حضرت رضا (عليه السلام ) در بنى زريق ايستاد و با صداى بلند به من فرمود: اى احمد. گفتم : بله . فرمود: هنگامى كه پيامبر (صلى الله على
و آله و سلم ) از دنيا رفت ، مردم براى خاموش كردن نور خدا تلاش كردند. پس خدا نور خويش را به وجود اميرالمؤ منين (عليه السلام ) دوام بخشيد.
آنگاه كه حضرت موسى كاظم (عليه السلام ) وفات يافت ، على بن حمزه (560)و يارانش براى خاموش كردن نور خدا كوشيدند، اما خدا نمى
گذارد نورش خاموش گردد و اهل حق ، هنگامى كه كسى به آنان بپيوندد، خوشحال مى شوند وچون كسى از آنان جدا شود، ناراحتى نكنند، زيرا به
كارشان يقين دارند و اهل باطل ، چون كسى به جرگه آنان در آيد، شادمان شوند و چون از آنان پيوند بگسلد، ناله سر دهند، زيرا آنان به كار خود
شك دارند.مانا خدا مى فرمايد: فمستقر و مستودع . سپس فرمود: مستقر به معنى ثابت و مستودع به معنى عاريه گيرنده است .
هفت :
عن ابى عبدالله (عليه السلام ) قال :
ان العبد يصبح مومنا و يمسى كافرا، و يصبح كافرا و يمسى مومنا، و قوم يعارون الايمان ثم يسلبونه ، و يسمعون المعارين ، ثم
قال : فلان منهم .(561)
امام صادق (عليه السلام ) فرمود:
بنده ، شب را با ايمان به صبح مى رساند و شب كافر مى شود و شب را در
حال كفر به صبح مى رساند و شب مؤ من مى شود، و گروهى ايمان را به عاريه مى گيرند، سپس آن را از دست مى دهند و به آنان عاريه گيرندگان
گفته مى شود. سپس فرمود: فلانى از اين جمله است .
هشت :
من خطبه له (عليه السلام ):
فمن الايمان ما يكون ثابتا مستقرا فى القلوب و منه ما يكون عوارى بين القلوب والصدور الى
اجل معلوم ، فاذا كانت لكم برائه من احد فقفوه حتى يحضره الموت ، فعند ذلك يقع حد البرائه .(562)
على (عليه السلام ) در خطبه اى مى فرمايد:
بعضى از ايمان ، در قلبها ثثابت و مستقر است و برخى از آن تا زمان مرگ بين قلبها و سينه ها در عاريت است . پس اگر از كسى بيزار هستيد، تا
زمان مرگ او دست نگه داريد، زيرا در آن وقت است كه حد برائت واقع مى شود (سرنوشت نهايى فرد مشخص مى شود).
نه :
عن جعفر بن محمد عنه ابيه عليهما السلام ان عليا (عليه السلام ) قال :
ان حقيقه السعاده ان يختم للمرء عمله بالسعاده ، و ان حقيقه الشفاء ان يختم للمرء عمله بالشفاء.(563)
امام صادق (عليه السلام ) از پدرش نقل مى كند كه حضرت على (عليه السلام ) فرمود:
حقيقت سعادت آن است كه عاقبت كار انسان سعادت و نيك بختى باشد و حقيقت بدبختى آن است كه فرجام كار آدمى با تيره روزى و نگون بختى
باشد.
ده :
قال عيسى بن مريم :
يا معشر الحواريين بحق اقول لكم ان الناس يقولون : ان البنا باساسه ، و انى لا
اقول لكم كذلك .
قالوا: فماذا تقول يا روح الله ؟
قال : بحق اقول لكم : ان اخر حجريضعه العامل هو الاساس . قال ابو فروه : انما اراد خاتمه الامر.(564)
حضرت عيسى بن مريم (عليه السلام ) فرمود:
اى گروه حواريون ، به راستى به شما مى گويم كه مردم مى گويند استحكام بنا به پايه و بنيان آن بستگى دارد، ولى من چنين نمى گويم .
