next page

fehrest page

back page

الناس ثلاثه : فعالم ربانى ، و متعلم على سبيل نجاه ، و همج رعاع اتباع كل ناعق يميلون مع كل ريح لم يستضيئوا بنور العلم و لم يلجؤ وا الى ركن وثيق .(163)
حضرت على (عليه السلام ) فرمود:
مردم سه دسته اند: دانشمند ربانى ، دانشجويى كه در راه نجات است و مگسهاى كوچك و ناتوان كه از پى هر صدايى مى روند. اينان با هر بادى به حركت در مى آيند، از نور دانش روشنى نيافته اند و به پايگاه محكمى پناه نبرده اند.
نه :
عن اميرالمومنين (عليه السلام ):
ان الناس آلوا بعد رسول الله (صلى الله عليه و آله و سلم ) الى ثلاثه : آلوا الى عالم على هدى من الله قد اءغناه الله بما علم غيره ، و جاهل مدع للعلم لا علم له معجب بما عنده قد فتنه الدنيا و فتن غيره ، و متعلم من عالم على سبيل هدى من الله و نجاه ، ثم هلك من ادعى و خاب من افترى .(164)

حضرت اميرالمومنين (عليه السلام ) فرمود:
همانا مردم بعد از رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) سه گروه شدند: برخى به عالمى هدايت يافته از جانب خداگراييدند، كه خداوند با آنچه به او آموخته بود، وى را از دانش ديگران بى نياز مى كرد. برخى به جاهل مدعى ولى بى بهره از دانش ، روى آوردند كه به آنچه داشت مى باليد، و دنيااو را فريفته بود و او ديگران را مى فريفت و گروهى به جوينده دانشى تمايل يافتند كه راه نجات و هدايت الهى را مى پيمود. سپس هلاك شد. آنكه اداى بى پايه كرد و محروم و زيانكار شد. آنكه افترابست .
ده :
عن ابى عبدالله (عليه السلام ) قال :
الناس ثلاثه : عالم و متعلم و غثاء.(165)

امام صادق (عليه السلام ) فرمود:
مردم سه دسته اند: دانشمند، دانشجو و كف (خاشاك ) روى آب .
يازده :
عن ابى عبدالله (عليه السلام ):
اغد عالما او متعلما او احب اهل و لا تكن رابعا فتهلك ببعضهم .(166)

