next page

fehrest page

back page

بايد از اين نفس اماره استفاده كرد، بايد آنرا تعديل كرد، بايد آنرا كنترل كرد، بايد آنرا از راه مشروع سير كرد از راه معقول ، از راهى كه خدا مى پسندد، به اين تعديل غريزه مى گويند كنترل كردن نفس به اين مى گويند استفاده كردن از اسب چموش تا اينجا بحث اين شد كه اسب چموش ما، بنام نفس اماره دشمن سرسختى است ، اگر دهنه نداشته باشد، اما اگر همين اسب چموش ‍ را توانستيم دهنه بزنيم از آن بخوبى مى توانيم استفاده كنيم ، اگر دهنه نداشته باشد خود را بيچاره مى كند، صاحبش را هم كه روى آن نشسته بيچاره مى كند اگر دهانه داشته باشد مى شد صاحب اين اسب بسر حد مقصود برسد، نه اسب بيچاره شد نه صاحبش كه رويش نشسته است ، اين خلاصه سخن بود، چون سال گذشته مقدارى در اين باره صحبت كردم ، امشب اشاره بكنم تا هفته آينده بخواست پروردگار عالم و لطف حضرت بقيه الله (عجل الله تعالى فرجه الشريف ) در مورد دشمن چهارم صحبت كنيم ... و آن براى انسان زنگ خطر است به اين كه مواظب باشيد تمايلات و غرائز حركتش از دست شما بيرون نرود، واى بر كسى كه يكى از تمايلات و غرائز او را قبضه كرده باشد يعنى حركت نفس اماره بدست خودش باشد و بعبارت قرآن هوى و هوس بر دل او مسلط شده باشد، بجاى اينكه اين اسب چموش را دهنه كند، اختيار او بدست اسب چموش بيفتد، واى بر او كه بنده هر تمايلى باشد همين است ، يعنى مثلا اگر انسان شكم پرست بشود، همين شكم پرستى انسان را بيچاره مى كند حتى بيچارگى او به اينجا مى رساند كه حاضر است عفت خود را در اين راه شكم پرستى بدهد، حتى حاضر است آبرويش را روى شكمش بگذارد. شما ديده ايد بعضى از گداها كه نود درصد آنها براى پر كردن شكم نيست اينها شكمو هستند با فرضى كه پول دارد، خرج فردا و پس فردا و يكسال ديگرش را دارد اما شبانه روز آبروى به آن مهمى را دارد از دست مى دهد شبانه روز حاضر است فحش ‍ بشنود اما چند ريال پول بدست بياورد و اگر انسان در غريزه پول پرستى بيفتد مثل مورچه جمع مى كند، بقول آقائى مورچه را ببين چقدر حريص ‍ است كه بعضى اوقات پاى انسان را مى گيرد و مى خواهد انسان را به سوراخش ببرد، اينقدر حريص است : شايد نيم فرسخ مى رود تا يك دانه جمع كند و اگر مى دانست آدم را بداخل لانه خود مى كشيد، آدم پول پرست هم اين طور است . يادم نمى رود بچه بودم گدايى بود در اصفهان كه با وضع بدى گدايى مى كرد بچه كوچك و الاغى داشت . پالان خيلى مندرسى روى الاغش بود، لباس هاى پاره پاره اى به بچه بى گناه پوشانده بود و افسار اين الاغ را دست داشت اين آقا شل بود و بدتركيب هم بود. روى الاغ به طورى التماس مى كرد كه دل شمربن ذى الجوشن هم براى او آب مى شد با اين وضع گدايى مى كرد، مريض شد و او را به مريضخانه بردند. دم مرگ مرتب مى گفت پالان الاغم را بياوريد. يكى از دكترها گفت پالان الاغش را بياوريد، پالان را در مقابلش گذاشتند، مرتبا با حسرت و ندامت به اين پالان نگاه مى كرد تا مرد. بعد پالان را شكافتند، به پول آن زمان هجده هزار تومان درون آن پالان بود، همه اسكناس بود! آدم اگر پول پرست شود اين طور مى شود، حاضر است از هر راهى پول به دست بياورد، پناه بر خدا! على بن اسماعيل از نظر نسب خيلى عالى است ، يعنى عمويش حضرت موسى ابن جعفر (عليه السلام ) است پدر بزرگش امام صادق (عليه السلام ) است . خود اسماعيل آدم فوق العاده مهمى است هم عالم است هم زاهد كه اسماعيليه او را امام مى داند، در زمان خود امام صادق (عليه السلام ) از دنيا رفت اما اين بن اسماعيل آدم پول پرستى بود، ببينيد انسان به كجا مى رسد! تمام تمايلات و غرائز همين طور هست ، او پول پرست بود، آل برامكه مى خواستند براى حضرت موسى بن جعفر (عليه السلام ) سعايتى بكنند و حضرتش را بزندان بيندازند و شهيد كنند. براى اينكه تخيلات و آمال غلطى داشتند كه تخيلات غلط آنها نابودشان كرد بالاخره از حضرت سعايت كردند گفت يك آدم حسابى را از مدينه بخواهيد تا با او حرف بزنيم ، اينها مثل اينكه شناخته بودند كه اين آقا پول پرست است ، على ابن اسماعيل را خواستند، آمد، شب يحيى برمكى وزير هارون الرشيد او را خواست ، او را تطميع كرد و گفت هر چه مى خواهى بتو مى دهم ، براى عمويت (حضرت موسى بن جعفر) سعايت كن . عمويش حضرت موسى بن جعفر (عليه السلام ) هم وقتى على بن اسماعيل مى خواست به بغداد برود او را خواست و به او فرمود: عزيز من نرو! گفت قرض دارم ، فرمود قرضت را مى دهم معلوم است او پول مى خواست ، پول هارونى مى خواست . حضرت كه اين گونه پولها ندارد. فرمودند خطر دارد گفت بايد بروم . فرمود پس اقلا در خونم شركت نكن . گفت يعنى چه ؟ فرمود به تو گفتم كه در خونم شركت نكن ! به او توجه داده بود، موسى بن جعفر (عليه السلام ) را و پدرش را امام مى داند اما پول پرست است يعنى غريزه حب مال او را كنترل كرده است ، يحيى برمكى او را تطميع كرد و گفت اگر سعايت كردى هر چه بخواهى به تو مى دهم ، هارون هم بتو جايزه خوبى مى دهد. فردا پهلوى هارون آمد و هنوز هارون حرف نزده گفت آقاى هارون ما نمى فهميم در يك مملكت دو خليفه چرا؟ اگر تو خليفه هستى موسى بن جعفر چه مى گويد دارد اسلحه جمع مى كند دارد تجهيزات لشكر مى كند، فردا خروج مى كند، اگر او خليفه است تو چه مى گويى . هارون از اين حرف خيلى خوشحال شد دستور داد دويست هزار درهم به او بدهيد. از خانه هارون كه بيرون آمد حناق كرد، به خانه آمد، دكترهاى مخصوص آمدند ديگر حناق از خداست نمى شود كارى كرد، دست قهاريت خدا، دست قهاريت ولايت او را گرفت ، مرتبا ناله مى كرد، دكترها آمدند ولى نتوانستند كار بكنند يك وقت دويست هزار درهم آمد: يعنى اين زرق و برق ها، اين طلا و نقره ها را در دو طبق پر از پول جلوى او قرار دادند نگاه كرد و كرد تا بدرك واصل شد! بعد پولها را سر جاى اولش برگرداند. على ابن اسماعيل از نظر حسب و نسب عالى است عالم است ، پدرش اسماعيل است ، جدش امام صادق (عليه السلام ) است ، پسر پيغمبر است ، عمويش موسى بن جعفر (صلى الله عليه و آله و سلم ) است اما زمانى كه پول پرست مى شود ديگر پول پرستى او را مى برد تا بدانجا مى رساند كه براى موسى بن جعفر (عليه السلام ) و شهادتش ‍ نمامى و سخن چينى مى كند! تقاضايى كه از شما زن و مردت بنام خواهرم و بنام برادرم دارم ، اين است كه با نامحرم نشست و برخاست نكن ، بنام روحانيت ، بنام مديريت ، بنام همكار با نامحرم نشست و برخاست مكن خطر دارد، خطرش بزرگ است ، به شما خانمها سفارش كنم مقدس اردبيلى با آن مقام عجيبش با مرجع تقليد بودنش ، با پيرمرد بودنش ، با خدمت امام زمان (عليه السلام ) رسيدنش از او سوال مى كند كه آقا اگر شما با يك زن نامحرم در يك خانه باشيد كسى هم در آنجا نباشد آيا مرتكب زنا مى شوى يا نه ؟ نگفت نه . شيخ انصارى عليه الرحمه از او نقل مى كنند گفت پناه مى برم به خدا كه چنين صحنه اى براى من جلو بيايد! خواهرم ، برادرم ، همكارم ، روحانيم ، مديرم ، پيرمرد و پيرزنم ، اين عنوان ها چيست ؟ غريزه جنسى اين ها سرش منى شود، ان النفس لاماره بالسوء الا ما رحم ربى غريزه جنسى اين است كه خدا مى فرمايد يوسف هم مى رود اگر عصمت نبود لقد همت به وهم بها لولا ان را برهان ربه ! غريزه جنسى اين است كه خدا مى فرمايد يوسف هم مى رود اگر عصمت نبود لقد همت به وهم بها لولا ان را برهان ربه ! تو خانم مى خواهى بگويى من عفيفم ، من محكم هستم ، يك وقت در زمان طاغوت به نامهاى ديگرى مثل تمدن ، روشنفكرى مى برد، اگر زنى قدرى با چادر بيشتر رو مى گرفت ، امل و ارتجاعى و گوشه گير به حسابش مى آوردند و از اين راه او را مى بردند، در انقلاب ما هم به نام خواهر و برادر! خواهر و برادر چيست ؟ خواهر و برادر يعنى آنكه از يك پدر و مادر متولد شده باشد، اسلام مى گويد حتى خواهر و برادر در يك اتاق بخوابند، در يك رختخواب بخوابند، دختر 8 - 10 ساله با پسر 10 - 12 ساله حق ندارد در يك رختخواب بخوابند مستحب است پشتى يا متكا يا چيزى ميان خود قرار دهند، مكروه است در يك رختخواب بخوابند، اينها چيست كه در اسلام است ؟ دو خواهر بزرگ چهل ساله اگر در يك رختخواب بخوابند مكروه است دو مرد بزرگسال اگر در يك رختخواب بخوابند مكروه است ، يك زن و مرد نامحرم اگر بخواهند در يك اطاق نماز بخوانند غالب فقها مى گويند نماز باطل است . رهبر عظيم الشاءن انقلاب مى فرمايد نماز درست است ولى حرام است . لذا تقاضا دارم از همه شما مخصوصا ((از خانمها مواظب هوى و هوسها، مواظب تمايلات ، مواظب نفس اماره مخصوصا مواظب غريزه جنسى باشيد، بايد از آن استفاده كرد، نبايد آن را كشت . اگر دختر يا پسرى بگويد همسر اختيار نمى كنم غلط مى گويد، بايد زن گرفت ، بايد شوهر كرد، بايد آنرا ارضاء كرد اما از راهش و بدانيد هر كدام از اين تمايلات و غرائز كه بر انسان حكمفرما شود انسان را مى برد، خانم تمايلات و غرائز كارش به اينجا مى رسد كه زن حاضر است اگر گرسنه شده بچه خود را بخورد.