حواريون گفتند: پس تو چه مى گويى اى روح الله ؟
فرمود: به حقيقت به شما مى گويم كه پايه و اساس ، آخرين سنگى است كهمعمار مى نهد.
يازده :
قوله عزوجل :
الذين يظنون انهم ملاقوا ربهم . الذين يقدرون انهم يلقون ربه اللقاء الذى هو اعظم كراماته ، وانما
قال : يظنون لانهم لا يرون بماذا يختم لهم ، والعاقبه مستوره عنهم ((و انهم اليه راجعون )) الى كراماته و نعيم جناته
لايمانهم و خشوعهم ، لا يعلمون ذلك يقينا، لانهم لا يومنون ان يغيروا و يبدلوا.(565)
خداوند متعال مى فرمايد:
آنان كسانى هستند كه خود را از كسانى مى شمارند كه به ديدار خداوند كه بزرگترين كرامات اوست ،
نايل مى شوند. دليل آنكه در آيه فرموده ((يظنون )) ، آن است كه آنها نمى دانند فرجام كارشان چگونه خواهد بود و از سرنوشت خود بى
خبرند. جمله ((انهم اليه راجعون )) بدان معنى است كه آنها به خاطر خشوع و ايمانشان ، كرامت و نعمات بهشتى خداوند را نصيب مى برند. البته
آنها در اين باره يقين ندارند و از امكان متغيير و تبديل آن ، آسوده خاطر نيستند.
دوازده :
قال رسول الله :
لا يزال المؤ من خائفا من سوء العاقبه لا يتيقن الوصول الى رضوان الله حتى يكون نزع روحه و ظهور ملك الموت له .(566)
رسول خدا (صلى الله على و آله و سلم ) فرمود:
مومن هميشه از سوء عابت مى ترسد، يقين به رضوان خدا ندارد تا زمانى كه روح از تنش كنده شود و ملك الموت بر او ظهر گردد.
قصه هاى عاقبت سوء
يك :
على بن ابى حمزه سالم البطائنى كان من اصحاب ابى الحسن كاظم (عليه السلام ) و انه واصحابه جهدوا بعد موت ابى الحسن الكاظم (عليه
السلام ) فى اطفاء نورالله ، فابى الله ان يتم نوره ، و انه اول اظهر الاعتقاد بالوقت مع زياد القندى و عثمان بن عيسى الرواسى طعمعا فى
الاموال التى كانت عندهم . فكان عند على بن ابى حمزه ثلثون الف دينار و عند زياد سبعون الف .(567)
على بن ابى حمزه سالم بطائنى از اصحاب حضرت امام موسى كاظم (عليه السلام ) بود. هم او و طرفدارانش بودند كه پس از درگذشت حضرت
كاظم (عليه السلام ) درصدد بر آمدند تا نور خدا را خاموش سازند، پس خداوند نخواست تا اينكه نورش تمام گردد. او اولين كسى بود كه عقيده
به ((وقف )) را اظهار نمود. در اين راه زياد قندى و عثمان بن عيسى رواسى او را همراهى كردند. انگيزه آنان از طرح چنين عقيده هايى دستيابى به
اموال و داراييهايى بود كه نزد آنها نگهدارى مى شد. نزد على بن حمزه سى هزار دينار و نزد زياد قندى هفتاد هزار دينار بود.
دو:
روى الشيخ رحمه الله عن ابى غالب الزرارى ما حاصله :
انه كان ابو جعفر محمد بن على الشلمغانى فى اول الامر مستقيما من قبل الشيخ ابى القاسم الحسين بن روح رضى الله عنه و كان الناس يقصدونه و
يلقونه ، لانه كان سفيرا بينه و بينهم فى حوائجهم و مهماتهم .
