next page

fehrest page

نام كتاب : الخصال الممدوحه و المذمومه ((صفات پسنديده و نكوهيده))
نام مؤلف : محمد بن على بن بابويه ((شيخ صدوق))
ترجمه : آية الله سيد احمد فهرى
مقدمة المؤ لف
بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ
الحمد لله الذي توحد بالوحدانية و تفرد بالا لهية و فطر العباد على معرفته و كل الا لسن عن صفته و حجب الا بصار عن رؤ يته الذي علا عن صفات المخلوقين و جل عن معاني المحدودين فلا مثل له في الخلائق أجمعين و لا إله غيره لجميع العالمين . و أشهد أن لا إله إلا الله وحده لا شريك له شهادة مقر بتوحيده راغب في كرامته تائب من ذنوبه . و أشهد أن محمدا عبده و رسوله اصطفاه برسالته و أودعه معالم دينه و بعثه بكتابه حجة على عباده . و أشهد أن علي بن أبي طالب وصيه و خير الخلق بعده و القائم بأ مره و الداعي إلى سبيله و أنه أمير المؤمنين و سيد الوصيين و أولى الناس بالنبيين و أن زوجته فاطمة الزهراء سيدة نساء العالمين و أن الحسن و الحسين و الا ئمة (( التسعة))من ولده أئمة الهدى و أعلام التقى و حجج الله على أ هل الدنيا و أشهد أن من تبعهم نجا و من تخلف عنهم هلك صلوات الله عليهم و على أرواحهم و أجسادهم و رحمة الله و بركاته . أما بعد فإ ني وجدت مشايخي و أسلافي رحمة الله عليهم قد صنفوا في فنون العلم كتبا و أغفلوا عن تصنيف كتاب يشتمل على الا عداد و الخصال المحمودة و المذمومة و وجدت في تصنيفه نفعا كثيرا لطالب العلم و الراغب في الخير فتقربت إلى الله جل اسمه بتصنيف هذا الكتاب طالبا لثوابه و راغبا في الفوز برحمته و أرجو أن لا يخيبني فيما أملته و رجوته منه بتطوله و منه إِنَّهُ عَلى كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ.
ترجمه مقدمه مؤ لف
بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيم
سپاس خدائى را كه در تنهائى يكتاست و به پرستش يگانه ، آب و گل بندگان را بشناسائى خود سرشت و زبانها در توصيفش كوتاه و ديده ها از ديدارش محجوب است خدائى كه والاتر از صفات آفريدگان است و بالاتر از دسترس مغزهاى كوچك آنان ، نه مانندش در همه آفريدگان هست و نه معبودى جز او براى همه جهانيان . گواهى ميدهم به يگانگى خداوند و بى نيازيش ، و باين گواهى اقرار و اعتراف دارم و چشم اميدم ب آستان كرم او است و از گناهان خودم پشيمان و گواهى ميدهم كه محمد (ص) بنده و فرستاده او است كه خدايش برسالت برگزيد و دانستنيهاى دين خود را بوى سپرد و او را با قرآن فرستاد تا معجزه اش بر بندگان باشد و گواهى ميدهم كه على بن ابى طالب جانشين او است و بجز رسول خدا از همه مردم بهتر است بدستور الهى قيام كرد و مردم را براه حق خواند و امير مؤمنان و سرور جانشينان و سزاوارتر از همه بر پيمبران او است و همسرش فاطمه زهرا سر آمد بانوان جهان است و حسن و حسين و نه تن امام كه از فرزندان حسين هستند پيشوايان هدايت اند و نمونه هاى تقوى و حجتهاى خداوند بر اهل دنيا، و گواهى دهم كه هر كس پيروى آنان كرد نجات يافت و آنكه از آنان بازماند تباه شد درودهاى خداوندى و رحمت و بركاتش بر جسم و جان و روانشان باد.
اما بعد، با توجه باينكه اساتيد و پيشينيانم (خدايشان بيامرزد) در رشته هاى علمى كتابهائى نگاشته اند ولى از نگارش كتابى كه شامل اعداد و شمارش ‍ كردارهاى نيك و بد باشد غفلت داشته اند.
