نام كتاب : معرفت يافتگان (از مجموعه شميم عرش) سوم شعبان 1418 برابر با دوم آذر ماه سال 1377 معرفت توفيقى و توفيق معرفتى جناب حجة الاسلام والمسلمين سيد محمد آل طه به نقل از يكى از صاحبان درك مقدرات و نيتهاى افراد از راه استخاره قرآنى ، فرمود: در قديم ، حجره اى در مسجد بالا سر حضرت امام رضا (عليه السلام) وجود داشت كه منسوب به مرحوم حاج ملا هادى سبزوارى (1) بود. اين حجره به دليل اشرافش بر ضريح مطهر حضرت امام رضا (عليه السلام) خواستگاران بى شمارى داشت ، از اين جهت افراد، قيمتهاى گزافى را براى اقامت چند روزه در آن پرداخت مى كردند. روزى در اوايل طلبگى ، به مشهد رفته و با پرداخت پولى ، آن حجره را براى اقامت چند روزه ام اجاره كردم ، ولى ناگهان متوجه شدم كه اگر بخوابم ، بايد به سوى ضريح پايم را دراز كنم ، پس به احترام حضرت امام رضا (عليه السلام) در طول مدت بيست و اندى روز كه در آن حجره بودم ، پاهايم را دراز نكردم . آنگاه كه به شهر و ديار خويش بازگشتم ، در خود فهم استخاره اى را از قرآن يافتم كه در كمتر كسى تا كنون اين نحوه درك وجود داشته است :
معرفت وظيفه ساز جناب حجة الاسلام علوى به نقل از آية الله العظمى گلپايگانى رحمة الله عليه فرمود: زمانى كه در شهرستان اراك با مرحوم حائرى بزرگ رحمة الله عليه بوديم ، شبى در عالم رؤ يا كسى به من گفت به فلان حجره برو، حضرت بقية الله عجل الله تعالى فرجه الشريف آنجا تشريف خواهند آورد. وقتى به آنجا رفتم ، اتفاقا مرحوم آية الله حاج ميرزا مهدى بروجردى را نيز آنجا يافتم . لحضاتى بعد فرستاده اى آمد و گفت : حضرت تشريف نمى آورند، ولى لوحه اى به رنگ سبز يا سفيد كه نورانى بود، برايتان فرستاده اند. وقتى لوحه را نگاه كرديم ، ديديم به خط زيبا نوشته است : اذا لتبس عليكم الفتن فعليكم بشيخ عبدالكريم . وقتى از خواب بيدار شده و آن را براى مرحوم آية الله العظمى حاج شيخ عبدالكريم حائرى (4) بيان كردم ، ايشان فرمود: اين خواب رويايى صادقانه است و مؤ يد آن است كه بايد فحش هاى رضا خان و چماق او را تحمل كنيم .(5) وقار رفتارى معرفت يكى از اساتيد بزرگ حوزه روزى به نقل از مرحوم آية الله العظمى گلپايگانى رحمة الله (6) مى فرمود: مرحوم آية الله العظمى گلپايگانى رحمت الله عليه مى فرمود: بكوشيد علم بياموزيد؛ زيرا كه علم وقار مى آورد:
معرفت معرفت ساز جناب حجة الاسلام مهاجر به نقل از مرحوم علامه امينى فرمود: روزگارى به دعوت گروهى از روشنفكران شهرستان حله به آن شهر رفته بودم ، پس از سخنرانيهاى متعدد به هنگام بازگشت ، بسيارى از عوام آن شهر مرا بدرقه كرده و مفتيان مذاهب ديگر نيز به احترام فراوان به جمع بدرقه كننده حاضر شده بودند، وظيفه خود ديدم كه حجت را بر آنان تمام كنم . رو به بزرگ فقيهان آن شهر كرده و گفتم : آيا چنين روايتى را گذشتگان ما و شما نقل نكردند كه من لم يعرف امام زمانه مات ميته الجاهلية ؟ (9) آنان تصديق كردند، من نيز ادامه دادم : آيا فاطمه (عليها السلام) به هنگام مرگش امام زمان خويش را شناخته بود يا نه ؟ ناگهان سكوت مرگبارى بر همه آنان حاكم شد، نگاهها متوجه مفتى بزرگ آن شهر شده بود؛ زيرا اگر مى گفت كه فاطمه زهرا (عليها السلام) امام زمان خويش را نشناخته بود، كه مردم همان جا او را مى كشتند و اگر مى گفت كه او امام زمان خويش را مى شناخت ، پس او چه كسى بجز على (عليه السلام) بود؟ يكى ديگر از مفتيان رو به آن مفتى بزرگ كرده و گفت : جواب بده ! آن مفتى با ناراحتى رو به او كرده و گفت : تو خودت جواب بده ! ناگهان مردى از ميان جمعيت فريادكنان جلو آمده و به من گفت : اشهد ان لا اله الله ، و اشهد ان محمد رسول الله و اشهد ان على ولى الله . آنگاه او از من خواست تا وى را با خود به نجف ببرم ؛ زيرا پس از رفتن من ، ممكن بود برخى او را در آن شهر بكشند. من نيز چنين كرده و وى را به همراه خويش به نجف آوردم . (10) معرفت قلبى حجة الاسلام مهدوى طاهرى نقل كردند: حضرت امام خمينى قدس سره (11) پس از آخرين عمل جراحى خويش ، در نهايت ضعف بدنى قرار داشت . برخى چاره را يارى خواستن از عارف ذاكر مرحوم معلم دامغانى - كه سخت مورد توجه حضرت امام خمينى قدس سره بوده است - دانسته ، پس تلفنى از وى تقاضاى حضورش را در كنار بستر امام نموده ، تا اگر مى تواند كارى انجام دهد. او بدون معطلى پذيرفته و از ديار خويش به تهران آمد. لحضاتى پس از وارد شدن به اتاق مخصوص امام قدس سره ، گوشه اى مى ايستد و بر امام خيره مى شود، و آنگاه با حضرت امام ارتباط فكرى و روحى برقرار مى كند. ناگاه امام قدس سره چشمانشان را باز و مستقيما به آن عارف ذاكر مى نگرد. آنگاه بدون كوچكترين اشاره و يا كلامى ، اين ارتباط خيره كننده دقايقى ادامه مى يابد، سپس آن عالم ذاكر از اتاق خارج مى شود. پس از خروج از اتاق ، از او مى پرسند: چه شد؟ وى مى فرمايد: او ديگر نمى خواهد در اين دنيا بماند، ما قدرت بازگرداندن او را نداريم . فقط يك نماز مخصوصى است كه شايد بتواند كمكى كند.
او بدون معطلى به شهر خويش باز مى گردد، ولى در كمال تعجب دچار فراموشى نسبت به انجام نماز مخصوص فوق مى شود. شبانگاهى بر انجام آن نماز توجه مى يابد، پس به قصد انجام آن سه بار استخاره مى كند، ولى در هر سه بار، استخاره راه نمى دهد. آنگاه متوجه وقوع حادثه اى براى امام مى شود، به ناچار دقايقى چند را به انتظار مى ماند، تا آن كه متوجه از دنيا رفتن امام در همان دقايق مى شود.(14) معرفت ناباورانه جناب حجة الاسلام والمسلمين رضازاده خراسانى به نقل از مرجع بزرگ حضرت آية الله العظمى وحيد خراسانى و ايشان نيز از استاد بزرگ خود مرحوم آية الله حاج شيخ هاشم قزوينى چنين فرمود: روزگارى را در اصفهان مى گذراندم ، زنى را با ازدواج موقت به همسرى برگزيدم و خداوند از آن زن فرزندى به من عطا كرد. روزى در حياط آن خانه با آن كودك كه تقريبا يك سال و چهار ماه سن داشت ، آرام آرام قدم مى زدم ، ناگهان كودك خيره خيره به من نگاه كرده و در كمال فصاحت گفتارى گفت : پدر! مرا چه كسى آفريده است ؟! من كه حيران شده بودم ، با دستپاچگى گفتم : من تو را آفريده ام ! او گفت شما را چه كسى آفريد؟ گفتم : پدرم مرا آفريده است ! او باز پرسيد: پدر! اين درختان را چه كسى آفريده است ؟ گفتم : اين درختان را باغبان آفريده است . او گفت : نه پدر! درست نگفتى ! مرا، شما را، پدرتان را و اين باغ و بوستان را خداوند آفريده است . و ديگر چيزى نگفت . ساعتى بعد ناگهان حال جسمى آن بچه دگرگون شد و عليرغم تلاشهايمان از بين رفت ، رفتار آن كودك ، بزرگترين درس زندگى را به من آموخت كه خدا آفريننده تمام حقايق است !(15) معرفت اعطايى مرحوم آية الله حاج شيخ مرتضى حائرى رحمت الله عليه (16) نقل فرمود: حكيم و طبيب بزرگ دوران قاجار مرحوم ميرزا خليل تهرانى (17) داستان زيبايى دارد. اين داستان را علاوه بر اين كه خود شخصا از مرحوم حاج شيخ محمود خليلى رحمت الله عليه شنيدم ، مرحوم حاجى نورى نيز در كتاب دارالسلام به نقل از مرحوم حاج ملا على فرزند صالح مرحوم ميرزا خليل رحمت الله عليه بيان كرده و مى گويد: روزگارى كه مرحوم ميرزا خليل تهرانى در قم به جهت تحصيل علوم حوزوى و از جمله حكمت و طب حضور داشته است ، ناگهان قحطى و گرسنگى ايران را فرا مى گيرد. او نيز مانند همگان چنان به زحمت افتاده كه براى يك وعده غذا ناچار مى شود كه همه زندگى خويش را به فروش برساند. او در آخرين مرحله فروخت ، كتاب خطى نفيسى را كه سخت به آن علاقه مند بود، به فروش رسانده ، تا شايد بتواند از پول آن نانى به دست آورد. وى پس از قدرى جستجو، با زحمت فراوان نانى را خريدارى ، آنگاه عازم حجره اش شده ، تا گرسنگى خويش را رفع نمايد، ولى در راه بازگشت متوجه زنى بچه دار مى شود كه سخت از گرسنگى رنج برده و به التماس از وى تقاضاى نان مى كند. وضعيت رقت بار زن ، طوفانى در روح ميرزا خليل پديد مى آورد. او عليرغم احساس گرسنگى فراوان ، آن زن بچه دار را بر خود ترجيح مى دهد و نان به گزاف خريدارى شده را به او مى دهد و خود با دست خالى به حجره اش باز مى گردد! دقايقى پس از ورود به حجره ، فشار گرسنگى چنان او را بى تاب مى كند، كه او توانايى مطالعه را از خود سلب مى بيند، پس به ناچار عبايى بر سر كرده و دراز مى كشد، تا شايد خواب او را از آن فشار نجات دهد، ولى او به زودى درمى يابد كه از فرط گرسنگى ، توان خواب نيز از او ربوده شده است . پس خود را به خدا مى سپارد تا چه سرنوشتى از برايش پديد آيد.
اتفاقا در همان شب ، يكى از دختران فتحعلى شاه قاجار، كه جهت زيارت به قم آمده و در خانه وقفى قاجار - كه مرحوم خانه شاهى ، توليت آن را داشته است - سكنى گزيده بود، ناگهان به دل درد شديدى مبتلا مى شود، وقتى پزشكان بر بالين آن دختر حاضر مى شوند، توانايى درمان آن دختر را در خود نمى يابند. همان شب يكى از خادمان در عالم رويا مى بيند كه به او مى گويند: به فلان حجره مدرسه دارالشفاء برو، دواى درد خانم را از ميرزا خليل بگير! خادمه خود را به دختر فتحعلى شاه رسانيده و جريان خواب را براى او نقل مى كند. وى نيز فورا دستور مى دهد كه او به حجره ميرزا خليل شتافته ، تا دواى درد وى را بستاند. خادمه نزد ميرزا خليل آمده و از او تقاضاى درمان درد دختر فتحعلى شاه را مى نمايد. ميرزا خليل كه از فرط گرسنگى حال نشستن نداشته است ، با همان حالت درازكش دواى بسيار ساده اى تجويز مى كند. او نيز با خوشحالى خداحافظى و به سرعت دوا را تهيه و به دختر فتحعلى شاه مى دهد. با اولين استفاده دختر شاه از آن دوا، او بلافاصله درمان مى گردد. ساعتى بعد ميرزا خليل