و من قصده ابو غالب الرزارى ، قال : دخلت اليه مع رجل من اخواننا، فراينا عنده جماعه من اصحابنا فسصلمنا عليه و جلسنا.
فقال لصاحبى : من هذه الفتى معك ؟ فقال له : رجل من آل زراره بن اعين .
فاقبل على فقال : من اى زراره انت ؟ فقلت : يا سيدى انا من ولد بكير بن اعين اخى زراره .
فقال : اهل بيت جليل عظيم القدر فى هذا الامر.
ثم قال له صاحبى : اريد الكتابه فى شى ء من الدعاء. فقال : نعم .
و اما اضمرت فى نفسى الدعاء من امر قد اهمنى و لا اسميه و هو حال والده ابى العباس ابنى ، و كانت كثيره الخلاف والغضب على و كانت منى بمنزله .
فقلت : و انا اسئل حاجه و هى الدعاء لى بالفرج من امر قد اهمنى .
قال : فاخذ درجا بين يديه كان اثبت فيه حاجه الرجل ، فكتب . والزرارى سئل الدعاء من امر قد اهمه ، ثم طواه .
فقمنا وانصرفنا. فلما كان بعد ايام عدنا اليه ، فحين جلسنا اليه اخرج الدرج و فيه
مسائل كثيره قد اجيب من تضاعيفها. فاقبل على صاحبتى وقرء عليه جواب ما سئل ،
واقبل على و هو يقرء: و اما الزرارى و حال الزوج و الزوجه فاصلح الله ذات بينهما.
فورد على مر عظيم . لانه سر لم يعلمه الا تعالى و غيرى .
فلما ان عدنا الى الكوفه ، فد خلت دارى و كانت ام ابى العباس مغاضبه لى فى
منزل اهاها، فجائت الى فاستر ضتنى واعتذرت ووافقتنى و لم تخالفنى حتى فرق الموت بيننا.
اقول : محمد بن على الشلمغانى يعرف بابن ابى العزاقر بالعين المههمله والزاى والقاف والراء اخيرا له كتب وروايات و كان مستقيم الطريقه مقتدما
فى اصحابنا، فحمله الحسد للشيخ ابى القاسم بن روح على ترك المذهب
والدخول فى المذاهب الرديه ، فتغير و ظهرت عنه مقالات منكره حتى خرجت فيه توقيعات ، فاخذه السلطان و قتله وصلبه ببغداد.(568)
شيخ رحمه الله از ابى غالب الزرارى روايت مى كند:
شلمغانى نخست ، نماينده حسين بن روح رضى الله الله عنه بود. وى مورد توجه مردم بود و مردم با او ديدار مى كردند. زيرا او واسطه بين حسين بن
روح و مردم در رفع حوايج و مسايل مهمشان بود.
ابو غالب زرارى نيز از جمله كسانى بود كه به حضور اوو مى رسيد. و مى گفت :
با يكى از برادرانمان بر او وارد شديم ، گروهى از يارانمان را نزد او ديديم .به آنها سلام كرديم ونشستيم .
شلمغانى به دوستم گفت : اين جوان كيست كه همراه توست ؟ او گفت : او مردى از خاندان زراره بن اعين است .
پس رو به من كرد و گفت : تو از نسل كدام زراره هستى ؟ گفتم از فرزندان بكير بن اعين برادر زراره هستم .
او گفت : اين خاندان جليل و گرانقدرند.
آنگاه دوستم به او گفت : برايم دعايى بنويس . او پذيرفت و من در دل ، دعا درباره امرى مهم رانيست كردم ، ولى آن را به زبان نياوردم و آن حاجت ،
حال مادر فرزندم ، ابى العباس بود كه سخت ناسازگار و با من بد رفتار بود. در عين
حال برايش احترام قايل بودم .