و با توجه باينكه نگارش كتابى چنين ، از براى دانشجويان و نيكخواهان بسى سودمند است من اين كتاب را تصنيف كردم و بدين وسيله به پيشگاه خداوند جل اسمه تقرب جسته در طلب پاداشى از اويم و خواهان نائل آمدن برحمتش و اميدوارم كه با كرمش منتى بر من نهاده و مأ يوسم نفرمايد كه او بر هر چيز توانا است .
مقدمه مترجم
بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ
از نخستين روزى كه آفتاب وحى اسلام بر افق حجاز تابيد و افكار مسلمانان با سخنان وحى پيغمبر گرامى آشنا گرديد. اصحاب خاص رسول خدا با بيدارى و هشيارى مخصوصى در فراگرفتن وظايف دينى و دستورات الهى اهتمام مينمودند و بحكم ما آتاكُمُ الرَّسُولُ فَخُذُوهُ وَ ما نَهاكُمْ عَنْهُ فَانْتَهُوا لَقَدْ كانَ لَكُمْ فِي رَسُولِ اللّهِ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ .
رفتار و كردار پيغمبر عزيز را مو بمو مورد توجه خود قرار ميدادند تا مگر سرمشق زندگى آنان گردد و سعادت دنيا و آخرتشان را تامين نمايد و بهمين منظور آنچه را كه حاضرين محضر پيغمبر از گفتار و كردار پيشواى عظيم الشان خود فرا ميگرفتند بغائبين ميرساندند و بطور مسلّم تحريص و ترغيب رسول اكرم صلّى اللّه عليه و آله نيز در ضبط و حفظ مطالب و تبليغ و توسعه مرام اسلام سهم عمده اى را داشت كه ميفرمود:
خداوند شاد و خرّم فرمايد بنده اى را كه سخن مرا بشنود و نيكو فراگيرد و آنگاه آن را بگوش كسى كه نشنيده است برساند كه چه بسا حكمى از احكام دين بوسيله فردى بى سواد بدست ديگران ميرسد و چه بسا فرد فهميده و دانشمندى مطلبى از مطالب دين را بر كسى كه فهميده تر و دانشمندتر از اوست ميرساند.
و در روايت ديگر فرمود: خداوند شاد و خرم فرمايد كسى را كه سخنى از ما بشنود و بهمان كيفيّت كه شنيده است بازگو كند كه بسا شود تبليغ تبليغ ‌كننده اى از شنونده بهتر نگهدار سخن است و در روايت ديگر است كه : بايد هر آنكه حاضر است بر كسى كه غايب است برساند كه بسا است شخصى حاضر بر كسى حديث ميرساند كه از خود حاضر نگه دارتر است و در حديث ديگر است : كسى كه بامّت من حديثى را برساند كه سنّتى ب آن بر پا گردد و پايه بدعتى بدان بشكند بهشت از براى او خواهد بود.
و در روايت ديگر است : كسى كه دو حديث ياد بگيرد كه خود بدان بهره مند شود و يا ديگرى را بياموزد تا او از آن بهره مند گردد از عبادت شصت سال بهتر خواهد بود.
و از على بن ابى طالب عليه السّلام روايت است كه فرمود: رسول خدا فرمود: بار الها رحمت خود را شامل حال جانشينان من بفرما بار الها رحمت خود را شامل حال جانشينان من بفرما، بار الها رحمت خود را شامل حال جانشينان من بفرما، عرض شد يا رسول اللّه جانشينان شما كيانند؟ فرمود آنان كه پس از من بيايند و حديث مرا روايت كنند معاوية بن عمّار گويد: بامام صادق عليه السّلام عرض كردم : كسى كه حديث شما را روايت ميكند و آن را در ميان مردم پخش مينمايد و دلهاى آنان و دلهاى شيعيان شما را با اين كار محكم ميكند و كسى كه نميكند ولى عابد است كدام يك از اين دو برتر است ؟ فرمود: آنكه حديث ما را روايت ميكند و دلهاى شيعيان ما را بدين وسيله محكم ميسازد از هزار عابد برتر است .
امام صادق عليه السّلام فرمود: كسى كه چهل حديث از حديثهاى ما را حفظ كند خداوند بروز قيامت او را عالمى فقيه مبعوث ميكند .
علىّ بن حنظلة گويد شنيدم امام صادق عليه السّلام ميفرمود: قدر و منزلت مردم را در نزد ما بميزان روايتشان از ما بشناسيد .
