روايت در فطرى بودن توحيد
يك :
عن زراره قال :
ساءلت ابا جعفر (عليه السلام ) عن قول الله عزوجل ((فطره الله التى فطر الناس عليها)) ؟
قال : فطرهم على معرفه انه ربهم ، و لو لا ذالك لم يعلموا - اذا سئلوا - من ربهم و لا من رازقهم .(245)
زراره مى گويد:
از امام باقر (عليه السلام ) درباره معنى اين آيه سوال كردم ((فطره الله التى فطر الناس عليها.)) حضرت فرمودند: آنان را با شناخت نسبت
به پروردگارشان آفريد و اگر چنين نبود، هنگامى كه از آنان سوال مى شد، نه پروردگارشان را مى شناختند و نه رازقشان را.
دو:
عن زراره قال :
سالت ابا جعفر (عليه السلام ) من قول الله ((حنفاء لله غير مشركين به )) ما الحنيفيه ؟
قال : هى الفطره التى فطر الناس عليها، فطرالله الخلق على معرفه .(246)
زراره مى گويد: از امام باقر (عليه السلام ) پرسيدم منظور از حنيف بودن در آيه ((حنيفاء لله غير مشركين به )) چيست ؟ حضرت فرمودند:
منظور از آن فطرتى است كه خدا مردم را بر اساس آن آفريده است . (به عبارت ديگر) خدا مردم را با شناخت نسبت به خودش آفريد.
سه :
قال رسول الله (صلى الله عليه و آله و سلم ):
كل مولود يولد على الفطره يعنى على المعرفه بان الله عزوجل خالقه ، فذالك قوله و لئن سالتهم من خلق السموات والارض ليقولن الله
.(247)
رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) فرمود:
هر كودكى با فطرت الهى زاده مى شود به اين معنى كه آگاه است خداى عزوجل آفريدگار اوست . اين است معنى آيه ((و لئن سالتهم من خلق
السموات والارض ليقولن الله ))
چهار:
عن علاء بن الفضيل عن ابى عبدالله (عليه السلام ) قال :
سالته عن قول الله عزوجل ((فطره الله التى فطر الناس عليها)) ؟
قال : اتوحيد.(248)
علاء بن فضيل گويد:
از امام صادق (عليه السلام ) پرسيدم معناى اين سخن خداى عزوجل ((فطره الله التى فطرالناس عليها)) چيست ؟ حضرت فرمودند: منظور توحيد
است .
پنج :
عن هشام بن سالم عن ابى عبدالله (عليه السلام ) قال :
قلت : ((فطره الله التى فطرالناس عليها)) ؟ قال : التوحيد.(249)
هشام بن سالم گويد:
از امام صادق (عليه السلام ) معنى اين آيه ((فطره الله التى فطره الناس عليها)) را پرسيدم . حضرت فرمودند: يعنى خدا آنان را علم به
يگانگى خويش آفريد.
شش :
عن ابى عبدالله (عليه السلام ) من قول الله عزوجل :
فطره الله فطر الناس عليها، قال فطرهم على التوحيد.(250)
امام صادق (عليه السلام ) از قول خداوند فرمود:
((فطره الله التى فطر الناس عليها)) يعنى خدا آنان را با معرفت به يگانگى خويش آفريد.
از اين روايات بر مى آيد كه تمامى اقسام توحيد همانند معرفت خداى عزوجل امرى فطرى است .
رذيلت دوم : شرك
اين صفت ناپسند از زشت ترين رذايل است ، بلكه هيچ صفت ناپسندى حتى كفر والاد به پستى آن نيست ، زيرا ستم ملحد بر نفس خويش است اما ((ظلم
عظيم )) ظلم به خداى متعال و قايل شدن مقام خدايى براى چيزهايى نظير سنگ ، درخت ، انسان ناتوان و حتى حيوان است . مقام خداوند والاست و از
آنچه شرك پيشگان مى گويند، مبراست . از اين رو قرآن شرك را ((ظلم عظيم )) خوانده است .
خداوند مى فرمايد:
اذ قال لقمان لابيه و هو يعظه يا بنى لا تشرك بالله ان الشرك لظلم عظيم .(251)
و آن هنگام لقمان در مقام اندرز به پسرش گفت : پسرم به خدا شرك موز كه ستمى بزرگ است .