من نيز گفتم : من هم حاجتى دارم و آن دعا براى گشايش در امرى است كه براى من مهم است . آنگاه او نوشته اى را گرفت كه حاجت دوستم در آن نوشته
شده بود و نيز در آن آمده بود: زرارى نيز درباره امر مهمى كه آن را پوشيده داشت التماس دعا گفت . سپس برخاستيم و رفتيم . پس از چند روز نزد
او بازگشتيم . چون نشستيم ، نوشته را گشود كه در آن مسايل بسيارى بود كه در حواشى آن بدانها پاسخ داده شده بود. آنگاه رو به دوستم كرد و
پاسخ سؤ ال او را خواند. سپس رو به من كرد و خواند: اما زرارى بداند كه خداوند رابطه بين او و همسرش را اصلاح كرد.
من با امر شگفتى رو به رو شدم ، زيرا اين امر رازى بود كهجز خداى متعال و من كسى از آن خبر نداشت . وقتى به كوفه بازگشتم ، به خانه ام آمدم
در حالى كه مادر ابى العباس به حالت قهو در منزل بستگانش بود. ديرى نگذشت كه به خانه نزد من آمد و پوزش طلبيد و عذر خواست و
سازگارى در پيش گرفت و هرگز تا دم مرگ با من مخالفت نكرد.
محدث قمى گويد: شلمغانى معروف به ابن ابى العزاقر داراى كتب و رواياتى چند مى باشد. او نخست در طريق هدايت و از جمله علماى شيعه بود، اما
حسد او نسبت به شيخ ابوالقاسم بن روح نوبختى موجب بدبينى او و اعتقاد او به مذاهب
مباطل گرديد، بدينسان راه خود را تغيير داد و سخنانشان انكارآميزى اظهار كرد، چنانكه توقيعاتى از جانب امام زمان
عجل الله تعالى فرجه الشريف در رد او رسيد. از اين رو حاكم وقت او را دستگير كرد و به
قتل رساند و در بغداد به دار آويخت .
سه :
ثعبه بن حاطب الانصارى و هو الذى قال للنبى (صلى الله على و آله و سلم ):
ادع الله ان يرزقنى مالا، والذى بعثك بالحق لئن رزقنى الله مالا لا عطينن
كل ذى حق حقه .
فقال (صلى الله على و آله و سلم ): الهم ارزق ثعلبه مالا.
فاتخذ غنما، فنمت كما ينمى الدود. فضاقت عليه المدينه ، فتنحى عنها. فنزل واديا من اوديتها. ثم كثرت حتى تباعد منن المدينه
فاشتغل بذلك عن الجمعه والجماعه و بعث رسول الله (صلى الله على و آله و سلم ) المصدق لتاءخذ الصدقه .
فابى و بخل ، نمو قال : ما هذا الا اخت الجزيه .
فقال رسول الله (صلى الله على و آله و سلم ) يا ويح ثعلبه ، فانزل الله : و منهم من عاهد الله لئن من فضله لنصدقن و لنكونن من الصالحين
.(569)
ثعلبه بن حاطب انصارى به پيامبر (صلى الله على و آله و سلم ) عرض كرد:
از خدا بخواه تا مالى روزيم كند. سوگند به خدايى كه تو را به حق مبعوث كرد، اگر خدا به من مالى دهد، حق هر كس را به او خواهم داد.
پيامبر (صلى الله على و آله و سلم ) فرمود: خدايا مالى روزى ثعلبه گردان .
ثعلبه گوسفندانى گرفت و آن گوسفندان زياد شدند، چنانكه كرم بزرگ مى شود، تا آنجا كه ديگر مدينه بر او تنگ آمد. پس از آن دور شد و در
يكى از واديها منزل كرد. گوسفندانش چندان زياد شدند كه ديگر از مدينه دورى مى كرد و در نماز جمعه و جماعت حاضر نمى شد و پيامبر فردى را
براى گرفتن صدقات نزد او فرستاد، اما او سرباز زد و بخل ورزيد و گفت : صدقه ، خواهر جزيه است .