گرد آورى حديث
رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلّم هم چنان كه بروايت حديث دستور فرمود جمع آورى آن را نيز دستور داد كه از آن حضرت روايت كرده اند كه فرمود: دانش را در بند كنيد عرض شد: بند نمودن دانش چيست ؟
فرمود: نگاشتن اش .
عبد اللّه بن عمر گويد: عرض كردم يا رسول اللّه دانش را به بند درآورم ؟ فرمود: آرى گفته شد ببند در آوردن دانش چيست ؟ گفت نوشتن آن و در باب (كتابت العلم) از صحيح بخارى است كه مردى يمنى حديث رسول خدا را شنيد عرض كرد يا رسول اللّه براى من بنويس فرمود: براى فلانى (ابى شاة) بنويسيد.
و روايت شده است كه مردى از انصار در مجلس پيغمبر مى نشست و از آن حضرت حديث مى شنيد و حديث پيغمبر او را خوش مى آمد ولى حديث را از ياد مى برد شكايت فراموشى خود بنزد پيغمبر برد رسول خدا اشاره بدست اش نموده فرمود: از دست راست خود كمك بگير يعنى بنويس .
عمرو بن شعيب از پدرش و او از جدّش نقل ميكند كه عرض كردم : يا رسول اللّه هر چرا كه از تو ميشنوم بنويسم ؟ فرمود آرى عرض كردم : چه خوشنود باشيد چه خشمناك ؟ فرمود آرى زيرا كه من در همه اين حالات بجز حق نخواهم گفت .
جلوگيرى از نگاشتن حديث
چنانچه گفتيم پيغمبر عظيم اسلام و پيشوايان دين بمنظور توسعه و پايدارى تعليمات مذهبى مسلمانان را بحفظ و نوشتن احاديث ترغيب و تحريص ‍ مينمودند ولى با كمال تأ سف مسلمانان صدر اوّل بر خلاف اين خواسته پيغمبر براى پيشرفت مقاصد سياسى خود از نوشتن و نگهدارى احاديث رسول خدا جلوگيرى نمودند و با اين عمل بزرگترين ضربه را بر پيكر تعاليم عاليه دين وارد نمودند و زيانهائى كه از اين راه متوجه جامعه اسلامى گرديد و تحريفاتى كه در اثر اين كار در نقل احاديث روى داد بيش از حد بيان است و براى اينكه سرپوشى براى اين جنايت داشته باشند دانسته و يا احتمالا ندانسته رواياتى را از رسول خدا دست آويز خود نمودند كه در آن روايات رسول خدا از نوشتن حديث نهى فرموده است !! در صورتى كه بنظر ما روايات مزبور در موارد خاصى وارد شده است و معانى روايات بفرض ‍ صدور، آن نيست كه عامّه استفاده نموده اند اينك روايات :
1- روايتى است كه احمد و مسلم و دارمى و ترمذى و نسائى از ابى سعيد خدرى نقل كرده اند كه رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلّم فرمود:
لا تكتبوا عنّى شيئا سوى القرآن فمن كتب عنى غير القرآن فليمحه :
بجز قرآن چيزى از من ننويسيد و هر كس بجز قرآن نوشته است محو و نابودش سازد. اين يكى از رواياتى است كه عامّه براى عدم جواز كتابت حديث بدان استدلال كرده اند.
ولى ظاهرا مقصود از اين روايت اين است كه رسول خدا صلى اللّه عليه و آله دستور فرموده اند كه اصحاب بهنگام نوشتن قرآن احاديثى را كه بمناسبت از رسول خدا در مورد آيات شنيده اند ننويسند و آنها را داخل در قرآن نكنند كه مبادا تحريفى در كلام الهى روى دهد و كلماتى كه جزو قرآن نيست از قرآن محسوب گردد نه اينكه از نوشتن مطلق حديث نهى فرموده باشد.
و بنا بر اين ، روايت ديگر ابى سعيد كه دارمى نقل ميكند:
انّهم استأ ذنوا النبى صلى اللّه عليه و آله و سلّم في ان يكتبوا عنه فلم يأ ذن لهم (از رسول خدا اجازه خواستند كه از زبان او بنويسند ب آنان اجازه نفرمود) و نيز روايت ديگر او را كه ترمذى از عطاء بن يسار نقل ميكند.