امام صادق (عليه السلام ) فرمود:
يا دانشمند باش يا جوينده دانش باش و يا دوستدار اهل دانش . و از دسته چهارم مباش كه به وسيله بعضى از آنان هلاك مى شوى .
آيات مربوط به شك و ترديد
يك :
انما يستاذنك الذين لا يومنون بالله واليوم الاخر و ارتابت قلوبهم فهم فى ريبهم يتردون .(167)
تنها كسانى كه به خدا و روز واپسين ايمان ندارند و دلهايشان در شك و ترديد است از تو اجازه مى خواهند (تا از جنگ معاف باشند)، پس آنان در شك خود مردد. سرگردانند.
دو:
و لقد اتينا موسى الكتاب فاختلف فيه و لولا كلمه سبقت من ربك لقضى بينهم و انهم لفى شك منه مريب .(168)
به تحقيق مابه موسى كتاب (تورات را ديديم ) پس در آن اختلاف كردند و اگر كلمه سابقه پروردگارت (برتاءخير عذاب تا قيامت ) نبود، همانا بين آنها حكم مى شد و به راستى آنان (نسبت به اين وعده و وعيدها) در شك و ترديدند و برخورد ريب و شبهه مى كنند.
سه :
لا يزال بيناهم الذى بنوا ريبه فى قلوبهم الا ان تقطع قلوبهم والله عليم حكيم .(169)
بنيانى كه آنها بنا نهادهند، همواره دلهاى آنان را به شك مى افكند تا آنجا از آن دل بر كنن و خدا دانا و حكيم است .
چهار:
بل ارادك علمهم فى الاخره هم فى شك منها بل هم منها عمون .(170)
البته آگاهى آنان در آخرت كمال يابد، چه آنان نسبت به روز (قيامت ) در ترديدند، حتى نسبت به آن كورند (و نمى توانند آن را ببينند).
پنج :
و حيل بينهم و بين ما يشتهون كما فعل باشياعهم من قبل انهم كانوا فى شك مريب .(171)
وبين ايشان و خواسته هايشان فاصله افتاد. چنانكه در گذشته ، با امم همانند آنها چنين شد. همانا آنان در شك و ترديد بودند.
شش :
...كذالك يضل الله من هو مسرف مرتاب .(172)
...اين چنين خداوند كسى را كه در نشانه هاى او در ترديد باشد، گمراه مى كند.
هفت :
بل هم فى شك يلعبون .(173)
بلكه آنان در شك و ترديد به بازى سرگرمند.
هشت :
انما المومنون الذين آمنو بالله و رسوله ثم لم يرتابو....(174)
همان مومنان فقط كسانى هستند كه به خدا و رسولش ايمان آوردند و سپس ‍ به خود ترديد راه ندادند.
نه :
القا فى جهنم كل كفار عنيد. مناعع للخير معتد مريب .(175)
هر كافر معاند و بازدارنده از نيكى و ستمگر را كه در ترديد به سر برده به دوزخ درافكنيد.
ده :
ينادونهم الم نكن معكم قالو بلى و لكئنكم فتنتم انفسكم و تربصتمم و ارتبتم و غرتكم الامانى حتى جاء امر الله و غركم بالله الغرور.(176)
(منافقان اهل دوزخ ) به آنها (بهشتيان ) خطاب كرده مى گويند آيا ما (در دنيا) با شما نبوديم ؟ (بهشتيان ) مى گويند آرى ، ولى شما خود را به فتنه درافكنديد و انتظار (هلاكت مومنان را) مى كشيديد و (نسبت به حقايق الهى ) در شك و ترديد بوديد و آرزوها شما را فريب تا آنكه امر خدا آمد و(شيطان ) فريبكار شما را نسبت به خدا مغرور كرد و فريب داد.
يازده :
و من الناس من يعبد الله على حرف فان اصابهخير اطمان به و ان اصابته فتنه انقلب على وجه خسر الدنيا، والاخره ذالك هوالخسران المبين .(177)
و از مرد
م كسى هست كه خدا را به زبان مى پرستد، پس اگر خيرى به او برسد اطمينان مى يابد و اگر سختى و مصيبتى به او برسد (از دين خدا) روبرو مى گرداند و در دنيا و آخرت زيان مى بيند. اين همان زيان آشكار است .
دوازده :
مذبدبين بين ذالك لا الى هولاء و لا الى هولاء و من يضلل الله فلن تجدله سبيلا.(178)
بين آن سرگردانند، نه بهسوى اينان مى گرايند و نه به سوى آنان ، و هر كه را خدا گمراه كند راه (نجاتى ) براى او نخواهى يافت .
در تفسير مجمع البيان در ذيل آين آيه شريفه ، حضرت رسول اكرم (صلى الله عليه و آله و سلم ) روايت شده است كه :
ان مثلهم الشاه العايره بين الغنمينن تتحر فتنظر الى هذه و هذه لا تدرى ايهما تتبع .
مثل اينان مثل گوسفند سرگردانى است كه بين دو گله حيران است ، گاهى به اين و گاهى به آن نگاه مى كند و نمى داند به دنبال كدام يك از آن دو گله برود.
فصل دوم : فضيلت دوم : توحيد، رذيلت دوم : شرك
فضيلت دوم : توحيد
اقسام توحيد
توحيد از برترين فضايل و اساس اديان ، به خصوص دين اسلام است و در قرآن بيش از هزار آيه درباره اقسام توحيد وجود دارد. توحيد بر چهار قسم است :
1- توحيد ذاتى
2- توحيد صفاتى
3- توحيد افعالى
4- توحيد عبادى
هر يك از اين اقسام چهارگانه به نوبه خود داراى انواعى است كه به زودى بيان خواهد شد. ان شاء الله .
توحيد ذاتى
مقصود از توحيد ذاتى آن است كه انسان معتقد باشد كه هيچ چيز جز خداوند متعال واجب الوجود نيست و برخى گفته اند معنى كلمه ((لا اله الا الله )) همين است .
توحيد صفاتى
مقصود از توحيد صفاتى آن است كه صفات خداوند جل و علا عين ذات اوست ، هيچ تركيبى در ذات او نيست و او وجود محض بالذات است . در حالى كه ذات ما غير از علم ما و علم ما از قدرت ماست ، اما خداوند ذاتش ‍ عين علم و قدرت و ديگر صفات است . در واقع اين صفات به منزله عباات گوناگونى هستند كه همه به يك ذات اشاره دارند. در اين باره اميرالمونان على (عليه السلام ) مى فرمايد:
و كما توحيده آلاخلاص له . و كما الاخلاص له الصفات عنه .(179)
كمال يگانه دانستن پروردگار، به سزا اطاعت نمودن اوست ؛ و كمال اطاعت خالصانه او، زدودن صفتها از ذات مقدس اوست .
دليل توحيد صفاتى بسيار واضح و روشن است زيرا اگر جز اين باشد، بايد ذات خدا به اجزايى باشد (همان گونه كه هر كلى به اجزاى خويش نياز دارد) و به اين ترتيب نمى تواند واجب الوجود باشد در حالى كه اين خلاف قرض است .
توحيد افعالى
منظور از توحيد افعالى آن است كه در عالم هستى هيچ موثرى جز خدانيست و برخى برآنند كه معنى كلمه ((لا اله الا الله )) اين است .
توحيد عبادى
و مراد از توحيد عبادى آن است كه هيچ كس جز خداوند شايسته پرستش ‍ نيست و بنا به نظر مشهور، اين معنى كلمه توحيد است .
اما درك معنى عام توحيد از كلمه ((لا اله الا الله )) مشكلى ايجاد نمى كند.
اگر چه دلايل اثبات توحيد ذاتى ، افعالى ، صفاتى و عبادى بسيار است ، اما دليل روشن و مناسب بحث ما ((برهان فطرت )) است . به اين معنى كه انسان وقتى در موقعيتى قرار بگيرد كه دستش از همه وسايل كوتاه شود، به طور فطرى در مى يابد كه ذاتى وجود دارد كه تمام صفات جمال و جلال در او جمع است . از اين روو به او پناه مى برد و خالصانه از او يارى مى جويد، و جز او مؤ ثرى در عالم نمى يابد و ديده فطرت مى بيند، كه اوست داناى شنوا و مهربان توانا و بخشنده . پس فطرتش او را بر مى انگيزد تا آن ذات يگانه را بخواند. خداوند متعال در قرآن به اين حقيقت چنين تصريح كرده است :
فاذا ركبو فى الفلك دعوا الله مخلصين له الين فلما نجئهم الى البر اذا هم بشركون .(180)
چون به كشتى مى نشينند (و گرفتار امواج خطرناك مى شوند)، در آن حال با اخلاص خدا را مى جويند.
اقسام توحيد ذاتى
توحيد ذاتى نيز داراى انواع است نن توحيد عوام ، توحيد خواص و توحيد اخص خواص .
عامه مردم معتقدند كه خدا يگانه است و واجب الوجود، تنها ذات احديث است ، اما نگاه كثرت به موجودات و ممكنات از ذره تا ذره را مى نگرد. اما خواص معتقدند كه چنين بينشى شرك آلود است و در خانه جز صاحب خانه كسى نيست و آنچه به عنوان موجودات مشاهده مى شوند، سراب فريبنده اى هستند كه انسان تشنه آن را آب مى پندارد. در واقع آن موجودات از هستى بهره اى ندارند و حق تعالى نباشد، نه از ملك و نه از ملكوت نشان و خبرى نخواهد بود.
موجودات به طور كلى فقر محض و تعلق صرفند و خداوند به اينن معنا چنين اشاره فرموده است :
و كذالك نرى ابراهيم ملكوت السموات و الارض ...(181)
منظور از ((ملكوت سماوات و ارض )) وجود آسمانها و زمين به لحاظ انتساب آنها به خداوند متعال است . از اين رو ملكوت را با ((و)) و ((ت )) به صورت مبالغهه ذكر كرده تا بفهماند كه حضرت ابراهيم (عليه السلام ) قيومت حق تعالى بر تمام بر تمام اشياء را ديد و دريافت كرد كه همه موجودات فقر و تعلق محض ، و بلكه معومى به صورت وجودند. شاعر چه خوش سروده است :
به صحرا بنگرم صحرا ته و نيم به دريا بنگرم دريا ته و نيم
به هر جا بنگرم كوه و در و دشت نشان از صورت زيبا ته و نيم
امااخص خواص معتقدند كه اين ديدگاه نيز آميخته با شرك است . چون حتى ديدن موجودات به صورت عدم ، محض و تعلق صرف . در حالى كه توحيد ناب به معنى است كه انسان در عالم هستى هيچ جز خدا نبيند و اين همان حقيقتى است كه حضرت ابراهيم (عليه السلام ) به آن رسيد. قرآن سخن ابراهيم (عليه السلام ) را چنين بيان فرموده است :
انى وجهت وجهى للذى فطر السموات والارض حنيفا و ماانا من المشركين .(182)
من روى به سوى كسى مى كنم كه آفريننده آسمانها و زمين است و من هرگز با مشركان موافق نخواهم بود.
اقسام توحيد صفاتى
الف - توحيد خواص : همان تعريفى را دارد كه قبلا در توحيد صفاتى ذكر شد.
ب - توحيد اخص خواص : توحيد صفاتى معنى ديگرى نيز دارد كه دقيقتر و مناسبتر است و آن اين است كه هيچ حسنى جز حسن او و هيچ علمى جز علم او و هيچ قدرتى جز قدرت او...نيست . خداوند متعال مى فرمايد:
و ان من شى ء الا عندنا خزائنه و ما ننزله الا بقدر معلوم .(183)
هيچ چيز نيست مگر آنكه منبع و خزانه آن نزد ماست و ما براى خلق فرو نمى فرستيم مگر به مقدار معلوم .
از اين رو گفته شده است كه معنى ((الحمدالله )) اين است كه هر ستايشگرى در واقع پروردگارش را مى ستايد و اگر ستايش او متوجه ديگرى باشد، در حقيقت بى آنكه خود آگاه باشد، خداى متعالى را مى ستايد، زيرا هيچ فضلى جز فضل او نيست و فرمانروايى آسمانها و زمين از آن خداست و همه چيز به سوى او باز مى گردد:
...الا الى الله تصير الامور.(184)
...بازگشت همه چيز به سوى خداست . و نيز مى فرمايد:
له الملك السموات والارض والى الله ترجع الامور.(185)
ملك آسمانها و زمين از آن اوست و همه چيز به سوى او باز مى گردد.
روايات در توحيد صفاتى
يك :
عن الحسين بن خالد قال : الرضا على بن موسى (عليه السلام ) يقول :
لم يزل الله تبارك و تعالى عالما قادرا حيا قديما سميعنا بصيرا؛ فقلت له يابن رسول الله ان قوما يقولون : انه عزوجل لم يزل عالما بعلم و قادرا بقدره وحيا بحياه و قديما بقدم و سميعا بسمع و بصيرا ببصر؟
فقال (عليه السلام ): من قال بذالك ودان به فقد اتخذ مع الله الهه اخرى و ليس من و لايتنا على شى ء. ثم قال (عليه السلام ): لم يزل الله عزوجل عالما قادرا حيا قديما سميعا بصيرا لذاته تعالى عما يقول المشركون والمشبهون علوا كبيرا.(186)