رسول خدا (صلى الله على و آله و سلم ) فرمود: واى بر ثعلبه ، پس خدا اين آيه را
نازل فرمود: و برخى از مردم كسانى هستند كه با خدا عهد مى بندند كه اگر فضلش به ما ببخشد، البته صدقه مى دهيم و از نيكان خواهيم بود.
چهار:
وابوالخطاب هو محمد بن مقلاص الاسدى الكوفى و كان فى اول
الحال ظاهرا من اجلاء اصحاب الصادق ، ثم ارتد وابتدع مذاهب باطلهه ، و لعنه الصادق (عليه السلام ) و تبرا منه .(570)
و ابو الخطاب محمد بن مقلاص اسدى كوفى ، در آغاز امر از بزرگان اصحاب امام صادق (عليه السلام ) بود، سپس مرتد شد وآيينهاى باطلى را از
نو پديد آورد. امام صادق (عليه السلام ) او را لعنت فرمود و از او بيزارى جست .
پنج :
قصه الزبير - و هو كان فى الاول من الخيار، ان الزبير كان احد الربعه الذين استجابوا لاميرالمؤ منين (عليه السلام ) لما دعاهم بعد وفاه النبى
(صلى الله على و آله و سلم ) و سلم لاخذ حقه .
و فى روايه سليم والاحتجاج عن سلمان قال : و كان الزبير اشدنا بصره فى نصره .
و كان الزبير احد الاربعه الذين لم يجدلهم اميرالمؤ منين (عليه السلام ) خامسا، و هم سلمان و ابوذر و مقداد والزبير
قبل نكته بيعته .
ان الزبير وهب حقه يوم الشورى لعلى (عليه السلام ) لما دخلته من حميته النسب ...
كان الزبير ممن شهد دفن فاطمه عليهاالسلام بالليل ...
ان الزبير كان ممن اعين الايمان و كان ايمانه مستودعا فمشى فى ضوء نوره ثم سلبه الله اياه .
و ان الزبير احد الخمسه الذين هم ائمه الكفر فى الاسلام .(571)
سرگذشت زبير - او در آغاز از نيكان بود. زبير يكى از چهار نفرى بود كه به نداى اميرالمؤ منين على (عليه السلام ) لبيك گفت ؛ آن هنگام كه
حضرتش ايشان را براى گرفتن حق خود بعد از وفات پيامبر اكرم (صلى الله على و آله و سلم ) فرا خواند.
و در روايت سليم و احتجاج از سلمان نقل شده است كه گفت : زير از همه ما در نصرت و يارى على (عليه السلام ) تيزبين تر بود.
و زبير يكى از چهار تنى بود كه اميرالمؤ منين عل (عليه السلام ) براى آنان پنجمى نيافت و آنان سلمان ، ابوذر، مقداد و زبير -
قبل از شكستن بيعتش بود.
همانا زبير خقش را در روز شورا (پس از مرگ خليفه دوم ) به على (عليه السلام ) واگذار كرد، آن گاه كه تعصب قومى اش برانگيخته شد...
زبير از كسانى بود كه شاهد دفن حضرت فاطمه زهرا - سلام الله عليها - در شب غمبار وفاتش بودند.
به راستى كه زبير از كسانى بود كه ايمان را رها ساختند. ايمان زبير (ايمانى ثابت نبود بلكه ) به وديعت نهاده بود، پس در روشنى نور آن
حركت كرد، سپس خداوند آن را از او بباز پس گرفت .
همانا زبير يكى از پنج تنى بود به عنوان پيشوايان كفر در اسلام شناخته شده اند.
شش :
((واتل عليهم نبا الذى اتينااياتنا فانسلخ منها فاتبعه الشيطان فكان من الغاوين )) فانها نزلت فى بلعم بن باعورا و كان من بنى
اسرائيل .
وحدثنى ابى عنم الحسين بن خالد عن ابى الحسن (عليه السلام ): انه اعطى بلعم بن باعورا الاسلام الاعظم ، و كان يد عوبه فيستجيب له .
