتزين للناس و تبارز الله بالمعاصى فيفضحك
الله يوم تلقاه ، يا نوف احفظ عنى ما اقول لك
تنل به خير الدنيا و الاخرة
يعنى : نيكى كن تا نيكى بينى . گفتم : بيشتر فرما اى اميرالمؤ منين فرمود: بر
ديگران رحم آور تا به تو رحم كنند. گفتم : بيشتر. فرمود: گفتار خويش را نيكو گردان
تا از تو به نيكوئى ياد كنند. گفتم : يا اميرالمؤ منين ، باز هم بيشتر فرما. فرمود: اى
نوف ، از غيبت مردمان بپرهيز، كه آن خوراك سگان جهنم است اى نوف ، دروغ گفته است
آنكس كه خود را حلال زاده دانسته است و گوشت مردم را به غيبت مى خورد. و دروغ گفته
است آنكس كه خود راحلال زاده پنداشته است و نسبت به من و ديگر امامانى كه از پشت منند،
دشمنى و كينه مى ورزند. دروغ گفته است آنكس كه خود را
حلال زاده پنداشته است وبه زنا كارى رغبت نشان مى دهد ونيز دروغ گفته است آنكس كه
خود را حلال زاده پنداشته است ، در حاليكه روز و شب ، نسبت به انجام معاصى و گناهان ،
جراءت و جسارت مى ورزد. اى نوف ، از من بپذيرد و هيچگاه سمت رياست و سرپرستى
ديگران را به عهده نگير، و بپرهيز از اينكه ماءمور اخذ ماليات ها ويا پيك باشى . اى
نوف ، ارتباط خود را با خويشاوندان خود استوار كن تا خداوند زندگانيت را دراز فرمايد
و اخلاق خويش نيكو ساز تا خداوند در حساب تو را آسان گيرد. اى نوف ، آنكس كه در
اين جهان ، دوستار ما باشد در قيامت نيز با ما خواهد بود كه اگر آدمى به سنگى
دل بسته باشد، خداوند او را با همان سنگ محشور خواهد كرد. اى نوف از آن حذر كن كه
خويشتن را درچشم مردمان بيارائى ، و با پروردگار خود با ارتكاب معاصى به مبارزه
برخيزى كه به مكافات آن ، در روز قيامت كه به ملاقات حق تعالى خواهى رفت ، رسوا
و مفتضحت سازد. اى نوف ، آنچه سفارشت كردم ، به خاطر بسپار و آنها را به كار بند.
تا به خير دنيا و آخرت دست يابى عارف قيومى
جلال الدين رومى قدس سره فرمايد:
تا صورت پيوند جهان بود على بود
|
تا نقش زمين بود و زمان بود على بود
|
شاهى كه ولى و وصى بود على بود
|
سلطان سخا و كرم و جود على بود
|
هم آدم و هم شيث ايوب و هم ادريس
|
هم يوسف و هم يونست و هم هود على بود
|
هم موسى و هم عيسى و هم خضر و هم الياس
|
هم صالح پيغمبر و داود على بود
|
در ظلمت ظلمات به سرچشمه حيوان
|
هم مرشد و هم راهبر خضر على بود
|
داوود كه مى ساخت زره با سرانگشت
|
استاد زره ساز به داود على بود
|
مسجود ملايك كه شد آدم ز على شد
|
در قبله محمد بد و مقصود على بود
|
آن عارف سجاد كه خاك درش از قدر
|
بر كنگره عر بيفزود على بود
|
هم اول و هم آخر و هم ظاهر وباطن
|
هم عابد و هم معبد و معبود على بود
|
وجهى كه بيان كرد خداوند در الحمد آن وجه بيان كرد و بفرمود على بود
عيسى به وجود آمد و فى الحال سخن گفت
|
آن نطق و فصاحت كه در او بود على بود
|
آن لحمك لحمى بشنو تا كه بدانى
|
آن يار كه او نفس نبى بود على بود
|
موسى و عصا و يد بيضاء نبوت
|
در مصر بفرعون كه بنمود على بود
|
چندانكه در آفاق نظر كردم و ديدم
|
از روى يقين در همه موجود على بود