گفت سر بريده بچه اش در دستش بود و گريه مى كرد و بعد گفت گريه ام از اين نيست كه سر بچه ام را بريده ام از اين است كه سر بچه ام را بريدم گوشت او را بردند و به من چيزى جز سر نرسيد! در تاريخ بغداد مى نويسد شكايت آورده بود اينكه من و اين زن با هم بنا گذاشتيم كه بچه هايمان را بكشيم و بخوريم . من بچه ام را كشتم و دو نفرى خورديم حالا نوبت بچه اوست و او حاضر نيست كه بچه اش را بكشد. بشر اين طور است اگر گرسنه شدم آدم مى خورد در انقلاب اكتبر شوروى دو سه سال بعد از انقلاب مردم سگ خوردند، گربه خوردند، الاغ خوردند، آدم اگر گرسنه شود هم الاغ مى خورد هم سگ و گربه مى خورد هم آدم مى خورد حتى خانم بچه اش را مى خورد غريزه جنسى هم اين چنين است ، غريزه جنسى اگر بر انسان مسلط شد، با مادر و خواهر خود زنا مى كند! مواظب باشيد كه طوفانى نشود كنترلش ‍ كنيد، اسب چموش را دهنه بزنيد و الا اگر او دهنه به دهان شما زد ديگر حاضر است انسان در گرسنگى شديد فرزندش را بخورد حاضر است بچه يتيم را بكشد و بخورد، حاضر است صدام بشود اين صدام آدم است اما شهوت طلبى او وى را بجايى مى رساند كه دكمه ماشين را خودش مى زند، مى خندد براى چه ؟ بچه بى گناه را خاكستر مى كند بشر اين است اميدوارم يك مقدار بيشتر روى جلسه امشب مطالعه كنيد.
تقاضا دارم نوارش را در دفعه دوم و سوم مطالعه كنيد. تقاضا دارم جزوه جلسه را تمرين كنيد دفعه اول و دوم و سوم ، هفته اى يك روز مطالعه كنيد و اميدوارم جلسه براى من و براى شما مفيد بوده باشد وضع استثنائى است و وضعى است كه الان كفر با اسلام تقابل كرده است جوانهاى عزيزمان در جبهه همه الان خود همت دارند و از شما كمك مى خواهند و كمكى كه از شما مى خواهد دعا است ، امشب از شما دعا مى خواهند از شما راز و نياز مى خواهند، از شما گريه و توسل مى خواهند، گرچه من خيلى خسته شدم اما دو سه كلمه مصيبت براى جبهه مان مى خوانم و اميدوارم دل شكسته اى در اين جلسه پيدا شود و اميدوارم نه در اين جلسه ، بعد از نيمه شب ، امشب برخيزيد نماز شب بخوانيد، حاجات ديگر را بكنار بگذاريد هم و غم شما جنگ باشد، دعاى شما پيروزى عزيزان در جبهه باشد عزيزان شما الان در جبهه زير خمپاره ها، زير آتشها و براى شما دارند جنگ مى كنند، لااقل ، شما دعا كنيد خدايا به دم مظلوم قسمت مى دهم ، خدايا بدم مظلوم قسمت مى دهيم خدايا بدم مظلوم قسمت مى دهيم ، آن دمى كه امام صادق (عليه السلام ) برايش گريه مى كرد و مى فرمود اگر كسى خدا را به سه مرتبه بدم مظلوم قسم بدهد هر حاجتى كه داشته باشد مستجاب مى شود، سوال كردند آقا دم مظلوم چه دمى است ؟ فرمود خون گلوى على اصغر حسين (عليه السلام ) اين بچه كوچك مظلوم است ، آنهم چه مظلومى ، معلوم است مظلوم تر از اين بچه در كربلا نبوده است ، معلوم است شهادتى دلخراش تر هم از اين بچه در كربلا نبوده است ، آقا امام حسين (عليه السلام ) اين بچه را به ميدان آوردند مشهور اين است كه آقا امام حسين اسلحه را كنار گذاشته بود عبا بدوش گرفت ، عمامه به سر گذاشته بود، اين خود يك نحو تحريم عاطفه بود كه به مردم بگويد مردم نيامده ام با شما جنگ كنم . آمده ام شما را آدم كنم آمده ام از اين راه عاطفه شما را تحريك كنم ، اين بچه ، بنا بر آنچه نوشته اند زير عبا بود، نمايان