فمال الى فرعون .
فلما مر فرعون فى طلب موسى واصحابه قال فرعون ، لبلعم : ادع الله على موسى واصحابه ليحبسه علينا.
فركب حماره ليمر فى طلب موسى ، فامتنعت عليه حمارته ، فاقبل يضربها، فانطقها الله
عزوجل فقالت : ويلك على ماذا تضربتى ؟ اتريد ان اجى معك لتدعو على نبى الله و قوم مؤ منين ؟
فلم يزل يضربها حتى قتلها وانسلخ الاسم كن لسانه و هو قوله : فانسلخ منها فاتبعه الشيطان فكان من الغاوين . و شئنا لرفعناه بها و لكنه اخلد
الى الارض واتبع هواه فمثله كمثل الكلب ان تحمل عليه يلهث او تتركه يلهك ، و هو
مثل ضربه .(572)
آيه ((و براى آنان بگو حكايت كسى را كه آيات خود را به او داديم ، پس از آن جدا شد و شيطان او را تعقيب كرد و از گمراهان گشت )) درباره
مردى از بنى اسرائيل به نام بلعم باعورا نازل شد.
امام رضا (عليه السلام ) فرمود: به بلعم بم باعورا اسم اعظم عطا شد و با آن دعا مى كرد و مستجاب مى شد. آنگاه او به سوى فرعون
متمايل گشت .
هنگامى كه فرعون به دنبال موسى (عليه السلام ) و يارانش رفت ، فرعون به بلعم گفت : به درگاه خدا دعا كن تا موسى و يارانش ازما دست
بردارند.
بلعم سوار الاغش شد تا دنبال موسى برود. الاغش از رفتن خوددارى كرد، پس به زدن او پرداخت ، كه خدا الاغ رابه سخن آورد و به بلعم گفت : واى
بر تو، چرا مرا مى زنى ؟ آيا مى خواهى با تو بيايم تا پيامبر خدا و گروهى از مؤ منان را نفرين كنى ؟
بلعم پيوسته الاغ را زد تا آن را از پاى در آورد و اسم اعظم از زبانش افتاد و اين است معناى آيه ((فانسلخ منها فاتبعه الشيطان فكان من الغاوين
. و لو شئنا لرفعناه بها و لكنه اخلد الى الارض واتبع هواه فمثله كنثل الكلب ان
تحمل عليه يلهب او تتركه يلهث )) ، و اين مثلى است كه خداوند بيان كرده است .
قصه هاى حسن عاقبت
يك :
عن ابى حمزه الثمالى عن على بن الحسين صلوات الله عليهما قال : قال :
ان رجلا ركب البحر باهله ، فكسربهم ، فلم ينج ممن كان فى السفينه الا امراه
الرجل ، فانها نجت على لوح من الواح السفينه حتى الجات على جزيره من جزاير البحر.
و كان فى تلك الجزيره رجل يقطع الطريق و لم يدع الله حرمه الا انتهكها، فلم يعلم الا والمراه قائمه على راءسه ، فرفع راسه اليها،
فقال : انسيه ام جنيه ؟
فقالت : انسيه .
فلم يكلمها كلمه حتى جلس منها مجلس الرجل من اهله . فلما ان هم بها اضطربت
!فقال لها: مالك تضطربين ؟
فقالت ((افرق من هذا و اوماءت بيدها الى السماء.
قال : فصنعت من هذا شيئا؟
قالت : فانت تفرقين منه هذا الفرق ولم تصنعى من هذا شيئا و انما استكرهك استكراها فانا والله اولى بهذا الفرق والخوف واحق منك .
قال : فقام ولم يحدث شيئا ورجع الى اهله و ليست له همه الا التوبه والمراجعه .
فبينا هو يمشى اذ صادفه راهب يمشى فى الطريق ، فحميت عليهما الشمس .