حسين بن خالد گويد: از حضرت على بن موسى امام رضا (عليه السلام ) شنيدم كه مى فرمود:
همواره خداوند تبارك وتعالى آگاه توانا، زنده ، بى آغاز، شنوا و بيناست ، پس به او عرض كردم : اى فرزند رسول خدا، همانا گروهى مى گويند كه خداى - عزوجل - همواره داناست و دانشى ، و قادر است به قدرتى و زنده است به حياتى و بى آغاز است به يك نوع بى آغازى و شنواست به گوشى و بيناست به ديده اى .
پس آن حضرت فرمود: هركس چنين گويد و بدان باورند گردد، هر آينه با خدا، خدايان ديگرى را به خدايى انگاشته است و چنين كسى از ولايت ما بى بهره است . سپس فرمود: همواره خداى - عزوجل - به ذات خود دانا، توانا، زنده ، بى آغاز، شنوا و بيناست . بزرگ و بلند مرتبه است خداوندو برتر است از آنچه مشركان و تشبيه كنندگان مى گويند.
دو:
عن حمزه بن الربيع عمن ذكره قال :
كنت فى مجلس ابى جعفر (عليه السلام ) اذ دخل عليه عمروبن عبيد فقال له :
جعلت فداك قول الله عزوجل : و من يحلل عليه غضبى فقد هوى ، ماذلك الغضب ؟
فقال ابو جعفر (عليه السلام ): هو العقاب يا عمرو، انه من زعم ان الله عزوجل قد زال منن شى ء الى شى ء فقد وصفه صفه مخلوق ، ان الله عزوجل لا يستفزه (187) شى ء و لا يغيره .(188)