تهرانى رحمت الله عليه ناگهان متوجه مى شود كه در حجره اش به صدا درآمده و فردى با سينى غذاى شاهانه اى كه در داخل آن نيز يك اشرفى طلا! وجود دارد، وارد اتاق شده و غذا و پول را با احترام فراوان در جلوى او مى گذارد. وى پس از فهميدن جريان ، خداوند را شكر مى كند و از آن روز به بعد به طبابت - كه با اشراق حكمت الهى به دست آمده بود - مى پردازد كه چنان شهرت و كارايى پيدا مى كند كه كمتر طبيبى در آن دوران به آن شهرت و اعتبار دست يافته است .(19) معرفت قرآنى جناب حجة الاسلام والمسلمين سيد محمد آل طه به نقل از مرحوم آية الله حاج سيد رضا صدر و او به نقل از يكى از دوستان صالح و موثق خود فرمود: روزگارى مقيد بودم كه به حمامى كه داراى خزينه هاى بزرگ بود و جنب مسجد امام خمينى قدس سره تهران قرار داشت ، از براى غسل و نظافت بروم . روزى در حمام با مردى آشنا شدم ، كه پس از صحبت فراوان با وى در موضوعات گوناگون ، او را مردى بزرگ يافتم ، در بين گفتارش اتفاقا از علم جفر سخن به ميان آمد، من آن را انكار كردم ، آن مرد در پاسخ سخت برآشفته و با تندى گفت : چرا وقتى چيزى نمى دانى اين چنين آن را انكار مى كنى ؟! براى رعايت حالش چيزى نگفتم . آن جريان گذشت ، تا آن كه در آن ايام ديگران اين شايعه پخش مردى به تهران آمده كه علم جفر را از خود قرآن مى داند، بسيار دوست داشتم آن مرد را بشناسم ، ولى هر چه تلاش مى كردم ، كمتر او را مى يافتم . بارى ! روزى ديگر عازم همان حمام بودم ، اتفاقا پس از عبور از كنار مغازه يكى از دوستانم متوجه شدم همان مردى كه با او در حمام بر سر علم جفر به نزاع برخاسته بودم ، آنجاست ! آن دوست او را معرفى كرد، تازه فهميدم اين مرد همان كسى است كه عالم به علم جفر قرآنى است و من مدتها به دنبال او بوده ام . ابتدا او از من به خاطر تندى هايش عذر طلبيد و چنين اضافه كرده و گفت : من از هر كسى كه تقاضاى دانستن چيزى از راه علم جفر قرآنى داشته باشد، 30 تومان مى گيرم ، ولى براى جبران آن تندى ، حاضرم براى شما مجانى اين كار را انجام دهم . با خوشحالى پذيرفتم ! پس در همان جمع دوستانه ، تقاضا كردم كه او از قرآن با علم جفر آنچه را كه نيت مى كنم ، از برايم بيان دارد. او قرآنى به دست گرفت و پس از بيان كلماتى چند، قرآن را باز نمود، به محض باز كردن قرآن ، بدون معطلى گفت : در ميان شما فردى وجود دارد كه نياز به غسل جنابت دارد، خواهش مى كنم از اينجا خارج شود! با اينكه آن شخص مورد نظر، خود من بودم ، با تردستى به يكى از دوستانم خطاب كرده و گفتم آيا در ميان شما كسى مبتلاست ؟! آنان همگى نفى كردند، او با ناراحتى و حيرت براى بار دوم قرآن را باز نمود، به محض باز كردن قرآن دوباره همان ادعاى سابق خويش را تكرار كرد و به خواهش از ما خواست كه هر كسى مبتلا به غسل است ، از آنجا خارج شود. من خود با سرافكندگى ! از آن محل خارج شدم ، آن فرد براى بار سوم قرآن را باز نمود، آنگاه بلافاصله مرا به درون مغازه احضار كرد و گفت : آنچه نيت كرده اى از گندم و يا مشتقات آن است !! با حيرت تصديق كردم ؛ زيرا همان ايام از يكى از شهرهاى ايران برايم آرد رسيده بود و من نيز همان را نيت كرده بودم !