فقال الراهب للشاب : ادع الله يظلنا بغمامه ، فقد حميت علينا الشمس .
فقال الشاب : ما اعلم ان لى عند ربى حسنه فاءتجاسر على ان اءساءله شيئا.
قال : فادعوا و تومن انت ؟ قال : نعم .
فاقبل الراهب يدعو والشاب يومن . فما كان باسرع من ان اظللمتهما غمامه .
فمشيا تحتها مليا من النهار، ثم تفرقت الجاده جادتين ، فاخذالشاب فى واحده واخذ الراهب فى واحده ، فاذا الحساب مع اللشاب .
فقال الراهب : انت خير منى ، لك استجيب ولم يستجب لى فاخبرنى ما قصتك ؟
فاخبره بخير المراءه .
فقال : غفر لك ما مضى حيث ذخلك الخوف ، فانظر كيف تكون فيما تستقبل .(573)
ابوحمزه ثمالى از امام سجاد (عليه السلام ) روايت كرده است كه فرمود:
مردى با خانواده اش مسافرت دريا كرد. كشتى آنها شكست . هيچ يك از مسافران كشتى ، جز زن آن مرد نجات نيافت .
او بر روى يكى از تخته پاره هاى كشتى نجات يافت ، تا آنكه به يكى از جزاير دريا پناه برد. در آن جزيره مردى راهزن بود كه به هيچ يك از
فرامين الهى حرمت نمى نهاد. نا آگاه ديد آن زن بالاى سرش ايستاده است . سر به سوى او بلند كرد و گفت : تو انسانى يا جنى ؟
زن گفت : انسانم .
آن مرد بى آنكه سخنى به او بگويد، با او چنان نشست كه مرد با همسرش مى نشيند. چون قصد نزديكى با او كرد، زن لرزان و پريشان گشت .
مرد به او گفت : چرا پريشان شدى ؟
زن گفت : از اين مى ترسم ، و با دست اشاره به آسمان كرد.
مرد گفت : مگر چنين كارى كرده اى (زنا داده اى )؟
زن گفت : به عزت خدا قسم ، نه .
مرد گفت : تو از خدا چنين مى ترسى ، در حالى كه چنين كارى نكرده اى و من تو را مجبور كنم . به خدا كه من پريشانى و ترس از تو سزاوارترم .
سپس آن مرد برخاست و بى آنكه كارى بكند به سوى خانمواده اش بازگشت و همواره به فكر توبه و بازگشت بود.
روزى در بين راه به راهبى برخورد و آفتاب داغ بر سر آنها مى تابيد. راهب به جوان گفت : دعا كن تا خدا ابرى بر سر ما آرد كه آفتاب ما را مى
سوزاند.
جوان گفت : من براى خود نزد خدا كار نيكى نمى بينم تا جراءت كنم چيزى از او بخواهم .
راهب گفت : پس من دعا مى كنم و تو آمين بگو. گفت : آرى خوب است .
راهب دعا مى كرد و جوان آمين مى گفت . به زودى ابرى بر سر آنها سايه انداخت . هر دو قسمتى از روز را زيرش راه رفتند تا سر دو راهى رسيدند،
جوان از يك راه و راهب از راه ديگر رفت و ابر همراه جوان شد.
راهب گفت : تو بهتر از منى ، دعا به خاطر تو مستحبات شد نه من . ماجراى خود را براى من بگو.
جوان داستان آن زن را برايش بيان كرد.
راهب گفت : چون ترس از خدا تو را گرفت ، گناهان گذشته ات آمرزيده شد، اكنون مواظب باش كهدر آينده چگونه باشى .
دو:
على بن ابى حمزه قال :
كان لى صديق من كناب بنى اميه ، فقال لى : استاذن لى على ابى عبدالله (عليه السلام ) فاستاذنت له عليه ، فاذن لى .
فلما ان دخل سلم و جلس ، ثم قال : جعلت فداك انى كنت من ديوان هولاء القوم ، فاصبت من دنياهم مالا كثيرا واغمضت فى مطالبه .