ابى سعيد گويد:
استأ ذنّا النبىّ صلّى اللّه عليه و آله في الكتابة فلم يأ ذن لنا.
(ما از رسول خدا اجازه نوشتن خواستيم و آن حضرت بما اجازه نفرمود) بايد بهمين معنا كه نقل شده حمل نمائيم مخصوصا با توجه باينكه آن روز عدد افراد با سواد در ميان مسلمين بسيار اندك بود و كتاب وحى افراد معيّنى بودند و رسول خدا نميتوانست بهر كسى اجازه نوشتن بدهد. و هم چنين روايتى كه ابن سعد نقل ميكند كه زيد بن ثابت بر معاوية داخل شد و معاوية از زيد حديثى پرسيد و كسى را دستور داد تا حديث را بنويسد زيد بمعاوية گفت : رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم ما را دستور داده است كه هيچ از حديث او را ننويسيم . ظاهر اين روايت اين است كه زيد استنباط خود را نقل ميكرده و خيال كرده است كه رسول خدا از نوشتن مطلق حديث نهى فرموده است در صورتى كه حقيقت غير از اين بوده است و چنانچه گفتيم زيد متوجّه نشده است .
2- حاكم بسند خود از عايشه نقل ميكند كه گفت پدرم از رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله پانصد حديث جمع آورى نمود شبى كه سر ببالين نهاد آرام نگرفت و همه شب در اضطراب و ناراحتى بود عايشه گويد مرا از اين ناراحتى پدرم اندوه فراوانى بر دل نشست و پيش خود گفتم شايد عضوى از او بدرد آمده و يا خبر ناخوشى را شنيده است چون صبح شد بمن گفت : دخترم آن حديث هائى را كه در نزد تو است بياور من آنها را آوردم او همه را سوزانيد و گفت ترسيدم كه مبادا بميرم و اين احاديث در نزد تو بماند و در ميان آنها حديث هائى باشد كه من از شخص مورد اطمينانى نقل كرده باشم ولى حديث غير از آن باشد كه او بمن گفته است و آنگاه مسئوليّت آن بگردن من بيفتد .
اين روايت را نيز در رديف رواياتى كه از نوشتن حديث منع ميكند!! ذكر كرده اند ولى بطورى كه ملاحظه مى شود بفرض صحّت روايت اوّلا مضمون آن حكايت از عمل ابو بكر ميكند نه اينكه روايتى از رسول خدا باشد و ثانيا در صورتى كه عمل ابو بكر را توجيه كنيم بايد بگوئيم كه ناظر برواياتى است كه رسول خدا فرموده است من كذب على فهو في النّار : (هر كس كه بمن دروغ به بندد جايگاهش آتش است) و ابو بكر از ترس اينكه مبادا در ميان احاديث حديث دروغى باشد خوابش نمى برده !! و صبح ، حديثها را سوزانيده است و بلكه خود همين روايت ميبايست در نظر عامّه دليل بر جواز تدوين حديث باشد زيرا ابو بكر پانصد حديث بحسب اين روايت جمع كرده بوده است مگر اينكه بگوئيم عمل او را نميتوان دليل بر جواز گرفت و در اين صورت ذيل روايت كه ميگويد: ابو بكر احاديث را سوزانيده قابل استناد نبوده و از درجه اعتبار ساقط خواهد شد دقّت شود.
3- ابن عبد البرّ حافظ و بيهقى در المدخل از عروة نقل ميكنند كه عمر خواست تا احكام و دستورات دينى را بنويسد از اصحاب رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم در اين باره نظر خواست .
در (روايت بيهقى است كه با اصحاب رسول خدا در اين باره مشورت نمود) آنان نظر دادند كه بنويسد عمر تا يكماه در اين باره از خداوند طلب خير مينمود!! تا اينكه يك روز صبح خداوند تصميم در دل عمر افكند! و عمر گفت : همانا من ميخواستم كه احكام و دستورات دين را ننويسم ولى متذكّر شدم كه جمعى پيش از شما كتابهائى نوشتند و بر آن كتابها رو آوردند و كتاب خدا را ترك گفتند و من بخدا قسم كتاب خدا را هرگز بچيز ديگر در نياميزم .