|
خاتم كه در انگشت سليمان نبى بود
|
آن نور خدايى كه در او بود على بو
|
آن شاه سرافراز كه اندر شب معراج
|
با احمد مختار يكى بود على بود
|
سر دو جهان پرتو انوار الهى
|
از عرش به فرش آمد و بنمود على بود
|
آنجا كه جوى شرك نماند به حقيقت
|
آن عارف و آن عابد و معبود على بود(129)
|
جبرئيل كه آمد ز بر خالق بى چون
|
در پيش محمد بد و مقصود على بود
|
آنجا كه دويى شرك بود در ره توحيد
|
ميدان كه يكى بود كه بنمود على بود
|
محمود نبودند مر آنها كه نديدند
|
كاندر ره دين احمد و محمود على بود
|
آن كاشف قرآن كه خدا در همه قرآن
|
كردش صفت عصمت و بستود على بود
|
اين كفر نباشد سخن كفر نه اين است
|
تا هست على باشد و تا بود على بود
|
آن قلعه گشائى كه در قلعه خيبر
|
بركند به يك حمله و بگشود على بود
|
آن شاه سرافراز كه اندر ره اسلام
|
تا كار نشد راست نياسود على بود
|
آن شير دلاور كه ز بهر طمع نفس
|
برخوان جهان پنجه نيالود على بود
|
هارون ولايت ز پس موسى عمران
|
بالله كه على بود على بود على بود
|
اين يك دو سه بيتى كه بگفتم به معما
|
حقاكه مراد من و مقصود على بود
|
سر دو جهان جمله ز پيدا و ز پنهان
|
شمس الحق تبريز كه بنمود على بود
|
رباعى :
ننوشت براى ورد روز و شب من
|
گر غير على كسى بود طلب من
|
اى واى من و كيش من و مذهب من
|
عارف نيشابورى :
از رواق كعبه بتها در فكند
|
جمله را برپاى پيغمبر فكند
|
بر دل پاك على اين راز گشت
|
كز ادب فعلى كه كردم دور بود
|
پاى من كفت رسول الله بسود
|
شبنم از گلبرگ رخسارش چكيد
|
تا به خلوتگاه او ادنى شدم
|
در تزلزل بودم از سر تا به پا
|
شوق قرب دوست بر جانم فتاد
|
لرزه اى بر چار اركانم فتاد
|
دستى آمد دوش هوشم را سترد
|
لذتى كان شب از آن دستم نمود
|
نيست جايى از تو خالى يا على
|
كفر اگر نبود خدايى يا على
|
حسين بن معين الدين ميبدى گفت :
آن باده كه لااله اله الله است
|
مقصود ز باده و ز ساقى نشاءه است
|
اين نشاءه يقين على ولى الله است
|
گر نبودى فاطمه بى زوج بود
|
بحر وحدت ساكن و بى موج بود
|
انبيا را عقده ها نگشوده بود
|
كوكب ذوالعزمها بى اوج بود(130)
|
اى نقطه محيط كه گاهى به فوق فاء
|
بنموده اى تجلى و گاهى به تحت باء (131)
|
هر كسى را به جهان گر شرفى است
|
به جهانم جز از انى نيست شرف
|
خانه زاد على ام شاه نجف (132)
|
قلب نون واو آمده اى ذوفنون
|
قلب واو آمد الف اى كنجكاو
|
پس ولى قلب نبى و جان اوست
|
قلب قلب ذات سرالله هو است
|
الله بود يك الف و هاء و دو لام
|
حيران شده در كنه وجودش اوهام
|
وز هاء و دو لام جو محمد را نام
|
چونكه اوصاف محمد با على است
|
گر تو گويى يا محمد يا على است
|
جهنم كان الفوز عندى جحيمها
|
و كيف يخاف النار من كان موقنا بان اميرالمؤ منين قسيمها
يعنى : اى ابا حسن اگر محبت تو موجب ورود من به جهنم شود، در نزد من به دوزخ
رفتن خواستگارى است ؛ و چگونه ممكن است از آتش بترسد كسى كه يقين دارد كه اميرالمؤ
منين عليه السلام قسمت كننده آتش است .