نبود، اينها خيال مى كردند كه ابا عبدالله (عليه السلام ) قرآن را آورده بود، بله بالاتر از قرآن را آورده بود يك وقتى بچه را سر دست بكند وضع بچه خيلى ناراحت كننده بود يعنى از اثر بى شيرى و بى آبى اين بچه ديگر ياراى حركت نداشت ، دست و پا حركت نمى كرد، بدن حركت نمى كرد، حتى سر به عقب افتاده بود و نمى توانست سرش را نگاه بدارد اين بچه كوچك فقط مى توانسته گاهى زبان كوچكش را بيرون بياورد برگرداند گاهى لبها را باز كند بهم بزند و اين حال ماهى است وقتى كه از آب بيرون افتاده خود را بلند مى كند و بزمين مى زند و در آخر كار كه نمى تواند كارى كند مرتبا دهانش را باز مى كند و بهم مى زند، آقا ابا عبدالله همين را تذكر دادند فرمودند اما ترونه كيف يتلظى عطشا يعنى مردم بچه ام دم مرگ است اين بچه ديگر حال حركت ندارد، از بى شيرى و بى آبى نمى تواند حركت كند، به بينيد سرش به عقب افتاده ببينيد كه فقط مى تواند زبانش را بيرون بياورد، فقط مى تواند دهانش را باز كند يك مقدار آب به اين بچه من بدهيد آب ندادند همان جايى كه نمايان بود يعنى گلوى على اصغر را هدف قرار دادند يك وقت تير سه شعبه زهرآلود آمد، بچه سر دست بابايش است ، آقا ابا عبدالله نگاه كردند، ديدند از گوش تا گوش على اصغر بريده شده معلوم است تير سه شعبه زهرآلود با گلوى نازك تر از گل چه مى كند، فسيعلم الذين ظلموا اى منقلب ينقلبون .(398)
بخش دوم : گفتار هجدهم
موانع سير الى الله
5. حسد 6. كبر 7. ريا (1)
بحث ما با شما عزيزان درباره دشمنان درون و دشمن هاى برون بود كه براى انسان هست و هر كدام از اين دشمنان براى شقاوت انسان بسيار مهم است و مبارزه كردن با اين دشمنها هم كارى بسيار مشكل است راجع به دشمنان درون ، يكى ((غفلت )) بود كه درباره آن فى الجمله صحبت كردم ، ديگرى ((تخيلات و توهمات و وسوسه ها)) بود كه از آن هم صحبت شد، دشمن سومى كه هفته گذشته درباره اش صحبت كردم ((نفس اماره )) يعنى آن كه به قول قرآن شريف در ذاتش شر خوابيده است و به معنى تمايلات و غرائز انسان و به عبارت ديگر آن بعد حيوانى انسان و اگر توجه داشته باشيد سال گذشته درباره اين بعد حيوانى يك سال با هم صحبت كرديم از اين جهت ديگر درباره دشمن سوم صحبت نمى كنم .
دشمن چهارم كه بحث امشب است و بايد يك مقدار دنبال كنم و بحث ارزنده اى هم هست و دشمنى بالاتر از اين نيست كه آن هم دشمن درون و ((صفات رذيله )) براى انسان مى باشد. صفات رذيله براى انسان از غفلت ، از توهم ها و وسوسه ها و از نفس اماره مهم تر است ، از اين جهت هم همه انبياء مخصوصا نبى اكرم (صلى الله عليه و آله و سلم ) ما براى همين تنبّه ، براى همين مبارزه با صفات رذيله مبعوث شدند، نظير حسد، كبر تظاهر و ريا، عجب ، سوءظن بديگران و امثال اين صفات رذيله . كسى هم نمى تواند ادعا كند كه من صفات رذيله ندارم يا بگويد من كسى هستم كه توانسته ام صفات رذيله را ريشه كن كنم ، افراد عادى اين جرئت را ندارند و اگر هم ادعا كنند مسلم بى جاست . ريشه كن كردن صفات رذيله از دل ، خون جگرها مى خواهد مبارزه ها مى خواهد و سوز و گدازها و آه و ناله ها مى خواهد، زمينه ها مى خواهد تا اينكه پروردگار عالم نظر لطف كند و انسان را مهذب نمايد و اصلا قرآن مى فرمايد خود انسان نمى تواند خود را مهذب كند.