و در روايت بيهقى است كه (لا ألبس كتاب اللّه بشى ء ابدا) من كتاب خدا را هرگز بچيز ديگرى مشتبه نسازم .
و يحيى بن جعده نيز روايت ميكند كه عمر بن خطاب خواست كه سنّت پيغمبر را بنويسد ولى بعدا تصميم گرفت كه ننويسد و بشهرها بخشنامه كرد كه هر كس چيزى نزد او هست آن را بسوزاند. و ابن سعد از عبد اللّه بن علاء روايت ميكند كه از قاسم بن محمّد درخواست كردم تا مگر حديثهائى را بر من املاء كند او گفت : در زمان عمر بن الخطاب حديثها فراوان گرديد و مردم از هر سو احاديث را بنزد عمر آوردند همين كه آنها را آوردند عمر دستور سوزاندن احاديث را داد و سپس گفت اين هم همچون مثنات اهل كتاب مثنات ديگرى است . راوى گويد قاسم بن محمّد آن روز مرا از اينكه حديثى بنگارم بازداشت . و بر اين روايات نيز اوّلا همان اشكالى كه بروايت عايشه شد وارد است و آن اينكه عمل عمر قابل استناد نيست و ثانيا را بيان ميكند از قلم مى اندازد ولى در عوض افسانه ساختگى سبائيّه را با آن تفصيل نقل ميكند. چرا؟ براى اينكه آن افسانه بدين ابى ذر لطمه وارد آورده و او را مردى بيخرد معرفى ميكند و در عين حال براى معاويه زمامدار قدرت وقت و بقيه رؤ ساى دولت نسبت بجناياتى كه كرده اند عذرهائى تراشيده است ، و همين طور در بقيه موارد.
يعنى در هر جا كه داستان راجع بيك صحابى فقير از طرفى و يكى از گردن كلفتهاى قريش از طرف ديگر است مانند عمار و معاوية همين نقش را بازى كرده است و بهمين جهت است كه طبرى در نزد سنّى ها امام المورّخين لقب يافته و تاريخش صحيح ترين تاريخهاى اسلامى قلمداد شده است ابن اثير در مقدمه تاريخش (الكامل) مينويسد:
.... نخست از تاريخ كبيرى كه امام ابو جعفر طبرى تصنيفش كرده است شروع كردم زيرا آن تنها كتابى است كه در نزد همه مورد اعتماد است و بهنگام اختلاف بدان مراجعه ميكنند من نيز مطالب ام را از آن گرفتم ...
تا آنجا كه ميگويد چون از اين كار فارغ گشتم بقيّه تواريخ مشهور را گرفته و مطالعه نمودم و بر آنچه از تاريخ نقل كرده بودم چيزهائى را كه در آن تاريخ نبود افزودم مگر مطالبى را كه وابستگى باصحاب رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم داشت كه در اين مورد بر آنچه ابو جعفر نقل كرده است چيزى نيفزودم بجز آنچه توضيح گفتار او باشد و يا نام كسى را تعيين نمايد و يا مطلبى كه در نقل آن بهيچ يك از صحابه طعن و انتقادى نباشد ...
با اينكه من هر چه نقل كرده ام از كتاب هاى تاريخى است كه گفته شد و از كتابهاى مشهور دانشمندانى است كه صدق گفتار و صحّت تصنيفشان مسلّم و معلوم است ...
ابن خلدون پس از بيان واگذارى امام حسن حكومت را بمعاوية ميگويد: پايان آنچه در باره خلافت اسلامى نگاشته شد و آنچه در دوران خلافت اتفاق افتاد از ارتداد جمعى و فتوحات و جنگها و سپس اتفاق و اجتماع مسلمانان كه من بطور خلاصه برگزيده ها و كلياتش را از كتاب محمّد بن جرير طبرى همان تاريخ كبيرش نگاشتم زيرا اين كتاب از همه كتابهائى كه ما در اين موضوع ديده ايم بيشتر مورد اعتماد است و از طعن ها و شبهه هائى در بزرگان امّت از برگزيدگان و عدول صحابه و تابعين شده است دورتر ميباشد ...