حمزه بن ربيع از كسى كه او را ياد كرد، چنين روايت نمود:
در مجلس امام باقر (عليه السلام ) حاضر بودم . هنگامى كه عمروبن عبيد بر او وارد شد و گفت : فدايت گردم ، در اين سخن خداى عزوجل كه مى فرمايد: و هركس كه خشم من بر او روا گردد، پس نابود شود؛ منظور از خشم چيست ؟
پس امام باقر (عليه السلام ) فرمود: اى عمرو!آن مجازات و كيفر است ؛ به راستى كه هر كس گمان برد كه خداى عزوجل از حالتى به حالتى ديگر درمى آيد، همانا او را به صفتى از صفات آفريدگان وصف نموده است ؛ همانا خداوند - كه عزت و بزرگى از آن اوست - چيزى او را بر نمى انگيزد و چيزى او را دگرگون نمى سازد.
سه :
عن هشام بن الحكم :
ان رجلا ساءل اباعبدالله (عليه السلام ) عن الله تبارك و تعالى له رضى و سخط؟ قال : نعم و ليس ذالك على ما يوجد من المخلوقين . و ذالك لان الرضا و الغشب دخال يدخل عليه فينقله من حال الى حال ، معتمل مركب الاشياء فيه مدخل ، و خالقنا لا مدخل للاشياء فيه ، واحد احدى الذات واحدى المعنى .
فرضاه ثوابه و سخطه عقابه من غير شى ء يتداخله فيهيجه و ينقله من حال الى حال ، فان ذالك صفه المخلوقين العاجزين المحتاجين ، و هو تبارك و تعالى القوى العزيز، لا حاجه به الى شى ء مما خلق و خلقه جميعا محتاجون اليه ، انما خلق الاشياء لامن حاجه و لا سبب اختراعا وابتداعا.(189)

