 |
 |
قبل از آنكه چهلمش فرا رسد، شبى او را در حرم حضرت رضا (عليه السلام) در همان
محلى كه غالبا به هنگام تشرف مى نشست (70) - به خواب ديدم ، كه در
كمال سلامتى و نشاط ايستاده ، در مقابلش نيز ظرف سفالين زيبايى پر از آب گوارا
قرار دارد. پس از سلام و احوالپرسى ، رو به من كرده و گفت : بيا با هم به چلوكبابى
حضرت رضا (عليه السلام) برويم .
من نيز بدون معطلى پذيرفتم ، آنگاه بدون آنكه از صحن مطهر عبور كنيم ، از طريق
رواقها به محل سالن غذاخورى حضرت رسيديم . ميزى بزرگ وجود داشت ، كه اطراف آن ،
صندلى هاى فراوان قرار داده شده بود. ما در كنار ميزى نشستيم ، در حالى كه به جز من
و او و مرحوم حاج سيد على فهيم النجار رضوى قمى كسى حضور نداشت . ناگهان وى رو
به من كرده و فرمود: تو نيز براى هميشه اينجا مى آيى و از چلوكبابى حضرت استفاده
مى كنى !(71)
قدرنايافته معرفت يافتگان
جناب حجة الاسلام سيد رضا آميغى چنين فرمود:
مرحوم ميرزا هاشم قزوينى از بزرگان نامدار روزگار خويش بود. او كه از شاگردان
مرحوم سيد موسى زرآبادى بود، از رياضات شرعى زيادى بهره داشت و در پايان عمر
نيز پس از سه روز اغماء كامل و هنگامى كه حجة الاسلام فردوسى پور و حيدرى و عده اى
ديگر در محضرش حضور داشتند، به ناگاه از جاى خود بلند شده و پس از سلام دادن به
يكايك ائمه (عليهم السلام) از دنيا مى رود. از او داستان جالبى به يادگار مانده است ،
كه شنيدنى است .
او خود مى فرمود: معمولا ايامى كه براى تبليغ از مشهد به روستاى خود در قزوين مى
رفتم ، وارد خانه يكى از مريدان خويش شده و تمام آن ايام را در
منزل وى مسكن مى گزيدم . او نيز ضمن پذيرايى ، مقيد بود كه به هنگام عزيمتم به
مسجد در شب ، چراغى را براى من آماده سازد، آنگاه پيشاپيش من حركت مى كرد، تا صدمه اى
به من وارد نيايد.
در يكى از سالها ميان من و او در اوايل ماه رمضان مساءله اى پيش آمد كه او آن احترامات را
انجام نداد. در يكى از شبها، وقتى از خانه اش به تنهايى بيرون آمدم ، تا به مسجد
بروم ، كسى نبود تا چراغى را پيشاپيش من به حركت در آورد. با اينكه
احتمال خطر مى دادم ، ولى چون رفتن به مسجد ضرورت داشت ، بدون چراغ به سوى
مسجد راه افتادم .
چند قدمى بيشتر نرفته بودم ، كه ناگهان ديدم چند نفر چراغ به دست به من نزديك
شدند و ضمن گرفتن چراغ براى نيافتادنم چنين گفتند:
آقاى حاج شيخ ! نترسيد!؟ ما از جنيانى هستيم كه هر شب به نزد منبرتان حاضر مى
شويم ، ما چون مى دانيم صاحبخانه تان با شما بدرفتارى كرده و امشب برايتان چراغ
نياورده است ، تصميم گرفتيم از امشب به بعد تا هر زمانى كه كسى از انسانها برايتان
چراغ نياورد، ما برايتان چراغ را آماده سازيم !
من خيلى ترسيده بودم ، به سختى خود را نگه داشتم . آنان از چگونگى وضو پرسيدند،
گفتم الان آفتابه ندارم . ناگهان يكى از آنان به يك شماره آفتابه منزلمان را حاضر
ساخت و من نيز به ناچار پاسخ او را دادم او نيز پس از دريافت پاسخ ، آفتابه را به
ميان كاهدانى انداخت .
وقتى به مسجد رسيدم ، از ترس نزديك بود روح از بدنم خارج شود. به هر زحمتى كه
بود، مجلس آن شب را اداره كردم و بلافاصله به خانه بازگشتم ، ولى از شدت ترس
همان شب مريض شدم . ساعتى بعد وقتى همسرم به من گفت آفتابه ناپديد شده است !؟
بدون معطلى به او گفتم :
آفتابه ميان كاهدانى افتاده ، برو آن را بياور!(72)
معرفت روحانى از روح
مرحوم آية الله عارف ميرزا جواد تهرانى فرمود:
روزى در بستر خود آرميده بودم ، ناگهان ديدم روح از بدنم خارج شده و من نظاره گر
جسد خويش هستم . ابتدا از اين كه بدون استغفار از دنيا رفته ام ، سخت نگران بودم ، ولى
وقتى كه ديدم روحم دوباره به جسد بازگشت . بسيار
خوشحال شدم زيرا كه مى توانستم باز توفيق استغفار داشته باشم . ولو پس از
بازگشت كوفتگى شديدى در جسم خود احساس مى كردم ، در حالى كه عارضه ديگرى
نداشتم .(73)
 |
 |
|