اين صفت ناپسند زمينه آمرزش را از بين مى برد و هر كس مشرك بميرد، خدا او را نمى آمرزد و دليلش ، چنانچه از قرآن فهميده مى شود، عدم قابليت
اوست .
خداى متعال مى فرمايد:
ان الله لا يغفران يشرك به ويغفر ذالك لمن يشاء...(252)
همانا خدا از شرك ورزيدن به او در نمى گذرد و به جز شرك ، هرگناه ديگرى را از براى هر كس كه بخواهد مى بخشد.
به طور خلاصه ، فرد مشرك از همه چيز ساقط است . خداى متعال مى فرمايد:
...و من يشرك بالله فانما خر من السماء فتخطفه الطير او تهوى به الريح فى مكان سحيق .(253)...و هر كس به خدا شرك ورزد، مانند آن
است كه از آسمان درافتد و مرغان بدنش را با منقار بربايند يا بادى تند او را به مكانى دور درافكند.
انصافا كسى كه براى چيزهايى نظير سنگ ، درخت ، حيوان و انسان و حتى شيطان مقام خدايى
قايل مى شود، بايد از بين برود.
...و قاتلو المشركين كافه ...(254)
...با تمامى مشركين كارزار كنيد...
انما المشركون نجس ...(255)
...همانا مشركين نجس مى باشند...
و لان اشرك ليحبطن عملك ...(256)
...اگر شرك بورزى ، بى ترديد عملت را نايود مى كند...
خداى متعال مى فرمايد:
يا ايها الناس ضرب مثل فاستمعوا له الذين تدعون من دون الله لن يخلفوا ذبابا و لوا اجتمعوا له و ان يسلبهم الذباب شيئا لا سيتنقدوه من ضعف
الطالب و والمطلوب . ماقدروا الله حق قدره ان الله لقوى عزيز.(257)
اى مردم به اين مثل گوش فرا داريد: هر چه را جز خدا معبود خود مى خوانيد، هرگز نخواهد توانست مگسى چيزى از آنها بگيرد، تنها قدرت
بازستاندن آن را ندارند، طالب و مطلوب هر دو ناتوانند. قدر خدا را چنانكه شايسته و در خور اوست نشناختند، همانا خدا توانا و مقتدر است .
اين آيه شريفه به خصوص ((ماقدرو الله حق قدره )) اولا پستى و زشتى رذيله شرك را بيان مى دارد و ثانيا حق را ثابت مى كند، زيرا به
مشرك گفته مى شود:
قتل الانسان ما اكفره .(258)
مرگ بر انسان چقدر كافر است .
هيچ ناسپاسى و كفرانى بالاتر، بزرگتر و شديدتر از شرك نيست كه مخلوق را همتاى ذات يگانه اى بشمارند، كه تمام صفات
جمال و جلال در او جمع است (سبحان الله عمايقول المشركون .)
نا گفته نماند كه شرك نيز همانند توحيد داراى اقسامى است كه همه آنها مذموم و ناپسند است و چون درباره توحيد به
تفصيل سخن گفتيم ، در اينجا نيازى به توضيح بيشتر و افزونتر نمى بينيم ، از اين رو بحث را تذكراتى چند به پايان مى بريم كه عبارتند
از:
خداوند متعال ، هواى نفس را همانند بتها از جمله معبودهاى انسان شمرده ، اطاعت از آنها نهى كرده است و مى فرمايد:
افرايت من اتخذ اله هويه ...(259)
آيا مى بينى آن كس را كه هواى نفسش را خداوند خويش قرار داده است .
از نظر خداپرستان بين انسانهاى بدوى و نادانى كه عضو جنسى را معبود خويش قرار داده اند، با بندگان شهوت جنسى فرقى نيست . اين امر در هر
دو صورت ، شرك است : يكى از آن دو نزد عامه مردم و ديگرى نزد خواص شرك به شمار مى آيد. به همين ترتيب بين كسى كه شيطان را به
خدايى برگزيده با كسى كه تابع اوست فرقى نيست . از اين رو قرآن پيروى از شيطان را بندگى شيطان شمرده است و مى فرماى :
الم اعهد اليكم يا بنى آدم ان لا تعبدو الشيطان ...(260)
اى فرزندان آدم ! آيا از شما پيمان نگرفتم كه شيطان را نپرستيد...