ولولا فضل الله عليكم و رحمته ما زكى منكم من احد اءبدا ولكن الله يزكى من يشاء.(399)
اگر فضل خدا، عنايت و رحمت او نباشد هيچ كس نمى تواند خود را تزكيه كند و تهذيب نفس فقط و فقط مخصوص خداست ما بايد زمينه فراهم كنيم ، ما بايد فعاليت كنيم ، ما بايد همت كنيم اما بايد بدانيم ولكن الله يزكى من يشاء خداست كه تزكيه مى كند، شايد همين آيه بما بفهماند كه تهذيب نفس يعنى صفت رذيله را از بين بردن ، و آن را ريشه كردن كارى بسيار مشكل است و اينكه اصرار مى كنم براى خاطر اين است كه يك دفعه زنى ، مردى در جلسه خيال نكند كه صفت رذيله ندارد يا اينكه داشته و آن را ريشه كن كرده ، بسيارى از صفات رذيله ما نظير آتش زير خاكستر است در زير خاكستر آتش پيدا نيست اما اگر خاكستر عقب برود آن آتش كه زير خاكستر است سوزندگى آن خيلى بيشتر از آن است كه روى خاكستر است . صفات رذيله انسانى تا طوفانى نشده ، طغيانى نشده ممكن است به انسان ضرر نزند اما وقتى غريزه حسد گل كند همكارش را ببيند جايزه اى گرفت ، همكارش را ببيند پستى به دست آورد و بالاخره رفيق خود را ببيند كه مقامى دارد و مخصوصا كه انسان حقى داشته باشد و بحق خودش نرسيده باشد اينجاست كه غريزه حسد طوفانى مى شود، و وقتى اين غريزه طوفانى شد ديگر چيزى در مقابل او نمى تواند قد علم كند حتى حاضر است خود را بكشد براى اينكه به شخص مورد حسد ضرر بزند همين مثال مشهور كه من نمى دانستم و استاد بزرگوار ما رهبر عظيم الشان انقلاب ادام الله ظله مى فرمودند اين مثال از خمين است كه مى گويد: ((خر سياه حاضر است خود را بكشد براى اينكه ضرر به صاحبش بزند!)) مرحوم نراقى رحمه الله عليه در ((معراج السعاده )) مثالى مى زند و اگر ما در خودمان فكر كنيم شايد در جلسه ما همين جلسه منزه افرادى باشند كه مثل همين مثال مرحوم محقق نراقى باشند. ايشان مى گويد كسى غلامى خريد مدتها به اين غلام خدمت كرد، اين غلام تعجب كرد، او مرا را خريده كه براى او كار كنم چطور شده كه او به من اين قدر خدمت مى كند و به جاى اينكه من براى او كار كنم او براى من كار مى كند و مدتى از اين خدمتها گذشت . يك روزى به اين غلامش گفت من خيلى خدمت به تو كردم ، گفت بله ولى نعمت منى ، مولاى منى و اينقدر كه تو به من خدمت كردى نديده ام كه كسى به كسى اين قدر خدمت كند: گفت پاداش اين خدمت را فقط يك چيز مى خواهم ، گفت هر چه بگويى مى كنم ، هر چه بگويى مى شنوم . گفت شب كه مى شود مرا ببر روى پشت بام همسايه آنجا پاها و دستهايم را ببند و سرم را ببر و جسدم را همانجا روى پشت بام همسايه بينداز و بيا! اصرار كرد براى چه ؟ گفت براى اينكه اين همسايه من وضعش خيلى خوب است من نمى توانم ببينم كه او از من خيلى برتر باشد، خيلى در رفاه و آسايش است ، من نمى توانم ببينم و نمى توانم اين رفاه و آسايش او را از بين ببرم و هر چه فكر كرديم ديدم راهى نيست مگر اينكه او را به زندان و به دردسر بيندازم و بهترين راه براى اين كار اين است كه مرده من روى پشت بام او پيدا شود و او را به زندان ببرند و بالاخره دردسرى براى او درست شود و اين غلام بى چاره بالاخره مجبور شد او را آنجا برده و سرش را بريد، خون از ناودان به پايين ريخت ، ريختند بالا او را گرفتند بالاخره غلام قضيه را گفت . گفت اين همان خر سياه است خودش را به كشتن مى دهد براى اينكه ضرر به صاحبش ‍ بخورد، اتفاقا خودش كشته شد، ضرر هم به همسايه نخورد. شما اگر در خودتان فكر كنيد و راستى كلاه خود را قاضى كنيد راستى از تعصبات ، از حب بذات بيرون آئيد، حق را برفقايتان بدهيد بالاخره مى توانيد حكم كنيد، آن حكمى كه وجدان مى پسندد. اگر حسود در جلسه ما باشد از اين كارها فراوان مى كند، حاضر است خودش استفاده نبرد تا ديگران هم استفاده شان از بين برود حاضر است خود بجايى نرسد، ديگران هم بجايى نرسند، بالاتر از همه حاضر است خود جهنمى بشود براى اينكه آبروى ديگران برود، حالا از همه چيز كه بگذريم از اين جمله آخر نمى شود گذشت ، آيا در اين جلسه مقدس ما غيبت ، تهمت ، برچسب ، مسخرگى و بالاخره كوبيدن شخصيت ديگران هست يا نه ؟ يعنى معمولا شما خانمها وقتى كه در دفتر جمع شديد وقت بيكارى آيا غيبت در دفتر شما هست يا نه ؟ آن خانمى كه شخصيت او را مى كوبيد يا نه ؟ آيا اگر آدم ساده اى در ميان شما باشد، او را مسخره مى كنيد يا نه ؟ اگر بشنويد رفيق شما امتيازى دارد، وقتى در دفتر اطراف هم نشسته ايد او را مى كوبيد يا نه ؟ و به عبارت ديگر آيا برچسب تهمت ، غيبت ، مسخره كردن ، كوبيدن شخصيت در شما هست يا نه ؟ اگر هست همين دليل بر حسادت است يعنى وقتى غيبت را ريشه يابى كنيم از حسادت سرچشمه مى گيرد. وقتى از نظر اخلاق برچسب را ريشه يابى كنيم از حسادت سرچشمه مى گيرد، وقتى كوبيدن شخصيت ديگران را دوست داشته باشيم و به قول پيغمبر اكرم (صلى الله عليه و آله و سلم ) نُقل مجلس ما باشد از حسادت سرچشمه مى گيرد. اگر غيبت نداريم اگر برچسب نداريم ، اگر نمامى در ميان ما نيست بايد بدانيم كه حسادت ريشه كن نشده حسود حسادتش آتش زير خاكستر است اما اگر در كلاس ، در دفتر سخن چينى هست بايد بدانيم حسوديم و بايد بدانيم با آن آقا تفاوت نداريم ، براى اينكه او خود را مى كشد براى اينكه ضرر به رفيق خود بزند، ما خود را جهنمى مى كنيم براى اينكه شخصيت ديگران را بكوبيم ، چه تفاوتى دارد؟ آيا كسى خودش را بكشد اين مهمتر است يا خودش را سگ كند؟ آيا كسى خودش را جهنمى كند اين مهمتر است يا اينكه خودش را نابود كند؟ كدام مهمتر است ؟
غيبت كردن گناهش از زنا بالاتر است ، نمامى و سخن چينى ، گناهش از آدم كشى بالاتر است ، تهمت زدن گناهش بالاتر از آدم كشتن است ، آبروى مسلمانى را بردن گناهش از ربا خوارى بالاتر است : اما صادق (سلام الله عليه ) مى فرمايد گناه يك درهم ربا خوردن برابر 36 مرتبه زنا با مادر خود در خانه خداست بعد، مى فرمايد مى خواهى بتو بگويم گناه بالاتر از اين چيست ؟ اگر آبروى يك مسلمانى را بردى گناهش از اين ربا بالاتر است ، وقتى كه آبروى كسى را بردى ، از حسد سرچشمه گرفت معنايش اين است كه اين آقاى حسود خود را جهنمى كرده است براى اينكه ضرر به رفيقش ‍ بزند. ما خود را جهنمى مى كنيم براى اين كه به رفيق خود ضرر بزنيم ، بقيه صفات هم اين طور است . بالاترين امتياز براى انسان دانستن است ، اين دانستن قطع نظر از اين كه وجدان ما، عقل ما بر فضيلت آن حكمفرماست اسلام به اندازه اى روى آن پافشارى دارد كه مثل اميرالمومنين (سلام الله عليه ) مى فرمايد: من علمنى حرفا فقد صيرنى عبدا اگر كسى يك جمله به من ياد بدهد عبد او مى شوم . نمى شود بگوييم در كلام اميرالمومنين (سلام الله عليه ) اغراق است راستى اين طور است ، يعنى حقى كه معلم به شاگرد پيدا مى كند ولو در يك جمله حقى است كه مولا به عبد خود دارد. دانستن در اسلام به قدرى مهم است كه اسلام مى گويد اطلبوا العلم من المهد الى اللحد. ز گهواره تا گور دانش بياموزى . علم در اسلام به قدرى مهم است كه مى فرمايد: اطلبوا العلم ولو بالصين . اگر چه به چين ، به آمريكا، به شوروى بروى ، اگر مى شود كه علم را به دست بياورى به دست بياور.
علم در اسلام به قدرى مهم است كه مى فرمايد: اطلبوا العلم ولو من الكافر اگر چه براى علم زير بار كافر بروى همان اسلام كه مى گويد كافر را بكوب زير بارش نرو و مواظب باش گرايش به ظالم پيدا نكنى ، و گرايش به كافر پيدا نكنى مواظب باش همراز كافر نباش . اما وقتى به علم مى رسد ديگر نه زمان دارد نه مكان دارد نه فرد، از هر كجا، از هر كس ، در هر زمان بايد چيز ياد بگيرى ، اين نظر اسلام در مورد علم است . حالا ما بعضى اوقات بلد نيستيم ، مى دانيم اگر از رفيقم بپرسم ياد مى گيرم ، زير بار نمى روم ، نه تنها زير بار نمى روم اگر به من گفت گوش نمى دهم ، اعتنا نمى كنم بعضى اوقات هم اگر فهميدم لجاجت مى كنم مى گويم درست نمى گويى ، اينها از كجا سرچشمه مى گيرد؟ از كبر، تكبر بعضى اوقات طورى است كه زير بار نشستن در جلسه نمى رود، براى خاطر اينكه اين آقا مدير است بايد با معلم در يكجا باشند! جلسه را از دست مى دهد براى اينكه زير بار نرفته كه با رفيقش كه خيال مى كند از او بهتر است در يك جا بنشيند؛ علم از بين رفت ، گناه آمد، جهان مركب آمد و اين كبر رسوخ كرد و در روايات فراوان دارد.