هشام بن حكم گويد:
مردى از امام صادق (عليه السلام ) پرسيد: آيا تبارك و تعالى خشنود و خشمگين مى شود؟ حضرت فرمود: آرى . اما نه آن گونه كه اين حالات در آفريدگان يافت مى شود. زيرا رضايت و خشم بر آفريده او موجود منفعل و تاثيرپذير و مركب است كه تحت تاثير اشياء واقع مى شود. در حالى كه هيچ چيز را در آفريدگار ما راهى نيست . و او در ذات و معنا يگانه است ؛
خشنوديش ؛ ثواب او و خشمش ، كيفر اوست بى آنكه چيزى بر او تاثير بگذارد و به هيجانش آورد و او را حالى به حاى ديگر درآورد. چه ، اين صفت مخلوقات ناتوان و نيازمند است و خداى تبارك و تعالى قوى و عزيز است . و به هيچ يك از آفريدگانش نيازى ندارد. در حالى كه آفريدگانش ‍ جملگى محتاج اويند. همانا او همه چيز را بديع و بى سابقه آفريد، بى آنكه به اين آفرينش نيازمند باشد و يا سيبى او را بدان واداركرده باشد.
چهار:
عن هشام بن الحكم انه سال الزنديق عن الصادق (عليه السلام ) فقال :
فلم يزل صانع العالم عالما بالاحداث التى احدثها قبل ان يحدثها؟
قال : لم يزل يعلم فخلق .
قال : امختلف هو ام مؤ تلف ؟
قال : لا يليق به الا ختلاف و لا الا يتلاف ، انما يخلف المتجزى و ياتلف المتبعض ،
فلا يقال له : مؤ تلف ولا مختلف .
قال : فكيف هو الله الواحد؟
قال : واحد فى ذاته فلا واحد كواحد، لان ماسواه من الواحد متجزى و هو تبارك وتعالى واحد لا متجزى و لا يقع عليه العد.(190)