همچنين فرقى نيست بين كسى كه بعضى از ستارگان را معبود خويش قرار داده و آنها را در زندگيش موثر مى انگارد، با كسى كه
عقل و نيرنگ خود را در زندگيش موثر مى شمرد و مدار زندگيش بر فريب و نيرنگ مى چرخد و همين با كسى كه فرد ديگرى را رسيدن خود به
رياست موثرى مى داند و به چاپلوسى او زبان مى آلايد و...
از آلايش شرك كه رهايى از آن نهايت دشوارى است ، به خدا پناه مى بريم و در پايان برخى از آيات و روايات را براى
تكميل بحث بيان مى كنيم .
آيات شرك
يك :
ولا من دون الله ماينفعك و لايضرك فان فعلت فانك اذا من الظالمين .(261)
جز خدا هيچ رامخوان كه نه به تو سودى رساند و نه زيارتى ، پس اگر چنين كردى ، آنگاه به يقين از ستمكاران خواهى بود.
دو:
قل من رب السموات والارض قل الله افاتخذتم من دونه اولياء لا يملكون لانفسهم نفعا ولا ضرا
قل يستوى الاعمى والبصير ام هل تستوى الظلمات والنور ام جعلوا لله شركاء خلقوا كخلقه فتشابه الخلق عليهم ...(262)
بگو كيست پروردگار آسمانها و زمين ؟ بگو خداست . بگو آيا او را واگذاشته و اوليا ودوستانى براى خود برگزيده اند كه صاحب سود وزيان
خويش هم نيستند؟ بگو آيا نابينا و بينا يكسانند؟ يا تاريكيها و نور برابرند؟ يا شريكانى براى خدا قرار دادند كه همچون خدا چيزى آفريدند،
پس آنگاه بر مشركان ، آفرينندگى خدا و آفرينندگى مشبه گرديد...
سه :
لو كان فيهما الهه الالفسدتا...(263)
اگر در آسمان و زمين خدايانى جز خداى يگانه بودند، زمين و آسمان تباه مى شد.
چهار:
و من اضل ممن يدعوا من دون الله من لا يسستجيب له الى يوم القيمه و هم عن دعائهم غافلون .(264)
و كيست گمراهتر از آنكه جز خدا كسى را بپرستد كه در قيامت (حاجت ) او را اجابت نتواند كرد و آن معبودها از اينكه ايشان آنها را مى خوانند بى خبرند.
پنج :
انما تعبدون من دون الله اوثانا و تخلفون افكا ان الذين تعبدون من دون الله لا يملكون لكم رزقا فابتغوا عند الله الرزق واعبدوه واشكروا له
اليه ترجعون .(265)
بى شك هر چه به جز خدا مى پرستيد، بتهايى هستند كه خود به دروغ ساخته ايد. همانا هيچ يك از آنها كه جز خدا مى پرستيد، مالك روزى شما
نيستند، پس روزى را از خدا بخواهيد و او را بپرستيد و شكرگزار باشيد، كه به سويش باز مى گرديد.
شش :
ام اتخذوا من دون الله شفعاء قل او لوكانو لايملكان شى ء ولا يعقلون .(266)
آنها غير خدا را شفعاى خويش قرار دادند؟ بگو اگر اينان مالك هيچ چيز نباشد و عقلى نداشته باشند (باز شفيع شما نتوانند شد).
هفت :
ما اتخذ الله من ولد و ما كان معه من اله اذا لذهب كل اله بما خلق و لعلا بعضهم على بعض سبحان الله عما يصفون .(267)
خدا هيچ فرزندى نگرفت و خداى ديگرى شريك او نيست . چه ، در آن صورت هر خدايى به مخلوق خودروى مى آورد و بعضى از خدايان بر بعضى
ديگر برترى مى يافتند. خدا از آنچه مى گويند منزه است .
هشت :
واتخذوا من دونه الهه لا يخلقون شيئا و هم يخلفون و لا يملكون لا نفسهم ضرا و لا نفعا و لا يملكون موتا ولا حياه ولا نشورا.(268)
خدايانى جز خداوند را معبود خويش قرار دادند كه هيچ چيز نيافريده اند و خود نيز آفريده شده اند و مالك سود و زيان خويش نيستند و قدرت و
اختيارى در مرگ و زندگى و بر انگيخته شدن پس از مرگ ندارند.