لا يدخل الجنه من كان فى قبله مثقال ذره من الكبر(400)
يعنى داخل بهشت نمى شود آن كسى كه يك ذره كبر دارد. ذره مقدار خيلى كم را مى گويند. وقتى روز باشد اگر در يك روزنه اى خورشيد بيفتد چيزهائى در وسط زمين و هوا پيداست ، عرب به اين ذره مى گويد، مقدار خيلى كم را ذره مى گويد. اين روايت مى گويد اگر اين مقدار خيلى كم ، كبر در كله ات باشد، در دلت باشد حتما به بهشت نخواهى رفت آيا در جلسه ما كبر نيست . مسلما هست ، فراوان هست ، مخصوصا در اهل علم بقول يكى از آيات بزرگ شترش در خانه خودمان خوابيده است و يك ديپلم ، كه خبرى هم نيست ، يك ليسانس چيزى هم نيست چند تا اصطلاح است ، همه شما مى دانيد، برود بالا دكترا، تخصص ، به قول نيوتن وقتى كه به نيوتن برسد كه مى گويد علم من در مقابل جهل من قطره در مقابل درياست . ظاهرا جالينوس حكيم است جمله اى دارد خيلى اين آقا ادعا كرده ، مى گويد اگر نمى ترسيدم كه بمن بگويد ادعاست مى گفتم فهميدم كه هيچ نفهميدم ! بر فرض كه انسان يك نحوه تسلط بر اين كره زمين پيدا كند اين كره زمين در مقايسه با عالم هستى كى ريگ در بيابان است ، قطره اى از اقيانوس است ، اگر تخصص به كره زمين داشته باشد، تخصص در همه چيز داشته باشد، از نظر علوم طبيعى متخصص باشد، از نظر علوم معنوى متخصص باشد باز بالاخره تخصص او در عالم هستى مثل ريگ در بيابان ، يك قطره از اقيانوس ‍ است ، اين علم ماست اما بعضى اوقات ديپلم ما، ما را گول مى زند، اين ديپلم نيست اين كبر است ، اين خودپسندى و خودخواهى است ، اين ليسانس نيست خودش هم اگر فكر بكند مى فهمد كه چه خبر است ، اين دكترى او تخصص او نيست ، اين كبر اوست كبر آمده او را بدبخت كرده كه زير بار نمى رود، آدم لجوج و بى معنى تحويل جامعه داده است و در ميان ما فراوان است ، آيا در همين جلسه مقدس مى شود گفت عجب نيست ؟ خودپسندى نيست ؟ از كار خودش خوشش بيايد، كار خودش را از كار ديگران بهتر بداند، من آنم كه ديگرى نيست ، من چه مقدار امروز كار خوب كرده ام ، بكارش ببالد، به خودش ببالد، بعضى اوقات ، به پدر و مادرش ‍ مى بالد ديگر چه رسد بخودش ، بقول آقا اميرالمومنين (عليه السلام ) به استخوانهاى پوسيده مى بالد؛ من آنم كه بابايم كه بود، من آنم كه مادرم كه بود، اينها عجب است ، اين عجب انسان را به كجا مى رساند؟ قطع نظر از اينكه هر كدام از اين صفات رذيله غل هايى است و امشب ان شاء الله درباره آن صحبت مى كنم - عُجب ، ريا كارى و تظاهر در زندگى ما هست شما خانمها برخوردتان در حضور يكديگر يا غياب يكديگر يك جور است يا دو جور؟ شما آقايان وقتى بهم مى رسيد به يكديگر سلام مى كنيد، تعارف مى كنيد، گرم مى گيريد مى گوييد ارادتمند شما هستم ، اينها را مى گوييد يا نه ؟ و همين شما كه گفتى من ارادتمندم پشت سر او غيبت مى كنى برايش ‍ حتى نمامى و سخن چينى مى كنى تظاهر و نفاق غير از اين معنا دارد؟ نفاق يك معنايش آن نفاقى است كه در زمان پيغمبر اكرم (صلى الله عليه و آله و سلم ) بود و به دل مسلمان نمى شدند، بالاخره مُرد و مسلمان نشد و براى خاطر دنيايش پيش پيغمبر اكرم (صلى الله عليه و آله و سلم ) مى آمد و خيلى هم به اسلام اظهار ارادت مى كرد حتى به جنگ هم مى رفت و يك نفاق كه زمان انقلاب ما پيدا شد، يك نفاق هم همين است ، يادم نمى رود كسى به كس ديگر سلام كرد، جواب داد و گفت : مريد مريد مريد باباى بابايت هستم ، نه تنها مريد خودش است مريد باباى باباى بابايش هم هست ، هنوز اين آقا ماشينش رد نشده از آن فحش هاى چاروادارى ، يك غيبت يك بدبينى انجام داد، اين نفاق نيست ؟ اين تظاهر نيست ؟ اگر در ميان شما خانم معلمها، در ميان شما آقا معلم ها، دبيرها نخبه هاى جامعه اين ها وجود داشته باشد. نفاق داريد، تظاهر و ريا داريد معناى ريا همين است ، معناى نفاق و تظاهر همين است . لذا يكدفعه كسى خيال نكند كه صفت رذيله ندارد، سوءظن به ديگران در ميان همه ما فراوان است حتى به اينجا رسيده كه زن راجع به شوهر و شوهر در مورد زنش سوءظن دارد. سوى ظن در خانه و مدرسه سوءظن در بازار، سوءظن به مردم ، سوءظن به بازارى ، سوءظن بدولت سوءظن به مسئول ، سوءظن به ، به تا آخر... چيز مهمى كه براى بسيارى از ما مخصوصا در اين انقلاب هست و بسيار هم خطرناك است همين سوءظن به ديگران است . سوءظنى كه از امام صادق (سلام الله عليه ) روايت داريم مى فرمايد وقتى چيزى از برادرت به ذهن آمد برايش محمل درست كن و اگر نتوانستى محمل درست كنى بگو چقدر من بدم كه نمى توانم محمل درست كنم و بالاخره روى آن فكر نكن ، امام صادق مى فرمايد هفتاد محمل برايش درست كن و اگر نتوانستى رويش فكر نكن بگو من بد هستم او خوبست ضع امر اخيك على احسنه (401) ما به همكارهاى خود سوءظن داريم ، ما با همكارانمان نمى سازيم بعضى اوقات مثالهائى است و خيال نكنيد كه اين مثالها خرافه است اين ((كليله و دمنه )) را اگر مطالعه كنيد، مثالهائى از زبان حيوانات است اما همين زبان حيوانات را در ميان انسانها بياوريد، مى بينيد سر تا پاى كليله و دمنه در مدرسه شما، در دبيرستان شما حكمفرماست ، مثالى است كه مى گويند ملا نصرالدين پسرش مرده بود، به سر قبر پسر آمده گاهى مقدارى گريه مى كرد بعضى اوقات بلند مى شد و مى خنديد چند لگد روى قبر او مى زد، به او مى گفتند آقاى ملا اگر برايش گريه مى كنى چرا لگد مى زنى چرا برايش ‍ مى خندى و اگر برايش مى خندى و از مردنش خوشحالى چرا گريه مى كنى ؟ گفت اين پسرم است اما همكارم هم بود خوشحالم كه اين همكار مرده و از اينكه پسرم است غمناكم ، لگد به آن مى زنم براى اين كه الحمدلله همكارم مرد و اما پسرم است و داغ روى دلم آمده و گريه مى كنم ، خيال نكنيد اينها خرافه باشد اين طور نيست ، در همين بازار قم ، بازار مقدس بعضى از اوقات اتفاق مى افتد اگر ببيند مغازه همسايه اش امروز بسته است ، خوشحال مى شود، شايد هم براى او خيلى فرق نكند اما همين مقدار كه همكارش ‍ امروز مريض است ، او به طور ناخودآگاه خوشحال است ، خدا نكند يكى از شما خانم معلمها نتواند كلاس را خوب اداره كند و او را توبيخ كنند، علاوه بر اين كه پشت سرش در دفتر سرزنش مى شود. علاوه بر حرفهائى كه زده مى شود بعضى اوقات شما نه ، شما مقدس هستيد بطور ناخودآگاه خوشحال است از اين كه همكارش توبيخ شده است ، خوشحال است از اينكه همكارش يك درجه از پُستش تنزل كرده است ، اينها چيست ؟ حسادت ، كبر، لجاجت ، خودپسندى ، منيت ، حب بذات سوءظن به ديگران ، نفاق و بالاخره رياكارى بنابراين ، اين دشمن چهارم دشمن سرسختى است ، دشمنى است كه همه ما داريم و آنهم اطراف ما را گرفته است . اى كاش يك دشمن داشتيم يعنى اى كاش فقط حسادت بود كه انسان را رنج مى داد، نه ، كتابها بايد نوشته شود و نوشته شده و درباره صفات رذيله ، كتاب ((معراج السعاده )) صفات رذيله را شمار كرده است ، كتاب بسيار قطور بزرگى شده يكى از بزرگان يك كتاب عربى نوشته و دويست مفسده براى زبان من و شما نقل كرده است آدم اگر متوجه نباشد ان الانسان لفى خسر يك صفت نيست كه اذيت مى كند، دو صفت نيست كه دشن است ، ده صفت نيست كه دشمن است ، صفات رذيله خيلى است و از بين بردن هر كدام از آنها بقول استاد بزرگوار ما رهبر عظيم الشاءن انقلاب ادام الله ظله بيست سال خون جگر مى خواهد. يكدفعه به شما مى گفتم نمى دانم تا چه اندازه درست باشد اما بايد اين طورها باشد: مى گويند بحرالعلوم رحمه الله عليه يك روزى خيلى خوشحال سر درس ‍ آمد گفت ((من امروز مى توانم ادعا كنم كه صفت ريا را از دل ريشه كن كردم !)) اين خيلى ادعا است اما معلوم است از بحرالعلوم مى پذيريم . اما همين مقدار مى خواهم بگويم كه ببيند مثل بحرالعلوم پس از خون جگرها و رياضتها آنوقت مى تواند ادعا كند كه من آنم كه توانستم صفت ريا را از دل ريشه كن كنم ، بارها اين جمله را رهبر عظيم الشاءن انقلاب به ما مى گفتند كه بيست سال خون جگر مى خواهد تا بشود يك صفت رذيله اى را از دل ريشه كن كرد، ممكن است انسان مقدس باشد، از نظر اراده قوى باشد و صفات رذيله را آتش زير خاكستر كند. اين فايده اى ندارد، اين هم از نظر صورت و هم از نظر سيرت كار خودش را مى كند، خوب اين موضوع و اصل بحث ، و چاره اى هم نداريم جز اينكه چند جلسه اى راجع به اين دشمن يك مقدار پافشارى كنيم .

next page

fehrest page

back page