فصل دوم : برد معرفت دينى معرفت بر ناپيداها جناب حجة الاسلام محمد على شاه آبادى از قول استاد جناب آقاى محمد رضا حكيمى نقل فرمود كه : مرحوم آية الله بهاءالدينى رحمت الله عليه (22) چشمانى بى حجاب داشت ، از اين جهت قبل از رفتن به نزدش و حتى شركت در نماز بايد يك هفته مراقبت شديد رفتارى انجام مى شد، تا با رعايت احتياط لازم ديدارش ميسور مى گرديد.(23) معرفت از وصال جناب حجة الاسلام شيخ مهدى كرمى قمشه اى فرمود: شهيد حاج شيخ رحمت الله ميثمى حالات معنوى خوبى داشت ، او چند روز پيش از شهادتش در كردستان ، از همسرش تقاضاى فرستادن لباس نو كرد و به او گفت : مى خواهم چند روزى با لباس نو باشم ، تا اگر به شهادت رسيدم با بهترين لباسها عروج نمايم . چند روز بعد كه لباسهاى نو به دستش مى رسد او آنها را بلافاصله پوشيده آنگاه از سنگر به سوى سوله نماز جماعت به راه مى افتد. ناگهان خمپاره اى به زمين مى افتد دوستانش - حدودا 9 نفر - كه حالت غير عادى او را مى ديده اند براى جلوگيرى از اصابت خمپاره ها، خودشان را به روى او مى اندازند، تا او به شهادت نرسد، ولى چنين نمى شود؛ زيرا او در حالى به شهادت مى رسد كه به نه جاى بدنش خمپاره اصابت كرده و كل خون او از بدنش خارج مى شود، در حالى كه به هيچ يك از آن نه نفر تركشى اصابت نمى كند.(24) معرفت بى مانع جناب حجة الاسلام سيد حسين موسوى بيرجندى به نقل از جناب آقاى زمانى و او از مرحوم محدث زاده رحمت الله عليه (25) نقل كرد: بارها وقتى پدرم در خانه نشسته بود و در به صدا در مى آمد، بدون آنكه در را باز كنيم ، پدرم مى فرمود فلانى است ، در را باز نكنيد! و گاه كه موافق بود، مى فرمود فلان شخص پشت در خانه ايستاده ، در را باز كنيد! هنگامى كه در خانه را باز مى كرديم ، همان شخص را در مقابل منزل مى يافتيم .
معرفت غير مترقبه مرجع بزرگ حضرت آية الله العظمى بهجت ادام الله ظله العالى فرمود: حكيمى موثق - كه نمى دانم اكنون زنده است يا از دنيا رفته - از برايم نقل كرد: روزى در مطب خويش نشسته بودم ، ناگهان پيرمردى با سر برهنه و پاى بدون كفش وارد مطب من شد. سپس با صداى بلند و تند تند شروع به نام بردن از 313 يار امام زمان عجل الله تعالى فرجه الشريف كرد و رفت ! پس از خروج آن مرد، سخت به حيرت افتادم كه به راستى او چه كسى بود؟ به بيرون از مطب دويدم ، تا از او بيشتر بپرسم ، ولى كسى را نيافتم . تعدادى از بچه ها كنار درب مطب به بازى مشغول بودند از آنان ، در مورد پيرمرد پرسيدم ، آنان به اتفاق گفتند چنين كسى را نديده اند كه از مطب خارج شده باشد! وقتى به مطب بازگشتم ، با ناراحتى از همسرم - كه در اتاق مجاور بود - پرسيدم تو صداى كسى را نشنيدى ؟ او گفت : صداى فردى را شنيدم كه بسيار بلند و با تندى سخن مى گفت ؛ او چه كسى بود! پس فهميدم كه خواب نديده ام ! بلكه واقعا كسى را ديده ام كه خود از ياران خاص حضرت بقية الله عجل الله تعالى فرجه الشريف بوده است . او با شناخت از ياران خاص ، به نزدم آمده و نامشان را برايم بيان كرده است .(28) معرفت دينى از حضور ائمه (عليهم السلام) حجة الاسلام محمد على شاه آبادى به نقل از مرحوم حجة الاسلام حاج شيخ حسن معزى گفت : روزى به اصرار ناگهانى مرحوم آية الله بهاءالدينى رحمت الله عليه جهت تشرف به مشهد مقدس ، مجبور شديم با همراهى جناب حجة الاسلام امجد و تهيه پرزحمت وسيله نقليه اى عازم مشهد شويم . وقتى از علت اصرارشان سؤ ال نموديم ، ايشان لطيفانه اشاره كرد كه سوالى از حضرت رضا (عليه السلام) دارد كه بايد مستقيما از آن حضرت پرسش نمايد! در مسير راه سختيهاى فراوانى بر ما وارد آمد. برف سنگين و اقامت دو يا سه روزه در وسط بيابان ، آن هم در آن هواى سرد، امان ما را بريده بود. پس از رسيدن به مشهد مقدس و استراحتى مختصر به همراه آية الله بهاءالدينى رحمت الله عليه عازم حرم مطهر شديم ، ولى پس از چند دقيقه با خروج ناگهانى و بدون مقدمه آية الله بهاءالدينى رحمت الله عليه از حرم ، ما نيز به ناچار براى همراهى با آن مرحوم خارج شديم . تعجب ما وقتى بيشتر شد كه ايشان بدون مقدمه ، صريح و قاطع فرمود: امروز بعد از ظهر بايد به قم برگرديم !؟ ما اعتراض كنان و با ناراحتى فراوان گفتيم : آقا ما صبح رسيديم ، حالا چه اشكالى دارد كه چند روزى بمانيم ؟! ايشان فرمودند: نه ! بايد برگرديم . ما نيز موافقت كرده و در عين حال ، زيركانه پرسيديم : آقا جواب سؤ التان را از حضرت رضا (عليه السلام) گرفتيد!؟ فرمودند: آرى در همان چند دقيقه زيارت ، جواب را گرفتم !