نه :
...ذالكم الله ربكم له الملك والذين تدعون من دونه ما يملكون من قمطير. ان تدعوهم لا يسمعو دعائكم و لو سمعوا ما استجابوا لكم ...(269)
اين خدايى است كه پروردگار شماست و فرمانروايى تنها از آن اوست و جز او كسانى كه به خدايى مى خوانيد مالك پوسته خرمايى هم نيستند.
اگر آن معبودها را بخواهيد، نمى شنوند و اگر هم مى شنيدند، پاسخ شما را نمى دادند...
ده :
...لا تسجدوا للشمس ولا للقمر واسجدوا لله الذى خلقهن ان كنتم اياه تعبدون .(270)
...به خورشيد و ماه سجده نكنيد و به خدايى سجده كنيد كه آنها را آفريد، اگر به حقيقت او را مى پرستيد.
يازده :
ايشركون ما لا يخلق شيا و هم يخلقون . ولا يستطيعون لهم نصرا و لا انفسهم ينصرون . و ان تدعون الى الهدى لا يتبعوكم سواء عليكم ادعوتموهم
ام انتم صامتون . ان الذين تدعون من دون الله عباد امثالكم فادعوهم فليستجيبوا لكم ان كنتم صادقين . الهم
ارجل يمشون بها ام لهم ايد يبطشون بها ام لهم اعين يبصرون بها ام لهم اذان يسمعون بها
قل ادعوا شركائكم ثم كيدون فلا تنظرون .(271)
آيا معبودهايى راشريك خدا قرار مى دهند كه هيچ چيز نيافريده و خود آفريده شده اند؛ نه توان يارى آن بندگان را دارند و نه خود را يارى توانند
كرد؟ و اگر كافران را به هدايت بخوانيد از شما پيروى نمى كنند. براى آنان يكسان است كه دعوتشان كنيد يا خاموش باشيد. غير خدا، آن كس را
شما (به خدايى ) مى خوانيد، بندگانى همانند شما هستند. اگر راست مى گوييد آنان رابخوانيد تا شما را اجابت كنند. آيا آنها پايى دارند كه با
آن راه بروند ويا دستهايى كه با آنان اعمال قدرت كنند يا چشمانى كه با آن بينند يا گوشهايى كه با آن بشنود؟ آنها را كه شريك من قرار داده
ايد بخوانيد، سپس حيله خود را عليه من به كار گيريد ومرا مهلت ندهيد.
دوازده :
و اذا مس الانسان ضر دعا ربه منيبا اليه ثم اذا خوله نعمه منه نسى ما كان يدعوا اليه من
قبل و جعل لله اندادا ليضل عن سبيله قل تمنع بكفرك قليلا انك من اصحاب النار.(272)
و آنگاه كه براى انسان سختى و گرفتارى پيش مى آيد، با توبه و انابه به سوى پروردگار مى رود و چون (خدا) به او نعمت عطا كند، خدايى
را كه پيش از اين مى خواند فراموش مى كند و براى خداشريكانى قرار مى دهد تا (مردم را) از راه او گمراه سازد. بگو كمتر در خويش خشنود و
آسوده باش كه به يقين از اهل دوزخ هستى .
فصل سوم : فضيلت سوم : فكر، رذيلت سوم : غفلت
1- مبداء فكر
تفكر فضيلتى بزرگ و خير دنيا و آخرت در گرو آن است و در زمره برترين عبادات شمرده مى شود تا آنجا كه روايت شده است :
تفكر ساعه خير من عباده سنه .(273)
يك ساعت انديشيدن بهتر از هفتاد سال عبادت است .
پيش از بيان فضيلت تفكر و مطالب مربوط به آن شايسته است به تبيين مبدا فكر بپردازيم و اين تبيين براى اين گونه مباحث بسيار سودمند و
مفيد است ، زيرا در آن ، معانى قلب ، نفس و روح روشن مى گردد و بديهى است كه چنين مباحصى منوط به توضيح اين گونه معانى است . همچنين
شايان ذكر است كه اين معانى تنها از نظر قرآن و روايت تبيين مى گردد و نه از نظر فلسفه و عرفان ، زيرا ديدگاه بحث ما اين نيست ، گرچه در
پاره اى موارد نقطه انديشه هاى عرفانى و فلسفى نيز مطرح مى شود اما مبناى بحث ما چنين نيست و تنها از باب
شمول بحث اشاره اى گذرا به آنها مى كنيم .