بدنباله همين سياست حكومت قرشى بود كه در كتب حديث ، رجال و غالب حديث هائى را كه متضمن فضائل اهل بيت است تضعيف نموده و راويان شان را جرح نموده اند هم چنان كه در مقابل ، راويان حديثهائى را كه مذمّت قريش ميكند جرح نمودند و در زير لباس صحبت رسول خدا عيوب و نقايص رجال بنى امية را پوشانيدند و قواعدى براى تشخيص راوى ثقة از غير ثقة وضع كردند مثلا گفتند كسى كه متّهم به تشيّع اهل بيت باشد نبايد حديث او را پذيرفت و شيعه در نزد آنان كسى است كه قائل بتفضيل امير المؤمنين بر ساير خلفاء باشد و روايت چنين كسى بايد طرح شود همان طور كه روايت رافضى بايد طرح شود و رافضى كسى است كه شيخين را رفض نمايد و خلافت آنان را بر حق نداند. و روايت كسى كه قائل به مخلوق بودن قرآن است بايد طرح شود از اين گونه قواعد براى توثيق و تضعيف راويان وضع كردند ولى با اين حال محدّثين ، روايات اين راويان را بطور كلى از كتابهاى حديث حذف نكردند.
در اواسط قرن سوّم از هجرت بعضى از محدّثين مانند بخارى متوفى (256 ه) و مسلم متوفى 261 ه) دست بتأ ليف كتاب حديثى زدند و در آن كتاب ها بسيارى از اين روايات كه حكومت قرشى و قدرت وقت را خوش آيند نبود حذف گرديد و رواياتى را كه با قطع نظر از اين قواعد مجعوله در موازين حجيّت تمام بود و در كتابهاى گذشتگان و بزرگانشان مانند امام احمد بن حنبل (متوفى 241 ه) ثبت بود از اين مجامع حديث انداختند و خود را يكباره از مخالفت دستگاه دولتى آسوده نمودند.
چون چنين كردند و در كتابهايشان از چنان حديثها خبرى نبود آن كتاب ها بصحاح ناميده شد و در ميان عامه رواج گرفت و ديگر كتابهاى حديث از رونق افتاد و بازارش كساد شد.
و در ميان كتب صحاح نيز صحيح بخارى از همه صحيحتر گرديد تا آنجا كه گفتند پس از قرآن : كتاب الهى ، كتابى صحيحتر از صحيح بخارى نيست ! چرا؟ براى اينكه بيشتر از بقيه ، مراعات همان قواعد را نموده .
براى اينكه از عمران بن حطّان (متوفى 84 ه) خارجى مذهب كه در باره عبد الرحمن بن ملجم و ضربتى كه بفرق مبارك على عليه السّلام زد مديحه سرائى ميكند و ميگويد:
يا ضربة من تقىّ ما اراد بها الا ليبلغ من ذى العرش رضوانا
انّى لا ذكره يوما فاحسبه اوفى البريّة عند اللّه ميزانا
آرى بخارى از چنين كسى روايت ميكند ولى از ششمين امام خاندان رسالت و حضرت صادق جعفر بن محمد عليه السّلام حتى يك روايت هم براى نمونه در كتابش نمى آورد و ذهبى در تاريخ اسلام ج 6 و 46 در ترجمه امام صادق عليه السّلام ميگويد كه امام مالك متوفى (279 ه) صاحب كتاب الموطأ تا حكومت بنى اميّة برپا بود از امام صادق روايتى نكرده است تا آنكه حكومت بنى اميّة منقرض گرديد و دولت بنى عباس روى كار آمد در ايام حكومت بنى عبّاس از امام صادق روايت كرده ولى نه ابتدائا بلكه پس ‍ از آنكه روايتى را از جمعى اراذل و اوباش نقل ميكرد آنگاه ميگفت جعفر بن محمّد نيز اين روايت را نقل كرده است .
اين بود مختصرى از مفصّل و مشتى از خروار راجع بصحاح عامّة حال اگر بخواهيم آثار و تبعات التزام بصحت همه احاديثى را كه در كتب صحاح نوشته شده است بيان كنيم مثنوى هفتاد من كاغذ شود و با وضع مقدمه سازگار نخواهد بود.