جامى الف است احد از او جوى مدد
|
وانگه بشمار بيناتش به عدد
|
بنگر كه على است و العلى سرالله
|
اذقال الله قل هو الله احد
|
خودشناسى معرفت نفس
كميل بن زياد گويد: از حضرت اميرالمؤ منين على عليه السلام تقاضا كردم كه نفس مرا
به من باز شناساند. فرمود: يا كميل مقصودت كدام نفس است ؟ عرضه داشتم : مگر جزيك
نفس در من است ؟ فرمود: يا كميل انما هى اربعة : النامية النباتية و الحسية
الحيوانية و الناطقة القدسية و الكلية الالهية و
لكل واحد من هذه خمس قوى و خاصيتان . فالنامية النباتية لها خمس قوى : ماسكه و جاذبه و
هاضمه و دافعه و مربية و لها خاصيتان : الزيادة و النقصان و انبعاثها من الكبد و هى
اشبه الاشياء بنفس الحيوانية والحيوانية الحسية و لها خمس قوى : سمع و بصر و شم و
ذوق و لمس و لها خاصيتان : الرضا و الغضب و هى اشبه الاشياء بنفس الاسباع و الناطقة
القدسية و لها خمس قوى : فكر و ذكر و علم و حلم و نباهة و ليس لها انبعاث و هى اشبه
الاشياء بنفس الملائكة و لها خاصيتان : النزاهة و الحكمة و الكلية الاليهة و لها خمس قوى
: بقاء فى فناء و نعيم فى شقاء و عزة فى
ذل و فقر و صب فى بلائ و لها خاصيتان :
الحمل و الكرم و هذه التى مبداءها من الله و اليه تعود لقوله تعالى : ... و نفخنا فيه
من روحنا (133)و اما عدها فلقوله تعالى : يا ايتها النفس المطمئنة ارجعى الى
ربك راضية مرضية .. (134) و العقل وسط
الكل كيلا يقول احدكم شيئا من الخير و الشر الالقياس
معقول .
يعنى : اى كميل ، در آدمى ، چهار نفس است : نفس نامى نباتى ، نفس حسى حيوانى ، نفس
ناطقه قدسى و چهارم نفس كلى الهى و هر يك از اين چهار را پنج قوه و دو خاصيت است .
نفس نامى نباتى داراى قواى پنجگانه زير است : قوه ماسكه ، جاذبه ، هاضمه ، دافعه ،
و مربيه و دو خاصيت آن ، يكى خاصيت افزايش و ديگر خاصيت كاهش است اين نفس از
كبد برانگيخته مى شود و شبيه ترين چيزها به نفس حيوانى است اما نفس حيوانى
حسى را پنج قوه است : شنوايى ، بينايى ، بويايى ، چشايى ، و بساواتى و آن را نيز
دو خاصيت رضا و غضب است و شبيه ترين چيزها به نفس درندگان و وحوش است . پنج
قوه ناطقه قدسى ، عبارت است از: فكر، ذكر، علم ، حلم و هوشيارى . اين نفس از چيزى منبعث
نميگردد و شبيه ترين چيزها به نفس فرشتگان است و نزاهت و حكمت دو خاصيت آن است . اما
نفس كلى الهى داراى اين پنج قوه است : هستى در نيستى ، نعمت در سختى ، عزت در خوارى
، فقر در حالت غنا و صبر در بلاها و دو خاصيت آن ، حلم ، و كرم است . مبداء اين نفس ،
پروردگار عالم است و به او نيز باز مى گردد، خداوند در قرآن فرمايد: و نفخنا
فيه من روحنا يعنى : از روح خود در آدم دميديم و نيز اين ايه شريفه ،
دليل عود و بازگشت نفس كلى الهى به حضرت حق است كه فرمايد: يا ايتها النفس
المطمئنة ارجعى الى ربك راضية مرضية يعنى : اى نفس مطمئن ، خشنود و پسنديده
، بسوى پروردگار خود بازگرد عقل در ميان همه قرار گرفته است تا هر كس از
خوب و بدى سخن گويد، آنرا با ترازوى عقل بسنجد.