2- تركيب وجودى انسان از ماده و روح
انسان آميزه اى از دو جنبه و بعد است : بعد ملكوتى و بعد ناسوتى . به عبارت ديگر انسان بعدى روحانى و بعدى مادى دارد.
دلايل مركب بودن انسان بسيار است از جمله آنهاست :
- گنجينه معلومات و دانش انسان عليرغم بيش دگرگونى دايمى او از نظر مادى حفظ مى شود. چه بسا كه آدمى مطلبى را در جوانى آموخته و در زمان
پيرى از آن استفاده مى كند، با وجود آنكه وى از بعد مادى تغييرات كلى و مكررى كرده است . بدين ترتيب آشكار مى شود كه بعد مادى انسان ظرف
معلومات و خزانه دانش او نيست .
- تشخيص انسان از آغاز تا پايان عمر عليرغم بيش از ده بار دگرگونى در بعد مادى محفوظ مى ماند.
- در درون آدمى وجودى نهفته است كه اعضا و اندام بدن را به كار مى گيرد و مى گويد: با مغز مى انديشم ، با قلب احساس مى كنم ، با چشم مى
بينم و با گوش مى شنوم و...(پس آن موجود نهانى چيزى است غير از آن اعضا وجوارح ، همان بعد روحانى انسان است ).
اما دليل بهتر و برترى ديگرى نيز وجود دارد كه گواه مركب بودن انسان و مايه اطمينان قاب است و آن فرموده خداوند
متعال است كه فرمود:
الذى احسن كل شى ء خلقه و بدا خلق الانسان من طين . ثم جعل نسله من سلاله من ماء مهين . ثم سواه و نفخ فيه من روحه و
جعل لكم السمع والابصار والفئده ما تشكرون .(274)
او كسى است كه هر چيز را به نيكوترين شكل آفريد و انسان رانخست از خاك پديد آورد. سپس نژاد او را در آب بى مقدار قرار داد. سپس او را بيار
است و از روح خود در او دميد و در شما گوش و چشم و قلب قرار داد، اما سپسگزاران اندكند.
و مى فرمايد:
فاذا سويته و نفخت فيه من روحى فقعوا له ساجدين .(275)
پس چون آن عنصر را معتدل بيارايم و در آن از روح خويش بدمم ، همه بر او سجده كنند.
و نيز فرمود:
ولقد خلقنا الانسان من سلاله من طين . ثم جعلناه نطفه من قرار مكين . ثم خلقنا النطفه علقه فخلقنا العلقه مضغه فخلقنا المضغه عظاما فكسونا
العظام لحما ثم انشاناه خلقا فتبارك الله احسن الخالقين .(276)
و همانا ما آدمى را از گل آفريديم . آنگاه او را نطفه گردانيم در جاى استوار قرار داديم . آنگاه نطفته را خون بسته و خون بسته را گوشت پاره و
گوشت پاره را استخوان كرديم و آن استخوان را گوش پوشانديم ، سسپس آفريده اى ديگر پديد آورديم ، آفرين بر خداوند كه بهترين
آفرينندگان است .
و نيز فرمود:
و يسئلونك عن الروح قل الروح من امر ربى و ما اوتيتم من العلم الا قللا.(277)
(اى رسول ) از تو درباره روح مى پرسند. بگو از امر پروردگار من است و از علم جزا اندكى به شما نداند.
3- كيفيت تركيب انسان
كيفيت و چگونكى تركيب انسان همانند حقيقت او از جمله مبهمات و اسرار ناگشوده است مه مسى جز خداى
متعال از آن آگاه نيست و شايد معناى اين سخن حق تعالى ((قل الروح من امر ربى )) باشد كه انسان قادر به درك حقيقت روح نيست و قرينه اى كه
گواه بر اين معنى است ادامه آيه است كه مى فرمايد ((و ما اوتيتم من العلم الا قليلا)) به طور كلى جملگى بر آنند كه حقيقت روح و چگونگى
تركيب آن از مبهمات است .