هشام بن حكم روايت كرده است كه مردى كفرآيين از امام صادق (عليه السلام ) پرسيد:
آيا خداوند پيش از آفرينش پديده ها همواره نسبت به آنها علم داشته است ؟
حضرت فرمود: (آرى ) پيوسته به آنها علم داشته و آنها را آفريده است .
آن مرد پرسيد: آيا او وجودى است كه داراى اجزايى چند است و يا آنكه از (به هم پيوستن چند چيز) در خور او نيست . زيرا اختلاف در مورد چيزى واقع مى شود كه اجزايى چندگانه دارد و ائتلاف در مورد چيزى است كه به هم پيوسته چند چيز است . از اين رو درباره خدا نه مى توان گفت كه متشكل از چند چيز است و نه آنكه داراى اجزايى متفاوت است .
آن مرد پرسيد: پس چگونه او خداى يكتاست ؟
حضرت فرمود نن او در ذات خود يگانه است ، نه يگانه همچون يك ؛ زيرا هر موجود واحدى جز او داراى اجزاء است ، در حالى كه خداوند تبارك و تعالى نه جزء دارد و نه شمارش پذير است ،(واحدى نيست كه از پى آن ، دو، سه ، چهار و...بيايد).
پنج :
عن ابى جعفر (عليه السلام ) انه قال صفه القديم :
انه واحد احد صمد احدى المعنى ليس بمعان كثيره مختلفه .
قال : قلت : جعلت فداك يزعم قوم من اهل العراق انه يسمع بغير الذى يبصر و يبصر الذى يسمع .
قال ، قلت : يزعمون انه بصير على ما يععقلونه ؟
قال ، فقال : تعالى الله ، انما يعقل ما كان بصفه المخلوق و ليس الله كذالك .(191)