فقال ابو عبدالله (عليه السلام ): لولا ان بنى اميه وجدوالهم من يكتب ، ويجبى لهم القى ء،
ويقاتل عنهم ، و يشهد جماعتهم لما سلبونا حقنا. و لو تركهم الناس و ما فى ايديهم ما وجدوا شيئا الا ما وقع فى ايديهم .
قال ، فقال الفتى : جعلت فداك فهل لى مخرج منه ؟
قال : ان قلت لك تفعل ؟ قال : افعل .
قا له : فاخرج من جميع ما كسبت (اكتسب ) فى ديوانهم ، فمن عرفت منهم رددت عليه ماله ، و من لم تعرف تصدقت به ، و انا اضمن لك على الله
عزوجل الجنه .
فاطرق الفتى طويلا، ثم قال له : لقد فعلت جعلت فداك .
قال ابن ابى حمزه : فرج الفتى معنا الى الكوفه ، فما ترك شيئا على وجه الارض الا خرج منه حتى ثيابه التى كانت على بدنه .
قال فقسمت له قسمه واشترينا ثيابا و بعثنا اليه نفقته .
قال : فما اتى عليه الا اشهر قلائل حتى مرض ، فكنا نعوده . قال : فد خلت يوما و هو فى السوق ،
قال : ففتح عينيه . ثم قال لى : يا على و من لى والله صاحبك . قال : ثم مات فتولينا امره .
فخرجت حتى دخلت على ابى عبدالله ، فلما نظر الى قال لى : يا على وفينا والله لصاحبك .
قال : فقلت : صدقت جعلت فداك والله هكذا والله قال لى عند موته .(574)
على بن حمزه گويد:
دوستى داشتم كه از كاتبان دستگاه بنى اميه بود. پس به من گفت : از امام صادق (عليه السلام ) براى من اجازه ملاقات بگير. من براى او اجازه
ملاقات خواستم ، حضرت اجازه دادند.
وى پس از ورود سلام كرد و نشست و سپس گفت : فدايت شوم ، من در ديوان اين قوم (بنى اميه ) هستم و از
مال و منال آنها به ثروت فراوانى رسيده ام و حقوقى كه بر آن تعلق مى گيرد، نپرداختم .
امام صادق (عليه السلام ) فرمود: اگر بنى اميه كسى رانمى يافتند تا براى آنها بنويسد وخراج و ماليات بگيرد و از آنها دفاع كند و در
جماعتشان حاضر شود، هرگز حق ما را سلب نمى كردند و اگر مردم آنها را و آنچه در اختيار آنهاست ، ترك مى كردند، آنها جز آنچه كه در دست
داشتند، چيزى نمى يافتند (قدرت حكومت نداشتند).
پس آن جوان گفت : فدايت شوم آيا براى من راه نجاتى هست ؟
حضرت فرمود: اگر بگويم انجام مى دهى ؟ گفت : آرى انجام مى دهم .
حضرت فرمود: پس آنچه از دستگاه آنان به دست آورده اى ، رها كن ، به هر يك از صاحبان
اموال غصب شده ، كه آنها را مى شناسى ، مالشان را باز گردان و اگر نمى شناسى ، از جانب آنها صدقه بده و من در پيشگاه خداى
عزوجل بهشت را برايت تضمين مى كنم .
آن جوان پس از سكوتى طولانى به آن حضرت گرفت : فدايت شوم ، (آنچه فرمودى ) انجام مى دهم .
على بن حمزه گويد: آنگاه كه جوان همراه ما به كوفه بازگشت و از تمام آنچه به زمين بودت حتى لباسهايى كه بر تن داشت ، دست شست . پس
قسمتى را به او دادم و برايش لباسى خريدم و نقطه اى برايش فرستادم . چند ماهى نگذشت كه آن جوان مريض شد و ما به عيادتش مى رفتيم .
|