در كتاب غوالى اللئالى نقل است كه پيغمبر اكرم صلى الله عليه وآله فرمود: من عرف
نسه فقد عرف ربه - هر كس خود را شناخت ، پروردگار خود را نيز شناخته است .
عزالدين مقدسى درتفسير اين گفتار، گويد: روح كه لطيفه اى لاهوتى در جثه اى
ناسوتى است به ده وجه دلالت بر مدبر يكتاى جهان دارد: وجه نخست آنكه روح موجب
حركت اندام است و آن اداره ميكند. از آنجا مى توان دريافت كه جهان را نيز محرك و مدبرى
است . دوم آنكه يكتايى روح در بدن ، دليل يكتايى و وحدانيت پروردگار است . سوم آنكه
قدرت روح در تحريك بدن ، نشانه قدرت و نيروى خداوند است . چهارم آنكه آگاهى روز
از جسم ، دليل آگاهى حق تعالى بر جهان هستى است . پنجم آنكه احاطه و استيلاى روح
بر اندام ، دليل احاطه و استيلاء، پرروردگار
متعال بر عالم خلق است . ششم آنكه وجود روح ، پيش از پيدايش جسم و بقاء آن پس ازبدن
، دليل ازليت و ابديت بارى تعالى است هفتم آنكه عدم آگاهى انسان بر كيفيت روح ،
دليل آن است كه هيچكس را بر ذات پروردگار، احاطه و آگاهى نيست ، هشتم آنكه عدم
آگاهى نسبت به محل روح در بدن ، دليل است بر تجرد خداوند و اينكه او را
محل و مكانى نيست نهم ، آنكه عدم امكان تماس با روح ،
دليل است كه تماس مادى با حق تعالى نيز ممتنع است . دهم آنكه عدم امكان رؤ يت ، روح ،
دليل آن است كه پروردگار را نيز نمى توان به چشم ديد و رؤ يت او امكان پذير نيست .
بيت
مثال حضرت بارى است صورت انسان
|
خط عذار سواد مطابق اصل است
|
كيفية النفس ليس المرء يعفرها
|
فكيف كيفية الجبار فى القدم
|
هو الذى انشاء الاشياء مبتدعا
|
يعنى : اكنون كه آدمى به كيفيت نفس خويش ، آگاهى نتواند داشت ، پس چگونه مى
تواند به چگونگى پروردگار قديم خود آگاهى يابد؟ اوست كه همه موجودات آفريده
قدرت اوست ، پس آنكس كه حادث است ، به درك ذات آفريننده خود، چگونه دست تواند
يافت ؟
بزرگى فرمايد: من عجز عن معرفة نفسه هو من معرفة خالقة اعجز يعنى
آنكس كه از شناسايى نفس خويشتن ناتوان است ، از معرفت خالق خود ناتوان تر خواهد
بود.