از امام باقر روايت شده است كه درباره صفت ((قديم )) فرمود:
خداى يكتاى بى همتا و بى نياز است كه داراى معنايى يگانه است ، نه معانى بى شمار و متفاوت .
راوى گويد عرض كردم : فدايت شوم !گروهى از مردم عراق مى پندارند كه خداوند با عضوى كه مى شوند، عضوى است جز آنچه با آن مى بيند، و با عضوى كه مى بيند، عضوى است جز آنچه با آن مى شود.
حضرت فرمود: دروغ گفتند و كفر ورزيدند و براى خدا شبيه قرار دادند.
خداوند از اين نسبتهاى موهوم ، منزه است و او شنوا و بيناست . با آنچه مى بيند، مى شنود و با آنچه مى شوند، مى بيند...
راوى گويد عرض كردم : آنان مى پندارند بينايى خدا چنان است كه آنان مى انديشند.
حضرت فرمود: خدا از اين نسبت منزه است . همانا آنچه آنان تصور كرده اند، موجودى با ويژگى يك مخلوق است ، در حالى كه چنين نيست .
شش :
عن هشام بن الحكم قال :
فى حديث الزنديق الذى ساءل اباعبدالله (عليه السلام ) انه قال له : اتقول انه سميع بصير.
فقال ابو عبدالله (عليه السلام ): هو سميع بصير، سميع بغير جارحه و بصير بغير آله ، بل يسمع بنفسه و يبصر بنفسه . و ليس قولى : انه يسمع بنفسه انه شى ء والنفس شى ء آخر، و لكنى اردت افهاما لك اذ كنت سائلا. فاقول : يسمع بكله لا ان كله له بعض ، و لكنى اردت افهامك و التعبير عن نفسى ، و ليس مرجعى فى ذالك الاالى انه السميع البصير العالم لخبير بلااختلاف الذات ولا اختلاف معنى .(192)

هشام بن حكم روايت كرده است كه :
مردى كفر آيين از امام صادق (عليه السلام ) پرسيد: آيا شما قايليد كه خدا شنوا وبيناست ؟
حضرت فرمود: او شنوا و داناست ؛ شنواست بى آنكه عضوى خاص ‍ شنيدن داشته باشد و بيناست بى آنكه به مدد وسيله اى ببيند، بلكه او با نفس خويش مى شنود و با نفس خويش مى بيند.
اينكه مى گويم با ((نفس خويش مى شنود)) به اين معنى نيست كه او چيزى است و نفس او چيزى ديگر، بلكه من از پيش خود اين گونه تعبير كردم تا مطلب رابه تو بفهمانم ، زيرا من پاسخگويم و تو پرسگرى . لذا مى گويم كه او با كل وجودش مى شنود نه آنكه او يك كل داراى اجزاء است ، بلكه من اين تعبير را از پيش خود آوردم تا مطلب را به تو بفهمانم . در واقع مرجعى در مورد او نيست ، جز آنكه (گفته شود) او شنوا، بينا، دانا و آگاه است بى در ذات و معناى او اختلاف و چند گونگى وجود داشته باشد.
هفت :
عن على (عليه السلام ): الحمدالله الذى اعجز الاوهام ان تنال الا وجوده ، وحجب ، العقول عن ان تتخيل ذاته فى امتناعها من الشبه والشكل ، بل هو الذى لم يتفاوت فى ذاته ولم يتبعض بتجزيه العدد فى كماله ، فارق الاشياء لا على اختلاف الاماكن ، و تمكن منها لا على المماجزه ، و علمها لا باداه لا يكون العلم الابها، و ليس بينه و بين معلومه علم غيره .ان قيل : ((كان )) فعلى تاويل اءزليه الوجود، و ان قيل : ((لم يزل )) فعلى تاويل نفى العدم . فسبحانه و تعالى عن قول من سواه و اتخذ الها غير علوا كبيرا.(193)
حضرت على (عليه السلام ) فرمود:
ستايش مخصوص خداوندى است كه گمانها جز اذعان به وجودش از معرفتى فراتر درباره او ناتوانند و عقلها را به تخيل ذات او راهى نيست ، چه ، او را شبيه و شكلى نتواند بود، بلكه او خداوندى است كه نه در ذاتش ‍ تفاوت است ، و نه در كمالش اجزايى قابل تجزيه و شمارش وجود دارد. به تفاوت اشياء با يكديگر واقف است ، نه به خاطر تفاوت مكان آنها. در جهان وجود دارد، بى آنكه نيازمند وسايلى باشد كه علم داشتن بندگانش در گرو آن وسايل است ؛ بين او و معلوماتش علم ديگرى واسطه نيست . اگر گفته شود ((خدا پيوسته هست )) ، بنا بر تاويل نفى عدم از ساخت اوست . پس ‍ خداوند از سخن كسى كه غير او را بپرستد و جز او را به خدايى برگزيند، منزه و الاتر است ، والايى بس بزرگ .
هشت :
عن اميرالمومنين (عليه السلام ):
اول اللذين معرفته ، و كمال معرفته التصديق به ، و كمال التصديق به توحيده ، و كمال توحيده الاخلاص له ، و كمال الاخلاص له نفى الصفات عنه ، لشهاده كل صفه آنها غير الموصوف و شهاده كل موصوف انه غير الصفه .
فمنوصف الله سبحانه فقد قرنه ، و من قرنه فقد ثناه ، و من ثناه فقد جزاه ، و من جزاه فقد جهله ، و من جهله فقد اشار اليه ، و من اشاره اليه فقد حده ، و من حده فقد عده . ومن قال ((فيم )) فقد ضمنه ، من قال ((علام )) فقد احلى منه .
كائن لاعن حدث ، موجود لاعن عدم . مع كل شى ء لا بمقارنه ، و غير كل شى ء لا بمزايله . فاعل لا بمنى الحركات والاله ، بصير اذ لامنظور اليه من خلقه ، متوحد اذ لا سكن يستانس به ولا يستوحش لفقده .(194)