معرفت ناديده ها مرحوم آية الله شيخ مرتضى حائرى رحمت الله عليه به نقل از مرد شايسته ، صالح و راستگو آقا سيد نورالله يزدى فرمود: پدرم در واپسين روزهاى حيات اش ، به قدرى ضعيف شده بود، كه حتى قدرت بر نشستن نيز نداشت ، گاه وقتى او را به زحمت مى نشانديم ، سر و گردنش بدون اختيار پايين مى افتاد. در آخرين لحظات عمر، بر بالينش نشسته بوديم كه ناگهان در ميان بهت و حيرت ما او از جايش برخاست و نشست و سپس با صداى بلند فرمود: السلام عليك يا اباعبدالله (عليه السلام) السلام عليك يا رسول الله (صلى الله عليه و آل و سلم) السلام عليك يا فاطمة الزهراء (عليها السلام). آنگاه پس از اضافه كردن جمله : (( رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) تشريف آوردند (يا مى آورند). )) از دنيا رفت .(31) معرفت بر قصد و انگيزه فرزند عارف نامدار معاصر مرحوم آية الله حاج سيد حسين قاضى فرمود: در اوايل جوانى كه به تهران آمده بودم ، عزم خويش را براى خريدن خانه اى به مبلغ 20 هزار تومان جزم كردم ، ولى پس از فروختن تمامى وسايل و لوازم خويش ، تنها توانستم مبلغ 10 هزار تومان را آماده سازم . از اين رو به شك افتاده و به قصد گرفتن استخاره اى نزد پدر به قم آمدم ، به محض ملاقات با وى و قبل از آنكه استخاره را تقاضا كنم ، او فرمود: پسرم ! خريدن خانه كه استخاره نمى خواهد! برو ان شاء الله پول آن درست مى شود! با اميد فراوان به تهران بازگشتم ، به زودى پول مورد نياز از جايى كه هرگز تصور آن را نمى كردم ، تهيه شد و من توانستم خانه اى براى خويش خريدارى نمايم .(32) معرفت از آينده يكى از بزرگان نقل فرمود كه : حضرت امام خمينى (قدس سره) در ابتدا از مرحوم عارف وارسته آية الله كشميرى شناختى نداشت ، ولى از حالات معنوى و عرفانى او بسيار شنيده بود. فرزند فاضل و دانشمندش مرحوم حاج آقا مصطفى گاه و بى گاه از او تقدير مى كرد، ولى امام (قدس سره) همچنان نسبت به مقامات ايشان سكوت كرده بود. تا آنكه روزى حضرت امام خمينى (قدس سره) به حاج آقا مصطفى مى گويند: برو به آقاى كشميرى بگو من خوابى ديده ام ، اصل خواب چه بوده و تعبير آن چه چيزى است ؟ مرحوم كشميرى پس از شنيدن پيام امام خمينى رحمت الله عليه ، وقتى را براى پاسخ مى طلبد، آنگاه خود به حرم حضرت اميرالمومنين تشرف مى يابد. پس از مراجعت به حاج آقا مصطفى رو كرده و مى فرمايد: پدرتان در عالم رويا مى بيند كه از دنيا رفته است ، هنگامى كه او را در قبر مى گذارند، سنگى در زير پهلوى او قرار گرفته كه براى بدنش مزاحمت داشته ، ناگهان حضرت اميرالمومنين (عليه السلام ) تشريف آورده و آن سنگ را از قبر بيرون مى اندازد. اما تعبير خواب نيز چيزى جز بيرون كردن شاه از ايران و پيروزى انقلاب ايشان نيست . حضرت امام خمينى رحمت الله عليه پس از شنيدن پاسخ درست مرحوم كشميرى ، از آن روز به بعد عنايت خاصى به وى پيدا مى كند.