پس اگر گفته شود روح ، ناطق است ، ((ناطق )) فضلى است از جمله مشهورات و يك صفت حقيقى نيست و نيز نمى توان گفت كه تركيب آن از نوع
تركيب تدبيرى است و بعد مادى انسان ، خاستگاه تكامل او بوده است ، بلكه مى توان گفت كه بعد مادى انسان ، خاستگاه
تكامل او بوده است ، بلكه مى توان گفت كه بعد مادى انسان ، ابزار و وسيله اى براى اوست . او با مغز مى انديشد، با قلب مى فهمد، با قوه
خيال تخيل مى كند، با قوه و هم گمان برد، با چشم مى بيند، با گوش مى شنود، با زبان سخن مى گويد و... از اين رو مشهور آن است كه روح با
توجه به وحدت آن شامل تمام قواى آدمى است و در قرآن با نامهاى مختلف از آن ياد شده است .
4- نامهاى روح در قرآن
الف - نفس مهلهمه . خداوند مى فرمايد:
و نفس و ما سويها. فالهمهما فجورها و تقويها.(278)
سوگند به نفس و آنكه او را به كمال آفريد. و به او شر و خير را الهام كرد.
شايد خداوند از آن جهت نفس را ((ملهمه )) ناميده است كه بدون تعليم و فراگيرى
فضايل و رذايل را در مى يابيم و مى شناسد. نفس آنچه را كه فضيلت است نظير عفت و شجاعت را با علم حضور درك مى كند ودر مى يابد وبهزشتى
وناپسندى آنچه رذيله و ناپسند است ، نيز با علم حضورى پى مى برد كه در آغاز كتاب در اين باره مطلبى بيان گرديد.
ب - نفس لوامه . خداوند متعال مى فرمايد:
لا اقسم بيوم القيامه . ولا اقسم بالنفس اللوامه .(279)
سوگند به روز قيامت . سوگند به نفس لوامه و سرزنشگر.
شايد دليل اين نامگذارى آن باشد كه نفس ، صاحب خويش را پس از آلودن به كار زشت سرزنش مى كند و ملاقات نفس پس از ارتكاب
عمل زشت است و گرنه پيش از آن ، آدمى را باز مى دارد و نهى مى كند. چنانكه
قبل از انجام دادن كار نيك ، نفس انسان راترغيب مى كند و پس از آن آدمى را تحسين مى نمايد و از اين جهت مى توان نفس را ((محسنه )) ناميد.
ج - فطرت . خداوند متعالفرمود:
فانهم وجهك للدين حنيفا فطرت الله التى فطر الناس عليها لا تبديل لخلق الله ذلك الدين القيم و لكن اكثر الناس لا يعلمون .(280
)پس تو روى به سوى دين پاكيزه بياور و از دين خدا پيروى كن كه خلق را بر آن فطرت آفريده است . هيچ تغييرى در آفرينش خدا نبايد داد،
اين است آيين استوار، اما بيشتر مردم نمى دانند.
خداوند از آن رو ((فطرت )) را به اين نام خوانده است كه فطرت از نظر لغت به معناى صداى آرام و صداى آهسته و الهام بخش است . چنانكه
قرآن كريم مى فرمايد:
و نفس و ماسويتها. فالهما فجورها و تقويها.(281)
سوگند به نفس و آنكه او را به كمال آفريد. و به شر و خير را الهام كرد.
راغب در مفردات مى نويسد:...فطرت الهى آن توانايى شناخت ايمان است و در اين آيه مورد اشاره قرار گرفته است ((و اگر از آنها بپرسى كه چه
كسى آنان را آفريده ، البته مى گويند خدا.))
د- روح . خداوند متعال مى فرمايد:
ويسئلونك عن الروح قل الروح من امر ربى .(282)
از تو درباره روح مى پرسند، بگو روح از امر پروردگار من است .
روح از آن جهت بدين نام خوانده شده كه لطيفه اى ربانى است و تدبير بدن انسان به عهده اوست ، گويى روحى الهى است كه در انسان دميده شده
است چنانكه خداوند مى فرمايد:
...و نفخت فيه من روحى ...(283)
...و در آن از روح خويش بدمم ...
|