حضرت على (عليه السلام ) فرمود:
سر آغاز دين معرفت خدا و كمال معرفتش تصديق به وجود اوست و كمال تصديقش توحيد و يگانه دانستن اوست و كمال توحيدش اخلاص براى اوست و كمال اخلاص براى او نفى كردن صفات از ساحت اوست ، زيرا هر صفتى گواه آن است كه چيزى به جز موصوف است و هر موصوفى گواه بر آن است كه چيزى به غير از صفت است ؛ پس هر كه خداى پاك و منزه را وصف كند، برايش قرين شده و كسى كه براى او قرينى قرار دهد او را دوتا دانسته و آنكه او را دوتا بداند، پس او را داراى جزء دانسته و كسى كه او را داراى اجزاء بداند، نسبت به او جاهل گشته است و كسى كه به او جهل داشته باشد، پس به سوى او اشاره كرده است ، و هر كه به او اشاره كند، او رادرآورده است ، و كسى كه او را محدود كند، پس او را به شمارش درآورده است ، و كسى كه بگويد ((خدا بر چيست ؟)) برخى از مكانها را از وجودش ‍ تهى دانسته است . خداوند هميشه بوده است نه آنكه پديد
آمده باشد، موجودى است بى هيچ پيشينه عدم . با هر چيزى هست نه آن گونه كه قرين آن باشد و غير از هر چيزى هست نه آن گونه كه از آن جدا باشد. فاعل است و از او فعل صادر مى شود، نه با حركت و مدد جويى از وسيله و ابزار.
آنگاه كه هيچ يك از آفريدگانش نبوده اند تا ديده شود، بينا بوده و هست و هنگامى كه مايه آرامشى نبوده تا با آن انس گيرد، تنها بوده و هست و از فقدان مونس نيز وحشت نمى كند.

next page

fehrest page

back page