(33) معرفت جهان بين جناب حجة الاسلام سيد محسن دعائى فرمود: در ايامى كه مرحوم جد ما حجة الاسلام حاج سيد محمد چاووش در اصفهان به درس مشغول بود، روزى سخت نگران حال پدر و مادرش مى شود. چيزى نمى گذرد مرحوم آية الله آقاى حاج شيخ حسنعلى اصفهانى رحمت الله عليه وارد بر او شده و مى پرسد: سيد محمد از چه ناراحتى ؟ سيد محمد مى گويد: از پدر و مادرم خبر ندارم ! و كسى نيز خبرى از سلامتى آنان برايم نياورده است . مرحوم حاج شيخ حسنعلى رحمت الله عليه مى گويد: پا شو اين كار - كارى شبيه به چاى درست كردن ، يا امثال آن - را بكن ! و سپس در مقابل چشمان حيرت زده مرحوم سيد محمد دست خود را حركت داده و سه حبه قند را به سيد محمد نشان مى دهد و مى گويد: پدر و مادرت حالشان بسيار خوب است ، كنار هم نشسته و قصد چاى خوردن دارند. اين سه حبه قند نيز از همان قندهاى شكسته شده توسط مادرت است !؟
مرحوم جد ما آقاى حاج سيد محمد با كمال تعجب مى بيند كه نحوه شكسته شدن قندها، درست به گونه اى است كه مادرش به آن گونه قندها را مى شكسته است ، پس تسكين يافته و پس از رفتن مرحوم حاج شيخ حسنعلى اصفهانى زمان واقعه را دقيقا يادداشت مى كند، چندى بعد او به زارچ يزد، زادگاه خويش باز مى گردد و از والدينش پيرامون داستان گم شدن چند حبه قند در روز واقعه مى پرسد. پدرش مى گويد: من در آن روز كاملا يادم هست كه سه حبه قند كنار استكان چاى گذارده بودم ، ولى ناگهان ناپديد شد!؟ (35) معرفت پيشين از پيشينه شريك زندگى جناب حجة الاسلام اعتماديان فرمود: در روزگارى كه قصد ازدواج داشتم مادرم به خواستگارى دختران بسيارى رفت و مرا نيز به زحمت و حيرت فراوان انداخت . روزى مادرم به من دخترى را - كه خانه اش در كوچه اى قرار داشت كه من اصلا از آن كوچه خوشم نمى آمد - معرفى كرد، من نيز بلافاصله آن دختر را رد كردم ، در حالى كه شناختى از او نداشتم . اتفاقا ساعاتى بعد در جلسه اى كه به مناسبت ازدواج يكى از بستگان آية الله صافى اصفهانى برقرار شده بود، حضور پيدا كردم . آية الله سيد عبدالكريم كشميرى نيز در آن جلسه حضور داشت . من جلسه را با اشعار بسيار زيبايى پيرامون حضرت اميرالمومنين على (عليه السلام) به اوج شادابى و فرح معنوى رساندم . مرحوم كشميرى سخت از اين اشعار خوشش آمده بود. پس از پايان جلسه ، به نزدش رسيدم ، تا استخاره اى بگيرم ، شايد براى آن پاسخ نامناسبى كه به مادرم در مورد معرفى دختر مذكور داده بودم ، بد آمدن استخاره را بهانه كنم . وقتى از او تقاضاى استخاره اى كردم ، ايشان استخاره اى را با قرآن گرفت كه حدودا ده دقيقه طول كشيد، ولى فرمود: استخاره شما مربوط به نكاح (ازدواج) نيست ؟ وقتى پاسخ را مثبت شنيد، بلافاصله فرمود: دخترى را كه در مورد او استخاره گرفته اى ، علويه است ، مى خواهى اسم آن دختر را برايت بگويم و بعد اسم او را نيز گفت .
|
||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||