رباعى :
گر در طلب گوهر كانى ، كانى
|
ورزنده به بوى وصل جانى ، جانى
|
القصه حديث مطلق از من بشنو
|
هر چيز كه در جستن آنى ، آنى
|
اوحدى مراغه اى گويد:
اى دل منشين كج به كوى راست
|
تاز آفرينش تو جهان آفرين چه خواست
|
گرخواب و خورد بود مرا اين كمال نيست
|
ور علم و حكمت است غرض ، كاهلى چراست
|
عقل اين بود كه ترك بگويند فعل كج
|
هوش اين بود كه پيش بگيرند راه راست
|
تو نامه خدايى و آن نامه سر به مهر
|
بردار مهرنامه ببين تا در او چه هاست (135)
|
در نامه روشن است نمودار هر دو كون
|
برخوانده اين نموده دلى كاندرو صفاست (136)
|
تركيب ماست زبده اجزاء كائنات
|
ماننده زبده اى كه برون آورى ز ماست
|
آنى كه هر دو كون به دكان راستى
|
نزديك عقل يك سر موى ترا بهاست
|
زين آفرينش آنچه تو خواهى ز جزء و كل
|
در نفس خود بجوى كه جام جهان نماست
|
اين جام را جلاده و خود را در آن ببين
|
سرى عظيم گفتم اگر خواجه در سر است
|
ليكن ترا چه طاقت ديدار خويشتن
|
كز بند خويشتن دل دون تو برنخاست
|
زين چيزها كه دارى و دل بسته اى دراو
|
درياب تا چه چيزتر روى در بقاست
|
نفس است و حكمت آنكه نميرد به وقت مرگ
|
وين آلت دگر همه را روى در فناست
|
اين گنج و مال خواست كاندوختى به عمر
|
مى دان كه يك به يك زتو خواهند باز خواست
|
گردانه خرد نمى شود جز به آسياب
|
ما دانه ايم و گردش گنبد آسياست
|
ديگى است چارخانه كه سرپوش آن تويى
|
اين چار طبع را كه زبهر تو ماجراست
|
گفتى به سعى مايه دنيا فزون كنم
|
دنيا فزون نيك تا از آن چه كاست
|
دنيا و دين دو پله ميزان قدر توست
|
اين پله چون به خاك شد آن پله بر هواست
|
اى صاحب نياز نمازى كه مى كنى
|
گو مردمش مبين اگرت روى در خداست
|
بيناست آن نظر كه ازو هست گشته اى
|
جايى چنين نظر نتوان كرد چپ و راست
|
حق گفت فاسقتم چو وفا از رسول جست
|
رو مستقيم شو تو كه اين صورت وفاست
|
خاشاك دان كه واپس درياى جود اوست
|
هر گوهر نفيس كه در گنج پادشاست
|
ار گرگ فتنه زود پريشان كند رواست
|
آن راكه چون كليم شبان تكيه بر عصاست
|
چمشش رخ وفاق نبيند به هيچ وجه
|
آن كس نه چار بالش توفيق متكاست
|
صوفى شدى صداقت و صدق و صفات كو
|
صافى شدى كدورت و حقد و حسد چراست
|
دست از جهان بشوى پس آنگاه پيش دار
|
زيرا كه بوسه بر كف دستى چنين رواست
|
دست كليم را يد بيضا نهاد نام
|
كاو شسته بود دست ز چيزى كه ماسواست
|
اى سالك صراط سوى راستكار باش
|
كان رفت در بهشت كه در خط استواست
|
گفتى كه عارفم زكجا دانم اين سخن
|
عارف كسى بود كه بداند كه از كجاست
|
گر آشنا شوى بنهى دل بر اين حديث
|
بشنو حديث اوحدى ارجانت آشناست
|
از ظلمت وز نور درين تنگناى غم
|
بس پرده و حجاب كه در پيش چشم ماست
|
از پرده ها گذر چو نكردى كجا دهند
|
راهت به پرده اى كه در آن مهد كبرياست
|
اى درويش ! قالب آدمى به مثابه مشكاة است و روح نباتى كه در جگر است به منزله
زجاجه و روح حيوانى كه در دل است فتيله است و روح نفسانى كه در دماغ است به مثابه
روغن و روح انسانى بى مكان به ميانه است مصاح تمام است .
الارواح طيور سماوية فى اقفاس اشباح البشريه ، اذا الفت ، بالعلم صارت ملائكة
عرشية و اذا الفت بالجهل صارت حشرات ارضيه
يعنى : ارواح ، پرندگانى آسمانى هستند كه در قفسهاى اشباح بشرى محبوس شده اند،
پس چون با علم و دانش الفت يابند به صورت ملائك عرشى در مى آيند، و چون
باجهل و نادانى انس والفت گيرند، همچون حشرات زمينى مى شوند.