شيعه و حديث و كتاب
و اما شيعه در جمع و تدوين حديث و نقل راهى استوارتر و صحيحتر دارد اولا پيشوايان مذهب از روز نخست بعكس آنچه عامّة از روايات خود استنباط كرده اند شيعيان خود را تحريص و ترغيب بنوشتن و نگهدارى احاديث ميفرمودند و خودشان نيز عملا در مقام تعليم بودند گرچه بنا بقولى اوّلين كس در شيعه كه احاديث را جمع كرد و هر يك را بترتيب در باب مخصوص بخود نوشت ابو رافع غلام و آزادشده رسول خدا بود كه كتاب (السنن و الاحكام و القضا) را نوشت .
ولى علّامه فقيد شيخ محمد حسين آل كاشف الغطاء در كتاب (المطالعات و المراجعات و الردود) ميگويد: نخستين كسى كه جمع آورى حديث نمود پسر ابى رافع بود كه كاتب امير المؤمنين على بن ابى طالب و خزانه دار آن حضرت در بيت المال بود، بلكه حق مطلب اين است كه نخستين كس در تدوين حديث شخص امير المؤمنين بود چنان كه از خبر صحيفه در صحيح مسلم و صحيح بخارى و مسند احمد و ديگر كتب روايت عامّة استفاده مى شود بخارى در كتاب علم از ابى جحيفة نقل ميكند كه بعلى عليه السّلام عرض كردم : آيا كتابى نزد شما هست ؟ فرمود نه مگر كتاب خدا يا قدرت فهمى كه بفرد مسلمانى عنايت شود يا آنچه در اين صحيفة است عرض ‍ كردم در اين صحيفة چيست ؟ فرمود: حكم عقل و آزاد نمودن اسير و اينكه مسلمان بقصاص كشتن كافر كشته نميشود.
و در كتاب جهاد راوى ميگويد: بعلى عليه السّلام عرض كردم آيا بجز آنچه در كتاب خدا است چيزى از وحى نزد شماست ؟ فرمود نه سوگند بخدائى كه دانه را شكافت و آدمى را آفريد غير وحى در نظر من فقط فهمى است كه خداوند در فهميدن قرآن بكسى عطا فرموده باشد و آنچه در اين صحيفة است . عرض كردم : در اين صحيفة چيست ؟ فرمود عقل و فكاك اسير و مسلم را بقصاص كافر نكشتن .
و در باب حرم مدينه از كتاب حج از إبراهيم تيمى و او از پدرش نقل ميكند كه على عليه السّلام فرمود: در نزد ما بجز كتاب خدا و اين صحيفة كه از پيغمبر است چيزى نيست مدينة حرم است از عائر تا فلان جا كسى كه در آن شهر آشوبى برپا كند و يا ب آشوبگرى جاى دهد لعنت خدا و ملائكه و همه مردم بر او باد و هيچ صرف و عدلى از او پذيرفته نميشود (فرمود:) ذمّه همه مسلمانان يكى است كسى كه با مسلمانى پيمان بشكند لعنت خدا و ملائكه و همه مردم بر او باد و هيچ صرف و عدلى از او پذيرفته نيست و كسى كه بدون اجازه آقايان خود ولايت ديگرى را بپذيرد لعنت خدا و ملائكة و همه مردم بر او باد ...
و بقيه رواياتى كه از اين صحيفه در ابواب مختلف صحيح بخارى و مسلم نقل شده است مانند كتاب جزية و باب (اثم من عاهد ثمّ غدر و باب اثم من تبرّأ من مواليه و باب كراهة التعمق و التنازع و الغلوّ في الدين و در روايات ما نيز ائمه دين عليهم السّلام در موارد مختلف حكمى را از اين صحيفة و يا كتاب ديگرى از امير المؤمنين بلفظ (في كتاب على عليه السّلام) بيان فرموده اند.
نجاشى در رجال خود ص 279 ط ايران از عذافر صيرفى نقل ميكند كه با حكم بن عيينة خدمت امام باقر بوديم و حكم سؤ الاتى از حضرت ميكرد و امام باقر در پاسخ گوئى او بى ميل بود تا آنكه در موردى اختلاف كردند امام باقر (بفرزندش) فرمود پسرم برخيز و كتاب على را بيرون بياور پس كتاب خطكشى شده بزرگى را بيرون آورد و باز كرده و مشغول مطالعه آن شد تا آنكه مسأ له مورد بحث را در آورد.

next page

fehrest page